این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2019/04/abasmanesh1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2019-04-06 14:20:232024-09-24 19:24:19live | “توحید” و فعال کردن قدرت خلق درونی
1956نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام و درود خدمت استاد عزیز، مریم جانه شایسته و رفیقان راه
امروز که این متن را می نویسم 4 روز از گام اولم گذشته، در این چهار روز بعد از گوش دادن 5یا6 بار فایل استاد، مشغول بازسازی یکی از پایه های اصلی زندگی ام شدم، و الان در یکی از زیباترین مقاطع زندگی ایستادهام، جایی بین رهایی از گذشته و ساختن دوباره خودم، فهمیدم که 46 سال در جهت خلاف قوانین الهی زندگی کردم، فکر میکردم باید شرایط خوب باشد تا حال خوب داشته باشم اما امروز فهمیدم حس خوبه بی واسطه بذری ست برای شرایط خوب. یا اینکه همیشه دنبال مقصر بودم و خودم را قربانی شرایط می دانستم،اما حالا می دانم که زندگی من مسئولیت من است. فهمیدم باید از درون به بیرون حرکت کنم ،نه از ترس دیگران یا گناه و نه انتظار و توقع از غیر و نه قربانی شدن، نگران نیستم که شاید دیر فهمیدم مسیر تکاملی من اینگونه طراحی شده بود، من عاشق زندگی کردن بودم و همیشه منتظر بودم که شرایط خوب پیش بیاید، اما حالا می بینم که زندگی واقعا شروع شده و سرچشمه اش از درونم جاریست.بگذار دنیا راه خودش را برود من راهم را پیدا کرده ام و می دانم که همه چیز به من بستگی دارد. و البته مسیر تکامل را فراموش نمی کنم.
من امروز 105روز هست که تو سایت هستم و از همون روز اول با پروژه خانه تکانی ذهن شروع کردم
و اونارو کامل تموم کرده بودم و الان قدم سوم دوازده قدم هستم که چند ساعت پیش از خدا هدایت خواستم چون اون نتایج شگفت انگیز روزای اول برام عادی شده بود
وقتی رو دکمه مرا به نشانه ام هدایت کن و زدم به پروژه خانه تکانی هدایت شدم
و فهمیدم که من با اینکه این فایل ها همشون رایگان بودن ولی با همینا به نتایجی معجزه وار رسیده بودم که تشویق شدم و البته هزینه همون دوازده قدم هم از همون نتایج این پروژه پرداخت شد
چون همون اول ورود به سایت یه جا شنیدم یا خوندم که گفتین با فایلای رایگان شروع کنین نتیجه که گرفتین دوره بخرید
خلاصه که استاد جانم من متعهد شدم دوباره همراه با دوازده قدم پروژه خانه تکانی هم کار کنم
و دوباره اگاهی های معجزه بخش و با دل و جونم دریافت کنم
انشاالله که نتایج فوق العاده جدیدی تو راهه
و من به زودی خبر نتایج و همینجا براتون مینویسم
خیلی دوستتون دارم
بیشتر از اعضای خانوادم با شما وقت میگذرونم و بیشتر از هر صدایی فقط صدای شما تو گوشمه
به دل و قلبتون نور الهی بباره که قلبمون و با عشق الهی نورانی میکنین
من واقعا خیلی سر در گمم بودم در زندگی و خدا شما را به واسطه عزیزانم به من نشان داد
استاد در اونجا که شما مثال مادرتون زدین که گفتین مسول زندگی خودم را باید خودم رقم بزنم و توقعی از دیگران نداشته باشم متاسفانه من همیشه از خانواده خودم و همسرم توقع میکنم و هر اتفاقی که میوفته احساس بدبختی میکنم میگم من کسی ندارم که کمکم کنه اما خدای من خیلی بزرگه و من باید به خدا توکل کنم من از بچگی همیشه علت نرسیدن به خونه خوب در تهران را مقصرش پدر مادرم را میدانم که چرا مادرم هرزحمتی که پدرم کشید را خرج خانواده خودش کرد و بچه هایش نادیده گرفت و پدرم با رفتن به سراغ مواد باعث نابودی زندگی ما شد و همیشه این باور اشتباه دارم که اگه یه اتفاقی برام میوفته همه باید به من کمک کننن و عامل اصلی بی پول بودن و ازدواج در سن کم را گردن خانواده میاندازم اما من خودم مسول زندگیم هستم نه دیگران و من باید خودم با درست کردن باور هام زندگی را جور دیگه و با باور به خدای توحید زندگیم را رقم بزنم ممنون از استاد عزیز
به نام کسی که فقط اونو میپرستم و قصد دارم از امروز به صورت جدی به جز اون از کسی توقعی نداشته باشم
من آشنایی خودم رو با استاد مدیون داییام هستم
این پیامم صرفا به علی فرداست که قراره دنبال این کامنت بگرده تا به خودش نشون بده از کجا شروع کرده و به لطف توکل به خدا الان کجا ایستاده
اما علی امروز همین الان تموم وامش رو یکجا تسویه کرد وقصد داره نه از کسی جز خدا کمک بگیره و نه از کسی جز خدا توقع داشته باشه و نه خداوند رو مسئول اتفاقات بدش بدونه و نه دیگران رو عاملی برای پیشرفت در نظر بگیره
فقط وفقط وفقط نگاهش و حواسش به رب العالمین باشه و درگیر اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم
سلام من مدت هاست عضو سایتم و توی روابط واقعا تباین خوبی گرفتماما هیچ وقت تمرکز کاملا نزاشتم روی سایت و این دفعه تصمیم گرفتم برای اولین بار با تعهد از صفر شروع کنم و اومدم از خوش آمدید شروع کردم و میخوام این مسیر جذاب رو این دفعه با ایمان و تمرکز شروع کنم
تصمیم گرفتم از امشب با آگاهی های همین فایل اولین قدم هامو بردارم و کسب کاری که شکست خوردن بود رو با ایمان به خدا مجدد با رویکرد جدید و حساب کردن روی حمایت خدا شروع کنم و بجای پذیرش اون چیزی که فک میکردم بقیه میخوان و من باید اونجوری رفتار کنم
اون ایده هایی که توی شر خودمه رو با کمک خداوند شروع کنم و هر شب یک کامنت میزارم و در ادامه مسیر رد پامو میزارم
باور محدود کننده من توی این لحظه اینه که توی این لحظه اینه که توی این شهر این بیزنس و این کار جواب نمیده برای همون قدم های درست و جدی براش برنداشتم و بجای تمرکز بر اصل تمام تمرکزم روی فرع بوده و تصمیم گرفتم با دیدگاه توحیدی که خودم خالق زندگیمم دوباره شروع کنم و تغییرات اساسی توی کسب کارم ایجاد کنم
خدایا منو به راه راست هدایت کن به راه کسایی که بهشون نعمت دادی نه راه کسایی که بهشون غضب کردی.
