توجه به داشته ها، راهِ رسیدن به خواسته ها - صفحه 43 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2684 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سیما تونی گفته:
    مدت عضویت: 4333 روز

    حالا می‌خواهم تجربه‌ای از پول و مادیات برایتان بگویم. یک روز که داشتم هزینه ی غذای فرزندم در مهد کودک را پرداخت می‌کردم به یاد تشکر از خدا و برگشت ده برابری آن به حسابم افتادم. همزمان با پرداخت هزینه به مدیر مهد در دلم با خوشحالی از خدا تشکر کردم که ده برابر آن به حسابم واریز می شود . همان روز نزدیک ظهر بود که پیامک واریز وجه به حسابم آمد و تقریبا ده برابر مبلغی که پرداخت کرده بودم به عنوان پاداش به حسابم واریز شد .

    از تجربه ی بی‌نظیر آرزوهایم برایتان بگویم.

    به خاطر شغل همسرم حدود سه سالی می‌شود که ما به یکی از بنادر محروم در استان هرمزگان منتقل شده ایم و فکر می کنم استاد عباس منش کامل این منطقه را بشناسند و از محرومیت های فراوانش اطلاع داشته باشند، اما از روزی که وارد این منطقه شدم، فقط و فقط خوبی ها را در آن می بینم . کوههای زیبا ، دریا و ساحل بی نظیر و بکرش و گیاهان گرمسیری و خاص اش و صنایع دستی فوق العاده اش.

    بین من و یکی از افراد بومی همین منطقه ، دوستی فوق العاده ای شکل گرفته که منجر به ثبت یک ان جی او شده است که با یکدیگر روی مسائل بسیاری کار می کنیم از جمله تغییر کاربری هنرهای بومی باتوجه به سلایق روز.

    ما در سال 96 برای اولین بار در این منطقه ، یک موزه کپر و یک فروشگاه در ساحل راه اندازی کردیم.که در موزه کپر، علاوه بر نمایش اشیای قدیمی این منطقه و معرفی سبک زندگی بلوچ ، لباس های رنگارنگ و زیبای آن ها را گردآوری کردیم و امکان عکاسی و چاپ عکس را نیز فراهم آوردیم و این کار ما بسیار مورد استقبال مسافران و همچنین بومیان منطقه قرار گرفت و ما این کار را برای دل خودمان انجام دادیم اما انعکاس این خبر باعث شد تا یک رتبه ی کشوری دریافت کنیم درحالیکه اصلا از مسابقه ی سین هشتم در کشور خبر نداشتیم.

    تا الان بالای 80 درصد از ایده هایی که در مورد ساخت وسایل جدید با هنرهای بومی در ذهنم داشتم را اجرایی کرده ام و می دانم که وقتی به تولید انبوه برسند هم زندگی خودم و هم سایر هنرمندان این منطقه را متحول خواهد کرد. فعالیت های ما باعث شده تا از ما برای اردیبهشت ماه 97 جهت شرکت در یک همایش بین المللی در تهران که با حضور 50 کشور برگزار میشود دعوت به عمل آمده تا صنایع دستی سواحل مکران را معرفی کنیم. و همه ی اینها از فضل خداست که وقتی دستت را میگیرد و بالا می‌برد متحیر می‌شوی.

    همانطور که در قبل گفتم ، منطقه ای که در آن ساکن هستم فوق العاده محروم است ( البته در مقایسه با شهرهای دیگر و از لحاظ امکانات رفاهی ) و امکانات آموزشی و بهداشتی اش نیز چنگی به دل نمی زند اما به لطف خداوند مهربان ، همین محرومیت برای من و فرزندانم بزرگترین نعمت بود. مثلا در بحث یادگرفتن زبان انگلیسی می گویم ، بسیاری از خانواده ها در سایر شهرهای ایران هنوز هم نتوانسته اند این مشکل را حل کنند و این موضوع زمانی برای ما مهم می شود که بخواهیم با جهان خارج از ایران ارتباط برقرار کنیم، چه برسد به من که توقع داشته باشم فرزندانم را در این منطقه به کلاس ها ی آموزش زبان انگلیسی بفرستم . کلا قید یادگیری زبان را زدم و خودم دست بکار شدم و با اینکه در این زمینه مشکل داشتم اما نمی توانستم از کنار این موضوع به راحتی بگذرم و آنقدر در اینترنت و کتابها جستجو کردم تا این که بازی ای را به نام ” قطار ابدی ” طراحی کردم و می خواستم توسط آن بازی ، فرزندانم را آموزش دهم . دو ماه کامل مشغول ساخت ابزارهای بازی با چوب بودم و پس از آن هم روزی چهار ساعت طول می کشید تا بتوانم کارتهای مورد نیاز هربازی را برای همان روز آماده کنم تا بتوانم با فرزندم بازی کنم و خود بازی هم هر روز حدود یکی دو ساعت طول می کشید . بعد از این همه تلاش ، متاسفانه فقط چند ماه ، فرزندم با این روش بازی کرد و کم کم از این بازی خسته شد و وقتی دیدم که خیلی به او فشار می آورد کلا بازی را جمع کردم و برای همیشه قید زبان یادگرفتن را زدم . تا اینکه چند ماه بعد ، وقتی به منزل یکی از دوستانم در شهر دیگری رفتم و با ایشان که استاد زبان بود ، راجع به این بازی صحبت کردم . ایشان فردی را به من معرفی کردند که در زمینه ی زبان انگلیسی متخصص بود و خودش روش خاصی برای یادگیری زبان انگلیسی داشت . با ایشان تماس گرفتم و راجع به بازی صحبت کردم و سپس با روش ایشان آشنا شدم که بطور کل سرنوشت فرزندانم در این زمینه زیر و رو شد و به لطف خداوند مهربان آنقدر راحت و آسان، بت یادگیری زبان توسط این فرد بزرگ شکسته شده است که الان ، فرزند 4 ساله ی من با لهجه ی نیتیو و به راحتی به زبان انگلیسی صحبت می کند بدون اینکه خودش هم متوجه باشد که زبانی بیگانه را یاد گرفته است و آن هم با بازی و شادی و بدون کوچکترین خستگی و فشار . و در حال حاضر نیز ، بنده یکی از نماینده های ایشان در هرمزگان هستم و یکی از رسالت های خودم را معرفی این روش به سایر افراد می دانم تا به راحتی و به آسانی بتوانند با دنیا ارتباط برقرار کنند و خداوند برای فرزندان من در اوج محرومیت استاد هم شده است.خدایا شکرت.

    یکی دیگر از آرزوهای من مربوط به بحث جنگل کاری و درخت کاری بود که در لیست درخواستهایم نوشته بودم. من در یک منطقه ی نظامی زندگی می‌کنم و روزی که به اینجا وارد شدیم ، محوطه ی اطراف منزلمان پر از شن بود با یک عالمه صدف و من که به شدت به فضای سبز و گل و گیاه علاقه داشتم دیدن این صحنه برایم خیلی سخت بود .دست به کار شدم و شروع کردم به درست کردن فضایی برای کاشت درخت و گل و گیاه و سبزیجات.

    هر کسی که من را می‌دید می‌گفت که این کار را نکن ، بی فایده است چون اینجا شوره زار است و هیچ چیزی در آن روشد نمی‌کند . راست می گفتند چون آنجا پر از ماسه ی ساحل بود اما من تصمیمم را گرفته بودم و مرتب خاک آنجا را تقویت می کردم و مطالعات زیادی کردم تا این خاک را تقویت کنم حتی تا هشتبندی رفتم و ورمی کمپوست و مقداری کرم زباله خوار هم خریدم.

    عزمم را جزم کرده بودم که اینجا را سرسبز کنم . سال اول 5 بار کل فضا را کاشتم اما چیزی سبز نشد و آن موقع من از لحاظ جسمی هم کمر دردهای شدیدی داشتم اما تصمیم جدی بود . حتی همسرم از دستم ناراحت شده بود و دیگر به کمک من نمی‌آمد و می‌گفت که این کار بیهوده است . اما بالاخره جواب داد و باغچه ای ساختم که محصولاتش تک و بی نظیر بود و عطر سبزی های باغچه ی من کل لاین را تغییر داد .همسایه هایم بارها به من گفته اند که هر وقت تو بیرون می آیی به ما هم انگیزه می دهی و ما هم بیرون می آییم لطفاً اگر هم کاری نداری به باغچه ات بیا تا ما هم روحیه بگیریم.

    اگر می توانستم عکس های باغچه را برایتان می فرستادم تا خودتان ببینید. صیفی جاتی که در اینجا به عمل می‌آید تمام انواع فلفل ها و گوجه و بادمجان های رنگی با شکلهای مختلفیست که در شهر خود هم آنها را هیچ وقت نداشتم . تمامی زباله‌های تر آشپزخانه را تبدیل به کمپوست می‌کنم و چیزی از آن ها را دور نمی ریزم و فقط نتیجه ی مثبت آنهاست که به زندگی ام برمی گردد.

    گل هایی درون باغچه کاشتم که وقتی کنارشان مینشینی دیگر دلت نمی خواهد به هیچ پارک دیگری بروی. اینجا پروانه های رنگی خیلی زیبایی دارد و زنبورهای عسلی که مرتب به باغچه ی من رفت و آمد می کنند. من توی این منطقه ، طوطی و پرنده های رنگی و خرچنگ های خیلی زیبایی دیدم که صحنه های بی نظیری هستند . در نزدیکی منزل ما، فضاییی در حدود دو یا سه هزار متر وجود دارد که فکرم را به خود مشغول کرده بود. حدود دوسال مرتب به آن فکر می‌کردم و می دانستم که این محیط برای سبزیکاری عالیست اما هیچ اقدامی برایش نکرده بودم و هیچ ایده ای هم برای اجرایی کردنش نداشتم.

    چند ماه پیش، یک روز داشتم با یکی از همسایه‌هایم صحبت می‌کردم و حرف از این زمین شد و من گفتم که اینجا برای باغچه و سبزی کاری عالیست و چند تا ایده ی دیگر برای سرسبزی منطقه دادم و حرف از روش‌های مدرن کشاورزی و جنگل‌کاری زدم. دو سه روز بعد دیدم آمده است و از من درخواست می‌کند که طرح هایم را بنویسم و برای فرمانده ی این منطقه ببرم. این را هم بگویم که چون کارمندم اصلا فرصت اینکه در برنامه‌های خانواده‌های ساکن در این منطقه شرکت کنم را نداشتم و همیشه سرم در زندگی خودم و کارم بوده ولی از آنجایی که عاشق ایده هایم هستم، نشستم و آنها را نوشتم و برایم ترتیب یک ملاقات را دادند و من طرح ها را با فرمانده در میان گذاشتم. اول از همه ، قرار شد ، این فضا را تبدیل به باغچه ی ارگانیک خانواده کنیم و با اطلاع رسانی قبلی 36 تا خانواده اعلام آمادگی کردند و بیل به دست وارد این فضا شده و ما شروع به درست کردن آن فضا کردیم و 36 تا باغچه درست کردیم.حال و هوای عجیبی بود و شور و نشاطی جریان پیدا کرده بود که انرژی آدم را به بالاترین درجه میرساند . خانواده‌ها خودشان زمین ها را شخم زدند، کود پاشیدند و همه جور بذری کاشتند و آبیاری کردند و دو، سه ماه بعد ، باغچه ای زیبا با عطر بی نظیر پدیدار شد. یکی از روز ها ، یکی از بالاترین مقامات لشکری به بازدید منطقه آمده بودند و وقتی با این باغچه مواجه شدند نمی‌توانستند باور کنند که این کار توسط خانواده ها انجام شده و چنین روحیه ای در اینجا جریان دارد و این خبر را به بالاترین مقامات رسانده بودند و گفته بودند که این ، کاری است الهی و فوق العاده . و تمام خانواده هایی که در این جریان شرکت کرده بودند تشویق شدند .

    در این مدت که در حال تحقیق بودم با یک روش جدید از جنگل کاری آشنا شدم که به طور معجزه آسایی خداوند همه ی شرایط تحقق اش را مهیا کرد. اینکه چرا به این روش ایمان آوردم، جواب سوال من از خدا بود ، که به زیبایی پاسخ مرا داد که خودش یک ماجرای مفصل دارد .

    ایده ی بعدی که فرمانده اصرار داشتند که اجرا شود همین جنگل کاری بود و تمام هزینه‌هایش را تقبل کردند و به زیبایی تمام این کار انجام شد و این جنگل باغچه برای اولین بار در این منطقه و یک هفته قبل از پایان سال 96 به اتمام رسید.کاری که اصلاً فکر نمی کردم به این زودی ها شاهد وجودش باشم اما الان آن را در دست دارم و فرمانده یک روز به من گفتند که وقتی اعتماد به نفستان و پشتکارتان را در آن باغچه ی سبزی دیدم قلبم به من گفت که پروژه ی جنگل هم جواب خواهد داد و قلبم روشن است و کلی تشکر کردند و البته طی یک مراسم رسمی مورد تشویق قرار گرفتم. و پروژه ی “کوزه ی جادوگر” ایده ی بعدی است که در حال اجرای آن در این منطقه هستیم.

    یکی دیگر از آرزوها و البته ایده هایم، پروژه ی “نذر بذر ” بود که تصمیم داشتم تمام مناطقی که نیاز به کاشت درخت دارند را درختکاری کنم. این ایده را با تیمی که برای جنگل کاری در این منطقه آمده بودند در میان گذاشتم و آنها به شدت از این طرح استقبال کردند زیرا آنها هم یکی از مهمترین اهداف شان و تلاش‌شان خیر و نیکی رساندن به جهان است .

    جنگل‌های پایداری که با روش پروفسور میاواکی احداث می‌شود و در هزار و هفتصد نقطه ی جهان تا به حال اجرایی شده است گویای تلاش‌های آنهاست . حتما خیلی از شماها TEDX آقای شوبهندوشرما را دیده اید که جنگل باغچه ای در حیاط منزلشان ایجاد نموده اند که رشد درختانش ده برابر درختان عادیست. باید بگویم که این تیمی که الان من هم نماینده آنها در این منطقه هستم ، زیر نظر ایشان جنگل کاری می کنند و خداوند مهربان به زیبایی تمام ، شرایط را برایم جور کرده است و الان در حال راه اندازی پروژه نذر بذرم هستم و وقتی می‌خواستم افکارم را از درون ذهنم بر روی کاغذ بیاورم اولین جملات را به صورت زیر نوشتم. منی که نه نویسنده هستم و نه شاعر ، اما نوشتم هر آنچه به قلبم الهام می‌شد.

    نذری که در جهان صفا آرد

    بذریست که در دلت خدا می کارد

    بذری که در جهان گسترش آرد

    میوه ایست که در دامنت خدا بگذارد

    بذری که توسعه یابد نذرش کن

    خنده اش را بر لبت خدا می کارد

    صفحه ی نهم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  2. -
    راضیه راضیه گفته:
    مدت عضویت: 3773 روز

    به نام خدای عشق و فراوانی …..

    سلام به استاد عزیزم و دوستای بی نظیرم

    *سال 96 برای من سال تحول بود ، سال پیدا کردن مسیر درست زندگی … من خرداد 96 با خودم تعهد کردم که به طور واقعی روی خودم کار کنم و از همون شروع اتفاقت جالبی برام افتاد …. چون من متولد خردادم تا قبل از این که روز تولدم برسه کلی کادو دریافت کردم اونم از کسایی که هیچ وقت تا حالا بهم کادو نداده بودن ، عاشق یک مانتویی شده بودم که وقتی خواستم بخرمش تموم کرده بود و همون مانتو رو بهم کادو دادن ….. جالب این که بعضی وقتا می گفتم خوب شاید این نشونه نباشه خدایا یک نشونه ای بهم بگو که مطمئن بشم و چند روز بعد دایمم رو دیدم ، و برگشت بهم گفت راضیه شماره کارتت رو بهم بده برات کادو تولدت رو بریزممممم و من واقعا شگفت زده شده بودم چون هیچ وقت تا به حال چنین اتفاقی نیافتاده بود….. اتفاقات عجیبی توی زندگیم افتاد مثلا یک مانتو رو توی یک پیج اینستا دیده بودم که خیلی خوشم اومده بود و قیمت 170 تومان بود ولی من تنها 100 تومان داشتم و خیلی اون مانتو رو دوست داشتم و ازش اسکرین شات گرفته بود و هرازگاهی نگاش می کردم و اتفاق جالبی که افتاد این بود که توی پیجش یک تخفیفی عجیب و غریب گذاشته شد و اونم این بود که امروز می توانی مانتو ها رو با هر قمیتی که خودتون دوست دارین بخرین و من داشتم شاخ درمی اوردم یعنی چی اخه ……… !!! و جالب این که بهتون بگم من اون مانتو رو با یک شال که باهاش ست بود رو همه رو به قیمت 100 تومان خریدم ……. :ِD

    * اتفاقات جالب زیادی برام افتاد، مثلا توی زمینه پولی ، یکبار واقعا نیاز به پول داشتم و هر شب براش شکرگزاری میکردم ، و اون روزی که باید پول یک محصولی رو پرداخت می کردم رسید و هم چنان حساب من خالی بود …… سر نماز از خدا خواستم خدایا ، تو خودت منو توی این مسیر قرار دادی پس کمکم کن نزار که از مسیر منحرف بشم ….. و جالب این که دقیقا بعد از نماز گوشیم نگاه کردم و دیدم یک پولی به حسابم واریز شده تازه 100 هزار تومانم بیشتر از اون چیزی که می خواستم …… که واقعا باورم نمیشد و هی صفر را رو میشمردم ببینم اشتباه نمی کنم … ولی واقعی واقعی بود درست به موقعه حقوقم رو ریخته بودن و فقط اشک شوق از چشمام جاری شده بود……….

    و این که یکبار دیگه باز عروسی دختر عمه ام بود و یکی دو روز مونده بود به عروسی و قرار بود من برم ارایشگاه ولی بازم پول نداشتم و دوستم نداشتم از کسی قرض بگیرم … گفتم خدایا دیگه خودت جورش کن من نمی دونم چه چوری ….. و جالب این که داداشم شبش اومد بهم گفت بیا این جزوه ها رو واسم تایپ کن دو روزه ، بهت پول میدم …… …. و جالب ترش این که من به داداشم گفتم پولمو بریز به کارتم و دادشم نتونست بریزه و دستی پولو بهم داد و وقتی که رفتم آرایشگاه دیدم روی یک برگه نوشته بود که دستگاه کارت خانمون خرابه …….. و من فقط خدا رو شکر میکردم برای این همه لطفش ……….

    *چقدر خوش شانس شدم من ، منی که همیشه میگفتم بدشانس تر از من وجود نداره و همیشه ساده ترین کارها برای من تبدیل میشد به یک معضل …… اما حالا همه کارام به راحتی در بیشتر مواقع انجام میشه …. هر چی از ذهنم میگذره سریع فراهم میشه ، هر چی هوس میکنم به دستم میرسه ……. چقدر شب ها راحت می خوابممممم ، منی که باید خودکشی میکردم تا خوابم بگیره ….

    *خیلی دوست داشتم برم مشهد ، و جالب این که خالم اینا میخواستن برن مشهد و از طرف کار پسر خالم بهشون یک سوئیت داده بودن و خالم زنگ زد به مامانم گفته بود که تو و احمد ( دادشم ) باهامون بیاین ، ولی مامانم بهش گفته بود نه من راضیه رو باهام میارمم و اینا رو فقط مدیون حس خوبببممم و قانون بی نظیر خدا ی مهربونم و استاد بی نظیرممممم …

    *دقیقا از زمانی که تصمیم گرفتم روی باورهای مالیم کار کنم گوشیم خراب شد و یک جورایی بهتر بگم ترکید و دیگه روشن نشد …. اولش خوب ناراحت شدم ولی بعدش گفتم خوب نه خدا می خواد بهترش بهم بده چون واقعا گوشیم خراب بود و اذیتم می کرد….. ومن همیشه توی شکرگزاری هاممم میگفتم خدا شکرت برای گوشیی که بهم با این ویژگی ها دادی ….. و من یک قرون پول هم نداشتم و داادشم که گوشیم رو برد درسته کنه گفتن که دیگه درست نمیشه ، حتی روشنم نمیشد دیگه … ولی بازم گفتم خدا حتما بهترش بهم میده و اتفاقی که افتاد این بود که چند روز بعد ….. دادشم اومد بهم گفت که یکجا هست که به فرهنگیا گوشی قسطی میده و به بابا بگو اگه قبول کرد بریم بگیری و من به بابام گفتم و خیلی راحت قبول کرد و یک گوشی عالی با ویژگیهایی که می خواستمممم به دستم رسید ……….

    * با شروع کار کردن روی باورهای مالیم…. اولین اتفاقی که افتاد ، این بود که من توی دانشگاه درس میدادم و دیگه بهم کلاس ندادن ، البته من ناراحت نشدم چون معتقد بودم خدا کار بهتری رو برام در نظر داره ……. و اتفاقات زیادی هم افتاد یک کاری توی مهدکودک پیشنهاد شد بهم که نشد و خیلی کارهای دیگه که خلاصه این که نمیشدن ……. البته ناراحت نشدم ، فقط بعضی وقت ها با خودم می گفت چرا نمیشهههه مشکل کار من کجاستتت ، بعد کاری که کردم با خانم فرهادی عزیزم تماس گرفتم ( که جا داره اینجا ازشون خیلی تشکر کنم و امیدوارم همیشه سالم و تندست باشن )و جریان بهشون گفتم …. خانم فرهادی به من گفتتن روی اعتمماد به نفست کار کن و تمرکزت بردار از روی این نشدن ها و جالب این جاست که من دقیقا این کار کردم و اتفاق جالبی که افتاد این بود که بعد از چند وقت یکی از دوستام باهام تماس گرفت که یک مقداری منفی و من معمولا ج نمی دادم تلفناشو ولی اون روز یک حسی بهم گفت ج بده و جواب دادم و بهم گفت که فلانی بهم گفته با این شماره تماس بگیر یک اقایی از صدا و سیما که نیاز داره یک پروژه براش انجام بدیم ولی چون من مال اون شهر نیستم تو زنگ بزن ببین چه جوریه …. و خلاصه دیگه من زنگ زدم و اون تحقیقی که گفته بود نشد و اون آقا خودش یک تحقیق با یک مووضوع دیگه به من پیشنهاد داد و گفت می توانی انجامش بدی ؟؟ منم با این که یک موضوع خیلی جدید بود و اصلا منبعی در موردش ندیده بودم چون در مورد یک چیز محلی بود توی شهرمون ، یک حسی درونم میگفتتت قبولش کن و میگفت خدا بهت کمک می کنه ….. و من قبول کردم و قرداد هم نوشته شد و مبلغشم خیلی بیشتر از همه اون کارهایی بودن که نشدن و من دوستشون نداشتم …… و چقدر خوب معنی این حرف استاد رو درک کردم که خدا از جاهایی بهت میده که فکرشم نمی کنی ……….. انقدر این روزها حالم خوبه ، انقدر آرامش دارم ، که هیچ وقت تا به حال چنین آرامشی رو نداشتم…… حتی وقتی اتفاقتی می افته که حالم یکم بد میشه ، زمان زیادی طول نمیشکه نهایتا یکی دو ساعت و دوباره بر میگردم به حال خوبمممم در حالی که قبلا چندین روز طول میکشید…… چقدر حرف بقیه برام بی اهمیت شده ….. چقدر خودم مهم تر شدم….. چقدر وقتی ادم هایی الکی از من ناراحت میشن به خاطر این که مطابق میل اونا رفتار نکردم برام دیگه مهم نیستن و جالب این که خودشون بر میگردن و دوباره باهام خوب میشن در حالی که قبلا وقتی برای اشتباهی هم که نکرده بودن معذرت خواهی می کردم بازم باهام خوب نمیشدن ……. چقدر خدا رو شناختم خدایی که فقط برای من خوبی می خواد ، خدایی که عاشق منه ، خدایی که هر لحظه کنارمه ……. و چقدر این خدا متفاوته با خدای سالهای قبل و به قول سهراب به خدایی که خودم می دانم

    نه خدایی که برم از قهر ، نه خدایی که برایم زغضب ساخته اند………… به خدایی که خودم می دانم….. چه خدایییییییییییییی جانمممممممممممم ……….

    اتفاقت مالی زیادی داره برام می افته و حس میکنم مدارم داره هر روز بالاتر میره …… همین الان عیدی های خیلی بیشتر از سال های قبل شدن…… همین الان زودتر کادو تولدم دریافت کردم در حالی که دوماه مونده به تولدم………

    و برنده شدنم توی عقل کل که همیشه آرزوم بود…. آرزوم بود جز افرادی باشم که جز پاسخ دهندگان برتر هستند……. جالب اینجاس که چند ماه پیش علاقم خیلی به عقل کل زیاد شد و دوست داشتم توی عقل کل جواب بدم ، خیلی حس عالی بهم میداد ….. و جالب این که دختر داییم که هم فرکانس منه و توی سایت هست بهم زنگ زد گفتتت اسمت اومده توی پاسخ دهندگان برتر ولی من اصلا ندیده بودم و توجه نمی کردم و وقتی اسمم دیدم خیلی خوشحال شدم ، چون حس خوبی بهم داد که منم مدارم تغییر کرده و جوابام خوبه که الان توی این لیست قرار گرفتم …… و انگیزم برای ج دادن خیلی بیشتر شد……..

    و یادم رفت بگم که بسته راهنمای عملی به رویاها رو هم با دختر داییم مشترک گرفتیم و چقدر اروزی این بسته رو داشتمممممم و چقدر خوشحالم برای گرفتنش و حس های بی نظیری که بهم داد ……. …..

    اهدافممممممم توی سال 97 :

    *یکی از اهدافم این که بسته عزت نفس ، هدف گذاری و روانشناسی ثروت 1 و عشق و مودت رو بخرم

    *وارد کار مورد علاقم بشم

    *به استقلال مالی برسم

    *مستقل بشممم

    * ماشین 206 گوجه ایم رو بخرم

    * ایرانگردی و سفر به ایتالیا ، هند و ترکیه ….

    امیدوارم امسال بهترین سال باشه برای استاد عزیزم ، خانم فرهادی عزیزم ، همه عزیزانی که دارن توی سایت زحمت می کشن و همه دوستان بی نظیرم در سایت ، امیدوارم سال دیگه این موقعه هممون دوباره بیام و از اهدافمی که بهش رسیدیم دوباره برای هم تعرف کنیم ………

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  3. -
    افسون کماری گفته:
    مدت عضویت: 3144 روز

    سلام به استاد مهربونم استاد عزیزتراز جونم دیشب اخر وقت بود خواستم بیام و ی دیدگاه بزارم و ازتون سپاسگذاری کنم الان که دارم این متن رو مینویسم بغض گلومو گرفته نمیدونم چی بگم اما امسال کل تعطیلات من فقط و فقط فایل های شمارو گوش دادم تمامی فایل های رایگانو تو این 15 روز عید گوش دادم و دیشب تموم شد تمام فایل هارو نکته برداری کردم و تمامشو از امروز مرور میکنم میدونم که اتفاقات بی نظیری رخ میده چون دیروز به خودم تعهد دادم و قول شرف دادم پاش وایسم و بهش برسم میدونم که میرسم اما ی حسی رو دارم همش غمگینمو نااروم همش حالم بده امیدوارم این حالم خیلی زود تغیبر کنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    هما موسوی گفته:
    مدت عضویت: 3049 روز

    سلام استاد عزیز و خانواده صمیمی وارجمند امیدوارم همه شما مثل من حالتون خوب وسرشار از زندگی و عشق باشید استاد عزیز نمیدونم واقعا برای شما چه آرزویی بکنم چون شما به همه ی اونچه خواستید رسیدید پس از خدا میخوام شما را عاقبت بخیر کنه وبه شما عمر طولانی عطا کنه چون واقعا مثل یک نسیم روح بخش تو گرمای کلافه کننده اومدید و روح و جان تازه به من و زندگی من بخشیدی و اینقدر خوشحالم وسرزنده که شاید نشه تصور کنی با اینکه الان ده روز کاملا مریضم ولی بشدت دارم با بیماری مبارزه میکنم ومیدونم بزودی خوب خوب میشم من بسفارش استاد توی تعطیلات عید که فرست عالی بود چند جلد کتاب رویاهایی که رویا نیست رو خوندم واز همه بهتر و تاثیر گذار تر جلد ششم این کتاب که معجزه خودشو کرد ومنو آگاه کرد که چقدر خوشبختم چقدر زندگیم سرشار از ثروت ونعمته سال 96 برای من توی این 43 سال عمری که از خدا گرفتم بهترین سال بود چون با استاد و راهنمایی هاش آشنا شدم وبا خوندن این کتاب به اوج رسید و به امید خدای فاضل میخوام بسته ثروت یک رو بخرم ومیدونم امسال توی کارم هم به موفقیت عالی میریم واز پروردگارم بی نهایت سپاس گذارم و از همه بهتر توی یکی از نمایشگاههایی که بر گذارشد با یه دوست جدید آشنا شدم واستاد رو بهش معرفی کردم خیلی اتفاقی ایشون برا خرید اومد کمی پیش من نشست وسر صحبت باز شد ومتوجه شدم چقدر به فایل های استاد نیاز داره وبعد از انرژی که از من گرفت تو تلگرم سرچ کرد و خودش عضو گروه عباس منش شد وتوی اپن چند روز حالش کلی خوب شد وچقدر تشکر کرد و احساس خوب داشت از اشنایی با من وخیلی خوشحال بود ومن بهش گفتم هیچ چیز توی دنیا اتفاقی نیست از خدا تشکر کن وبرا استاد دعا کن که همه هدفش کمک به من و شماست الان میخوام برم وتوی مسابقه شرکت کنم وجایزه رو برنده بشم وبسته ثروت یک رو بخرم البته بقول استاد همه ما برندهایم با آرزوی موفقیت وشادی برای همه شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  5. -
    سمی دو کوهکی گفته:
    مدت عضویت: 3117 روز

    سلام به شما استاد عزیزم و همه دوستانم

    من به تازگی این فایل رو دیدم و چون تقریبا مهمترین اتفاقات زندگی من در سال ٩6 افتاده تصمیم گرفتم که خوشحالیم رو با شماها تقسیم کنم.دقیقا در فروردین ٩6 من با اقایی آشنا شدم که واقعا مرد رویاهای من بود دقیقا همون مشخصاتی که همیشه توی رویاهام ارزو داشتم حتی به لحاظ ظاهری،این اتفاق بزرگترین اتفاق زندگی من بود چون من بعد از 4 سال تنهایی در غربت به دور از خانواده ایشون وارد زندگی من شدن و خدا شاهد هست که از زمان ورود ایشون معجزات عجیبی در زندگی من رخ داد ازجمله ایشون من رو به کشوری برد برای سفر که رؤیای من بود چون من توان پرداخت هزینه این سفر را نداشتم رمانی که ما در سفر بودیم من ایمیلی از اداره مهاجرت گرفتم که به من سیتیزنی کشور محل زندگی ام را دادند در صورتی که من فقط سه ماه از درخواستم میگذشت قانونا باید حداقل 6 ماه بگذره،در همین سال من از طریق همین اقا با استاد آشنا شدم و ایشون تمام بسته های آموزشی رو یکی یکی میخریدند در صورتی که توانایى خرید حتی یکی از انها رو هم نداشتم،زندگی که الان دارم کاملا رؤیای هست،پر از عشق،سلامتی،ارامش،و در مسیر و فرکانس درست هر روز یک انفاق خوب و هر روز روی باورهایمان کار میکنیم به امید اینکه تا اخر امسال ٩٧ من بیزنسی که در حال راه اندازی هست با موفقیت پیشرفت کند،و بتوانم امسال گرین کارت کشور امریکا را بگیرم،استاد عزیزم خواسته من اینه که بتونم شما رو از نزدیک ببینم و از معجزات زندگیم براتون بگم که میدونم چقدر خوشحال میشیز وقتی میشنوید،همتون رو دوست دارم به خدا مسپارمتون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    مهدی رضایی گفته:
    مدت عضویت: 1361 روز

    بنام الله یکتا

    سلام خدمت دوستان عزیز و خانواده با ارزشمند عباسمنش.

    اولین توجه من از فروردین سال1400 بصورت عالی هر روز شکرگزاری کردم به زیبایی ها و سلامتی که برای من باارزش‌ترین ثروت دنیاست خیلی زیاد تمرکز میکردم .

    به قول استاد که می‌گفت بعضی ها کلا بر روی یک مدار هستن من از بچگی تا الان که 43 سال دارم همیشه در مدار بهترین سلامتی بودم هیچ وقت مریض نمی‌شدم بزرگترین مریضی من سرماخوردگی بود که شاید سالی یک بار اتفاق می افتاد اونم هرچی خانواده می‌گفت بیا برو دکتر میگفتم خودش خوب می‌شم.

    واز فروردین سال 1400 تا امروز که خیلی عالی دراین مورد شکرگزاری میکنم هنوز مریضی نداشتم حتی سرماخوردگی.

    دومین داشته ام که خیلی راضی هستم کارم هست ومحیط کارم و همکارانم .

    سومین داشته با ارزشمندی که دارم فرزندان سالم و صالح که بی‌نهایت عاشق آنها هستم .

    خدایا صدهزار مرتبه شکرت.

    چهارمین در بیرون از خانه با هرکی برخورد میکنم با من مهربان و خوش رفتار هستند .

    پنجمین داشته ام رانندگی خیلی خوب و عالی هست با تریلی که بی‌نهایت عاشق اون هستم .

    و هر روز برای نعمت ها و این ویژگی های که دارم

    سپاسگزاری میکنم .

    از خداوند رزاق میخوام که در فروردین سال 1402 به سه برابری حقوق و مزایای که خیلی وقت هست روش تمرکز کردم برسم .

    دومین خواسته ام به یک خانه ویلای زیبا برسم که خانواده ام در آسایش عالی زندگی کنند و من از کرایه دادن و اسباب کشی راحت بشم .

    سومین خواسته ام برای همسرم و فرزندان عزیزم بهترین و زیباترین امکانات تهیه کنم .

    زیبا ترین لباس‌ها و اسباب‌بازی ها و برای خودم بهترین کتونی مارک بگیرم من عاشق داشتن یک جفت کفش کتونی و یه شلوار جین آبی ویه تیشرت مارک عالی هستم .

    موقعیکه سریال زندگی در بهشت بیش از چندین بار میبینم که استاد چندین جفت کفش با بهترین و زیباترین رنگ ها روی میز پینگ‌پنگ میذاره من با لذت نگاه میکردم میگفتم خدایا صدهزار مرتبه شکرت منم از این ها میخوام .

    وچهارم روابط بین من و همسرم بی‌نهایت عالی بشه .

    وآخرین خواسته ام داشتن یک تریلی ولوو یا اسکانیا هست که دیگه بعد از 21 سال رانندگی برای خودم و روی تریلی خودم کار کنم .

    و هر روز با قلب آرام از این داشته هایم سپاسگزاری میکنم تا به لطف خداوند رزاق

    به خواسته های زیبایم برسم و برای شما عزیزان و هم فرکانسی های با ارزشمندم تعریف کنم .

    خدایا صد هزار مرتبه سپاسگزارم بابت این عدالت زیبایت….

    از تمام کسانی که مطالب من خوندن نظرات با ارزشمندشان بنویسند تا من هم با ایمان تر حرکت کنم .

    خدا قوت…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. -
    رها گفته:
    مدت عضویت: 1261 روز

    بنام خدای هدایتگرم

    خدای اسان کننده زندگیم

    خدای هموارکننده راهم

    .

    استاد عزیزم الان تقریبا نیمی از سال 1402رو داریم سپری میکنیم

    .

    بیش از صدو پنجاه روز گذشته

    و این صدو پنحاه روز اگر هرروزش یک مورد هم بنویسم لیستی طولانی میشه

    اما واقعاا هرروز دهها مورد بوده

    از پولهایی که هرروز نوشتم و تا شب اومد تو حسابم

    از مشتری هایی که صبح نوشتم و تا شب اومدن سراغم

    از سلامتی که هرروز بهترش رو تجربه کردم

    از سفر رفتن

    ازکادو دادن

    کادو گرفتن

    کلاس ورزش رفتن

    کلی خریدهای راحت کردن

    کلی لذت بردن از ازادی مالی ام

    شوخ طبع شدن

    تماس یک دوست

    جسارت بیشتر در انجام کارها

    بهترین سفر عمرم تا به امروز با قطار

    مدارک رو جمع کردن

    هرهفته دخترم رو شام میبرم

    هر روز شاد بودن

    هرروز فایل گوش دادن

    هرروز کامنت گذاشتن

    محصول جدید تولید کردن

    هزاران اسانی ریز و درشت

    هزاران دست خدااا

    حتی پیامکهای تبلیغاتی گوشیم هم، پاسخی به خواست من بودن

    و الان هم به لطف الله در شرف برداشتن دیگر قدمها هستم

    روزهایی شده که از مدار خارج شدم

    اما به لطف الله و هدایتهایش سریع به مدار برگشتم

    به لطف این فضای آگاهی بخش به مدار برگشتم

    .

    خوشحالم که تمام رویدادها و نشانه ها را نوشتم ایینطوری یادم میمونه که خداوند چطور زندگیم رو به جریان آسانی انداخت

    هزاران بار شاکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    مریم تیموری گفته:
    مدت عضویت: 3410 روز

    سلام استادعزیزم ودوستان اونقدرداغون وخسته بودم وتازه ازمهمانی اومدیم وکلی حرف وفکرتومغزم ازاطرافیانم شده ولی خداروشکرمیکنم تارسیدم خونه استادعزیزومهربونم همراه زندگی ماهستش وتاگوشی روروشن کردم دیدم فایل جدیدگذاشته وبی صبرانه منتظرم تادانلودبشه ومطمعنم که حالمون روخوب میکنه خداروسپاسگزارم که درهمه حال مراقبمون هست ومساعل روحل میکنه شکرت باسپاس فراوان ازهمه ی دوستان وگروه مهربانی گروه استادعباس منش فرشته????????

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    وجیهه تودرواریانی گفته:
    مدت عضویت: 3298 روز

    باسلام خدمت تمام خانواده عباسمنش امیدوارم که هرروز عالی عالیتر بشین سال نود وشش خیلی خوب بود من تونستم با گوش کردن به فابلهای رایگان وخرید چند تا از محصولات به موفقیتهای عالی برسم خیلی خیلی خوشحالم وروز به روز بهتر میشم سال نود وهفت هم برنامه های زیادی دارم ولی چون دوباره میخوام مطلب جامع تری بنویسم الان همه رو کلی گفتم فقط اینکه خیلی حالم خوبه واز استاد کمال تشکر رودارم انشالله این خانواده روز به روز بزرگتر شه موفق باشین همتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    فائزه حمیدیا گفته:
    مدت عضویت: 3058 روز

    با سلام خدمت دوستان عزیزم و همینطور استاد عباس منش عزیزم.

    دوستان عزیزم سالی که گذشت سال خیلی مهم و پر برکتی برای من بود.

    من مدت چهارساله که دارم روی یک مجموعه نقاشی که از نظر خودم نظیر نداره و مفاهیم عمیقی رو در خودش داره کار میکنم. در طی این مدت هرکدوم از آثارم که به پایان میرسید به آتلیه ی استادم میبردم و چون سایز کارهام 140*180بود از استاد بزرگوارم برای بوم کشی اثرم کمک میگرفتم و چون در منزل خودم جایی برای نگهداری آثارم نداشتم استاد بزرگوارم آثارم رو در آتلیه ی شخصیشون نگهداری میکردند. استادم از همون چهارسال پیش که من اولین اثرم از این مجموعه رو به پایان رسوندم به من قول دادند که با گالری هایی که در خور آثار من هستند رایزنی میکنی و تایمی برای برگزاری نمایشگاه من میگیرند و در اصل پیشنهاد ایشون بود که من آثارم رو به منزل شخصیم منتقل نکنم تا بتونند گالری دارهارو دعوت کنند و آثارم رو بهشون نشون بدند تا برای نمایشگاه انفرادیم بهم وقت بدند.

    تعداد آثار من با وجود سایز بزرگ و حساسیت هایی که دارند و همینطور مشغله های کاری من برای کسب درآمد از طریق شغل دومم در طول 4سال به 6اثر رسید ولی متاسفانه به علت ایمان ضعیف خودم قول استاد محقق نشد و من در سال 96 متوجه شدم با وجود اینکه همیشه از خدا میخاستم وقت گالری منو در گالری خاصی که مدنظرم بود اوکی کنه ولی همیشه چشمم به استادم بوده و منتظر اقدام ایشون بودم.

    این موضوع رو وقتی متوجه شدم که گالری دار گالری مدنظرم به آتلیه ی استادم اومد ولی نه به خاطر دیدن کارهای من. و اینجا بود که متوجه شدم هیچ موقع نباید روی شخصی حساب باز کنم. اول باید امید و توکلم به خدا باشه و بعد از اون به توانایی های خودم تکیه کنم.

    بعداز این ماجرا منکه به لطف خدای مهربان موفق شده بودم در بهمن ماه یک منزل مستقل بدون همخونه ای اجاره کنم آثارم رو به خونه ی خودم منتقل کردم و درصددم امسال بتونم آثارم رو در یکی از بهترین گالری های پاریس به نمایش بذارم چون میدونم که آثارم در خور گالری هایی نیست که همه منو برای گرفتن وقت از اونها تشویق به برقرای روابط ناسالم و همینطور تغییر چهره و ظاهرم میکنند. آثار من درخور گالری ای و در کشوری هست که مفاهیم آثارم برای مخاطبانش مهم است نه تیپ و قیافه ی هنرمند خالق آنها.

    مهمترین هدفی که در سال 97دارم این است که با تقویت هرچه بیشتر باورهای خودم و با اراده و پشتکاری که از خودم سراغ دارم در مکانی که در خورشان هست برای مخاطبان خاصی که دارند به نمایش بگذارم و از این طریق رسالتی که برعهده دارم را به نحو احسنت به انجام برسانم. چرا که یک هنرمند از طریق آثارش با خدای خودش و دنیای پیرامونش صحبت میکند.از خداوند متعال درخاست یاری دارم.

    با تشکر از شما.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: