توحید عملی | قسمت ۱۱
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
آگاهیهای این قسمت، از قانونی رمزگشایی میکند که مرز میان «تقلا در مسیر خواسته» و «موفقیت پایدار از مسیر هموار» است.
دقیقاً زمانی که تصور میکنیم به اوج مهارت و تخصص رسیدهایم، در دام ذهنی «خودم میدانم» گرفتار میشویم که میتوان آن را پارادوکس مهارت و توکل نامید. خیلی از ما این تجربه را داشتهایم که:
زمانی که در کاری «تازهکار» و «نابلد» هستیم، نتایج درخشانتر و ایمنتری میگیریم، اما بهمحض اینکه احساس «حرفهای بودن» میکنیم، چالشها و شکستها آغاز میشوند. به نظر شما چرا؟!
درس اصلی این است: احساسِ «خودم میدانم»، بزرگترین مانع در برابر جریان هدایتهای خداوند است. وقتی ما خودمان را در جایگاه یک متخصص بینیاز میبینیم و به دانش محدود و تجربیات گذشتهمان تکیه میکنیم، ناخودآگاه دروازههای هدایت را میبندیم. اما زمانی که، فارغ از میزان تخصصمان، با قلبی خاشع و متواضع اعتراف میکنیم که در برابر اقیانوس علم خداوند «هیچ» نمیدانیم، آنگاه به منبع لایتناهی هوشمندی متصل میشویم که راهکارهایی فراتر از منطق بشری را پیش پایمان میگذارد.
یکی از کلیدیترین مفاهیمی که استاد عباسمنش با مثالهایی ملموس از دنیای تکنولوژی، رانندگی و حتی بازیهای کامپیوتری تشریح میکنند، تفاوت میان «استفاده از تجربه» و «مسدود کردن هدایت با غرور» است. استاد توضیح میدهند که ذهن استدلالگر ما، همواره سعی دارد مسائل جدید را با فرمولهای قدیمی حل کند. مثل برنامهنویسی که برای رفع یک باگ، بیست راه منطقی را امتحان میکند و شکست میخورد، اما لحظهای که از روی «عجز» و «تسلیم» دست از تقلا برمیدارد و از نیروی برتر کمک میخواهد، سادهترین و درستترین راهکار به او الهام میشود. این همان نقطهای است که ما باید «تواضع در برابر خداوند» را با «احساس لیاقت در برابر خلق» ترکیب کنیم. بسیاری از افراد تصور میکنند که کمک خواستن از خداوند نشانه ضعف است، درحالیکه بر طبق اصل توحید، هوشمندترین انسانها کسانی هستند که فرمان زندگی خود را به دست خدا میسپارند.
افراد زیادی برای داشتن چنین حدی از ارتباط عمیق با خداوند و دریافت هدایتهای او در مسیر هر خواسته کوچک و بزرگی، از درون احساس لیاقت ندارند.
آموزههای دوره احساس لیاقت منبعی کامل برای ترمیم احساس خودارزشمندی درونی است؛ بهگونهای که فرد بتواند خود را اساساً «لایق» چنین حدی از ارتباط دقیق و عمیق با خداوند بداند. زیرا مهمترین موضوع در دریافت هدایتهای خداوند، احساس لیاقت داشتن درباره ارتباط عمیق با خداوند و دریافت الهامات اوست. تا زمانی که ما خود را لایق همصحبتی با خداوند ندانیم، صدای هدایت او را نخواهیم شنید.
خداوند مانند یک فرستنده رادیویی قدرتمند، در هر لحظه و در مورد هر موضوعی (از مسائل مالی و بیزینس گرفته تا سلامتی و روابط) در حال پخش فرکانس هدایت است. اما این ما هستیم که باید گیرندههایمان را روی این موج درست تنظیم کنیم. تنظیم این موج، با هیچ تکنیک پیچیدهای انجام نمیشود، بلکه تنها با یک تغییر نگرش درونی ممکن است:
پذیرش اینکه «من نمیدانم و او میداند» و مهمتر از همه، «احساس لیاقت داشتن درباره دریافت هدایتهای خداوند»
آگاهیهای این قسمت، منطقهای محکمی به ما میدهد تا هر مانعی را از ذهن خود برداریم که مانع اتصال ما به خداوند و دریافت هدایتهای او میشود. مثل احساس گناهی که افراد دارند و فکر میکنند بهخاطر اشتباهات گذشته، از درگاه خداوند رانده شدهاند. استاد عباسمنش با ذکر منطقهای توحیدی محکم به ما یادآور میشوند که حتی اگر هزاران بار مسیر اشتباه را رفته باشید، خداوند مشتاق هدایت شماست.
درک این نکته که «من بی قید و شرط لایق هستم تا خداوند من را به هموارترین مسیر تحقق خواسته هایم هدایت کند»، هسته اصلی آموزههای دوره احساس لیاقت است که مکمل بینظیری برای اجرای توحید در عمل است.
باور محدودکننده دیگری که استاد عباسمنش در این فایل بهعنوان مانعی مهم در دریافت هدایتهای خداوند به آن اشاره میکنند، باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود» است. ریشه این باور نیز در احساس عدم لیاقت است که فرد نمی تواند خود را بی قید و شرط، لایق دریافت نعمت ها بداند. استاد با استناد به قوانین خداوند، ثابت میکنند که سختی کشیدن، تقلا کردن و «پدرِ آدم درآمدن»، فضیلت نیست؛ بلکه نشانه دور شدن از مسیر هموار هدایتهای الهی است. زندگی طبیعی و توحیدی، مانند حرکت در یک سرازیری سرسبز با چرخهای روغنکاریشده است، نه کشیدن یک گاری شکسته در سربالایی سنگلاخ.
اگر زندگی شما سخت پیش میرود، اگر برای حل مسائل ساده مجبور به مبارزه هستید، نشانه این است که نتوانستید روی خداوند به عنوان قدرت مطلق حساب کنید، میخواهید با زورِ بازوی محدودِ خودتان مسائل را حل کنید و به نیروی «کن فیکون» خداوند اجازه ورود ندادهاید. تواضع در برابر خداوند، زندگی را آسان میکند. راهکارهای خداوند برای حل مسائل شما و تحقق خواسته ها همواره آسان هستند، اما شما وقتی به آنها دسترسی دارید که با ایجاد باورهای توحیدی، عقل خود را از مدار خارج میکنید.
تمرین این قسمت:
به تجربیات خود درباره مفهوم آگاهیهای این قسمت فکر کنید و در بخش نظرات این فایل بنویسید:
الف) در چه مواردی از زندگیتان (شغلی، مالی، عاطفی و…) احساس کردید که «خودتان کاربلد و حرفهای هستید»، به مهارت و کاربلدی خود آنقدر مغرور شدید که خود را بینیاز از هدایتهای خدا دیدید و سراغ ایدههای خودتان یا راهکارهای دیگران رفتید اما به طرز غیرقابلانتظاری، کارها گره خورد و نتیجه خوب از آب درنیامد یا دچار خطا و اشتباه شدید؟
در مقابل، چه زمانهایی با وجود مهارت و کاربلدی، متواضعانه از خداوند طلب هدایت کردید، اعتراف کردید که «نمیدانید»، سپس به ایدههایی هدایت شدید که کارها با روانی و آسانی انجام شد یا نتیجه حتی بارها بهتر از انتظار شما پیش رفت؟
ب) وقتی چرخ زندگی شما به روانی میچرخد و کارها بهخوبی پیش میرود، آیا ارتباط این جنس از روانی در انجام کارها را با نگرش «تواضع در برابر خداوند» حتی با وجود حرفهای بودن، تشخیص میدهید و برعکس؟ چقدر حواستان به این اصل مهم است؟
فکر کردن و جواب دادن به این سؤالات باعث میشود نقش توحید در روان شدن چرخ زندگی را درک کنید، در همه حال در مقابل خداوند خاشع بمانید و در موضوعات مختلف، خواه ساده، خواه مهم، از خداوند هدایت بخواهید؛ حتی اگر در آن کار حرفهای باشید.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری توحید عملی | قسمت ۱۱632MB67 دقیقه
- فایل صوتی توحید عملی | قسمت ۱۱64MB67 دقیقه






سلام به همه دوستان بخصوص به استاد عزیز و مریم خانم نازنین
استاد بعد از این فایل خیلی وقتها (نمیگم همیشه) پیش میومد که میگفتم خدایا تو رانندگی کن تو برام جای پارک پیدا کن و امروز که دیگه خود معجزه بود!!
من فقط موقع بیرون بردن ماشین از پارکینگ گفتم خدایا خودت رانندگی کن، همیین! موقع باز کردن در پارکینگ دییدم که یه ماشین تو راه پارکینگه، امااا انگار یااادم رفته بود وقتی ماشین رو بردم بیرون و نگه داشتم و پیاده شدم که در رو ببندم دیدم خدااا یککک ذره فقط مونده بود بخورم به ماشین عقبی اصلا حواااسم نبود که کج بیام بیرون، فقططط خدا میتونست ماشین رو اونجا نگه داره، بخصوص که برای اینکه از گودی پارکینگ بیام بیرون یکم شتاب داده بودم به ماشین و فقططط خدا میتونست بدون اینکه من هول بشم پام رو در لحظه درست بذاره روی ترمز، و موقع بیرون اومدنم از اون جا سخت، فقط خدا میتونست راننده ی ماشین که مهمون طبقه اول بود رو دقییقا همون لحظه بیاره پشت پنجره و منی که اصلا دلیل نداشت موقع رانندگی و تلاش برای بیرون اومدن از اون جای تنگ سرم رو ببرم بالا و اون آقا روبببینم که بهم اشاره داد الان میام پایین! اینا همش کار خدا بود همششش، خدایا شکرت خدایا میدونم که به اندازه ی کافی نمیتونم اما در حد توانم سعی میکنم ازت سپاسگزاری کنم.
سلام به استاد عزیزم و مریم خانم نازنین
استاد بعد از این فایل خیلی بیشتر خدا رو صدا میکنم همینجوری که دارم راه میرم یا کارهای خونه رو انجام میدم میگم خدای عزیزم تو دانایی، تو عالمی، تو توانایی، تو دارایی، تو ثروتمندی، تو میتونی، تو میدونی، پس کمکم کن.
هفته پیش ماست درست کردم و نشد بعدش تبدیلش کردم به پنیر، بار دوم هم درست کردم نشد!! اصصلا دلم نمیخواست به کسی درباره اش بگم گفتم خدایا خودت درستش کن و به ذهنم رسید (مطمئنم خدا گفت) بذارمش تو ماکروفر بعد دوباره مایه ماست بزنم جای گذاشتمش و گرفت! ماست درست شد (نمیگم عاالی شد ولی خوب شد) و برای هیچ کس هم تعریفش نکردم، امشب هم استانبولی درست کردم واای آبش که جمع شد دیدم چسبیده بهم، گفتم خدایا خودت درستش کن من دمش میندازم، دیگه بقیه اش با خودت، وقتی درست شد دیدم خوب شده (باز هم نمیگم عالی ولی بهم نچسبیده بود و خیلی هم خوشمزه بود)
و امشب به یه چیزی پی بردم، اینکه وقتی انقدر خدارو ستایش میکنم و همه صفات خوبش رو تکرار میکنم یه چیزی ته ذهنم میگه داری خدا رو گول میزنی، داری سرش کلاه میذاری، انگار که یه آدمه و من الکی ازش تعریف میکنم تا کارهام رو انجام بده، قبلا هم این فکرها رو داشتم و باعث شده بودن از ستایش بی وقفه خدا دست بردارم، اما الان مچ ذهنم رو گرفتم، اول اینکه من الکی این حرفها رو به خدا نمیگم واقعا باورش دارم، دوم اینکه خدا که آدم نیست که بخوام گولش بزنم تا کارهام رو انجام بده و من اصلا همچین شخصیتی ندارم حتی درباره آدمها چه برسه به خدا، شخصیت من اهل چاپلوسی و تملق گفتن نیست پس بهتره نگران این موضوع نباشم که خدا بهش بربخوره یا عذاب وجدان بگیرم از ستایش خداوند(که دارم چاپلوسی میکنم).
خدایا شکرت که همه جوره مواظب منی حتی تو کارهای کوچیک و باعث میشی استرس ازم دور بشه.
سلام به همه دوستان بخصوص به استاد عزیزم و مریم خانم نازنین.
استاد پارسال یه مدت در مورد توحید تو سایت شما تحقیق کردم و جملات نابی رو یادداشت کردم که هنوز هم وقتی میخونمش حالم خوب تر میشه، انصافا هم همون تحقیق (الان به نظرم ساده، چون اون موقع حس میکردم دارم روش وقت میذارم) من رو متحول کرد، یک قسمتش خوندن سوره حمد بود خب تو گوشیم عکس این سوره رو نگه داشتم و گاهی میخوندم اماا الان بعد از این فایل اصصلا نگم براتون این قسمت که گفتید «ایاک نعبد و ایاک نستعین»، واای اصلا یکاری میکنه درونم قلبم نمیدونم چجوری بگم از اصل حس متفاوتی داشته باشم استاد یه عکس خوشگل سبز رنگ (رنگ مورد علاقه ام) از این سوره با یه خط زیبا دانلود کردم و گذاشتم بک گراند هوم اسکرین گوشیم، هر موقع بازش میکنم میخونمش، یادمه ابتدایی بودم یه مدیر داشتیم گاهی بعد از نماز (مجبور بودیم بریم نماز) میومد برامون صحبت میکرد، گفت موقع نماز باید خییلی حواستون جمع باشه یه سکه از جیبش درآورد و گفت اینجا که دارید میگید «تنها تو را میپرستم» اگه مثلا به این سکه پنج تومنی فکر کنید یعنی دارید به سکه میگید که سکه تو را میپرستم و من تمااام سااالهایی که نماز میخوندم میترسیدم، خب همیشه که حواسم نبود بعدش ناراحت میشدم و از اونجایی که حال نداشتم دوبااره نماز رو بخونم کلی از خدا معذرت خواهی میکردم و میگفتم خدایا تو که میدونی من منظورم به تو بوده، من تو خانواده مذهبی ای نبودم، طوریکه فقط من نماز میخوندم، اما از مدرسه به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم، این حرف برای حدود 27 سال پیشه ولی تو ذهن من مونده، اما الان با عششق میگم خدایا ایاک نعبد و ایاک نستعین، الان میفهمم تو زندگی روزمره ام باید ازش کمک بخوام، اینکه چیزی که دور لبم زده ازش بپرسم خدایا تبخال یا جوش؟ اگه تبخال خودت بهم بگو روش پماد بذارم، اینکه وقتی فکر میکنم باید برم دکتر ولی دوست ندارم از خدا بپرسم خدایا اگه باید برم خودت بهم بگو و میبینم کلا این موضوع تو ذهنم کمرنگ شد، اینکه هر روز ازش میپرسم خدایا تو بهم بگو غذا چی بپزم؟ و اینطوری استرس رو از خودم دور میکنم، اون قسمت که میگه «اهدنا صراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم» همش میگم خدایا من ثروت میخوام درآمد میخوام خودت بهم بگو چکار کنم من رو به راهی هدایت کن که بتونم درآمد داشته باشم، استاد به وضوح مقاومتم به زبان عربی از بین رفته منی که سعی میکردم این سوره رو فارسی بخونم و چون طبق عادت عربی یادش گرفته بودم، سختم بود اما الان از ته دل عربی میخونمش فرقی نداره که! دانشجو که بودم هر روز صبح که میرفتم بیرون این سوره رو میخوندم اما فقط میخوندم، تند تند، گاهی هم نمیرسیدم و انگار میخواستم رفع تکلیف کنم از خودم، اصلا درک و عشق تو خوندنم نبود، اما الان بسیااار از شما متشکرم استاد عزیزم که دارید من رو آگاه میکنید.
سلام به همه دوستان بخصوص استاد عزیزم و مریم خانم نازنین.
«تو همون قدم اول باید به عجز در مقابل خدا برسم، نه اینکه راه حلهای خودم رو امتحان کنم بعد از خدا کمک بخوام، همون راه حلهای تو ذهنم رو هم خدا پیش روم گذاشته بوده»
استاد سال گذشته من از لحاظ مالی به شددت امیدم به خدا بود، من درآمدی ندارم فقط پولی بود که همسرم و بابام میاهانه بهم میدادن اما خرجهایی داشتم که بیشتر از این پول بود نوشتمشون و نکته مهم اینجا بود که من نمیییخواااستم از کسی پول بگیرم، گفتم خدایا خودت برام پول جور کن و تماام اون چیزهایی که احتیاج داشتم خریده شد، هدیه هایی که برای تولد اطرافیانم باید میخریدم خریده شد با قیمت بالاتر از هر سال، دوره روانشناسی ثروت یک روخریدم، بیمه سال گذشته رو کامل پرداخت کردم، و همش از اینجا اومد که میگفتم خدایا من نمیدونم تو برام پول جور کن و برام جور کرد (یادمه دوبار شب موقع خواب از خدا پول خواستم و صبح که بیدار شدم دیدم پول به حسابم واریز شده) و باور من رو به اینکه خدا رزاقه بیشتر کرد، خدایا شکرت، تو چیزهایی میدونی که من نمیدونم، من فقط کافیه بهت اعتماد کنم، من قبلا همیشه مقداری بیشتر از نیازم پول تو حسابم داشتم اما سال گذشته با خریدهایی که کردم فقط امیدم به خدا بود که پول برام جور کنه که چیزهای بیشتری که میخوام رو بخرم، درسته که الان میگم به خدا اعتماد کردم و ازش خواستم اما چون راه دیگه ای هم برای پول درآوردن نداشتم، و نمیخواستم از کسی پول بگیرم یکم این مسیر برام استرس زا بود، راهی بود که من نمیدونستم، همون ایمان به غیب که خدا میگه، من چیزی نمیدیدم اما ازش میخواستم بهم برسونه و الان که بهش فکر میکنم در کنار لذت، استرس هم داشتم ولی هی با خودم تکرار میکردم خدا درستش میکنه خدا درستش میکنه و در نهایت درستش هم کرد. خدایا ازت متشکرم.
مریم خانم و استاد از شما هم ممنونم بخاطر کلیپ زیبای آخر فایل اگه جای دیگه میدیدمش حتما ردش میکردم ولی اینجا تمام بدنم با دیدنش لرزیدو خدای واقعی رو حس کردم.
سلام به همگی بخصوص استاد عزیزم و مریم خانم نازنین.
استاد من سال 86 گواهینامه گرفتم اما پارسال، 1402 پارک دوبل کردم، چون میترسیدم، یبار که جای پارک نبود و دیرم هم بود خدا گفت همینجا پارک کن! اگه قبلا بود میرفتم جای دیگه یا دورتراز محل مورد نظر! ولی اون روز من به راحتی و عاالی پارک دوبل کردم و بعدش دیگه برام عادی شد و هر باار خوب پارک دوبل کردم و البته بدون ترس، چراا؟ چون اون موقع داشتم روی پیشرفت رانندگیم کار میکردم و مداام از خدا کمک میخواستم همش میگفتم خدایا خودت برام جای پارک پیدا کن خدایا خودت مواظبم باش تو رانندگی.
یا وقتی پایان نامه ارشدم رو انجام دادم از اول موضوع من خیلی ساده تر به نظر میومد ولی با اینکه خیلی ناراحت بودم و در طول اون دو سال یکیمون (ما سه تا دانشجو بودیم با یه استاد راهنما) تو همایش ایرانی شرکت کرد و یکیمون هم با مرکز لیزر کارهای پروژه اش رو انجام میداد که خیلی دهن پر کن بود، ولی من هییچچی! اما آخر سر مال مقاله شد، چون همش میگفتم خدایا میسپرمش به تو مال من تو دوتا همایش بین المللی قبول شد یکی ایران یکی دانمارک و تو یه ژورنال خارجی چاپ شد! یک سال و نیم از دفاعم گذشته بود ولی من امید داشتم میگفتم خدایا من دوست دارم مقاله داشته باشم ژورنال خارجی باشه خودت برام درستش کن، و با اینکه دیگه برگشته بودم شهر خودم ازدواج کرده بودم و سر کار بودم ولی باز هم تمام تلاشم رومیکردم و میگفتم خدایا خودت دیگه درستش کن و برام درستش کرد همونجوری که میخواستم!
استاد من تازه با دوره ثروت فهمیدم که کارم رو ارزشمند نمیدونم و احساس ناتوانی دارم خب خیلی خوب توضیح دادید برای منی که دارم روی خودم کار میکنم که من توانا هستم و مییتواانم، اینکه بگم من نمیدونم من هیچی نیستم دوباره من رو برمیگردونه به قبل، ولی خب باید تکرار کنم که خدایا من در مقابل توو هیچی نیستم، علم من در مقابل علم توو چیزی نییست، ولی در کنار تو من تواناترینم، من میتونم فقط تو باید در کنارم باشی.
استاد یادمه دوبار دو نفر از فامیل ازم خواستن براشون مسئله درسی حل کنم که مربوط به رشته تحصیلیم بود، تو دلم به خودم میگفتم میتونم دارم درس میدم فلان جا درس خوندم، (ولی ته دلم احساس ترس از نتونستن داشتم) و خب کاملا واضحه که نتونستم مسئله رو حل کنم نه اینکه مغرور باشم هاا نه چون ته دلم خودم رو قبول نداشتم سعی میکردم مدام به خودم گوشزد کنم که نگین تو کلی چیزای بهتر رو انجام دادی این تمرین حل کردن که چیزی نیست تو باهوشی تو میتونی، ولی اگه همون موقع از خدا کمک میخواستم و من من نمیکردم و بجای تاکید روی خودم میگفتم خدایا من علمم در مقابل علم تو کمه تو بهم بگو چطور حلش کنم مطمئنم میتونستم حل کنم و احساس ضایع شدن بهم دست نمیداد.
سلام به همه دوستان بخصوص استاد عزیزم و مریم خانم نازنین.
استاد این فایلهای توحیدی معرکه ان و در عین حال درکشون سخته، استاد من دیروز بعد از این فایل رفتم استخر، یادم اومد سری قبل وقتی تو عمیق شنا میکردم به خودم میگفتم «نگین تو میتونی دفعه قبلی تونستی مییتونی» و البته که «خدایا کمکم کن» رو هم میگفتم، اما این بار آگاهانه میگفتم «خدایا خودتیو من خودت مواظبم باش»، قبلا این رو متوجه شده بودم که چشم امیدم به وجود غریق نجات یا مربی ای بود که اون قسمتی که من بودم با شاگرداش کار میکرد، اما اینبار وقتی خلوت شد و مربی ای نبود رفتم تو عمیق، البته که میدونم غریق نجاتها کارشون رو خوب انجام میدن و مواظب هستن، اما من بودم و خدا، خلوت بود و میگفتم خدایا اینجا دیگه به امید خودت اومدم. میگفتم من توانا هستم اما اینم میدونم اگه کمک تو نباشه انسان توانا هم نمیتونه کارش رو خوب انجام بده.
استاد من دقیقا این حسی که گفتید رو داشتم که اگه مدام بگم من نمیدونم من نمیتونم دقیقا حس ناتوانی بهم دست میده، و من تااازه دارم این حس توانایی رودر خودم تقویت میکنم پس این جمله که خدایا من میتونم اما بدون خواست تو هیچ کس نمیتونه بهم کمک کرد که دوباره تو ذهنم خودم رو و تواناییم رو بی ارزش جلوه ندم.
و تونستم به یکی از ترسهام غلبه کنم و وسط استخر تو عمیق شیرجه برم و برگردم، قبلا همیشه کنار لبه (عرض) استخر میرفتم که دستم رو بگیرم به لبه بعد برگردم اما اینبار گفتم خدایا من میتونم خودت پشتیبانم باش و انجامش دادم خیلی هم برام لذت بخش بود. خدایا شکرت.
در موارد دیگه هم از خدا میپرسم و البته گاهی یادم میره ولی این فایل شما یادم انداخت باز هم از خدا بپرسم بین سه تا دکتری که مد نظرمه، پسرم رو پیش کدوم ببرم، و واضح بهم گفت.
یادمه تو کتاب رویاها میگفتید: «ببینید روحتون چی میگه» و این صداییکه بعد از این حرف میاد همیشه آرامم میکنه. میگم «نگین ببین روحت چی میگه!» و بعدش با اطمینان اون کار رو انجام میدم حتی اگه ندونم آخرش چی میشه چون روحم همون خداست و میگم این کار رو خدا بهم گفته و حتما به نفعمه.
سلام زهرا جانم، خوبی؟
خییلی خوشحالم کردی که برام نوشتی تو هم همچین نجواهایی داشتی،بهت تبریک میگم که تو هم بهش غلبه کردی و ممنون که روشت رو هم برای غلبه به این حرفها برام نوشتی، از وقتی برام نوشتی حس کردم خدا خودش بهم گفت نگین تو تنها نیستی نگران نباش و راههای مختلفی هست برای از بین بردن این حرفها، از اون موقع تا حالا خییلی راحتتر با خدا حرف میزنم و ستایشش میکنم هرچند کم و در حد توانم، اما با حس خوب! انگار آدم اینجا که مینویسه اون مسئله خودش برطرف میشه، و این موضوع دیگه تو ذهنم نیومد، خدایا شکرت.