توحید عملی | قسمت ۱


این فایل در آذر ماه ۱۴۰۴ بروزرسانی شده است

این متن خلاصه‌ای از فایل این قسمت می‌باشد، اما برای درک کامل و عمیق‌ترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.


این فایل یکی از تأثیرگذارترین و شخصی‌ترین صحبت‌های استاد عباس‌منش است که در آن، پرده از راز بزرگ تحول زندگی‌شان برمی‌دارند. این فایل نقشه راهی است برای کسانی که به دنبال کشف رسالت الهی خود هستند. آموزه بنیادین این فایل بر این حقیقت استوار است که گاهی خداوند از طریق تضادها، سختی‌های طاقت‌فرسا و حتی مواجهه نزدیک با مرگ، ما را بیدار می‌کند تا به یاد آوریم که برای هدفی والا خلق شده‌ایم. درسی که استاد از تجربه دردناک از دست دادن همکاران و نجات معجزه‌آسای خود گرفتند، این نبود که صرفاً شانس آورده‌اند، بلکه این بود که جهان هستی تصادفی نیست و اگر هنوز نفس می‌کشید، یعنی خداوند برای شما برنامه‌ای دارد. این فایل به ما می‌آموزد که وقتی انسان با تمام وجود درک می‌کند که قدرتی برتر او را حفظ کرده است، دیگر نمی‌تواند به زندگی معمولی و روزمره قانع باشد؛ بلکه باید به جستجوی آن “چرایی” بزرگ بپردازد و پاسخ را تنها در یک کلمه می‌یابد: توحید. برای درک عمیق‌تر این مفاهیم و اینکه چگونه خود را لایق چنین هدایت و حمایتی از سوی پروردگار بدانید، استفاده از مباحث دوره احساس لیاقت در کنار این فایل، اکیداً توصیه می‌شود تا درک کنید که شما ارزشمندترین مخلوق خداوند هستید و لایق دریافت الهامات او می‌باشید.

نکته بسیار عمیقی که در این فایل تشریح می‌شود، تغییر مدار از “تلاش برای بقا” به “حرکت در مسیر رسالت” است. استاد توضیح می‌دهند که چگونه پس از آن واقعه تکان‌دهنده، به جای تمرکز بر فقر، بدهی و مشکلات کاری، ماه‌ها در سجده و عبادت، تنها یک سؤال را از خداوند پرسیدند: “از من چه می‌خواهی؟”. پاسخ این سؤال، کلید گنجینه‌های آسمان و زمین بود. درسی که اینجا نهفته است، این است که وقتی شما دغدغه‌تان را از “چگونه پول درآوردن” به “چگونه بنده خالص‌تری بودن و اجرای توحید” تغییر می‌دهید، خداوند تمام جنبه‌های دیگر زندگی‌تان را تضمین می‌کند. استاد با بیانی شیوا تشریح می‌کنند که ثروت، سلامتی، آرامش و روابط عاشقانه، پاداش‌های طبیعی و بدیهی برای کسی است که خدا را تنها قدرت مؤثر در جهان می‌داند. اگر کسی ادعا می‌کند خدا را شناخته اما در فقر، بیماری یا تنهایی به سر می‌برد، هنوز “خدای واقعی” را نشناخته است؛ زیرا خدای حقیقی، سرچشمه تمام نعمات است. این نگاه توحیدی دقیقاً همان زیربنایی است که در دوره احساس لیاقت نیز به شکلی گسترده‌تر آموزش داده می‌شود تا باور کنید که لیاقت شما برای ثروتمند شدن، ریشه در اتصال شما به منبع لایزال الهی دارد.

مفهوم دیگری که در این فایل با قدرتی بی‌نظیر بازتعریف می‌شود، معنای واقعی شرک و بت‌پرستی در دنیای مدرن است. استاد عباس‌منش تأکید می‌کنند که بت‌پرستی امروز، سجده بر سنگ و چوب نیست، بلکه قدرت دادن به هر عاملی غیر از خداوند است. وقتی تصور می‌کنید شرایط اقتصادی، دولت، پارتی‌بازی یا شانس، مسئول وضعیت زندگی شما هستند، شما در حال شرک ورزیدن هستید. توحید عملی یعنی باور به اینکه همه ما رب واحدی داریم و دسترسی ما به منبع قدرت، ثروت و نعمت، کاملاً برابر است. تفاوت انسان‌ها تنها در “ظرف باور” آن‌هاست. استاد با خواندن کامنتی الهام‌بخش، یادآور می‌شوند که قرآن و آموزه‌های الهی، گنج‌نامه‌ای هستند که باید رمزگشایی شوند و رمز آن، پاک کردن قلب از ترسِ غیر خداست. این فایل فریاد می‌زند که قدرت مطلق تنها در دست خداست و اگر این را باور کنید، دستان خداوند از جایی که گمان نمی‌برید برای یاری شما می‌آیند، همان‌طور که زندگی استاد را از کارگری در شرایط سخت به استقلال مالی و زمانی کامل رساندند.


تمرین:

اکنون نوبت شماست که این آگاهی را در زندگی خود جاری کنید. تمرین بسیار مهمی که برای این جلسه طراحی شده است. از شما می‌خواهیم که با قلبی گشوده، به گذشته و حالِ زندگی خود بنگرید و در بخش نظراتِ همین فایل در سایت، به این سوال پاسخ دهید:

صادقانه بنویسید که همین الان در ذهن‌تان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت داده‌اید؟ و از این پس چگونه می‌خواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.
نوشتنِ این موارد و اعتراف به شرک‌های مخفی، اولین قدم برای شکستنِ بت‌ها و جاری کردنِ قدرتِ خداوند در زندگی‌تان است. با به اشتراک گذاشتنِ این تجربیات، نه تنها ایمانِ خود را فولادین می‌کنید، بلکه چراغِ راهی برای هزاران نفر دیگر خواهید شد تا آنها نیز ردپای خدا را در زندگی‌شان پیدا کنند. منتظر خواندنِ کامنت‌های توحیدی و بیدارکننده‌ی شما هستیم.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1959 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «♡Hosna_85♡» در این صفحه: 8
  1. -
    ♡Hosna_85♡ گفته:
    مدت عضویت: 41 روز

    خدایا به نامت

    امروز داشتم دنبال شرک های مخفیم میگشتم

    اصن چه چیزهایی رو یافتم الله اکبررررر

    من همانا خانوادم رو مانع خواستم میدونستم ، به همون اندازه هم خانوادم رو یه نیرو برای رسیدن به خواستم میدونستم

    یعنی چی؟؟

    یعنی شرط رسیدن من به خواستم این بود که باید خانوادم کمکم کنن و حمایتم کنن وگرنه خودم به تنهایی عمرا نمیتونم

    و از سویی هم باور دارم اینا نمیزارن من به خواستم برسم و کاملا با خواسته های من مخالفن

    حالا فکرشو بکن دیگه

    زورررر میزنم هیچی نمیشه ؛ هیچ نتیجه نمیاد

    اینقد گاز میدم اما پام رو ترمزه محکم و حرکتی نمیکنم

    خب یه سری باورهام

    ¤ برای اینکه بتونم مهاجرت کنم باید یا خواهر بزرگم کمکم کنه یا پدرم

    ¤ برای اینکه شغلی برام جور بشه و شغلی داشته باشم باید پدرم یا خواهرم پیشم باشه، وگرنه من از جور کردن اون کار برای خودم ناتوانم

    ¤ برای اینکه بعد مهاجرت توی مکان خوب باشم و بقول معروف شبا بالا سرم سقف باشه ، و تو خیابونا اواره نشم باید پدرم یا خواهرم بهم کمک کنه تا جورش کنم

    کلا یجورایی خودمو ناتوان میبینم برای جور کردن کارام ، حل کردن مسائلام ،

    ¤ خودم اصلا از پس خودم بر نمیام

    ¤ پدر و مادرم روزی منو میدن ، اگه من از پیش اینا برم تو این شرایط چطور از پس خودم بر بیام

