اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
آمدم پولداربشم متوجه شدم نه تنهاجیبم بلکه تمام وجودم رافقر کرفته است.
واین معضل سرطان زاتک تک کوآرکهای وجودم را در هم تنیده است. وبیماری فلج کمبودوفقروترس ونگرانی ودلهره ی گذشته وآینده را همه درهم قاطی شده به بن بست رسیدم.
ومثل چندتاکلاف کاموای رنگ رنگ تیره وتارکه به هم پیچیده وهیچ سرنخی نمیبینم که حالابازش کنم خدایاازکجاشروع کنم!!!!؟؟؟؟؟؟
چون که من شناختی ازخودم وخدای خودم نداشتم.البته ازبچگی میدونستم خداهست، نمیدونم میشه اسمشو گذاشت ایمان داشتن به خدا یانه؟؟؟!!!!
ولی از اول به ماگفته بودند یک خدایی هست!!!!!!حالاچی خدایی بودمن نمیدانم؟؟؟؟؟؟!!!!!
فقط شنیده بودم که هرکس کارخوب بکنه میره بهشت هرکس کاربدبکنه میره جهنم وجهنم راهم مدام تجسم میکردم که مدام کارگرای خداهیزم کشی میکردند وازبس که گرم بودطفلکیهاکمرشون خم شده بودودستاشون ازپاهاشون درازترشده بودومدام آب مبخوردن وماهارو خداتندتندمینداخت توآتیش کباب میشدیم.
خدالعنت کنه اون خدایی رو که مارو هل میدادوتوآتیش مینداخت.ومیگفت بسوز!!!!!
خوب چرابسوزم چون زمان پیغمبرنبودی به جنگ بری پابه پای پیغمبرباشی به بیچارگان کمک کنی !¡!!
مثل حضرت علی نون نخوری هرچی داری به دیگران بدی پس بایدبسوزی!!!!!!
خب خدایابه من گفتن زمان پیغمبربت پرست بودن کافربودن مشرک بودندماکه توایران هستیم جمهوری اسلامی که میگن همینه کجاالان دیگه بت نمیتراشند ماکه بت نداریم!!!!
ماکه کافرنیستیم!!!!
ماکه بچه مسلمونیم شاه هم که نمازنمیخوندبیرونش کردن ماهم که اززمان شاه چیزی یادمون نیست الان جمهوری اسلامی ایران شده همه چی درست وپرفکت توپرقوی مسلمانی زندگی می کنیم به به وچه چه. تمام.
فقط اینومیدونستم پدرم ازعروسک خوشش نمیومدومادرم میکفت این عروسکهارو هرکس درست میکنه روزقیامت بایدبه اینهاجون یعنی همان روح بده وگرنه عذاب میبینه مابچه بودیم حتی عروسک هم نداشتیم مادرم که خیاط بود شایدمادرم باتیکه پارچه های برق برقی برامون عروسک درست میکرد وهمون رو هم یادم نیست!!!!!!!
تااینکه خواهرهام وبرادرم ازدواج کردندکم کم دیدیم عروسک می خرندوبعدهامادرم پول به خریدعروسک دادبرای نوه هاش ومن بعداز4تافرزندداشتم گفتم مادرمیری مکه برام عروسک بیارخخخخخخخ.
اولین مرتبه که حج عمره رفت باهم رفتیم بعدنمیدونم کی بودبرام عروسک خریدگفت عقده ازدلت برداشته بشه مادرجان.
خب حالایک کمی صاحب عقل شدیم شبهابیدارشونمازبخون شب زنده داری کن سخنرانی گوش کن عه عه چه خوب نصف شب همه خوابندومن بیدارم حاج آقا سخنرانی میکنه میگه اگه دستت میرسه کاری بکن اگه دوست وهمسایه نیازداره توهم که داری کمکش کن!!!!!!!
خدایااین چه کمک کردن بودکه به من گفتن وازکمک کردن به دیگران خودم الان توی آتشی که کسی هیزم نیاوردسوختم وجزغاله شدم هنوزکه هنوزاست حتما7سال یابیشتر که توآتیشی که خودم برای خودم روشن کردم دارم….!!!¡
فقط میتونم بگم الخیروفی ماوقع هراتفاقی تودنیامیفته همش به نفع ماست.
حرف دیگه ای ندارم.
خدددددددددااااااااااااااااچرا، چرا،چرا، زودترخودت روبه من معرفی نکردی، اون زمانی که ذهنم نرم بودوپاک بودحالااین میخ فولادی رو به دیواربتنی چگونه فروکنم که باورکنم آنقدروفور، فراوانی هست که چشمات هم سیربشه لیلا جان.
نه !!!!!!خدایاآن قدرگرسنه ام ازنبودخدا دروجودم آنقدرعطش بی پولی وکمبود درمن درتمام وجودم با زبانه های آتش وجودم راخاکسترکرده است آتش سوزی راه افتاده است.!!!!!!
که مدام زباله هارو زیرمبل میکنم!!! وچگونه این آتش عطشم راخاموش کنم؟؟؟؟!!!!
خدایاکمکم کن که این اعتیادخانمان سوز از وجودم کمرنگ وگمرنگ وکمرنگ تربشه که هرآن به سراغم می آیدهرچه رشته ام پنبه میشود (غده ی سرطانی به نام مقایسه)الهی به توپناه می آورم.
امروزازصبح حالم خیلی عالی بود به اوج لذت بودم تااینکه عصرازخواب بیدارشدم بچه ها رسیدن غذاشونودادم ولی کمی کسل بودم وبه زورازخانه رفتم بیرون وفایل باوری که تغیرش دربهایی ازنعمت رو به زندگی ام باز می شود رو گوش کردم وبازمقایسه شروع شدکه استادروبرای سخنرانی دعوت کردندتوچی دستاوردی غیرازکارهای خانه راداری!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم توی پارک قسمت بازی وتاب سرسره ی بچهها رونگاه کردم وجودخداروببینم فایده نداشت!!!!!
رفتم حاشیه ی بلواروکیل کنارمترو فایل گوش دادم گوش دادم همزمان صدای ماشین آتش نشانی برای ماموریت روشن شد ودعای خیرکردم به سلامتی برگشتندراه افتادم بیام خونه رفتم خداقوت کردم ودعای خیربراشون داشتم بعدبه فروشگاه لوازم کودکان عروسک و…….خیلی لوازمهای شیک دیدم وبرای آقا وخانم جوان که راهنمایی میکردند دعای خیرکردم ویک کوچولوخیلی کم آروم شدم راه افتادم سمت خانه قبل از خانه یک درخت خیلی کوچک که همیشه بهش آب میدم خیلی وقته شکسته ولی ازدوجاجوانه زده یک کم آب همراهم بودریختم پاش وبوسیدمش به خانه رسیدم.
انگشت پسرم رازخمی شده بودچرب کردم بستم کمی پاهاشوماساژ دادم واشکهام بی اختیار میریخت آمدم درازکشیدم گفتم بایدکامنت بنویسم آروم بشم الهی شکرکه هدایتم کردی گفتی باخانواده ی سایت بهشتی صحبت کن آروم میشین خدایاشکرت که به این ارامستان دل هدایتم کردی.
شب شنبه تاصبح بیدار بودم وتوی سایت چرخیدم تانمازصبح نمازوقرآن خواندم یک کم خوابیدم وصبح زودرفتم نونوایی وبعدازچای صبحانه شروع کردم نظافت منزل تمام که شدنمازظهروعصرخواندم بعدخوابیدم خوب استراحت کردم وشب رفتم پیاده روی.
وامروز صبح تابیدارشدم دیدم بچهها حاضرند برن سرکار منم حاضرشدم ودفترشکرگذاریم رو برداشتم بابچه هام راهی شدم به سمت حرم چون محل کارشون به حرم نزدیک بود الهی شکر دقیقاساعت8:8:8دقیقه وارد خیابان روبروی حرم شدیم.
واردحرم شدم گفتم برم داخل سردتر برای نشستن، رفتم نشستم وشروع کردم به نوشتن وفقط ازخداکمک خواست اون مصیر درست بازگشت به خداروبهم به سادگی یادبده من چکارکنم چه قدم خیری توی کائنات بردارم؟؟؟!!!
ساعت9:9:9دقیقه تکلیف مینوشتم یک خانم جوان همدانی به نام مهنازخانم گفت خانم میشه یک برگه باقلم به منم بدین میخوام نامه بنویسم توضریح بندازم؟گفتم ببخشیداین سررسیدمن یاداشت روزانه دارم نمیتونم ازاین برگه هاجداکنم تشکرکرد.
گفت متوجه شدم فقط قلم بدین روکلنکس مینویسم صفحه های آخرسررسیدرونشون دادم گفتم این قسمت برای نوشتن شماره تلفن وآدرس هست میتونم یک برگه جداکنم.میخوای براتون بدم ؟
گفت نه دفترتون به هم نخوره.
گفتم نه سررسیدمن فنریِ اشکال نداره یک برگه دادم ونامه شوبه امام رضانوشت.
بعدآمدکنارم نشست شروع کردبه گریه کردن از من پرسید خانم شمامشهدی هستی؟
گفتم بله گفت چندماه قبل که بامادرم درحال خریدجهازبودم مادرم ایست قلبی کردوفوت کرد.
خانم توروخدابرام دعاکنین ویک نذرکنین بتونم باشخص مناسب ازدواج کنم خیلی تنهایم بی کسم هی گفتم خداهست ولی زبون منومتوجه نمیشدخوب حق داشت خداهست یعنی چه ؟؟؟!!!!!!
بعدپرسیدم خواهربرادرچی گفت یک برادردارم ازدواج کرده من تنهام و…..
گفتم ببین دخترجان من خودم اومدم حرم ازخدامیخوام اون راهی که امام رضاوپیغمبران وامامهای دیگه رفتندوبه آرامش وشادی رسیدن ونتیجه دیدن رو منم تواون مصیرالهی قراربگیرم پرده ی حجابی که جلوی چشمام روگرفته کورشدم.جلوی گوشهام رو گرفته کرشدم. جلوی زبونم روگرفته لال شدم این پرده روبتونم کناربکشم وازخودخداکمک می خوام.
فقط آخرین پیشنهادم روبهش گفتم یک کاری بلدم بهت میگم اگه انجام دادی سلامتی، پول، ماشین، خانه، وشوهرخوب خدبهت میده فکرکرد الان میگم اجی مَجی : گفتم بروسایت استادعباسمنش منم حالم ناخوب بوده ولی الان روبه بهبودم وبازهم نمیخواست که بفهمه سریع صفحه ی گوشی رو بازکردم عمداًاینکاروکردم که چهره ی استادروببینه بلاخره یک روزخودش میادتوسایت بعدافسوس خوردن فایده نداره.
ازهم خداحافظی کردیم ونوشته هاموخواندم شدساعت101010دقیقه ازداخل حرم آمدم بیرون رفتم سرویس دوباره تجدیدوضوکردم آمدم سقاخانه جای همه دوستاران اهل بیت پرازعشق وصفا آب خوردم ساعت11:11:11 دقیقه برای اهل عالم دعامیکردم خداعجب نشانه هایی برام داری رفتم داخل حرم نمازخواندم وعزیزدلم تماس گرفت که ناهارمیام خونه سریع بعدازنمازاومدم بیرون سمت ایستگاه خط واحدخیلی معجزه انگیزبود .
صبح تانزدیکترین جابچه ها باماشین بردنم 4راه شهدا از ماشین پیاده شدم ازبچه هاخداحافظی کردم رفتم دکه ی راهنمای زائرین سلام وخداقوت گفتم وتشکرکردم گفت بفرمایین گفتم متشکرم من مشهدی هستم فقط برای ارض ادب خدمتتون رسیدم تشکرکردوبه صبحانه تعارف کردمنم تشکرکردم گفتم صبحانه میل کردم ولی این برکت رو، رد نمی کنم.
بنده خدایک لقمه گرفت سیب زمینی آب پز بودگفتم این نشونه س.
ورفتم حرم برگشتم دیدم بازهم همون خط واحدمنتظرمنه وصندلی خالی هم داره چون ازخداخواستم بابهترین وسیله وبه راحتی برگردم تادیدم 3تاشماره ی آخرکدخط واحد(111)بودگفتم خدایاچکارمیکنی؟؟؟واقعاکه بااین شماره های رندخبرهای عالی برام هست برای یکتاپرستان دربهای رحمت همیشه بازاست به شرط پاکی دل ومعامله نکردن باابلیس .
خداراسپاسگذارم که به من گفت و توان نوشتن دادوبه چشمهای نازنینی که کامنت روخوندن ودلشون هوای حرم امام رضا روکرد خداقوت میگم وامیدوارم اون دانشگاه آزاد الهی وکتاب درس زندگیمون قرآن کتابهای آسمانی دیگر رو همانطورکه انبیاء الهی درزندگی استفاده کردن ماهم پیرومصیرالهی باشیم وصبرکنیم صبرصبرصبرودرمصیربازگشت به خدابه صورت تکاملی وتصاعدی رشدوسعودکنیم آمین.
امیدوارم ردپای عالی ازخودم به جاگذاشته باشم وهر روز توحیدی ترفکرکنم وعمل کنم ونتیجه ببینم.آمین.
بت پرستی توجیه وضعیت اجتماعی اسف بار کنونیت و نسبت دادن آن به مشیت الهی است به تقدیر و سرنوشت است
بت پرستی قدرت دادن به شیطان و هر عامل بیرونی است
برای تاثیر بر زندگی است بت پرستی پذیرفتن نیروی به
نام شر است که زندگی تو رو احاطه کرده و قدرت خلق زندگی رو از تو سلب کرده است
بت پرستی و شرک یعنی قدرت دادن به هر کسی و چیزی به غیر از خدا برای تاثیر بر زندگیت
توحید و یکتاپرستی یعنی اینکه همه ی ما رب واحدی داریم یعنی همه ی ما به یک اندازه به خداوند نزدیک هستیم یعنی همه ی ما برابریم همه ی ما به یک اندازه به منبع الهی دسترسی داریم یعنی همه ی ما به یک اندازه به قدرت الهی دسترسی داریم یعنی همه ی ما یک خدا داریم همه ی ما یکی هستیم تفاوت انسان ها به علت تفاوت باورهای آنها نسبت به قدرت خداوند است
سعی کردم به آدم ها بگم که قدرت مطلق خداوند دست از شرک برداریم که آقا فلانی کمکمون کنه رئیس بانک فرماندار ، رئیس مجلس فلان قدرت رو داره توی سپاه توی اطلاعات ، پارتی مون بشه اون خدای که خیلی دور تو آسمان دنبالش میگردیم ، توی قلب ماست به ما همه چی میده واقعا به من همه چی داده هر چند که من از خدا چیزای بیشتری می خوام
اگر خدا رو تو وجودتون پیدا کنید فارق از هر دین و مذهب اصلا مهم نیست شما چه دینی دارید مسیحی هستید مسلمون هستید ، سنی هستید ، زردشتی هستید بودایی هستید ، یهودی هستید اصلا با هر دین و مسلکی اون اصل اون چیزی که از همه مهمتر اون چیزی که باعث ساعادت انسان میشه باعث ثروت انسان میشه یکتاپرستی تسلیم در برابر خداوند باور کردن نیروهای خداوند باور کردن نزدیکی خداوند باور کردن اجابت درخواست های توسط خداوند وقتی انسان اینو باور کنه بهش گفته میشه چکار کنه مسیرها بهش گفته میشه راه ها بهش نشون داده میشه قدم ها بهش گفته میشه موقعیت ها براش به وجود میاد آدمها به صورت دستانی خداوند میان و کمکش میکنند و مثل اون اتفاقی که برای من افتاد و همیشه داره میوفته
و یادمو ن بیاد که هر آنچه داریم از آن اوست و اوست که راهنمای ماست و اگر باورش کنیم زندگی بینهایت آسان بینهایت شادی بخش بینهایت پر از فراوانی و ثروت و نعمت است
یکتاپرستی یعنی یقین بدانی هیچ چیز به قدر ذرهای تأثیری بر زندگیات ندارد. یعنی باور کنی خداوند، همان که من، شما، موسی را هدایت کرد، عشق مسیح را در دل مردم انداخت و مردم را دور محمد ص جمع کرد، به اندازهی ایمانم به او، حامیام میشود و به برکتش دسترسی مییابم.
یکتاپرستی آرامش و سلامتی میشود در جسم و جانت، سرمایه اولیه میشود برای شروع کسب و کارت، جرات و جسارت میشود برای حرکت، عزت نفس میشود برای درک ارزشمندی و توانایی هایت و خوش بینی و امیدواری میشود تا قادر شوی آنچه را دیگران بحران میشمارند
با سلام خدمت استاد عباسمنش و گروه تحقیقاتی عباسمنش و همه دوستان و اعضاء سایت
تو حید عملی 1
یک حسی در وجود من گفت که بیام و خود افشایی کنم و کمی از گذشته خودم و باورهای شرک آلودی که داشتم را بنویسم که شاید خوشایند خیلی از دوستان نباشد ولی میخواهم مغزم را به روی قلم بیاورم شاید هم درسهایی برای خیلی از دوستان باشد که چگونه انسان به خطاو اشتباه و در دام شرک می افتد و خیلی نگران قضاوت هم نیستم …
خواستم برای استاد بنویسم که اگر در میان شاگردان شما یک نفر باشد که که باورها و شخصیت قبلی تان و گذشته ای شبیه گذشته قبلی تان را داشته باشد اون یک نفر کسی نیست جز من!!
من به علت محیط نامناسب که در آن قرار گرفته بودم به یک انسان بسیار کله شق و یک دنده و لجوج و خودرای و زودرنج تبدیل شده بودم که تا با یک چالش کوچک برمیخورد سریعاً واکنش نشان میداد و از کوره در میرفت و طرف مقابل را له و لورده میکرد!
بعد از این که من با این سایت و قوانین آفرینش آشنا شدم سعی کردم گذشته خودم را بیاد بیارم که چرا من اینچنین فردی بودم و چرا این اتفاقات برای من رخ میداد؟!
خب من در خانواده ای بودم که پدر و مادرم همیشه دعواهای شدید داشتند و درست شبیه شرایطی که استاد در گذشته تجربه کرده بودند و بعلت دعواهای شدید فامیلی در مورد مسایل ملکی همیشه محیطی سراسر جنگ و دعوا و درگیری را تجربه کرده بودم که وجودم شده بود سراسر کینه و نفرت و خشونت و انتقام از کسانی که زخم و ضربه به خانواده و عزیزانم زده بودند و به این علت من دوران کودکی و نوجوانی و بعد از آن دعواهای سختی را تجربه کردم و سالها در جهل و گمراهی به خاطر افکار و باورهای محدود کننده ای بودم که ناآگاهانه دریافت کرده بودم!
و من تا سالها گرفتار دعوا و درگیری بودم چون کانون توجه من همیشه متوجه دعوا و نازیبایی بود و جهان هستی هم از جنس همون موارد را برسر راه من قرار میدادو این در حالی بود که خواسته قلبی و درونی من این نبود و ذاتاً با درگیری و خشونت موافق نبودم ولی هیچگاه از خداوند آرامش و عشق و محبت و زندگی آرام را نخواسته بودم چون که اصلا با قوانین آشنایی نداشتم و نمیدانستم که اگر اینها را از خدا بخواهم در زندگی من اتفاق می افته و من ناآگاهانه دعوا و درگیری را به زندگی خودم دعوت میکردم وقانون داشت درست عمل میکرد و من اینو نمیدونستم!
و به این علت بود که قهرمانان و الگوهای دوران کودکی و نوجوانی من افرادی چون جمشید هاشم پور ،آرنولد شوارتزینگر،ژان کلود ون دام ، جکی جان و دیگران بودند؛ افرادی که همیشه از پس یک مجموعه یا چندین نفر برمی آمدند این باعث شد که من به ورزشهای سنگین بدنی و رزمی روی بیاورم!انواع کلاسهای رزمی را شرکت میکردم وصبح ها و عصرها را درکوهی که در محل زندگی من بود را به ورزش سنگین میگذراندم تا این خلاءهای روحی و جسمی خودم را جبران کنم و در یک مدت چندین ماهه من تبدیل به یک هیولا و فردی با خصوصیات کاملا تهاجمی تبدیل شدم!
فردی که این باورها راداشت:در برابر هیچ کس نباید کوتاه آمد و باج به هیچ کس نباید داد و زیر بار هیچ کس نمیروم به هرکس بخواهم هرچقدر قدرتمند باشد ضربه ام را میزنم و نیشم را میزنم و زهرم را میریزم و هزاران باور محدود کننده دیگر!
و همه مشکلات و چالش های خودم را با منطق جنگ و درگیری میخواستم حل و فصل کنم و این باور را داشتم که اصلاً قانونی وجود ندارد و در این کشور قانون جنگل حکمفرماست و نباید در مقابل افراد زیر بار زور بروی و مشکلات و زرگویی ها یک سرش با جنگ و دعا حل میشود!و این باورهای مخرب سمی و نابودکننده در وجود من خیلی خیلی قدرتمند کننده شده بودو بعد ازمدتی به یک فرد بسیار بزن وبهادر و ترسناک تبدیل شده بودم و هر کدام از دوستان و فامیل دعوایی داشتند از من تقاضای کمک و دادرسی میکردندتا بروم و حقشان را بستانم!!!
با این که من از لحاظ جسمانی یک هیکل آرنولدی نداشتم و از لحاظ هیکل فردی معمولی بودم که با ورزشهای سنگین خودم را قوی کرده بودم و موقعی که دعوا میکردم به طرز شگفت انگیزی تا چند نفر را حریف بودم !! اما با این حال وجود من پر شده بود از باورهای مخرب و قدرتمند و باورهای خطرناک که داشت همه زندگی و جوانیم را به نابودی می برد و این دعوا در زندگی من تمومی نداشت و نشانه ها آمد که من باید تغییر کنم و به این نتیجه رسیدم که من یک زندگی آرام و بدون درگیری و توام با عشق و محبت با اطرافیانم وشادی و آرامش را دوست دارم؛
و من دوست دارم یک انسان بی آزار باشم و دوست دارم علم و دانش بالایی داشته باشم و من دوست دارم مطالعه کنم و کتاب بخوانم و من روابط عاشقانه و صمیمی با دیگران را دوست دارم و دوست دارم فرد محبوب و دوست داشتنی باشم و همیشه از من به نیکی یاد بشه؛
و آن گذشته نازیبا بخاطر این بود که من یک الگوی علمی و فرهیخته و یک انسان آرام در اطرافیانم نداشتم ؛
و از خداوند هدایت خواستم و خداوند من رو هدایت کرد و به دانشگاه رفتم و ادامه تحصیل دادم و کم کم آرام تر شدم ولی باورهای محدود کننده یک شبه نیامده بودند که یک شبه هم از بین بروند!
و بعد از مدتی ازدواج کردم و از شهرم مهاجرت کردم و بعد از چند سال بعد از مهاجرت، با استاد آشنا شدم و با یک فردی که از جنس خود من بوده و گذشته من را داشته و حالا الگویی را پیدا کردم که با نتیجه در دست با من حرف میزند،الگویی که از دل همه تضادهایی که من هم آنها راتجربه کردم به موفقیت و ثروت و روابط عالی و معنویت و به همه چیزهایی که در این دنیا میتوان رسید،رسیده است؛
و هنوزم به خاطر گذشته ای که داشتم چند ماهی یک بار از کوره در میروم که بسیار بسیار پیگیر درمان این خصلتتم هستم و مطمعن هستم که با آموزشهای استاد این مشکل هم به طور کامل حل میشود و این نسخه ای که الآن از شخصیت من هست بسیار آرام و اصلاح شده هست؛
و حالا من بعد از سالها علت اصلی آن در گیری ها و نازیبایی ها را پیدا کردم و به دلیل اینکه من در زندگی الگوی مناسبی نداشتم و بعد از مدت ها خودسازی من فهمیدم که چی را میخوام و چی را دوست دارم خیلی با خودم خلوت کردم و بهش فکر کردم ؛
من دوست دارم یک تاجر موفق بشوم و دوست دارم یک فرد موفق در حوزه خرید وفروش و صادرات و واردات کالا بشوم.
و دوست دارم در این حوزه حرفه ای بشوم .
من تصمیم خودم را گرفته ام و دوست دارم در این راه قدم بردارم و در این مدت خداوند من را درفرکانس ومدار افرادی قرار دادکه در این حوزه فعالیت میکنند؛
من در این مدت باورهای خیلی خوبی در مورد ثروت ساخته ام که باید بیشتر و بیشتر روی آنها کار کنم و همین کار کردن روی باورهای ثروت ساز باعث شد که من در این مدت اخیر افرادی را جذب کنم که در زمینه تجارت بین المللی و صادرات و واردات کالا فعالیت دارند و به من پیشنهاد همکاری داده اند و من این را میدانم که باید تکاملم را طی کنم و پله پله این مسیر را طی کنم ؛
چند شب پیش من با یکی از این افراد که سالهاست در حوزه تجارت بین المللی و واردات و صادرات کالا فعالیت دارد صحبت کردیم کلی ایده ازش گرفتم و با این که این فرد حدود 70سال سن داشت خیلی شاد و سرزنده و خندان بود و من تا بحال با یک فرد ثروتمند از نزدیک صحبت نکرده بودم،این فرد یک فرد شناخته شده در حوزه صادرات و واردات در کشور هستند،
و به من پیشنهاد همکاری در این زمینه به من دادو از من خواست که از صفر شروع کنم و به فکر درآمد یک شبه نباشم!
و خداوند اینچنین انسانها را هدایت میکند و وقتی در مسیر خداوند باشی خداوند افراد و شرایط را به خدمت ما می آورد
و خداوند بیشتر از ما میخواهد که ما موفق بشویم و ثروتمند بشویم و شاد و تندرست باشیم؛
و من به خودم قول داده ام که ثروتمند بشوم و ثروتمند شدن رسالت من در زندگی هست؛
یک حسی در درون من گفت که بیام و این کامنت را بنویسم نمیدانم چقدر به افراد کمک میکنه ونگران قضاوت و نظرات نبودم فقط بهم گفته شد که بیام و بنویسم!
از خداوندبرای همه دوستان و اعضاءسایت و استاد عباسمنش شادی و سلامتی وثروت را ازخداوند منان خواستارم
درود بر استاد عزیز و همراهان همیشگی ،مرسی خانم شایسته توانمند که این فایل رو انتخاب کردید ، یادمه وقتی بچه بودم همیشه واسم سوال بود خدا کیه؟ خدا چیه؟ چه شکلیه؟ چقدر بزرگه؟ مادرم بهم میگفت این بزرگی کوهها و دریاهارو ببین و بدون که خدا خیلی خیلی از اینا بزرگتره و با مغز کوچیک ما انسانها نمیشه به بزرگیش پی ببری و همیشه وقتی نمیتونی بهش فکر کنی فقط بگو الله اکبر ، این شده بود واسه من تعریف خدا و با این تعریف هزاران فکر تو ذهنم نه تنها بی پاسخ مونده بود بلکه اصلا یجورایی خدارو دور از خودم حس میکردم یه کسیکه خیلی بزرگه و با اینکه وقتی بزرگتر شدم خوندم تو قران و شنیدم از بزرگترام که خدا از رگ گردن بهمون نزدیکتره اما با بازم درک نمیکردم اخه یعنی چی؟؟!!!!!، تا همین دوسال پیش هم که دیگه خیلی مثلا پیشرفت کرده بودم? دیگه فقط به این حد از درک رسیده بودم که خدا انرژیه یه انرژی تموم نشدنی، اما واقعا توی این مدتیکه با استاد و فایلهاش چه رایگان و چه غیره آشنا شدم البته بگم واقعا فایلهای رایگانشم عالین در باره توحید و در باره حضرت علی و همشون همشون واقعا دنیای منو عوض کردن و دید منو خیلی خیلی به زندگی تغییر دادن ،تازه الان میفهمم که خدا منم خدا تویی خدا عباسمنش عزیزه خدا خانم شایستس، خدا همه ماییم ،خدا همه زیباییهاست خدا مهربانییهاست خدا بارونه که تو از باریدنش لذت میبری خدا رودخونست که تو از دیدنش و از صداش حالت خوب میشه خدا این ابرهای زیبای اسمان هست خدا خنده بچته خدا لبخند مادرته و ….. در یک جمله خدا همه حسهای خوب توی عالمه همه مناظر زیبا و خلاصه همه خوبیهاست ….. فقط دوستون دارم تا بینهایت همتون رو که میشید بخشی از خدایم
با سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربونم و تمامی دوستان گلم.نمیدانم میخوام چه بنویسم فقط میدانم یهو یه حسی بهم گفت بنویس.از روزم میگم ،امروز دیرتر از خواب بیدار شدم نتونستم سکوت برم . با عجله به کم کامنت خواندم و صبحانه خوردم و رفتم سر کار تو مسیر هم یه چند دقیقه ای فایل استاد رو گوش دادم.قند و چایی با خودم بردم سر کار و به خودم ارزش دادم . قبلاً همش از دیگران درخواست میکردم که بیارن خودم هم میبردم ولی کم.یه طورایی بابت پارک درب خونه جدیدم با خودم جنگ داشتم،که الان میرم و از کوچهای دیگه میان توی سایه خونه ما پارک میکنن و من ماشینم تو گرماست با اینکه دو ماه نیست کولر ماشین رو درست کردم بازم گازش رفت و خراب شده ، و دیدم که مغازه دار روبرو که اصلاً مال خیابان ما نیست ماشین رو جای من پارک کرده ، خیلی وارد جنگ شدم با خودم که یه حرکتی بزنم،برم بهش بگم،زنگ به کلانتری بزنم،زنگ به پسر عمومهایم بزنم برا درگیری ،خیلی خودم رو ضعیف و خار میدیم .نمیدونم فقط از خدا خودش خواستم که کمکم کنه و هدایتم کنه . اصلا متمرکز نبودم روی فایلهای استاد همش نگران و ناراحت بودم از اینکه بهم بگن چقدر ترسو و بزدله که حق خودشم نمیتونه بگیره جای پارک ماشین هم دیگران میگیرن ولی به واسطه همون درخواست و راهنمایی خیلی ساده خانمم زنگ زد رفتم دنبالشون دیدم جای پارکم خالیه ماشین رو گذاشتم و اومدم خونه با همسر و دخترم نشستیم و نیروهایی که طبق گفته استاد بهترین و گرونترین رو برای خودمون خریدم رو خوردیم با کیف و سیر دلم بابت لحظه لحظه خوردنشون خدای خودم رو هی شکر میکردم. خدایا ممنون.خدایا سپاسگزارم.خدایا تو بی نظیری تو فوقالعاده هستی .خدایا عاشقتم.دوست دارم .خدایا من رو لحظه ای به حال خودم رها نکن .ممنونم.منونم.ممنونم
بسیار خوشحالم در این مسیر همراه شما و دوستان عزیزم هستم
چقدر زیاد شرک رو میبینم در دنیای بیرونی ،هر لحظه به عوامل خارجی قدرت دادم
این شرک در ذهنم و روح و جانم رسوخ کرده ، و همیشه در ظاهر سعی می کردم مسئولیت زندگی آن را خودم قبول کنم ولی در ناخودآگاه خودم به عوامل دیگه نسبت میدادم
گاهی زندگی بر وفق مراد بود و همه چیز عالی بود ولی در ذهن ناخوداگاهم این رومیگفتمکه این روزها تموممیشه و دنیا جواب منو میداد و این خوشی ها تموم می شد
و همیشه میگفتم چرا همیشه زندگی من بر وفق مراد نیست و جواب سوالمو تو این مسیر پیدا کردم و البته هر روز دارم بیشتر نقاط ضعف مو پیدا میکنم
و هر روز اتفاقات بهتری داره برام رخ میده
اتفاقاتی داره برام الان رخ میده که اصلا فکرشو نیم کردم و همش با خودم تکرار میکنم که ثروت از جایی به سمتم میاد که من فکرشو نمیکنم وهمین هم میشه
هر روز بیشتر تو سایت هستم و هر روز بیشتر روی خودم کار میکنم، هر روز سعی میکنم ورودی هامو کنترل کنم
بنام خدایی مهربان
بنام خدایی که همه چیز مان مطلق به اوست
سلام به همه دوستان خوبم و استاد عزیزم
روز شمار تحول زندگی من 65
خداوند همه چیز میشود، همه کس را ، با بیاد آوری زنده گی شما فقط همین یک جمله به یادم آمد. خداوند همه چیز میشود.
خداوند بهترین رفیق میشود
بهترین رفیق منه،هر وقت که خسته میباشم با او که صحبت میکنم آرام میشوم ، میگه میشه خوب هم میشه ، راحت باش ، آرام باش .
همیشه این را میگه . اما من بعضی اوقات نمیشنوم و خودم را خسته میسازم .
خداوند سراسر عشق است .
راستی هم خداوند همه چیز است در هرجا که ببینی در اخیر به او میرسی .
و همه ما به خداوند به یک اندازه نزدیک هستیم .
اینکه فقط او را رب العالمین بدانیم و فقط ازو بخواهیم.
قدرت مطلق اوست .
کسیکه به خدا ایمان دارد ، همه چیز دارد. ثروت ، سلامتی، روابط همه چیز های خوب دنیا .
خدایا شکرت
به نام خدا ی خودم،سلام به خدا ی خودم.
سلام به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم خودم درسایت بهشتی.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وفرشته الهیم وخانواده ی سایت بهشتی ام.
الهی سپاسگذارم بابت حضورت درزندگیم وبابت خدابودنت.
آمدم پولداربشم متوجه شدم نه تنهاجیبم بلکه تمام وجودم رافقر کرفته است.
واین معضل سرطان زاتک تک کوآرکهای وجودم را در هم تنیده است. وبیماری فلج کمبودوفقروترس ونگرانی ودلهره ی گذشته وآینده را همه درهم قاطی شده به بن بست رسیدم.
ومثل چندتاکلاف کاموای رنگ رنگ تیره وتارکه به هم پیچیده وهیچ سرنخی نمیبینم که حالابازش کنم خدایاازکجاشروع کنم!!!!؟؟؟؟؟؟
چون که من شناختی ازخودم وخدای خودم نداشتم.البته ازبچگی میدونستم خداهست، نمیدونم میشه اسمشو گذاشت ایمان داشتن به خدا یانه؟؟؟!!!!
ولی از اول به ماگفته بودند یک خدایی هست!!!!!!حالاچی خدایی بودمن نمیدانم؟؟؟؟؟؟!!!!!
فقط شنیده بودم که هرکس کارخوب بکنه میره بهشت هرکس کاربدبکنه میره جهنم وجهنم راهم مدام تجسم میکردم که مدام کارگرای خداهیزم کشی میکردند وازبس که گرم بودطفلکیهاکمرشون خم شده بودودستاشون ازپاهاشون درازترشده بودومدام آب مبخوردن وماهارو خداتندتندمینداخت توآتیش کباب میشدیم.
خدالعنت کنه اون خدایی رو که مارو هل میدادوتوآتیش مینداخت.ومیگفت بسوز!!!!!
خوب چرابسوزم چون زمان پیغمبرنبودی به جنگ بری پابه پای پیغمبرباشی به بیچارگان کمک کنی !¡!!
مثل حضرت علی نون نخوری هرچی داری به دیگران بدی پس بایدبسوزی!!!!!!
خب خدایابه من گفتن زمان پیغمبربت پرست بودن کافربودن مشرک بودندماکه توایران هستیم جمهوری اسلامی که میگن همینه کجاالان دیگه بت نمیتراشند ماکه بت نداریم!!!!
ماکه کافرنیستیم!!!!
ماکه بچه مسلمونیم شاه هم که نمازنمیخوندبیرونش کردن ماهم که اززمان شاه چیزی یادمون نیست الان جمهوری اسلامی ایران شده همه چی درست وپرفکت توپرقوی مسلمانی زندگی می کنیم به به وچه چه. تمام.
فقط اینومیدونستم پدرم ازعروسک خوشش نمیومدومادرم میکفت این عروسکهارو هرکس درست میکنه روزقیامت بایدبه اینهاجون یعنی همان روح بده وگرنه عذاب میبینه مابچه بودیم حتی عروسک هم نداشتیم مادرم که خیاط بود شایدمادرم باتیکه پارچه های برق برقی برامون عروسک درست میکرد وهمون رو هم یادم نیست!!!!!!!
تااینکه خواهرهام وبرادرم ازدواج کردندکم کم دیدیم عروسک می خرندوبعدهامادرم پول به خریدعروسک دادبرای نوه هاش ومن بعداز4تافرزندداشتم گفتم مادرمیری مکه برام عروسک بیارخخخخخخخ.
اولین مرتبه که حج عمره رفت باهم رفتیم بعدنمیدونم کی بودبرام عروسک خریدگفت عقده ازدلت برداشته بشه مادرجان.
خب حالایک کمی صاحب عقل شدیم شبهابیدارشونمازبخون شب زنده داری کن سخنرانی گوش کن عه عه چه خوب نصف شب همه خوابندومن بیدارم حاج آقا سخنرانی میکنه میگه اگه دستت میرسه کاری بکن اگه دوست وهمسایه نیازداره توهم که داری کمکش کن!!!!!!!
خدایااین چه کمک کردن بودکه به من گفتن وازکمک کردن به دیگران خودم الان توی آتشی که کسی هیزم نیاوردسوختم وجزغاله شدم هنوزکه هنوزاست حتما7سال یابیشتر که توآتیشی که خودم برای خودم روشن کردم دارم….!!!¡
فقط میتونم بگم الخیروفی ماوقع هراتفاقی تودنیامیفته همش به نفع ماست.
حرف دیگه ای ندارم.
خدددددددددااااااااااااااااچرا، چرا،چرا، زودترخودت روبه من معرفی نکردی، اون زمانی که ذهنم نرم بودوپاک بودحالااین میخ فولادی رو به دیواربتنی چگونه فروکنم که باورکنم آنقدروفور، فراوانی هست که چشمات هم سیربشه لیلا جان.
نه !!!!!!خدایاآن قدرگرسنه ام ازنبودخدا دروجودم آنقدرعطش بی پولی وکمبود درمن درتمام وجودم با زبانه های آتش وجودم راخاکسترکرده است آتش سوزی راه افتاده است.!!!!!!
که مدام زباله هارو زیرمبل میکنم!!! وچگونه این آتش عطشم راخاموش کنم؟؟؟؟!!!!
خدایاکمکم کن که این اعتیادخانمان سوز از وجودم کمرنگ وگمرنگ وکمرنگ تربشه که هرآن به سراغم می آیدهرچه رشته ام پنبه میشود (غده ی سرطانی به نام مقایسه)الهی به توپناه می آورم.
امروزازصبح حالم خیلی عالی بود به اوج لذت بودم تااینکه عصرازخواب بیدارشدم بچه ها رسیدن غذاشونودادم ولی کمی کسل بودم وبه زورازخانه رفتم بیرون وفایل باوری که تغیرش دربهایی ازنعمت رو به زندگی ام باز می شود رو گوش کردم وبازمقایسه شروع شدکه استادروبرای سخنرانی دعوت کردندتوچی دستاوردی غیرازکارهای خانه راداری!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم توی پارک قسمت بازی وتاب سرسره ی بچهها رونگاه کردم وجودخداروببینم فایده نداشت!!!!!
رفتم حاشیه ی بلواروکیل کنارمترو فایل گوش دادم گوش دادم همزمان صدای ماشین آتش نشانی برای ماموریت روشن شد ودعای خیرکردم به سلامتی برگشتندراه افتادم بیام خونه رفتم خداقوت کردم ودعای خیربراشون داشتم بعدبه فروشگاه لوازم کودکان عروسک و…….خیلی لوازمهای شیک دیدم وبرای آقا وخانم جوان که راهنمایی میکردند دعای خیرکردم ویک کوچولوخیلی کم آروم شدم راه افتادم سمت خانه قبل از خانه یک درخت خیلی کوچک که همیشه بهش آب میدم خیلی وقته شکسته ولی ازدوجاجوانه زده یک کم آب همراهم بودریختم پاش وبوسیدمش به خانه رسیدم.
انگشت پسرم رازخمی شده بودچرب کردم بستم کمی پاهاشوماساژ دادم واشکهام بی اختیار میریخت آمدم درازکشیدم گفتم بایدکامنت بنویسم آروم بشم الهی شکرکه هدایتم کردی گفتی باخانواده ی سایت بهشتی صحبت کن آروم میشین خدایاشکرت که به این ارامستان دل هدایتم کردی.
روز5شنبه نیت کردم توی مسیربچه هامیرن سرکارباهاشون برم حرم امام رضا علیه السلام.
ولی بچه ها دیروقت رفتندقسمت نشد.
جمعه همه تعطیل بودنددورهم بودیم..
شب شنبه تاصبح بیدار بودم وتوی سایت چرخیدم تانمازصبح نمازوقرآن خواندم یک کم خوابیدم وصبح زودرفتم نونوایی وبعدازچای صبحانه شروع کردم نظافت منزل تمام که شدنمازظهروعصرخواندم بعدخوابیدم خوب استراحت کردم وشب رفتم پیاده روی.
وامروز صبح تابیدارشدم دیدم بچهها حاضرند برن سرکار منم حاضرشدم ودفترشکرگذاریم رو برداشتم بابچه هام راهی شدم به سمت حرم چون محل کارشون به حرم نزدیک بود الهی شکر دقیقاساعت8:8:8دقیقه وارد خیابان روبروی حرم شدیم.
واردحرم شدم گفتم برم داخل سردتر برای نشستن، رفتم نشستم وشروع کردم به نوشتن وفقط ازخداکمک خواست اون مصیر درست بازگشت به خداروبهم به سادگی یادبده من چکارکنم چه قدم خیری توی کائنات بردارم؟؟؟!!!
ساعت9:9:9دقیقه تکلیف مینوشتم یک خانم جوان همدانی به نام مهنازخانم گفت خانم میشه یک برگه باقلم به منم بدین میخوام نامه بنویسم توضریح بندازم؟گفتم ببخشیداین سررسیدمن یاداشت روزانه دارم نمیتونم ازاین برگه هاجداکنم تشکرکرد.
گفت متوجه شدم فقط قلم بدین روکلنکس مینویسم صفحه های آخرسررسیدرونشون دادم گفتم این قسمت برای نوشتن شماره تلفن وآدرس هست میتونم یک برگه جداکنم.میخوای براتون بدم ؟
گفت نه دفترتون به هم نخوره.
گفتم نه سررسیدمن فنریِ اشکال نداره یک برگه دادم ونامه شوبه امام رضانوشت.
بعدآمدکنارم نشست شروع کردبه گریه کردن از من پرسید خانم شمامشهدی هستی؟
گفتم بله گفت چندماه قبل که بامادرم درحال خریدجهازبودم مادرم ایست قلبی کردوفوت کرد.
خانم توروخدابرام دعاکنین ویک نذرکنین بتونم باشخص مناسب ازدواج کنم خیلی تنهایم بی کسم هی گفتم خداهست ولی زبون منومتوجه نمیشدخوب حق داشت خداهست یعنی چه ؟؟؟!!!!!!
بعدپرسیدم خواهربرادرچی گفت یک برادردارم ازدواج کرده من تنهام و…..
گفتم ببین دخترجان من خودم اومدم حرم ازخدامیخوام اون راهی که امام رضاوپیغمبران وامامهای دیگه رفتندوبه آرامش وشادی رسیدن ونتیجه دیدن رو منم تواون مصیرالهی قراربگیرم پرده ی حجابی که جلوی چشمام روگرفته کورشدم.جلوی گوشهام رو گرفته کرشدم. جلوی زبونم روگرفته لال شدم این پرده روبتونم کناربکشم وازخودخداکمک می خوام.
دیدم نه بازهم اون پرده روگوشهاش محکم چسبیده اصلاصدای منو نمیشنوه میگه من تنهایم گفتم خداهست مادرتم کنارت هست دلت شکسته حاجت رواشدی. ولی100٪حق بااون خانم جوان بودنبایدصدای منومی شنید!!!!!!!
فقط آخرین پیشنهادم روبهش گفتم یک کاری بلدم بهت میگم اگه انجام دادی سلامتی، پول، ماشین، خانه، وشوهرخوب خدبهت میده فکرکرد الان میگم اجی مَجی : گفتم بروسایت استادعباسمنش منم حالم ناخوب بوده ولی الان روبه بهبودم وبازهم نمیخواست که بفهمه سریع صفحه ی گوشی رو بازکردم عمداًاینکاروکردم که چهره ی استادروببینه بلاخره یک روزخودش میادتوسایت بعدافسوس خوردن فایده نداره.
ازهم خداحافظی کردیم ونوشته هاموخواندم شدساعت101010دقیقه ازداخل حرم آمدم بیرون رفتم سرویس دوباره تجدیدوضوکردم آمدم سقاخانه جای همه دوستاران اهل بیت پرازعشق وصفا آب خوردم ساعت11:11:11 دقیقه برای اهل عالم دعامیکردم خداعجب نشانه هایی برام داری رفتم داخل حرم نمازخواندم وعزیزدلم تماس گرفت که ناهارمیام خونه سریع بعدازنمازاومدم بیرون سمت ایستگاه خط واحدخیلی معجزه انگیزبود .
صبح تانزدیکترین جابچه ها باماشین بردنم 4راه شهدا از ماشین پیاده شدم ازبچه هاخداحافظی کردم رفتم دکه ی راهنمای زائرین سلام وخداقوت گفتم وتشکرکردم گفت بفرمایین گفتم متشکرم من مشهدی هستم فقط برای ارض ادب خدمتتون رسیدم تشکرکردوبه صبحانه تعارف کردمنم تشکرکردم گفتم صبحانه میل کردم ولی این برکت رو، رد نمی کنم.
بنده خدایک لقمه گرفت سیب زمینی آب پز بودگفتم این نشونه س.
رفتم دکه ی بعدی سلام وخداقوت گفتم وتحسینشون کردم بابت زحمتهاشون توهوای گرم همکاری میکنند.
رسیدم دورحرم اولین خط واحدرودیدم رفتم قسمت آقایون به آقای راننده خداقوت کردم بنده خداگفت3دقیقه ی دیگه راه میفتیم!!!
گفتم بله دوباره تکرارکرد.گفتم نه دارم میرم حرم اومدم ازتون تشکرکنم آخه شوهرمنم پیشکسوت(بازنشسته)وپسرم همکارشماست بنده خداخیلی خوشحال شدولبخندزدوتشکرکرد.
ورفتم حرم برگشتم دیدم بازهم همون خط واحدمنتظرمنه وصندلی خالی هم داره چون ازخداخواستم بابهترین وسیله وبه راحتی برگردم تادیدم 3تاشماره ی آخرکدخط واحد(111)بودگفتم خدایاچکارمیکنی؟؟؟واقعاکه بااین شماره های رندخبرهای عالی برام هست برای یکتاپرستان دربهای رحمت همیشه بازاست به شرط پاکی دل ومعامله نکردن باابلیس .
خداراسپاسگذارم که به من گفت و توان نوشتن دادوبه چشمهای نازنینی که کامنت روخوندن ودلشون هوای حرم امام رضا روکرد خداقوت میگم وامیدوارم اون دانشگاه آزاد الهی وکتاب درس زندگیمون قرآن کتابهای آسمانی دیگر رو همانطورکه انبیاء الهی درزندگی استفاده کردن ماهم پیرومصیرالهی باشیم وصبرکنیم صبرصبرصبرودرمصیربازگشت به خدابه صورت تکاملی وتصاعدی رشدوسعودکنیم آمین.
امیدوارم ردپای عالی ازخودم به جاگذاشته باشم وهر روز توحیدی ترفکرکنم وعمل کنم ونتیجه ببینم.آمین.
عاشقتونم.
سلام به استاد و خانم شایسته و دوستان عزیز
بت پرستی پرستش مجسمه ی با یاقوت و سنگ نیست
بت پرستی توجیه وضعیت اجتماعی اسف بار کنونیت و نسبت دادن آن به مشیت الهی است به تقدیر و سرنوشت است
بت پرستی قدرت دادن به شیطان و هر عامل بیرونی است
برای تاثیر بر زندگی است بت پرستی پذیرفتن نیروی به
نام شر است که زندگی تو رو احاطه کرده و قدرت خلق زندگی رو از تو سلب کرده است
بت پرستی و شرک یعنی قدرت دادن به هر کسی و چیزی به غیر از خدا برای تاثیر بر زندگیت
توحید و یکتاپرستی یعنی اینکه همه ی ما رب واحدی داریم یعنی همه ی ما به یک اندازه به خداوند نزدیک هستیم یعنی همه ی ما برابریم همه ی ما به یک اندازه به منبع الهی دسترسی داریم یعنی همه ی ما به یک اندازه به قدرت الهی دسترسی داریم یعنی همه ی ما یک خدا داریم همه ی ما یکی هستیم تفاوت انسان ها به علت تفاوت باورهای آنها نسبت به قدرت خداوند است
سعی کردم به آدم ها بگم که قدرت مطلق خداوند دست از شرک برداریم که آقا فلانی کمکمون کنه رئیس بانک فرماندار ، رئیس مجلس فلان قدرت رو داره توی سپاه توی اطلاعات ، پارتی مون بشه اون خدای که خیلی دور تو آسمان دنبالش میگردیم ، توی قلب ماست به ما همه چی میده واقعا به من همه چی داده هر چند که من از خدا چیزای بیشتری می خوام
اگر خدا رو تو وجودتون پیدا کنید فارق از هر دین و مذهب اصلا مهم نیست شما چه دینی دارید مسیحی هستید مسلمون هستید ، سنی هستید ، زردشتی هستید بودایی هستید ، یهودی هستید اصلا با هر دین و مسلکی اون اصل اون چیزی که از همه مهمتر اون چیزی که باعث ساعادت انسان میشه باعث ثروت انسان میشه یکتاپرستی تسلیم در برابر خداوند باور کردن نیروهای خداوند باور کردن نزدیکی خداوند باور کردن اجابت درخواست های توسط خداوند وقتی انسان اینو باور کنه بهش گفته میشه چکار کنه مسیرها بهش گفته میشه راه ها بهش نشون داده میشه قدم ها بهش گفته میشه موقعیت ها براش به وجود میاد آدمها به صورت دستانی خداوند میان و کمکش میکنند و مثل اون اتفاقی که برای من افتاد و همیشه داره میوفته
و یادمو ن بیاد که هر آنچه داریم از آن اوست و اوست که راهنمای ماست و اگر باورش کنیم زندگی بینهایت آسان بینهایت شادی بخش بینهایت پر از فراوانی و ثروت و نعمت است
یکتاپرستی یعنی یقین بدانی هیچ چیز به قدر ذرهای تأثیری بر زندگیات ندارد. یعنی باور کنی خداوند، همان که من، شما، موسی را هدایت کرد، عشق مسیح را در دل مردم انداخت و مردم را دور محمد ص جمع کرد، به اندازهی ایمانم به او، حامیام میشود و به برکتش دسترسی مییابم.
یکتاپرستی آرامش و سلامتی میشود در جسم و جانت، سرمایه اولیه میشود برای شروع کسب و کارت، جرات و جسارت میشود برای حرکت، عزت نفس میشود برای درک ارزشمندی و توانایی هایت و خوش بینی و امیدواری میشود تا قادر شوی آنچه را دیگران بحران میشمارند
فرصتی بدانی که برای رشد تو آمده است.
به نام خداوند هدایتگرم
با سلام خدمت استاد عباسمنش و گروه تحقیقاتی عباسمنش و همه دوستان و اعضاء سایت
تو حید عملی 1
یک حسی در وجود من گفت که بیام و خود افشایی کنم و کمی از گذشته خودم و باورهای شرک آلودی که داشتم را بنویسم که شاید خوشایند خیلی از دوستان نباشد ولی میخواهم مغزم را به روی قلم بیاورم شاید هم درسهایی برای خیلی از دوستان باشد که چگونه انسان به خطاو اشتباه و در دام شرک می افتد و خیلی نگران قضاوت هم نیستم …
خواستم برای استاد بنویسم که اگر در میان شاگردان شما یک نفر باشد که که باورها و شخصیت قبلی تان و گذشته ای شبیه گذشته قبلی تان را داشته باشد اون یک نفر کسی نیست جز من!!
من به علت محیط نامناسب که در آن قرار گرفته بودم به یک انسان بسیار کله شق و یک دنده و لجوج و خودرای و زودرنج تبدیل شده بودم که تا با یک چالش کوچک برمیخورد سریعاً واکنش نشان میداد و از کوره در میرفت و طرف مقابل را له و لورده میکرد!
بعد از این که من با این سایت و قوانین آفرینش آشنا شدم سعی کردم گذشته خودم را بیاد بیارم که چرا من اینچنین فردی بودم و چرا این اتفاقات برای من رخ میداد؟!
خب من در خانواده ای بودم که پدر و مادرم همیشه دعواهای شدید داشتند و درست شبیه شرایطی که استاد در گذشته تجربه کرده بودند و بعلت دعواهای شدید فامیلی در مورد مسایل ملکی همیشه محیطی سراسر جنگ و دعوا و درگیری را تجربه کرده بودم که وجودم شده بود سراسر کینه و نفرت و خشونت و انتقام از کسانی که زخم و ضربه به خانواده و عزیزانم زده بودند و به این علت من دوران کودکی و نوجوانی و بعد از آن دعواهای سختی را تجربه کردم و سالها در جهل و گمراهی به خاطر افکار و باورهای محدود کننده ای بودم که ناآگاهانه دریافت کرده بودم!
و من تا سالها گرفتار دعوا و درگیری بودم چون کانون توجه من همیشه متوجه دعوا و نازیبایی بود و جهان هستی هم از جنس همون موارد را برسر راه من قرار میدادو این در حالی بود که خواسته قلبی و درونی من این نبود و ذاتاً با درگیری و خشونت موافق نبودم ولی هیچگاه از خداوند آرامش و عشق و محبت و زندگی آرام را نخواسته بودم چون که اصلا با قوانین آشنایی نداشتم و نمیدانستم که اگر اینها را از خدا بخواهم در زندگی من اتفاق می افته و من ناآگاهانه دعوا و درگیری را به زندگی خودم دعوت میکردم وقانون داشت درست عمل میکرد و من اینو نمیدونستم!
و به این علت بود که قهرمانان و الگوهای دوران کودکی و نوجوانی من افرادی چون جمشید هاشم پور ،آرنولد شوارتزینگر،ژان کلود ون دام ، جکی جان و دیگران بودند؛ افرادی که همیشه از پس یک مجموعه یا چندین نفر برمی آمدند این باعث شد که من به ورزشهای سنگین بدنی و رزمی روی بیاورم!انواع کلاسهای رزمی را شرکت میکردم وصبح ها و عصرها را درکوهی که در محل زندگی من بود را به ورزش سنگین میگذراندم تا این خلاءهای روحی و جسمی خودم را جبران کنم و در یک مدت چندین ماهه من تبدیل به یک هیولا و فردی با خصوصیات کاملا تهاجمی تبدیل شدم!
فردی که این باورها راداشت:در برابر هیچ کس نباید کوتاه آمد و باج به هیچ کس نباید داد و زیر بار هیچ کس نمیروم به هرکس بخواهم هرچقدر قدرتمند باشد ضربه ام را میزنم و نیشم را میزنم و زهرم را میریزم و هزاران باور محدود کننده دیگر!
و همه مشکلات و چالش های خودم را با منطق جنگ و درگیری میخواستم حل و فصل کنم و این باور را داشتم که اصلاً قانونی وجود ندارد و در این کشور قانون جنگل حکمفرماست و نباید در مقابل افراد زیر بار زور بروی و مشکلات و زرگویی ها یک سرش با جنگ و دعا حل میشود!و این باورهای مخرب سمی و نابودکننده در وجود من خیلی خیلی قدرتمند کننده شده بودو بعد ازمدتی به یک فرد بسیار بزن وبهادر و ترسناک تبدیل شده بودم و هر کدام از دوستان و فامیل دعوایی داشتند از من تقاضای کمک و دادرسی میکردندتا بروم و حقشان را بستانم!!!
با این که من از لحاظ جسمانی یک هیکل آرنولدی نداشتم و از لحاظ هیکل فردی معمولی بودم که با ورزشهای سنگین خودم را قوی کرده بودم و موقعی که دعوا میکردم به طرز شگفت انگیزی تا چند نفر را حریف بودم !! اما با این حال وجود من پر شده بود از باورهای مخرب و قدرتمند و باورهای خطرناک که داشت همه زندگی و جوانیم را به نابودی می برد و این دعوا در زندگی من تمومی نداشت و نشانه ها آمد که من باید تغییر کنم و به این نتیجه رسیدم که من یک زندگی آرام و بدون درگیری و توام با عشق و محبت با اطرافیانم وشادی و آرامش را دوست دارم؛
و من دوست دارم یک انسان بی آزار باشم و دوست دارم علم و دانش بالایی داشته باشم و من دوست دارم مطالعه کنم و کتاب بخوانم و من روابط عاشقانه و صمیمی با دیگران را دوست دارم و دوست دارم فرد محبوب و دوست داشتنی باشم و همیشه از من به نیکی یاد بشه؛
و آن گذشته نازیبا بخاطر این بود که من یک الگوی علمی و فرهیخته و یک انسان آرام در اطرافیانم نداشتم ؛
و از خداوند هدایت خواستم و خداوند من رو هدایت کرد و به دانشگاه رفتم و ادامه تحصیل دادم و کم کم آرام تر شدم ولی باورهای محدود کننده یک شبه نیامده بودند که یک شبه هم از بین بروند!
و بعد از مدتی ازدواج کردم و از شهرم مهاجرت کردم و بعد از چند سال بعد از مهاجرت، با استاد آشنا شدم و با یک فردی که از جنس خود من بوده و گذشته من را داشته و حالا الگویی را پیدا کردم که با نتیجه در دست با من حرف میزند،الگویی که از دل همه تضادهایی که من هم آنها راتجربه کردم به موفقیت و ثروت و روابط عالی و معنویت و به همه چیزهایی که در این دنیا میتوان رسید،رسیده است؛
و هنوزم به خاطر گذشته ای که داشتم چند ماهی یک بار از کوره در میروم که بسیار بسیار پیگیر درمان این خصلتتم هستم و مطمعن هستم که با آموزشهای استاد این مشکل هم به طور کامل حل میشود و این نسخه ای که الآن از شخصیت من هست بسیار آرام و اصلاح شده هست؛
و حالا من بعد از سالها علت اصلی آن در گیری ها و نازیبایی ها را پیدا کردم و به دلیل اینکه من در زندگی الگوی مناسبی نداشتم و بعد از مدت ها خودسازی من فهمیدم که چی را میخوام و چی را دوست دارم خیلی با خودم خلوت کردم و بهش فکر کردم ؛
من دوست دارم یک تاجر موفق بشوم و دوست دارم یک فرد موفق در حوزه خرید وفروش و صادرات و واردات کالا بشوم.
و دوست دارم در این حوزه حرفه ای بشوم .
من تصمیم خودم را گرفته ام و دوست دارم در این راه قدم بردارم و در این مدت خداوند من را درفرکانس ومدار افرادی قرار دادکه در این حوزه فعالیت میکنند؛
من در این مدت باورهای خیلی خوبی در مورد ثروت ساخته ام که باید بیشتر و بیشتر روی آنها کار کنم و همین کار کردن روی باورهای ثروت ساز باعث شد که من در این مدت اخیر افرادی را جذب کنم که در زمینه تجارت بین المللی و صادرات و واردات کالا فعالیت دارند و به من پیشنهاد همکاری داده اند و من این را میدانم که باید تکاملم را طی کنم و پله پله این مسیر را طی کنم ؛
چند شب پیش من با یکی از این افراد که سالهاست در حوزه تجارت بین المللی و واردات و صادرات کالا فعالیت دارد صحبت کردیم کلی ایده ازش گرفتم و با این که این فرد حدود 70سال سن داشت خیلی شاد و سرزنده و خندان بود و من تا بحال با یک فرد ثروتمند از نزدیک صحبت نکرده بودم،این فرد یک فرد شناخته شده در حوزه صادرات و واردات در کشور هستند،
و به من پیشنهاد همکاری در این زمینه به من دادو از من خواست که از صفر شروع کنم و به فکر درآمد یک شبه نباشم!
و خداوند اینچنین انسانها را هدایت میکند و وقتی در مسیر خداوند باشی خداوند افراد و شرایط را به خدمت ما می آورد
و خداوند بیشتر از ما میخواهد که ما موفق بشویم و ثروتمند بشویم و شاد و تندرست باشیم؛
و من به خودم قول داده ام که ثروتمند بشوم و ثروتمند شدن رسالت من در زندگی هست؛
یک حسی در درون من گفت که بیام و این کامنت را بنویسم نمیدانم چقدر به افراد کمک میکنه ونگران قضاوت و نظرات نبودم فقط بهم گفته شد که بیام و بنویسم!
از خداوندبرای همه دوستان و اعضاءسایت و استاد عباسمنش شادی و سلامتی وثروت را ازخداوند منان خواستارم
سلام و نور و زیبایی برای همه ی دوستان
خیلی طول کشید که فهمیدم
تحصیلات تو را به توحید نمیرسونه…تحصیلات بدون توحید پوست زیباست که زیرش پراز چرک وعفونت و بدبختیه…..
حرف مردم تو را به توحید نمیرسونه
اعتراف به چیزهایی که از زندگی یاد گرفتی بدون حرکت تورا به توحید نمیرسونه.
زندگی بهتر معلمه
بیشترین شرک من قدرت دادن به مردمه.
بیرون من هرچی هست انعکاس درون منه
ای وای برمن….
فقط توحید کارسازه،
خداوند راه باز میکنه،،
حرکت حرکت حرکت مهمترین کاره.
اتفاقات بد خیر داره تا بدتر نشه.
خداوند راه باز میکنه.
هر نعمت او را فقط باید لذت برد وشکر کرد
و دانست که امانت هست و مال تو نیست
حتی خودت مال خودت نیستی.
همه ی بدبختی هات را خودت رقم زدی
خودت قدرت به غیر دادی.
توحید در کلام که بگو خدا را قبولش دارم نیست
تو ریز به ریز زندگی توحید هست
که باید عملیش کنی
یا با تسلیم
یا حرکت
بدونی همه چیز اونه
راهی به جز اعتماد کردن و قدرت دادن به اون نداری
بقیه اش
بدبختی و فلاکت و شرمندگی که خودت کردی.
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی
عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو
دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه میخوانی؟
عجب حلوای قندی تو، امیر بیگزندی تو
عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی
عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها
امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی
ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی
ز بیخشمی و بیکینی، به غفران خدا مانی
زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه
زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی
زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان
همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی
به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان
ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی
دهان عشق میخندد، دو چشم عشق میگرید
که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی
مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی
توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی
که سلطانالسلاطینی و خوبان جمله طغرایی
حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی
کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!
جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی
جهان راضیست و میداند که صد لونش بیارایی
شکفتست این زمان گردون بریحانهای گوناگون
زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که میآیی
بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین
که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی
به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن
تو خندانروتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی
توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل
بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی
توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص
توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی
چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد
تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی
تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو
شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی
وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت
عطا و بخشش شادت، نه نسیهست و نه فردایی
حضرت مولانا، ???????????
درود بر استاد عزیز و همراهان همیشگی ،مرسی خانم شایسته توانمند که این فایل رو انتخاب کردید ، یادمه وقتی بچه بودم همیشه واسم سوال بود خدا کیه؟ خدا چیه؟ چه شکلیه؟ چقدر بزرگه؟ مادرم بهم میگفت این بزرگی کوهها و دریاهارو ببین و بدون که خدا خیلی خیلی از اینا بزرگتره و با مغز کوچیک ما انسانها نمیشه به بزرگیش پی ببری و همیشه وقتی نمیتونی بهش فکر کنی فقط بگو الله اکبر ، این شده بود واسه من تعریف خدا و با این تعریف هزاران فکر تو ذهنم نه تنها بی پاسخ مونده بود بلکه اصلا یجورایی خدارو دور از خودم حس میکردم یه کسیکه خیلی بزرگه و با اینکه وقتی بزرگتر شدم خوندم تو قران و شنیدم از بزرگترام که خدا از رگ گردن بهمون نزدیکتره اما با بازم درک نمیکردم اخه یعنی چی؟؟!!!!!، تا همین دوسال پیش هم که دیگه خیلی مثلا پیشرفت کرده بودم? دیگه فقط به این حد از درک رسیده بودم که خدا انرژیه یه انرژی تموم نشدنی، اما واقعا توی این مدتیکه با استاد و فایلهاش چه رایگان و چه غیره آشنا شدم البته بگم واقعا فایلهای رایگانشم عالین در باره توحید و در باره حضرت علی و همشون همشون واقعا دنیای منو عوض کردن و دید منو خیلی خیلی به زندگی تغییر دادن ،تازه الان میفهمم که خدا منم خدا تویی خدا عباسمنش عزیزه خدا خانم شایستس، خدا همه ماییم ،خدا همه زیباییهاست خدا مهربانییهاست خدا بارونه که تو از باریدنش لذت میبری خدا رودخونست که تو از دیدنش و از صداش حالت خوب میشه خدا این ابرهای زیبای اسمان هست خدا خنده بچته خدا لبخند مادرته و ….. در یک جمله خدا همه حسهای خوب توی عالمه همه مناظر زیبا و خلاصه همه خوبیهاست ….. فقط دوستون دارم تا بینهایت همتون رو که میشید بخشی از خدایم
واقعا به این جمله پی بردم که شرک مسلمانان مانند راه رفتن مورچه سیاه روی سنگی در تاریکی شب نمایان است
تازه فهمیدم که فقط ما به اسم خداپرستیم
در حالیکه در اعماق وجودمون همه چیو داریم میپرستیم بجز خدا
برا پیدا کردن شغل به همه رو میزنیم بجز خدا
برای افزایش درامدمخلص همه میشیم بجز خدا
حدایا هنوز راه درازی هست تا بطور کامل بهت برسم ولی الان اولشم .قدم اول برداشتم میخوام این راه رو تا اخر برم
کمکم کن تو این راه دستمو بگیر تا هرجا که میرم فقط تو باشی و تو
خدایا کمکم کن تا اول و اخر هرچی تو رو ببینم
ای مهربانترین مهربانان
با سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربونم و تمامی دوستان گلم.نمیدانم میخوام چه بنویسم فقط میدانم یهو یه حسی بهم گفت بنویس.از روزم میگم ،امروز دیرتر از خواب بیدار شدم نتونستم سکوت برم . با عجله به کم کامنت خواندم و صبحانه خوردم و رفتم سر کار تو مسیر هم یه چند دقیقه ای فایل استاد رو گوش دادم.قند و چایی با خودم بردم سر کار و به خودم ارزش دادم . قبلاً همش از دیگران درخواست میکردم که بیارن خودم هم میبردم ولی کم.یه طورایی بابت پارک درب خونه جدیدم با خودم جنگ داشتم،که الان میرم و از کوچهای دیگه میان توی سایه خونه ما پارک میکنن و من ماشینم تو گرماست با اینکه دو ماه نیست کولر ماشین رو درست کردم بازم گازش رفت و خراب شده ، و دیدم که مغازه دار روبرو که اصلاً مال خیابان ما نیست ماشین رو جای من پارک کرده ، خیلی وارد جنگ شدم با خودم که یه حرکتی بزنم،برم بهش بگم،زنگ به کلانتری بزنم،زنگ به پسر عمومهایم بزنم برا درگیری ،خیلی خودم رو ضعیف و خار میدیم .نمیدونم فقط از خدا خودش خواستم که کمکم کنه و هدایتم کنه . اصلا متمرکز نبودم روی فایلهای استاد همش نگران و ناراحت بودم از اینکه بهم بگن چقدر ترسو و بزدله که حق خودشم نمیتونه بگیره جای پارک ماشین هم دیگران میگیرن ولی به واسطه همون درخواست و راهنمایی خیلی ساده خانمم زنگ زد رفتم دنبالشون دیدم جای پارکم خالیه ماشین رو گذاشتم و اومدم خونه با همسر و دخترم نشستیم و نیروهایی که طبق گفته استاد بهترین و گرونترین رو برای خودمون خریدم رو خوردیم با کیف و سیر دلم بابت لحظه لحظه خوردنشون خدای خودم رو هی شکر میکردم. خدایا ممنون.خدایا سپاسگزارم.خدایا تو بی نظیری تو فوقالعاده هستی .خدایا عاشقتم.دوست دارم .خدایا من رو لحظه ای به حال خودم رها نکن .ممنونم.منونم.ممنونم
سفرنامه روز 65
بسیار خوشحالم در این مسیر همراه شما و دوستان عزیزم هستم
چقدر زیاد شرک رو میبینم در دنیای بیرونی ،هر لحظه به عوامل خارجی قدرت دادم
این شرک در ذهنم و روح و جانم رسوخ کرده ، و همیشه در ظاهر سعی می کردم مسئولیت زندگی آن را خودم قبول کنم ولی در ناخودآگاه خودم به عوامل دیگه نسبت میدادم
گاهی زندگی بر وفق مراد بود و همه چیز عالی بود ولی در ذهن ناخوداگاهم این رومیگفتمکه این روزها تموممیشه و دنیا جواب منو میداد و این خوشی ها تموم می شد
و همیشه میگفتم چرا همیشه زندگی من بر وفق مراد نیست و جواب سوالمو تو این مسیر پیدا کردم و البته هر روز دارم بیشتر نقاط ضعف مو پیدا میکنم
و هر روز اتفاقات بهتری داره برام رخ میده
اتفاقاتی داره برام الان رخ میده که اصلا فکرشو نیم کردم و همش با خودم تکرار میکنم که ثروت از جایی به سمتم میاد که من فکرشو نمیکنم وهمین هم میشه
هر روز بیشتر تو سایت هستم و هر روز بیشتر روی خودم کار میکنم، هر روز سعی میکنم ورودی هامو کنترل کنم
عبارات تاکیدی تکرار میکنم