پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر»
خداوند را سپاسگزاریم که پروژه «مهاجرت به مدار بالاتر» را با هم آغاز می کنیم و بدون عجله، بدون کمالگرایی، گام به گام پیش می رویم.
آگاهی های گام امروز را با تمرکز گوش کنید، از آنها بهره برداری کنید و تجربه های خود را پیرامون گام امروز، به عنوان رد پا در بخش نظرات همان گام ثبت کنید.




سلام به دوستان عزیزم . خیلی خوشحالم که اینجا باشما هستم . حدودا سه هفته است که وویس های استاد رو گوش میکنم و تعجب میکنم که چه چیزی باعث شده که اینقدر مجذوب کلام استاد بشم و هر فایل رو بارها و بارها گوش کنم . در صورتی که خیلی وقت بود که به معنای واقعی حوصله و انگیزه هیچ کاری رو نداشتم .من هم مثل خیلی از آدمها باورهای غلط داشتم . گاه صدای درونم همیشه یاس و نا امیدی رو تکرار میکرد و واقعا هم بدبختی پشت بدبختی میومد سراغم وگاهی هم با ایمان پیش میرفتم و کم و بیش نتیجه هایی هم میگرفتم اما پایدار نبود . الان که قانون رو فهمیدم ، دقیقا فهمیدم که باورهام و فرکانسهام دائما در حال تغییر بودن که نتیجه نمیگرفتم ..بعد از شنیدن صداهای استاد در فایلهاشون که به شدت روی من تاثیر گذاشت به تجربیات گذشتم فکر کردم و دیدم در گذشته من هم بدون اینکه قوانین رو بدونم اندک موفقیت هایی داشتم و وقتی دقیقتر به موضوع نگاه کردم فهمیدم که در طول مسیر اون موفقیت ها به (طور اتفاقی) صدای درونم کاملا (مثبت) بوده و ناخودآگاهم منو رسونده به اون موفقیتها . واقعا همینطوره که استاد فرمودند کسانی که مستعد دریافت این قوانین هستند با ما دراین مسیر خواهند ماند . میخوام از نشانه ای براتون بگم که واقعا دگرگون کرد منو و فقط یک هفته بعد اینکه شروع کردم به کار کردن روی باورهام اتفاق افتاد . مغازه کلوپ پلی استیشن دارم همیشه میخواستم زمانی رو برای ورزش کردن به طور ثابت در طول روز داشته باشم اما (باورم) این بود که هرگز میسر نمیشه . فقط و فقط ساعت ۲ تا ۴ عصر میتونستم مغازه رو ببندم اما در این ساعات کسی درون مجتمع های ورزشی محلمون نبود همه سرکارشون بودن . دوهفته پیش با دید مثبت وارد مجتمع ورزشی شدم و باورم این بود که حتما گروهی ثابت پیدا خواهد شد که از این به بعد در این ساعات ورزش کنم باهاشون . اون خدایی که الان داره منو میبینه شاهده که هنوز از درب مجتمع ورزشی نرفته بودم داخل دیدم پشت سرم دوتا از دوستانی که اصلا فکرشو نمیکردم اونجا ببینمشون وارد مجتمع شدن ، اونهاهم مغازه دار بودن و دقیقا دنبال همون چیزی میگشتن که من میگشتم باهم قرار گذاشتیم که فوتسال بازی کنیم و حدود ۱۰ تا ۱۲ نفر توی اون ساعات به طور ثابت هماهنگ شد !!! بخدا قسم همونجا دگرگون شدم . ((باورم تغییر کرد که میشه ، با ایمان رفتم دنبال خواستم و جهان این کار رو برام کرد)) خیلی ساده اما برای من (معجزه) بود … یاحق