این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/04/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2020-04-23 08:09:302024-12-18 13:01:15سریال زندگی در بهشت | قسمت 2
694نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلامی گرم خدمت استاد عباس منش عزیزم و خانم شایسته بی نهایت مهربانم و بقیه عزیزان
.
این داستان دیدن اهرم لذت بصورت عملی
.
مادربزرگم خدابیامرز همیشه میگفت “دست کار میکنه ولی چشم می ترسه…
.
با دیدن این فایل یاد ایشون افتادم که استاد می گفت خیلی کار سختی به نظرم میرسید که برم تنه های بزرگ درخت رو بیارم بندازم توی آتیش ولی رفته رفته تمام تنه ها رو آورد و همه اش تموم شد …چیزی که تا چند ساعت قبلش همچنان ذهن هی میگفت ولی کن بابا خیلی کار سختیه …
.
.الهی هزار بار شکر برای دیدن اینهمه زیبایی و آتیش زیبا …آتیش روشن کردن توی طبیعت فیوردیت منه و همیشه براش آماده ام و خیلی برام لذت بخشه این کار…شده که رفتیم توی جنگل و من چوب های ریز ریز رو جمع کردم و آتیش درست کردیم ..و لذت بردیم
.
.
الهی شکر برای اون حجم آتش بزرگ که انگار داشت ترس های منو میسوزوند …من از اون آتیش بزرگ میترسم …از اینکه خودم بسازمش میترسم””””نه اینکه کنارش باشم”””””ولی دیدن اینکه استاد راحت این کار رو کرد به خودم گفتم ببین ترسی نداره به همین راحتی داره انجامش میده…
.
خدایا شکرت برای اینهمه فراوانی …آب بی نهایت آتیش به این بزرگی …صدای جیرجیرک ها که توی تاریکی جنگل رویایی میشه و غور غور قورباغه ها و صدای سوختن چوب ها و باد موافق …و عاشقانه ها استاد و مریم جان …چقدر این سکانس عالی بود الهی هزار بار شکر برای دیدینش …من هم از آرزوهامه که بتونم جایی رو داشته باشم برای خودم که همیشه راحت آتیش درست کنم …
.
خدایا شکرت برای اون صبح دل انگیز که در باز شد من نسیم صبح رو حس کردم همراه با بوی دریاچه …خدا رو شکر …چشمامو بستم و خودمو تصور کردم که از روی پل چوبی اومدم و هی که به محل آتیش دیشب نزدیک میشدم بوی دود ریزی که باد پخش میکرد توی هوا رو استشمام می کردم…و هی میگم خدایا شکرت خدایا شکرت ….
.
.خدایا شکرت که کلی درس گرفتم از این فایل اینکه فقط شروع کن بهترین زمان همین الانه …از هر کاری که میتونی شوع کن اولین قدمی که میتونی رو بردار ..قدم های بعدی بهت گفته میشه …هدایت میشی…و چشم باز می کنی خودتو در خط پایان موفقیت می بینی و اونوقت خودت و خدای خودت رو تحسین می کنی…
.
.به قول مریم جان شایسته ،هر کاری برای این پرادایس بکنیم بازم کمه انقدر که زیباست و بهمون عشق میده …
.
.
اون لحظه فکر کردم کجاها توی زندگیم بدهکارم به محیط اطرافم و محل زندگیم به خاطر عشقی که به من دادن و من براشون کاری نکردم …دیدم به خونمون مدیونم ..برای آرامشی که بهم داده ولی من به قدر کافی بهش عشق ندادم…
خدای مهربانم، شکر که در مداری همجهت با این همه زیبایی قرار گرفتم.
امروز تصمیم گرفتم دوباره زیباییهای سریال «زندگی در بهشت» را از ابتدا ببینم و با تمام وجود تحسین کنم.
در روزگاری که همه درگیر اخبار منفی، جنگ و اوضاع نابسامان جامعه هستند، به این نتیجه رسیدم که بهترین راه، مدتی توجه نکردن به این فضاست. اخباری که ناخواسته میدیدم و میشنیدم، انرژیام را میگرفت و حال دلم را بد میکرد.
پس ترجیح دادم ندانم، نبینم، و مراقب دیدهها و شنیدههایم باشم.
سریال «زندگی در بهشت» دقیقاً همان چیزی بود که ذهنم به آن احتیاج داشت؛ غذایی برای روحم.
خداروشکر که چنین استادی با این همه فهم، مهارت و زیبایی داریم، و در کنارش بانویی شایسته، مهربان و قابل ستایش؛ رابطهای سرشار از عشق که خودش منشأ زیباییست.
اینکه مریمجان چطور پابهپای استاد پیش میآمد، ایدهها را عملی میکردند، ذوق و شوق و حال خوبشان را با ما به اشتراک میگذاشتند، واقعاً حال من را عالی کرد.
از دیدن کلیپهای شما عمیقاً لذت میبرم.
ممنونم از شما و از خدای خوبم.
واقعاً ایدههایتان ناب و الهامبخش است.
استاد، امروز به این نکته رسیدم که اگر آن زمان کسی فقط از انرژی بیشتر، حال بهتر یا اندام زیباتر (صحبت های قانون سلامتی )صحبت میکرد و شما صرفاً به همان توصیهها عمل میکردید، شاید هرگز این همه زیبایی، این آتشِ دلنشین، این نظم و این ارتباط عمیق با طبیعت و درختها شکل نمیگرفت.
و چه زیبا میشود از قسمتهای یک و دو دید که مسیر تکامل را چگونه طی کردهاید.
انشاءالله ما هم مسیر تکاملیمان را بهخوبی طی کنیم، از راه لذت ببریم و به نتایج عالی برسیم.
وقتی همه جا تاریک هست یه نور کوچیک میتونه اینقدر واضح باشه که فقط اون نور را ببینید ، بهشت همه جایش تاریک بود و اون آتیش که استاد و مریم جان روشن کردن یه معنای امید و ادامه دادن را در اونجا نشان میداد ، خدایا شکر صدای آرام بخش اون فضا که جیرجیرکها داشتن می نوازیدن چقدر حسش خوب بود خدایا شکرت ….
استاد شما و مریم جان چه آتیشی به پا کردی ، فقط آتیش نبود ، آتیش عشق دو نفره که حراراتش از همه چیز بیشتر خودش را نشان میداد و چقدر من تحسینتون کردم ……
خدایا شکر ، یه خانه تو آب و تو شب ، و صداهای دلنواز ، چقدر زیباست ….
و ادامه دادن مستمر که زمانی که قرار بود اتفاقی نیفته با پشتکار دوباره آتیش از چیزی که فکرش نمیکردی بیشتر شعله ور شد و به قول استاد تو هر کاری که باشی باید ادامه داد و چقدر این نکته برای من آموزنده بود ……
صبح زیبای بهشت ، واقعا چقدر زیباست حتی راه رفتن روی اون شاخه برگ ها هم برا من جذابه و من حسشون میکنم ، صحنه ی از آتیسش که هیچ چیز جز خاکستر نمانده بود …
خدایا شکرت سبزی درختان و آسمان اینقدر زیبا هستن که انگار خدا اینجا را اول ساخته و بعدش بهشت را درست کرده …
سلام به استاد عزیزم ، سلام به خانم شایسته ی دوست داشتنی و سلام به همه ی دوستان
وقتی امشب داشتم این قسمت از سریال رو می دیدم، اون لحظه ای که استاد مشعل به دست گرفته بودند و کنار اتش نشسته بودند و هر از گاهی با اون وسیله یه شور دیگه ای به آتش می دادند، یک لحظه ذهنم رفت به گذشته های دور استاد، همون روزهایی که در محله ای دورافتاده در اتاقی با امکانات بسیار محدود، مستاجر بودند و کارگر بودند در کشتی سازی. همون روزهایی که در هوای بسیار گرم و شرجی بندرعباس، در کنار حرارت شدید مواد نفتی، ساعتهای طولانی هرروز کار می کردند. موادی که که قطرات مذابش به بدن استاد می پاشیده و تاول می زده.
استاد اون روزها نه وعده ای بهشون کسی از محل کار داده بوده، نه حقوقی می گرفتند، نه خبری از غیب بهشون رسیده بوده، اما امید داشتند، همت داشتند. ادامه دادند، مسیر بعد از مهاجرتشون از قم به بندرعباس رو از جایی ادامه دادند که کمتر کسی حاضر میشده اینکار رو انجام بده. از شرایط عالی ای که در قم داشتند چون نشانه هارو دیدند، دست برداشتند، و با یک دنیا امید و با ایمان و شجاعت، مهاجرت کردند.
ایشون از کارگری در سخت ترین شرایطی که هر کسی میتونه تصور کنه شروع کردند، اون هم در سنی که حداقل اکثر اقایونی که در خانواده و اطرافم دیدم، اوج جوانی و احساسی تصمیم گرفتنشونه. سنی که اگه کسی سرکار بهشون یک اخم کنه، جمع می کنند میان بیرون و پشتکار و استمرار در انجام کار براشون بی معنیه. اون زمان استاد آگاهانه اون مراحل رو طی کردند و سختی های زیادی رو متحمل شدند، کم نیاوردند، نشکستند و برنگشتند.
اما این روز ها، ایشون در کنار حرارت آتشی شاید مشابه اون روزهای بندر، در ملک شخصی خودشون، در یکی از بهترین مکان های دنیا برای زندگی، در کنار عزیز و همدمشون، با لذت به این آتش خیره میشن، و از حرارتش نه تنها اذست نمی شن، بلکه غرق در لذت تماشای رقص شعله های اتش بین شاخ و برگ درختانی که خودشون قطع کردند، تا سپیده دم می نشینند.
فردا صبح، با نشاط و ذوق به سراغ اتش زیبایی که نیمه های شب گذشته رهاش کردند و به دستان حفاظت کننده ی خداوند سپردند تا به جاهای دیگه سرایت نکنه می رن. بادیدن خاکسترهای داغ و زیبایی مسحور کننده ی طبیعت بعد از یک شب زیبای خاطره انگیز دوباره به وجد میان و حتی بازهم چوب اضافه می کنند و بارها خدارو شکر میکنند.
و خداوند مثل همیشه بارانی از زیبایی های بیشتر و تجارب قشنگ تر به سر و روی زندگیشون به پاس احساس خوب و شاکرانه ای که داشتند می باره.
وعده ی خداوند حقِ.
وقتی خواستم این کامنت رو بنویسم فقط میخواستم یک فلش بک بزنم به گذشته ی استاد و نتایجی که ما الان شاهدش هستیم. نمیدونم چطور جزییات دیگه به متنم اضافه شد.
خلاصه اینکه به خودم کفتم نگار اگه استاد الان این جایگاه رو دارند، تعهد بی قید و شرطشون به عمل به قوانین و اعتماد فوق العاده شون به رب یعنی تنها قدرت موجود در جهان هست. حالا نگار خانوم مرد عملی؟ بسم الله؛ این گوی و این میدان.
خدایی که همه چیز در جهان تحت سلطه اوست و تمام آسمان ها و زمین رو به تسخیر انسان درآورده تا به هدفاش برسه.
وقتی آدم میخواد کاری رو شروع کنه، اگر با انگیزه، با شور و شوق و اشتیاق، با حس خوب و توجه به خوبی ها، با لذت بردن از مسیر و در کنار همه اینها با تعهد اون کار رو استارت بزنه و پیش ببره، بدیهیه که دست خداوند رو در جای جای مسیر و در لحظه لحظه مسیر اون کار حس میکنه. اینکه چطوری چند روز بارونی نیومد، اینکه چطوری باد به محض انداختن چوب تو شعله های آتیش وزشش بیشتر شد، اینکه چطور وقتی استاد و خانم شایسته عزیز شب خوابیدن و صبح بیدار شدن و دیدن که همه چوب ها خاکستر شدن و تبدیل شدن به مواد مغذی برای خاک مثال و نشونه بارزی از اینه که زمین و زمان به تسخیر اونهاست و به تسخیر همه انسان هاییه که این رو باور دارن. که هر چیزی که بخوان میتونن انجام بدن.
سلام استاد عزیزم، حالتون چطوره؟ امیدوارم کنار مریم جون، شادی ها و قشنگی های زندگیتون صدها برابر شده باشه.
مریم جون، شما واقعا پر از انرژی هستین، آدم ناخودآگاه تحسینتون میکنه. من دوست دارم که یه خانمی و عشق مثل شما توی زندگیم باشه، البته باید بتونم قبل از هرچیز بالاترین عشق رو به خودم بدم، همین تلاش رو هم می کنم. آزادی مالی و زمانی استاد هم واقعا قابل ستایشه. استاد رو تحسین میکنم که عشق بدون قید و شرط نثار شما می کنه، عشقتون زیباتر و پایدارتر باشه. اینکه با عشق تصمیم میگیرن توی یه شب قشنگ، کنار هم آتیش درست کنن، خودش یه دنیا معنا داره.
من حدود شش ماه پیش کنار یه آتیشی به اندازه دو متر که شعله داشت ایستاده بودم. صدای خرد شدن و تقتق چوب ها، دقیقا همون صدایی بود که توی این ویدیو شنیدم و انگار یه خاطره قشنگ توی وجودم زنده شد. واقعا حس فوق العادهایه.
یه چیزی خیلی توجهم رو جلب کرد: هر بار که استاد بنزین روی آتیش می ریختن، همون لحظه شعله میکشید، ولی خیلی زود هم فروکش میکرد. همونجا با خودم گفتم: نکنه منم وقتی چند روز روی خودم کار میکنم، فقط همون لحظه یا نهایتا چند ساعت و چند روز حالم خوب میشه و بعد دوباره برمیگردم به حال قبلی؟
و دیدم… آره، دقیقا همینه. پس از این به بعد به خودم قول میدم که کار کردن روی خودم همیشگی باشه!!! چه کار داشته باشم، چه نداشته باشم.
این فایل برای من پر از درس بود. یکی از مهم ترینوش این بود که آدم چقدر خوبه از همون اولین ایده ای که به ذهنش میرسه شروع کنه و دست به اقدام بزنه. توی این فایل، اولین ایده همون جمع کردن چوب ها توی فایرپیت سنگی بود.
بعدش ایده خانم شایسته خیلی قشنگ بود. اینکه چوب های کوچیکتر رو جمع کنن تا وقتی آتیش میگیره، زغال ها حرارت بیشتری به بقیه چوب ها بدن و آتیش جون بگیره.
اصلا خود آتیش سه تا چیز لازم داره:
سوخت، اکسیژن و حرارت.
اگه یکی از اینا نباشه، آتیشی هم در کار نیست. اینا قوانین طبیعت هستن. این طور نباشه که من به جای این که خودمو با قوانین هماهنگ کنم، منتظر باشم و دعا کنم و از خداوند بخوام که من کاری نکنم و منتظر این باشم که قوانین به شکل خواسته های من عمل کنن. این توهمه. این تفکر نتیجه نمیده. این تفکر مثل کف روی آب و مثل خواب هست که بعدش سریع محو میشه.
درس مهم بعدی این بود که برای انگیزه گرفتن توی هر کاری، اگه آدم نتیجه پایانی و رسیدن به لذتش رو توی ذهنش پررنگ کنه، همون میشه سوخت حرکتش.
حرکت برای هر هدفی سوخت میخواد.
ما کار میکنیم چون تهش پولی قراره بیاد توی دستمون.
خیلی از همشهری های من از بیکاری افغانستان می رن ایران، حتی به امید کمترین دستمزد، فقط چون نتیجه پایانی رو توی ذهنشون میبینن و همون باعث میشه حرکت کنن.
استاد جان، شما این موضوع دیدن نتیجه پایانی رو توی دوره اعتماد به نفس هم خیلی قشنگ توضیح دادین. گفتین مهمترین اصل اینه که ما خودمون انگیزه دهنده خودمون باشیم، نه اینکه منتظر دیگران بمونیم.
نجواهای منفی همیشه توی ذهن هستن تا ناامیدمون کنن. حالا دیگران قراره چقدر توی ذهن ما حضور داشته باشن؟
اگه خودمون به خودمون انگیزه ندیم، هیچکس نمیتونه این کارو برامون بکنه.
یه نکته خیلی مهم دیگه هم اینه که باورها هستن که زندگی ما رو هدایت میکنن:
چه به سمت شکست، چه موفقیت
چه فقر، چه ثروت
باورها دقیقا مثل آتیش زیر خاکسترن: آروم میسوزن (کار می کنن)، ولی قدرت فوق العادهای دارن. کافیه یه ذره سوخت بهشون برسه، اونوقت شروع میکنن به شعله ور شدن و انرژی رو تبدیل میکنن به گرما و نور. در حقیقت نتیجه ها رو وارد زندگیمون می کنن.
اگه باورهای من منفی باشه و سوختشون هم اخبار منفی، جنگ، کمبود و ترس و بی ایمانی و ناامیدی باشه باشه، اون آتیش زندگی منو میسوزونه و نابود میکنه.
ولی اگه باورهای مثبت و قدرتمند کننده رو به ذهنم سوخت بدم، ایمان، امید و قدرت میگیرم. و هل داده میشم به سمت ساختن یه زندگی پر از شادی، عشق و ثروت.
این باورها همون آتیش زیر خاکسترن!!! شاید از بیرون معلوم نباشه، ولی وقتی سوخت بهشون میرسه، میشن انرژی خلق خواسته هام، انرژی تحقق رؤیاهام.
خدایا هزاران بار شکرت بابت این همه آگاهی و عشقی که از این دو نفر، توی این بهشت، به من می رسه.
وقتی این بهشت 20 هکتاری و این آزادی مکانی، زمانی و مالی استاد رو میبینم، میشه سوخت باورهای قدرتمندکننده من که منم می تونم به همچین شرایطی برسم، حتی فراتر از این. چون تضاد ها خواسته های منو به جهان اعلام کردن.
از اون طرف، به باورهایی توی خودم رسیدم که باعث شده خواسته هام خیلی قویتر از قبل به جهان فرستاده بشه. اگه بتونم این ترمزها و باورهای محدودکننده رو توی ذهنم بردارم، هم سرعت رسیدنم بیشتر میشه، هم سوخت بیشتری میگیرم.
وقتی میبینم استاد از چه شرایطی به دختری مثل مریم جون رسیدن، این خواسته توی تمام وجودم شعله ور میشه که منم میتونم.
میتونم به خواسته هام برسم.
استاد عزیزم، واقعا ازتون ممنونم که این باور رو توی ذهن من ساختین که من قدرت خلق تمام شرایط زندگیم رو دارم.
من میتونم زندگیم رو تغییر بدم. این شرایطی که الان دارم تجربه می کنم، حاصل باورهای قبلی من بوده و من می تونم که آینده خودم رو خیلی متفاوت تر از قبل بسیازم.
من میتونم با خدای خودم یه رابطه پر از عشق و دوستی داشته باشم.
اگه به خواسته هام برسم، میوش سراسر زیبایی، عشق، ثروت و آرامشه: هم توی این دنیا
و هم توی دنیای بعد، همونطور که خدا وعده داده.
مدتیه پشت سر هم خواب می بینم که دارم بال می زنم و پرواز میکنم، ولی یه چیزی توی وجودم سنگینی میکنه.
یه خواب تکراری، با یه پیام خیلی مهم.
خدایا…
خودت واضح بهم بگو چی رو باید توی وجودم تغییر بدم؟
چطور خودمو سبک کنم که به این رؤیای پرواز و عشق برسم؟
چقدر کامنتتون پر از نگته های خوب بود. چقدر یاد گرفتم ازتون. چه خوب با مثالهای عالی توضیح دادید. اونجا که نوشته بودید:
«« باورها دقیقا مثل آتیش زیر خاکسترن: آروم میسوزن (کار می کنن)، ولی قدرت فوق العادهای دارن. کافیه یه ذره سوخت بهشون برسه، اونوقت شروع میکنن به شعله ور شدن و انرژی رو تبدیل میکنن به گرما و نور. در حقیقت نتیجه ها رو وارد زندگیمون می کنن…» خیلی لذت بردم . عالی بود کامنتتون.
خیلی ممنونم که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و کامنتم رو در این بخش از مسیر زندگی در بهشت خوندید.
واقعا به این باور رسیدم که باورها قدرت بسیار عظیمی دارن: ما میتونیم با قدرت باورها، و با نیروی خود خداوندی که در باورهایمون قرار داده شده، زمین و آسمان و هر آنچه بین آنهاست رو به تسخیر خودمون دربیاریم البته که خداوند اونا رو مسخر بندگان مومن خودش کرده. من مدام با خودم تکرار میکنم که روزی خواهد رسید که من ارباب پول میشم و دیگه نیازی ندارم برای پول کار و فعالیت کنم! و اگر کاری هم انجام می دم، فقط از روی عشق، علاقه و شور و هیجانیه که اون کار تجربه می کنم باشه، نه از سر اجبار و نیازمندی. من از غلامی و بردگی پول رها خواهم شد همان طور که قوم بنی اسرائیل از بردگی سالیان سال از دست فراعنه رها و آزاد شدند و ایمان دارم که خداوند من رو به این آزادی می رسونه. وقتی خداوند تمام چیزهایی که در این جهان هست رو مسخر بندگانش کرده، قطعا پول هم جزئی از همون تسخیره و می تونه در خدمت انسان باشه، نه حاکم بر او.
وخانم شایسته که هر لحظه خدا را شکر میکرد بچه من 5سالشه میگه که چقدر خانم عباس منش میگه
خدایا شکر بعد من گفتم که هر چقدر بیشتر شکر کنی نعمت بیشتری به دست میاری یعنی اون هم چون خیلی این جور جاها را دوست داره خیلی شکر میکرد واقعا من هر لحظه تحسین میکردم خودم را در اون لحظه میدیدم وحتی با بچه هام صحبت می کردیم که ما هم همچین ویلایی میخریم توی آمریکا دوتا موتور ترل میگیریم توی این جنگل زیبا میرسم موتور سواری واقعا خدارا شکر که خداوند من را به همچین فایل فوق العاده و زیبا هدایت میکنه ومن به خودم قول دادم روزی دوبار این زیبایی هارا ببینم ولذت ببرم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته جان و دوستان عزیز سایت
سریال زندگی در بهشت قسمت دوم
شب رویایی پرودایس با صدای جیرجیرکها و آوازشون
ما یه ماموریت داریم و میخواهیم انجامش بدیم و اون ماموریت چیزی نیست جز اینکه چوبهای اضافه رو بسوزونیم
ما تموم چیزهای پستی اضافه و تبلیغات و همه رو داریم میسوزونیم
دودش هم داره میاد تو چشم من
آتیش رو یه نفر دیگه میزنه دودش میاد تو چشم من
کارتون نمیخوای
نه بسوزون بسوزون همه رو برگردون ببر به دامان طبیعت
این تخته رو هم میندازیم
نابود شد
عاشقتم
ببین چه نوری شد خیلی باحاله
ببین چه حرارتی شد خدایا شکرت
هوا یه جور ملیحیه یه ذره برای من که سرمایی هستم یه ذره حالت چیلی داره
ولی کنار این آتیش دیگه خیلی گرمه
من برم بنزینم بردارم بیارم بریزیم روی این آتیش
اوه خیلی پایه ام
خیلی حال میده
ببینید همه جا تاریکیه مطلقه و اینم نوره میبینید واقعاً
زندگی با نور معنا میگیره و بدون نور زندگی تاریکه
دیدی خطر نداره
بعد یواش یواش میایم میریزیم اینجا
وای این لحظه خیلی باحال بود
بنزین اینجوریهها
ولی الان دیگه خطرناکه نریز
نه حواسم هست شما فقط نترس
نه من نمیترسم
چه دودی توی چشممون کرد
ببین برگها رو همون لحظهای میسوزونه وای چه باحاله ببین
خدای من چقدر شگفت انگیزه
حالا اگه آتیشه بگیره در حدی که این چوبها رو بسوزونه خیلی خوبه
آره بابا میگیره مگه دست خودشه
خیلی حال میده
خیلی باحاله بریز
امشب میریم یه چند گلون بنزین میگیریم اینجوری میپاشیم رو آتیش
تموم شد
بنزینمون تموم شد
ولی صحنههایی که داره نشون میده خیلی باحاله
آره ببین
عاشقتم من
منم
خیلی باحال شد
زغالها رو نگاه کن اونور
الان از این زاویه نگاه کن
وای چقدر زیباست خدای من
حداقل خوبیش اینه که این آشغال کاغذها و اضافهها همشون از خونه رفتن بیرون
چقدر شعلههای آتیش جادویی
خیلی زیباست
ببین چه حرارتی شد پسر
ببین تو رو خدا چی شد
دیگه فعلاً بسه خیلی داغ شد نزدیکتر نمیشه رفت دیگه اعصابمون رو خورد کرد
ولی خیلی حال کردیم
ببین همیشه باید تکامل طی بشه
چوبهای کوچولو کوچولو رو انداختیم آفرین آفرین کار شما بود دیگه
شما استقامت ورزیدی
میتونی داستان رو بگی
داستانش این بود که گفتیم بریم بنزین بگیریم فردا بیشتر بریزیم
شما گفتی که حالا همین جا که هستیم
بزار من همینجوری چوب خورد خورد ساقههای کوچولو برداشتی آوردی ریختی روی ته مونده آتیشه
بعد این باعث شد که آتیش جون بگیره
بعد دیگه هی چوبهای بزرگتر آوردیم
از قبل هم خب چوب توش بود یه عالمه، دیگه چوبها هم گرم شد
منم گفتم حالا که اینجوریه اصلاً بذار برم مشعل رو بیارم بهش بفهمونیم اینجا می رئیسه
عاشقتم
خلاصه و نتیجه اینه که الان قشنگ
