اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خودم هستم و خودم که تنها بوجود آورنده و خالق زندگیم هستم،قبل از این هم خودم بوجود آورده ام و بعد از این هم خودم بوجود میآورم با قدرتی که خدا به من داده است.
در مورد شغل و کارهای قبلی ام که میدانم و الان میفهمم تمام اونها رو خدا مدیریت کرده و داده و اونجا که نداده خودم خراب کردم.
الان میفهمم چجوری میشه که من تمرکز حضوری نداشتم و رزق فراوان میرسیده
الان متوجه ام که چجوری از 10 به 40 رسید و چه کسی انجام داد و چجوری انجام شد.
الان تقریبا میفهمم که چجوری هدایت شدم ،چجوری تغییر شغل دادم و از کجا برام رزقها رسید و میرسه.
باید خدا رو شکر کنم که تضادها وجود دارن تا ما درخواست کنیم و تغییر کنیم.
تغییر درسته
الان تو این کارم شرکهام رو مینویسم و امیدوارم خوب بتونم اصل رو عمل کنم.
فکر میکنم مشتری نیست
فکر میکنم خودم بلد نیستم و نمیتوانم
فکر میکنم مکان دفتر خوب نیست
فکر میکنم اوضاع مملکت خوب نیست
فکر میکنم تو این شغل تازه کارم
این فکرها باید تبدیل بشه به
خدا برام مشتری میشه
قرار نیست خودم انجام بدم خدا انجام میده
فرکانسه که کار میکنه نه مکان
عوامل بیرونی هیچ تاثیری ندارن
خدا که تازه کار نیست
در کل اون ایمان محکم که تنها بوجود آورنده خداست و خدا توسط افکارم باورهام بوجود میاره مهمه.
وقتی شما دغدغهتان را از “چگونه پول درآوردن” به “چگونه بنده خالصتری بودن و اجرای توحید” تغییر میدهید، خداوند تمام جنبههای دیگر زندگیتان را تضمین میکند
بنده خالص تر بودن یعنی
بخواهیم اجابت میشه،ایمان داشته باشیم با خواسته ما اجابت شده
یعنی به قانون ایمان داشته باشیم
یعنی ترمزها رو کشف کنیم و از بین ببریم
یعنی یقین کنیم که خداست و فقط اوست منبع همه چیز
یعنی تمرکز کنیم به توحید و همه شرکها رو تو ذهنمون برداریم
یعنی به چگونگی فکر نکنیم و فقط تجسم کنیم
یعنی مومن باشیم
یعنی رها کنیم تسلیم باشیم
یعنی شکرگزار داشته ها باشیم
یعنی توجه به زیباییها کنیم
یعنی تحسین کنیم،ببخشیم
یعنی حساسیت سنسور تشخیص افکار شیطانی رو فعال تر کنیم
سپاس گزارم که باز می خواهم در این سایت الهی یه کمنت بگزارم در پاسخ به این سوال
همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا
من در حدود همین چند روز که گذشت، من قدرت را داده بودم به اشخاص که از مقامی خوبی در جامعه برخوردار بودن مثل رئیسان مکاتب و یا مدیران و ترس داشتم از صحبت کردن همراه شان برای دریافت کار اما یک روزی بر ترس هایم غلبه کردم و به حرف قلبم گوش کردم و حرکت کردم
و توانستم با 30 لیسه خصوصی پیشنهاد همکاری در تدریس بتم در حالی که من توانایی تنها یک سی وی دادن را برای یک لیسه نداشتم چه برسد که من همراه 30 رئیس صحبت کنم
و این خیلی احساس خوبی برایم داد چون من خیلی ترس داشتم حتی نمی توانستم بحش فکر کنم و موقع که فکر میکردم ناراحت میشدم
من در این تجربه فهمیدم که باید احساس خود را خوب کنیم بعد حرف های قلبمان میاد و به حرف قلب خودمان گوش کنیم تا بتوانیم بر ترس هایمان غلبه کنیم چون تا روزی که من به حرف های ذهنم گوش کردم بدون نگرانی و ترس بیشتر برایم دیگر چیزی نیاورد.
و همچنان من در ذهنم یه قدرت را به پدرم دادم یعنی فکر میکنم بدون پدرم نمی توانم.
و از این پس می خواهم موقع که ترس سراغم آمد هر چه زود تر خود را به خدا بسپارم و حرکت کنم به طرف ترسم چون تا در آب نپری از آب ترس داری برای شنا
خدایا شکرت به خاطر این مسیر زیبا و جذاب و به خاطر خدای قشنگم که من را به این مسیر زیبا و پر از نور و به سمت این انسانهای نورانی که دستهای خدا برای ادامه مسیر زندگی من بودند هدایت کرد به خاطر استاد عباس منش عزیزم ممنونم که اینقدر شفاف و روان مسیر را به من نشان داد و چقدر مسیر زندگی من بعد از شناخت استاد و دوستان خوبم در این سایت تغییر کرده و همه چیز به بهترین شکل در مسیر خودش هست ،از خدای بزرگم و دستان نازنینش سپاسگزارم
از شرک هایی که من دارم قدرت دادن به دیگران هست و افرادی که با من زندگی میکند و گاهی که کارها درست پیش نمیروند یا تاخیر در کارها هست این موضوع خیلی منو ناراحت میکنه و شاید بگم ناامید و افسرده میشم و حالم بده میشه و اینجا نقش خودم و خدایم را نادیده میگیرم که من با قدرت احساسات و افکار و باورهای خودم دنیای من ساخته میشه و این فرد و اون کاری که درست پیش نمیرود ساخته ذهن خودم هست و اگر من باورم را تغییر دهم به راحتی از آن مسأله ای که آنقدر من را عذاب داده عبور میکنم و برایم مثل روز روشن حل میشه ،کما اینکه واقعا این اتفاق برای من افتاد، و من معجزه کار کردن روی خودم را دیدم که فردی که در کنار من زندگی میکنه چقدر تغییر کرد و کاملا با من هم مسیر شد و چیزی که من به شدت از آن عذاب میکشیدم بعد از تغییر باورهای خودم و اعتماد به خدا اون هم هم مسیر من در این مسیر زیبای زندگی شد و سعی. میکنم قدردان خداوند و دستان خداوند و استاد عباس منش عزیزم و استاد شایسته عزیزم هستم که این مسیر را با عشق به من نشان دادید و از اینکه شما را دارم بی نهایت سپاسگزارم خدای قشنگم هستم
صادقانه”بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.!؟
سلام و درود خدا به تمرین توحیدی…که میدونم هر چقدر بیشتر در این مسیر الهی گام بردارم “باز هم حرفهایی برای درک بیشتر این مسیر برام واضحتر و شفافتر میشه…
من سالها بخاطر ترسهایی که از کودکی داشتم.که اونم برام اتفاق افتاده بود..که هر جایی که میرم جای خلوتی باشه مورد آزار افراد قرار میگیرییم..
یادمه بچه که بودم..یه پسری که خیلی بزرگتر از من بود مورد حمله من قرار گرفت و من از اون بعد همیشه ترس از این رو داشتم که هر جا که میرم مورد حمله یا آزار افراد قرار میگیرییم..
دخترم باشی که هیچ.اونم توی فلان شرایط که با باور جامعه سقف 99. درصد”افراد قرار میگیری..که نه دختر خوب نیست فلان کار انجام بده ..و فلان
و لطف خداوند و اون فوبیای ترس من در خیلی از نقاط شهرم…طی چند دوره بصورت عملی “به من الهام شد….
و خداوند بهم الهام کرد که نرگس برای موفقعیتتت و کارآفرین شدنت باید “این قدمهایی که میگمو انجام بدی…چون هر جا که میرفتم یه اتفاق همچنینی بخاطر همون کودکیم “برام اتفاق میفتاد..جوریکه این ذهنیتم بیشتر “فقط راجع شهرم و اون ادمها داشتم…
و هر بار دردسرهایی برام بوجود میومد…
خداوند منو ترغیب کرد به پیاده روی اونم توی ساعتهای مختلف…که من مدام قدمهاشو توی سایت میزارم…چون بزرگترین پلن زندگیم ” همین مسیرها بود…
و یه روز توی پیاده رویم بهم گفت اگر میخای موفق بشی و موفقعیت عالی کسب کنی و جنبه های زندگی موفق بشی..کارافرین باشی باید نرگس قدم بردوری..
من اونجاها منطق قوی و حس دلسوز نبودن خداوند رو بیشتر میدیدم..
استاد عزیزم..من اونجاها به این نقطعه رسیدم…شرک یعنی نابودی خودم…
اونجاها فهمیدم مهم نیست کجای این کره خاکیم.
حتی توی شهری که همه منو میشناسن…
من نرگس که تو این مسیر اومدم باید اینکار رو انجام بدم…
حتی درآوردن چادر..و تمرین عملی اونم توی قسمتای شلوغی که خیلی افرادی که منو میشناسن.و برام مهم بود….
و حتی ترس و شرک داشتن .راجع به پدرم.و این مسئله بدون چادر بودن من “..
و خیلی ترسهای دیگه.مزاحم شدن افرادی که میتونن منو اذیت کنن…
و الهام قوی رسید…صبحش؟خداوند نور میزد به چشمانم..میگفت نرگس پاشو وقت جهاده…
یه روز صبح توی تنهایی خودم توی پس کوچه هایی که نمیشناختم”پیاده روی میکردم.که یه شخص منو دنبال کرد..چون منو پای کوه دیده بود اون دور دورا…و منو تعقیب کرد…
یادم از دوران مدرسه اومد که من با سنگ اندازی به یه شخص فکر میکردم تنها راه دور کردن ادمها از خودمه…
و من خیلی ترس وجودمو در بر گرفته بود…
بخودم گفتم نرگس این تمرینیه برای پیدا کردن “پاشنه اشیلته…
که اونم ترسیدن از افراد بیگانه…باید استقامت داشته باشی..پس قدمهاتو آهیته بردار و سر به بالا بدون هیچ ترس فیزیکی ادامه بدی..
و من قدم به قدم اون کوچه های تو در تو رو با این باور که این الهام خداونده..
و خداوند منو دوستداره و منو هدایت میکنه
باعث شد..تا من زیپ دهنمو بکشم.
و سعی کنم فیزیک بدنمو قوی کنم…
و چیشد…دیدم اون شخص قدرت فیزیک بدن منو که دید…از اون محل که چند بار میرفت و میومد و قیافه خاصیم داشت…
براحتی اون محل رو عبور میکرد…
همیشه…
میگفتم اینجور ادمها میتوننن به من خیانت کننن.
این گذشت…..
روز بعدی طللوع خورشید در یه سمت شهرم اونم وسط نخلستانی که دور از محل زندگی ام بودم…
روز گذشته سمت ططلوع خورشید شهرم بود..
روز بعد غروب شهرم بود…
و من از همه این محلها عبور کردم..دیدم بازم یفرد دیگه تعقیبم میکنه…
و من از خداوند هدایت خاستم…
و خداوند بهم گفت اون کوچه رو داخل برو…
و اونم شخصی که میشناختم…
و من خیلی از این مورد ادم ” خوشم نمیومد اینبار شرایطش متفاوت بود…
فکر میکردم هر ادمی بسمتم میاد باید همسر من بشه…
و این ترس وجودمو گرفته بود..که این شخص داره منو ردیاب میکنه بازم برای یه مورد ناجالب ،مثل قبلم…
و بازم بخودم گفتم نرگس درست رفتار کن و هر جا میرفتم ایشون میومد…
و بهم گفت همینجا بشین..و من نشستم..و ایشون نگاه کرد ..بدون اینکه “من کوچکترین فیزیکم بریزه بهم…نگاش؟کردم…و قدرت رو بخداوند دادم…
و باز ایشون کنارم رد شد و گفتم خداوند خودش مدیریت میکنه..
و بازم ..توی یه روز از همین سفر شش روزه…حمله ور شدن سگ وحشی به یه شخصی که توی همون محل عبور من بود..به یه شخصی که سوار اتومبیلش بود….
و من گفتم نکنه منو بگیره….ولی خدا بهم گفت نرگس باید حرکت کنی…و من حرکت کردم رفتم تو دلش….
و اون سگ وحشی در برابر من .. به ارامش رسید و کنارم رد شد…
و این سفر 6 روزه پر از چالش…و دقیقا سعری بود که تمام عمر 33 ساله ام..باهاش؟دست و پنجه نرم میکردم…
و قدم بعدی رسید ..بازم سفر دوم 6.روزه….اینبار طبق باورای اون میاده روی 6 روزه قبلم…قوی شده بودم…
جوریکه دیگه درونم قوی شده بود میگفتم” حالا خدایا کجا برییم…
بهم گفت باید بری اون سمت شهر….استادم من اینبار قوی تر و وارد یه فرکانس عالی شده بودم…ترسهام کم شده بود.شرکهام به نسبت کمتر…
جوریکه فقط لذت لذت بود….و من چه حاهایی رو کشف کردم….
و این سفر باعث شد تمام سوراخ سومبه های شهرمو پیاده روی کنم اونم نه فقط روز..بلکه در شب.جاهایی که هیچ کس نبود..و یه روز توی همون همون پیاده روی شخصی که خیلی بزرگتر از من بود.بهم گفت دختر چجوری این بیابون رو میای..حیوانی وحشی بهت حمله میکننن..
چون اونجاها..خیلی روباه زیاد داره و سگم تا دلت بخاد…ولی من رفتم و حرکت کردم..و اونجاهاااا من قدرت خدا رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر و واضح درک کردم…
و جاهایی رفتم که عمر 33 سال از زندگیم”واقعا محروم بود…
دقیقا من از 7 آذرماه..تا 18 دی ماه هر روز اونم توی تاریکی بازم تمام شهرمو گشتم..ولی اینبار طبق هدایت الهی توی اسکیلهای متفاوت….
و من نور خدا رو که میدیدم و برام روشن میساخت حرکت میکردم…و نزاشتم اون اتفاقات و شرایط منو فریز کنه…
چون میدونستم…
هر حرکت نکردن من…یعنی بولد شدن ترس من..
و استادم چه درسهایی …هر پیاده روی که میکردم…بیش از صدها مطلب راجع به خودشناسیم در درونم “بولد میشد…
و من این مسیر رو با قوت هر چه تمامتر پیش میبردم…
و من نرگس ..یه ورژن توی درونش قوی تر میشد..
همین یکماه خورده ایی پیش رفتم توی قبرستانی که از قبلش توسط یه شخص سرکوب شده بودم..اونم بخاطر اینکه ادمهای معتاد وجود داره .
و دیدم صحبت اون شخص بازم در درونم ترس ایجاد میکنه…
و من قدرت رو از ایشون که فرد بسیار مذهبی هستند و همونجا قدرت رو دادم بخداوند…
و اونجا ….
گفتم نرگس نباید ترس تو رو احاطه کنه..
گفتم باشه نمیرم..
قبلش عطسه هم کردم..که صبر کن..
و من چون طبق اون خودشناسیم…
که نباید قدرت رو به ادمها بدم…
با توان بیشتر ادامه دادم…
و با استقامت اونم توی.اون محل قبرستان که دونفر بودند..کنارشون عبور کردم..
بدون اینکه فیزیک بدنم کوچکترین ترس داشته باشه…
و ایشون تا منو دیدم اون قسمت رو ترک کردند..و بازم هر جا شیطان میگفت نرگس اینجا تاریک نرو..پشت دیواری بود ..که فیزیکش ترسناک بود..
ولی گفتم …
نباید این ترس منو از درون فریز کنه…باید باید حرکت کنم…
و اتفاقی که افتاد من تمام اون مسیر که مبگفت نرووووو من رفتم رفتم رفتم…و بهم یجایی گفت از این محل عبور کن…
من تو دل ترسها چیزهایی بدست آوردم که واقعا مثل شکاف هسته ایی بود…
و بعد بهم گفت…قدم بعدی برو خونه فلان شخص که افراد خانواده ام برای دیدنی رفته بودن اونجا…
بهم گفت مسیر بعدیت وسط اون نخلستان هست..
دیگه کاملا هوا تاریک شده بود.اونم توی پس کوچه های باغی…که رفتی دیگه هیچکسی جز خودت نیست…
همینجور ذهنم با شدت آلارام میداد..میگفت دختر خوبیت نداره…
گفتم باید برم…..
و رفتم…..و نشانه رو که دیدم رفتم و چیشد!؟
هیچی….
هیچ اتفاقی نیفتاد و من در زمان و مکان مناسب به محل اون همزمانیها رسیدم…..
و بازم شخصی که بخاطر یسری صحبتها “مورد توهین قرار میگرفتم…
و فکر میکردم ایشون میتونه منو وادار کنه به انجام یه عملی که برای من بدترین عذاب بود..
و قدرت بهش میدادم..و ترس شدید داشتم…
و اونشب برای چندمین بار تا این صحبت رو شنیدم….پناه بردم از خداوند….
و این دو صحبت .بنفع من تمام شد….
و باعث شد…
تا من خیالم راحتر بشه…
و میدونم این شرک دقیقا پاشنه منه…ولی سعی کردم دقیقا مثل درسهای پیاده رویم بهش عمل کنم..
و حرف اون شخص و ترس من از انجام اونکار رو سر ببرم.. و قدرت رو بدم بخداوند…
یچیز واضحی که توی این مسیرها استاد عزیزم…این الگوی تکرار شونده رو میبینم…
اینه…که افراد هر چقدر مذهبی هستند…
ترسشون خیلی زیاده…
و اون شخص مذهبی…که بهم گفت چرا اومدی این محل و من باهاش؟صحبت کردم..بهم گفت نرو فلان قبرستان و منو دور کرد ..
فورا بهم گفت..این کلید رو بگیر…یا بیا توی مسجد کنارم بشین. بعد با هم میرییم خونه…
.دقیقا همون ادبیاتی که خیلی از ماها توی رفتارامون نسبت به بچه هامون دارییم..
لطف خداوند هنوز این مسیر وارد زندگیم نشده.
ولی ….
دارم نیبینم این خودکنترلی خودممم توی یسری موارد انجام میدم…
این خودکنترلیا…و این شرکها..نه فقط ادم خاصی بلکه توی تمام موارد رو میتونیم بببینیم…
به نام خداکندی که به من فرصت دوباره رندگی کردن دارد در ای صبح زیبا
دیروز کا متن بالا رو خوندم گفتم خوب من که شرک خفی تو ذهنم ندارم ولی قافل از این که جرا هست
وقتی در طول روز به این سوال شما فکر می کردم به این جواب رسیدم چرا هست تو هم تووجودت بارها شده که قدرت رو به دیگران دادی
مثلا وقتی حرف از فروش خانه ی پدری همسرم میشه ناخدا گاه به این میرسم که برادر شوهر م نمی خواد نمی زاره اون اجازه نمیده که این خانه فروش بره اون مانع پیشرفت همه شده و…
یا وقتی مشکل مالی پیش میاد سریع به این نتیجه میرسم که پول که نمیتونه جکر بشه پسانداز نداریم و… پس باید طلا بفروشیم
یا من که نمیتونم تازه تومسیر طی کردن تکامل هستم چطور میتونم به در امد برسم پس ناامید میشم
و خیلی از موارد دیگه
قافل از این که بار ها شده خداوند راهایی رو برایم باز کرده دستانش را فرستاده ولی این ذهن چموش انهارو نمیبینه و فقط روی نشدن ها و کمبود هار تمرکز داره
این چند موردی بود درمورد شرک خفی و قدرت دادن با عوامل بیرونی
دیروز که فایل توحید عملی رو گوش دادم اومدم یک باور پنهان و شرک آلودی که داشتم و تا حدودی قبلا بهش پی برده بودم ولی عمیق و منطقی باهاش روبرو نشدم رو کالبدشکافی کردم که اینجا مینویسم تا شاید بقیه دوستان هم بهش فکر کنند و ببینند که شرک چطوری رسوخ میکنه به ظرافت وارد زندگیهامون:
از کودکیم به کرات میدیدم که بابام همیشه از یک سری افراد تو فامیل خیلی حساب میبره یا ازشون میترسه و ما رو هم نصیحت میکرد که نباید پا بزارین رو دم چنین افرادی که اینها رو اگر باهاشون خوب تا نکنین چنین می کنند و چنان..
همیشه روی همین ترس، می دیدم که اونها در راس مجالس و محافل ما هستند و بسیار باهاشون محترمانه رفتار میشه و گلِ هر چیزی باونها داده میشه.
و انقدر اینها تو ذهن خانواده من بزرگ بودن که حتی وقتی رابطه ای به طلاق ختم شد گفتن اینها مقصرن و اینها زهر خودشون رو ریختن و …
و این نطریه تو کل فامیل هم بود نه تنها بابام و جوری که وقتی میخواستن تصمیمی بگیرن میگفتن به اینها نگیم که اینها دو به هم زنی میکنند.
و این انقدر رو مغز و ذهن من بود که چرا ما انقدر بزرگ و موثر نباشیم ؟!
نتیجه چنین افکاری این شد که منم تبدیل شدم به آدمی که باید به جایگاهی برسم که آدما رو من حساب باز کنند و حرفم برو داشته باشه و تلاش کردم و شاغل شدم تو جاهایی که تو نگاه عام خیلی بزرگ بود و اون خلا ناکافی بودنم تو وجودم بود و میگفتم تو معیارهام برای ازدواج این قطعا باید باشه که طرف جایگاه اجتماعی بالایی داشته باشه معتقد بودم که ما که انسانهای مهم و تعیین کننده ای نیستیم و کسی هم که از ما حساب نمیبره حداقل از طریق همسر آینده ام دیگران روی من حساب کنند(نه که دقیقا اینارو بگم الان نیت پشت اون خواسته ام رو کشف کردم (^o^) ) و به دنبال این جذب آدمایی میشدم که جایگاه اجتماعی بالایی داشتن ولی …
اون آدما جایگاه اجتماعی خوبی داشتن و من چون اونها رو بالاتر و بهتر از خودم میدیدم بخاطر احساس عدم لیاقت انقدر اونها رو بت میکردم و ارزشمندتر میدونستم که ذهنی باونها میچسبیدم و در یک شرک پنهان قرار میگرفتم احتمالا آدمایی که احساس لیاقت کمتری دارند پتانسیل شرک هم در اونها بالا باشه…
احساس نالایقی داشتم>>( آدمای که یه لول از نظر شغلی از من بالاتر بودن رو ارزشمندتر از خودم میدیدم)== با خودم میگفتم این آدم رو نباید از دست بدم و میچسبیدم به دستان خدا (یعنی همان شرک )
این سیکل معیوب بارها بارها تکرار شد و پس گردنی که چه عرض کنم با کله هم میرفتم تو باقالی ها اما دست بردار نبودم که…
این روزها هم که نگم چقدر از چپ و راست ترس از شرایط اقتصادی و بالارفتن قیمتها تو پوست و خون و گوشت آدمها فرو رفته و تو هر محیطی قرار میگیرم چنین ترسی حاکمه… گاهی باخودم میگم بیام پولم رو فلان چیز بخرم که گرون بشه و … بعدا نمیتونی بخری ولی همونجا میگم استپ اگر باور داری که خداوند هست که رزق رو میده پس از روی ترس کمبود نخر چون وقتی آرامش نداری و تصمیمی بگیری بقول استاد اون حرفا رو شیطان بهت میگه.
امید است که با این منطقها و ساختن باور درست بتونم ریشه این شرک رو بخشکانم و این لطف خداوند رو ممنونم و همچنین از استاد و خانم شایسته که این فایل رو گذاشتین تا من بشینم و باگ ذهنم رو پیدا کنم و رفعش کنم.
سلام به همگی و ممنون از شما برای آپدیت و خون تازهای که به فایلهای قدیمی تر تزریق میکنید.
راستش رو بگم باید ازعان کنم که با اینکه گاهی حواسم هست اما گاهی دیگه میبینم نه به شکل مخفی (شرک خفی) که شرک های عیان برام شکل میگیره و غافل میشم از اینکه دارم شرک میورزم.
مثلا الان به حالت تعلیق در اومدن وضعیت موجود در ایران، اینکه ای بابا روی کار من تاثیر میذاره که… ای بابا بی پول نشم… ای بابا بی کار نشم یهو…
میبینم کاملا به عوامل بیرونی دارم قدرت میدم
به نظر دیگران راجع به خودم به عنوان بازیگر (که منفعل نباشم در شرایط اجتماعی و حمایت کنم و اینها)
به اینکه فلان کاره اگه کنسل شه من چیکار باید بکنم الان؟
اگه فلانی و فلانی بدهی هاشونو بهم ندن چی؟
اگه کار بهم پیشنهاد ندن چی؟
میبینم خدا رو گم کردم وسط همه این عوامل بیرونی… خودمو گم کردم یعنی
و راستش دلیلش اینه که تمرکزم به هم ریخته… انگار که زمین خورده باشم… باید پاشم خودمو بتکونم و ادامه بدم…
مهمترین قدمی که میخوام بردارم اینه که تکاملی خودمو از این وضعیت بیرون بکشم و اروم اروم برگردم روی مدار درست… این فایلها رو بارها بشنوم که دوباره یادم بیاد که خدا خدا خدا و فقط خود خود خدا همه چیزه…
و مرور کنم قوانین بدون تغییرش رو…
کنترل ورودی
کنترل ورودی
کنترل ورودی
ولاغیر
الهامات رو گم کردم… نمیشونم چون اصلا جایی برای شنیدنشون نذاشتم از بس شلوغ کردم گوش و چشمامو…
پیش به سوی مدارهای توحیدی
به کمک خدای عزیز
قدردان انرژی ای هستم که میذارید..
چقدر احساس بهتری داشت دیدن تصاویر جدیدی که تدوین کردید
تماشای این تصویرای قدیمی مطابق صحبتی که میشه ارزش و تاثیر فایل رو دو چندان میکنه…
– قدرت رو دادم به افکار و باورهای پوسیده و منفیم و فک میکنم چیزایی که توی سرم میچرخه خدای من هستند و اون ها راهنمای راستین من هستند در صورتی که خداوند هست که من رو راهنمایی و هدایت میکنه به مسیرهای درست و بی نظیر و خداوند هست که به قلب من وحی میکنه به من میگه که باید چیکار کنم و چیکار نکنم.
– کسب و کارم و رتبه ای که داره فک میکنم هرچقدر توی جایگاه بهتری قرار بگیره قرار هست روزی بیشتری نصیبم بشه و این شرک هست که منبع روزی رو چیزی جزء خداوند بدونم.
– شخصی که مقداری پول ازم برده و نتونستم ازش پس بگیرم چون فکر میکنم بهم ظلم کرده و حقم رو خورده و زندگیم رو تحت تاثیر قرار داده و اگر پول رو بهم برمیگردوند اوضاع و شرایط بهتری داشتم و میتونستم بهتر زندگی کنم در صورتی که منبع ثروت تنها قدرتی که میتونه زندگی من رو تحت تاثیر قرار بده خداوند هست اونم با باورهای خودم اینکارو انجام میده نه هیچ نیرو و شخص بیرونی نه هیچ کس دیگه ای.
– همسرم که حال خوبم رو متاثر از ارتباطم با اون میدونم و وقتایی که بینمون شکرآب میشد میریختم بهم و احساس بدی رو تجربه میکردم و تمرکزم از بین میرفت ولی غافل ازینکه منبع احساس خوب و حال خوب خداوند هست و کسی که همونطور که خودش گفته به قلبم آرامش میده خودشه.
– قدرت رو دادم به یه محل یادگیری که اونجا مراجعه دارم و فک میکنم که اونجا هست که داره من رو شفا میده و کمکم میکنه در صورتی که منبع شفا و سلامتی خداوند هست و اون هست که با باورهای درست در مورد سلامتی به سلامتی من برکت میده.
– قدرت رو دادم به بچه های همسایه ها بخاطر اینکه فک میکنم آرامش رو ازم گرفتن و زندگیمو مختل کردن یا به همسایه هام که فک میکنم که از روی لج باهام بدرفتاری میکنن و فک میکنم قدرتی دارن برای تغییر شرایط زندگی من در صورتی که کسی که میتونه من به یک خونه دنج و عالی پُر از آرامش خداوند هست و به قطع یقین برای من یه خونه با همین مشخصات کنار گذاشته و وارد زندگیم میکنه.
– قدرت به صاحبین کسب و کارهای دیگه و فک میکنم که اون میتونن روی شرایط کسب و کار من تاثیر بذارن و با رقابت من رو کنار بذارن در صورتی که من با باورهای درست و ایمان و توکل برخداوند میتونم از روش های بیشماری به ثروت و توانمندی توی حوزه مالی دست پیدا کنم و بهترین شرایط رو برای خودم خلق کنم.
– قدرت رو دادم قضات و فک میکنم که اون ها با کلک با حیله گری زندگی من رو تحت تاثیر قرار دادن و من رو متضرر کردن و آسیب بهم زدن در صورتی که قدرت در دستان خداوند هست و من باید از مسیر درست پیش برم تا اتفاقات خوب برام بیوفته و اون مسیر درست چیزی نیست جزء احساس خوب اتفاقات خوب.
– قدرت رو دادم به پول چون تا زمانی هست حالم خوبه ولی زمانی که نیست استرس و نگرانی و حس غم دارم در صورتی که پول خود خداست و خدا خود پوله و من باید به حتی ذره ذره پولی که دارم عشق بدم و دوسش داشته باشم و منبع حس و حال خوب رو فقط توی وجود خودم جستجو کنم که اون هم خداوند هست و بس و زندگیم رو کاملا تسلیم خودش بکنم و روی خودم کار کنم کار به نتایج نداشته باشم نتایج با احساس خوب و باورهای درست رقم میخوره.
– قدرت رو دادم به صاحبخونه چون فک میکنم که من رو تحت فشار قرار خواهد داد و اذیتم خواهد کرد چون قیافه زمخت درهم کشیده و ناراحتی داره و حتما یه روزی با درخواست های غیرمنطقی اذیتم خواهد کرد در صورتی که پناه و پناگاه من خداوند هست و اون خودش من رو به یک خونه بسیار بهتر از اینی که هستم هدایت میکنه و من سپاسگزارم همین خونه که دارم الان هم هستم.
– قدرت رو دادم مدیر فنی کارم و فک میکنم اگر اون نبود یا نباشه من کارم لنگ میمونه و فقط اون هست که میتونه کار من رو با این کیفیت که دارم انجام بده در صورتی که اون دستی از دستان خداوند هست و خداوند بهتر از این رو هم داره و میتونه سر راه من بذاره و خواهد گذاشت اگر بخواهم.
– قدرت رو دادم به گوگل چون فک میکنم که میتونه روی کسب و کار من تاثیر منفی یا مثبت بذاره در صورتی که این باورهای من هست که میتونه روی همین گوگل تاثیر بذاره و همچی در دستان خداوند هست و خداوند بالاتر از همه قوانین جاری در این جهان هستی حتی اون هایی که خیلی از افراد میگن نه این یه مورد فرق داره دقیقا همون مورد پایین تر از قدرت خداوند هست.
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت که هر روز به من در این مسیر آگاهی تازه ای میدی و کمکم میکنی تا رشد کنم.
همه چیز از توحید عملی جادویی شروع شد. آره، زندگی من از همونجا کلید خورد. استاد راستش رو بخوای، خدا رو درست و حسابی نمیشناختم. از خودش هدایت خواستم و با خودم عهد کردم: «انقدر این فایلهای توحیدی رو گوش میکنم و نتبرداری میکنم که بره تو پوستم، گوشتم، استخونم… که بفهمم تو این دنیا هیچ چیزی جز «رب »نمیتونه منو خوشبخت کنه.»
سالها بود که فقط «من» بودم. همهاش این تو سرم بود: «من باید مسائل رو حل کنم»، «من باید به دانش برسم»، «من باید تمرین آینه و تحسین رو شروع کنم.» همهاش این جمله: «خودم میتونم، خودم میتونم!» شاید ظاهراً نشون میداد آدم مسئولیتپذیری هستم، ولی تو دلم خدایی نبود که بخوام ازش کمک بخوام!! جواب سؤالهام رو از همه عالم و آدم میپرسیدم
جز خدا! همه رو عالم و آگاه میدونستم، الا خدا رو.
و اینم بگم قبل از اینکه با قانون جذب آشنا بشم سالها دنبال خدا میگشتم، ولی کاملاً برعکس قانون خدا! چرا؟ چون فکر میکردم خدا فقط تو اشک و ناله و التماسهای من جاریه. سالهای سال، روزانه ساعتها گریه میکردم تا شاید دل خدا نرم بشه و زندگیم یه تکونی بخوره. ولی هر چی میگذشت، من ناراحتتر میشدم، چالشهای زندگیم بزرگتر میشد و دریغ از یه نعمت جدید که بیاد تو زندگیم.
بعدش که با قانون جذب آشنا شدم. این بار کلاً عوض شدم و میگفتم «آها! پس من اشتباه کردم. قانون اصلی اینه که من همه کاره زندگیام هستم، منم که باید بتونم. تنها کسی که میتونه زندگیم رو عوض کنه، خودمم!» و برای مدتها از خدا دور شدم و چسبیدم به خودم.
اتفاقی که افتاد این بود: تبدیل شدم به کسی که همه فوت و فن دنیا رو بلده، ولی توان عمل کردن به یه تمرین ساده رو هم نداره. این «منم منم» هایی که سالها بود در باور من جا خوش کرده بود، بخش بزرگی از مشرک بودن من بود و نزاشت یه مسیر درست و حسابی رو برم.
وتا اینکه کم کم تونستم خدا رو ببینم ،بشنوم،باهاش حرف بزنم و رفاقت کنم و….
خرداد ماه بود که خودمو سپردم به خدا. خواستههام رو شفاف کردم و شروع کردم به عمیقتر و بهتر کار کردن روی خودم. ارتباطم با خدا عالی شد. اما تنها یک هفته بعد، در 18 خرداد 1404، با چالشی روبهرو شدم که دردش تا مغز استخوانم رسید. تبدیل شدم به یه تیکه گوشت مچاله که حتی توان یه نفس راحت هم نداشت، نمیتونستم بدن تب کردم رو تا حموم ببرم. نمیتونستم به خودم نگاه کنم،از بس که حیم به خودم بد بود ،و از لحاظ روحی یه لبخند برام محال بود. دو روز گذشت و من نفهمیدم شب شد یا روز!!
با این حال، حتی تو همین دو روز جهنمی، خدا خیلی حواسش بهم بود. منو برد یه طبیعت ماوراطبیعی، بهترین آدمها رو سر راهم گذاشت؛ ازم پرستاری میکردن، استاد شاید باور کردنی نباشه ولی من به جایی هدایت شدم که لقمه آماده میکردن میذاشتن دهنم(طوری از جهان چک و لگد خورده بودم که توان اینو نداشتم به لقمه بگیرم!!). استاد خدا داشت با تمام قدرت به من روزی میداد، بهم امید میداد و کلام خودش رو از نجواهای ذهنم بالاتر برد. نشانه ی من ،مدام فایل «گندمت ریختم تا زرت دهم» بود،،و سریال «زندگی در بهشت» وعده ی زندگی در بهشتی بود که خدا بهم میداد و این دوتا نشانه مدام تکرار میشد.داخل پرانتز اینم بگم (چون قبل از این اتفاق به ظاهر بد،من در بهترین حالت ممکن بودم،با خدا ارتباط خوبی داشتم ،و از قانون به نحو احسنت استفاده میکردم ،،این قوت در قلبم بود چون در مسیر درست بودم و این اتفاق افتاد حتما خیریت هایی برای من داره که بزودی بر من پدیدار میشه )
و هر روز من تواناتر میشدم که فقط بتونم آسوده نفس بکشم،بتونم بخوابم،بتونم خودمو ببخشم،خودمو بپذیرم ،نگاهمو از بقیه بگیرم و خدا رو ببینم ،،
نور خدا از همه جا به من میتابید و من گرم و گرمتر شدم به این عشق، به این نیرو. از وابستگی به آدمها دور شدم…
قلبم محکم شد به عشق رب. استاد خدا جوری برام خدایی کرد که حالا اگه مسئلهای هم برام پیش بیاد، ذهنم به حرمت خودش قسم ، فقط و فقط از خدا کمک میخواد.ایده ای دیگه به ذهن من خطور نمیکنه ،،
و به لطف الله ی مهربانم ،به مدت هشت ماهه تقریبا هر روز فایلهای توحیدی رو میبینم،نت برداری میکنم،با تجربیات زندگیم تطبیق میدم و خداروشکر هزاران اتفاق عااالی رو در این مدت تجربه کردم که قبلاً حتی تصورشم نمیکردم ..
استاد الان که دارم این کامنت رو مینویسم این آهنگ روحانی هایده ی عزیز رو گوش میدم و به عشق خدا ،چشام خیسِ اشکه
سلام و درود خدمت انرژی مقدس خالق و فرمانروای کل کائنات ، یگانه خالق آفرین من ،،
تنها تنها تنها خالق زندگی خودم ، خودم افکارم باورهام و فرکانسم هستم ،،
خدای مهربانم صد هزار مرتبه شکرت که دوباره فرصتی بهم دادی تا بنویسم برای اول خودم و دوم دوستان عزیزم
سلام و درود به تک تک دوستان گل گلاب خودم
چقدر حس خوبیه بعد از مدتها دارم کامنت میزارم تو این سایت مقدس محبوب خداوند
بچه ها چقدر این حقیقت واضح و روشن توی زندگی ماها هست که داشته هامونو چون همیشه بودن ندیدیم
خیلی مهمه ها ، ببین تک تک ماها منو شما همیشه فقط داریم به نداشته هامون تمرکز میکنیم
اگه فلان چیزو داشتم
اگه فلان میشد
حالا ی حقیقت دیگه همیشه داره توی ذهن من گفته میشه همین لحظه دقیقاً همین الان بشین فکر کن دقیقاً داری چیزایی رو تجربه میکنی که درست چند وقت پیش داشتی آرزوشون میکردی الله اکبر
ینی امکان ندارن کشی بتونه ادعا کنه که نخواسته
نکته بعدی اینه که باید مدام داشته هامونو مرور کنیم
واقعاً خیلی مهمه شکرگذار داشته هامون باشیم
ینی همین حال به نحو احسنت دریابیم
صد در صد چیزی که داریم و استفاده کنیم و ازش لذت ببریم
این حس خودش دنیا حس خوب واسمون به ارمغان میاره
مثلاً چند وقت منتظر بودی وسیله نقلیه بخری
الان که خریدی بیشترین لذت و ازش ببر
یاد بیار وقتایی که میگفتی اگه ماشین داشتم فلان میکردم فلان جا میرفتم خوب برو دیگه
یا مثلاً اگه درآمدم آنقدر بشه فلان کارو میکردم
الان نگاه کن ببین چقدره .
بپرس از خودت
تعجب میکنی که چقدر از خواسته ها و آرزو های قابلیت الان داری زندگی شوند میکنی
امروز 26/11/1404 دقیقاً روز تولد چمه دارم اینو به یادگار مینویسم
خدای مهربانم صد هزار مرتبه شکرت که ظرف دریافتم از باران ثروت الهی ات را هزار برابر کردی
خدای مهربانم صد هزار مرتبه شکرت که فوج فوج انسان های شریف و ثروتمند خودت را سر راه من قرار میدهی تا به راحتی و عزتمندانه از من خرید میکنند
خدای مهربانم صد هزار مرتبه شکرت که پولی که از حسابم خارج شد هزار برابرش به حسابم برگشته
به نکته خیلی خیلی جالب اشاره کردین ،اینکه ما داشته هامونو نمیبینیم در صورتی که روزی ارزوی ما این بوده که این نعمت ها رو داشته باشیم ،این همه نعمت و فراوانی برامون بدیهی شده و حالا قدردان این داشته ها نیستیم
امروز صبح طبق معمول کامپیوتر رو روشن کردم و سریال زندگی در بهشت رو نگاه کنم ،موس رو گذاشتم گفتم خداوندا هدایتم کن انچه که باید ببینم
میدونین برام کدوم قسمت اومد ….؟؟؟ قسمت 180 سریال زندگی در بهشت
استاد تو تمپا بود ،از فروشگاه خرید کرده بودن ،اومدن داخل ماشین که به سمت خونه بیاد ،دوربین رو گذاشتن روبه روی خودش …
دقیقا در مورد همین موضوعی که نوشتین صحبت کردن
خیلی خیلی برام جالب و آموزنده بود
انگار بعد از این همه سال تازه داشتم چیزهای جدیدی می شنیدم
اومدم کامنت بخونم شما هم از این موضوع صحبت کردین
اگه فرصت کردین این قسمت از سریال رو ببینین …
برای من یه نشونه بود که خداوند هدایتم کرد
از خداوند میخواهم همیشه تو این مسیر ثابت قدم بمونم ، و همیشه توحیدی فکر کنم و توحیدی عمل کنم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
خودم هستم و خودم که تنها بوجود آورنده و خالق زندگیم هستم،قبل از این هم خودم بوجود آورده ام و بعد از این هم خودم بوجود میآورم با قدرتی که خدا به من داده است.
در مورد شغل و کارهای قبلی ام که میدانم و الان میفهمم تمام اونها رو خدا مدیریت کرده و داده و اونجا که نداده خودم خراب کردم.
الان میفهمم چجوری میشه که من تمرکز حضوری نداشتم و رزق فراوان میرسیده
الان متوجه ام که چجوری از 10 به 40 رسید و چه کسی انجام داد و چجوری انجام شد.
الان تقریبا میفهمم که چجوری هدایت شدم ،چجوری تغییر شغل دادم و از کجا برام رزقها رسید و میرسه.
باید خدا رو شکر کنم که تضادها وجود دارن تا ما درخواست کنیم و تغییر کنیم.
تغییر درسته
الان تو این کارم شرکهام رو مینویسم و امیدوارم خوب بتونم اصل رو عمل کنم.
فکر میکنم مشتری نیست
فکر میکنم خودم بلد نیستم و نمیتوانم
فکر میکنم مکان دفتر خوب نیست
فکر میکنم اوضاع مملکت خوب نیست
فکر میکنم تو این شغل تازه کارم
این فکرها باید تبدیل بشه به
خدا برام مشتری میشه
قرار نیست خودم انجام بدم خدا انجام میده
فرکانسه که کار میکنه نه مکان
عوامل بیرونی هیچ تاثیری ندارن
خدا که تازه کار نیست
در کل اون ایمان محکم که تنها بوجود آورنده خداست و خدا توسط افکارم باورهام بوجود میاره مهمه.
وقتی شما دغدغهتان را از “چگونه پول درآوردن” به “چگونه بنده خالصتری بودن و اجرای توحید” تغییر میدهید، خداوند تمام جنبههای دیگر زندگیتان را تضمین میکند
بنده خالص تر بودن یعنی
بخواهیم اجابت میشه،ایمان داشته باشیم با خواسته ما اجابت شده
یعنی به قانون ایمان داشته باشیم
یعنی ترمزها رو کشف کنیم و از بین ببریم
یعنی یقین کنیم که خداست و فقط اوست منبع همه چیز
یعنی تمرکز کنیم به توحید و همه شرکها رو تو ذهنمون برداریم
یعنی به چگونگی فکر نکنیم و فقط تجسم کنیم
یعنی مومن باشیم
یعنی رها کنیم تسلیم باشیم
یعنی شکرگزار داشته ها باشیم
یعنی توجه به زیباییها کنیم
یعنی تحسین کنیم،ببخشیم
یعنی حساسیت سنسور تشخیص افکار شیطانی رو فعال تر کنیم
یعنی یقین کنیم که به گنج میرسیم
امیدوارم
استاد عزیزم سپاسگزارم
استاد شایسته عزیزم سپاسگزارم
سلام به همه دوستان هم فرکانسیم
سپاس گزارم که باز می خواهم در این سایت الهی یه کمنت بگزارم در پاسخ به این سوال
همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا
من در حدود همین چند روز که گذشت، من قدرت را داده بودم به اشخاص که از مقامی خوبی در جامعه برخوردار بودن مثل رئیسان مکاتب و یا مدیران و ترس داشتم از صحبت کردن همراه شان برای دریافت کار اما یک روزی بر ترس هایم غلبه کردم و به حرف قلبم گوش کردم و حرکت کردم
و توانستم با 30 لیسه خصوصی پیشنهاد همکاری در تدریس بتم در حالی که من توانایی تنها یک سی وی دادن را برای یک لیسه نداشتم چه برسد که من همراه 30 رئیس صحبت کنم
و این خیلی احساس خوبی برایم داد چون من خیلی ترس داشتم حتی نمی توانستم بحش فکر کنم و موقع که فکر میکردم ناراحت میشدم
من در این تجربه فهمیدم که باید احساس خود را خوب کنیم بعد حرف های قلبمان میاد و به حرف قلب خودمان گوش کنیم تا بتوانیم بر ترس هایمان غلبه کنیم چون تا روزی که من به حرف های ذهنم گوش کردم بدون نگرانی و ترس بیشتر برایم دیگر چیزی نیاورد.
و همچنان من در ذهنم یه قدرت را به پدرم دادم یعنی فکر میکنم بدون پدرم نمی توانم.
و از این پس می خواهم موقع که ترس سراغم آمد هر چه زود تر خود را به خدا بسپارم و حرکت کنم به طرف ترسم چون تا در آب نپری از آب ترس داری برای شنا
خدایا شکرت به خاطر این مسیر زیبا و جذاب و به خاطر خدای قشنگم که من را به این مسیر زیبا و پر از نور و به سمت این انسانهای نورانی که دستهای خدا برای ادامه مسیر زندگی من بودند هدایت کرد به خاطر استاد عباس منش عزیزم ممنونم که اینقدر شفاف و روان مسیر را به من نشان داد و چقدر مسیر زندگی من بعد از شناخت استاد و دوستان خوبم در این سایت تغییر کرده و همه چیز به بهترین شکل در مسیر خودش هست ،از خدای بزرگم و دستان نازنینش سپاسگزارم
از شرک هایی که من دارم قدرت دادن به دیگران هست و افرادی که با من زندگی میکند و گاهی که کارها درست پیش نمیروند یا تاخیر در کارها هست این موضوع خیلی منو ناراحت میکنه و شاید بگم ناامید و افسرده میشم و حالم بده میشه و اینجا نقش خودم و خدایم را نادیده میگیرم که من با قدرت احساسات و افکار و باورهای خودم دنیای من ساخته میشه و این فرد و اون کاری که درست پیش نمیرود ساخته ذهن خودم هست و اگر من باورم را تغییر دهم به راحتی از آن مسأله ای که آنقدر من را عذاب داده عبور میکنم و برایم مثل روز روشن حل میشه ،کما اینکه واقعا این اتفاق برای من افتاد، و من معجزه کار کردن روی خودم را دیدم که فردی که در کنار من زندگی میکنه چقدر تغییر کرد و کاملا با من هم مسیر شد و چیزی که من به شدت از آن عذاب میکشیدم بعد از تغییر باورهای خودم و اعتماد به خدا اون هم هم مسیر من در این مسیر زیبای زندگی شد و سعی. میکنم قدردان خداوند و دستان خداوند و استاد عباس منش عزیزم و استاد شایسته عزیزم هستم که این مسیر را با عشق به من نشان دادید و از اینکه شما را دارم بی نهایت سپاسگزارم خدای قشنگم هستم
بنام خداوند وهابّم..
سلامی درودی دوباره به صبح توحیدییم…
توحیدیکه “هر چقدر درونمو از عشقش پُر کنم کمه!!
صادقانه”بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.!؟
سلام و درود خدا به تمرین توحیدی…که میدونم هر چقدر بیشتر در این مسیر الهی گام بردارم “باز هم حرفهایی برای درک بیشتر این مسیر برام واضحتر و شفافتر میشه…
من سالها بخاطر ترسهایی که از کودکی داشتم.که اونم برام اتفاق افتاده بود..که هر جایی که میرم جای خلوتی باشه مورد آزار افراد قرار میگیرییم..
یادمه بچه که بودم..یه پسری که خیلی بزرگتر از من بود مورد حمله من قرار گرفت و من از اون بعد همیشه ترس از این رو داشتم که هر جا که میرم مورد حمله یا آزار افراد قرار میگیرییم..
دخترم باشی که هیچ.اونم توی فلان شرایط که با باور جامعه سقف 99. درصد”افراد قرار میگیری..که نه دختر خوب نیست فلان کار انجام بده ..و فلان
و لطف خداوند و اون فوبیای ترس من در خیلی از نقاط شهرم…طی چند دوره بصورت عملی “به من الهام شد….
و خداوند بهم الهام کرد که نرگس برای موفقعیتتت و کارآفرین شدنت باید “این قدمهایی که میگمو انجام بدی…چون هر جا که میرفتم یه اتفاق همچنینی بخاطر همون کودکیم “برام اتفاق میفتاد..جوریکه این ذهنیتم بیشتر “فقط راجع شهرم و اون ادمها داشتم…
و هر بار دردسرهایی برام بوجود میومد…
خداوند منو ترغیب کرد به پیاده روی اونم توی ساعتهای مختلف…که من مدام قدمهاشو توی سایت میزارم…چون بزرگترین پلن زندگیم ” همین مسیرها بود…
و یه روز توی پیاده رویم بهم گفت اگر میخای موفق بشی و موفقعیت عالی کسب کنی و جنبه های زندگی موفق بشی..کارافرین باشی باید نرگس قدم بردوری..
من اونجاها منطق قوی و حس دلسوز نبودن خداوند رو بیشتر میدیدم..
استاد عزیزم..من اونجاها به این نقطعه رسیدم…شرک یعنی نابودی خودم…
اونجاها فهمیدم مهم نیست کجای این کره خاکیم.
حتی توی شهری که همه منو میشناسن…
من نرگس که تو این مسیر اومدم باید اینکار رو انجام بدم…
حتی درآوردن چادر..و تمرین عملی اونم توی قسمتای شلوغی که خیلی افرادی که منو میشناسن.و برام مهم بود….
و حتی ترس و شرک داشتن .راجع به پدرم.و این مسئله بدون چادر بودن من “..
و خیلی ترسهای دیگه.مزاحم شدن افرادی که میتونن منو اذیت کنن…
و الهام قوی رسید…صبحش؟خداوند نور میزد به چشمانم..میگفت نرگس پاشو وقت جهاده…
یه روز صبح توی تنهایی خودم توی پس کوچه هایی که نمیشناختم”پیاده روی میکردم.که یه شخص منو دنبال کرد..چون منو پای کوه دیده بود اون دور دورا…و منو تعقیب کرد…
یادم از دوران مدرسه اومد که من با سنگ اندازی به یه شخص فکر میکردم تنها راه دور کردن ادمها از خودمه…
و من خیلی ترس وجودمو در بر گرفته بود…
بخودم گفتم نرگس این تمرینیه برای پیدا کردن “پاشنه اشیلته…
که اونم ترسیدن از افراد بیگانه…باید استقامت داشته باشی..پس قدمهاتو آهیته بردار و سر به بالا بدون هیچ ترس فیزیکی ادامه بدی..
و من قدم به قدم اون کوچه های تو در تو رو با این باور که این الهام خداونده..
و خداوند منو دوستداره و منو هدایت میکنه
باعث شد..تا من زیپ دهنمو بکشم.
و سعی کنم فیزیک بدنمو قوی کنم…
و چیشد…دیدم اون شخص قدرت فیزیک بدن منو که دید…از اون محل که چند بار میرفت و میومد و قیافه خاصیم داشت…
براحتی اون محل رو عبور میکرد…
همیشه…
میگفتم اینجور ادمها میتوننن به من خیانت کننن.
این گذشت…..
روز بعدی طللوع خورشید در یه سمت شهرم اونم وسط نخلستانی که دور از محل زندگی ام بودم…
روز گذشته سمت ططلوع خورشید شهرم بود..
روز بعد غروب شهرم بود…
و من از همه این محلها عبور کردم..دیدم بازم یفرد دیگه تعقیبم میکنه…
و من از خداوند هدایت خاستم…
و خداوند بهم گفت اون کوچه رو داخل برو…
و اونم شخصی که میشناختم…
و من خیلی از این مورد ادم ” خوشم نمیومد اینبار شرایطش متفاوت بود…
فکر میکردم هر ادمی بسمتم میاد باید همسر من بشه…
و این ترس وجودمو گرفته بود..که این شخص داره منو ردیاب میکنه بازم برای یه مورد ناجالب ،مثل قبلم…
و بازم بخودم گفتم نرگس درست رفتار کن و هر جا میرفتم ایشون میومد…
و بهم گفت همینجا بشین..و من نشستم..و ایشون نگاه کرد ..بدون اینکه “من کوچکترین فیزیکم بریزه بهم…نگاش؟کردم…و قدرت رو بخداوند دادم…
و باز ایشون کنارم رد شد و گفتم خداوند خودش مدیریت میکنه..
و بازم ..توی یه روز از همین سفر شش روزه…حمله ور شدن سگ وحشی به یه شخصی که توی همون محل عبور من بود..به یه شخصی که سوار اتومبیلش بود….
و من گفتم نکنه منو بگیره….ولی خدا بهم گفت نرگس باید حرکت کنی…و من حرکت کردم رفتم تو دلش….
و اون سگ وحشی در برابر من .. به ارامش رسید و کنارم رد شد…
و این سفر 6 روزه پر از چالش…و دقیقا سعری بود که تمام عمر 33 ساله ام..باهاش؟دست و پنجه نرم میکردم…
و قدم بعدی رسید ..بازم سفر دوم 6.روزه….اینبار طبق باورای اون میاده روی 6 روزه قبلم…قوی شده بودم…
جوریکه دیگه درونم قوی شده بود میگفتم” حالا خدایا کجا برییم…
بهم گفت باید بری اون سمت شهر….استادم من اینبار قوی تر و وارد یه فرکانس عالی شده بودم…ترسهام کم شده بود.شرکهام به نسبت کمتر…
جوریکه فقط لذت لذت بود….و من چه حاهایی رو کشف کردم….
و این سفر باعث شد تمام سوراخ سومبه های شهرمو پیاده روی کنم اونم نه فقط روز..بلکه در شب.جاهایی که هیچ کس نبود..و یه روز توی همون همون پیاده روی شخصی که خیلی بزرگتر از من بود.بهم گفت دختر چجوری این بیابون رو میای..حیوانی وحشی بهت حمله میکننن..
چون اونجاها..خیلی روباه زیاد داره و سگم تا دلت بخاد…ولی من رفتم و حرکت کردم..و اونجاهاااا من قدرت خدا رو خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر و واضح درک کردم…
و جاهایی رفتم که عمر 33 سال از زندگیم”واقعا محروم بود…
دقیقا من از 7 آذرماه..تا 18 دی ماه هر روز اونم توی تاریکی بازم تمام شهرمو گشتم..ولی اینبار طبق هدایت الهی توی اسکیلهای متفاوت….
و من نور خدا رو که میدیدم و برام روشن میساخت حرکت میکردم…و نزاشتم اون اتفاقات و شرایط منو فریز کنه…
چون میدونستم…
هر حرکت نکردن من…یعنی بولد شدن ترس من..
و استادم چه درسهایی …هر پیاده روی که میکردم…بیش از صدها مطلب راجع به خودشناسیم در درونم “بولد میشد…
و من این مسیر رو با قوت هر چه تمامتر پیش میبردم…
و من نرگس ..یه ورژن توی درونش قوی تر میشد..
همین یکماه خورده ایی پیش رفتم توی قبرستانی که از قبلش توسط یه شخص سرکوب شده بودم..اونم بخاطر اینکه ادمهای معتاد وجود داره .
و دیدم صحبت اون شخص بازم در درونم ترس ایجاد میکنه…
و من قدرت رو از ایشون که فرد بسیار مذهبی هستند و همونجا قدرت رو دادم بخداوند…
و اونجا ….
گفتم نرگس نباید ترس تو رو احاطه کنه..
گفتم باشه نمیرم..
قبلش عطسه هم کردم..که صبر کن..
و من چون طبق اون خودشناسیم…
که نباید قدرت رو به ادمها بدم…
با توان بیشتر ادامه دادم…
و با استقامت اونم توی.اون محل قبرستان که دونفر بودند..کنارشون عبور کردم..
بدون اینکه فیزیک بدنم کوچکترین ترس داشته باشه…
و ایشون تا منو دیدم اون قسمت رو ترک کردند..و بازم هر جا شیطان میگفت نرگس اینجا تاریک نرو..پشت دیواری بود ..که فیزیکش ترسناک بود..
ولی گفتم …
نباید این ترس منو از درون فریز کنه…باید باید حرکت کنم…
و اتفاقی که افتاد من تمام اون مسیر که مبگفت نرووووو من رفتم رفتم رفتم…و بهم یجایی گفت از این محل عبور کن…
من تو دل ترسها چیزهایی بدست آوردم که واقعا مثل شکاف هسته ایی بود…
و بعد بهم گفت…قدم بعدی برو خونه فلان شخص که افراد خانواده ام برای دیدنی رفته بودن اونجا…
بهم گفت مسیر بعدیت وسط اون نخلستان هست..
دیگه کاملا هوا تاریک شده بود.اونم توی پس کوچه های باغی…که رفتی دیگه هیچکسی جز خودت نیست…
همینجور ذهنم با شدت آلارام میداد..میگفت دختر خوبیت نداره…
گفتم باید برم…..
و رفتم…..و نشانه رو که دیدم رفتم و چیشد!؟
هیچی….
هیچ اتفاقی نیفتاد و من در زمان و مکان مناسب به محل اون همزمانیها رسیدم…..
و بازم شخصی که بخاطر یسری صحبتها “مورد توهین قرار میگرفتم…
و فکر میکردم ایشون میتونه منو وادار کنه به انجام یه عملی که برای من بدترین عذاب بود..
و قدرت بهش میدادم..و ترس شدید داشتم…
و اونشب برای چندمین بار تا این صحبت رو شنیدم….پناه بردم از خداوند….
و این دو صحبت .بنفع من تمام شد….
و باعث شد…
تا من خیالم راحتر بشه…
و میدونم این شرک دقیقا پاشنه منه…ولی سعی کردم دقیقا مثل درسهای پیاده رویم بهش عمل کنم..
و حرف اون شخص و ترس من از انجام اونکار رو سر ببرم.. و قدرت رو بدم بخداوند…
یچیز واضحی که توی این مسیرها استاد عزیزم…این الگوی تکرار شونده رو میبینم…
اینه…که افراد هر چقدر مذهبی هستند…
ترسشون خیلی زیاده…
و اون شخص مذهبی…که بهم گفت چرا اومدی این محل و من باهاش؟صحبت کردم..بهم گفت نرو فلان قبرستان و منو دور کرد ..
فورا بهم گفت..این کلید رو بگیر…یا بیا توی مسجد کنارم بشین. بعد با هم میرییم خونه…
.دقیقا همون ادبیاتی که خیلی از ماها توی رفتارامون نسبت به بچه هامون دارییم..
لطف خداوند هنوز این مسیر وارد زندگیم نشده.
ولی ….
دارم نیبینم این خودکنترلی خودممم توی یسری موارد انجام میدم…
این خودکنترلیا…و این شرکها..نه فقط ادم خاصی بلکه توی تمام موارد رو میتونیم بببینیم…
.واقعا شرک …اگه میخای توی جابجای زندگیت “بولدش کنی…میبینی خیلی از ماها دارییم انجامش میدییم…
و یه شب…توسط پدرم مورد اینحرف قرار گرفتم…که دخار بدون اجازه پدرش نباید فلانجا بره..و داشت منو ترغیب به انجام اینکار میکرد.
و همون لحظه خداوند بهم گفت برو توی اون شرایط….
و اومدم با عزت نفس بالا…با مدرم صحبت کردم.و منطق خودمو اونم با آرامی و احساس خوب آوردم..و همین صحبت باعث شد…
پدرم در برابر حرفم خلا”صلاح بشه…
و واقعا این منطق یه روز بسمت گریه کردن و احساس ناتوانی بود…
و من…
خیلی خوشحالم…که اینقدر قدرت دارم که میتونم توی صحبتم منطق بیارم..بدون اینکه حک حرمت بشه…
استاد عزیزم….
میخام بگم..نقطعه عطف من توی روابط؟و خودشناسی …با دوره عزت نفس و عمل بهش جان گرفت…
منیکه تولید این دستکش بودم و نمیتونستم راجع به دستکشهام پروجکت انجام بدم…
قدم به قدم تونستم …
و باعث شد پاداشهای الهی وارد زندگیم بشه…
و خیلی موارد دیگه….
واقعا خوشحالم تو این مسیرم…و این مسیر پیاده روی….هر چی شرک داشتم..به لطف خودش بیشتراشو حذف وردم..
حالا!!!!
چه از فرد مُرده…
چه از فرد زنده…
و من رب العالمین “رو توی همون تاریکها بدست آوردم…
از دوستانم میخام این خرکتها رو انجام بدیین..خیلی بهشون کمک میکنه.
حاهایی که ترس اینقدر زیاد بود که توان راه رفتن تو دلشو از من میگرفت…
و منو یاد آیه ایی از قرآن نینداخت..اون افرادایی که در مسیر پیامبر نرفتن..و خداوند لعنتشون کرد…
فکر میکردم این جنگ جنگیه که کشته میشن…نشانه خداوند رو میدیدن..ولی فریز شدن..
ولی به لطف خدا منم یجاهایی کوتاهی میکردم..ولی فورا این الهام میومد..
اونم حس قوی…
بدون هیچ احساس دلسوزی که اون سخص مذهبی نسبت بهم داشت..اونم دادن کلید خونش و یا اون مسجد برای فریز کردن من…
من چشم گفتنم در برابر اون شخص بخاطر حال بد نشدن بود….
ولی ترسش و منو در بستر خودش قفل کردنش باعث شد…تا بیشتر و بیشتر قوی تر بشم…
و این قوی بودن من باعث شد ادمها و شرایط محیطی منم تعقیزر کند…
فقط با این ایمان که خداوند محافظ منه…و من درونمو پر از نور الهی میکردم و قدم برمیداشتم…
.
استادم خودمو یه کوه فرض میکردم…
…
کوه نشانه اش…که یه روز توی اون پیاده روی بهم الهام شد..
بهم گفت نرگس مثل این کوه بزرگ …که بزرگترین کوه ما تو این منطقه هست..و من کنارش ایستاده بودم…
بهم گفت مثل این کوه با صلابت و قوی و با استقامت باش…
مانند رود جاری باش..
مانند دریا پر خروش باش…
و نزار تو در بند یسری کتگوریها قرار بگیری…
و ..
استاد …شما در دوره عزت نفس..داریید قدرت توحید رو یاداوری میکنید…
قدرتی که تو رو از خودشناسی به سوی خداشناسی تبدیل میکنه…
و بازم توی جلسه آخر..جلسه نهم…که توی خونه پردایس داریید سوالات بچه ها رو یبار دیگه طبق اموزهاتون ” بیان میکنید..
اونجا گفتین اینقدر روی خودتون کار کنید که ادمهای هم مدار با شما “هم فرکانس بشن…
و من اونجاها فهمیدم….تو این مسیر …
باید ادامه داد…
تا به یه ورژنی خودساخته رسید…
و یه روز خداوند با تصویری قوی بهم گفت..
[برای افتادن اتفاقات خوب زندگیت بسپار بخدایی که تمام کارهایش به موقع هست…]
این عین کلام خداوند بود…
و من همه این اتفاقات زندگیمو رو لطف خداوند میبینم..
و بازم روز گذشته همین الان خداوند بیاد آوردم..
اینروزا در مسیر قانون سلامتی و وعده های الهیم..
خانه تکانی…روز گذشته به وسیله گیر کرد بود به فرش..دیگه قبل شده بود..
جاییکه…گفتم نرگس باید کمک یه شخص باشه..
و خیلی عصبانی شده بودم….و فورا خودمو اگاهانه احساس خوب گرفتم و بخاطر نکته نثبت اون وسیله سپاسگزاری کردم که خدایا شکرت که پایه قرقره ایی داره..
چیشد…
بهم الهام رسید که نرگس فلان وسیله که ماتعشه بردار…
و فورا عمل کردم.. و حتی نیروی کمکی هم کسی نبود…
گفتم خدایا تو در دستانم میباشی بهم کمک کن تا این مانع سنگین رو بردورم..
خداشاهده اون مانع رو برداشتم با یه زور..تونستم اون وسیله رو جابجا کنم…
بببین قدرت خدا رو…تمام حمل وسایل توی خونه و نصب همه کارها..حتی کارای برقی…
همه رو به لطف خداوند با یه الهام..تونستم انجامشون بدم…
کاری “کا فراد نزدیکم اونا رو بودن با شخص مثل همسرشون میبینن…
و چقدر هزینه ها رو برای خودشون تحمیل میکنن.
و من از انجام اونکاری که دیگران در برابرش؟مقاومت دارن…
استادم من به اسانی انجام میدم…
توی همبن خانه تکانی که هنوز مقداریش مونده…
همه جیز برام آسان شده..
نتیجه کل حرفهام !!!!
……….
.همه ماها قسمتی از شرک و توحیدییم..شرک فقط به ادم خاص و فلان رئیس حکومتها نیست..
بلکه شرک برای من روز گذشته به یه قفل کردن یه وسیله بود..که عملا توان حسمیمو پایین آورده بود..
و با هدایت و خوندن سوره فاتحه..باعث شد….تا من الهام خداوند رو درک کنم و برم تو دلش..
حتی اون پیاده رویها…
یادمه بچه که بودم یه دوستم که بهام بازی میکردییم…ایشون میرفت توی سینه دیوار دستاشو میزاشت روی چشماش..و روبروی دیوار یه وردی رو میخوند…
و میومد توی بازی ،”و برنده میشد…
من همیشه برام سوال بود که جرا من میبازم!!.ولی ایشون برنده میشه..
الان میدونم ..چون همه چیز باور داشتنه…باوری که شرک رو از بیین میبره و میده بخداوند…
استاد عزیزم…شرک میتونه توی تمام لحظات زندگیت در جریان باشه..باید با درک خوشناسی اونو پیدا کنی…
هر جقدر بشناسی خودتو ..میتونی خدا رو بشناسی..اونوقته ..همه چیز کن فیکون میشه…
.
خدایا هزاران و میلیاردهاااااااااا سالهای کهکشانهات و بزرگی و عژمت خودت..شکرت که من نرگس از زمانیکه شناختمت…
کارهایی کردم،”که یه روز داشتم خودمو نابود میکردم..
خدایا هزاران بار شکرت.خدایا با تمام وجودم میپرستمت و فقط از تو یاری میخاهم….
الهی امیدی به امید خودت..
خدایا…
خدایا..
خدایا…
من یه معبود دارم که اون معبود فقط تو میباشی..
خدایا کمکم کن تا بتونم هر روز یه قدم بسمت توحیدت گام بردارم…
و بتونم بهترینهای خودم بشم…
الهی امین یا رب العالمین..
به نام خداکندی که به من فرصت دوباره رندگی کردن دارد در ای صبح زیبا
دیروز کا متن بالا رو خوندم گفتم خوب من که شرک خفی تو ذهنم ندارم ولی قافل از این که جرا هست
وقتی در طول روز به این سوال شما فکر می کردم به این جواب رسیدم چرا هست تو هم تووجودت بارها شده که قدرت رو به دیگران دادی
مثلا وقتی حرف از فروش خانه ی پدری همسرم میشه ناخدا گاه به این میرسم که برادر شوهر م نمی خواد نمی زاره اون اجازه نمیده که این خانه فروش بره اون مانع پیشرفت همه شده و…
یا وقتی مشکل مالی پیش میاد سریع به این نتیجه میرسم که پول که نمیتونه جکر بشه پسانداز نداریم و… پس باید طلا بفروشیم
یا من که نمیتونم تازه تومسیر طی کردن تکامل هستم چطور میتونم به در امد برسم پس ناامید میشم
و خیلی از موارد دیگه
قافل از این که بار ها شده خداوند راهایی رو برایم باز کرده دستانش را فرستاده ولی این ذهن چموش انهارو نمیبینه و فقط روی نشدن ها و کمبود هار تمرکز داره
این چند موردی بود درمورد شرک خفی و قدرت دادن با عوامل بیرونی
سلام از یک سحرگاه بارانی
دیروز که فایل توحید عملی رو گوش دادم اومدم یک باور پنهان و شرک آلودی که داشتم و تا حدودی قبلا بهش پی برده بودم ولی عمیق و منطقی باهاش روبرو نشدم رو کالبدشکافی کردم که اینجا مینویسم تا شاید بقیه دوستان هم بهش فکر کنند و ببینند که شرک چطوری رسوخ میکنه به ظرافت وارد زندگیهامون:
از کودکیم به کرات میدیدم که بابام همیشه از یک سری افراد تو فامیل خیلی حساب میبره یا ازشون میترسه و ما رو هم نصیحت میکرد که نباید پا بزارین رو دم چنین افرادی که اینها رو اگر باهاشون خوب تا نکنین چنین می کنند و چنان..
همیشه روی همین ترس، می دیدم که اونها در راس مجالس و محافل ما هستند و بسیار باهاشون محترمانه رفتار میشه و گلِ هر چیزی باونها داده میشه.
و انقدر اینها تو ذهن خانواده من بزرگ بودن که حتی وقتی رابطه ای به طلاق ختم شد گفتن اینها مقصرن و اینها زهر خودشون رو ریختن و …
و این نطریه تو کل فامیل هم بود نه تنها بابام و جوری که وقتی میخواستن تصمیمی بگیرن میگفتن به اینها نگیم که اینها دو به هم زنی میکنند.
و این انقدر رو مغز و ذهن من بود که چرا ما انقدر بزرگ و موثر نباشیم ؟!
نتیجه چنین افکاری این شد که منم تبدیل شدم به آدمی که باید به جایگاهی برسم که آدما رو من حساب باز کنند و حرفم برو داشته باشه و تلاش کردم و شاغل شدم تو جاهایی که تو نگاه عام خیلی بزرگ بود و اون خلا ناکافی بودنم تو وجودم بود و میگفتم تو معیارهام برای ازدواج این قطعا باید باشه که طرف جایگاه اجتماعی بالایی داشته باشه معتقد بودم که ما که انسانهای مهم و تعیین کننده ای نیستیم و کسی هم که از ما حساب نمیبره حداقل از طریق همسر آینده ام دیگران روی من حساب کنند(نه که دقیقا اینارو بگم الان نیت پشت اون خواسته ام رو کشف کردم (^o^) ) و به دنبال این جذب آدمایی میشدم که جایگاه اجتماعی بالایی داشتن ولی …
اون آدما جایگاه اجتماعی خوبی داشتن و من چون اونها رو بالاتر و بهتر از خودم میدیدم بخاطر احساس عدم لیاقت انقدر اونها رو بت میکردم و ارزشمندتر میدونستم که ذهنی باونها میچسبیدم و در یک شرک پنهان قرار میگرفتم احتمالا آدمایی که احساس لیاقت کمتری دارند پتانسیل شرک هم در اونها بالا باشه…
احساس نالایقی داشتم>>( آدمای که یه لول از نظر شغلی از من بالاتر بودن رو ارزشمندتر از خودم میدیدم)== با خودم میگفتم این آدم رو نباید از دست بدم و میچسبیدم به دستان خدا (یعنی همان شرک )
این سیکل معیوب بارها بارها تکرار شد و پس گردنی که چه عرض کنم با کله هم میرفتم تو باقالی ها اما دست بردار نبودم که…
این روزها هم که نگم چقدر از چپ و راست ترس از شرایط اقتصادی و بالارفتن قیمتها تو پوست و خون و گوشت آدمها فرو رفته و تو هر محیطی قرار میگیرم چنین ترسی حاکمه… گاهی باخودم میگم بیام پولم رو فلان چیز بخرم که گرون بشه و … بعدا نمیتونی بخری ولی همونجا میگم استپ اگر باور داری که خداوند هست که رزق رو میده پس از روی ترس کمبود نخر چون وقتی آرامش نداری و تصمیمی بگیری بقول استاد اون حرفا رو شیطان بهت میگه.
امید است که با این منطقها و ساختن باور درست بتونم ریشه این شرک رو بخشکانم و این لطف خداوند رو ممنونم و همچنین از استاد و خانم شایسته که این فایل رو گذاشتین تا من بشینم و باگ ذهنم رو پیدا کنم و رفعش کنم.
متشکرم
سلام به همگی و ممنون از شما برای آپدیت و خون تازهای که به فایلهای قدیمی تر تزریق میکنید.
راستش رو بگم باید ازعان کنم که با اینکه گاهی حواسم هست اما گاهی دیگه میبینم نه به شکل مخفی (شرک خفی) که شرک های عیان برام شکل میگیره و غافل میشم از اینکه دارم شرک میورزم.
مثلا الان به حالت تعلیق در اومدن وضعیت موجود در ایران، اینکه ای بابا روی کار من تاثیر میذاره که… ای بابا بی پول نشم… ای بابا بی کار نشم یهو…
میبینم کاملا به عوامل بیرونی دارم قدرت میدم
به نظر دیگران راجع به خودم به عنوان بازیگر (که منفعل نباشم در شرایط اجتماعی و حمایت کنم و اینها)
به اینکه فلان کاره اگه کنسل شه من چیکار باید بکنم الان؟
اگه فلانی و فلانی بدهی هاشونو بهم ندن چی؟
اگه کار بهم پیشنهاد ندن چی؟
میبینم خدا رو گم کردم وسط همه این عوامل بیرونی… خودمو گم کردم یعنی
و راستش دلیلش اینه که تمرکزم به هم ریخته… انگار که زمین خورده باشم… باید پاشم خودمو بتکونم و ادامه بدم…
مهمترین قدمی که میخوام بردارم اینه که تکاملی خودمو از این وضعیت بیرون بکشم و اروم اروم برگردم روی مدار درست… این فایلها رو بارها بشنوم که دوباره یادم بیاد که خدا خدا خدا و فقط خود خود خدا همه چیزه…
و مرور کنم قوانین بدون تغییرش رو…
کنترل ورودی
کنترل ورودی
کنترل ورودی
ولاغیر
الهامات رو گم کردم… نمیشونم چون اصلا جایی برای شنیدنشون نذاشتم از بس شلوغ کردم گوش و چشمامو…
پیش به سوی مدارهای توحیدی
به کمک خدای عزیز
قدردان انرژی ای هستم که میذارید..
چقدر احساس بهتری داشت دیدن تصاویر جدیدی که تدوین کردید
تماشای این تصویرای قدیمی مطابق صحبتی که میشه ارزش و تاثیر فایل رو دو چندان میکنه…
در پناه امن او
غرق در سلامتی و ثروت و آرامش و آگاهی باشیم
به نام خداوند روزی ده رهنما
سلام استاد عزیزم
چیزایی یا افرادی که بهشون قدرت دادم:
– قدرت رو دادم به افکار و باورهای پوسیده و منفیم و فک میکنم چیزایی که توی سرم میچرخه خدای من هستند و اون ها راهنمای راستین من هستند در صورتی که خداوند هست که من رو راهنمایی و هدایت میکنه به مسیرهای درست و بی نظیر و خداوند هست که به قلب من وحی میکنه به من میگه که باید چیکار کنم و چیکار نکنم.
– کسب و کارم و رتبه ای که داره فک میکنم هرچقدر توی جایگاه بهتری قرار بگیره قرار هست روزی بیشتری نصیبم بشه و این شرک هست که منبع روزی رو چیزی جزء خداوند بدونم.
– شخصی که مقداری پول ازم برده و نتونستم ازش پس بگیرم چون فکر میکنم بهم ظلم کرده و حقم رو خورده و زندگیم رو تحت تاثیر قرار داده و اگر پول رو بهم برمیگردوند اوضاع و شرایط بهتری داشتم و میتونستم بهتر زندگی کنم در صورتی که منبع ثروت تنها قدرتی که میتونه زندگی من رو تحت تاثیر قرار بده خداوند هست اونم با باورهای خودم اینکارو انجام میده نه هیچ نیرو و شخص بیرونی نه هیچ کس دیگه ای.
– همسرم که حال خوبم رو متاثر از ارتباطم با اون میدونم و وقتایی که بینمون شکرآب میشد میریختم بهم و احساس بدی رو تجربه میکردم و تمرکزم از بین میرفت ولی غافل ازینکه منبع احساس خوب و حال خوب خداوند هست و کسی که همونطور که خودش گفته به قلبم آرامش میده خودشه.
– قدرت رو دادم به یه محل یادگیری که اونجا مراجعه دارم و فک میکنم که اونجا هست که داره من رو شفا میده و کمکم میکنه در صورتی که منبع شفا و سلامتی خداوند هست و اون هست که با باورهای درست در مورد سلامتی به سلامتی من برکت میده.
– قدرت رو دادم به بچه های همسایه ها بخاطر اینکه فک میکنم آرامش رو ازم گرفتن و زندگیمو مختل کردن یا به همسایه هام که فک میکنم که از روی لج باهام بدرفتاری میکنن و فک میکنم قدرتی دارن برای تغییر شرایط زندگی من در صورتی که کسی که میتونه من به یک خونه دنج و عالی پُر از آرامش خداوند هست و به قطع یقین برای من یه خونه با همین مشخصات کنار گذاشته و وارد زندگیم میکنه.
– قدرت به صاحبین کسب و کارهای دیگه و فک میکنم که اون میتونن روی شرایط کسب و کار من تاثیر بذارن و با رقابت من رو کنار بذارن در صورتی که من با باورهای درست و ایمان و توکل برخداوند میتونم از روش های بیشماری به ثروت و توانمندی توی حوزه مالی دست پیدا کنم و بهترین شرایط رو برای خودم خلق کنم.
– قدرت رو دادم قضات و فک میکنم که اون ها با کلک با حیله گری زندگی من رو تحت تاثیر قرار دادن و من رو متضرر کردن و آسیب بهم زدن در صورتی که قدرت در دستان خداوند هست و من باید از مسیر درست پیش برم تا اتفاقات خوب برام بیوفته و اون مسیر درست چیزی نیست جزء احساس خوب اتفاقات خوب.
– قدرت رو دادم به پول چون تا زمانی هست حالم خوبه ولی زمانی که نیست استرس و نگرانی و حس غم دارم در صورتی که پول خود خداست و خدا خود پوله و من باید به حتی ذره ذره پولی که دارم عشق بدم و دوسش داشته باشم و منبع حس و حال خوب رو فقط توی وجود خودم جستجو کنم که اون هم خداوند هست و بس و زندگیم رو کاملا تسلیم خودش بکنم و روی خودم کار کنم کار به نتایج نداشته باشم نتایج با احساس خوب و باورهای درست رقم میخوره.
– قدرت رو دادم به صاحبخونه چون فک میکنم که من رو تحت فشار قرار خواهد داد و اذیتم خواهد کرد چون قیافه زمخت درهم کشیده و ناراحتی داره و حتما یه روزی با درخواست های غیرمنطقی اذیتم خواهد کرد در صورتی که پناه و پناگاه من خداوند هست و اون خودش من رو به یک خونه بسیار بهتر از اینی که هستم هدایت میکنه و من سپاسگزارم همین خونه که دارم الان هم هستم.
– قدرت رو دادم مدیر فنی کارم و فک میکنم اگر اون نبود یا نباشه من کارم لنگ میمونه و فقط اون هست که میتونه کار من رو با این کیفیت که دارم انجام بده در صورتی که اون دستی از دستان خداوند هست و خداوند بهتر از این رو هم داره و میتونه سر راه من بذاره و خواهد گذاشت اگر بخواهم.
– قدرت رو دادم به گوگل چون فک میکنم که میتونه روی کسب و کار من تاثیر منفی یا مثبت بذاره در صورتی که این باورهای من هست که میتونه روی همین گوگل تاثیر بذاره و همچی در دستان خداوند هست و خداوند بالاتر از همه قوانین جاری در این جهان هستی حتی اون هایی که خیلی از افراد میگن نه این یه مورد فرق داره دقیقا همون مورد پایین تر از قدرت خداوند هست.
خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت که هر روز به من در این مسیر آگاهی تازه ای میدی و کمکم میکنی تا رشد کنم.
همه چیز از توحید عملی جادویی شروع شد. آره، زندگی من از همونجا کلید خورد. استاد راستش رو بخوای، خدا رو درست و حسابی نمیشناختم. از خودش هدایت خواستم و با خودم عهد کردم: «انقدر این فایلهای توحیدی رو گوش میکنم و نتبرداری میکنم که بره تو پوستم، گوشتم، استخونم… که بفهمم تو این دنیا هیچ چیزی جز «رب »نمیتونه منو خوشبخت کنه.»
سالها بود که فقط «من» بودم. همهاش این تو سرم بود: «من باید مسائل رو حل کنم»، «من باید به دانش برسم»، «من باید تمرین آینه و تحسین رو شروع کنم.» همهاش این جمله: «خودم میتونم، خودم میتونم!» شاید ظاهراً نشون میداد آدم مسئولیتپذیری هستم، ولی تو دلم خدایی نبود که بخوام ازش کمک بخوام!! جواب سؤالهام رو از همه عالم و آدم میپرسیدم
جز خدا! همه رو عالم و آگاه میدونستم، الا خدا رو.
و اینم بگم قبل از اینکه با قانون جذب آشنا بشم سالها دنبال خدا میگشتم، ولی کاملاً برعکس قانون خدا! چرا؟ چون فکر میکردم خدا فقط تو اشک و ناله و التماسهای من جاریه. سالهای سال، روزانه ساعتها گریه میکردم تا شاید دل خدا نرم بشه و زندگیم یه تکونی بخوره. ولی هر چی میگذشت، من ناراحتتر میشدم، چالشهای زندگیم بزرگتر میشد و دریغ از یه نعمت جدید که بیاد تو زندگیم.
بعدش که با قانون جذب آشنا شدم. این بار کلاً عوض شدم و میگفتم «آها! پس من اشتباه کردم. قانون اصلی اینه که من همه کاره زندگیام هستم، منم که باید بتونم. تنها کسی که میتونه زندگیم رو عوض کنه، خودمم!» و برای مدتها از خدا دور شدم و چسبیدم به خودم.
اتفاقی که افتاد این بود: تبدیل شدم به کسی که همه فوت و فن دنیا رو بلده، ولی توان عمل کردن به یه تمرین ساده رو هم نداره. این «منم منم» هایی که سالها بود در باور من جا خوش کرده بود، بخش بزرگی از مشرک بودن من بود و نزاشت یه مسیر درست و حسابی رو برم.
وتا اینکه کم کم تونستم خدا رو ببینم ،بشنوم،باهاش حرف بزنم و رفاقت کنم و….
خرداد ماه بود که خودمو سپردم به خدا. خواستههام رو شفاف کردم و شروع کردم به عمیقتر و بهتر کار کردن روی خودم. ارتباطم با خدا عالی شد. اما تنها یک هفته بعد، در 18 خرداد 1404، با چالشی روبهرو شدم که دردش تا مغز استخوانم رسید. تبدیل شدم به یه تیکه گوشت مچاله که حتی توان یه نفس راحت هم نداشت، نمیتونستم بدن تب کردم رو تا حموم ببرم. نمیتونستم به خودم نگاه کنم،از بس که حیم به خودم بد بود ،و از لحاظ روحی یه لبخند برام محال بود. دو روز گذشت و من نفهمیدم شب شد یا روز!!
با این حال، حتی تو همین دو روز جهنمی، خدا خیلی حواسش بهم بود. منو برد یه طبیعت ماوراطبیعی، بهترین آدمها رو سر راهم گذاشت؛ ازم پرستاری میکردن، استاد شاید باور کردنی نباشه ولی من به جایی هدایت شدم که لقمه آماده میکردن میذاشتن دهنم(طوری از جهان چک و لگد خورده بودم که توان اینو نداشتم به لقمه بگیرم!!). استاد خدا داشت با تمام قدرت به من روزی میداد، بهم امید میداد و کلام خودش رو از نجواهای ذهنم بالاتر برد. نشانه ی من ،مدام فایل «گندمت ریختم تا زرت دهم» بود،،و سریال «زندگی در بهشت» وعده ی زندگی در بهشتی بود که خدا بهم میداد و این دوتا نشانه مدام تکرار میشد.داخل پرانتز اینم بگم (چون قبل از این اتفاق به ظاهر بد،من در بهترین حالت ممکن بودم،با خدا ارتباط خوبی داشتم ،و از قانون به نحو احسنت استفاده میکردم ،،این قوت در قلبم بود چون در مسیر درست بودم و این اتفاق افتاد حتما خیریت هایی برای من داره که بزودی بر من پدیدار میشه )
و هر روز من تواناتر میشدم که فقط بتونم آسوده نفس بکشم،بتونم بخوابم،بتونم خودمو ببخشم،خودمو بپذیرم ،نگاهمو از بقیه بگیرم و خدا رو ببینم ،،
نور خدا از همه جا به من میتابید و من گرم و گرمتر شدم به این عشق، به این نیرو. از وابستگی به آدمها دور شدم…
قلبم محکم شد به عشق رب. استاد خدا جوری برام خدایی کرد که حالا اگه مسئلهای هم برام پیش بیاد، ذهنم به حرمت خودش قسم ، فقط و فقط از خدا کمک میخواد.ایده ای دیگه به ذهن من خطور نمیکنه ،،
و به لطف الله ی مهربانم ،به مدت هشت ماهه تقریبا هر روز فایلهای توحیدی رو میبینم،نت برداری میکنم،با تجربیات زندگیم تطبیق میدم و خداروشکر هزاران اتفاق عااالی رو در این مدت تجربه کردم که قبلاً حتی تصورشم نمیکردم ..
استاد الان که دارم این کامنت رو مینویسم این آهنگ روحانی هایده ی عزیز رو گوش میدم و به عشق خدا ،چشام خیسِ اشکه
هفت آسمان را بر درم و از هفت دریا بگذرم
ای شعلهی تابان من هم رهزنی هم رهبری
هم این سری هم آن سری ای نور بی پایان من
چون میروی بی من نرو ای جانِ جان بیتن مرو
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
ای هست تو پنهان شده در هستیِ پنهانهی من
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
ای هست تو پنهان شده در هستیِ پنهانهی من
چون میروی بی من نرو ای جان جان بیتن مرو
ای یار من ای یار من ای دلبر و دلدار من
ای محرم و غمخوار من ای دین و ای ایمان من
خوش میروی در جان من ای درد تو درمان من
چون میروی بی من مرو ای جان جان بیتن مرو
هفت آسمان را بر درم و از هفت دریا بگذرم
ای شعلهی تابان من هم ره زنی هم ره بری
هم این سری هم آن سری ای نور بی پایان من
چون میروی بی من نرو ای جان جان بیتن مرو
چون میروی بی من نرو ای جان جان بیتن مرو
سلام و درود خدمت انرژی مقدس خالق و فرمانروای کل کائنات ، یگانه خالق آفرین من ،،
تنها تنها تنها خالق زندگی خودم ، خودم افکارم باورهام و فرکانسم هستم ،،
خدای مهربانم صد هزار مرتبه شکرت که دوباره فرصتی بهم دادی تا بنویسم برای اول خودم و دوم دوستان عزیزم
سلام و درود به تک تک دوستان گل گلاب خودم
چقدر حس خوبیه بعد از مدتها دارم کامنت میزارم تو این سایت مقدس محبوب خداوند
بچه ها چقدر این حقیقت واضح و روشن توی زندگی ماها هست که داشته هامونو چون همیشه بودن ندیدیم
خیلی مهمه ها ، ببین تک تک ماها منو شما همیشه فقط داریم به نداشته هامون تمرکز میکنیم
اگه فلان چیزو داشتم
اگه فلان میشد
حالا ی حقیقت دیگه همیشه داره توی ذهن من گفته میشه همین لحظه دقیقاً همین الان بشین فکر کن دقیقاً داری چیزایی رو تجربه میکنی که درست چند وقت پیش داشتی آرزوشون میکردی الله اکبر
ینی امکان ندارن کشی بتونه ادعا کنه که نخواسته
نکته بعدی اینه که باید مدام داشته هامونو مرور کنیم
واقعاً خیلی مهمه شکرگذار داشته هامون باشیم
ینی همین حال به نحو احسنت دریابیم
صد در صد چیزی که داریم و استفاده کنیم و ازش لذت ببریم
این حس خودش دنیا حس خوب واسمون به ارمغان میاره
مثلاً چند وقت منتظر بودی وسیله نقلیه بخری
الان که خریدی بیشترین لذت و ازش ببر
یاد بیار وقتایی که میگفتی اگه ماشین داشتم فلان میکردم فلان جا میرفتم خوب برو دیگه
یا مثلاً اگه درآمدم آنقدر بشه فلان کارو میکردم
الان نگاه کن ببین چقدره .
بپرس از خودت
تعجب میکنی که چقدر از خواسته ها و آرزو های قابلیت الان داری زندگی شوند میکنی
امروز 26/11/1404 دقیقاً روز تولد چمه دارم اینو به یادگار مینویسم
خدای مهربانم صد هزار مرتبه شکرت که ظرف دریافتم از باران ثروت الهی ات را هزار برابر کردی
خدای مهربانم صد هزار مرتبه شکرت که فوج فوج انسان های شریف و ثروتمند خودت را سر راه من قرار میدهی تا به راحتی و عزتمندانه از من خرید میکنند
خدای مهربانم صد هزار مرتبه شکرت که پولی که از حسابم خارج شد هزار برابرش به حسابم برگشته
سلام اقای موسوی خداقوت
به نکته خیلی خیلی جالب اشاره کردین ،اینکه ما داشته هامونو نمیبینیم در صورتی که روزی ارزوی ما این بوده که این نعمت ها رو داشته باشیم ،این همه نعمت و فراوانی برامون بدیهی شده و حالا قدردان این داشته ها نیستیم
امروز صبح طبق معمول کامپیوتر رو روشن کردم و سریال زندگی در بهشت رو نگاه کنم ،موس رو گذاشتم گفتم خداوندا هدایتم کن انچه که باید ببینم
میدونین برام کدوم قسمت اومد ….؟؟؟ قسمت 180 سریال زندگی در بهشت
استاد تو تمپا بود ،از فروشگاه خرید کرده بودن ،اومدن داخل ماشین که به سمت خونه بیاد ،دوربین رو گذاشتن روبه روی خودش …
دقیقا در مورد همین موضوعی که نوشتین صحبت کردن
خیلی خیلی برام جالب و آموزنده بود
انگار بعد از این همه سال تازه داشتم چیزهای جدیدی می شنیدم
اومدم کامنت بخونم شما هم از این موضوع صحبت کردین
اگه فرصت کردین این قسمت از سریال رو ببینین …
برای من یه نشونه بود که خداوند هدایتم کرد
از خداوند میخواهم همیشه تو این مسیر ثابت قدم بمونم ، و همیشه توحیدی فکر کنم و توحیدی عمل کنم