میخوام از تجربه هدایتم به این دوره بگم:
یکی دو هفته اس که بطور شدیدی روی رابطه ام با مامان و بابام حساس شده بودم . مدام به این فکر میکردم چرا اونا به من کمتر از خواهرم اهمیت میدن و یا اصلا اهمیتی نمیدن
چرا خاله و داییمم براشون از من مهم تره ؟
و احساس خیلی بدی داشتم که هروز نشونه های بیشتری هم میدیدم و حالم بدتر میشد
و میدونستم که خودم هستم که دارم بوجود میارم اما کنترلی روی افکارم نداشتم و فورا بهم میریختم .رابطه ام با همسرمم خوب نبود و قهر بودیم . این اتفاقات و احساسات بد اینقدر ادامه کرد که از احساس بی ارزشی که میکردم به حال خودم گریه میکردم . دیشب همزمان اتفاقاتی افتاد که از همههههههه طرف تحت فشار بودم و حالم واقعا بد شد مهم تر از همه من احساس تنهایی نمیکردم ، من احساس بی کس بودن میکردم و این در حالی بود که پدرو مادرم شوهرم هستن و من احساس میکردم نداشتمشون .اینقدر پر بودم و توی مغزم با خودم حرف میزدم و با بقیه دعوا میکردم و از گفت گو های توی ذهنم به خودم ترحم میکردم و بیشتر گریه میکردم . شب تا صبح فکر میکردم و گریه میکردم خوابه چشمم نمیومد .صبح که بعد یک ساعت خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم حالا که پدر و مادر و شوهرم بهم اهمیت نمیدن منم اونارو نادیده بگیرم ازشون دور باشم و میخواستم خودمو ازشون بگیرم .به تلفن هاشون جواب ندادم و سعی کردم کمی هم که شده حالمو بهتر کنم و دیگه کمتر به این چیزا فکر کنم پس تصمیم گرفتم حواسمو پرت کنم و با یک فیلم شروع کردم و حین فیلم دیدن کارهای آشپزخونه رو انجام میدادم خیلی حالم بهتر شده بود کاملا اروم شده بودم توی همین فکر ها بودم که یکهو یاد فایل های استاد افتادم اما سمت فایل های دانلودیم نرفتم مثل همیشه . هدایت شدم به سایت که حدودا دو سه هفته میشد اصلا سر نزده بودم بهش یک دکمه هستش که میبرتت به یک فایل روزانه و هدایتت میکنه من فکر میکنم شبیه استخاره گرفتنه و به یک فایل هدایت شدم و اون فایل خیلی ارومترم کرد خیلی احساسم بهتر شد اما احساس کردم بهتره یک دوره جدید بخرم اما نمیدونستم چی بخرم تصمیم گرفتم وارد حساب کاربریم بشم و دیدم یک فایل خوش آمد گویی استاد گذاشته بودن و اونجا بود که دیدم قدم صفرش یک تعهد 4 ماهه اس و با یک تعهد شروع میشه و گام به گام باید برم جلو خیلی خوشم اومد کامل قدم هارو مطالعه کردم و انگیزم بیشتر شد و مصمم تر شدم که انجامش بدم وقتی ویدیو گام اول پروژه خانه تکانی ذهن رو دیدم باوووورررمممم نمیشد که راجع به تمام فشار هایی که روم بود توی این دوهفته و دیشب صحبت کرده بودن استاد و هردقیقه که میرفت جلوتر من واقعا احساس سبکتر و سبکتر شدن میکردم و نمیدونید چقدرررر از اینکه توسط خداوند هدایت شده بودم خوشحال بودم و هر ثانیه توی دلم میگفتم خدایا صدر هزار بار شکرت که حواست بهم هست که هدایتم میکنی حمایتم میکنی چون من دیگه احساس تنهایی نمیکردم دیگه ناراحت نبودم چون ایراد هامو پیدا کرده بودم.
همش میگفتم خدایا صدهزاربار شکرت که ترمز دستی منو کشیدی چون من توی این دوهفته که حساس شده بودم میدیدم که مامان و بابام چقدر به خواهرم به خاله هام کمک میکنن انگاری منجی اونا شده بودن و منم داشتم به این مرحله میرسیدم که اگه به اونا کمک میکنن چرا به دختر خودشون نمیکنن این درحالیه که من همیشه سعی میکردم خودم مشکلاتمو حل کنم و از پدرو مادرم کمک نگیرم و اونارو درگیر نکنم اما اینبار از احساس بی ارزشی که میکردم بیشتر داشتم فرو میرفتم و داشتم تبدیل به ادمی میشدم که چشم انتظار یکیه که بیاد مشکلاتشو حل کنه دقیقا مثل خواهرم و خاله ها و داییم و خداوند همینجا جلوی منو گرفت همینجا ی تلنگر به من زد و منو به مسیر برگردوند .واقعا اینکه میگن توی هر اتفاق بدی هم یک خیری هست همین بود در حالی که من دیشب به خیال خودم یکی از بدترین شب های زندگیمو میگذروندم اونم به تنهایی اما الان چقدر خوشحالم که اون اتفاق برای من افتاد و من به این شکل هدایت شدم به این دوره رایگان.
خدایا صد هزار بار شکرت که توی همین فایل اول پاشنه آشیلم چیزی که خیلی اذیتم میکرد رو متوجه شدم و به راه حلشم هدایت شدم .
جالبتر اینجاست که هنوز فایل نصفش نگذشته بود که رفتار شوهر با من عوض شد مامان بابا اومدن خونه به دیدنم و ازم خواهش کردن که همراهشون به باغ برم و انگار همه چیز عوض شد فقط با گوش داد به یک فایل نیم ساعته خدایا این معجزه ها فقط از تو برمیاد خدایا شکرت خدایا ازت سپاسگزارم.
بعد از خداوند از استاد عزیز هم تشکر میکنم که وسیله ی هدایت ما توسط خداوند شدن.
فایل های استاد جسته گریخته تو یوتیوب گوش میدادم وقتی گوش میدادم خوب بودم اما باز حالم به هم میریخت ولی همون فایل ها باعث شد من اینستگراممو پاک کنم
فایلی که استاد واسه جنگ دادن عالی بود چندین بار گوش کردم و تازه فهمیدم ما کجای کاریم چقدر رسانه ها مارو به بازی گرفتن چقدر از این سیاست ضربه خوردیم واقعا انگار ازاد و رها شدم
اینکه ما مسئول کار خودمون هستیم دولت و حکومت و پدر مادر کار های نیستن و خودمونیم و خودمون عالی بود راحتم کرد
اینکه من نمیتونیم کسی رو کمک کنم و هر کسی خودش باید اماده باشه و کمک به وقتش از طرف خدای بزرگ بهش میرسه ما کاره ای نیستیم
من همیشه دوست داشتم نقش ناجی داشته باشم و خودمو فدای خانواده کنم الان دیگه کشیدم کنار و خودخواهی مقدس دارم
اینکه استاد میگن من برای همه دنیا صحبت نمیکنم فقط یه تعداد اندک که اماده پذیرش هستن
اگر مثل اکثر مردم فکر وباور داشته باشی مثل اکثر اونا نتیجه میگیری
بشین یه گوشه کاره خودتو بکن خدا خودش هدایتت میکنه تمام
خدا انسان نیست که قهر لج کینه کنه یه انرژی و ارتعاشه که به فرکانس ما پاسخ میده همین
هر بلایی باعث پیشرفت شده پس بلاهایی که مافکر میکنم که بلای زندگی ما هستن که البته نیستن باید سبب پیشرفت ما بشه و خیریت توش پیدا کرد
مثلا تو ژاپن این همه زلزله میاد به جای اینکه گردن خدا و پیغمبر بندازن سازه هاشونو قوی تر کردن
پس ما هم چیزهایی که به اصطلاح مشکلات می نامییم باید سبب بشه سازه روح و قلب و ذهنمونو قوی تر کنیم و راهکارهی جدید کشف کنیم
هر وقت تو تفکر داشتی که یه عامل بیرونی خواه انسان خدا یا هر چیزی کاره تورو راه بندازه بدون که در اشتباه هستی
قبل ها همیشه این کلمه رو تکرار میکردم: من که خودمو خالق زندگیم میدونم، من که اینو باور کردممم…
اما گذشت و گذشت الان میفهمم،،،،
ـالان میفهمم که بزرگترین پاشنه آشیم همین موضوعه
خودمو خالق شرایط دونستن
میخوام موضوعاتی که الان درگیرشم رو بنویسم تا فراموش نکنم،
فراموش نکنم که باید روی چه چیزهایی کار کنم
فراموش نکنم که چه باور های اشتباهی داشتم
فراموش نکنم که از کجا به کجا رسیدم
خب:
من از بچگی پدر و مادرم رو بت کرده بودم تو ذهنم
همیشه از تهدیداتشون میترسیدم « البته هنوزم همون ادم قبلی هستن با تهدید های قبل و منم کمی میترسم ازشون، و بزرگترین موانع من برای رسیدن به خواسته هام همین ترس منه
اقا هر وقت خلاف خواسته اونا پیش رفتی، اماده یه چکه خوردن باش « الان الارم ذهنمه و هیچ وقت نمیتونم خلاف خواسته اونا پیش برم»
یعنی بزرگترین مشکل من همینه، پــــدر و مــــادر
حقیقتا خانوادم خیلی مذهبی هستن و منم متنفرم
من توی 99 درصد مواقع از چیزهایی خوشم میاد که پدر و مادرم ازش مخالفن و من نمیتونم مطابق با خواستم پیش برم
بعدش گیر میدم به مذهب
میگم چون خانوادم مذهبی هستن و اونا ناراضی هستن نمیتونم به خواستم برسم
اما اگه پدر و مادرم مذهبی نبودن الان من به اکثر خواسته هام میرسیدم
و
خب بعدش اینا که میگذره
میام میگم،
من یه فامیل های فضول دارم که همش سرشون تو زندگی منه
من هر کاری انجام بدم میان به پدر و مادرم خبر میدن دیگه
« حالا چون خلاف پدر و مادرمم رفتن رو میترسم»
میگم حتما فامیلا خبر میدن که من خلاف پدر و مادرم پیش رفتم
اگه این فامیلا نبودنااااا، من اصن….. اووف یه ادمی میشدم که نگم
خب بعدش میرسیم به روستا بودنم
من الان تو روستا هستم « حقیقتا 4 بار اینا از این روستا فرار کردم یعنی با خواهرم اینا رفتم به شهرستان دیگه، بخاطر اینکه اینجا محدودیت و…. زیاده و من نمیتونم به خواسته هام برسم، خب اینم بگم از روی خوش سانشی تو هر چهار بارش باز برگشت خوردم به همین روستا، یعنی مجدد برگشتم و الان مطمعن شدم که باید همین جا تغییر کنم»
ولی پس ذهنم باز ایراد از روستامون میگیره
چون تو روستام کاری که میخوام رو نمیتونم، رسمش فرق داره،
اگه تو شهرستان میبودم، یَــک کاری میکردم……
به هر حال…. نگم بهتره / ههههههههه، خندم گرفت
خب تا الان رسیدیم به چند موارد « قدرت دادن به پدر و مادر، به فامیل ها، به روستا، به مذهب»
ولی واقعا این پدر و مادر بشدت ریشه ای هست
میخوام خودگویی های منفیم رو هم بنویسم:
اگه پدر و مادرم مذهبی نبودن
اگه پدر و مادرم بهم گیر نمیدادن
اگه پدر و مادرم مخالفتی نداشتن
اگه پدر و مادرم بهم اجازه میدادن
اگه تو این روستا نبودم
اگه فلان محدودیت و رسم رو نداشتیم
اگه کسی با من کاری نداشتـ…..
من یه ادمی میشدم که اصن تمامی چیزهایی که دلش میخواست رو داشت « البته این وسط نیازه بگم، پس همه اینا جور بود…. هنر من کجا بود؟؟؟»
همیشه تو ذهنم خودمو ادم حسابی میدونستم ولی انگشتم به عوامل بیرونی بوده
به پدر
به مادر
میگم مشکل از اوناست،،، اگه اونا اون مشکل رو نداشتن من میتونستم، بخاطر مشکل اوناست که نمیتونم….
یعنی مسئول کامل زندگیم خودمو نمیدونستم
و یه سری عامل بیرونی مثل: پدر، مادر، مذهب، روستا، ادم ها و…. هستن که تو زندگیم دخیل میدونستم
و من نوعی هم کاری از دستم بر نمیومد میگفتم
یا حتی مورد بعدی:
من حسنا از بچگیم خواهر بزرگم رو یجورایی مسئول درست کردن مشکل زندگیم میدونستم
مسئول این میدونستم که باید پدر و مادرمو راضی کنه
مثلا وقتایی که میخواستم برم جایی و خانوادم مخالفت میکردن، مسئول خواهرم میدونستم که اونا رو رلضی کنه و اگه راضیشون نمیتونست بکنه باهاش دعوام میشد
کاملا یجورایی مسیول رسیدن به خواسته هام، خواهرمو میدونستم
مثال « میخوام برم کلاس درس، خواهرم یجوری باید جورش کنه
میخوام برم شهرستان، خواهرم یجوری باید جورش کنه و منم با خودش ببره
و….. « البته اینم موقعی شکل گرفت که پدر و مادرم گفتن ما تورو فقط با خواهرت میفرستیم جای دیگه، وگرنه نمیفرستیم به هیچ عنوان »
الان دوست دارم مهاجرت کنم
همش چشمم به خواهرمه
همش میگم خواهرمو و دامادمون
هیچ وقت نمیتونم تصور کنم که با یه فرد دیگه برم یا یه مکان دیگه ای برم
میگم حتما با اونا و فقط با اونا میرم
ـیعنی باز میخوام از روستا برم ولی با این دید و با این شرک
واقعا استاد شما راست میگین
این یعنی اووووووج شــــرکــــه
مورد بعدی:
در مورد اولین قدم هام
من همیشه ترس دارم و منتظر یکی هستم که اولین قدم رو برام برداره
و بقول معروف استاد: همچنان گیرم و منتظرم….. و هیچ کسی اولین قدم رو برام بر نمیداره
خب میخوام مثالاتی بزنم
میخوام برم توی شغلی ثبت نام کنم و باید فردا برای اولین قرار برم
و نمیتونم، میخوام یکی بهم این اولین قدم رو برداره، بره با صاحب کار حرف بزنه وقتی اوکی شد دیگه ادامش رو خودم برم
از اولین ارتباط برقرار کردن میترسم، دوست دارم با ادم ها ارتباط برقرار کنم ولی میخوام یکی مثل خواهرم یا پذرم و…. منو به طرف اشنا کنه تا من ارتباط بگیرم
یا میخوام برم به مکان جدید، میخوام یکی اولین قدم رو برداره، منو ببره تو اون مکان جدید بزاره تا من مابقیش رو ادامه بدم
این اولین قدم برام بزرگترین مشکله،،، یعنی خیلییی بزرگ مشکلهههه
توی ارتباط برقرار کردن
توی شغل
توی مکانی که میخوام باشم
توی خرید ها
توی گردش و تفریح
همش میخوام یکی همین قدم اول رو برام برداره تا من مابقیش رو انجام بدم
مثلا خودم میخوام جایی برم و دلم میخواد ولی دوست دارم یکی از مادرم اجازه منو بگیره بعدش که طرف به مادرم میگه منم همراهیش کنم و خواهش کنم به مادرم « البته اینم تازه فهمیدم که اجازه زندگیم تو دست خودمه»
اما همچنان این مشکل اولین قدم رو دارم
و علتش شاید ترسه، شاید کمبود عزت نفسه
نمیدونم اما تا این مقدار نوشتم
جوری تصور کردم که احساس کنم تو نوت پد گوشی دارم مینویسم / هههه
هنوز خیلی موارد مونده، انشاءالله فردا حتما اگه نیاز دیدم مجدد مینویسم
واقعا استاد فایلت بینظیره،،، خیلی از مشکلات منو به روم اورد و فهمیدم که چرا زندگیم میلنگه
« این ردپایی از مشکل الانم بود بخاطر این شرک خفی،،،»
سلام استاد جونم، طبق قولی که به خودم دادم، اومدم که کامنت بنویسم و کامنت بخونم….
جملاتی رو تو این فایل برای خودم نوشتم
جمله های مهم که گوشت ادم سیخ سبخ میشه یجورایی با شنیدنش
یجورایی منو تکونم داد
میخوام اینجا بنویسم تا اصلا از یادم نره
اولین «هر زمان از دیگران توقع داری، یعنی در مسیر شرک حرکت می کنی؛»
دومی «تمام بهانه ها و توجیهات فرد برای نتوانستن یا امکان پذیر نبودن، از شرک نشات گرفته است؛»
این جمله دومی واقعا منو تکونم داد، یعنی یجوری دیگه ای شد حالم با شنیدنش
خود من خیلی وقتا میگم نمیتونم یا نمیشه
یا خیلی وقتا بهونه میارم که اقا نمیشه دیگه و این حرف من هم درسته و دنبال مدرک و سند هم میگشتم
ایناااا یعنی شرررررک!!!!!
خــدایــــااااا تـــوبــــهههههه
واقعا استاد راست میگه « شرک در دل مومن
عین مورچه سیاهی در تاریکی شب بر روی سنگ سیاه هست»
خلاصه جمله خیلی زیبایی بود برام
سومی «هر خواسته ای تو جهان، بخاطر یه تضاد هست»
این نشون میده که من تو مواقعی که به ناخواسته برخورد میکنم ناامید نشم و از مسیر خارج نشم
چهارمی «مسئولیت کامل زندگیم بر عهده خود منه و هیچ کسی مقصر نیست»
این نشون میده که من به درونم تمرکز کنم نه به بیرون
پنجمی « برای رسیدن به خواستم نیاز نیست پدر و مادرم، روستام، عقاید خانوادم، فامیلامون و… عوض بشن، من در همینجایی که هستم میتونم اروم اروم به خواستم برسم»
این بهم یاد اوری میکنه دنبال بهونه نباشم،
اینکه همش دیگرون رو مقصر ندونم و بقول معروف خودمو قربانی شرایط ندونم
ــ
خیلی خوشحالم که قدم بعدیم و کامنت بعدیم رو هم اینجا قرار شد سیو کنم،
شکر و سپاس برای آگاهی و نور
سلام و درود خدمت استاد عزیز، مریم جانه شایسته و رفیقان راه
امروز که این متن را می نویسم 4 روز از گام اولم گذشته، در این چهار روز بعد از گوش دادن 5یا6 بار فایل استاد، مشغول بازسازی یکی از پایه های اصلی زندگی ام شدم، و الان در یکی از زیباترین مقاطع زندگی ایستادهام، جایی بین رهایی از گذشته و ساختن دوباره خودم، فهمیدم که 46 سال در جهت خلاف قوانین الهی زندگی کردم، فکر میکردم باید شرایط خوب باشد تا حال خوب داشته باشم اما امروز فهمیدم حس خوبه بی واسطه بذری ست برای شرایط خوب. یا اینکه همیشه دنبال مقصر بودم و خودم را قربانی شرایط می دانستم،اما حالا می دانم که زندگی من مسئولیت من است. فهمیدم باید از درون به بیرون حرکت کنم ،نه از ترس دیگران یا گناه و نه انتظار و توقع از غیر و نه قربانی شدن، نگران نیستم که شاید دیر فهمیدم مسیر تکاملی من اینگونه طراحی شده بود، من عاشق زندگی کردن بودم و همیشه منتظر بودم که شرایط خوب پیش بیاید، اما حالا می بینم که زندگی واقعا شروع شده و سرچشمه اش از درونم جاریست.بگذار دنیا راه خودش را برود من راهم را پیدا کرده ام و می دانم که همه چیز به من بستگی دارد. و البته مسیر تکامل را فراموش نمی کنم.
در پناه لطف و رحمت الهی
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین
ممنونم که بهترین و عزیزترین رفیقم شدین
من امروز 105روز هست که تو سایت هستم و از همون روز اول با پروژه خانه تکانی ذهن شروع کردم
و اونارو کامل تموم کرده بودم و الان قدم سوم دوازده قدم هستم که چند ساعت پیش از خدا هدایت خواستم چون اون نتایج شگفت انگیز روزای اول برام عادی شده بود
وقتی رو دکمه مرا به نشانه ام هدایت کن و زدم به پروژه خانه تکانی هدایت شدم
و فهمیدم که من با اینکه این فایل ها همشون رایگان بودن ولی با همینا به نتایجی معجزه وار رسیده بودم که تشویق شدم و البته هزینه همون دوازده قدم هم از همون نتایج این پروژه پرداخت شد
چون همون اول ورود به سایت یه جا شنیدم یا خوندم که گفتین با فایلای رایگان شروع کنین نتیجه که گرفتین دوره بخرید
خلاصه که استاد جانم من متعهد شدم دوباره همراه با دوازده قدم پروژه خانه تکانی هم کار کنم
و دوباره اگاهی های معجزه بخش و با دل و جونم دریافت کنم
انشاالله که نتایج فوق العاده جدیدی تو راهه
و من به زودی خبر نتایج و همینجا براتون مینویسم
خیلی دوستتون دارم
بیشتر از اعضای خانوادم با شما وقت میگذرونم و بیشتر از هر صدایی فقط صدای شما تو گوشمه
به دل و قلبتون نور الهی بباره که قلبمون و با عشق الهی نورانی میکنین
دوستدار شما راضیه
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عباس منش
من واقعا خیلی سر در گمم بودم در زندگی و خدا شما را به واسطه عزیزانم به من نشان داد
استاد در اونجا که شما مثال مادرتون زدین که گفتین مسول زندگی خودم را باید خودم رقم بزنم و توقعی از دیگران نداشته باشم متاسفانه من همیشه از خانواده خودم و همسرم توقع میکنم و هر اتفاقی که میوفته احساس بدبختی میکنم میگم من کسی ندارم که کمکم کنه اما خدای من خیلی بزرگه و من باید به خدا توکل کنم من از بچگی همیشه علت نرسیدن به خونه خوب در تهران را مقصرش پدر مادرم را میدانم که چرا مادرم هرزحمتی که پدرم کشید را خرج خانواده خودش کرد و بچه هایش نادیده گرفت و پدرم با رفتن به سراغ مواد باعث نابودی زندگی ما شد و همیشه این باور اشتباه دارم که اگه یه اتفاقی برام میوفته همه باید به من کمک کننن و عامل اصلی بی پول بودن و ازدواج در سن کم را گردن خانواده میاندازم اما من خودم مسول زندگیم هستم نه دیگران و من باید خودم با درست کردن باور هام زندگی را جور دیگه و با باور به خدای توحید زندگیم را رقم بزنم ممنون از استاد عزیز
به نام کسی که فقط اونو میپرستم و قصد دارم از امروز به صورت جدی به جز اون از کسی توقعی نداشته باشم
من آشنایی خودم رو با استاد مدیون داییام هستم
این پیامم صرفا به علی فرداست که قراره دنبال این کامنت بگرده تا به خودش نشون بده از کجا شروع کرده و به لطف توکل به خدا الان کجا ایستاده
اما علی امروز همین الان تموم وامش رو یکجا تسویه کرد وقصد داره نه از کسی جز خدا کمک بگیره و نه از کسی جز خدا توقع داشته باشه و نه خداوند رو مسئول اتفاقات بدش بدونه و نه دیگران رو عاملی برای پیشرفت در نظر بگیره
فقط وفقط وفقط نگاهش و حواسش به رب العالمین باشه و درگیر اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم
سلام من مدت هاست عضو سایتم و توی روابط واقعا تباین خوبی گرفتماما هیچ وقت تمرکز کاملا نزاشتم روی سایت و این دفعه تصمیم گرفتم برای اولین بار با تعهد از صفر شروع کنم و اومدم از خوش آمدید شروع کردم و میخوام این مسیر جذاب رو این دفعه با ایمان و تمرکز شروع کنم
تصمیم گرفتم از امشب با آگاهی های همین فایل اولین قدم هامو بردارم و کسب کاری که شکست خوردن بود رو با ایمان به خدا مجدد با رویکرد جدید و حساب کردن روی حمایت خدا شروع کنم و بجای پذیرش اون چیزی که فک میکردم بقیه میخوان و من باید اونجوری رفتار کنم
اون ایده هایی که توی شر خودمه رو با کمک خداوند شروع کنم و هر شب یک کامنت میزارم و در ادامه مسیر رد پامو میزارم
باور محدود کننده من توی این لحظه اینه که توی این لحظه اینه که توی این شهر این بیزنس و این کار جواب نمیده برای همون قدم های درست و جدی براش برنداشتم و بجای تمرکز بر اصل تمام تمرکزم روی فرع بوده و تصمیم گرفتم با دیدگاه توحیدی که خودم خالق زندگیمم دوباره شروع کنم و تغییرات اساسی توی کسب کارم ایجاد کنم
سلام به همه اعضای سایت
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.
خدایا منو به راه راست هدایت کن به راه کسایی که بهشون نعمت دادی نه راه کسایی که بهشون غضب کردی.
میخوام از تجربه هدایتم به این دوره بگم:
یکی دو هفته اس که بطور شدیدی روی رابطه ام با مامان و بابام حساس شده بودم . مدام به این فکر میکردم چرا اونا به من کمتر از خواهرم اهمیت میدن و یا اصلا اهمیتی نمیدن
چرا خاله و داییمم براشون از من مهم تره ؟
و احساس خیلی بدی داشتم که هروز نشونه های بیشتری هم میدیدم و حالم بدتر میشد
و میدونستم که خودم هستم که دارم بوجود میارم اما کنترلی روی افکارم نداشتم و فورا بهم میریختم .رابطه ام با همسرمم خوب نبود و قهر بودیم . این اتفاقات و احساسات بد اینقدر ادامه کرد که از احساس بی ارزشی که میکردم به حال خودم گریه میکردم . دیشب همزمان اتفاقاتی افتاد که از همههههههه طرف تحت فشار بودم و حالم واقعا بد شد مهم تر از همه من احساس تنهایی نمیکردم ، من احساس بی کس بودن میکردم و این در حالی بود که پدرو مادرم شوهرم هستن و من احساس میکردم نداشتمشون .اینقدر پر بودم و توی مغزم با خودم حرف میزدم و با بقیه دعوا میکردم و از گفت گو های توی ذهنم به خودم ترحم میکردم و بیشتر گریه میکردم . شب تا صبح فکر میکردم و گریه میکردم خوابه چشمم نمیومد .صبح که بعد یک ساعت خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم حالا که پدر و مادر و شوهرم بهم اهمیت نمیدن منم اونارو نادیده بگیرم ازشون دور باشم و میخواستم خودمو ازشون بگیرم .به تلفن هاشون جواب ندادم و سعی کردم کمی هم که شده حالمو بهتر کنم و دیگه کمتر به این چیزا فکر کنم پس تصمیم گرفتم حواسمو پرت کنم و با یک فیلم شروع کردم و حین فیلم دیدن کارهای آشپزخونه رو انجام میدادم خیلی حالم بهتر شده بود کاملا اروم شده بودم توی همین فکر ها بودم که یکهو یاد فایل های استاد افتادم اما سمت فایل های دانلودیم نرفتم مثل همیشه . هدایت شدم به سایت که حدودا دو سه هفته میشد اصلا سر نزده بودم بهش یک دکمه هستش که میبرتت به یک فایل روزانه و هدایتت میکنه من فکر میکنم شبیه استخاره گرفتنه و به یک فایل هدایت شدم و اون فایل خیلی ارومترم کرد خیلی احساسم بهتر شد اما احساس کردم بهتره یک دوره جدید بخرم اما نمیدونستم چی بخرم تصمیم گرفتم وارد حساب کاربریم بشم و دیدم یک فایل خوش آمد گویی استاد گذاشته بودن و اونجا بود که دیدم قدم صفرش یک تعهد 4 ماهه اس و با یک تعهد شروع میشه و گام به گام باید برم جلو خیلی خوشم اومد کامل قدم هارو مطالعه کردم و انگیزم بیشتر شد و مصمم تر شدم که انجامش بدم وقتی ویدیو گام اول پروژه خانه تکانی ذهن رو دیدم باوووورررمممم نمیشد که راجع به تمام فشار هایی که روم بود توی این دوهفته و دیشب صحبت کرده بودن استاد و هردقیقه که میرفت جلوتر من واقعا احساس سبکتر و سبکتر شدن میکردم و نمیدونید چقدرررر از اینکه توسط خداوند هدایت شده بودم خوشحال بودم و هر ثانیه توی دلم میگفتم خدایا صدر هزار بار شکرت که حواست بهم هست که هدایتم میکنی حمایتم میکنی چون من دیگه احساس تنهایی نمیکردم دیگه ناراحت نبودم چون ایراد هامو پیدا کرده بودم.
همش میگفتم خدایا صدهزاربار شکرت که ترمز دستی منو کشیدی چون من توی این دوهفته که حساس شده بودم میدیدم که مامان و بابام چقدر به خواهرم به خاله هام کمک میکنن انگاری منجی اونا شده بودن و منم داشتم به این مرحله میرسیدم که اگه به اونا کمک میکنن چرا به دختر خودشون نمیکنن این درحالیه که من همیشه سعی میکردم خودم مشکلاتمو حل کنم و از پدرو مادرم کمک نگیرم و اونارو درگیر نکنم اما اینبار از احساس بی ارزشی که میکردم بیشتر داشتم فرو میرفتم و داشتم تبدیل به ادمی میشدم که چشم انتظار یکیه که بیاد مشکلاتشو حل کنه دقیقا مثل خواهرم و خاله ها و داییم و خداوند همینجا جلوی منو گرفت همینجا ی تلنگر به من زد و منو به مسیر برگردوند .واقعا اینکه میگن توی هر اتفاق بدی هم یک خیری هست همین بود در حالی که من دیشب به خیال خودم یکی از بدترین شب های زندگیمو میگذروندم اونم به تنهایی اما الان چقدر خوشحالم که اون اتفاق برای من افتاد و من به این شکل هدایت شدم به این دوره رایگان.
خدایا صد هزار بار شکرت که توی همین فایل اول پاشنه آشیلم چیزی که خیلی اذیتم میکرد رو متوجه شدم و به راه حلشم هدایت شدم .
جالبتر اینجاست که هنوز فایل نصفش نگذشته بود که رفتار شوهر با من عوض شد مامان بابا اومدن خونه به دیدنم و ازم خواهش کردن که همراهشون به باغ برم و انگار همه چیز عوض شد فقط با گوش داد به یک فایل نیم ساعته خدایا این معجزه ها فقط از تو برمیاد خدایا شکرت خدایا ازت سپاسگزارم.
بعد از خداوند از استاد عزیز هم تشکر میکنم که وسیله ی هدایت ما توسط خداوند شدن.
من اصلا نمیدونستم از کجا و چجوری باید شروع کنم
فایل های استاد جسته گریخته تو یوتیوب گوش میدادم وقتی گوش میدادم خوب بودم اما باز حالم به هم میریخت ولی همون فایل ها باعث شد من اینستگراممو پاک کنم
فایلی که استاد واسه جنگ دادن عالی بود چندین بار گوش کردم و تازه فهمیدم ما کجای کاریم چقدر رسانه ها مارو به بازی گرفتن چقدر از این سیاست ضربه خوردیم واقعا انگار ازاد و رها شدم
اینکه ما مسئول کار خودمون هستیم دولت و حکومت و پدر مادر کار های نیستن و خودمونیم و خودمون عالی بود راحتم کرد
اینکه من نمیتونیم کسی رو کمک کنم و هر کسی خودش باید اماده باشه و کمک به وقتش از طرف خدای بزرگ بهش میرسه ما کاره ای نیستیم
من همیشه دوست داشتم نقش ناجی داشته باشم و خودمو فدای خانواده کنم الان دیگه کشیدم کنار و خودخواهی مقدس دارم
اینکه استاد میگن من برای همه دنیا صحبت نمیکنم فقط یه تعداد اندک که اماده پذیرش هستن
اگر مثل اکثر مردم فکر وباور داشته باشی مثل اکثر اونا نتیجه میگیری
بشین یه گوشه کاره خودتو بکن خدا خودش هدایتت میکنه تمام
خدا انسان نیست که قهر لج کینه کنه یه انرژی و ارتعاشه که به فرکانس ما پاسخ میده همین
هر بلایی باعث پیشرفت شده پس بلاهایی که مافکر میکنم که بلای زندگی ما هستن که البته نیستن باید سبب پیشرفت ما بشه و خیریت توش پیدا کرد
مثلا تو ژاپن این همه زلزله میاد به جای اینکه گردن خدا و پیغمبر بندازن سازه هاشونو قوی تر کردن
پس ما هم چیزهایی که به اصطلاح مشکلات می نامییم باید سبب بشه سازه روح و قلب و ذهنمونو قوی تر کنیم و راهکارهی جدید کشف کنیم
هر وقت تو تفکر داشتی که یه عامل بیرونی خواه انسان خدا یا هر چیزی کاره تورو راه بندازه بدون که در اشتباه هستی
بهونه نیار فقط برو جلو و باور و ذهنیتتو درست کن
درون و درست کن بیرون خودش درست میشه
بنام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم عاشقتم
به خانم شایسته عزیزو دوستان گلم
آگاهی و درک از این فایل در بخش توحید
و قدرت دادن فقط و فقط به خداوند یکتا،
من چند شاگرد داشتم توی مغازم و یکی از آنها
اصل کاری بود و تمام کارهارا مثل خودم انجام میداد عالی و با کیفیت توپ بعد من همیشه به خودم میگفتم اگه این بره چیکار کنم چیکار کنم
کسی هست مثل این باشه
و این نجوه ها و حرف ها و ترس هایی که توی
ذهن میاد خلاصه حدودا چند ماه پیش بود
ی اتفاقی افتاد که اون گفت من دیگه باید برم و نمیتونم بیام مشکل واسم پیش اومده و حالا من موندم و اون ایمانی چه ازش حرف میزدم و
ادعا میکردم به خودم گفتم توکه از خدا توحید حرف میزنی تو که همش فایل های استاد را گوش میدی
تو که همش میگی خدایا کمکم کن مسیر ابراهیم را برم موحد باشم نه مشرک حالا خودتا نشون
بده حالا ایمان را نشون بده حالا ذهنتا آروم کن
حالا بر ترس هات غلبه کن چون به قول
استاد ایمانی که عمل نیاورد حرف مفد است
خلاصه کنم درجا قبول کردم گفتم باش هر وقت خواستی دیگه نیا
ی چند ساعتی درگیر بودم و گفتم چیکار کنم برنامه هام به هم میریزه و این حرفا
بعدش اومدم خونه فایل استاد را گوش کردم
همین که نیرو اگه رفت یکی بهترش میاد
بستگی به نگاه و ایمان ما داره
و خدا داره اونا می بره که یکی بهتر جایگزین کنه
بستگی داره ما چه جور بهش نگاه کنیم
به قول استاد این چوب دوسر
میتونیم خوشحال باشیم و ایمان داشته باشیم
میتونیم ناراحت باشیم و بگیم کیا جایگزین کنم
خلاصه من بعد چند ساعت اینارا گوش کردم
خودما آرام کردم و به یک آرامش رسیدم و
به خودم گفتم امیر اگه الان ذهنتا بتونی کنترل کنی تو مسائل کاریت پیشرفت میکنی
خودما آروم کردم خداشاهده ی چند روز بعد
ی نیرو اومد بسیار بهتر بسیار دلسوز تر
بسیار با شخصیت تر بسیار باهوش تر
که اتفاقا انرژی بسیار کمی از من برد و توی
ی هفته کار را به صورت حرفه ای یاد گرفت
خدا شاهده خداشاهده از خودم بهتر انجام میداد اینم توی ی هفته ولی نفر قبلی را من
براش یکسال انرژی گذاشتم خستم کرد.
و گفتم اینا به خودم بگم و به شما هم بگم نتیجه
ایمان و توحید این میشه البته نمیگم توحیدی ام
اصلا این ادعا را ندارم ولی به اندازه همون روز
تونستم توحیدی تر فکر کنم و خدارا سپاس میگم
و از اون مهم تر ترس من از رفتن نیرو ها ریخته شد
و الان همیشه ایمان دارم هر کی رفت خدا
یکی بهتر از اون را واسم میفرسته .
و حتی شرک نمیورزم نسبت به آدما چون تو مثال شاگرد قبلیم خیلی توی رابطه با اون شرک داشتم
و میدانم که خدا از بی نهایت طریق
از بی نهایت طریق
از بی نهایت طریق
از بی نهایت طریق
کارهای من را انجام می دهد
من باید توکل کنم ایمان داشته باشم
و بسپارم به خودش .
الهی شکرت به خاطر اینکه در این مسیر زیبا هستم
دوستتون دارم .
*اولین روز از 120 روز
امشب 1404/9/18
ردپای روز اول:*
سلام استاد جونم، سلام مریم جونم
حقیقتا نصف فایل رو گوش دادم گاهی هام خیلی زیاد شد گفتم اول کامنت بنویسم، محدد مابقی رو گوش بدم
وایی استاد جان چقدر فایلای شما آگاهی دهندست، چقدر عشقه، چقدر زیباست
داشتم متن این فایل رو میخوندم دیدم چقدر اگاهیش زیاده
وقتی رسیدم به این متن که:تمام بهانه ها و توجیهات فرد برای نتوانستن یا امکان پذیر نبودن، از شرک نشات گرفته است؛
اوووه اصن یجورایی گوشت تنم سیخ سیخ شد
واقعا این چقدر نکته ریز ولی کاربردیه
اصن استاد من تو این مورد خیلی مشکل دارم
من این فایل رو قبلا شنیده بودم اما امشب قشنگ دفتر و قلم گرفتم، گفتم هرچی به ذهنم میریه بنویسم و حتی نکات ریز رو ازش نوت بگیرم
اصلا یه چیرهایی رو این دفعه شنیدم به باورهایی رو از پس کلم کشیدم بیرون که خودم هاج و واج موندم
گفتم خدایااااااااا،،،، ایـــــنــــاااااا دیـگـــه چــیــــن؟؟
قبل ها همیشه این کلمه رو تکرار میکردم: من که خودمو خالق زندگیم میدونم، من که اینو باور کردممم…
اما گذشت و گذشت الان میفهمم،،،،
ـالان میفهمم که بزرگترین پاشنه آشیم همین موضوعه
خودمو خالق شرایط دونستن
میخوام موضوعاتی که الان درگیرشم رو بنویسم تا فراموش نکنم،
فراموش نکنم که باید روی چه چیزهایی کار کنم
فراموش نکنم که چه باور های اشتباهی داشتم
فراموش نکنم که از کجا به کجا رسیدم
خب:
من از بچگی پدر و مادرم رو بت کرده بودم تو ذهنم
همیشه از تهدیداتشون میترسیدم « البته هنوزم همون ادم قبلی هستن با تهدید های قبل و منم کمی میترسم ازشون، و بزرگترین موانع من برای رسیدن به خواسته هام همین ترس منه
ترس از پدر و مادر
ـ ترس از تهدید
ترس از سرزنش و دعوا و کتک خوردن
ـ
خب راستش خیلی وقته ازشون کتک نخوردم، بچه بودم خیلی میخوردم
به محض اینکه خلاف خواسته اونا پیش میرفتم، میخوردم
و الان این شرطی سازی در ذهنم ایجاد شده
اقا هر وقت خلاف خواسته اونا پیش رفتی، اماده یه چکه خوردن باش « الان الارم ذهنمه و هیچ وقت نمیتونم خلاف خواسته اونا پیش برم»
یعنی بزرگترین مشکل من همینه، پــــدر و مــــادر
حقیقتا خانوادم خیلی مذهبی هستن و منم متنفرم
من توی 99 درصد مواقع از چیزهایی خوشم میاد که پدر و مادرم ازش مخالفن و من نمیتونم مطابق با خواستم پیش برم
بعدش گیر میدم به مذهب
میگم چون خانوادم مذهبی هستن و اونا ناراضی هستن نمیتونم به خواستم برسم
اما اگه پدر و مادرم مذهبی نبودن الان من به اکثر خواسته هام میرسیدم
و
خب بعدش اینا که میگذره
میام میگم،
من یه فامیل های فضول دارم که همش سرشون تو زندگی منه
من هر کاری انجام بدم میان به پدر و مادرم خبر میدن دیگه
« حالا چون خلاف پدر و مادرمم رفتن رو میترسم»
میگم حتما فامیلا خبر میدن که من خلاف پدر و مادرم پیش رفتم
اگه این فامیلا نبودنااااا، من اصن….. اووف یه ادمی میشدم که نگم
خب بعدش میرسیم به روستا بودنم
من الان تو روستا هستم « حقیقتا 4 بار اینا از این روستا فرار کردم یعنی با خواهرم اینا رفتم به شهرستان دیگه، بخاطر اینکه اینجا محدودیت و…. زیاده و من نمیتونم به خواسته هام برسم، خب اینم بگم از روی خوش سانشی تو هر چهار بارش باز برگشت خوردم به همین روستا، یعنی مجدد برگشتم و الان مطمعن شدم که باید همین جا تغییر کنم»
ولی پس ذهنم باز ایراد از روستامون میگیره
چون تو روستام کاری که میخوام رو نمیتونم، رسمش فرق داره،
اگه تو شهرستان میبودم، یَــک کاری میکردم……
به هر حال…. نگم بهتره / ههههههههه، خندم گرفت
خب تا الان رسیدیم به چند موارد « قدرت دادن به پدر و مادر، به فامیل ها، به روستا، به مذهب»
ولی واقعا این پدر و مادر بشدت ریشه ای هست
میخوام خودگویی های منفیم رو هم بنویسم:
اگه پدر و مادرم مذهبی نبودن
اگه پدر و مادرم بهم گیر نمیدادن
اگه پدر و مادرم مخالفتی نداشتن
اگه پدر و مادرم بهم اجازه میدادن
اگه تو این روستا نبودم
اگه فلان محدودیت و رسم رو نداشتیم
اگه کسی با من کاری نداشتـ…..
من یه ادمی میشدم که اصن تمامی چیزهایی که دلش میخواست رو داشت « البته این وسط نیازه بگم، پس همه اینا جور بود…. هنر من کجا بود؟؟؟»
همیشه تو ذهنم خودمو ادم حسابی میدونستم ولی انگشتم به عوامل بیرونی بوده
به پدر
به مادر
میگم مشکل از اوناست،،، اگه اونا اون مشکل رو نداشتن من میتونستم، بخاطر مشکل اوناست که نمیتونم….
یعنی مسئول کامل زندگیم خودمو نمیدونستم
و یه سری عامل بیرونی مثل: پدر، مادر، مذهب، روستا، ادم ها و…. هستن که تو زندگیم دخیل میدونستم
و من نوعی هم کاری از دستم بر نمیومد میگفتم
یا حتی مورد بعدی:
من حسنا از بچگیم خواهر بزرگم رو یجورایی مسئول درست کردن مشکل زندگیم میدونستم
مسئول این میدونستم که باید پدر و مادرمو راضی کنه
مثلا وقتایی که میخواستم برم جایی و خانوادم مخالفت میکردن، مسئول خواهرم میدونستم که اونا رو رلضی کنه و اگه راضیشون نمیتونست بکنه باهاش دعوام میشد
کاملا یجورایی مسیول رسیدن به خواسته هام، خواهرمو میدونستم
مثال « میخوام برم کلاس درس، خواهرم یجوری باید جورش کنه
میخوام برم شهرستان، خواهرم یجوری باید جورش کنه و منم با خودش ببره
و….. « البته اینم موقعی شکل گرفت که پدر و مادرم گفتن ما تورو فقط با خواهرت میفرستیم جای دیگه، وگرنه نمیفرستیم به هیچ عنوان »
الان دوست دارم مهاجرت کنم
همش چشمم به خواهرمه
همش میگم خواهرمو و دامادمون
هیچ وقت نمیتونم تصور کنم که با یه فرد دیگه برم یا یه مکان دیگه ای برم
میگم حتما با اونا و فقط با اونا میرم
ـیعنی باز میخوام از روستا برم ولی با این دید و با این شرک
واقعا استاد شما راست میگین
این یعنی اووووووج شــــرکــــه
مورد بعدی:
در مورد اولین قدم هام
من همیشه ترس دارم و منتظر یکی هستم که اولین قدم رو برام برداره
و بقول معروف استاد: همچنان گیرم و منتظرم….. و هیچ کسی اولین قدم رو برام بر نمیداره
خب میخوام مثالاتی بزنم
میخوام برم توی شغلی ثبت نام کنم و باید فردا برای اولین قرار برم
و نمیتونم، میخوام یکی بهم این اولین قدم رو برداره، بره با صاحب کار حرف بزنه وقتی اوکی شد دیگه ادامش رو خودم برم
از اولین ارتباط برقرار کردن میترسم، دوست دارم با ادم ها ارتباط برقرار کنم ولی میخوام یکی مثل خواهرم یا پذرم و…. منو به طرف اشنا کنه تا من ارتباط بگیرم
یا میخوام برم به مکان جدید، میخوام یکی اولین قدم رو برداره، منو ببره تو اون مکان جدید بزاره تا من مابقیش رو ادامه بدم
این اولین قدم برام بزرگترین مشکله،،، یعنی خیلییی بزرگ مشکلهههه
توی ارتباط برقرار کردن
توی شغل
توی مکانی که میخوام باشم
توی خرید ها
توی گردش و تفریح
همش میخوام یکی همین قدم اول رو برام برداره تا من مابقیش رو انجام بدم
مثلا خودم میخوام جایی برم و دلم میخواد ولی دوست دارم یکی از مادرم اجازه منو بگیره بعدش که طرف به مادرم میگه منم همراهیش کنم و خواهش کنم به مادرم « البته اینم تازه فهمیدم که اجازه زندگیم تو دست خودمه»
اما همچنان این مشکل اولین قدم رو دارم
و علتش شاید ترسه، شاید کمبود عزت نفسه
نمیدونم اما تا این مقدار نوشتم
جوری تصور کردم که احساس کنم تو نوت پد گوشی دارم مینویسم / هههه
هنوز خیلی موارد مونده، انشاءالله فردا حتما اگه نیاز دیدم مجدد مینویسم
واقعا استاد فایلت بینظیره،،، خیلی از مشکلات منو به روم اورد و فهمیدم که چرا زندگیم میلنگه
« این ردپایی از مشکل الانم بود بخاطر این شرک خفی،،،»
به نام خداوند مهربان و رزاق
امروز 1404/9/19
قدم سوم از 120 قدم
ـ«رد پای جدیدم»
سلام استاد جونم، طبق قولی که به خودم دادم، اومدم که کامنت بنویسم و کامنت بخونم….
جملاتی رو تو این فایل برای خودم نوشتم
جمله های مهم که گوشت ادم سیخ سبخ میشه یجورایی با شنیدنش
یجورایی منو تکونم داد
میخوام اینجا بنویسم تا اصلا از یادم نره
اولین «هر زمان از دیگران توقع داری، یعنی در مسیر شرک حرکت می کنی؛»
دومی «تمام بهانه ها و توجیهات فرد برای نتوانستن یا امکان پذیر نبودن، از شرک نشات گرفته است؛»
این جمله دومی واقعا منو تکونم داد، یعنی یجوری دیگه ای شد حالم با شنیدنش
خود من خیلی وقتا میگم نمیتونم یا نمیشه
یا خیلی وقتا بهونه میارم که اقا نمیشه دیگه و این حرف من هم درسته و دنبال مدرک و سند هم میگشتم
ایناااا یعنی شرررررک!!!!!
خــدایــــااااا تـــوبــــهههههه
واقعا استاد راست میگه « شرک در دل مومن
عین مورچه سیاهی در تاریکی شب بر روی سنگ سیاه هست»
خلاصه جمله خیلی زیبایی بود برام
سومی «هر خواسته ای تو جهان، بخاطر یه تضاد هست»
این نشون میده که من تو مواقعی که به ناخواسته برخورد میکنم ناامید نشم و از مسیر خارج نشم
چهارمی «مسئولیت کامل زندگیم بر عهده خود منه و هیچ کسی مقصر نیست»
این نشون میده که من به درونم تمرکز کنم نه به بیرون
پنجمی « برای رسیدن به خواستم نیاز نیست پدر و مادرم، روستام، عقاید خانوادم، فامیلامون و… عوض بشن، من در همینجایی که هستم میتونم اروم اروم به خواستم برسم»
این بهم یاد اوری میکنه دنبال بهونه نباشم،
اینکه همش دیگرون رو مقصر ندونم و بقول معروف خودمو قربانی شرایط ندونم
ــ
خیلی خوشحالم که قدم بعدیم و کامنت بعدیم رو هم اینجا قرار شد سیو کنم،
خدایا مرسیییی….