    ¤ بعد از اینکه از پیش والدینم برم هزینه هام رو باید خودم در بیارم ؛ روریمو خودم به خودم برسونم و من که این کار رو نمیتونم

    ¤ دنیا جای بسیار خطرناکیه و باید یه فردی کنارم باشه و از من مراقبت کنه

    ¤ من نمیتونم ارتباط برقرار کنگ و از عهده این کار اصلا بر نمیام

    ¤ وقتی بزرگتر از خودم پیشم نباشه هیچ وقت هیچ کسی کارمو پیش نمیبره

    ¤ اگه ادما بهم کمک نکنن من هیچ کارام پیش نمیره

    ¤ پسرای بد از دخترای تنها سو استفاده میکنن” مخصوصا دخترای با استایل باز”

    ¤ من باید تو هر کاریم به پدر و مادرم حساب پس بدم و باید تو هرکاری ازشون اجازه بگیرم

    حالا میام به خودم میگم اگه پدر و مادرم با خواسته من اوکی باشن چی میشه؟

    تو ذهنم این میاد که

    همه چی عالی پیش میره

    همه کارام انجام میشه

    به خواسته هام قشنگ میرسم ، به خوشحالی و با عزت زندگی میکنم

    ولی بیام بگم که اگه خانوادم مخالف باشن و بقولی اصن ذره ای به من کمک نکنن چی میشه؟؟

    هیچ کاریم پیش نمیره ، همونطور که خانوادم بهم اهمیت ندادن یعنی بخاطر اینکه خانوادم بهم اهمیت ندادن و ازم حمایت نکردن هیچ ادم دیگه ای هم بهم کمک نمیکنه

    نه شغلی برام جور میشه نه مکانی برای خواب

    در پس ذهنم یه دختر در به در میشم

    نه هزینه دارم برای خورد و خوراکم و نه برای پوشاکم

    کلا تا این حد میرم پایین

    و یه باور مخرب دیگه : پس با مخالفت اونا نمیتونم

    اگه میخوام به خواستم برسم و این همه سختی نکشم باید والدینمم راضی کنم

    و اونا هم کمکم کنن

    من که به تنهایی عمرا نمیتونم

    این جمله خیلی در درون جملاتم تکرار میشه و اصلاخودباوری ندارم

    حالا گفتم باید اونا راضی باشن ولی:

    باورام اینه باز:

    ¤ اونا با خواسته من که مهاجرت هست اینجا ، کاملا و کاملا مخالفن

    چون من دخترم

    ¤ چون دخترم اصن راضی نمیشن تنهایی جایی برم

    ¤ چون پدر و مادر من مذهبی هستن ، خودشون به دخترای دیگه گیر میدن چطور راضی بشن دختر خودشون بره

    ¤ پدر و مادر من خیلی سخت گیرن

    ¤ پدر و مادرم همش تو کارام دخالت میکنن

    ¤ والدینم همش بهم زور میگن و مجبورم میکنن کاری رو بکنم که دوست ندارم

    ¤ زندگی من وصله به زندگی والدینم

    ¤ من هرجور که اونا میخوان باید زندگی کنم اگه میخوام بلایی سرم نیارن

    ¤ من تصمیمی نمیتونم برای خودم بگیرم ، برای من والدینم تصمیم میگیرن و من مجبورم مطابق اون پیش برم

    ¤ والدینم میتونن منو کنترل کنن

    ¤ تو هر کارم ازم حساب میخوان

    ¤ اگه مطابق میل اونا پیش نرم تنبیه جسمی میشم

    ¤ پدر و مادر من خیلی ادمای بدی هستن و همش با من بدرفتاری میکنن

    ¤ تو انجام هرکاری باید ازشون اجازه بگیرم

    ¤ خانوادم با خواسته های من مخالفن و اصلا موافقت نمیکنن

    ¤ تا وقتی این دو عزیز تو زندگی من هستن عمرا نمیتونم به حواستم برسم

    و…..

    واقعا چقدر زیاد شرک ورزی دارم

    یعنی این همه قدرتی که باید به خدا میدادم رو گرفتم دادم به والدینم

    امیدوارم خود خودش بهم کمک کنه اینو درست کنم همونطور که هدایتم کرد بیام و مشکلم رو پیدا کنم

    خدایا عاشقتم …..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  2. -
    ♡Hosna_85♡ گفته:
    مدت عضویت: 41 روز

    بنویسید که همین الان در ذهن‌تان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت داده‌اید؟ (مثلاً: اگر فکر می‌کنید “تا فلانی نباشد کارم راه نمی‌افتد”).

    صادقانه اگه جوابشو بدم من در حد خدا ، اصلا بگم صد برابر بیشتر از خدا به پدر و مادرم قدرت دادم

    اصلا خدای من شده پدر و مادرم

    و من شدم یه عروسک خیمه شب بازی پدر و مادرم

    خیلییب ضربه خوردم

    از سن بچگیم ” شش هفت ساله بودم “تا الان خیلی خواسته داشتم

    خیلی خواسته های زیاد

    دلم میخواست یه لباسی رو بپوشم ولی نمیتونستم

    دوست داشتم جایی برم نمیتونستم

    چرا؟

    چون پدر و مادرم باید اجازه میدادن

    چون پدر و مادرم باید بهم میگفتن برو و بعد من بتونم برم

    اگه سر خود میرفتم بلا سرم میومد و تنبیه میشدم ، کتک میخوردم

    و الان باورم شده که طبق خواسته اونا پیش نرم اونا میتونن هر بلایی سرم بیارن

    مث چی وابستشون هستم ، ازشون میترسم ،

    تقریبا نزدیک به دو ساله تو این مسیرم اما نتیجه ای نمیتونم بگیرم

    چرااااااا؟؟؟؟؟؟

    چون شرک ورزیدم

    واقعا خسته شدم من یکی

    امونم بریده شد .

    یکی از بزرگترین موانع من برای رسیدنم به خواسته هام والدینم هستن

    اصلا باورم اینه ” مامان و بابام از خواسته های من بشدت متنفر هستن و اصلا خوششون نمیاد

    باور دارم “من موقعی به خواستم میرسم که پدر و مادرم از زندگیم رفته باشن ، یا من جایی باشم که پدر و مادرم نیستن”

    من خیلی جاها به خیلی چیزها قدرت دادم

    بعضی وقت خندم میگیره

    اینکه ما خدا خدا میکنیم ولی ذره ای حتی قد نخود بهش ایمان نداریم

    خدا خدا میکنیم اما یه ذره قدرت ندادیم بهش ، اعتماد نداریم بهش

    باور کنین من الان به پدر و مادرم بیشتر از خدا باور دارم

    اینکه والدینم پیشم باشن من مطمعنم که روزیم میرسه و گشنه و اواره نمیشم

    اما اینا از زندگیم برن من عمرا نمیتونم به کسی اعتماد کنم حتی خودم

    .

    واقعا باور ندارم خودم از پس خودم بر میام

    حالا خدا رو که اصلا باورش ندارم

    اینکه والدینم بهم بگن حسنا ما ماه دیگه تورو میبریم به فلان جا

    من با پوست و استخونم اعتماد میکنم بهشون و اصلا به چطوری فکر نمیکنم

    میگم اونا میدونن چطور پیش ببرن من کاریم نباشه

    بقول معروف اونا بزرگتر من هستن و چیزی حالیشون میشه

    اون چیزایی حالیشون میشه که من حالیم نمیشه

    پس تو کاریت نباشه

    و صد درصد مطمعن میشم که حتما منو میبرن

    اما واقعا ذره ای از این اعتمادی که به والدینم دارم به خدا ندارم

    اصن ایمان ندارم بهش

    چند ماه پیش که نشسته بودم و همش به خودم و خداجونم میگفتم ” خدایا من چیکار کنم که پیشرفت کنم ؟واقعا خسته شدم راهی نشونم بده!

    یه صدایی یهو بهم گفت برو مهاجرت کن

    از پیش پدر و مادرت برو

    همین که گفت از پیش پدر و مادرت برو

    .ذهنم گفت:

    مگه پدر و مادرت اجازه میدن که بری؟

    تو دختریا تنهایی و بدون پدر و مادرت عمرا نمیتونی

    با این مورد کاملا والدینت مخالفه ” وقتی اونا مخالف باشن شدنی نیس”

    تو از پس خودت مگه بر میایی؟

    اگه گشنه موندی ؟ اگه نتونستی از پس هزینه هات بر بیایی؟

    والدینت از تو در برابر خطرات نگهداری میکنن اگه اونا نباشن و کی از تو در برابر خطر نگه داری کنه ؟” خطر مثل ادم بد ها یا هرچیزی از این قبیل”

    اون موقع نمیدونستم این شرکه

    ولی فقط میدونستم که پدر و مادرم رو مانع میدونم و روی هر باوری کار کردم فایده نداشت

    فکر میکردم روی باور ثروت کار کنم و تا حدودی کار کردم اما نه ثروتی اومد نه ازادی

    روی باور های روابطم کار کردم باز بی فایده بود

    تا اینکه خداوند هدایتم کرد و به واسطه پروردگارم یکی از دوستان تو بخش عقل کل بهم گفت برو رو فایل توحید کار کن

    گرفتمش

    گفتم احتمالا روی این قضیه کار کنم

    چون تنها روی این مورد کار نکرده بودم

    همیشه میگفتم اخرین مورد روی باورهای توحیدی کار میکنم چون حس میکردم اونقدر مهم نیس/هههههههه

    میگفتم اول روی باورهای ثروت بعد روابط و در اخرین گزینه باور توحید

    ولی الان میفهمم اولین و مهم ترین گزینه همین توحید بوده

    من واقعیتش تو زندگیم به خیلی چیزا قدرت دادم

    حتی به یه نوع استایل/ هههههه

    حتی به جنس مخالف

    حتی به مذهبی که دارم

    حتی فامیلامون

    کلا همه چیز الی خداوند

    ولی الان که دقت میکنم بزرگترین ضربه رو از پدر و مادرم میخورم

    الان فقط تمرکزی دوست دارم روی این قضیه کار کنم

    حتی شده یکی دو سال طول بکشه

    چون واقعا نمیزاره من یه درصد خیلیییی کوچیک پیشرفت کنم

    دوست دارم بعدش برم شهرستان

    الان تو روستا هستم و خیلی دلم میخواد برم شهرستان و یه کار حقوقی داشته باشم اول کاری ” چه بدونم برم تو رستورانی یا هرجایی که بشه ماهیانه حقوق داشت”

    خیلی دوست دارم خودم تنهایی زندگی کنم و کسی تو کارام دخالت نکنه / برخلافش الان هست

    خیلی دوست دارم هرجایی دلم خواست برم و کسی بهم نگه کجا برم و کجا نرم / برخلافش الان هست

    خیلی دوست دارم استایلی که دلم میخواد رو بپوشم ولی برخلافش الان نمیتونم

    خیلیی دوست دارم با هر ادمی که دلم میخواد ارتباط بگیرم و دوست باشم ، بگم و بخندم ولی برخلافش الان نمیتونم

    چرا الان ندارم؟؟

    باز برمیگردم به پدر و مادرم، چون اونا نمیزارن، چون اونا مخالفن، چون چون های زیاد که همگی اشاره میده به پدر و مادرم

    الان بزرگترین خواستم همینه

    و دلم میخواد قدرت رو از پدر و مادرم بگیرم

    بعدش مطمعنم خیلی چیزها بهم الهام میشه

    اینکه بتونم مستقل باشم . چقدر ارزومه واقعا

    مطمعنم خداوندم عاشق اینه که من به این ارزوم هام برسم وگرنه به هیچ عنوان تو این سایت و تو این بخش از فایل نبودم

    .

    خدایا مرسی که هوامو داری

    این قسمت از فایل رو شروع کردم به امید آن که بتونم کامل قدرت رو به خداجونم بدم و در ارامش و عشق کامل باشم

    خدایا مرسی که یکی از بهترین دستات رو که استادجون هست در زندگیم قرار دادی

    استاد جون مرسی که هستین

    واقعا اگه نفسی میکشیم یعنی خداوند برای ما برنامه داره ، مخصوصا اینکه اگه تو صراط المستقیم باشیم

    الهی شکرت .‌‌ الهی شکرت . الهی شکرت

    واقعا خوشحالم که جزو بنده های برگزیده هستم و تلاش میکنم که توحیدی باشم

    چقدر کلمه همین توحید برای قلب ادم ارامش میده

    خدا میدونه وقتی خودشو یافتم و باورش کردم چه ارامشی بهم نصیب میشه

    استاد جونم . مریم جونم عاشقتونم واقعا . خیلی بینظیرین..‌.

    امروز404/11/12

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  3. -
    ♡Hosna_85♡ گفته:
    مدت عضویت: 41 روز

    درود به شما دوست عزیزم حاتم جان

    چقدر کامنتت عالی بود

    میدونین من الان دقیقا از تهدیدات پدر و مادرم خیلی میترسم

    اما از پدر و مادرم که بگذریم ” چون تو این حوزه خیلیی قدرت رو دادم بهشون”

    میایم به اون جایی که گفتی “ ادمایی که از لحاظ جسمی درشت ترن …..

    این دقیقا مشکل منم هست

    و وقتی کامنت شمارو خوندن فهمیدم

    یادمه دو سال پیش که با این مسیر اشنا شده بودم استاد میگفت همه چی توحیده

    من میگفتم ” من در توحید خوبم مابقی چیزا رو کار کنم “/ ههههههههه

    الان میفهمم فقط در توحید مشکل دارم

    واقعا چقدر زمان برد تا درکش کنم

    امیدوارم خودش حمایتم کنه تاا بسازمش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    ♡Hosna_85♡ گفته:
    مدت عضویت: 41 روز

    سلام مجدد دوست بینظیر من حاتم جان

    براوووو واقعا ، براوووو به شما

    تجربیاتتون خیلی کمک کنندس برام

    اون باور قشنگی که خداوند عزیزم از سمت دستای تو برام نوشت “اینکه کسی کاری بکنه که پیش خودش فکر کنه به من اسیب میزنه ولی نمیدونه به نفع من عمل میکنه ….”

    چقدر این باور دلنشین بود

    چقدر ارامش دهندس

    من وقتی والدینم تهدیدم میکنن خیلی ترس دارم

    اینکه نکنه واقعا به ضرر من پیش بره

    یا مثلا بهم میگن ” فلان کار رو میکنیم اگه به حرف ما گوش ندی یعنی اون کارشون تو ظاهر به ضرر منه

    ولی این یه جمله رو اگه باور کنم

    واقعا یه چیز دیگه ای میشه

    ارامشم اصلا بهم نمیخوره

    واقعا ممنونم ” حتما نیازه به عبارت تاکیدی هام اضافه کنم ”

    مورد بعدی:

    اینکه گفتی ازادی مکانی داری…

    خیلی الگوی خوبی هستین برام

    خودم تو این حوزه هم ایراد دارم

    و گاهی اوقات ذهنم میگه ” چون اونا پسرن ازادی دارن ولی دختر نمیشه به تنهایی ازاد باشه ” یه باور بشدت ریشه ای

    ولی واقعا هسچ انسانی با انسان دیگه فرق نداره ، تنها تفاوت در باورهاست نه چیز دیگه

    و مورد بعدی:

    اینکه گفتین بدهی هاتون رو صاف کردین

    همیشه این خودگویی پس ذهنمه که ” انسان ها که به تنهایی از پس خودشون بر نمیان

    ولی این گفته شما نشون دهنده این بود که قشنگ از پس خودتون بر اومدین ” با هدایت و حمایت فرمانروای جهان ”

    خیلی کامنت شما احساس خوبی بهم داد

    انگار خدا برام نوشته و گفته ” ببین بخواه داده شود ، به بقیه دادم پس توهم باورم کن تا بهت بدم ”

    ردپای امروزمو اینجا میزارم

    خیلی خوشحالم واقعا

    از تجربیات بینظیرتون هم سپاسگزارم

    در پناه جان جانان همیشه ارام تر از هر لحظه باشین /♡

    به امید خودش ..‌‌.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    ♡Hosna_85♡ گفته:
    مدت عضویت: 41 روز

    سلام دوست عزیز من حسین جان

    کامنتتون خیلی قشنگه واقعا

    من الان دقیقا تو اون جایی هستم که شما گفتی” نمیتونی به چیزی که نمیبینی اعتماد کنی…

    بعدشم گفتی اروم اروم باورش میکنی

    میتونم بپرسم چطور باورش میکنی؟؟

    البته اینم بگم

    من وقتی به خدا فکر میکنم و به یادش میوفتم یه ارامش عجیبی قلبمو میگیره

    یه احساس بشدت خوب و ارام که حتی به هرچیزی که میخوام فکر کنم اون ارامش نمیاد

    یعنی تو عمرم این چنین ارامش قلبی رو تجربه نکرده بودم ولی از وقتی رو فایلا کار میکنم و مهم تر از همه به یاد خدا میوفتم درونم پر از ارامش میشه

    با وجود اینکه نمیدونم واقعا خدا کیه

    گاهی اوقات نمیدونم اعتماد کنم یا نه

    چون چیزی نمیبینم

    میتونم بپرسم شما چطوری به چیزی که نمیبینین اعتماد میکنین؟؟

    حالا واقعا نمیدونم سوالمم به جاس یا ن

    ولی بازم از کامنت قشنگتون ممنونم ♡♡

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  6. -
    ♡Hosna_85♡ گفته:
    مدت عضویت: 41 روز

    سلام دوست عزیز من حسین جان

    کامنتتون خیلی قشنگه واقعا

    من الان دقیقا تو اون جایی هستم که شما گفتی” نمیتونی به چیزی که نمیبینی اعتماد کنی…

    بعدشم گفتی اروم اروم باورش میکنی

    میتونم بپرسم چطور باورش میکنی؟؟

    البته اینم بگم

    من وقتی به خدا فکر میکنم و به یادش میوفتم یه ارامش عجیبی قلبمو میگیره

    یه احساس بشدت خوب و ارام که حتی به هرچیزی که میخوام فکر کنم اون ارامش نمیاد

    یعنی تو عمرم این چنین ارامش قلبی رو تجربه نکرده بودم ولی از وقتی رو فایلا کار میکنم و مهم تر از همه به یاد خدا میوفتم درونم پر از ارامش میشه

    با وجود اینکه نمیدونم واقعا خدا کیه

    گاهی اوقات نمیدونم اعتماد کنم یا نه

    چون چیزی نمیبینم

    میتونم بپرسم شما چطوری به چیزی که نمیبینین اعتماد میکنین؟؟

    حالا واقعا نمیدونم سوالمم به جاس یا ن

    ولی بازم از کامنت قشنگتون ممنونم ♡♡

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    ♡Hosna_85♡ گفته:
    مدت عضویت: 41 روز

    سلام دوست زیبای من عسل عزیز

    کامنتتون خیلی عالیه واقعا

    من تو زندگیم خیلی عجله دارم

    یعنی خیلی زیاد و در هرلحظه دنبال نتایجم

    اما این جمله شما:وقتی من عجله می‌کنم که زود به هدفم برسم و نمیخوام تکاملمو طی کنم یعنی به خدا اعتماد ندارم و احساس کمبود فراوانی دارم

    بهم یاد اوری کرد که مشکل در باور های منه . در عدم توحید منه

    اگه خدارو باور کنم عجله نیاز نیس چون مطمعنم میرسونه

    ولی بهش اطمینان ندارم که میرسونه و همش عجله دارم

    کامنت شما یه ترمز دیگه رو بهم نشون داد

    یه جای اشکالمو برام رو کرد

    و بیشتر باید رو این قضیه کار کنم

    و یکی دیگم که گفتی : اگه انگیزه و امید ندارم ….

    همیشه به خودم میگفتم چرا تنبیلی دارم؟

    چرا قدم برنمیدارم؟

    چرا انگیزه ندارم ؟

    مشکل کجاس؟؟

    اما الان فهمیدم

    الان فهمیدمممممم که مشکل در باور منه

    اینکه باور ندارم “تخقق خواسته هام امکان پذیره”

    شک در تحققش دارم

    اره همینه

    دقیقا

    چقدر کمک کننده بود برام کامنتتون

    خیلی ممنونم از شما ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    ♡Hosna_85♡ گفته:
    مدت عضویت: 41 روز

    سلام به شما سعید عزیز

    چقدر این داستان زندگی شما قشنگ بود

    دقیقا عین اون اتفاقاتی هست که برا من تو زندگیم رخ داد

    داستان هام :

    من خودم اصلا شنا کردن بلد نبودم

    رفته بودیم به استخر ، اون روز بشدت شلوغ بود

    و من از فامیلامون یهو جدا شدم و یهو رفتم تو وسط استخر

    بدون هیچ کمکی

    و واقعا به ته استخر رفتم چون نمیتونستم خودمو بکشم بالا ، بلد نبودم

    همونجا یهو فک کردم دیگه اخر زندگیمه

    هیچ کسی از رفتن من به زیر اب خبر نداشت و هرکسی با خودش درگیر بود

    ولی یهو یه چیزی در درون من ، منو کشید بالا و خیلی زود به روی آب رسبدم ” خودمم در عجبم که چطور رسیدم ”

    ولی همین که رسیدم دیگه نا نداشتم خودمو رو آب نگه دارم تو همین لحظه دختر عموم از دستم کشید و اورد کنار

    خودم تعجب میکنم

    دختر عموم اون ور بود چطور اومده اینجا؟؟

    خیلیی این داستان برام عجیبه ولی خود خدا تا وقتی نخواد راست میگن حتی یه برگ از درخت نمیوفته

    من همیشه میگم زندگی من بعد سن 17 سالگیم ، زندگی جدیدیه که خدا بهم بخشید

    زندگیه که خدا بهم هدیه داد

    این اتفاق برام تو همین سن 17 برام افتاد

    یا حتی تو همون سنم من چندین بار خود کشی خواستم بکنم

    رفتم قرص خوردم ، رگ زدم و…” یعنی با این مسیر اشنایی نداشتم ”

    و من یکی به جان خودم قصد کردم

    اگه به دست خودم بود الان من مرده بودم و زنده نبودم

    ولی همه چیز دست خود خداست

    در وجود این همه چیز خداوند گرف منو اورد به این مسیر

    نه تنها جان منو نگرف ؛ بلکه اورد به صراط المستقیم

    گاهی اوقات واقعا به خودم میگم : چیزی هست که باید انجام بدم که انجام ندادم ؟؟

    قبل از این اتفاقات جان خودمو هدیه نمیدونستم از سمت خدا

    ولی الان میگم : حسنا تو سن 17 سالگی مرد ولی خدا مجدد اونو بدنیا اورد ، یه زندگی دوباره بهش بخشید

    دوباره زندگی زیباتر رو بهم هدیه داد واقعا

    کامنت شما خیلی چیزها رو بهم یاد اوری کرد

    و اینکه بدونم همه چیز از سمت اوست ؛ حتی مرگ و زندگی

    هیچ چیز مال ما نیس

    نه جانمون

    نه مالمون

    نه عزیزانمون

    همه و همه مال خودشه

    الان میده تا وقتی که در قوانینش باشه تو زندگیمون میمونه و باز امکان داره بره

    خیلی ممنونم دوست عزیزم سعید نازنین

    به خدای عشق

    به خدای زیبایی ها

    به خدای ارامش

    به خدای ثروت و سعادت میسپارمتون

    هرجا که باشین در پناه خودش در “احساس خوب درونی” باشین …

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: