توحید عملی | قسمت ۱
این فایل در آذر ماه ۱۴۰۴ بروزرسانی شده است
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
این فایل یکی از تأثیرگذارترین و شخصیترین صحبتهای استاد عباسمنش است که در آن، پرده از راز بزرگ تحول زندگیشان برمیدارند. این فایل نقشه راهی است برای کسانی که به دنبال کشف رسالت الهی خود هستند. آموزه بنیادین این فایل بر این حقیقت استوار است که گاهی خداوند از طریق تضادها، سختیهای طاقتفرسا و حتی مواجهه نزدیک با مرگ، ما را بیدار میکند تا به یاد آوریم که برای هدفی والا خلق شدهایم. درسی که استاد از تجربه دردناک از دست دادن همکاران و نجات معجزهآسای خود گرفتند، این نبود که صرفاً شانس آوردهاند، بلکه این بود که جهان هستی تصادفی نیست و اگر هنوز نفس میکشید، یعنی خداوند برای شما برنامهای دارد. این فایل به ما میآموزد که وقتی انسان با تمام وجود درک میکند که قدرتی برتر او را حفظ کرده است، دیگر نمیتواند به زندگی معمولی و روزمره قانع باشد؛ بلکه باید به جستجوی آن “چرایی” بزرگ بپردازد و پاسخ را تنها در یک کلمه مییابد: توحید. برای درک عمیقتر این مفاهیم و اینکه چگونه خود را لایق چنین هدایت و حمایتی از سوی پروردگار بدانید، استفاده از مباحث دوره احساس لیاقت در کنار این فایل، اکیداً توصیه میشود تا درک کنید که شما ارزشمندترین مخلوق خداوند هستید و لایق دریافت الهامات او میباشید.
نکته بسیار عمیقی که در این فایل تشریح میشود، تغییر مدار از “تلاش برای بقا” به “حرکت در مسیر رسالت” است. استاد توضیح میدهند که چگونه پس از آن واقعه تکاندهنده، به جای تمرکز بر فقر، بدهی و مشکلات کاری، ماهها در سجده و عبادت، تنها یک سؤال را از خداوند پرسیدند: “از من چه میخواهی؟”. پاسخ این سؤال، کلید گنجینههای آسمان و زمین بود. درسی که اینجا نهفته است، این است که وقتی شما دغدغهتان را از “چگونه پول درآوردن” به “چگونه بنده خالصتری بودن و اجرای توحید” تغییر میدهید، خداوند تمام جنبههای دیگر زندگیتان را تضمین میکند. استاد با بیانی شیوا تشریح میکنند که ثروت، سلامتی، آرامش و روابط عاشقانه، پاداشهای طبیعی و بدیهی برای کسی است که خدا را تنها قدرت مؤثر در جهان میداند. اگر کسی ادعا میکند خدا را شناخته اما در فقر، بیماری یا تنهایی به سر میبرد، هنوز “خدای واقعی” را نشناخته است؛ زیرا خدای حقیقی، سرچشمه تمام نعمات است. این نگاه توحیدی دقیقاً همان زیربنایی است که در دوره احساس لیاقت نیز به شکلی گستردهتر آموزش داده میشود تا باور کنید که لیاقت شما برای ثروتمند شدن، ریشه در اتصال شما به منبع لایزال الهی دارد.
مفهوم دیگری که در این فایل با قدرتی بینظیر بازتعریف میشود، معنای واقعی شرک و بتپرستی در دنیای مدرن است. استاد عباسمنش تأکید میکنند که بتپرستی امروز، سجده بر سنگ و چوب نیست، بلکه قدرت دادن به هر عاملی غیر از خداوند است. وقتی تصور میکنید شرایط اقتصادی، دولت، پارتیبازی یا شانس، مسئول وضعیت زندگی شما هستند، شما در حال شرک ورزیدن هستید. توحید عملی یعنی باور به اینکه همه ما رب واحدی داریم و دسترسی ما به منبع قدرت، ثروت و نعمت، کاملاً برابر است. تفاوت انسانها تنها در “ظرف باور” آنهاست. استاد با خواندن کامنتی الهامبخش، یادآور میشوند که قرآن و آموزههای الهی، گنجنامهای هستند که باید رمزگشایی شوند و رمز آن، پاک کردن قلب از ترسِ غیر خداست. این فایل فریاد میزند که قدرت مطلق تنها در دست خداست و اگر این را باور کنید، دستان خداوند از جایی که گمان نمیبرید برای یاری شما میآیند، همانطور که زندگی استاد را از کارگری در شرایط سخت به استقلال مالی و زمانی کامل رساندند.
تمرین:
اکنون نوبت شماست که این آگاهی را در زندگی خود جاری کنید. تمرین بسیار مهمی که برای این جلسه طراحی شده است. از شما میخواهیم که با قلبی گشوده، به گذشته و حالِ زندگی خود بنگرید و در بخش نظراتِ همین فایل در سایت، به این سوال پاسخ دهید:
صادقانه بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.
نوشتنِ این موارد و اعتراف به شرکهای مخفی، اولین قدم برای شکستنِ بتها و جاری کردنِ قدرتِ خداوند در زندگیتان است. با به اشتراک گذاشتنِ این تجربیات، نه تنها ایمانِ خود را فولادین میکنید، بلکه چراغِ راهی برای هزاران نفر دیگر خواهید شد تا آنها نیز ردپای خدا را در زندگیشان پیدا کنند. منتظر خواندنِ کامنتهای توحیدی و بیدارکنندهی شما هستیم.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری توحید عملی | قسمت ۱110MB21 دقیقه
- فایل صوتی توحید عملی | قسمت ۱20MB21 دقیقه














بنام خداوند وهابّم..
سلامی درودی دوباره به صبح توحیدییم…
توحیدیکه “هر چقدر درونمو از عشقش پُر کنم کمه!!
صادقانه”بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.!؟
سلام و درود خدا به تمرین توحیدی…که میدونم هر چقدر بیشتر در این مسیر الهی گام بردارم “باز هم حرفهایی برای درک بیشتر این مسیر برام واضحتر و شفافتر میشه…
من سالها بخاطر ترسهایی که از کودکی داشتم.که اونم برام اتفاق افتاده بود..که هر جایی که میرم جای خلوتی باشه مورد آزار افراد قرار میگیرییم..
یادمه بچه که بودم..یه پسری که خیلی بزرگتر از من بود مورد حمله من قرار گرفت و من از اون بعد همیشه ترس از این رو داشتم که هر جا که میرم مورد حمله یا آزار افراد قرار میگیرییم..
دخترم باشی که هیچ.اونم توی فلان شرایط که با باور جامعه سقف 99. درصد”افراد قرار میگیری..که نه دختر خوب نیست فلان کار انجام بده ..و فلان
و لطف خداوند و اون فوبیای ترس من در خیلی از نقاط شهرم…طی چند دوره بصورت عملی “به من الهام شد….
و خداوند بهم الهام کرد که نرگس برای موفقعیتتت و کارآفرین شدنت باید “این قدمهایی که میگمو انجام بدی…چون هر جا که میرفتم یه اتفاق همچنینی بخاطر همون کودکیم “برام اتفاق میفتاد..جوریکه این ذهنیتم بیشتر “فقط راجع شهرم و اون ادمها داشتم…
و هر بار دردسرهایی برام بوجود میومد…
خداوند منو ترغیب کرد به پیاده روی اونم توی ساعتهای مختلف…که من مدام قدمهاشو توی سایت میزارم…چون بزرگترین پلن زندگیم ” همین مسیرها بود…
و یه روز توی پیاده رویم بهم گفت اگر میخای موفق بشی و موفقعیت عالی کسب کنی و جنبه های زندگی موفق بشی..کارافرین باشی باید نرگس قدم بردوری..
من اونجاها منطق قوی و حس دلسوز نبودن خداوند رو بیشتر میدیدم..
استاد عزیزم..من اونجاها به این نقطعه رسیدم…شرک یعنی نابودی خودم…
اونجاها فهمیدم مهم نیست کجای این کره خاکیم.
حتی توی شهری که همه منو میشناسن…
من نرگس که تو این مسیر اومدم باید اینکار رو انجام بدم…
حتی درآوردن چادر..و تمرین عملی اونم توی قسمتای شلوغی که خیلی افرادی که منو میشناسن.و برام مهم بود….
و حتی ترس و شرک داشتن .راجع به پدرم.و این مسئله بدون چادر بودن من “..
و خیلی ترسهای دیگه.مزاحم شدن افرادی که میتونن منو اذیت کنن…
و الهام قوی رسید…صبحش؟خداوند نور میزد به چشمانم..میگفت نرگس پاشو وقت جهاده…
یه روز صبح توی تنهایی خودم توی پس کوچه هایی که نمیشناختم”پیاده روی میکردم.که یه شخص منو دنبال کرد..چون منو پای کوه دیده بود اون دور دورا…و منو تعقیب کرد…
یادم از دوران مدرسه اومد که من با سنگ اندازی به یه شخص فکر میکردم تنها راه دور کردن ادمها از خودمه…
و من خیلی ترس وجودمو در بر گرفته بود…
بخودم گفتم نرگس این تمرینیه برای پیدا کردن “پاشنه اشیلته…
که اونم ترسیدن از افراد بیگانه…باید استقامت داشته باشی..پس قدمهاتو آهیته بردار و سر به بالا بدون هیچ ترس فیزیکی ادامه بدی..
و من قدم به قدم اون کوچه های تو در تو رو با این باور که این الهام خداونده..
و خداوند منو دوستداره و منو هدایت میکنه
باعث شد..تا من زیپ دهنمو بکشم.
و سعی کنم فیزیک بدنمو قوی کنم…
و چیشد…دیدم اون شخص قدرت فیزیک بدن منو که دید…از اون محل که چند بار میرفت و میومد و قیافه خاصیم داشت…
براحتی اون محل رو عبور میکرد…
همیشه…
میگفتم اینجور ادمها میتوننن به من خیانت کننن.
این گذشت…..
روز بعدی طللوع خورشید در یه سمت شهرم اونم وسط نخلستانی که دور از محل زندگی ام بودم…
روز گذشته سمت ططلوع خورشید شهرم بود..
روز بعد غروب شهرم بود…
و من از همه این محلها عبور کردم..دیدم بازم یفرد دیگه تعقیبم میکنه…
و من از خداوند هدایت خاستم…
و خداوند بهم گفت اون کوچه رو داخل برو…
و اونم شخصی که میشناختم…
و من خیلی از این مورد ادم ” خوشم نمیومد اینبار شرایطش متفاوت بود…
فکر میکردم هر ادمی بسمتم میاد باید همسر من بشه…
و این ترس وجودمو گرفته بود..که این شخص داره منو ردیاب میکنه بازم برای یه مورد ناجالب ،مثل قبلم…
و بازم بخودم گفتم نرگس درست رفتار کن و هر جا میرفتم ایشون میومد…
و بهم گفت همینجا بشین..و من نشستم..و ایشون نگاه کرد ..بدون اینکه “من کوچکترین فیزیکم بریزه بهم…نگاش؟کردم…و قدرت رو بخداوند دادم…
و باز ایشون کنارم رد شد و گفتم خداوند خودش مدیریت میکنه..
و بازم ..توی یه روز از همین سفر شش روزه…حمله ور شدن سگ وحشی به یه شخصی که توی همون محل عبور من بود..به یه شخصی که سوار اتومبیلش بود….
و من گفتم نکنه منو بگیره….ولی خدا بهم گفت نرگس باید حرکت کنی…و من حرکت کردم رفتم تو دلش….
و اون سگ وحشی در برابر من .. به ارامش رسید و کنارم رد شد…
و این سفر 6 روزه پر از چالش…و دقیقا سعری بود که تمام عمر 33 ساله ام..باهاش؟دست و پنجه نرم میکردم…
و قدم بعدی رسید ..بازم سفر دوم 6.روزه….اینبار طبق باورای اون میاده روی 6 روزه قبلم…قوی شده بودم…
جوریکه دیگه درونم قوی شده بود میگفتم” حالا خدایا کجا برییم…
بهم گفت باید بری اون سمت شهر….استادم من اینبار قوی تر و وارد یه فرکانس عالی شده بودم…ترسهام کم شده بود.شرکهام به نسبت کمتر…
جوریکه فقط لذت لذت بود….و من چه حاهایی رو کشف کردم….
و این سفر باعث شد تمام سوراخ سومبه های شهرمو پیاده روی کنم اونم نه فقط روز..بلکه در شب.جاهایی که هیچ کس نبود..و یه روز توی همون همون پیاده روی شخصی که خیلی بزرگتر از من بود.بهم گفت دختر چجوری این بیابون رو میای..حیوانی وحشی بهت حمله میکننن..
چون اونجاها..خیلی روباه زیاد داره و سگم تا دلت بخاد…ولی من رفتم و حرکت کردم..و اونجاهاااا من قدرت خدا رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر و واضح درک کردم…
و جاهایی رفتم که عمر 33 سال از زندگیم”واقعا محروم بود…
دقیقا من از 7 آذرماه..تا 18 دی ماه هر روز اونم توی تاریکی بازم تمام شهرمو گشتم..ولی اینبار طبق هدایت الهی توی اسکیلهای متفاوت….
و من نور خدا رو که میدیدم و برام روشن میساخت حرکت میکردم…و نزاشتم اون اتفاقات و شرایط منو فریز کنه…
چون میدونستم…
هر حرکت نکردن من…یعنی بولد شدن ترس من..
و استادم چه درسهایی …هر پیاده روی که میکردم…بیش از صدها مطلب راجع به خودشناسیم در درونم “بولد میشد…
و من این مسیر رو با قوت هر چه تمامتر پیش میبردم…
و من نرگس ..یه ورژن توی درونش قوی تر میشد..
همین یکماه خورده ایی پیش رفتم توی قبرستانی که از قبلش توسط یه شخص سرکوب شده بودم..اونم بخاطر اینکه ادمهای معتاد وجود داره .
و دیدم صحبت اون شخص بازم در درونم ترس ایجاد میکنه…
و من قدرت رو از ایشون که فرد بسیار مذهبی هستند و همونجا قدرت رو دادم بخداوند…
و اونجا ….
گفتم نرگس نباید ترس تو رو احاطه کنه..
گفتم باشه نمیرم..
قبلش عطسه هم کردم..که صبر کن..
و من چون طبق اون خودشناسیم…
که نباید قدرت رو به ادمها بدم…
با توان بیشتر ادامه دادم…
و با استقامت اونم توی.اون محل قبرستان که دونفر بودند..کنارشون عبور کردم..
بدون اینکه فیزیک بدنم کوچکترین ترس داشته باشه…
و ایشون تا منو دیدم اون قسمت رو ترک کردند..و بازم هر جا شیطان میگفت نرگس اینجا تاریک نرو..پشت دیواری بود ..که فیزیکش ترسناک بود..
ولی گفتم …
نباید این ترس منو از درون فریز کنه…باید باید حرکت کنم…
و اتفاقی که افتاد من تمام اون مسیر که مبگفت نرووووو من رفتم رفتم رفتم…و بهم یجایی گفت از این محل عبور کن…
من تو دل ترسها چیزهایی بدست آوردم که واقعا مثل شکاف هسته ایی بود…
و بعد بهم گفت…قدم بعدی برو خونه فلان شخص که افراد خانواده ام برای دیدنی رفته بودن اونجا…
بهم گفت مسیر بعدیت وسط اون نخلستان هست..
دیگه کاملا هوا تاریک شده بود.اونم توی پس کوچه های باغی…که رفتی دیگه هیچکسی جز خودت نیست…
همینجور ذهنم با شدت آلارام میداد..میگفت دختر خوبیت نداره…
گفتم باید برم…..
و رفتم…..و نشانه رو که دیدم رفتم و چیشد!؟
هیچی….
هیچ اتفاقی نیفتاد و من در زمان و مکان مناسب به محل اون همزمانیها رسیدم…..
و بازم شخصی که بخاطر یسری صحبتها “مورد توهین قرار میگرفتم…
و فکر میکردم ایشون میتونه منو وادار کنه به انجام یه عملی که برای من بدترین عذاب بود..
و قدرت بهش میدادم..و ترس شدید داشتم…
و اونشب برای چندمین بار تا این صحبت رو شنیدم….پناه بردم از خداوند….
و این دو صحبت .بنفع من تمام شد….
و باعث شد…
تا من خیالم راحتر بشه…
و میدونم این شرک دقیقا پاشنه منه…ولی سعی کردم دقیقا مثل درسهای پیاده رویم بهش عمل کنم..
و حرف اون شخص و ترس من از انجام اونکار رو سر ببرم.. و قدرت رو بدم بخداوند…
یچیز واضحی که توی این مسیرها استاد عزیزم…این الگوی تکرار شونده رو میبینم…
اینه…که افراد هر چقدر مذهبی هستند…
ترسشون خیلی زیاده…
و اون شخص مذهبی…که بهم گفت چرا اومدی این محل و من باهاش؟صحبت کردم..بهم گفت نرو فلان قبرستان و منو دور کرد ..
فورا بهم گفت..این کلید رو بگیر…یا بیا توی مسجد کنارم بشین. بعد با هم میرییم خونه…
.دقیقا همون ادبیاتی که خیلی از ماها توی رفتارامون نسبت به بچه هامون دارییم..
لطف خداوند هنوز این مسیر وارد زندگیم نشده.
ولی ….
دارم نیبینم این خودکنترلی خودممم توی یسری موارد انجام میدم…
این خودکنترلیا…و این شرکها..نه فقط ادم خاصی بلکه توی تمام موارد رو میتونیم بببینیم…
.واقعا شرک …اگه میخای توی جابجای زندگیت “بولدش کنی…میبینی خیلی از ماها دارییم انجامش میدییم…
و یه شب…توسط پدرم مورد اینحرف قرار گرفتم…که دخار بدون اجازه پدرش نباید فلانجا بره..و داشت منو ترغیب به انجام اینکار میکرد.
و همون لحظه خداوند بهم گفت برو توی اون شرایط….
و اومدم با عزت نفس بالا…با مدرم صحبت کردم.و منطق خودمو اونم با آرامی و احساس خوب آوردم..و همین صحبت باعث شد…
پدرم در برابر حرفم خلا”صلاح بشه…
و واقعا این منطق یه روز بسمت گریه کردن و احساس ناتوانی بود…
و من…
خیلی خوشحالم…که اینقدر قدرت دارم که میتونم توی صحبتم منطق بیارم..بدون اینکه حک حرمت بشه…
استاد عزیزم….
میخام بگم..نقطعه عطف من توی روابط؟و خودشناسی …با دوره عزت نفس و عمل بهش جان گرفت…
منیکه تولید این دستکش بودم و نمیتونستم راجع به دستکشهام پروجکت انجام بدم…
قدم به قدم تونستم …
و باعث شد پاداشهای الهی وارد زندگیم بشه…
و خیلی موارد دیگه….
واقعا خوشحالم تو این مسیرم…و این مسیر پیاده روی….هر چی شرک داشتم..به لطف خودش بیشتراشو حذف وردم..
حالا!!!!
چه از فرد مُرده…
چه از فرد زنده…
و من رب العالمین “رو توی همون تاریکها بدست آوردم…
از دوستانم میخام این خرکتها رو انجام بدیین..خیلی بهشون کمک میکنه.
حاهایی که ترس اینقدر زیاد بود که توان راه رفتن تو دلشو از من میگرفت…
و منو یاد آیه ایی از قرآن نینداخت..اون افرادایی که در مسیر پیامبر نرفتن..و خداوند لعنتشون کرد…
فکر میکردم این جنگ جنگیه که کشته میشن…نشانه خداوند رو میدیدن..ولی فریز شدن..
ولی به لطف خدا منم یجاهایی کوتاهی میکردم..ولی فورا این الهام میومد..
اونم حس قوی…
بدون هیچ احساس دلسوزی که اون سخص مذهبی نسبت بهم داشت..اونم دادن کلید خونش و یا اون مسجد برای فریز کردن من…
من چشم گفتنم در برابر اون شخص بخاطر حال بد نشدن بود….
ولی ترسش و منو در بستر خودش قفل کردنش باعث شد…تا بیشتر و بیشتر قوی تر بشم…
و این قوی بودن من باعث شد ادمها و شرایط محیطی منم تعقیزر کند…
فقط با این ایمان که خداوند محافظ منه…و من درونمو پر از نور الهی میکردم و قدم برمیداشتم…
.
استادم خودمو یه کوه فرض میکردم…
…
کوه نشانه اش…که یه روز توی اون پیاده روی بهم الهام شد..
بهم گفت نرگس مثل این کوه بزرگ …که بزرگترین کوه ما تو این منطقه هست..و من کنارش ایستاده بودم…
بهم گفت مثل این کوه با صلابت و قوی و با استقامت باش…
مانند رود جاری باش..
مانند دریا پر خروش باش…
و نزار تو در بند یسری کتگوریها قرار بگیری…
و ..
استاد …شما در دوره عزت نفس..داریید قدرت توحید رو یاداوری میکنید…
قدرتی که تو رو از خودشناسی به سوی خداشناسی تبدیل میکنه…
و بازم توی جلسه آخر..جلسه نهم…که توی خونه پردایس داریید سوالات بچه ها رو یبار دیگه طبق اموزهاتون ” بیان میکنید..
اونجا گفتین اینقدر روی خودتون کار کنید که ادمهای هم مدار با شما “هم فرکانس بشن…
و من اونجاها فهمیدم….تو این مسیر …
باید ادامه داد…
تا به یه ورژنی خودساخته رسید…
و یه روز خداوند با تصویری قوی بهم گفت..
[برای افتادن اتفاقات خوب زندگیت بسپار بخدایی که تمام کارهایش به موقع هست…]
این عین کلام خداوند بود…
و من همه این اتفاقات زندگیمو رو لطف خداوند میبینم..
و بازم روز گذشته همین الان خداوند بیاد آوردم..
اینروزا در مسیر قانون سلامتی و وعده های الهیم..
خانه تکانی…روز گذشته به وسیله گیر کرد بود به فرش..دیگه قبل شده بود..
جاییکه…گفتم نرگس باید کمک یه شخص باشه..
و خیلی عصبانی شده بودم….و فورا خودمو اگاهانه احساس خوب گرفتم و بخاطر نکته نثبت اون وسیله سپاسگزاری کردم که خدایا شکرت که پایه قرقره ایی داره..
چیشد…
بهم الهام رسید که نرگس فلان وسیله که ماتعشه بردار…
و فورا عمل کردم.. و حتی نیروی کمکی هم کسی نبود…
گفتم خدایا تو در دستانم میباشی بهم کمک کن تا این مانع سنگین رو بردورم..
خداشاهده اون مانع رو برداشتم با یه زور..تونستم اون وسیله رو جابجا کنم…
بببین قدرت خدا رو…تمام حمل وسایل توی خونه و نصب همه کارها..حتی کارای برقی…
همه رو به لطف خداوند با یه الهام..تونستم انجامشون بدم…
کاری “کا فراد نزدیکم اونا رو بودن با شخص مثل همسرشون میبینن…
و چقدر هزینه ها رو برای خودشون تحمیل میکنن.
و من از انجام اونکاری که دیگران در برابرش؟مقاومت دارن…
استادم من به اسانی انجام میدم…
توی همبن خانه تکانی که هنوز مقداریش مونده…
همه جیز برام آسان شده..
نتیجه کل حرفهام !!!!
……….
.همه ماها قسمتی از شرک و توحیدییم..شرک فقط به ادم خاص و فلان رئیس حکومتها نیست..
بلکه شرک برای من روز گذشته به یه قفل کردن یه وسیله بود..که عملا توان حسمیمو پایین آورده بود..
و با هدایت و خوندن سوره فاتحه..باعث شد….تا من الهام خداوند رو درک کنم و برم تو دلش..
حتی اون پیاده رویها…
یادمه بچه که بودم یه دوستم که بهام بازی میکردییم…ایشون میرفت توی سینه دیوار دستاشو میزاشت روی چشماش..و روبروی دیوار یه وردی رو میخوند…
و میومد توی بازی ،”و برنده میشد…
من همیشه برام سوال بود که جرا من میبازم!!.ولی ایشون برنده میشه..
الان میدونم ..چون همه چیز باور داشتنه…باوری که شرک رو از بیین میبره و میده بخداوند…
استاد عزیزم…شرک میتونه توی تمام لحظات زندگیت در جریان باشه..باید با درک خوشناسی اونو پیدا کنی…
هر جقدر بشناسی خودتو ..میتونی خدا رو بشناسی..اونوقته ..همه چیز کن فیکون میشه…
.
خدایا هزاران و میلیاردهاااااااااا سالهای کهکشانهات و بزرگی و عژمت خودت..شکرت که من نرگس از زمانیکه شناختمت…
کارهایی کردم،”که یه روز داشتم خودمو نابود میکردم..
خدایا هزاران بار شکرت.خدایا با تمام وجودم میپرستمت و فقط از تو یاری میخاهم….
الهی امیدی به امید خودت..
خدایا…
خدایا..
خدایا…
من یه معبود دارم که اون معبود فقط تو میباشی..
خدایا کمکم کن تا بتونم هر روز یه قدم بسمت توحیدت گام بردارم…
و بتونم بهترینهای خودم بشم…
الهی امین یا رب العالمین..
بنام خداوند بخشنده مهربان….بخشایشگرم…
عزت نفس در مسیر تکامل!
برای افرادیکه در مسیر راستی و درستکاری قدم برمیدارند….
باور دارند که خداوند بخشنده و مهربان هست…
این در مسیر بنده گی خداوند در جریان میباشد.
به اندازه تلاش و کوششت،”بهمون اندازه جریان خداوند را میتوانی پذیرا باشی….
ولی…..اما!!!
وقتی تو یه قدم بهش ایمان میاری…
خداوند هزاران ” برابر بسویت ” گام برمیدارد…
فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَاشْکُرُوا لِی وَلَا تَکْفُرُونِ
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و مرا سپاس گزاری کنید و کفران در برابر نعمت ها نکنید.
……
سلام و درود خداوند به استاد عزیز توحیدیم..
استادی که مرا فراخواند بسوی توحید و یکتاپرستی
استاد عزیزم روزای اولی که وارد سایت شدم…
درسته خیلی تضادها رو داشتم و همه چیز بر حسب معیارهای خودم”روی سرم خراب شده بود..
ولی به همون خدای بزرگ “مثل زلیخا در برابر معجزات الهی…
همه رو رها کردم….فقط دوستداشتم وجود خودمو تو این دنیا بشناسم…
و یادم اونروزای اول فقط داشتم توحید رو در بهشت شما میشنیدم…
یادمه همون روزها و شبها که از عشق خداوند دیوانه شده بودم.ساعتها میرفتم توی کوه توی پناهگاهی که کسی منو نبینه…گریه میکردم…
خیلی خیلی خیلی خیلی شدیددددددد
یادمه اینقدر شدید بود…که خداوند کتاب چگونه فکر خدا رو بخوانیم…بدون اینکه من چیزی رو بدونیم.صبح جمعه سال 401. ساعت 7 صبح برام دانلود کرده بود..بدون یه ریال پول…
و چه شبهایی که ذوق و شوق خداوند توی این مسیر رو دیدیم..که من مدام الهامات شیطان و اون درون شیطانی رو میدیدم..
و حتی دیدن شیطان مثل گلوله سیاه رنگی اطرافم از شدت خشم از شدت عصبانیت دورم میچرخید..
ولی خداوند بلند بهم میگفت…
نرگس نترس…
من کنارتم….بزار این کثافتها بیرون بره.
روزای اول استاد عطش عشق سایت شما و هدایتها و الهاماتی که مثل بمب روی سرم فرو میرخت.
باعث شده بود…من بیزنسمو از پاشنه بندازم بیرون.دیگه مشتری نگرفتم…
گفتم چند سال کار کردم همه راهی رو رفتم…
در مسیر آبروریزی خودم و قربانیها داشتم خودمو لِه میکردم…
دیگه نمیخام اون ادم قبل با اون کارکردا باشم…
همه رو ریختم بیرون…
مثل زباله ایی که بدرد نمیخورد…
و یه نرگس جدید …کم کم متولد شد و ذوق و شوق الهی نسبت بهم قوی قوی تر شد..
و کم کم اون نورهایی که بخاطرش میرفتم کوه تا ببینمش…
فکر میکردم خداوند توی جاهای خلوته…ولی…کم کم قانون خداوند رو که به لطف خودش بدست آوردم..
بهم گفت…
نیازی نیست تا نور منو ببینی”بیای کوه..
نرگس !!!
من دیگه بهت نزدیک شدم…
و خداوند بهم نزدیک شد..
چشمانم پر از نور الهی شد…
برای دریافت الهاماتش بهم نزدیک و نزدیکتر شد..
چه مسیرهایی..
چه خوابهایی از دوزخ.. و بهشت…
یادمه بالای پنجره اتاقم یه گل پیچک زیبا بود…یه شب خواب دیدم توی بهشتم…
استادم….دوستان عزیزم…
اینقدر این پیچک توی بهشت سرسبز بود که من توی عمرم همچنین سبز خوشرنگی ندیده بودم..
و یه پرنده زیبا دقیقا “رنگ همون سبز….داشت روی یه بوته زیبا پیچک میخوند..
و پرنده خیلی خیلی بزرگ بود.دقیقا تصویر “جلد قرآنم!!!
استادم این الهامات عطشمو نسبت به توحید قوی میکرد…
و هر جا یسری اشتباه بخاطر اون درون انسانیم و خطاکاریم سر میزد ..بازم به لطف خودش توی خواب بهم الهام میشد…
و الان به مدت چهارسال خورده ایی در این مسیر بهشتیم…
این مدت چهارسال رو میتونم بگم به اندازه میلیونها سال لذت و خوشی و غلبه بر ترس.و ایمان بخداوند دیدم…
که اگه زمین و آسمانها قلم بشه…بهمون بزرگی خودش نمیتونه اینهمه لطفشو سپاسگزار باشم..
تمام غلبه بر ترسهایی که انجام دادم…به اندازه اینکه تونستم به این نیرو قدرت بدم..
ترسها شدید بود..ولی چون الهام خداوند بود قدمهام قوی قوی تر میشد..
و هر جا تکاملم نبود…
بهم الهام میکرد نرگس الان موقعه.ش نیست…
نرگس …
بیشتر از این جلو نرو که حالت بد میشه…
و من اینروزا احساس نمیکنم توی این مدت..هر چی رو بدست آوردم..
اونم توی تمامی جنبه های زندگیم…کار خودم بوده..
کار ذهنم بوده…
همه رو لطف خداوند دیدم….همه رو لطف خداوند دیدم..
هر روز صبح سعی میکنم آگاهانه از خداوند .جهت پیش بردن کوچکترین تصمیماتم حتی جابجا کردن یه وسیله…ازش؟هدایت بخام.
و اون به موقع بهم قدمها رو گفته و من نسبت به روز گذشته که شنبه بود چندین قدم جلو افتادم…
استادم !!!من هر روز بخداوند میگم!!!اونم اگاهانه.
چون میدونم ذهنم میگه…نه این نیست..
میگم!!!خدایا….من نرگس رو از جایی که فکرشو نمیکردم هدایت کردی به این بیزنس…
تمام قدمها رو بهم گفتی…
قدمهایی که من حتی یه لحظشم.”درک نمیکردم…
تو برام اجابت کردی….
و من سعی کردم که بازم همون سعی منم .فکر منم لطف خودت بود…
من حرکت کردم….
و هر چی بیشتر خودمو دل سپرده خودش؟میکنم..
بیشتر میدونم اونه”””””که منو داره تو این مسیر بدرقه میکنه….
و من اینروزا ذهنمو با دیدن نتایجی که گرفتم.
خاموش؟کردم…ک سعی کردم بیشتر و بیشتر !””تسلیمش باشم..
چون مسیرهایی که بهم میگه..دقیقا نکته طلاییی آماده شدن من برای قدم بعدیه….
و قدمهای بعدی…قدمهای بعدی و هر بار و هر بار …زندگی من همجوره یه رنگ دیگه ایی بخودش میگیره..
استاد عزیزم…میخام بگم!!!
همه چیز خداست…
هر چقدر این قدرت رو توی درونم بولد میکنم …
بیشتر حس میکنم جانشین خداوند روی زمین هستم….
بیشتر و بیشتر “حرفم توی میان ادمهایی که یه روز داشتم برای اینکه حرفمو متوجه بشن.تقلا میکردم…جایگاه عالی داره…
روابط متشنجم کم کم قوی شد…
خیلی جاها درکم از قانون کم بود…
ولی با صحبتهای شما به لطف خداوند سعی کردم بازم بهتر برخورد داشته باشم .
و همجوره خودمو لایق بهترینها بدونم..
استادم!!!!!!من بحرفهای شما خیلی ایمان اوردم.
میدونی چرا!!!
چون نتایج خودمو با چند نفر از دوستان که توی همین سایت هستند..میبینم…
میگم!!!نرگس..دیدی اصلا مهم نیست چه دوره ایی رو خریدی..چقدر عضویت داری!؟؟؟
مهم اینه…چقدر به اصل قانون پیروی میکنی..
چقدر بها میدی…
واقعا همجوره “درکم داره از همه چیز قوی میشه..
بهمن دلیل…
این تفاوتها رو که میبینم…باعث میشه با قدرت بیشتری قدم بردارم…
چون به لطف خداوند نتایجم با اون اشخاص کاملا متفاوته…
و من بازم این لطف خداوند میبینم…
و تلاش آگاهانه خودم..که بازممم همونم کار خداونده…
و بازم تلاش اگاهانه خودم با درک قانون و عمل به آن….و دیدن نتایج…که وجودم داره مقایسات رو خود بخود بصورت خودکار انجام میده..
که نرگس با قدرت برو جلوووووو
..میخام بگم….من نرگس !هر چقدر خدا رو توی درونم بولد کنم…
بهمون اندازه آگاهانه زندگی کنم..و بیشتر سرسپرده.ش باشم بهمون اندازه منو هدایت و حمایت میکنه…
به میزان….پذیرش؟ما! ما رو هدایت و حمایت میکنه به بهترین مسیرها…
دیگه ترسها و یسری کارها برات پوچ و بی اثر میشه….
و جهان برات کن فیکون میشه….
از خداوندم سپاسگزارم که عدالتشو با قطعیت بهم نشون داد….
که اگه تو این مسیر هدایت نشده بودم..الان طرف حسابم کرام الکاتبین بود…
نمیدونم…کجای جهنم زندگی میبودم…
کجای دوزخ یرگردان خداوند میبودم…
کجای قربانیها میبودم….
کجای این انتقامهای حرفهای پوچ و بی اصل نسب میبودم…
کجای زندگی بدبخت فلاکت باز میبودم…
کجای زندگی کثافتکاریهای ذهنم میبودم…
….
یه شب الهامی بهم رسید….که نرگس ما همه کافران رو نابود میکنیم…
و اونا رو به سرزمین سبز تبدیل میکنیم…
و بهم گفت ..تو برای این حایگاه نیستی..
و فرد نزدیکم که دقیقا روی اون صندلی مسیر نادرست نشسته بود…
بهم گفت دوستدارم اینجا بشینم چکار به من داری..
و خیلیا رو بدون تصویر دیدم..که آوای بلند سر میدادن.
که ما اینجا هستیم..تا ما رو بکُشن….
این عین کلامشون بود!!!! و من رو از اون مسیر کافران دور نمودند تا من راهمو پیش بگیرم..
و بازم الهامی بهم رسید….
که نه!!!!
این مسیر اونبر خَر (الاغ) افتاده برو…و نه اونبر خَر افتاده برو …
یه مسیر ..مذهبی شدید…
و یه مسیر برخلاف این شخصیت..که همین ندت خیلیا جونشونو از دست دادن…
بهم گفت!مسیر الهی من رو برو نرگس….مسیری که مسیر یکتاپرستیه…
و خداوند اون دوزخی که افراد یرگردان بدنبال سرسبزی و بدنبال بچه شاه میگشتن…
بیرون آورد….
بهم گفت ….
روی شونهام بشین بیا با هم برییم بهشت….
و بهشتشو بهم نشون داد..تا بدونم این مسیر خیلی خیلی بزرگ و زیباست و هوای دلنشین دارد…
و بازم الهامی توی قبرستان در حین پا گذاشتن روی قبرها بهم رسید…
که نرگس….
از یه مشت استخووون توی یه بستر نترس…
از ادمها بترس که میتوننن تو رو از مسیر درستتت گمراه کننن..
و مدام با حرکتم توی قبرستان”این آوا رو سر میداد.
و بهم میگفت….
از ادمها و مسبر اشتباهشون بترس…از یه مشت استخوان پوسیده نترس…
..
و بازم الهامی بهم رسید….که ببخش….تا این ببخشش تورو به من که ربته نزدیک کند…
و این ببخش باعث شد اون شخص بیاد تو خوابم اینبار با صورتی شفاف و حال خوب…
….
و بازم الهامی رسید….
از صحبت از روح القدوس….
و این ایه رو در خواب برام خوند….
…
و همه این الهاماتتتتت باعث شد…که خیلی از خداوند بترسم….
و بدونم عدالتش خیلی خیلی درست و بجا هست..
و خلاف عدالت..یعنی نابودی خودم هم در این دنیا و هم در آخرت….
…
استاد عزیزم…من هر روز کلام نورانی سوره فاتحه رو سعی میکنم در طبیعت زیبایی پردایسیمون بخونم..
همون کلام فاتحه باعث میشه….
تا من “نرگس کل روزم روی رزق خداوند خوابیده باشم..بدون تلاش فیزیکی خاصی که من چند سال فقط داشتم کثافتهای درونمو هر بار با خودم اونم “با عصبانیت حمل میکردم…
در نهایت سپاسگزار این مسیر و خداوندمم که هدایتم کرد امروز در محضر شما باشم…
هر چقدر از قشنگی این مسیر و خداوند بگم کمه..
زندگیم سراسر از عشق و حال و خوب شده.
خداوند وعده سلامتیشو “بهم داد..
و اینروزا دارم تکاملمو میگذرونم…
انشالله به زودی….
خیلی خوشحالم….که دارم وارد این مسیر میشم تا بتونم بدنی سالم و تندرست با خوراکیهای “بهشتیش داشته باشم…
چون….
بقول یه حکیمی..
که میگه!!!چی میخوری…تا ببینم چی فکر میکنی…
استادم من سخت منتظر این وعده الهیم….
که یه شخصی…
گفت ..خواب دیدم توی خواب بهم گفتی من فعلا خیلی درس دارم تا بخونم بعد به این خاسته میرسم….
و این خواب این شخص همین قانون سلامتی و کار کردن من روی توحید بوده …
و آنادگی من..در جهت..اجابت خداوند در زمان مناسب و مکان مناسب..
چون من سعی کردم زمان انتخاب نکنم.!سعی کردم خداوند کارها رو انجام بدم..
و بازم سعی میکنم سر سپرده مطلق خودش باشم…
چون….
همه چیز خودشه…..و میتونه کارها رو به شکل درستش انجام بده…
در نهایت سپاسگزارتونم استاد عزیزم…
زندگیم پر از معجزات خداست..
و او میگوید و من انجام میدم..
چون ذهنمو بسمت تسلیم بودن خاموش کردم..
چون همه چیز خداست…..
خدایا شکرت
اینبتر.
با سلام و احترام خدمت استاد ،عباسمنش عزیز..❤..استاد خیلی دوستتون دارم…
الان دوماه هست با هدایت و عنایت خداوند با شما آشنا شدم..
من به نقطعه ایی رسیده بودم که همه چیز برام تکراری شده بود…احساس خیلی ناامیدی داشتم… ولی بعضی از سوالا در درونم بهم ندا میداد…و حتی پیش یه مشاور که آشناهمون بود سوال گرفتم. گفتم احساس خلا میکنم نمیدونم این چیه تو درونمه باهام صحبت میکنه..
تا اینکه وارد یه دوره از یه (….)استادی شدم..گفتن ایشون آموزشای قانون جذب دارن..یه مقدار هزینه میکنی و دورهاشو میخری…ناگفته نمونه من اومدم پول قرض گرفتم دورهای مقدماتی و پیشرفته ایشونو خریدم….
روزای اول که گوش میکردم احساس خیلی بدی داشتم☺…گفتم اشکال نداره برو جلو درست میشه بعد کم کم شروع کردم…بازم از درونم احساس خوبی نداشتم…
حدودا یکماه از این کلاس گذشت و تمام تمریناتشو انجام دادم…یکم حالم خوب شد…و احساس کردم مشتریام دارن زیاد میشن…و حقیقتا خیلی حالم بهتر شد…دید اطرافیانم نسبت بهم تعقییر کرد…
چون قبل آموزشا مشکل خانوادگی داشتم..همش احساسات شیطانی خودم بود، که باهاشون اختلاف نظر میکردم…یجوری بود آدمهای اطرافیانم بیشتر اون احساس شیطانی رو بهم منتقل میدادن…دیگه قلبم سیاه شده بود..😑…
این تصمیمی که گرفتم تعقییر کنم.. خداوند بهم میگفت نرگس دیگه تموم کن…اگه میخای به خواستت برسی این راهش نیست…یجوری شده بودم دل بکارمم نمیبستم..همش با همون آدمهای منفی وقت میگذروندم…
جریان هدایتم بیشتر برای یه خواستم بود…که باید بهش برسم..این عامل بیشتر منو سر ذوق آورد…که هدایت خداوند عزیزم بود😍😍😍
بعد دورهاا خوب جواب داد کلا مثبت شدم…بعد قلبم گفت نرگس بیا یه دوره جدید گذاشته اونم بخر…اونم خریدم با یه قیمت با تخفیف زیاد استفاده کردم…دیدم ظرفم بزرگتر شده..احساس کردم اون چیزی که درونم میگه کاملا متفاوته…دیگه اینقدر زمان گذاشتم…سرچ میکردم تو پیچای اینستا در حوزه قانون جذب..دیگه بصورت هدایتی با شما آشنا شدم….دیگه درونم بهم گفت نرگس جای تو اینجاست…☺☺☺ بیا از این سایت خرید کن..بیا اول از فایلهای رایگانش شروع کن تا بفهمی اول روند کارشون به چه صورت هست….
بعد اینکه تمام فایلای شما رو از اینستا گوش کردم…بازم خداوند بهم گفت بیا وارد سایتش شو…اینجا بهتره! خدایا شکرت❤…بعد وارد سایتش شدم شرول کردم کار کردن…فایلای هدایتی خیلی کمکم کردن…احساس میکنم تو فایلا داره کم کم راه برام باز میشه…کلا 180درجه تعقییر کردم….
دیروز از طریق فایل هدایتی..راجع به فایلای دانلودی و محصولات صحبت میکردن با خانم شایسته عزیز…همینجا بازم هدایت شدم و قلبم بهم گفت نرگس از اینجا شروع کن…
خیلی خیلی ممنونتون هستم بابت این سایت پربارتون…گریم😢 گرفته نمیدونم چقدر خداوند هدیه بزرگی بهم داده که هر ثانیه این کادو باز میکنم تمام شدنی نیست….❤❤❤❤❤👄👄👄👄👄👄..احساس خوشبختی میکنم..احساس میکنم قلبم صدای فریادش کم شده…دوستان منفیم از زندگیم بیرون شدن…حتی بهمم گفت نرگس خیلی تغییر کردی…
اینقدر احساسم خوبه…که نمیدونم چجور این کلماتو با خوشحالی بنویسم…استاد دورا دور میبوسمتون😙😙😙😙…خیلی خیلی دوستتون دارم شما دستانی از خداوند هستین…
دقیقا بحرفتون رسیدم هر انسانی به اندازه ظرفش اون آگاهی رو بهش میرسه..دقیقا هر روز ظرفم داره بزرگتر میشه…زندگیم آسونتر شده…سپاسگزار خداوند کریم و غفور هستم که خوشبختی وارد زندگیم کرد…
سپاسگزارتم هزاران هزاران…هدیه به استادم 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌹🌹🌹🌹🌹
فایل هدایتی اینو بهم گفت مانند حضرت ابراهیم که یکتاپرست بود…نرگس تو هم بتهای درونتو بشکن بیا با من همراه شو…
اون طرفی که روش حساب میکنی که اونکارو برات انجام بده از خودت دورش کن و دست منو بگیر من اون کارو برات انجام میدم.😢…هیچ کسی قدرتش مثل من نیست…خوشحال باش دسته منو سفت بگیر تا به هدفت برسونمت…
خداوند عزیزم دوستت دارم..هر روز باهاش صحبت مینم و گریه میکنم ….میگم چرا ما اینقدر از خداوند دور بودیم چرا؟؟؟؟؟احساس میکنم همش در خواب غفلت بودم…خداوند قبلا من با خداوند الانم کاملا متفاوت هست…
خیلی خیلی دوستتون دارم زندگیمو خوشبخیمو فقط به دستان خداوند عزیزم سپردم..
انشالله در کانون گرم این خانواده جدیدم بهترینا رو نصیب من و دوستانم بشه….و تمامی ما در پناه خداوند باشیم🌻🌻🌻🌻🌻