live | ذهنیت خالق یا ذهنیت واکنش دهنده
سرفصل آگاهی های این فایل شامل:
- اگر مثل اکثریت جامعه فکر کنی و کانون توجه شما مثل آنها عمل کند، همان شرایطی را تجربه می کنی که اکثریت تجربه می کنند؛
- به جای واکنش به اتفاقات نادلخواه، کانون توجه خود را معطوف به آنچه کن که می خواهی؛
- منطق هایی برای “روی برگرداندن” از ناخواسته ها؛
- من باید جریان زندگی ام را با کانون توجه ام بسازم نه اینکه با موجی پیش بروم که حاصل باورهای محدود کننده اکثریت جامعه است؛
- ذهنیت خالق یعنی: مراقبت از کانون توجه؛
- اکثریت جامعه، از صلح درونی با خود خارج شده اند؛
- هر وقت خواستی از آدمها ایراد بگیری، از خودت بپرس: “آیا تاکنون اشتباه کرده ام؟”، اگر جواب منفی بود، آنوقت به خودت حق قضاوت بده؛
- کنترل ذهن یعنی: واکنش نشان ندادن به اتفاقات نادلخواه؛
- وقتی از اتفاقات نادلخواه اعراض کنی و به آنچه می خواهی توجه کنی، از بدنه جامعه جدا می شوی؛
- خداوند در لحظه، به نیازها پاسخ می دهد؛
- به اندازه ای که ساز و کار جهان را درک می کنی و به آن درک عمل می کنی، با خداوند هماهنگ می شوی؛
برای دیدن سایر فایلهای این مجموعه کلیک کنید
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری live | ذهنیت خالق یا ذهنیت واکنش دهنده164MB31 دقیقه
- فایل صوتی live | ذهنیت خالق یا ذهنیت واکنش دهنده30MB31 دقیقه














به نام خالق زیبایی ها
امروز 1404/7/1
سلام استادجون، سلام بر مریم نازنین
اول میخوام در مورد زیبایی هایی که تو این تصویر دیدم صحبت کنم
استاد چقدر خونه زیبایی دارین، مخصوصا لامپ هایی که خیلی زیبا آویزون شدن یا برقی که تو دیواره و رنگارنگ میشه، مبل های چرمی که دارین، و حتی این خونه آینه بزرگی داره و فضای بیرون دیده میشه « چیزی که آرزوی منه»، و حتی چقدر خوشگل روی کلاه قرمزتون آدرس سایت رو زدین abasmanesh.com واقعا استاد منم آرزومه اینقدر موفق بشم که روی لباسامم طرح مورد علاقمو بزنم یا آدرس کاریمو بزنم و….. خلاصه خیلی با دیدن ادرس سایت اونم روی کلاهتون خوشحال شدم،،
و حالا برگردم به موضوع خالق بودن یا واکنش نشون دادن
کنترل ذهن یعنی: واکنش نشان ندادن به اتفاقات نادلخواه؛
این موردی که گفتین استاد واقعا بعضی مواقع سخته
مثلا موقعی که پدرت غر میزنه
یا مادرت دعوات میکنه
یا به فردی یه کاری میگی و سر پیچی میکنه
یا حتی یه کاریو فردی انجام میده و کاملا خرابش میکنه
و….
درسته تو این موقع من خیلی خیلی واکنش نشون میدم
دعوا میکنم، یا لجبازی میکنم یا جدال و…
کلا تو این مواقع یه چیزی از درون بهت میگه کم نیار، کم بیاری یعنی بی عرضگیت معلوم میشه و…. و تورو به سمت واکنش نشون دادن و بقولی توی مباحث ها به سوی برنده شدن میبره « برنده ای که تهش اوج باختنه»
آره استادجان شما راست میگی، واکنش نشون بدی بیشتر مواردی میاد که مجبوری بیشتر واکنش نشون بدی
من خواهر کوچیکتر دارم وخودم یه سری باورهای مخرب درمورد این موضوع دارم « چون بچه بودم بهم میگفتن هرچی بزرگا بگن باید انجام بدی یا بزرگتر ها حق دارن دستور بدن و…. »
وقتی خواهرم کاریو بگم انجام نده یا خیلی جواب بده، واکنش منفی نشون میدم انگاری که حق بزرگ بودن من رو اون بچه کوچیک خورده
یه سری خودگویی میاد تو ذهنم که «
اون دختر حق نداره به بزذگترش جواب بده
باید هرچی بزرگتر میگه باید بگه چشم
آدم ها بی نقص باید کارهارو انجام بدن
و…
و اینا نشون دهنده این نیست که خواهرم مشکل داره، این یعنی من مشکل دارم و باید تلاش کنم برطرف کنم
استاد شما کاملا راست میگی
همه ادم ها به صورت ناخودآگاه دنبال اینن که یه اتفاقی بیوفته و بشینن در موردش صحبت کنن
من یادمه مادرم مریض شد و هر فردی بهش زنگ میزد « خاله، زن دایی، زن عمو، عمه و… » بهشون میگفت من مریض شدم این درحالیه که طرف شاید حالشو هم نپرسیده باشه و تا نیم یاعت درمورد حال خرابیش صحبت میکرد
خواهرم چون تو این مشیر اومده تلاش میکنه توجه نکنه به این موارد ولی وقتی مادرم بهش زنگ زد گفت من مریضم از حالم یه خبر نمیگیری
اون وقت بود به خودم گفتم انگاری آدما خیلی دوست دارن در مورد بدبختی و قربانی شدنشون صحبت کنن
یادمه یه بار که داشتیم برمیگشتیم از استان دیگه به شهر خودمون
تو مسیر یه اتفاقی افتاد و ما یهو از بین دو ماشین با سرعت بالا رد شدیم
من چشامو بستم و وقتی چشامو باز کردم دیدم زنده ام، مادر و پدرم زنده ان، میدونی چیزی که من گفتم: این واقعا معجزه بود، همه زنده اییم و هیچکی آسیب ندیده و نشون دهنده اینه که خداوند مارو نگهداشته و مارو از این حادثه نجات داد
یهو اینو گفتم و چقدر من احساس خوشحالی و وجود خدارو حس کردم
تو مسیر که بودیم عموم و پدرم همش در مورد لین موضوع حرف زدن «حتی اتفاقی که نیوفتاده بود رو گفتن افتاد یعنی میگفتن تصادف کردیم
من تعجب کردم، واقعا برام عجیب بود
تصااااادفــــــــ!!!!!!
اون اتفاق توی شب افتاد و من نخواستم حرفای اونارو بشنوم و توی ماشین هدفون گذاشتم و اومدم
ساعت 12 شب بود
وقتی صبح بیدار شدم من خداروشکر میکنم واقعا حالم عالی تر از همیشه بود، خیلی حالم خوب بود ولی پدرو مادرم و…« افرادی که تو اون حادثه بودن» مریض شده بودن و تپ و لرز داشتن و همش در مورد این موضوع صحبت میکردن
منو دیدن که مثل همیشه شاد و خوشحالم و اصلا در مورد این موضوع صحبت نمیکنم تعجب کردن
پدر و مادرم اومدن گفتن تو دیشب انگار خواب بودی نه؟؟
گفتم چطور؟؟ گفتن چون فلان اتفاق افتاد
گفتم اره درست میگین و منم دیدم بیدار بودم
اینو گفتم و رفتم کارهامو بکنم
اون شرایط برای من هیچ کاری نکرد اما مابقی افراد رو مریض کرد، اونجا هم کمی درک کردم که کلام و فکر چقدر تاثیر گذار بوده
استاد شاید براتون عجیب باشه « البته نمیدونم برای شما چطور اما برای خودم خیلی عجیبع» من نزدیک به یک ساله که دارم فایل گوش میدم اما درک نکردم
میدونستم و میشنیدم که من خالق شرایطم اما عمیق فکر نکرده بودم
یعنی نمیدونستم که میتونم ذهنمو کنترل کنم و حس میکردم یه طوفانی هست و منم نمیتونم اونو رام کنم
ولی وقتی خودمو بزرگتر از طوفان دیدم، وقتی خودمو صاحب و مالک اتفاقات دیدم و البته درکش کردم حالا احساس ارامش بهم آروم برمیگرده
قبلنا خیلی از تهدید میترسیدم و نمیدونستم چیکار کنم اما الان میفهمم با اعراض همه چی درست میشه
بحث قــــضـــــاوت»
.
ادامه دارد…….