توحید عملی | قسمت ۱۰

این متن خلاصه‌ای از فایل این قسمت می‌باشد، اما برای درک کامل و عمیق‌ترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.


آگاهی‌های این قسمت، عصاره‌ای ناب از توحید عملی و کلید رمزگشایی از دروازه‌های نعمت و ثروت بی‌پایان است. استاد عباس‌منش در این آموزش، پرده از قانونی برمی‌دارند که مرز باریک میان «سقوط به دره غرور» و «صعود به قله‌های موفقیت پایدار حاصل از تواضع در برابر خداوند» است.

درس بزرگ این فایل، مفهوم عمیق و تکان‌دهنده «وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی» است؛ یعنی تو نبودی که تیر انداختی، بلکه خداوند بود که انداخت.

این فایل به ما می‌آموزد که حتی اگر ماهرترین تیرانداز باشیم، حتی اگر سال‌ها تمرین کرده باشیم و تیر و کمان‌مان را به بهترین شکل آماده کرده باشیم، اصابت آن تیر به هدف و آن پیروزی نهایی، تنها و تنها کار خداست و در گرو هدایت خدا و پیروی ما از هدایت‌های خداوند است.

آموزه‌های این قسمت به ما یادآوری می‌کند که: دام بزرگ شیطان و نفس اماره دقیقاً در لحظه موفقیت پهن شده است و شیطان همواره از طریق غرور کاذب، ما را به‌راحتی گمراه می‌کند. استاد عباس‌منش به ما این کلید را می‌دهد که: همان لحظه‌ای که ذهن این نجوا را سر می‌دهد که «این من بودم که باهوش بودم، این هنر من بود، این استراتژی من بود»، بدانید شروع خروج از مسیر هدایت و مسیر نعمت‌هاست.

استاد با قاطعیت بیان می‌کنند که پذیرش این نجوا، آغاز بسته شدن درهای رحمت است. در مقابل، تواضع حقیقی در برابر خداوند، یعنی اعتراف دائمی به اینکه «خدایا من هیچم و هرچه هست تویی»، مجوزی است برای اینکه خداوند شما را بر دوش خود بنشاند و از هموارترین مسیر ممکن، به سلامت به مقصد برساند.

برای اینکه بتوانید این جنس از تواضع که نشانه احساس لیاقت بالاست را در خود نهادینه کنید، استفاده از آموزه‌های دوره احساس لیاقت بسیار راهگشا خواهد بود؛ زیرا تنها کسی می‌تواند در برابر خدا خاشع باشد که بنای خودارزشمندی خود را در اتصال به او بداند، نه در تأیید دیگران.

«سپردن اعتبار کارها به خداوند»، فرمول ریاضیِ آسان شدن مسیر زندگی است. استاد با اشاره به تجربیات عمیق شخصی، از دوران نوجوانی تا سرمایه‌گذاری‌های کلان و تصمیمات استراتژیک در کسب‌وکار، نشان می‌دهند که هرگاه انسان گمان کند که این خودش بوده که کارها را با این ظرافت انجام داده است، جریان هدایت را بر روی خود می‌بندد، تنها می‌ماند و باید با زور بازوی محدود و عقل محدودش فقط و فقط تقلا کند. اما هرگاه صادقانه بگوید «خدایا تو انجامش دادی. تو می‌دانی و من نمی‌دانم»، خداوند درهای هدایت را به قلب و ذهن او باز می‌کند و دسترسی او به ایده‌ها و راهکارهای نتیجه‌بخش را باز می‌کند.

این درس به ما می‌گوید که هدایت الهی، منتظرِ خالی شدن ظرف ما از «منم‌منم» کردن‌هاست. چه در یک بازی کامپیوتری ساده، چه در خرید یک ملک و چه در پیچیده‌ترین تحلیل‌های بازار بورس؛ عقل منطقی محدود است اما هوشمندی خداوند نامحدود. وقتی شما به‌جای تکیه بر تحلیل‌های تکنیکال و نظرات دیگران، به الهامی که در قلبتان جاری می‌شود اعتماد می‌کنید (حتی اگر غیرمنطقی به‌نظر برسد)، نتایجی را رقم می‌زنید که برای دیگران شبیه معجزه است.

این فایل به شما جُرأت می‌دهد تا روی شهود قلبی خود حساب کنید. شهود قلبی را برتر از هر استدلال منطقی ذهن بدانید و باور کنید که خداوند در هر لحظه آماده است تا دقیق‌ترین سیگنال‌ها را برای هدایت شما در مسیر ثروت، سلامتی و خوشبختی به قلب شما الهام کند. اما به شرطی که ادعای دانایی را کنار بگذارید و در برابر این نیرو که دید وسیعی به خواسته‌های شما دارد، متواضع باشید.

بخش دیگری از این فایل ارزشمند، به موضوع بسیار مهم «آزادی از بندِ تأیید مردم» می‌پردازد که ریشه در توحید عملی دارد. استاد توضیح می‌دهند که وقتی شما باور دارید خداوند منبع رزق، شهرت و اعتبار شماست، دیگر نگران نیستید که مردم درباره شما چه فکر می‌کنند، آیا شما را لایک می‌کنند یا نقد. این باور به شما قدرتی می‌دهد که حرف حق را بزنید و مسیر درست را بروید، حتی اگر تمام جامعه با شما مخالفت کنند.

کسی که روی خدا حساب کرده، باج نمی‌دهد، از تهدید نمی‌ترسد و برای خوشایند فالوور یا مشتری، اصولش را زیر پا نمی‌گذارد. جالب اینجاست که طبق قانون جهان، وقتی شما برای خدا کار می‌کنید و نه برای مردم، خداوند قلب‌های مردم را به سمت شما نرم و مشتاق می‌کند. این همان اوج احساس لیاقت توحیدی است. اگر می‌خواهید به چنان استحکام شخصیتی برسید که قضاوت‌های دیگران هیچ لرزه‌ای در وجودتان نیندازد و احساس خودارزشمندی‌تان را فقط به رابطه همیشگی خود با خداوند و هدایت‌های بی‌وقفه او گره بزنید، تمرینات و آگاهی‌های دوره احساس لیاقت مکمل بی‌نظیری برای درک عمیق‌تر این بخش از فایل خواهد بود.

در نهایت، پیام قدرتمند این آموزش این است: «همه خیرها از خداست و همه شرها از خودمان.» استاد تأکید می‌کنند که خداوند منبع مطلق نور و خیر است و اگر تاریکی یا مشکلی در زندگی ماست، به دلیل مقاومت‌ها و باورهای محدودکننده خود ماست که جلوی تابش این نور را گرفته‌ایم.


تمرین این قسمت:

در بخش نظرات همین صفحه، تجربیات خود را در موارد زیر بنویسید:

الف) در کدام لحظات زندگی‌تان فکر کردید خودتان همه‌کاره‌اید، به نتایج، دستاوردها یا حتی یک ایده کارا مغرور شدید، تواضع در برابر خداوند را فراموش کردید و اعتبار را به عقل انسانی خود دادید و کار خراب شد؟ چه ضربه‌هایی از ویژگی «منم منم کردن» و مغرور شدن خورده‌اید؟

ب) در مقابل این تفکر، کجاها دست‌هایتان را به نشانه تسلیم بالا بردید، اعتبار را به خدا دادید و دیدید که کارها به شکل معجزه‌آسایی «انجام شد»؟

  • کجاها خداوند درها را برایتان باز کرده و مسیر را برایتان هموار کرده است؟
  • کجاها خداوند در زمان مناسب دستان خودش را فرستاده و گره‌ها را از زندگی شما باز کرده است؟
  • کجاها خداوند بی‌دریغ به شما کمک کرده و مسائل‌تان را حل کرده به‌گونه‌ای که به مو رسیده اما پاره نشده است؟

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1227 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «لیلا توسلی» در این صفحه: 3
  1. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1048 روز

    10مین گام خوشبختی درکلاسهای خودشناسی وخداشناسی وانسان سازی توحیدی ردپاواثر لیلا جان بارهبریت الهی در2مین دوره ای که باکمک خداساخته ام.به نام توحیدعملی 10مین قسمت .

    به نام خدا ی خودم وسلام به خدای خودم.

    سلام وخداقوت به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی ام.

    بابایی سپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان وسلامتی خانواده ی سایت بهشتی ام.

    استادبه منه لیلاازبچگی وبه بقیه کارندارم گفتندماراخداخلق کرده روزی مادست خداس.به دنیاآمدیم یک روز هم ازدنیامیرویم.

    ولی چرا؟چگونه ؟ازکجا؟به چه دلیل؟به کجا؟برای چی ؟به این دنیاآمدیم .حالاحضورمن چیست؟ وخداچه شکلی هست؟ همش سوال؟ وبارها توکامنتهانوشتم که اصلا نمی دونستم من چه نقشی دارم وهنوزهم برام خیلی درک وفهم نشده ولی تومسیرافتادم به اندازه ی وُضع وتوانم دارم شب و روز میکوشم که رسالتم رادرک کنم واین روازگفته های شما درک وفهم کردم که نه مبدأ داریم نه مقصدولی بازمیگم خوب ازیکجایی شروع شده ولی حتمأ پایانی درکارنیست ومن اشتباه برداشت کردم واون مبدأ نورالهی ومسیرهم که لذت بردنه ، نه چیزی دیگروبدون مقصدهستیم واون مقصدبازهم همون نوربی انتهای الهی است.که بازگشت همه به سوی اوست وبه خانه ی اصل خودمون بازمیگردیم که اسمش هست درگذشت(ازدرگذشت)به خانه ی ابدی رسید.مبارک بادزندگی همیشگی تاابدهازنده باد.

    حالاتوی این مسیرگفتین احساس خوب =بااتفاقات.

    آرامش وشادی، توجه به نکات مثبت الخیروفی ماوقع.

    توی سختی‌ها سستی رو دریاب ان مع العسریسری.

    خاضع وخاشع دربرابرخداهیچی نمیدانم باشم.

    مدام به داشته هایم فکرکنم وخواسته هایم رابه نظرم بیاورم وازناخواسته هااعراض کنم.

    مدام شاکرخداباشم، به همه چیز، همه جا همه کس نگاهم خدایی باشدکه یعنی دراینهاهمه خداحضورداردولی هیچکدام ازاینهاخدانیست.

    بچه بودم ازمادرنازنین زحمت کشم که مدیرمسئول یک هنگ بزرگی به نام خانواده ی پرجمعیت رابه عهده داشت چون ازکودکی بین 3تابرادرازخودش بزرگترو2تابرادرازخودش کوچکترو3تاپسردایی هاو5تادخترداییهای خودش باهم زندگی سختی داشته اندمادرم نه مادرونه پدرداشته واون فامیلهاش مادرنداشتندولی خیلی جربزه داربودپس واقعامادرمن توی یک هنگ تربیت شده.

    من ازخواهربردارهام وپدرم هیچ وقت ازخداچیزی نشنیدم فقط ازمادرم که می پرسیدم خوب خدارومیخوام ببینم.میگفت ننه خدادیدنی نیست.

    وهمیشه مثالش این بودخداروندیدی به دلیل عقلت بسناس این جواب بودتمام خب من مگه عقل هم داشتم که خداروبشناسم حالاخدابرای من آدم بزرگی بودوگاهی گداری نوربود وفقط به اسم نوربود.بدون یک ذره فهم ودرک اصلا.

    وازدواج هم کردم وتاسالهاپیش حتی کسی هم که گله وشکایت داشت ازگرونی وترس مثلازلزله وسیل حالاهرچی یا توگودش نبودم میگفتم بزن لنگش کن یاواقعا میخواستم انقدر که گله دارند آبروی خداروبرای شکم وزندگیشون نبرندبالاخره مانون ونمک خداروخوردیم.حالاخدادرهرشکل ومدل بود.

    خب باخودم میگم مابی خدا هم که نبودیم به قول معروف خدانشناس نبودیم!!! ولی خدای سیستمی رو کسی به مانگفت واین راهم میگفتندهرکسی ، رو به قبرخودش میذارندخب چیزی دیگه هم که ترس و، وحشت ازمرگ وخلاصه قبروقیامت وجهنم بود.دیگه کل دنیاودین همین بودونمازوروزه وقرآن حجاب که هیچ درک وفهم نبودفقط تکرارهمین وانجام همین اعمال بوداگه کسی دیگه چیزی بهتری میدونست اطلاع نداشتم وندارم.

    وحتی شمامیگین توی دوره اطراف ببین شخصیتهای بادین وبی دین پولداروفقیرکیها هستند؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!من اصل به خودم اجازه نمیدم که بین مردم قضاوت کنم همین که شمارومیبینم ونتیجه های دوستان رو میبینم کافیه چون من که میدونستم خداهست ولی خداچی جوری وبرای چی هست رو نمیدونستم ؟؟؟¡¡وازاین که میگین اول سوره ی بقره میگه ایمان بیارخب درسته من ایمان به غیب دارم گفتم من 180درجه تمام اتهامات رو به گردن گرفتم فقط پاشنه آشیل من همین صبروقدمهای تکاملی منه وگازوترمزروبشناسم روبه پیش رفت هستم وبین الهامات ونجواهاروتشخیص بدم بقیه ی فرمایشات استادرو یک کم دارم درک میکنم وعمل میکنم.گاهی هم شک وتردیدهست ازسمت خودم به خودم هست وگرنه من هیچ شک وشبه هی به صحبتهای شماوخداندارم فقط این وسط یکی بایدمیومدکه خاطرات منویادآورم بشه ومن عمل کنم.

    من بارهاتوکامنتهاگفتم انگشت اتهام به هیچ کس ندارم. وحتما الان وقتش بوده که به این آگاهی ها دست پیداکنم بازهم جای شکرش باقیست حالاخانواده وکلیه ی کسانی راکه باهاشون ارتباط دارم خدارو چه گونه می‌شناسن خوددانند.

    باهمون خدای ناشناسی که داشتم باز هم خدایش زندگی رو تجربه کردیم حالا باسختی و سستی بود چون ازخدای سیستمی بی خبربودیم وگرنه یک خدایی توزندگیمون بودکه ازبچگی نیمه کاره به مامعرفی شده وعزیزدلم سرکاربودحقوق بگیرکه آرزوی خیلیهابود خانه دارشدیم ولی یکسره بنایی داشتیم.ویک ماشین پیکان خریدیم سال1385 زندگی خوبی داشتیم باهمون خدا.

    حالابه دلائلی خانه رو فروختیم حتمأ روی کسی برای دوبرابرکردنش حساب کردم که به ظاهر خانه ازدست رفت اتفاق بدی بود.خانه ای در4طبقه ونیم ولی60متری بود توسط پسردایی عزیزدلم خانه رو فروختیم ازپسردایی عزیزدلم پول یک ماشین پژو پارس گرفتیم قیمتش چندبودیادم نیست.وفکرکنم50میلیون هم پول نقدبه دستمان رسیدوهمیشه ناراضی بودم میگفتم این پسردایی عزیزدلم مارو، دربه در کردوانگشت نمای همه شده بودیم واون بنده ی خدا توی همون بُه، بُه ی پندمیک 15روبعدازفوت جوانش فوت کرد.

    وآخرین بارکه همین امسال بودفکرکنم برادرعزیزدلم گفت خب ببین این پسردایی چه طورشمارو ازخانه بی خانه کردوسریع گفتم نه اون بنده ی خدا میخواست برای هردوتامون خوب کنه پول ازماوساخت وسازبااوباشدکه نشدوبه ماپول هم دادحالابعدازچندوقت ماهمون پول رو گذاشتیم توی بسازوبفروش بادوست پسرم واونم دلچسب مانبودوپول روگرفتم بایک سیدبنگاه دارقدیمی که آشنایی بااین سیدداستان داره حدوا30سالپیش برامون100مترزمین خریدوتوکامنتهاگفتم باخواهرم شریک بودیم وهمسایه بغلی صاحب شدواون زمین هم جای بی کیفیت شهربودازدست رفت خداروشکرچون مالیاقتمون بیشترازاونجاهاهست.

    واین سیدبنگاه داروبعداز حدودا 19سال بعدپیداش کردم وبعدازمعرفی منوخواهرم را شناخت وگفت اگه خریدوفروشی داشتی به من اطلاع بده بنده ی خدا چندتاخریدوفروش برامون انجام دادوهمین واحدالان که پیش فروش هست بنده ی خدا تماس گرفت پول داری گفتم بله خودش برگه های امتیاز2تاواحدروآورددرب منزل به من تحویل دادورفتیم کارت کشیدن وهمین واحدهاروبه نامم زد وچندتا زمین دیگه برامون معامله کردویک زمین برامون فروخت که بازبه ارزدیجیتال دادیم که این هم به قول استادسکوی پرتاب شد.

    ویک پژوپارس داشتیم این واحدهاپول میخواست پژورو این هفته 85میلیون تومان فکرکنم فروختیم هفته ی بعدشد130میلیون تومان ودوتاواحدبودهمون روزاول که خریدیم به همون سیدگفتم اگه اقساطش رو نتونستم پرداخت کنم چکارکنم ؟! کلامم برمن حکم کرد.

    گفتیم یک واحدرومیفروشیم قسط اون یکی رومی دیم!!فکرکنم هر2ماه20میلیون تومان بودن برای هر واحد نتونستیم اقساط شوبرسونیم.عزیزدلم حقوقش فقط کرایه ی خونه خوردوخوراک وقسط وامهابودومابعدازفروش پارس دیگه قسط ندادیم وبا100میلیون تومان جریمه که یک واحدروفروختیم جریمه وقسط این واحدرو دادیم وبرای لوازم عروسی پسرم که به عقدبودهزینه کردیم این هم ازافکارمن بودکه خوبه آدم خانه داشته باشه برای عروسی بچش بفروشه چون پسربرادرم روگفتندهمچین کاری کرده خانه شو فروخته خرج عروسی بچه‌ها ش کرده.منم توذهنم نشست. وهمین شد.

    حالااین واحدروتابه الان به لطف پروردگارادامه داده ایم وبرای ساخت اون4طبقه همش بادست خالی و، وام بود.همونجاگفتم خدایاوقتی میخوای برای ماکاری بکنی نه به طلاهای من کارداشته باش نه من مسئول پول جورکردن بشم!!! دوست دارم هرکاری میخوام انجام بدم به راحتی وبدون استرس باشه .

    ودستت به جیب مانباشه.آره همینجوری به همون خدای قبلی گفتم.

    استادالان به قول شما99٪ازانسانهااصلاسیستمی بودن خداروخبرندارندنمیشه بگیم خدانشناسند آگاهی ودرکی ازسیستمی خداندارندولی خب مال وثروت وخانه وماشین ووووووودارندوبعضیهاهم چیزی به نام مال وثروت ندارندوهمون خدای درونشان حالاچی هست ؟!!!وکی هست؟؟!!!! نمیدونم ؟؟؟!!!!

    ولی نذری میدن به امامان دخیل میشن وقربانی میدن وزندگی رو میگذرونند. وبین خودشون وخداواسطه دارند خب اطلاع ندارندوآدم نمیتونه چیزی بگه که درک وفهم کنن.

    وماباهمون خدازندگی کردیم ولی خب به امامان هم دخیل میشدیم واونهاروبه امیدبراورده شدن حاجاتمون دخیل میشدیم وخداخودش میدونه ماکه قصدمون خیربوده نه شرویانه اینکه مشرک باشیم ازدیدگاه خودمون خیلی خوب توراه راست قدم برمیداشتیم.

    ولی الان بی نهایت دوستشون دارم وبه چشم یک دانشجووشاگردهای مکتب الهی خودشناسی وخداشناسی وانسان سازی دردانشگاه خدادرسهاشون رو پاس کردن وموردلطف ورحمت الهی خودشون رو معرفی کردندوتوی این دانشگاه باعالیترین مدرکهاقبول شدندمن هم به چشم بزرگترین استادومعلم بهشون افتخارمیکنم وسعی میکنم که درراه راست الهی قدم برداشتندمنم توی مسیرالهی قراربگیرم وباصبروتکامل قدم بردارم وهیچ واسطه ای ازشون نمیخوام که بین منوخداباشندولی راه درستی که پرازنعمت ازخدادریافت کردنداون الهامات روازخدامیخوام حق الهیم هست.

    خدایاشکرت که اون زمین رو ازدست دادیم برای ماخیراست.

    خدایاشکرت خانه ی 4طبقه رو فروختیم برای ماخیراست ازاون محله مهاجرت کردیم.

    خدایاشکرت که اون پارس رو برای واحدهامون فروختیم برامون خیراست چون ماشینه دیگه حادثه هم بی خبرمیاد.

    خدایاشکرت یک واحدروفروختیم جریمه هاواقساط اون واحدروپرداخت کردیم و یک مقدارشو لوازمهای بچه م روگرفتم وبه سلامتی رفت دنبال زندگیش حتمافروش اون واحدبرای ماخیراست والان میگم خدایااین واحدروتوبه ماهدیه کردی وتقریباواریزیهای آخرش هست وبعدهم اقساط وام مسکن شروع میشه والان هم مقداری قسط بانکی داره که مامیدیم ویک مقداریش لقمه ی بزرگی برای دهان ما هست که تاآخراسفند1404 بایدتسویه کنیم و میگم خدایاازاین اقیانوس به راحتی ردمون کن حالاشایداین مبلغ برای بعصیهاخنده دارباشه برای یک بازنشسته که بازهم کارمیکنه خدابایدلقمه، لقمه رو برامون بگیره تاپرداخت کنیم چگونه خودش میدونه وهنوزتوکاریهای خانه رابایدبرامون انجام بده چون واحدروخام تحویل میدن.

    خدایا راه نجاتش رو توبلدی ازاین آزمون هم به راحتی مارو سربلندبیرون بیارکه فقط شکرگذاری ولذت رو تجربه کنیم دلی، دلی کنان پیش بریم.

    حالا این به دست آوردنها وازدست دادن‌ها تاالان چی بوده واقعاتشخیص نمیدم ونمیدونم باخودم میگفتم خب کارخیرکردم ونتیجه دیدم وکارشرکردم نتیجه شو دیدم.

    چون حدواًهمون19سال پیش که 4طبقه رو فروختیم مادرم خانه ی مازندگی میکردیک طبقه که فقط پذیرایی وآشپزخونه ی خوبی داشت وحمام خانه ی خودمون میومدسرویس هم روپله هابودمیومدبالابه کمک نردها وداستان از این جاشروع شدهمین خواهربه ظاهرزرنگ قبل ازخودم یک زمین حدوا60یا70مترازپدرم ومادرم بود به من گفت نمیخوام این تیکه زمین رو داش بزرگه بخره چون اون تیکه زمین رو داداش کوچیکه گفت من ازهمتون میخرم ویادگاری نگه میدارم وبعدازچندسال فروخت خدایی الان هم همون زمین بهترین جای روستامون قرارگرفته ولی ماقدرشوندونستیم یعنی پول جورکردنش شایدسخت بودشایدهم ازبی عزت ونفس ام بودکه من نخریدم همه اینها رو میشه عامل شد.و خواهرقبل خودم گفت من زمین رو میخرم.

    حالاکل همسایه های اطرافمون زمیناشون رو دادن به یکنفرواین آقاخریدارزمین ماهم هست.وزمین ماپشت ساختمون این آقاقرارگرفته وفقط به درداین آقامیخوره ولی خواهرم لج کرده که نه مابه این آقازمین نمیدیم .خواهرم امضای اعضای خانواده رو گرفت بدون پرداخت مبلغ ولی داداش بزرگم گفته امضاء به شرط واریزی وجه نقدتاپارسال هم که یک واحدگلبهار باخواهرم شریک بودیم که به خواهرم فروختم نمیدانستم برادرم موقع فروش زمین پدریم درجاپولش رو از خواهرم گرفته. اینجابرای فروش آپارتمان برای گرفتن پول نقدپافشاری میکردم بعدداداشم گفت 40روگفته مهلت میخوام بهش مهلت بده خواهرین دیگه!!!!!

    گفتم نه یادته سالها پیش مثل خانه ی پدری امضابگیره وبفروشه بعدبه ماپول داد.

    برادرم گفت نه میخواستی امضانکنی من که همون سال پولم رانقدی ازش گرفتم بعدامضاء کردم.

    خب دادشم حق داشت دوست داش این زمین رو برداره که همین خواهرم همه رو سرسیخ کردکه نه زمین رو به داداش ندیم!!!!!!

    اصلاموندم وای الان حالاهمین داداش اینقدربراش عزیزشده چراچون که شوهرخواهرم فوت کرده بعدیکسال ونیم دخترجوان برادرم فوت کرده دیگه دلش خوشه که داداش وزنداداش داغ دارن منوبچه هام رو درک می‌کنند.

    وهیچ کدوم ازشمامارو درک نمیکنین.

    خانم هرکاری دوست داره انجام بده هرحرفی علیه هرکی دوست داره بزنه وهمه تاییدش کنن وتمام عملی که انجام داده داره نتیجه هاشومیبینه منم باهاش توی منجلاب غرورودروغ گفتنهاش داشتم غرق میشدم که به لطف آلله نجات پیداکردم نمازمیخونه روزه میگیره نذرونیازبه مستمندان کمک میکنه وتهمت هم میزنه بازهم خداروشکرفقط سلام علیک داریم ودوستشم دارم خواهرمه.

    حالااززمان فروش دورنشیم به محض اینکه امضاهاروگرفت رفت زمین رودادبه همون آقایی که میگفت دوست ندارم داداش زمین روبرداره بده به این آقا حالاخانم باهمکاری مادرم رفته زمینوبازمینی دیگرباقیمت چندبرابربا همین آقا معامله کرده وبعدپول خواهرها وبرادرکوچکترمون روجورکرده داده وقتی که من فهمیدم عصبانی شدم غوغاکردم مادرم پدرخدابیامرزم روخیلی ازاول نفرین ولعن میفرستادومنم به مُرده هاش به خصوص برادرش که بچه نداشت فوت کرده بودومادرم خیلی دوستش داش لعن کردم وناراحت شد که به بچه ها گفت ننه به دایی کوچکت زنگ بزن بیادفکرکرد، داداش کوچکم که 2تاقبل منه بیاد من میترسم وقتی برادرم اومدجریان فروش همدستی زمین روگفتم وفحش ولعن به پدرم رو هم گفتم برادرم هم شروع کردکه مادرخطاهای خودتوبه پدرم ربط نده والی آخربعدهم مادرم بازاثاث کشی کردبه خانه ی همین خواهرم چون قبلا هم توی یک خانه زندگی مشترک داشتندوبرگشت به همان خانه باقهرودلخوری.

    وبافروش خانه ذهنم افکار منفی ارسال می کنه میگه چون صداتوبرای مادرت بردی بالامادرت ازخانه رفت خب خانه هم ازدستت رفت نمیدونم واگه این فکر رو بکنم انرژی رابه عوامل بیرون دادم فقط میگم الخیروفی ماوقع اون خونه رفت خداماروبه محله ی عالی بافرکانسهای فوق العاده بالاهمنشین کرده جایی که بچگی ازروستابااتوبوس میامدیم شهرآرزومون بوداینجاباشیم ولی اتوبس ازمبدا که روستابودبه مقصدمیدان توحیدوبعدهم میدان شهداوبالعکس برمیگشت توقف فقط برای سوار، وپیاده کردن مسافربودولی الان ساعتهامیرم پیاده روی یا کنارحاشیه ی همین بلواروکیل آباد میشینم فایل گوش میدم واشک میریزم ازاین محل خوش آب و هوا، وگاهی هم شده برای اون پسردایی عزیزدلم که خانه رو، به عنوان بنگاه دار فروخت که بسازوبفروش کنه خدایابهش ازقصرهای بهشتی هدیه کن بااجدادواولادش بهره ببره انشاءالله.

    حالاتوی این کامنت گوشه ای ازاتفاقات زندگی رو اشاره کردم نمیدونم کی وکجااعتبارکارهارو به خودم دادم!!؟؟؟ کجاهابه خداواگذارکردم ؟؟موندم نمیدونم!!!!؟؟؟؟

    وفکرنکنم اعتبارکارهاروبه خودم دادم فقط میدونم ازوجوداین خداچیزی نشنیده بودم ولی الان برام خیلی قابل پذیره که خدارب خب ربه خلقت واختیارداروروزی رسان منه خب درسته وشک وشبه ای ندارم من گفتم پاشنه آشیل من صبروتکامل ویادگیری هرچیزی ازاعماق وجودم باشه آروم میشم وگرنه بازاسترس میادتوهیچی بلدنیستی تومشرکی والی آخر.

    وگرنه هیچ مشکلی باخداندارم فقط بایدخودم رو قبول کنم که من میتوانم فقط اون رسالتم رو بشناسم.

    والان که باخدای سیستمی دارم آشنامی شم کافیه.

    خدادرقرآن فرمودندخداشماروکافی هست همین یک جمله رو، انشاءالله به رهبریت الهی درک وفهم کنم وعمل کنم نتیجه ش که خارق‌العاده س تمام.

    درخانه اگرکس هست همین یک حرف بس است.

    توی محله ی قدیمی که خانه داشتیم یکی ازدوستانم سنش بالابود که دخترش هم سن من بودمیگفت واقعالیلاحیف توبااین دوستهاودروهمسایه ها توبایدیکجایی باشی اطرافیانت مثل خودت باشن وخیلی هم زرنگی یعنی کل محله میگفتندلیلا چقدرزرنگه !!!؟؟؟؟ولی من میگفتم نه شمافکرمیکنین من زرنگم اونهایک کارهایی میکردندبرای پول به دست بیارن ولی من هیچ تلاشی نمیکردم فقط سعی میکردم والان هم همون اخلاق رو دارم تاکاری رو انجام ندادم ونتیجه به دستم نیست باکسی حرفی نزنم حتی یک کارکوچک مثلارفتن به کوه ودشت برای جمع آوری سبزی کوهی که یک کارطبیعی وساده ای است ولی نمیگفتم تاکارهای بزرگترالانم هم ادامه دارد باوجوداینکه کسی رو دیگه نمیبینم.

    الان اونقدرباخانواده ام بیگانه شدم فکرکنم اینطور که شنیدیم و قضاوت نمیکنم چون پسرم ازدوستش شنیده همین خواهرقبل خودم بادخترخواهربزرگم بادوستمون میخواستن برای اربعین برن کربلا درهمین حدولی نه باخانواده ام زیاددرارتباطم نه تماس میگیرم اگه هم تماسی باشه ازطرف من هست که صله رحم بجابیارم والان که فقط ازشخص دورترشنیدیم خواهرم رفته کربلابه هیچکس زنگ نزدم که سوالی پرسیده نشود.خدایاشکرت که ازهیچهاوپوچهای اطرافم بیخبرم که ازاصل وجودم باخبرباشم ولی گاهی به دلم میادباکارهاشون وهمین که ذهنم واردمیشه قلبم میگه دیگه کارخداس این جداییهااحساست رو خوب نگه دار.

    حالااتفاقی جالبی که رخ داده چندروزی هست بچه ها پول کارهاشون توی حسابهاشون واریزشده ومیگن پول نقددارندوانشاءالله چندوقت دیگه پرنسسمون چشم به جهان بازمیکنه به حول قوه ی الهی انشاءالله .

    تصمیم گرفتن کادوتهیه کنندازبس که بچه ها خوشحالن که برادرکوچکترشون داره پدرمیشه اونم برای اولین باریک پرنسس داره واردخونه ی مامیشه یک قطعه ی طلاتهیه کنندباخریدسکه موافق نبودندگفتندسریع می فروشند.یک چیزی یادگاری گفتندالنگو خوبه گفتم النگوکوچک میشه تعویض می‌کنند. رفتم طلاسازی سوال کردم توضیح داد12٪ساخت میگیرم بدون هیچ درصدفروش چون مستقیم به خودم سفارش دادین.

    اومدم برابچه هاگفتم طلاسازاینطورگفته حالابیان بریم اسمشوسفارش بدیم.پسردومم خیلی رفت بازاروبرگشت که یک هدیه تهیه کنه آخرش نشدگفتم نوه عمم زرگری داره باشه تماس بگیرم پسرم گفت نه هرجارفتی خوبه فامیل وبیگانه نداره گفتم باشه اسم بچه رو عروسم گفت ولی 100٪اوکی نبودپسردومم میگفت اسم خدا، الله،عشق یک چیزی باشه منم تودفترشکرکذاری یاکامنتهام مینویسم ملکه یاپرنسسس.دیروز، راهی زرگری شدم قبل از لباس پوشیدن نظرم فلان مقصدبودلحظه پوشیدن لباس بامشورت بچه‌ها گفتندنه همین نزدیک محل زندگی خودمون زرگری داره برو هواگرمه راه دورنرو.

    تصمیم گرفتیم ازبی درکجایی اسم بنویسیمin good. We trust اگه درست نوشته باشم؟ازحیاط که رفتم بیرون به نوه ی عمه جانم تماس گرفتم سوال پرسیدم که این حرفهایی که زرگرهابا٪میگن یعنی چه؟؟؟!!!

    دقیق برام همه چی رو واضح توضیح دادوگفت استانداروکدفلان رو هم پشت طلاحک کنند گفتم من نمیدونم ولی آدرس بده بیام جای خودت گفت دختردایی هواگرم شماازخانه تماس بگیرین اسم تون روسفارش بدین براتون میسازم یابیاین سفارش رو ببرین یابعدایک کاری میکنیم که طلابه دست تون برسه گفتم نه من ازاین قرطی بازیهاخوشم نمیادمن حضوری بایدبیام وفیزیکی اون نمونه رو لمس کنم بعدبه دلم مینشینه بلاخره ازساعت 10:10:10دقیقه راه افتادم رسیدم متروبه پسردومی پیام دادم که اگه دوست دارین پرنسس یاملکه سفارش بدم دوتابرادرهامشورت کردندکه آره پرنسس عالیه.

    پسربزرگم میگفت مامان ببین ازخونه رفتی بیرون خداهدایتت کردجایی که بایدمیرفتی واسمشم بهت الهام شدگفتم مادرجان من که چندروزه میگم برم جای نوه ی عمه جانم داداشت یکسره به زرگریهاراه میره ومن توی کامنتهام ودفترشکرگذاری هم ازاین اسم یا صفت هرچی که هست بزرگه یادمیکنم پسرم باتعجب گفت وا مامان شماتاکجافکرش رو کردی؟؟؟!!! پس چراازمامیپرسی؟؟!! گفتم فکرمیکنم شماحالایی هستین بهترمیدونین خندیدگفت بروهمون کاری که دلت میخواد رو انجام بده عالیه.

    خب واقعا یک پرنسس به تمام معناس برامون حالاسر4تاپسر این اولین پرنسس داره توی بهشتمون نزول میکنه قدم خیرخانم خوش اومدی خخخخخخخخخخخ.

    رفتم بامترووبقیه ی راه روپیاده روی کردم وبالعکس اززرگری تامتروپیاده روی کردم.

    به زرگری مراجعه کردم سفارش دادم نمونه نشون داداسمهای لاتین شکسته نمیدونم اسمشوچی میگن نمیتونم براتون تلفظ کنم توی ایتابراپسرم فرستادوباهم مشورت کردیم ونوه ی عمه جانم نظرنهایی رو داد.کارت کشیدم وآبسردمیخواستم ازمارکت تهیه کردند نوشجان کردم وبرگشتم . وبه امید روزی که به سلامتی به دنیابیادوبرنامه های بعد رااجراکنیم این قله که تهیه ی هدیه هامون بود روفتح کردیم به توفیق ورهبریت الهی‌ خدایاشکرت.

    وتوی راه بااحساس عالی فقط فایل گوش میکردم تاخانه ساعت13:13:13رسیدم ولی باانرژی عالی.

    ویک لباسی هم قبل ازعیدداده بودم خیاط برام اندازه کنه روزهای قبل رفتم گرفتم اینم یک پرونده ی بازذهنم روباتوکل به خدابستم و4تاپرونده ی بازدیگردارم انشاءالله این پرونده‌ها هم انجام بشه باتوکل به خداذهنم آرامتربشه خدایامتشکرم.

    امید آنرادارم ردپاهام عمیق باشه ودلنوشته هام نتیجه های عالی از درس کلاسهاباشه آمین عاشقتونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1048 روز

    به نام خداکه هم خالقمه،هم عاشقمه،سلام به استادعزیزم سیدحسین عباسمنش(باباابراهیم)ومریم جون ،وسلام و خداقوت وقبولی طاعات وعباداتون دربیت الله اقیانوسی استادگلم، خدایاصاحب این اقیانوس تویی ،مدیرتویی، معلم وشاگردهم تویی، خدایابرای خودم وداداش هاوخواهرجونای سایت وباباومامان سایت آرزوی احساس عالی دارم، آبجی گلم سعیده ی عزیزکامنت توحیدی الان راخواندم وکامنت22بهمن1402راهم خواندم وکل کامنتهای اون صفحه راخواندم تمام وجودم کیف شد.وشفای بچه های خواهرای دیگه کامنت گذاشته بودن روبهشون تبریک میگم،ونزدیک گلدنتایم که به نام نفس صبح خدانامیده است، توی تنهایی درغارحرایی که شمانامیده ای وبه قول من توی اقیانوس بی کران سوارکشتی بودم وباناخدای کشتی باباخداآنقدرحال کردم واشک ریختم واین احساس توحیدی راباتلاوت قرآن وخواندن نمازصبح وطلوع زیبای خورشید وصل کردم، خدایا خودت شاهدی که مکان،افراد،موقعیت‌ها، شرایط، وحتی خواهرانم به خصوص خواهر قبل از خودم که بی نهایت به هم وابسته ونزدیک بودیم به سلامتی اوهم اززندگیم حذف شد!حالالیلا مونده باخداکه همه کسمه، زندگیمه ،نفسمه وبااقیانوس بی کران،علم وآگاهی توحیدی استادگلم، زندگی میکنم ،باقلبی آرام وسرشارازانرژی مثبت هستم.چندروزپیش برای مراسم فاتحه همسایه ی چندسال پیش رفتم .ازرفتاروبه قول استاد ازعمل کردم یکی ازهمسایه هاکه آمادگی دریافت داشت.. از توی صحبتهام کلمه مقدس استادروشنید. پرسیدکلاس یادوره میری؟لبخندملیحی زدم ،گفتم :نه!سریع سرته حرفاروجمع کردم !.روزبعدبرای ناهاراون مرحوم رفتیم توی مسیر دوستم گفت:دیشب که شمارفتی به فاطمه خانم(صاحب خانه که میزبان بود)گفتم:صحبتهای لیلاخانم دلنشین بود. اینگاریک استاددانشگاه صحبت میکرد.

    وباخودم خیلی فکرکردم که بایدازلیلاخانم بپرسم منم به هرجلسه ای که میری معرفی کن ،فردادرمسیررستوران که نزدیک محله ی قدیمی من بود.پیاده میرفتیم برای صرف ناهارشروع کردبه صحبت کردن ویک دوست دیگمون کنارمون بود. من پرسیدم واقعادوست دااااارررییییی. گفت:آره جدی دارم حرف میزنم، اول،شماره ندادم ببینم چند چنده، گفتم؛شماره موازفاطمه خانم میتونی بگیری، بعدازچندروزپیام داد من خانم (x)هستم میتونم تماس بگیرم؟وبلاخره تماس گرفتن وگفتم یکجای خلوت باش کسی متوجه حرفهامون نشه!بله ازاینجاشروع کردم که 4ساله خدادست منوگرفته ویک شاه کلید که قبلا همراهم کرده بود گم کردم والان بهم برگردونده وتوی مصیربرگشت به خدادارم حال میکنم، اگه میخوای شوهرت بچه هاو….خوب باشن اولین قدم توی این مصیربرداشتن انگشت اتهام ازروی دیکران است، واین قدم رابرای خودم مثال زدم که منم هنوززیرخط صفرم ،…وحالا بااین ارزش گزاری کردن مصیرتوحیدی ،معرفی استادگلم وسایت روگفتم ،وراجع به این موضوع برای دلسوزی به عزیزترین کست نگو، حتی به فاطمه خانم که عصرانه میزبان مابود.چونکه شمابرای اولین باراین حرفهاروشنیدی!ولی فاطمه خانم که دوست صمیمی منوتواست، هم رودرو،وهم تلفنی باهم تماس داشتیم.نه برای دوره هابرای احوالپرسی که همیشه گله وشکایت اززمین وزمان داشته پس لطفاسکوت کن فقط ازدخترخانم تون مهلاجان کمک بگیرواردسایت شو ثبت نام والی آخر……حدود3روزبعدپیام دادم که اگرسوالی دراین رابطه داری مدیونی نپرسی من حاضرم برای دوستانی که درمصیربرگشت به اصل وجودالهی هستند خدمت کنم. بنده خداگفت:گوشی ندارم شروع کنم. براش آرزوی موفقیت وخریدن گوش کردم وتشویق کردم که تولیاقت گوشی خوب وهندزفری روداری چون دوباره متولدشدی و……پیام داداون شورونشاطی که توی صورت ونگاه، وجودشمادیدم منم میخوام این راه رابیام. انشاالله وبعدازماه محرم عروسی پسرشونه امیدوارم بتونه گوشی وهندزفری خوب تهیه کنه ارزششوداره ،اینم خاطره من توی ماه تیر بود. ازوجودخدادردرون من که پرازخیروبرکت است.ورنگ خدارودرخودم حس کردم.ناگفته نماندکه بنده توی همان محله بیشتراز10سال قاری قرآن بودم!وتمام وجودم استرس بود!برای کل خانواده ی بی نظیرم که ازسرتاسردنیاتشکیل شده آرزوی موفقیت ،آرامش ،شادی،سلامتی وثروتمندی دارم. برم که اذان مغرب شدخدانگهدارهمه ی شمادرآغوش خدا،توی اقیانوس بی کران وغارحرای سایت ارام باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1048 روز

    به نام خداکه هم خالقمه،هم عاشقمه،سلام به استادعزیزم سیدحسین عباسمنش(باباابراهیم)ومریم جون ،وسلام و خداقوت وقبولی طاعات وعباداتون دربیت الله اقیانوسی استادگلم، خدایاصاحب این اقیانوس تویی ،مدیرتویی، معلم وشاگردهم تویی، خدایابرای خودم وداداش هاوخواهرجونای سایت وباباومامان سایت آرزوی احساس عالی دارم، آبجی گلم سعیده ی عزیزکامنت توحیدی الان راخواندم وکامنت22بهمن1402راهم خواندم وکل کامنتهای اون صفحه راخواندم تمام وجودم کیف شد.وشفای بچه های خواهرای دیگه کامنت گذاشته بودن روبهشون تبریک میگم،ونزدیک گلدنتایم که به نام نفس صبح خدانامیده است، توی تنهایی درغارحرایی که شمانامیده ای وبه قول من توی اقیانوس بی کران سوارکشتی بودم وباناخدای کشتی باباخداآنقدرحال کردم واشک ریختم واین احساس توحیدی راباتلاوت قرآن وخواندن نمازصبح وطلوع زیبای خورشید وصل کردم، خدایا خودت شاهدی که مکان،افراد،موقعیت‌ها، شرایط، وحتی خواهرانم به خصوص خواهر قبل از خودم که بی نهایت به هم وابسته ونزدیک بودیم به سلامتی اوهم اززندگیم حذف شد!حالالیلا مونده باخداکه همه کسمه، زندگیمه ،نفسمه وبااقیانوس بی کران،علم وآگاهی توحیدی استادگلم، زندگی میکنم ،باقلبی آرام وسرشارازانرژی مثبت هستم.چندروزپیش برای مراسم فاتحه همسایه ی چندسال پیش رفتم .ازرفتاروبه قول استاد ازعمل کردم یکی ازهمسایه هاکه آمادگی دریافت داشت.. از توی صحبتهام کلمه مقدس استادروشنید. پرسیدکلاس یادوره میری؟لبخندملیحی زدم ،گفتم :نه!سریع سرته حرفاروجمع کردم !.روزبعدبرای ناهاراون مرحوم رفتیم توی مسیر دوستم گفت:دیشب که شمارفتی به فاطمه خانم(صاحب خانه که میزبان بود)گفتم:صحبتهای لیلاخانم دلنشین بود. اینگاریک استاددانشگاه صحبت میکرد.

    وباخودم خیلی فکرکردم که بایدازلیلاخانم بپرسم منم به هرجلسه ای که میری معرفی کن ،فردادرمسیررستوران که نزدیک محله ی قدیمی من بود.پیاده میرفتیم برای صرف ناهارشروع کردبه صحبت کردن ویک دوست دیگمون کنارمون بود. من پرسیدم واقعادوست دااااارررییییی. گفت:آره جدی دارم حرف میزنم، اول،شماره ندادم ببینم چند چنده، گفتم؛شماره موازفاطمه خانم میتونی بگیری، بعدازچندروزپیام داد من خانم (x)هستم میتونم تماس بگیرم؟وبلاخره تماس گرفتن وگفتم یکجای خلوت باش کسی متوجه حرفهامون نشه!بله ازاینجاشروع کردم که 4ساله خدادست منوگرفته ویک شاه کلید که قبلا همراهم کرده بود گم کردم والان بهم برگردونده وتوی مصیربرگشت به خدادارم حال میکنم، اگه میخوای شوهرت بچه هاو….خوب باشن اولین قدم توی این مصیربرداشتن انگشت اتهام ازروی دیکران است، واین قدم رابرای خودم مثال زدم که منم هنوززیرخط صفرم ،…وحالا بااین ارزش گزاری کردن مصیرتوحیدی ،معرفی استادگلم وسایت روگفتمراجع به این موضوع برای دلسوزی به عزیزترین کست نگو، حتی به فاطمه خانم که عصرانه میزبان مابود.چونکه شمابرای اولین باراین حرفهاروشنیدی!ولی فاطمه خانم که دوست صمیمی منوتواست، هم رودرو،وهم تلفنی باهم تماس داشتیم.نه برای دوره هابرای احوالپرسی که همیشه گله وشکایت اززمین وزمان داشته پس لطفاسکوت کن فقطازدخترخانم تون مهلاجان کمک بگیرواردسایت شو ثبت نام والی آخر……حدود3روزبعدپیام دادم که اگرسوالی دراین رابطه داری مدیونی نپرسی من حاضرم برای دوستانی که درمصیربرگشت به اصل وجودالهی هست خدمت کنم. بنده خداگفت:گوشی ندارم شروع کنم براش آرزوی موفقیت وخریدن گوش کردم وتشویق کردم که تولیاقت گوشی خوب روداری چون دوباره متولدشدی و……پیام داداون شورونشاطی که توی صورت ونگاه، وجودشمادیدم منم میخوام این راه رابیام. انشاالله وبعدازماه محرم عروسی پسرشونه امیدوارم بتونه گوشی وهندزفری خوب تهیه کند ارزششوداره ،اینم خاطره من توی ماه تیر برای کل خانواده ی بی نظیرم که ازسرتاسردنیاتشکیل شده آرزوی موفقیت ،آرامش ،شادی،سلامتی وثروتمندی دارم برم که اذان مغرب شدخدانگهدارهمه ی شمادرآغوش خدا،توی اقیانوس بی کران وغارحرای سایت ارام باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: