اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چون موضوعاا خودش دنیایی از اگاهی هست اما از کامنت یکی از دوستان متوجه شدم که اگه من هدفم تغییر شغلی و تحول شغلی هست پس باید دریافتی اگاهیمم از همین موضوع باشه
با هدایت از کامنت ندا جدا اومدم باورهای شرک الودم نوشتم بعد هم به خودم قول دادم مثل قبل فکر نکنم باز نرم در مسیر دیکه بخاطر پول چون پیشنهاد کاری برام پول داشت اما باز مسیر مورد علاقم نبود فهمیدم مشکل من اینه دنبال پول بیشتر ادامه میدم در نتیجه از علایقم دور میشم شاید باور شرک که من نیاز به ادامه دادن شغلم دارم برای پول اما در واقع باور درست اینه از هر کار و راهی میشه پول ساخت
الانم موضوع این فایل برمیگرده به این تجربه ای که هر شخصی داشته اینکه بقیه را قضاوت کردیم بخاطر اشتباهات و خودمون بدتر بودیم حالا بخوام این فایل را مرتبت با هدفم توضیح بدم میشه این موضوع که من یک اشتباه دارم تکرار میکنم و باز بخاطر پول میخوام مسیری برم که دوسش ندارم پس به خودم کفتم بسه دیگه چند بار میخوای اینکار بکنی یکبار مدل خودت برو تو که با هر روشی پول بدست اوردی نشد برات نداره پس امروز پر انرژی بیدار شدم هدایت شدم به مسیری در گرو اهدافم و باز شروع کردم از قضاوت بقیه ترس داشتم که چی میخوان بگن ولی الان میبینم در هر شرایطی قضاوته هست مثل مثالی که شما زدین حالا اگه هواپیما جنگی بود و شاسی نمیزد خب باز هزار تا داستان براش بود حالا خطا کرد باز هزار تا داستان کلا هیچوقت بقیع زاضی نمیشن و ما نباید بخلطر حرف بقیه ادامه بدیم چه تصمیم درست چه اشتباه خودمون پیش بریم که حداقل بگیم خودم انجام دادم
امروز میخوام یک نه قوی بگم
دیگه نزارم مثل باد با پیشنعادهای بقیه چرخ بزنم
مبخوام اینبار مدل خودم برم هر چی شد شد
چقدر استاد نگاهتون زیباست من تاحالا این مدل اتفاقات ندیده بودم منم همون ادم یرزنشگر بودم مثل بقیه اما با حرف شما فهمیدم خودمم دست کمی از خطا کننده ندارم پس چرا انقدر قضاوت کزدم
این داستان مربوط به قبله و الان تموم شده اما همون موقع منم مثل بقیع فکز میکردم
سلام میکنم به استاد عزیزم و مریم خانم شایسته و تمامی دوستان ارزشمندم
یه امیدواری خوبی دادین بهم استاد. اونجا که گفتین “ناامید نشید اگر نمیتونید درست کنترل ذهن انجام بدین، منم نمیتونستم.” اینکه میبینم شما هم یک روند تکاملی رو طی کردین و شما هم آزمون و خطاها داشتین و شما هم اشتباهات داشتین، باعث میشه هیچ حس خودسرزنشیای در من بوجود نیاد.تمام سعی من در این پروژه همینه. خانهتکانی ذهن. تجسم خواستهها. و دارم پای این تعهدی که به خودم دادم وایمیستم.
انشاءالله همیشه همهمون به فضل خدا شاد و موفق و خوشبخت باشیم
سلام بی نهایت به شما استاد عریزم امید که هر کجای این دنیا باشید خوش آرام باشید
ودرود خدمت شما خانم شایسته توانا و باصبر
وهمچنان عزیزان و همراهان این راهی توحیدی
خدا را سپاس فراوان که برایم توفیق کامنت نوشتن را داد و یک سال پیش دقیقا آروزی من نوشتن کامنت بود امروز حس کردم به همان آروزی خود رسیدیم چون هر چقدر که بخوایم میتانم بنویسم البته روی خودم کار کردیم وروی موضوع نوشتن هم کار کردیم
که میتانم بنویسم خدا را بی نهایت شکر و امروز حس قشنگی دارم راجعه به همین ذهنیت خالق و ذهنیت واکنش دهنده
این فایل هم یکی از بهترین های بود چون اصلا نمیشه که بگویم این خوب است فقط گفته میتانیم یکی از دگه بهتر و بهتر تر است خدا را شکر بخاطر این آگاهی که در هر لحظه نصیب ما میشود !
یکی از نکاتی که استاد در این فایل فرمودند،جهت تاکید بیشتر برای خودم و یادآوری دوستان تایپ میکنم:
با هر منطق و هر دلیلی اگر به چیزی توجه کنی که نمیخواهی توی زندگیت اتفاق بیفته ، داری با دست خودت همون شرایط رو وارد زندگیت میکنی،اصلا مهم نیست که چقدر دلیل قانع کننده ای داری که من باید به این موضوع نادلخواه توجه کنم
بسیار به دلم نشست این حرفهایتان و بسیار آرامش گرفتم از حرفهایتان ،من مادر و پدرم مدام اخبار رو دنبال میکنن و تجزیه و تحلیل و وقتی صفحه اینستاگرامم رو باز میکنم موجی از اعتراض و خشم رو میبینم و سعی کردم از این فضا فاصله بگیریم با تمرکز بر روی اهدافم ،چه زیبا گفتین که وقتی فرکانس مان عوض بشه فیزیکمان هم عوض میشه ،من ایمان دارم به حرفهایتان و مرسی که وقت گذاشتین و آگاهی های جدید به ما دادین
بسیار سپاس گذارم???? ،استاد عاشقتونم ،عاشق آگاهی هاتون،عاشق آمریکا ???????،عاشق تغییر
فایلتون استاد عالی بود و در زمان مناسب ممنونم واقعا
هیچ چیزی بیرون از ما نیست شرایط بیرونو اگه بتونیم بندازیمش دوره دوره دور و ذهنمونو کنترل کنیم کار بزرگی بخدا انجام دادیم.
بله کاملا درسته اون روح جمعی جامع هستش که این اتفاقارو رقم میزنه ما باید یاد بگیریم برخلاف این جریان شنا کنیم سخته ولی شدنیه هر چی بیشتر شناکنیم اسونتر میشه .
این اتفاقها اتفاقا مارو ازمایش میکنه که چقدر از لحاظ ذهنی قوی شدیم چقدر با این خبرهای بد فاصله داریم
یاد بگیریم از سیاست دوری کنیم و زندگی خودمونو بکنیم و روی خودمون کار بکنیم.
این اتفاقها روی زندگی کسی که باور و ایمان قوی داره هیچ تاثیری نخواهد داشت.
مبارزه با فقر ، با فساد، با دروغویی…. فقط اونارو تو جامع بیشتر میکنه و بهشون بارمیده هر کس مسول زندگی خودشه.
انقدر باید روی خودمون کار کنیم که به قول استاد جهان مارو به جایی بهتر ،ارومتر هدایت کنه همین مساوی با فرکانسمون .
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بر همه ی عزیزان
فقط اومدم یه نکته بگم و برم به کارام برسم!
حسم گفت بنویسم..
نمیدونم شاید یکی بهش نیاز داره …
البته کاملا طبیعیه که اونایی که تو فرکانسشن این متن رو میبینن و عمل میکنن…
آهنگ “گلِ عشق” از “رضا بهرام ” رو دانلود کنید و لذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذت ببرید..
خصوصا شما استاد جان که شهر به شهر میگردید..
در پی چشمت …شهر به شهر ،خانه به خانه …شدم رواااااااااااانه
گل عشقم را چیدی ..دانه به دااااانه …چه عااشقانه
آرام آرام..آتش به دلم زدی…بنشین که خوش آمدی ..رویااااااااااااااااااااای من
این تو این جان من…شوق چشمان من ..عاشق ها می کشی..زیبای من
مثل تو دنیا ندیده …فصل عشق ما رسیده …رونمایان کردی و یک شهر دستش را بریده
کفرم و دینم تو ههههههستی…هرچه میبینم تو هستی…بی ستونها میکنم من …چونکه شیرینم تو ههههستی
در پی چشمت ….
من تو را راحت نیاوردم بدست اااای جان..بعد عمری بر دلت مهرم نشست ای جاان
جز تو در قلبم نگر عشقی ندارم نه..غم شود پیدا مگر من میگذارم ؟نه…
آرام آرام …
من برای خدای عزیز و مهربونم میخونم وکلی کیف میکنم ..
برای خدا یه آهنگ دیگه هم هست که من باهاش رقصیدم (یعنی در واقع رقص سما کردم!!! )درحالی که چشمانم از عشق پرودگارم تر شده بود و به او اشاره میکردم..دیدم که میگم تو این شعر برای من یعنی من اینجا، تو این سایت دیدم که چقققققققققققققققققققدر دلهایی هست که عااااااااااااااااااااااااشق خداست شهرو بهم میزنه چشات آره دیدم که میگم..
“دیدم که میگم ” یا همون “شهرو بهم میزنه چشات” از سروش هامون
استاد خیلی دوست دارم با این آهنگ برقصین و فیلمشو بذارین!!
آخه تو فایلای اول سفرنامه یه جا دیدم تو rv واسه مایک و مریم جون میرقصیدین ..خیییییییییییییلی قشنگ بود و من واقعا لذت بردم و حس شادی و شعف والبته توانایی کردم(بر خلاف اینکه تو آپدیت عزت نفس گفتین زیاد روون نیستین تو رقص!! بنظرم که واقعا عاااااااااااااااااااااااااالی و با احساس کامل و قششششششششششششششنگ میرقصین)آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاافرین ..ماشالا …احسنت به شما…
به نام خداوند گردون سپهر / خداوند ماه و ناهید و مهر
درود بر استاد عباسمنش عزیز
آقای عباسمنش! من امروز بسیار زیاد شما رو تحسین کردم. خوشا به سعادتتون که دست پرتوان پروردگار هستید که این همه آگاهی ناب و ساده و اصیل از طریق شما در جهان منتشر و بازآفرینی و یادآوری میشه. دست مریزاد به همت و تعهدی که به سعادت خودتون داشتید و دارید و درین مسیر با تمام وجود حضور دارید و تلاش کردید و الان در زندگیتون ثمره ی اون مجاهدت اکبر رو حس و زندگی می کنید. نوش جانتون باشه هر آنچه نعمت و ثروت که در زندگی دارید و در آینده هزاران برابر خواهید داشت.
من با شما خدا و توحید رو شناختم و باور کردم. من مثل شما در قم بزرگ شدم. حافظ قرآن بودم و عبادات یومیه و واجب و مستحب من ترک نمیشدن. مذهبی سرسخت نبودم اما تمامی مناسک عبادی جاریه رو انجام میدادم. اما در آغاز جوانی به جایی رسیدم که خدا برای من معنیش رو از دست داد و کم کم اون رو از زندگیم حذف کردم. در ظاهر مخالفت و عنادی باهاش نداشتم و برضدش حرفی نمیزدم اما بدون این که بدونم در درونم باهاش می جنگیدم. سالها گذشت و من موفقیتهای کاری و مالی داشتم اما ته وجودم چیزی بود که همیشه ی همیشه منو اذیت میکرد و نمیذاشت از موفقیتها لذت ببرم یا موفقیت های دلخواهم رو بدست بیارم. این که میگم همیشه ، اغراق نمیکنم. لحظه ای رو یاد ندارم که از ته دل خندیده باشم یا آرامش داشته باشم. همیشه انگار که یه خار ریز ناپیدا زیر پوستم رفته باشه و مدام آزارم بده و نتونم پیداش کنم یه چیزی خواب خوش رو بر من حرام کرده بود. مدام یه صدایی تو وجودم میگفت: تو یه ریسمانی میخوای که اصل باشه و تو بهش چنگ بزنی و همه ی عمر با خیال راحت بچرخی و بگردی و از زندگیت در هر شرایطی لذت ببری. اما هرقدر بیشتر میگشتم دنبال این ریسمان کمتر پیداش میکردم. سرگردون بودم. رفته رفته سرگردونیم بیشتر شد و کار و موفقیتهام برام بی رنگ شدن و همه رو از دست دادم. گاهی خودم و دیگران، من رو به تنبلی و افسردگی و شکم سیری متهم میکردن. که تو دنبال کار نمیری؛ تو ناشکری؛ تو می شینی تا طبق طبق برات نقل و شیرینی بیارن؛ تو اینجوری به هیچ جا نمیرسی و و و … اما یه چیزی ته دلم میگفت اصل یه چیز دیگه س. با تقلا کردن هیچی درست نمیشه. اما من نمیفهمیدم این صدا چی میگه. ازین صدا عصبانی هم بودم. چون هربار میومدم یه حرکتی بکنم طوری سرو کله ش پیدا میشد که زمین گیرم میکرد. انگار که دستا و پاهام بسته شده باشن و نتونم تکون بخورم در جا وایساده بودم و فریز شده بودم. با سایت شما و گفته های شما که آشنا شدم خیلی خوشم اومد. چون حرفای شما از جنس اون صدا بود. اما باز هم نمیفهمیدمشون. یعنی نمیتونستم قبولشون کنم. یعنی چی که همه چی راحت بدست میاد. یعنی چی که خدا همه کارا رو درست میکنه. یعنی چی. کدوم خدا. پس چرا من نمی بینمش؟؟؟ چرا پیداش نیست؟؟؟؟ اونقدر این سوالا رو ادامه دادم تا زندگیم هر روز تنگتر و دشوارتر شد. نه این که چون خدا رو نمیدیدم. بلکه چون میخواستم خدا رو ببینم و راه دیگه ای ناخودآگاهم بلد نبود. اون من رو به روزگار تنگی برد که مثل پیر چنگی مولانا و پیرمرد مفلس پروین اعتصامی، گندمهام ریختن و چنگم رو زمین زدم و خرد کردم. من بدون اغراق 98 درصد فایل های رایگان سایت رو دیدم و شنیدم چند دوره رو هم خریدم. اما هیچکدوم به اندازه ی فایل های مصاحبه با شما برام تکان دهنده نبودن. وقتی شما از شرایط زندگیتون به لحاظ معیشتی و مذهبی گفتید با وجودیکه اوضاع زندگی من در دو حالت به هیچ وجه به اندازه ی شما سنگین نبودن اما یگانگی عجیبی با شما حس میکردم خصوصا در مساله ی فهم خداوند. ماجرای به آب انداختن قرآن جیبی و … . من وقتی دیدم شما با اون فضای مذهبی که من هم همونا رو دیده و حس کرده بودم به چنین ایمانی رسیدید دلم قرص شد. به تدریج اون ندای درونی بلندتر و قویتر شد. این روزا دیگه اونقدر باهاش دمخور و مانوسم که غرق شدن در معاشرت با اون برام از هرچیزی آرامش بخش تره. انگار هیچی لازم ندارم وقتی اون هست. انگار وقتی هست همه چیز قشنگتره. انگار پشتم محکمه و هر کاری ازم برمیاد.
امروز که از خواب بیدار شدم تنش زیادی داشتم از کابوسهای دیشب. با وجودیکه با یاد خداوند خوابیده بودم و سرخوش اما متعجب بودم که چطور با اون فرکانس خوابیدم و این طور بلند شدم. دیشب قبل از خواب به این غزل حافظ هدایت شدم:
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
صبح با اون همه دلشوره مدام این بیت این غزل میومد تو ذهنم که :
ای دل ار سیل فنابنیاد هستی برکند / چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
صبحانه میخوردم و این بیت رو تکرار میکردم. دلشوره ی عجیبی داشتم. یهو به ذهنم رسید که تو باید اون رسم قدیمیت رو راه بندازی. چون یادمه اون دوره ای که من موفقیتهای زیاد داشتم، با و جودی که نمیدونستم اسمش چیه ولی قهار بودم تو کنترل ذهنم. امروز هم این جمله اومد تو ذهنم که : برگرد به همون شیوه ای که خیلی توش ماهری. کنترل ذهن و توجه به هرآنچیزی که حالتو خوب میکنه. همینطور که داشتم چای می خوردم یهو یه حسی بهم گفت: میدونی چیه؟ اصلا من خیلی تنبل و پررو و خودخواهم. من همه چی میخوام، اونم آسون میخوام. من اصلا زجر و زحمت رو دوست ندارم. اصلا بهش اعتقاد ندارم. من میخوام همه چی خودش بیاد در خونه. دوباره صدایی گفت : پس بجنب و ذهنت رو کنترل کن. صبحانه م که تموم شده سریع اومدم تو سایت. هنوز دلشوره عجیب بود. اولین چیزی که به چشمم خورد همین فایل بود. کلیک کردم و گفتم تا این فایل رو نشنوم سراغ هیچ کاری نمیرم. فایل رو که شنیدم دیدم اون دلشوره داره کم و کمتر میشه. هر کلام شما قطرات آبی بودن به این آتیش ریخته میشدن. و دل من قرص تر میشد که اون صداها درست میگفتن. هزاران بار تحسین تون کردم و براتون بهترین ها رو از خدا خواستم. چند جمله ی اول رو نوشتم که صاحبخونه م زنگ زد و حرفهایی زد که به معجزه شبیه بودن. اون طوری سر پول تمدید خونه حرف میزد که انگار داره با دخترش یا خواهرش حرف میزنه. چنان هوای منو داشت که داشتم از تعجب شاخ درمی اوردم. همه ش میگفت من میدونم شما در شرایط سختی هستی. نمیخوام بهت استرس وارد بشه. و طوری حساب و کتاب کرد که من بتونم پول خونه رو به دفعات بدم که بهم فشار نیاد. اونهم تو این وضعیت اقتصادی که همه درگیرن. هزاران بار خداوند رو شکر کردم که وقتی دل بهش می سپاری سریع و به بهترین شکل به دادت میرسه. از شما سپاسگزارم که اینقدر سخاوتمندانه این فایل های رایگان رو روی سایت میگذارید و خوشحالم که با شما و از طریق شما با خدا آشتی کردم. خیر این انتشار و انتقال در جای جای زندگیتون مشهوده. امیدوارم من هم بتونم چنین دستی از جانب پروردگار باشم که این پیغام توحید رو در جهان منتشر کنم. به نظرم هیچ سعادتی بالاتر از این نیست.
گوارای وجودتون تمام نعمات خداوند
و بزودی از معجزات و فراوانی ها و نعماتی که به زندگیم سرازیر میشن براتون می نویسم.
البته که این فراوانی هست و من باید چشمهام رو بشویم و جور دیگر ببینم
از وقتی که تلویزیون ودیدن اخبار وفیلم رو اززندگیم حذف کردم چقدر به آرامش رسیدم وچقد خوبه که دنبال اخبار روز وشرایط حساس کنونی نباشه
اگر بپذیری که من با باورهام وکانون توجه ام زندگی ام رو خلق میکنم
وبپذیری که من توانایی تغییر باورهام را به کمک کنترل کانون توجه ام وتغییر ورودی های ذهنم رو دارم
به ما کمک میکنه تا به جای پیوستن به جریانات نادلخواه نگرانی وترس درباره آنها اگاهانه تلاش کنی وذهن رو کنترل کنی
چه طوری ذهنت رو کنترل کنی:هر مطلبی رو نخونی ,توی جمع هایی که منفی هست نباشی ,قضاوت نکنی ,مسخره نکنی
این یعنی مهارت کنترل ذهن
این یعنی دوری از مسیر گمراهی وقرار گرفتن در مسیر هدایت
در جامعه ای که اکثر مردم به دنبال شرایط حساس کنونی هستند ودنبال اخبار داغ روز هستند شروع کنیم به پیدا کردن نکات مثبت ودیدن نعمت های وتحسین کردن آنها واینجوری میتونیم از اکثریت مردم فاصله گرفته وبه نعمت ها وفراووانی بیشتر هدایت شویم وبه مسیری هدایت میشوی که انسان ها هم فرکانس با خودت هستند
روز 56مسیر
دارم تلاش میکنم هر ویس شما را ربط بدم به هدفم
چون موضوعاا خودش دنیایی از اگاهی هست اما از کامنت یکی از دوستان متوجه شدم که اگه من هدفم تغییر شغلی و تحول شغلی هست پس باید دریافتی اگاهیمم از همین موضوع باشه
با هدایت از کامنت ندا جدا اومدم باورهای شرک الودم نوشتم بعد هم به خودم قول دادم مثل قبل فکر نکنم باز نرم در مسیر دیکه بخاطر پول چون پیشنهاد کاری برام پول داشت اما باز مسیر مورد علاقم نبود فهمیدم مشکل من اینه دنبال پول بیشتر ادامه میدم در نتیجه از علایقم دور میشم شاید باور شرک که من نیاز به ادامه دادن شغلم دارم برای پول اما در واقع باور درست اینه از هر کار و راهی میشه پول ساخت
الانم موضوع این فایل برمیگرده به این تجربه ای که هر شخصی داشته اینکه بقیه را قضاوت کردیم بخاطر اشتباهات و خودمون بدتر بودیم حالا بخوام این فایل را مرتبت با هدفم توضیح بدم میشه این موضوع که من یک اشتباه دارم تکرار میکنم و باز بخاطر پول میخوام مسیری برم که دوسش ندارم پس به خودم کفتم بسه دیگه چند بار میخوای اینکار بکنی یکبار مدل خودت برو تو که با هر روشی پول بدست اوردی نشد برات نداره پس امروز پر انرژی بیدار شدم هدایت شدم به مسیری در گرو اهدافم و باز شروع کردم از قضاوت بقیه ترس داشتم که چی میخوان بگن ولی الان میبینم در هر شرایطی قضاوته هست مثل مثالی که شما زدین حالا اگه هواپیما جنگی بود و شاسی نمیزد خب باز هزار تا داستان براش بود حالا خطا کرد باز هزار تا داستان کلا هیچوقت بقیع زاضی نمیشن و ما نباید بخلطر حرف بقیه ادامه بدیم چه تصمیم درست چه اشتباه خودمون پیش بریم که حداقل بگیم خودم انجام دادم
امروز میخوام یک نه قوی بگم
دیگه نزارم مثل باد با پیشنعادهای بقیه چرخ بزنم
مبخوام اینبار مدل خودم برم هر چی شد شد
چقدر استاد نگاهتون زیباست من تاحالا این مدل اتفاقات ندیده بودم منم همون ادم یرزنشگر بودم مثل بقیه اما با حرف شما فهمیدم خودمم دست کمی از خطا کننده ندارم پس چرا انقدر قضاوت کزدم
این داستان مربوط به قبله و الان تموم شده اما همون موقع منم مثل بقیع فکز میکردم
سلام میکنم به استاد عزیزم و مریم خانم شایسته و تمامی دوستان ارزشمندم
یه امیدواری خوبی دادین بهم استاد. اونجا که گفتین “ناامید نشید اگر نمیتونید درست کنترل ذهن انجام بدین، منم نمیتونستم.” اینکه میبینم شما هم یک روند تکاملی رو طی کردین و شما هم آزمون و خطاها داشتین و شما هم اشتباهات داشتین، باعث میشه هیچ حس خودسرزنشیای در من بوجود نیاد.تمام سعی من در این پروژه همینه. خانهتکانی ذهن. تجسم خواستهها. و دارم پای این تعهدی که به خودم دادم وایمیستم.
انشاءالله همیشه همهمون به فضل خدا شاد و موفق و خوشبخت باشیم
خدایا صدهزاران مرتبه شکرت
بنام انکه هر انچه دارممممم از ان اوست
سلام بی نهایت به شما استاد عریزم امید که هر کجای این دنیا باشید خوش آرام باشید
ودرود خدمت شما خانم شایسته توانا و باصبر
وهمچنان عزیزان و همراهان این راهی توحیدی
خدا را سپاس فراوان که برایم توفیق کامنت نوشتن را داد و یک سال پیش دقیقا آروزی من نوشتن کامنت بود امروز حس کردم به همان آروزی خود رسیدیم چون هر چقدر که بخوایم میتانم بنویسم البته روی خودم کار کردیم وروی موضوع نوشتن هم کار کردیم
که میتانم بنویسم خدا را بی نهایت شکر و امروز حس قشنگی دارم راجعه به همین ذهنیت خالق و ذهنیت واکنش دهنده
این فایل هم یکی از بهترین های بود چون اصلا نمیشه که بگویم این خوب است فقط گفته میتانیم یکی از دگه بهتر و بهتر تر است خدا را شکر بخاطر این آگاهی که در هر لحظه نصیب ما میشود !
1403/07/07
من خودم خلق میکنم زندگیمو/
تصلا هرکس خودش زندگیشو خلق میکنه
پس من حواسم و کانون توجه م رو بدم به خودم و هدف و خواسته م
به زندگی و حرف و کار بقیه اصلا توجه نکنم چه برسه واکنش بدم اصلا کار ما قضاوت وضعیت بقیه نیست والا
یکی از نکاتی که استاد در این فایل فرمودند،جهت تاکید بیشتر برای خودم و یادآوری دوستان تایپ میکنم:
با هر منطق و هر دلیلی اگر به چیزی توجه کنی که نمیخواهی توی زندگیت اتفاق بیفته ، داری با دست خودت همون شرایط رو وارد زندگیت میکنی،اصلا مهم نیست که چقدر دلیل قانع کننده ای داری که من باید به این موضوع نادلخواه توجه کنم
سلام استاد عزیز،
بسیار به دلم نشست این حرفهایتان و بسیار آرامش گرفتم از حرفهایتان ،من مادر و پدرم مدام اخبار رو دنبال میکنن و تجزیه و تحلیل و وقتی صفحه اینستاگرامم رو باز میکنم موجی از اعتراض و خشم رو میبینم و سعی کردم از این فضا فاصله بگیریم با تمرکز بر روی اهدافم ،چه زیبا گفتین که وقتی فرکانس مان عوض بشه فیزیکمان هم عوض میشه ،من ایمان دارم به حرفهایتان و مرسی که وقت گذاشتین و آگاهی های جدید به ما دادین
بسیار سپاس گذارم???? ،استاد عاشقتونم ،عاشق آگاهی هاتون،عاشق آمریکا ???????،عاشق تغییر
سلام به استاد عزیز و دوستان
فایلتون استاد عالی بود و در زمان مناسب ممنونم واقعا
هیچ چیزی بیرون از ما نیست شرایط بیرونو اگه بتونیم بندازیمش دوره دوره دور و ذهنمونو کنترل کنیم کار بزرگی بخدا انجام دادیم.
بله کاملا درسته اون روح جمعی جامع هستش که این اتفاقارو رقم میزنه ما باید یاد بگیریم برخلاف این جریان شنا کنیم سخته ولی شدنیه هر چی بیشتر شناکنیم اسونتر میشه .
این اتفاقها اتفاقا مارو ازمایش میکنه که چقدر از لحاظ ذهنی قوی شدیم چقدر با این خبرهای بد فاصله داریم
یاد بگیریم از سیاست دوری کنیم و زندگی خودمونو بکنیم و روی خودمون کار بکنیم.
این اتفاقها روی زندگی کسی که باور و ایمان قوی داره هیچ تاثیری نخواهد داشت.
مبارزه با فقر ، با فساد، با دروغویی…. فقط اونارو تو جامع بیشتر میکنه و بهشون بارمیده هر کس مسول زندگی خودشه.
انقدر باید روی خودمون کار کنیم که به قول استاد جهان مارو به جایی بهتر ،ارومتر هدایت کنه همین مساوی با فرکانسمون .
« حالمون خوبه»
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بر همه ی عزیزان
فقط اومدم یه نکته بگم و برم به کارام برسم!
حسم گفت بنویسم..
نمیدونم شاید یکی بهش نیاز داره …
البته کاملا طبیعیه که اونایی که تو فرکانسشن این متن رو میبینن و عمل میکنن…
آهنگ “گلِ عشق” از “رضا بهرام ” رو دانلود کنید و لذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذت ببرید..
خصوصا شما استاد جان که شهر به شهر میگردید..
در پی چشمت …شهر به شهر ،خانه به خانه …شدم رواااااااااااانه
گل عشقم را چیدی ..دانه به دااااانه …چه عااشقانه
آرام آرام..آتش به دلم زدی…بنشین که خوش آمدی ..رویااااااااااااااااااااای من
این تو این جان من…شوق چشمان من ..عاشق ها می کشی..زیبای من
مثل تو دنیا ندیده …فصل عشق ما رسیده …رونمایان کردی و یک شهر دستش را بریده
کفرم و دینم تو ههههههستی…هرچه میبینم تو هستی…بی ستونها میکنم من …چونکه شیرینم تو ههههستی
در پی چشمت ….
من تو را راحت نیاوردم بدست اااای جان..بعد عمری بر دلت مهرم نشست ای جاان
جز تو در قلبم نگر عشقی ندارم نه..غم شود پیدا مگر من میگذارم ؟نه…
آرام آرام …
من برای خدای عزیز و مهربونم میخونم وکلی کیف میکنم ..
برای خدا یه آهنگ دیگه هم هست که من باهاش رقصیدم (یعنی در واقع رقص سما کردم!!! )درحالی که چشمانم از عشق پرودگارم تر شده بود و به او اشاره میکردم..دیدم که میگم تو این شعر برای من یعنی من اینجا، تو این سایت دیدم که چقققققققققققققققققققدر دلهایی هست که عااااااااااااااااااااااااشق خداست شهرو بهم میزنه چشات آره دیدم که میگم..
“دیدم که میگم ” یا همون “شهرو بهم میزنه چشات” از سروش هامون
استاد خیلی دوست دارم با این آهنگ برقصین و فیلمشو بذارین!!
آخه تو فایلای اول سفرنامه یه جا دیدم تو rv واسه مایک و مریم جون میرقصیدین ..خیییییییییییییلی قشنگ بود و من واقعا لذت بردم و حس شادی و شعف والبته توانایی کردم(بر خلاف اینکه تو آپدیت عزت نفس گفتین زیاد روون نیستین تو رقص!! بنظرم که واقعا عاااااااااااااااااااااااااالی و با احساس کامل و قششششششششششششششنگ میرقصین)آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاافرین ..ماشالا …احسنت به شما…
همیشه شاد و سلامت باشین..
به نام خداوند گردون سپهر / خداوند ماه و ناهید و مهر
درود بر استاد عباسمنش عزیز
آقای عباسمنش! من امروز بسیار زیاد شما رو تحسین کردم. خوشا به سعادتتون که دست پرتوان پروردگار هستید که این همه آگاهی ناب و ساده و اصیل از طریق شما در جهان منتشر و بازآفرینی و یادآوری میشه. دست مریزاد به همت و تعهدی که به سعادت خودتون داشتید و دارید و درین مسیر با تمام وجود حضور دارید و تلاش کردید و الان در زندگیتون ثمره ی اون مجاهدت اکبر رو حس و زندگی می کنید. نوش جانتون باشه هر آنچه نعمت و ثروت که در زندگی دارید و در آینده هزاران برابر خواهید داشت.
من با شما خدا و توحید رو شناختم و باور کردم. من مثل شما در قم بزرگ شدم. حافظ قرآن بودم و عبادات یومیه و واجب و مستحب من ترک نمیشدن. مذهبی سرسخت نبودم اما تمامی مناسک عبادی جاریه رو انجام میدادم. اما در آغاز جوانی به جایی رسیدم که خدا برای من معنیش رو از دست داد و کم کم اون رو از زندگیم حذف کردم. در ظاهر مخالفت و عنادی باهاش نداشتم و برضدش حرفی نمیزدم اما بدون این که بدونم در درونم باهاش می جنگیدم. سالها گذشت و من موفقیتهای کاری و مالی داشتم اما ته وجودم چیزی بود که همیشه ی همیشه منو اذیت میکرد و نمیذاشت از موفقیتها لذت ببرم یا موفقیت های دلخواهم رو بدست بیارم. این که میگم همیشه ، اغراق نمیکنم. لحظه ای رو یاد ندارم که از ته دل خندیده باشم یا آرامش داشته باشم. همیشه انگار که یه خار ریز ناپیدا زیر پوستم رفته باشه و مدام آزارم بده و نتونم پیداش کنم یه چیزی خواب خوش رو بر من حرام کرده بود. مدام یه صدایی تو وجودم میگفت: تو یه ریسمانی میخوای که اصل باشه و تو بهش چنگ بزنی و همه ی عمر با خیال راحت بچرخی و بگردی و از زندگیت در هر شرایطی لذت ببری. اما هرقدر بیشتر میگشتم دنبال این ریسمان کمتر پیداش میکردم. سرگردون بودم. رفته رفته سرگردونیم بیشتر شد و کار و موفقیتهام برام بی رنگ شدن و همه رو از دست دادم. گاهی خودم و دیگران، من رو به تنبلی و افسردگی و شکم سیری متهم میکردن. که تو دنبال کار نمیری؛ تو ناشکری؛ تو می شینی تا طبق طبق برات نقل و شیرینی بیارن؛ تو اینجوری به هیچ جا نمیرسی و و و … اما یه چیزی ته دلم میگفت اصل یه چیز دیگه س. با تقلا کردن هیچی درست نمیشه. اما من نمیفهمیدم این صدا چی میگه. ازین صدا عصبانی هم بودم. چون هربار میومدم یه حرکتی بکنم طوری سرو کله ش پیدا میشد که زمین گیرم میکرد. انگار که دستا و پاهام بسته شده باشن و نتونم تکون بخورم در جا وایساده بودم و فریز شده بودم. با سایت شما و گفته های شما که آشنا شدم خیلی خوشم اومد. چون حرفای شما از جنس اون صدا بود. اما باز هم نمیفهمیدمشون. یعنی نمیتونستم قبولشون کنم. یعنی چی که همه چی راحت بدست میاد. یعنی چی که خدا همه کارا رو درست میکنه. یعنی چی. کدوم خدا. پس چرا من نمی بینمش؟؟؟ چرا پیداش نیست؟؟؟؟ اونقدر این سوالا رو ادامه دادم تا زندگیم هر روز تنگتر و دشوارتر شد. نه این که چون خدا رو نمیدیدم. بلکه چون میخواستم خدا رو ببینم و راه دیگه ای ناخودآگاهم بلد نبود. اون من رو به روزگار تنگی برد که مثل پیر چنگی مولانا و پیرمرد مفلس پروین اعتصامی، گندمهام ریختن و چنگم رو زمین زدم و خرد کردم. من بدون اغراق 98 درصد فایل های رایگان سایت رو دیدم و شنیدم چند دوره رو هم خریدم. اما هیچکدوم به اندازه ی فایل های مصاحبه با شما برام تکان دهنده نبودن. وقتی شما از شرایط زندگیتون به لحاظ معیشتی و مذهبی گفتید با وجودیکه اوضاع زندگی من در دو حالت به هیچ وجه به اندازه ی شما سنگین نبودن اما یگانگی عجیبی با شما حس میکردم خصوصا در مساله ی فهم خداوند. ماجرای به آب انداختن قرآن جیبی و … . من وقتی دیدم شما با اون فضای مذهبی که من هم همونا رو دیده و حس کرده بودم به چنین ایمانی رسیدید دلم قرص شد. به تدریج اون ندای درونی بلندتر و قویتر شد. این روزا دیگه اونقدر باهاش دمخور و مانوسم که غرق شدن در معاشرت با اون برام از هرچیزی آرامش بخش تره. انگار هیچی لازم ندارم وقتی اون هست. انگار وقتی هست همه چیز قشنگتره. انگار پشتم محکمه و هر کاری ازم برمیاد.
امروز که از خواب بیدار شدم تنش زیادی داشتم از کابوسهای دیشب. با وجودیکه با یاد خداوند خوابیده بودم و سرخوش اما متعجب بودم که چطور با اون فرکانس خوابیدم و این طور بلند شدم. دیشب قبل از خواب به این غزل حافظ هدایت شدم:
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
صبح با اون همه دلشوره مدام این بیت این غزل میومد تو ذهنم که :
ای دل ار سیل فنابنیاد هستی برکند / چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
صبحانه میخوردم و این بیت رو تکرار میکردم. دلشوره ی عجیبی داشتم. یهو به ذهنم رسید که تو باید اون رسم قدیمیت رو راه بندازی. چون یادمه اون دوره ای که من موفقیتهای زیاد داشتم، با و جودی که نمیدونستم اسمش چیه ولی قهار بودم تو کنترل ذهنم. امروز هم این جمله اومد تو ذهنم که : برگرد به همون شیوه ای که خیلی توش ماهری. کنترل ذهن و توجه به هرآنچیزی که حالتو خوب میکنه. همینطور که داشتم چای می خوردم یهو یه حسی بهم گفت: میدونی چیه؟ اصلا من خیلی تنبل و پررو و خودخواهم. من همه چی میخوام، اونم آسون میخوام. من اصلا زجر و زحمت رو دوست ندارم. اصلا بهش اعتقاد ندارم. من میخوام همه چی خودش بیاد در خونه. دوباره صدایی گفت : پس بجنب و ذهنت رو کنترل کن. صبحانه م که تموم شده سریع اومدم تو سایت. هنوز دلشوره عجیب بود. اولین چیزی که به چشمم خورد همین فایل بود. کلیک کردم و گفتم تا این فایل رو نشنوم سراغ هیچ کاری نمیرم. فایل رو که شنیدم دیدم اون دلشوره داره کم و کمتر میشه. هر کلام شما قطرات آبی بودن به این آتیش ریخته میشدن. و دل من قرص تر میشد که اون صداها درست میگفتن. هزاران بار تحسین تون کردم و براتون بهترین ها رو از خدا خواستم. چند جمله ی اول رو نوشتم که صاحبخونه م زنگ زد و حرفهایی زد که به معجزه شبیه بودن. اون طوری سر پول تمدید خونه حرف میزد که انگار داره با دخترش یا خواهرش حرف میزنه. چنان هوای منو داشت که داشتم از تعجب شاخ درمی اوردم. همه ش میگفت من میدونم شما در شرایط سختی هستی. نمیخوام بهت استرس وارد بشه. و طوری حساب و کتاب کرد که من بتونم پول خونه رو به دفعات بدم که بهم فشار نیاد. اونهم تو این وضعیت اقتصادی که همه درگیرن. هزاران بار خداوند رو شکر کردم که وقتی دل بهش می سپاری سریع و به بهترین شکل به دادت میرسه. از شما سپاسگزارم که اینقدر سخاوتمندانه این فایل های رایگان رو روی سایت میگذارید و خوشحالم که با شما و از طریق شما با خدا آشتی کردم. خیر این انتشار و انتقال در جای جای زندگیتون مشهوده. امیدوارم من هم بتونم چنین دستی از جانب پروردگار باشم که این پیغام توحید رو در جهان منتشر کنم. به نظرم هیچ سعادتی بالاتر از این نیست.
گوارای وجودتون تمام نعمات خداوند
و بزودی از معجزات و فراوانی ها و نعماتی که به زندگیم سرازیر میشن براتون می نویسم.
البته که این فراوانی هست و من باید چشمهام رو بشویم و جور دیگر ببینم
به قول هاتف اصفهانی:
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلسِتان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد
گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی، دلت همان خواهد
وآنچه خواهد دلت، همان بینی…
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جُویِ زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش، آن شنوی
وآنچه نادیده چشم، آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی
از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان
تا به عینالیقین عیان بینی
که: یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
یار بیپرده از در و دیوار
در تجلیست یا اولیالابصار
شمع جویی و آفتاب بلند
روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهی، بینی
همه عالم مشارق انوار…
چشم بگشا به گلسِتان و ببین
جلوۀ آب صاف در گل و خار
زآب بی رنگ، صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در این گلزار
پا به راه طلب نِه ْو از عشق
بهر این راه توشهای بردار
شود آسان ز عشق کاری چند
که بُوَد پیش عقل بس دشوار
یار گو بالغُدوِّ و الآصال
یار جو بِالعَشِیِّ و الإبکار
صد رهت لن ترانی ار گویند
باز میدار دیده بر دیدار
تا به جایی رسی که مینرسد
پای اوهام و دیدۀ افکار
بار یابی به محفلی کآنجا
جبرئیل امین ندارد بار
این ره، آن زاد راه و آن منزل
مرد راهی اگر، بیا و بیار…
که: یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
به نام الله یکتا
سلام به استاد عزیزم ومریم نازنین
56 روز از سفرم
از وقتی که تلویزیون ودیدن اخبار وفیلم رو اززندگیم حذف کردم چقدر به آرامش رسیدم وچقد خوبه که دنبال اخبار روز وشرایط حساس کنونی نباشه
اگر بپذیری که من با باورهام وکانون توجه ام زندگی ام رو خلق میکنم
وبپذیری که من توانایی تغییر باورهام را به کمک کنترل کانون توجه ام وتغییر ورودی های ذهنم رو دارم
به ما کمک میکنه تا به جای پیوستن به جریانات نادلخواه نگرانی وترس درباره آنها اگاهانه تلاش کنی وذهن رو کنترل کنی
چه طوری ذهنت رو کنترل کنی:هر مطلبی رو نخونی ,توی جمع هایی که منفی هست نباشی ,قضاوت نکنی ,مسخره نکنی
این یعنی مهارت کنترل ذهن
این یعنی دوری از مسیر گمراهی وقرار گرفتن در مسیر هدایت
در جامعه ای که اکثر مردم به دنبال شرایط حساس کنونی هستند ودنبال اخبار داغ روز هستند شروع کنیم به پیدا کردن نکات مثبت ودیدن نعمت های وتحسین کردن آنها واینجوری میتونیم از اکثریت مردم فاصله گرفته وبه نعمت ها وفراووانی بیشتر هدایت شویم وبه مسیری هدایت میشوی که انسان ها هم فرکانس با خودت هستند
خدایا کمکم کن تا هر لحظه بتوانم ذهنم رو کنترل کنم
عاشقتم استاد عزیزم ومریم نازنین
شاد وسلامت و پیروز باشید در پناه الله یکتا