خب من برم یه چند تا دیگه چوب بیارم
الان دیگه برای این حالتی که آتیش رو چیز کنیم چیز نیست
فقط برای اینه که چوبها رو از سر راه جمع کنیم
واقعا خدایا شکرت
واقعا خدایا شکرت چقدر زیباست
چقدر این آتیش زیباست
چقدر زیباست
آره آدم اگه ادامه بده همیشه راهها باز میشه عاشقتم من
عاشقتم اینقدر حرکتهای هیولا وار میزنی الان دیگه ببین اون موقع باید چوبهای میلیمتری میریختی الان دیگه شاخه میندازی
عاشقتم
منم،
یه صبح زیبای دیگه شروع شده و ما دیشب تا پاسی از شب مشغول آتیش بازی بودیم الان هم میخواهیم بریم ببینیم نتیجه چی شده
چون دیگه از یه جایی به بعد داشت صبح میشد و ما اومدیم خوابیدیم،
ببین ببین انگار که هیچ وقت اینجا هیچ چوبی نبوده
اه پسر ببین ببین تو رو خدا
اصلاً باورم نمیشه
عاشقتم
ببین اصلاً هیچی نیست انگار که هیچ وقت اینجا چوبی نبوده تا کله تا اون بالا چوب بوده این درختها رو ببین برگهاش زرد شده به خاطر حرارت
آتیش رو ببین این هنوز سرخه
این همونه که گفتم خودش پودر میشه
گفتم این تا فردا اصلاً کلاً همینجوری خودش از بین میره این کندهه
چوبها هم همینجور
ولی اون نه
این هنوز آتیش داره
داغ هم هست کنارش
چقدر اینجاها قشنگ شد واقعاً
اوه پسر اینجا دقیقاً همونجوری شده
دیشب میگفتم آخ فردا صبح بیایم ببینیم فقط سنگها هستن
آره چه احساس خوبی داره
همه این درختها رو درختهای به این سنگینی رو از اونجا برداشتم دونه دونه آوردم گذاشتم اینجا و الان
اگر ارهام نمیشکست
اره ام شکست که اینقدر بریدم
اگه اره ام نمیشکست اینم خورد میکردم خیلی سنگین بود همون دیشب میریختم، دیشب که ما تا ساعت 5 صبح داشتیم به آتیش ور میرفتیم
شب نبود دیگه صبح بود
دقیقاً من هوا داشت روشن میشد خوابیدم خیلی عالی شده
چقدر اینجا قشنگه
براونی رو ببین
گریس هم کنارشه
هی این خوردهها رو اومدم جمع کردم تنهها رو انداختم سرهاشون سوخته بود تنههاشون مونده بود تنههاشون رو میومدم دوباره آتیش شعله ور میشد دوباره نیم ساعت بعد حساب کن دمش گرم واقعاً خدا رو صد هزار مرتبه شکر
چقدر آدم وقتی یه کاری رو انجام میده تمومش میکنه چقدر احساس خوبی داره
ما اومدیم اینجا اصلاً برای اینکه یه ذره آتیش بازی کنیم اصلاً فکر نمیکردیم این چیزی که اینجا هست بسوزه چه برسه کل اون درختهایی که اینجا بود
الان کل این فضا پاکسازی شد
اینو باید هی به خودمون بگیم
دقیقاً دقیقاً ببین بعد چه جوری شروع شد، آره بگیم حتی کارهای خیلی بزرگ و سنگینی که حتی جراتش
من خودم اینقدر کار سختی بود اون همه درخت رو آوردن و بریدن و تو آتیش گذاشتن که اصلاً خیلی بیخیالش بودم
گفتم بعداً یه راهی براش پیدا میکنیم
درختها هم هنوز یه سریشون خیس بود خشک خشک نشده بود
دیگه اینم مزید بر علت شد که حالا بزار دو سه ماه دیگه خشک بشه آفتاب بخوره ولی ببین تو یه شب کارش رو انجام دادیم
توی یک شب اراده شما و اون شروعی که شما کردید
عاشقتم
گفتیم ادامه بدیم و به یادمون بمونه که هر کاری فقط باید ادامه بدی فقط باید شروع کنی و ادامه بدی و اصلاً کاری نداشته باشی کی تموم میشه
بگی الان هر کاری از دستم برمیاد رو انجام بدم و واقعاً لذت بردیم،
یعنی من اولش گفتم آتیش که اومد خاموش بشه گفتم ببین ما که لباسهامون دودی شده بزار حداقل یکم آتیش بازی کنیم
بعد دیگه همینجوری قدم به قدم شما رفتی مشعل رو آوردی، اَره
چه ورزشی شد
چه درختهایی رو جابجا کردیم
شما دیگه کلاً درخت میزدی زیر بغلت میآوردی
گفتم بابا دیگه شاخهها رو بیخیال بریم خود درخت رو بیاریم
آره اون آتیشه که با چوبهای کوچیک چند سانتی شروعش کردیم درختها رو ببین درختها رو پودر کرد
واقعاً خدا را شکر
اینجا خالی خالی شده ببین
احساس خوبی داره اینجا تمیز شده
خیلی خیلی حسش خوبه
خدایا شکرت
ببین چند تا چوب انداختیم رو این آتیش گرفتن
فوت هم نکردیم
البته خدا خودش داره فوت میکنه
داغِ، زغالها داغ داغن
بابا آتیشه واقعیه نگاش کن
شعلهای کشید
باورت میشه یه تیکه زغال اینجوری قدرت داره
آره میگن آتیش زیر خاکستر اینه
آه این همون آتیش زیر خاکسترشونه،
در ادامه پروسه تمیز کردن پرودایس ما اومدیم هرچی چوب خورده و باقی مانده آتیش بود رو ریختیم روی آتیش زیر خاکستر و ببین تغذیه شده چی شده
باد هم مزید علت شد
قشنگ باد موافق وزید و این آتیش را شعله ور کرد
الان محوطه تمیز تمیز شده
خدایا شکرت
خدایا واقعا شکرت
این چوب کوچیکها رو هم جمع کردیم اصلاً این پرودایس حقشه هر چقدر که بهش برسی و تمیزش کنی حقشه
این همه به ما لذت داده احساس خوب داده هر روز صبح که پا میشیم این همه زیبایی رو میبینیم واقعاً خدایا شکرت و الان حقشه که براش این قدمها رو برداریم و اینجا رو اینجوری تمیز بکنیم
محوطه رو میبینید یه چمن صاف شده عالی خدایا شکرت
همه چوب خوردهها رو جمع کردیم پای درختها خلوت شده
اینور که کلاً خلوت شده
اونجا هم دوباره اون باقی مونده رو هم ریختیم این چوبها رو و یه آتیش کوچیک هم اینجا درست شده که این باقی مونده رو بسوزونه
آره حسابی آتیشه گرفته
واقعاً خدایا شکرت
آره این چند روزه هم بارون نزد خیلی حال داد که اینجا خشک بشه
همه چی دست به دست هم داد چقدر انرژیش مثبته
چقدر لذت بخشه وقتی آدم کارو تموم میکنه
اگه آدم نقطه پایانی رو همون اول ببینه چه انگیزهای میگیره برای ادامه دادن
ما همینجوری ادامه دادیم هی گفتیم عوضش فردا بلند میشیم میبینیم اینجا تمیز شده درختها رفتن همه شاخ و برگ خشکها رو جمع کردیم درختها رو باهاش جمع کردیم باز شده محوطه و قشنگ شده،
به نام خدای هدایتگرم
.
سلامی گرم خدمت استاد عباس منش عزیزم و خانم شایسته بی نهایت مهربانم و بقیه عزیزان
.
این داستان دیدن اهرم لذت بصورت عملی
.
مادربزرگم خدابیامرز همیشه میگفت “دست کار میکنه ولی چشم می ترسه…
.
با دیدن این فایل یاد ایشون افتادم که استاد می گفت خیلی کار سختی به نظرم میرسید که برم تنه های بزرگ درخت رو بیارم بندازم توی آتیش ولی رفته رفته تمام تنه ها رو آورد و همه اش تموم شد …چیزی که تا چند ساعت قبلش همچنان ذهن هی میگفت ولی کن بابا خیلی کار سختیه …
.
.الهی هزار بار شکر برای دیدن اینهمه زیبایی و آتیش زیبا …آتیش روشن کردن توی طبیعت فیوردیت منه و همیشه براش آماده ام و خیلی برام لذت بخشه این کار…شده که رفتیم توی جنگل و من چوب های ریز ریز رو جمع کردم و آتیش درست کردیم ..و لذت بردیم
.
.
الهی شکر برای اون حجم آتش بزرگ که انگار داشت ترس های منو میسوزوند …من از اون آتیش بزرگ میترسم …از اینکه خودم بسازمش میترسم””””نه اینکه کنارش باشم”””””ولی دیدن اینکه استاد راحت این کار رو کرد به خودم گفتم ببین ترسی نداره به همین راحتی داره انجامش میده…
.
خدایا شکرت برای اینهمه فراوانی …آب بی نهایت آتیش به این بزرگی …صدای جیرجیرک ها که توی تاریکی جنگل رویایی میشه و غور غور قورباغه ها و صدای سوختن چوب ها و باد موافق …و عاشقانه ها استاد و مریم جان …چقدر این سکانس عالی بود الهی هزار بار شکر برای دیدینش …من هم از آرزوهامه که بتونم جایی رو داشته باشم برای خودم که همیشه راحت آتیش درست کنم …
.
خدایا شکرت برای اون صبح دل انگیز که در باز شد من نسیم صبح رو حس کردم همراه با بوی دریاچه …خدا رو شکر …چشمامو بستم و خودمو تصور کردم که از روی پل چوبی اومدم و هی که به محل آتیش دیشب نزدیک میشدم بوی دود ریزی که باد پخش میکرد توی هوا رو استشمام می کردم…و هی میگم خدایا شکرت خدایا شکرت ….
.
.خدایا شکرت که کلی درس گرفتم از این فایل اینکه فقط شروع کن بهترین زمان همین الانه …از هر کاری که میتونی شوع کن اولین قدمی که میتونی رو بردار ..قدم های بعدی بهت گفته میشه …هدایت میشی…و چشم باز می کنی خودتو در خط پایان موفقیت می بینی و اونوقت خودت و خدای خودت رو تحسین می کنی…
.
.به قول مریم جان شایسته ،هر کاری برای این پرادایس بکنیم بازم کمه انقدر که زیباست و بهمون عشق میده …
.
.
اون لحظه فکر کردم کجاها توی زندگیم بدهکارم به محیط اطرافم و محل زندگیم به خاطر عشقی که به من دادن و من براشون کاری نکردم …دیدم به خونمون مدیونم ..برای آرامشی که بهم داده ولی من به قدر کافی بهش عشق ندادم…
خدارو شکر برای درسهای عالی این فایل….
.
.
به نام خداوندِ زیباییها؛
خداوندِ نور،
خدای درختان،
خدای آسمان و زمین،
خدای بُرونی اسب زیبا،
خدای من و شما.
خدای مهربانم، شکر که در مداری همجهت با این همه زیبایی قرار گرفتم.
امروز تصمیم گرفتم دوباره زیباییهای سریال «زندگی در بهشت» را از ابتدا ببینم و با تمام وجود تحسین کنم.
در روزگاری که همه درگیر اخبار منفی، جنگ و اوضاع نابسامان جامعه هستند، به این نتیجه رسیدم که بهترین راه، مدتی توجه نکردن به این فضاست. اخباری که ناخواسته میدیدم و میشنیدم، انرژیام را میگرفت و حال دلم را بد میکرد.
پس ترجیح دادم ندانم، نبینم، و مراقب دیدهها و شنیدههایم باشم.
سریال «زندگی در بهشت» دقیقاً همان چیزی بود که ذهنم به آن احتیاج داشت؛ غذایی برای روحم.
خداروشکر که چنین استادی با این همه فهم، مهارت و زیبایی داریم، و در کنارش بانویی شایسته، مهربان و قابل ستایش؛ رابطهای سرشار از عشق که خودش منشأ زیباییست.
اینکه مریمجان چطور پابهپای استاد پیش میآمد، ایدهها را عملی میکردند، ذوق و شوق و حال خوبشان را با ما به اشتراک میگذاشتند، واقعاً حال من را عالی کرد.
از دیدن کلیپهای شما عمیقاً لذت میبرم.
ممنونم از شما و از خدای خوبم.
واقعاً ایدههایتان ناب و الهامبخش است.
استاد، امروز به این نکته رسیدم که اگر آن زمان کسی فقط از انرژی بیشتر، حال بهتر یا اندام زیباتر (صحبت های قانون سلامتی )صحبت میکرد و شما صرفاً به همان توصیهها عمل میکردید، شاید هرگز این همه زیبایی، این آتشِ دلنشین، این نظم و این ارتباط عمیق با طبیعت و درختها شکل نمیگرفت.
و چه زیبا میشود از قسمتهای یک و دو دید که مسیر تکامل را چگونه طی کردهاید.
انشاءالله ما هم مسیر تکاملیمان را بهخوبی طی کنیم، از راه لذت ببریم و به نتایج عالی برسیم.
سپاسگزارم از شما
مرسی که هستین
به نام الله مهربان
سلامه به استاد عزیزم و مریم جان ..
و سلام به همه ی دوستان ….
وقتی همه جا تاریک هست یه نور کوچیک میتونه اینقدر واضح باشه که فقط اون نور را ببینید ، بهشت همه جایش تاریک بود و اون آتیش که استاد و مریم جان روشن کردن یه معنای امید و ادامه دادن را در اونجا نشان میداد ، خدایا شکر صدای آرام بخش اون فضا که جیرجیرکها داشتن می نوازیدن چقدر حسش خوب بود خدایا شکرت ….
استاد شما و مریم جان چه آتیشی به پا کردی ، فقط آتیش نبود ، آتیش عشق دو نفره که حراراتش از همه چیز بیشتر خودش را نشان میداد و چقدر من تحسینتون کردم ……
خدایا شکر ، یه خانه تو آب و تو شب ، و صداهای دلنواز ، چقدر زیباست ….
و ادامه دادن مستمر که زمانی که قرار بود اتفاقی نیفته با پشتکار دوباره آتیش از چیزی که فکرش نمیکردی بیشتر شعله ور شد و به قول استاد تو هر کاری که باشی باید ادامه داد و چقدر این نکته برای من آموزنده بود ……
صبح زیبای بهشت ، واقعا چقدر زیباست حتی راه رفتن روی اون شاخه برگ ها هم برا من جذابه و من حسشون میکنم ، صحنه ی از آتیسش که هیچ چیز جز خاکستر نمانده بود …
خدایا شکرت سبزی درختان و آسمان اینقدر زیبا هستن که انگار خدا اینجا را اول ساخته و بعدش بهشت را درست کرده …
خدایا شکرت بابت این همه زیبای
سلام به استاد عزیزم ، سلام به خانم شایسته ی دوست داشتنی و سلام به همه ی دوستان
وقتی امشب داشتم این قسمت از سریال رو می دیدم، اون لحظه ای که استاد مشعل به دست گرفته بودند و کنار اتش نشسته بودند و هر از گاهی با اون وسیله یه شور دیگه ای به آتش می دادند، یک لحظه ذهنم رفت به گذشته های دور استاد، همون روزهایی که در محله ای دورافتاده در اتاقی با امکانات بسیار محدود، مستاجر بودند و کارگر بودند در کشتی سازی. همون روزهایی که در هوای بسیار گرم و شرجی بندرعباس، در کنار حرارت شدید مواد نفتی، ساعتهای طولانی هرروز کار می کردند. موادی که که قطرات مذابش به بدن استاد می پاشیده و تاول می زده.
استاد اون روزها نه وعده ای بهشون کسی از محل کار داده بوده، نه حقوقی می گرفتند، نه خبری از غیب بهشون رسیده بوده، اما امید داشتند، همت داشتند. ادامه دادند، مسیر بعد از مهاجرتشون از قم به بندرعباس رو از جایی ادامه دادند که کمتر کسی حاضر میشده اینکار رو انجام بده. از شرایط عالی ای که در قم داشتند چون نشانه هارو دیدند، دست برداشتند، و با یک دنیا امید و با ایمان و شجاعت، مهاجرت کردند.
ایشون از کارگری در سخت ترین شرایطی که هر کسی میتونه تصور کنه شروع کردند، اون هم در سنی که حداقل اکثر اقایونی که در خانواده و اطرافم دیدم، اوج جوانی و احساسی تصمیم گرفتنشونه. سنی که اگه کسی سرکار بهشون یک اخم کنه، جمع می کنند میان بیرون و پشتکار و استمرار در انجام کار براشون بی معنیه. اون زمان استاد آگاهانه اون مراحل رو طی کردند و سختی های زیادی رو متحمل شدند، کم نیاوردند، نشکستند و برنگشتند.
اما این روز ها، ایشون در کنار حرارت آتشی شاید مشابه اون روزهای بندر، در ملک شخصی خودشون، در یکی از بهترین مکان های دنیا برای زندگی، در کنار عزیز و همدمشون، با لذت به این آتش خیره میشن، و از حرارتش نه تنها اذست نمی شن، بلکه غرق در لذت تماشای رقص شعله های اتش بین شاخ و برگ درختانی که خودشون قطع کردند، تا سپیده دم می نشینند.
فردا صبح، با نشاط و ذوق به سراغ اتش زیبایی که نیمه های شب گذشته رهاش کردند و به دستان حفاظت کننده ی خداوند سپردند تا به جاهای دیگه سرایت نکنه می رن. بادیدن خاکسترهای داغ و زیبایی مسحور کننده ی طبیعت بعد از یک شب زیبای خاطره انگیز دوباره به وجد میان و حتی بازهم چوب اضافه می کنند و بارها خدارو شکر میکنند.
و خداوند مثل همیشه بارانی از زیبایی های بیشتر و تجارب قشنگ تر به سر و روی زندگیشون به پاس احساس خوب و شاکرانه ای که داشتند می باره.
وعده ی خداوند حقِ.
وقتی خواستم این کامنت رو بنویسم فقط میخواستم یک فلش بک بزنم به گذشته ی استاد و نتایجی که ما الان شاهدش هستیم. نمیدونم چطور جزییات دیگه به متنم اضافه شد.
خلاصه اینکه به خودم کفتم نگار اگه استاد الان این جایگاه رو دارند، تعهد بی قید و شرطشون به عمل به قوانین و اعتماد فوق العاده شون به رب یعنی تنها قدرت موجود در جهان هست. حالا نگار خانوم مرد عملی؟ بسم الله؛ این گوی و این میدان.
به نام خدای مهربان
خدایی که همه چیز در جهان تحت سلطه اوست و تمام آسمان ها و زمین رو به تسخیر انسان درآورده تا به هدفاش برسه.
وقتی آدم میخواد کاری رو شروع کنه، اگر با انگیزه، با شور و شوق و اشتیاق، با حس خوب و توجه به خوبی ها، با لذت بردن از مسیر و در کنار همه اینها با تعهد اون کار رو استارت بزنه و پیش ببره، بدیهیه که دست خداوند رو در جای جای مسیر و در لحظه لحظه مسیر اون کار حس میکنه. اینکه چطوری چند روز بارونی نیومد، اینکه چطوری باد به محض انداختن چوب تو شعله های آتیش وزشش بیشتر شد، اینکه چطور وقتی استاد و خانم شایسته عزیز شب خوابیدن و صبح بیدار شدن و دیدن که همه چوب ها خاکستر شدن و تبدیل شدن به مواد مغذی برای خاک مثال و نشونه بارزی از اینه که زمین و زمان به تسخیر اونهاست و به تسخیر همه انسان هاییه که این رو باور دارن. که هر چیزی که بخوان میتونن انجام بدن.
به نام خدای زیبایی ها، خالق کل هستی
سلام به همه دوستای نازنینم
سلام استاد عزیزم، حالتون چطوره؟ امیدوارم کنار مریم جون، شادی ها و قشنگی های زندگیتون صدها برابر شده باشه.
مریم جون، شما واقعا پر از انرژی هستین، آدم ناخودآگاه تحسینتون میکنه. من دوست دارم که یه خانمی و عشق مثل شما توی زندگیم باشه، البته باید بتونم قبل از هرچیز بالاترین عشق رو به خودم بدم، همین تلاش رو هم می کنم. آزادی مالی و زمانی استاد هم واقعا قابل ستایشه. استاد رو تحسین میکنم که عشق بدون قید و شرط نثار شما می کنه، عشقتون زیباتر و پایدارتر باشه. اینکه با عشق تصمیم میگیرن توی یه شب قشنگ، کنار هم آتیش درست کنن، خودش یه دنیا معنا داره.
من حدود شش ماه پیش کنار یه آتیشی به اندازه دو متر که شعله داشت ایستاده بودم. صدای خرد شدن و تقتق چوب ها، دقیقا همون صدایی بود که توی این ویدیو شنیدم و انگار یه خاطره قشنگ توی وجودم زنده شد. واقعا حس فوق العادهایه.
یه چیزی خیلی توجهم رو جلب کرد: هر بار که استاد بنزین روی آتیش می ریختن، همون لحظه شعله میکشید، ولی خیلی زود هم فروکش میکرد. همونجا با خودم گفتم: نکنه منم وقتی چند روز روی خودم کار میکنم، فقط همون لحظه یا نهایتا چند ساعت و چند روز حالم خوب میشه و بعد دوباره برمیگردم به حال قبلی؟
و دیدم… آره، دقیقا همینه. پس از این به بعد به خودم قول میدم که کار کردن روی خودم همیشگی باشه!!! چه کار داشته باشم، چه نداشته باشم.
این فایل برای من پر از درس بود. یکی از مهم ترینوش این بود که آدم چقدر خوبه از همون اولین ایده ای که به ذهنش میرسه شروع کنه و دست به اقدام بزنه. توی این فایل، اولین ایده همون جمع کردن چوب ها توی فایرپیت سنگی بود.
بعدش ایده خانم شایسته خیلی قشنگ بود. اینکه چوب های کوچیکتر رو جمع کنن تا وقتی آتیش میگیره، زغال ها حرارت بیشتری به بقیه چوب ها بدن و آتیش جون بگیره.
اصلا خود آتیش سه تا چیز لازم داره:
سوخت، اکسیژن و حرارت.
اگه یکی از اینا نباشه، آتیشی هم در کار نیست. اینا قوانین طبیعت هستن. این طور نباشه که من به جای این که خودمو با قوانین هماهنگ کنم، منتظر باشم و دعا کنم و از خداوند بخوام که من کاری نکنم و منتظر این باشم که قوانین به شکل خواسته های من عمل کنن. این توهمه. این تفکر نتیجه نمیده. این تفکر مثل کف روی آب و مثل خواب هست که بعدش سریع محو میشه.
درس مهم بعدی این بود که برای انگیزه گرفتن توی هر کاری، اگه آدم نتیجه پایانی و رسیدن به لذتش رو توی ذهنش پررنگ کنه، همون میشه سوخت حرکتش.
حرکت برای هر هدفی سوخت میخواد.
ما کار میکنیم چون تهش پولی قراره بیاد توی دستمون.
خیلی از همشهری های من از بیکاری افغانستان می رن ایران، حتی به امید کمترین دستمزد، فقط چون نتیجه پایانی رو توی ذهنشون میبینن و همون باعث میشه حرکت کنن.
استاد جان، شما این موضوع دیدن نتیجه پایانی رو توی دوره اعتماد به نفس هم خیلی قشنگ توضیح دادین. گفتین مهمترین اصل اینه که ما خودمون انگیزه دهنده خودمون باشیم، نه اینکه منتظر دیگران بمونیم.
نجواهای منفی همیشه توی ذهن هستن تا ناامیدمون کنن. حالا دیگران قراره چقدر توی ذهن ما حضور داشته باشن؟
اگه خودمون به خودمون انگیزه ندیم، هیچکس نمیتونه این کارو برامون بکنه.
یه نکته خیلی مهم دیگه هم اینه که باورها هستن که زندگی ما رو هدایت میکنن:
چه به سمت شکست، چه موفقیت
چه فقر، چه ثروت
باورها دقیقا مثل آتیش زیر خاکسترن: آروم میسوزن (کار می کنن)، ولی قدرت فوق العادهای دارن. کافیه یه ذره سوخت بهشون برسه، اونوقت شروع میکنن به شعله ور شدن و انرژی رو تبدیل میکنن به گرما و نور. در حقیقت نتیجه ها رو وارد زندگیمون می کنن.
اگه باورهای من منفی باشه و سوختشون هم اخبار منفی، جنگ، کمبود و ترس و بی ایمانی و ناامیدی باشه باشه، اون آتیش زندگی منو میسوزونه و نابود میکنه.
ولی اگه باورهای مثبت و قدرتمند کننده رو به ذهنم سوخت بدم، ایمان، امید و قدرت میگیرم. و هل داده میشم به سمت ساختن یه زندگی پر از شادی، عشق و ثروت.
این باورها همون آتیش زیر خاکسترن!!! شاید از بیرون معلوم نباشه، ولی وقتی سوخت بهشون میرسه، میشن انرژی خلق خواسته هام، انرژی تحقق رؤیاهام.
خدایا هزاران بار شکرت بابت این همه آگاهی و عشقی که از این دو نفر، توی این بهشت، به من می رسه.
وقتی این بهشت 20 هکتاری و این آزادی مکانی، زمانی و مالی استاد رو میبینم، میشه سوخت باورهای قدرتمندکننده من که منم می تونم به همچین شرایطی برسم، حتی فراتر از این. چون تضاد ها خواسته های منو به جهان اعلام کردن.
از اون طرف، به باورهایی توی خودم رسیدم که باعث شده خواسته هام خیلی قویتر از قبل به جهان فرستاده بشه. اگه بتونم این ترمزها و باورهای محدودکننده رو توی ذهنم بردارم، هم سرعت رسیدنم بیشتر میشه، هم سوخت بیشتری میگیرم.
وقتی میبینم استاد از چه شرایطی به دختری مثل مریم جون رسیدن، این خواسته توی تمام وجودم شعله ور میشه که منم میتونم.
میتونم به خواسته هام برسم.
استاد عزیزم، واقعا ازتون ممنونم که این باور رو توی ذهن من ساختین که من قدرت خلق تمام شرایط زندگیم رو دارم.
من میتونم زندگیم رو تغییر بدم. این شرایطی که الان دارم تجربه می کنم، حاصل باورهای قبلی من بوده و من می تونم که آینده خودم رو خیلی متفاوت تر از قبل بسیازم.
من میتونم با خدای خودم یه رابطه پر از عشق و دوستی داشته باشم.
اگه به خواسته هام برسم، میوش سراسر زیبایی، عشق، ثروت و آرامشه: هم توی این دنیا
و هم توی دنیای بعد، همونطور که خدا وعده داده.
مدتیه پشت سر هم خواب می بینم که دارم بال می زنم و پرواز میکنم، ولی یه چیزی توی وجودم سنگینی میکنه.
یه خواب تکراری، با یه پیام خیلی مهم.
خدایا…
خودت واضح بهم بگو چی رو باید توی وجودم تغییر بدم؟
چطور خودمو سبک کنم که به این رؤیای پرواز و عشق برسم؟
در پناه الله یکتا
شاد، موفق و ثروتمند باشین
سلام
چقدر کامنتتون پر از نگته های خوب بود. چقدر یاد گرفتم ازتون. چه خوب با مثالهای عالی توضیح دادید. اونجا که نوشته بودید:
«« باورها دقیقا مثل آتیش زیر خاکسترن: آروم میسوزن (کار می کنن)، ولی قدرت فوق العادهای دارن. کافیه یه ذره سوخت بهشون برسه، اونوقت شروع میکنن به شعله ور شدن و انرژی رو تبدیل میکنن به گرما و نور. در حقیقت نتیجه ها رو وارد زندگیمون می کنن…» خیلی لذت بردم . عالی بود کامنتتون.
ممنونم
باز هم بنویسید برامون.
در پناه خداوند باشید
سلام نگار خانم
امیدوارم حال دلتون عالی و پر از آرامش باشه.
خیلی ممنونم که وقت ارزشمندتون رو گذاشتید و کامنتم رو در این بخش از مسیر زندگی در بهشت خوندید.
واقعا به این باور رسیدم که باورها قدرت بسیار عظیمی دارن: ما میتونیم با قدرت باورها، و با نیروی خود خداوندی که در باورهایمون قرار داده شده، زمین و آسمان و هر آنچه بین آنهاست رو به تسخیر خودمون دربیاریم البته که خداوند اونا رو مسخر بندگان مومن خودش کرده. من مدام با خودم تکرار میکنم که روزی خواهد رسید که من ارباب پول میشم و دیگه نیازی ندارم برای پول کار و فعالیت کنم! و اگر کاری هم انجام می دم، فقط از روی عشق، علاقه و شور و هیجانیه که اون کار تجربه می کنم باشه، نه از سر اجبار و نیازمندی. من از غلامی و بردگی پول رها خواهم شد همان طور که قوم بنی اسرائیل از بردگی سالیان سال از دست فراعنه رها و آزاد شدند و ایمان دارم که خداوند من رو به این آزادی می رسونه. وقتی خداوند تمام چیزهایی که در این جهان هست رو مسخر بندگانش کرده، قطعا پول هم جزئی از همون تسخیره و می تونه در خدمت انسان باشه، نه حاکم بر او.
در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشی
به نام خالق زیبایی ها
ب نام خداوند ک نور آسمانها و زمینِ
سلام ب اهالی بهشت
سپاسگزارم استادجان و خانم شایسته ی عزیز بابت این فایل رویایی
واقعا دوستهای عزیزمون رو بابت متن انتخابی ک نوشتند تحسین میکنمممم با تمام وجود چقدر قشنگ نور رو به هدایت خداوند تشبیه کردن
واقعا زندگی بدون خداوند و هدایت هاش بی معنی و جهنم واقعیه
خدایا شکرررررت ک دارمت و همواره هادی منی ب سمت زیبایی ها
و آرامش منی ”
دلم رو قلبم رو ب نور خودت روشن میکنی “خدایا شکرت
چه آتیش بازی فوقالعاده ای
چقدر موافقم با این حرف ک خیلی لذتبخشِ یه کاری رو تموم کنی
وقتی میتونی اون کارو تموم کنی ک اول شروعش کنی کاری نداشته باشی کی تموم میشه وفقط ادامه بدی
و بقول استاد وقتی نقطه ی پایانی رو ببینی پر از انگیزه ای پر از شور وشوقی برای انجام اون کار
اونقدر انگیزه میگیری ک تا نصفه شب بیدار میمونی و اون کارو تموم میکنی ”
کاری ک هیچ ایده ای براش نداشتی و میگفتی حالا بعدا انجام میدیم
اما هدایت های خدا قدم ب قدم کارو لذتبخش کرد و تموم شد ب راحتی
خدایا شکرررررت ک نیروی برتری چون تو هست
همواره هدایت میکنع
کارها رو آسون میکنه
ایده هارو میاره
شور وشوق رو درونمون زنده میکنه
ما چیزی نیستیم جز تو
تمام من تویی
نازنین خدای من دوستت دارم ”
عاشقتونم
چقدررررر دوست داشتنی بود این فایل و تمام درسهاش
ک هدایت بود و توکل و عشق و ایمان
اگه ادامه بدی درها باز میشه”
عاشقتونم
سلام به استاد عزیز
وخانم شایسته که هر لحظه خدا را شکر میکرد بچه من 5سالشه میگه که چقدر خانم عباس منش میگه
خدایا شکر بعد من گفتم که هر چقدر بیشتر شکر کنی نعمت بیشتری به دست میاری یعنی اون هم چون خیلی این جور جاها را دوست داره خیلی شکر میکرد واقعا من هر لحظه تحسین میکردم خودم را در اون لحظه میدیدم وحتی با بچه هام صحبت می کردیم که ما هم همچین ویلایی میخریم توی آمریکا دوتا موتور ترل میگیریم توی این جنگل زیبا میرسم موتور سواری واقعا خدارا شکر که خداوند من را به همچین فایل فوق العاده و زیبا هدایت میکنه ومن به خودم قول دادم روزی دوبار این زیبایی هارا ببینم ولذت ببرم
خدایا شکرت برای این همه زیبایی ،
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته جان و دوستان عزیز سایت
سریال زندگی در بهشت قسمت دوم
شب رویایی پرودایس با صدای جیرجیرکها و آوازشون
ما یه ماموریت داریم و میخواهیم انجامش بدیم و اون ماموریت چیزی نیست جز اینکه چوبهای اضافه رو بسوزونیم
ما تموم چیزهای پستی اضافه و تبلیغات و همه رو داریم میسوزونیم
دودش هم داره میاد تو چشم من
آتیش رو یه نفر دیگه میزنه دودش میاد تو چشم من
کارتون نمیخوای
نه بسوزون بسوزون همه رو برگردون ببر به دامان طبیعت
این تخته رو هم میندازیم
نابود شد
عاشقتم
ببین چه نوری شد خیلی باحاله
ببین چه حرارتی شد خدایا شکرت
هوا یه جور ملیحیه یه ذره برای من که سرمایی هستم یه ذره حالت چیلی داره
ولی کنار این آتیش دیگه خیلی گرمه
من برم بنزینم بردارم بیارم بریزیم روی این آتیش
اوه خیلی پایه ام
خیلی حال میده
ببینید همه جا تاریکیه مطلقه و اینم نوره میبینید واقعاً
زندگی با نور معنا میگیره و بدون نور زندگی تاریکه
دیدی خطر نداره
بعد یواش یواش میایم میریزیم اینجا
وای این لحظه خیلی باحال بود
بنزین اینجوریهها
ولی الان دیگه خطرناکه نریز
نه حواسم هست شما فقط نترس
نه من نمیترسم
چه دودی توی چشممون کرد
ببین برگها رو همون لحظهای میسوزونه وای چه باحاله ببین
خدای من چقدر شگفت انگیزه
حالا اگه آتیشه بگیره در حدی که این چوبها رو بسوزونه خیلی خوبه
آره بابا میگیره مگه دست خودشه
خیلی حال میده
خیلی باحاله بریز
امشب میریم یه چند گلون بنزین میگیریم اینجوری میپاشیم رو آتیش
تموم شد
بنزینمون تموم شد
ولی صحنههایی که داره نشون میده خیلی باحاله
آره ببین
عاشقتم من
منم
خیلی باحال شد
زغالها رو نگاه کن اونور
الان از این زاویه نگاه کن
وای چقدر زیباست خدای من
حداقل خوبیش اینه که این آشغال کاغذها و اضافهها همشون از خونه رفتن بیرون
چقدر شعلههای آتیش جادویی
خیلی زیباست
ببین چه حرارتی شد پسر
ببین تو رو خدا چی شد
دیگه فعلاً بسه خیلی داغ شد نزدیکتر نمیشه رفت دیگه اعصابمون رو خورد کرد
ولی خیلی حال کردیم
ببین همیشه باید تکامل طی بشه
چوبهای کوچولو کوچولو رو انداختیم آفرین آفرین کار شما بود دیگه
شما استقامت ورزیدی
میتونی داستان رو بگی
داستانش این بود که گفتیم بریم بنزین بگیریم فردا بیشتر بریزیم
شما گفتی که حالا همین جا که هستیم
بزار من همینجوری چوب خورد خورد ساقههای کوچولو برداشتی آوردی ریختی روی ته مونده آتیشه
بعد این باعث شد که آتیش جون بگیره
بعد دیگه هی چوبهای بزرگتر آوردیم
از قبل هم خب چوب توش بود یه عالمه، دیگه چوبها هم گرم شد
منم گفتم حالا که اینجوریه اصلاً بذار برم مشعل رو بیارم بهش بفهمونیم اینجا می رئیسه
عاشقتم
خلاصه و نتیجه اینه که الان قشنگ
خب من برم یه چند تا دیگه چوب بیارم
الان دیگه برای این حالتی که آتیش رو چیز کنیم چیز نیست
فقط برای اینه که چوبها رو از سر راه جمع کنیم
واقعا خدایا شکرت
واقعا خدایا شکرت چقدر زیباست
چقدر این آتیش زیباست
چقدر زیباست
آره آدم اگه ادامه بده همیشه راهها باز میشه عاشقتم من
عاشقتم اینقدر حرکتهای هیولا وار میزنی الان دیگه ببین اون موقع باید چوبهای میلیمتری میریختی الان دیگه شاخه میندازی
عاشقتم
منم،
یه صبح زیبای دیگه شروع شده و ما دیشب تا پاسی از شب مشغول آتیش بازی بودیم الان هم میخواهیم بریم ببینیم نتیجه چی شده
چون دیگه از یه جایی به بعد داشت صبح میشد و ما اومدیم خوابیدیم،
ببین ببین انگار که هیچ وقت اینجا هیچ چوبی نبوده
اه پسر ببین ببین تو رو خدا
اصلاً باورم نمیشه
عاشقتم
ببین اصلاً هیچی نیست انگار که هیچ وقت اینجا چوبی نبوده تا کله تا اون بالا چوب بوده این درختها رو ببین برگهاش زرد شده به خاطر حرارت
آتیش رو ببین این هنوز سرخه
این همونه که گفتم خودش پودر میشه
گفتم این تا فردا اصلاً کلاً همینجوری خودش از بین میره این کندهه
چوبها هم همینجور
ولی اون نه
این هنوز آتیش داره
داغ هم هست کنارش
چقدر اینجاها قشنگ شد واقعاً
اوه پسر اینجا دقیقاً همونجوری شده
دیشب میگفتم آخ فردا صبح بیایم ببینیم فقط سنگها هستن
آره چه احساس خوبی داره
همه این درختها رو درختهای به این سنگینی رو از اونجا برداشتم دونه دونه آوردم گذاشتم اینجا و الان
اگر ارهام نمیشکست
اره ام شکست که اینقدر بریدم
اگه اره ام نمیشکست اینم خورد میکردم خیلی سنگین بود همون دیشب میریختم، دیشب که ما تا ساعت 5 صبح داشتیم به آتیش ور میرفتیم
شب نبود دیگه صبح بود
دقیقاً من هوا داشت روشن میشد خوابیدم خیلی عالی شده
چقدر اینجا قشنگه
براونی رو ببین
گریس هم کنارشه
هی این خوردهها رو اومدم جمع کردم تنهها رو انداختم سرهاشون سوخته بود تنههاشون مونده بود تنههاشون رو میومدم دوباره آتیش شعله ور میشد دوباره نیم ساعت بعد حساب کن دمش گرم واقعاً خدا رو صد هزار مرتبه شکر
چقدر آدم وقتی یه کاری رو انجام میده تمومش میکنه چقدر احساس خوبی داره
ما اومدیم اینجا اصلاً برای اینکه یه ذره آتیش بازی کنیم اصلاً فکر نمیکردیم این چیزی که اینجا هست بسوزه چه برسه کل اون درختهایی که اینجا بود
الان کل این فضا پاکسازی شد
اینو باید هی به خودمون بگیم
دقیقاً دقیقاً ببین بعد چه جوری شروع شد، آره بگیم حتی کارهای خیلی بزرگ و سنگینی که حتی جراتش
من خودم اینقدر کار سختی بود اون همه درخت رو آوردن و بریدن و تو آتیش گذاشتن که اصلاً خیلی بیخیالش بودم
گفتم بعداً یه راهی براش پیدا میکنیم
درختها هم هنوز یه سریشون خیس بود خشک خشک نشده بود
دیگه اینم مزید بر علت شد که حالا بزار دو سه ماه دیگه خشک بشه آفتاب بخوره ولی ببین تو یه شب کارش رو انجام دادیم
توی یک شب اراده شما و اون شروعی که شما کردید
عاشقتم
گفتیم ادامه بدیم و به یادمون بمونه که هر کاری فقط باید ادامه بدی فقط باید شروع کنی و ادامه بدی و اصلاً کاری نداشته باشی کی تموم میشه
بگی الان هر کاری از دستم برمیاد رو انجام بدم و واقعاً لذت بردیم،
یعنی من اولش گفتم آتیش که اومد خاموش بشه گفتم ببین ما که لباسهامون دودی شده بزار حداقل یکم آتیش بازی کنیم
بعد دیگه همینجوری قدم به قدم شما رفتی مشعل رو آوردی، اَره
چه ورزشی شد
چه درختهایی رو جابجا کردیم
شما دیگه کلاً درخت میزدی زیر بغلت میآوردی
گفتم بابا دیگه شاخهها رو بیخیال بریم خود درخت رو بیاریم
آره اون آتیشه که با چوبهای کوچیک چند سانتی شروعش کردیم درختها رو ببین درختها رو پودر کرد
واقعاً خدا را شکر
اینجا خالی خالی شده ببین
احساس خوبی داره اینجا تمیز شده
خیلی خیلی حسش خوبه
خدایا شکرت
ببین چند تا چوب انداختیم رو این آتیش گرفتن
فوت هم نکردیم
البته خدا خودش داره فوت میکنه
داغِ، زغالها داغ داغن
بابا آتیشه واقعیه نگاش کن
شعلهای کشید
باورت میشه یه تیکه زغال اینجوری قدرت داره
آره میگن آتیش زیر خاکستر اینه
آه این همون آتیش زیر خاکسترشونه،
در ادامه پروسه تمیز کردن پرودایس ما اومدیم هرچی چوب خورده و باقی مانده آتیش بود رو ریختیم روی آتیش زیر خاکستر و ببین تغذیه شده چی شده
باد هم مزید علت شد
قشنگ باد موافق وزید و این آتیش را شعله ور کرد
الان محوطه تمیز تمیز شده
خدایا شکرت
خدایا واقعا شکرت
این چوب کوچیکها رو هم جمع کردیم اصلاً این پرودایس حقشه هر چقدر که بهش برسی و تمیزش کنی حقشه
این همه به ما لذت داده احساس خوب داده هر روز صبح که پا میشیم این همه زیبایی رو میبینیم واقعاً خدایا شکرت و الان حقشه که براش این قدمها رو برداریم و اینجا رو اینجوری تمیز بکنیم
محوطه رو میبینید یه چمن صاف شده عالی خدایا شکرت
همه چوب خوردهها رو جمع کردیم پای درختها خلوت شده
اینور که کلاً خلوت شده
اونجا هم دوباره اون باقی مونده رو هم ریختیم این چوبها رو و یه آتیش کوچیک هم اینجا درست شده که این باقی مونده رو بسوزونه
آره حسابی آتیشه گرفته
واقعاً خدایا شکرت
آره این چند روزه هم بارون نزد خیلی حال داد که اینجا خشک بشه
همه چی دست به دست هم داد چقدر انرژیش مثبته
چقدر لذت بخشه وقتی آدم کارو تموم میکنه
اگه آدم نقطه پایانی رو همون اول ببینه چه انگیزهای میگیره برای ادامه دادن
ما همینجوری ادامه دادیم هی گفتیم عوضش فردا بلند میشیم میبینیم اینجا تمیز شده درختها رفتن همه شاخ و برگ خشکها رو جمع کردیم درختها رو باهاش جمع کردیم باز شده محوطه و قشنگ شده،
این هی انگیزه میداد تا 5 صبح،