توحید عملی | قسمت ۱۱
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
آگاهیهای این قسمت، از قانونی رمزگشایی میکند که مرز میان «تقلا در مسیر خواسته» و «موفقیت پایدار از مسیر هموار» است.
دقیقاً زمانی که تصور میکنیم به اوج مهارت و تخصص رسیدهایم، در دام ذهنی «خودم میدانم» گرفتار میشویم که میتوان آن را پارادوکس مهارت و توکل نامید. خیلی از ما این تجربه را داشتهایم که:
زمانی که در کاری «تازهکار» و «نابلد» هستیم، نتایج درخشانتر و ایمنتری میگیریم، اما بهمحض اینکه احساس «حرفهای بودن» میکنیم، چالشها و شکستها آغاز میشوند. به نظر شما چرا؟!
درس اصلی این است: احساسِ «خودم میدانم»، بزرگترین مانع در برابر جریان هدایتهای خداوند است. وقتی ما خودمان را در جایگاه یک متخصص بینیاز میبینیم و به دانش محدود و تجربیات گذشتهمان تکیه میکنیم، ناخودآگاه دروازههای هدایت را میبندیم. اما زمانی که، فارغ از میزان تخصصمان، با قلبی خاشع و متواضع اعتراف میکنیم که در برابر اقیانوس علم خداوند «هیچ» نمیدانیم، آنگاه به منبع لایتناهی هوشمندی متصل میشویم که راهکارهایی فراتر از منطق بشری را پیش پایمان میگذارد.
یکی از کلیدیترین مفاهیمی که استاد عباسمنش با مثالهایی ملموس از دنیای تکنولوژی، رانندگی و حتی بازیهای کامپیوتری تشریح میکنند، تفاوت میان «استفاده از تجربه» و «مسدود کردن هدایت با غرور» است. استاد توضیح میدهند که ذهن استدلالگر ما، همواره سعی دارد مسائل جدید را با فرمولهای قدیمی حل کند. مثل برنامهنویسی که برای رفع یک باگ، بیست راه منطقی را امتحان میکند و شکست میخورد، اما لحظهای که از روی «عجز» و «تسلیم» دست از تقلا برمیدارد و از نیروی برتر کمک میخواهد، سادهترین و درستترین راهکار به او الهام میشود. این همان نقطهای است که ما باید «تواضع در برابر خداوند» را با «احساس لیاقت در برابر خلق» ترکیب کنیم. بسیاری از افراد تصور میکنند که کمک خواستن از خداوند نشانه ضعف است، درحالیکه بر طبق اصل توحید، هوشمندترین انسانها کسانی هستند که فرمان زندگی خود را به دست خدا میسپارند.
افراد زیادی برای داشتن چنین حدی از ارتباط عمیق با خداوند و دریافت هدایتهای او در مسیر هر خواسته کوچک و بزرگی، از درون احساس لیاقت ندارند.
آموزههای دوره احساس لیاقت منبعی کامل برای ترمیم احساس خودارزشمندی درونی است؛ بهگونهای که فرد بتواند خود را اساساً «لایق» چنین حدی از ارتباط دقیق و عمیق با خداوند بداند. زیرا مهمترین موضوع در دریافت هدایتهای خداوند، احساس لیاقت داشتن درباره ارتباط عمیق با خداوند و دریافت الهامات اوست. تا زمانی که ما خود را لایق همصحبتی با خداوند ندانیم، صدای هدایت او را نخواهیم شنید.
خداوند مانند یک فرستنده رادیویی قدرتمند، در هر لحظه و در مورد هر موضوعی (از مسائل مالی و بیزینس گرفته تا سلامتی و روابط) در حال پخش فرکانس هدایت است. اما این ما هستیم که باید گیرندههایمان را روی این موج درست تنظیم کنیم. تنظیم این موج، با هیچ تکنیک پیچیدهای انجام نمیشود، بلکه تنها با یک تغییر نگرش درونی ممکن است:
پذیرش اینکه «من نمیدانم و او میداند» و مهمتر از همه، «احساس لیاقت داشتن درباره دریافت هدایتهای خداوند»
آگاهیهای این قسمت، منطقهای محکمی به ما میدهد تا هر مانعی را از ذهن خود برداریم که مانع اتصال ما به خداوند و دریافت هدایتهای او میشود. مثل احساس گناهی که افراد دارند و فکر میکنند بهخاطر اشتباهات گذشته، از درگاه خداوند رانده شدهاند. استاد عباسمنش با ذکر منطقهای توحیدی محکم به ما یادآور میشوند که حتی اگر هزاران بار مسیر اشتباه را رفته باشید، خداوند مشتاق هدایت شماست.
درک این نکته که «من بی قید و شرط لایق هستم تا خداوند من را به هموارترین مسیر تحقق خواسته هایم هدایت کند»، هسته اصلی آموزههای دوره احساس لیاقت است که مکمل بینظیری برای اجرای توحید در عمل است.
باور محدودکننده دیگری که استاد عباسمنش در این فایل بهعنوان مانعی مهم در دریافت هدایتهای خداوند به آن اشاره میکنند، باور «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود» است. ریشه این باور نیز در احساس عدم لیاقت است که فرد نمی تواند خود را بی قید و شرط، لایق دریافت نعمت ها بداند. استاد با استناد به قوانین خداوند، ثابت میکنند که سختی کشیدن، تقلا کردن و «پدرِ آدم درآمدن»، فضیلت نیست؛ بلکه نشانه دور شدن از مسیر هموار هدایتهای الهی است. زندگی طبیعی و توحیدی، مانند حرکت در یک سرازیری سرسبز با چرخهای روغنکاریشده است، نه کشیدن یک گاری شکسته در سربالایی سنگلاخ.
اگر زندگی شما سخت پیش میرود، اگر برای حل مسائل ساده مجبور به مبارزه هستید، نشانه این است که نتوانستید روی خداوند به عنوان قدرت مطلق حساب کنید، میخواهید با زورِ بازوی محدودِ خودتان مسائل را حل کنید و به نیروی «کن فیکون» خداوند اجازه ورود ندادهاید. تواضع در برابر خداوند، زندگی را آسان میکند. راهکارهای خداوند برای حل مسائل شما و تحقق خواسته ها همواره آسان هستند، اما شما وقتی به آنها دسترسی دارید که با ایجاد باورهای توحیدی، عقل خود را از مدار خارج میکنید.
تمرین این قسمت:
به تجربیات خود درباره مفهوم آگاهیهای این قسمت فکر کنید و در بخش نظرات این فایل بنویسید:
الف) در چه مواردی از زندگیتان (شغلی، مالی، عاطفی و…) احساس کردید که «خودتان کاربلد و حرفهای هستید»، به مهارت و کاربلدی خود آنقدر مغرور شدید که خود را بینیاز از هدایتهای خدا دیدید و سراغ ایدههای خودتان یا راهکارهای دیگران رفتید اما به طرز غیرقابلانتظاری، کارها گره خورد و نتیجه خوب از آب درنیامد یا دچار خطا و اشتباه شدید؟
در مقابل، چه زمانهایی با وجود مهارت و کاربلدی، متواضعانه از خداوند طلب هدایت کردید، اعتراف کردید که «نمیدانید»، سپس به ایدههایی هدایت شدید که کارها با روانی و آسانی انجام شد یا نتیجه حتی بارها بهتر از انتظار شما پیش رفت؟
ب) وقتی چرخ زندگی شما به روانی میچرخد و کارها بهخوبی پیش میرود، آیا ارتباط این جنس از روانی در انجام کارها را با نگرش «تواضع در برابر خداوند» حتی با وجود حرفهای بودن، تشخیص میدهید و برعکس؟ چقدر حواستان به این اصل مهم است؟
فکر کردن و جواب دادن به این سؤالات باعث میشود نقش توحید در روان شدن چرخ زندگی را درک کنید، در همه حال در مقابل خداوند خاشع بمانید و در موضوعات مختلف، خواه ساده، خواه مهم، از خداوند هدایت بخواهید؛ حتی اگر در آن کار حرفهای باشید.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری توحید عملی | قسمت ۱۱632MB67 دقیقه
- فایل صوتی توحید عملی | قسمت ۱۱64MB67 دقیقه






به نام تنها ابر قدرت حاکم بر جهان هستی
إنا فتحنا لک فتحا مبینا
سلام به هم مسلکان توحیدی ام
سپاسگزار خدایی هستم که به بنده قلمی عطا کرد و علم و حکمتی از فضل عظیمش ،تا با اراده اش جاری شود و جریان آگاهی را در بند بند وجودمان نفوذ دهد.
قدردانی عاشقانه ام نثار یکایک عزیزانی که همتی الهی به خرج داده و زمانی گرانبها قرار میدهند و با پاسخ هایی که حلاوت دریافتش انگیزه بخش ادامه مسیر نویسندگی ام است، لحظات مرا غرق شور و شعف میکنند.
چرا راه دور بروم بگذار از همین دست به قلم شدن آغاز کنم. آن زمان که بر خود غره میشوم که منننن چنین و چنان ، اذن الهی از نوشتنم برداشته شده و مرا تماشاچی و نیمکت نشینی میکند که فقط میتواند خواننده باشد نه نویسنده.
این روزها با عزمی جزم به سراغ نشر و آگاهی گستری در صفحه شخصی ام کرده ام.
قرار عاشقی ام در روزهای اضطرارم است، با او بیعتی الهی بستم که اگر مرا از دل آن طوفان ها و آتش ها به سلامت بیرون کشاند اسمش را سر هر کوی و برزن به قادر مطلق بودن فریاد میزنم.
او هم به رسم بنده نوازی اش همچون همیشه مرا مشمول نجاتی الهی کرده و فتحا مبینایی برایم رقم زد تا آیه للمومنینی باشم.
سپاسگذاری و تمرکز بر نکات مثبت زندگی بهشت ام را به رسم زیبایی گستری ،چاشنی محتواهای تولیدی کرده و به هدایتی الهی مبنی بر نکته برداری از بهترین کتابهای موفقیتی دنیا فارغ از نتیجه عمل میکنم.
همزمان پست هایی با قلم الهی ام نشر میدهم.
اما لازم است بدانید تا اذن الهی نباشد ، جوهری در این قلم جاری نمیشود که متنی نوشته شود.
غیبتهای صغری و کبری بنده را به وضوح نظاره گر بوده اید.
لازم است تشکری ویژه داشته باشم از آقای احمدی که کامنت های سراسر آگاهی بخش قرآنی شان ، نور آگاهی الهی را به لحظات بهشتی ام جاری میکنند.
بهترین استاد معنوی دنیا ،دوست داشتم لحظه ای که با دیدن فایل توحیدی جدیدتان،همچون فنری پریده و خواب را از چشمانم ربودید نظاره گر بودید.
چقدر مرز باریکی است که در لحظه لازم است حواسی شش دانگ جمع کنم تا از خاطر نبرم حضور اشارت گونه تان که تحقق وعده صدق الهی بوده تا با خواندن آیات الهی مرا از ظلمات جهل شرک خارج کرده و به نور توحید دعوت کند را نیز بزرگتر از خدا نبینم و وابسته نشوم.
چقدر سخت است کسی که با دم توحیدی اش همچون مسیحا تو را که همچون مجسمه پرنده ای در قفسی زرین بودی به اذن الهی به پرواز درآورد را لحظه ای بزرگتر از خدا نبینی.
همچون مرده متحرک کور و بیماری بودم که دم توحیدی تان به اذن الهی مرا زنده کرد.
من حق داشتم که این دم توحیدی را لحظه ای رها نکنم.
این دم توحیدی آنقدر شفا بخش بود که نفیسه ای که دنیای محقرانه اش به اندازه یک ازدواج دهان پر کن با یک همسر زیبا و جذاب و مشهور موفق عاشق ،کوچک بود را دگرگون کرد.
آنچنان که در اوج بهترین شرایط ظاهری زندگی و موفقیت های جهانی جلوی قومی بایستد و بگوید این مسیر من است استاد من ایشون است هرکس ناراحت است به سلامت.
این دم توحیدی آنقدر جلابخش بود که مرا کوبید و از نو ساخت.
آری دنیای محقرانه من به اندازه بیشتر کردن متراژ خانه و داشتن مجموعه ورزشی در شمیران کوچک بود.
هویتم آنچنان به فرش های نفیس ابریشم خانه ام گره خورده بود که افراد میتوانستند با محروم کردن من از آن زهر چشمی از من بگیرند.
هویتم آنچنان به مبلمان ورق طلا و اکسسوری ها و کریستال های ایتالیایی و چک و ظروف طلاکوب و ماشین های چنین و چنان پارکینگ خانه ام گره خورده بود که برای حفظش ،حرمت نفسم را نادیده گرفته بودم.
از شرایط صفر همه شان را در زندگی به آسانترین شکل خلق کرده بودم.
به گمانم تجربه مادر شدن و مهاجرت به آمریکا غایت خوشبختی بود و مرا به شرک و باجی سوق داده بود که کرامت انسانی ام را به فنا داده بود.
عزت و اعتبار و ارزشمندی ام آنچنان به ازدواج گره خورده بود که برای بقا و حفظش حرمت انسانی ام را زیر پا نهاده بودم.
حق داشتم ،جهل غالب جامعه ،ازدواج را با کامل شدن دین برایمان یکجا کرده بودند.
هیچکس نگفته بود که همینقدر که ازدواج مقدس است طلاق که سوره ای برایش نازل شده و بعد از آن خدا وعده جنات تجری من تحت الأنهار داده نیز مقدس است.
مهر طلاق را بدشگون جلوه دادند و نگفتند که اگر بهترین خودت را در رابطه خرج کرده باشی مهر طلاق یک نجات الهیست که خدا بر شناسنامه ات زده تا به تو تولدی دوباره هدیه دهد.
دنیای زنانگی من در این روزها دیگر همچون سابق کوچک و محقرانه ،با پشت همسر موفق بودن و فداکاری و ایثار و خودفراموشی و پله رشد و موفقیت او بودن تعریف نمیشود.
نور الهی در فردیت جاری شده و فارغ از اینکه در چه لوکیشن و رابطه و شرایطی باشم شناسنامه ای اصیل به دستم داده است.
شناسنامه ای که مزین به نعم العبد بودن است.
این روزها حتی دیگر از القاب و کنیه های کلمات شاه و ملکه و مهندس و دکتر نیز رها شده ام.
برایم نعم العبد بودن بالاترین مقام دنیاست.
همین که سرتیفیکیت نعم العبد بودن را در دست داشته باشم به نقطه لعلک ترضی میرسم.
دنیای زنانگی من این روزها ، هم لاک خوش رنگ دارد و هم کفش تق تقی، هم خودآگاهی و معنویت و آگاهی گستری.
این روزها آراستگی های رنگ و وارنگ را در حد اعتدال وارد زندگی ام کرده ام.
کودک درونم چنان شاد است که در مراقبه هایم با لباس عروس با من میرقصد.
از من میخواهد او را از این زینت ها محروم نکنم، زیرا او دختر خلق شد و از همان بچگی آرزویش کفش تق تقی و آرایش و دلبری کردن.
میدانی من به درو دیوار خودفراموشی و ایثارهای غیر الهی محکم کوبیده شده ام.
طعم تلخ خود فراموشی و دست از خود رسیدگی کشیدن و پله رشد بقیه بودن و از رویت اردنگی زنان رد شدن را چنان جانانه چشیده ام که اهرم رنجی در ذهنم نقش بسته حتی در مواقعی مرا از این ور بوم پرت میکند و مرا در یک خود میام بینی کودکانه فرو میبرد.
گرچه حمایتگری در جهت رشد و موفقیت و عزیزانم از بنیان های وجودی من است چیزی که در دی ان ای من حک شده و من هرگز نمیتوانم به آن کفر ورزیده و غیر از شاکله ام عمل کنم.
اما بیعتی الهی بسته ام تا پای مرگ و زندگی ، که رسالت فردی ام را هرگز قربانی موفقیت هیچ احد و ناسی نکنم.
گرچه این همان پاشنه آشیلی است که هرگز نباید ادعایی برای درسش را گرفتن داشته باشم.
هنوز هم یک زندگی لاکچری داشتن از ارزشها و اصول و استاندارهایم است اما اینک همچون وصیتهای الهی توحید سرآمد و رأس آن زندگیست که سر آن با هیچ أحد و ناسی حتی پدر مادرم شوخی ندارم.
توحید همان نقطه ایست که تمام سعی ام را میکنم بینان اولیه من در هر رابطه و شرایطی باشد.
همان که به خاطرش زیر میز زده و بازی را خراب میکنم.
این روزها از فضل عظیم الهی در تکه ای از بهشت
زندگی میکنم.
کسی که یکی از آرزوهایش این بود تعطیلات در ویلایی لاکچری او میزبان باشد به جای مهمان، این روزها در حال تجربه این نعمت الهی در ویلای پدریست.
شیرین دورهمی با خانواده ام دور آتش دان در روف گاردن در تیکه ای از بهشت که تا چشم کار میکند باغها و جنگلها و دریا و صدای آواز پرندگان و رودهای جاری و چای آتشی خوردن ها ،بلال کباب کردن ها ،رستوران گردی ها و خرید های لاکچری در کمال استقلال و….را از قبل توحیدی دارم که عمل کردنش را خدا با کلام الهی تان به بند بند وجودم تزریق میکند.
هرچند که از بیان حد خوشبختی و رضایت درونی ام در قالب کلمات عاجز هستم.
در سرتاسر زندگی ام آنقدر در رضایت درونی و امنیت و آرامش را تجربه نکرده بودم.
به جنگل انبوه روبرویم مینگرم تجربه هر روزه تماشای پرواز عقابها و پرستوها ، استشمام اگسیژن خالص ، دیدن طلوع و غروب زیبای خورشید ، مراقبه انرژی خورشیدی ، لی لی کردن ها و آواز خواندن زیر باران در فضای روف گاردن.
به یاد می آورم که چه جاهلانه دودستی به آپارتمانی چسبیده بودم باج دهی میکردم و میترسیدم رهایش کنم مبادا بهتر از آن برایم نباشد.
به خاطر می آورم رویایم ویوی دریاچه ای بود و داشتن حیاطی سرسبز.
من از او ویوی دریاچه خواستم او به رسم بنده نوازی اش ویوی دریا را قره العینم کرد.
این روزها در آرامش و امنیتی الهی در ویلای لاکچری تریبلکس 6 خوابه که فقط طبقه دوم آن را انواع لوازم بازی اعم از میز بیلیارد فوتبال دستی و میز تخته نرد پر شده است. بهترین لحظات عمرم را از فضل عظیم الهی در عزت و احترام و عشق میگذرانم.
از بهترین و اورگانیک ترین مواد غذایی که کریمانه همچون مائده ای آسمانی پیش رویم قرار میگیرد.
از لباسهایی که حتی به دستان فرشتگان الهی ام پس از شستشو پهن شده و خشک و تا شده دریافت میکنم.
هر روز به هیچ بودنم بدون او اغراق میکنم. این رمز موفقیت من است.
این همان رمزی است که نتایج مرا حتی متفاوت از خانواده ام کرده است.
این همان رمزی هست که تا زمانی کع به آن اعتراف میکنم چرخ زندگی ام آسان میچرخد و کن فیکون را برایم به روتین زندگی تبدیل میکند. هر زمان فراموش کرده و روی زیبایی و عقل و هوش خود حساب میکنم چنان مرا سرجایم مینشاند تا چنین گستاخانه جلویش قد علم نکنم.
چندی پیش به سمیناری از خانم دکتر بیتی حسینی هدایت شدم. برای الگو برداری از موفقیت هایشان در یکی از دوره های ایشون شرکت کردم.
مراقبه ای داشتند به اسم تکنیک آسانسور که باید خود را در آسانسوری محبوس شده تجسم کنی که هیچ راه نجاتی نیست.
فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟
من اصلا نمیتوانستم تجسم کنم که جایی گیر کرده باشم.
میدانی چرا ؟ چون من خدایی را پشت خودم تجربه کردم که نه یک بار نه صدبار بلکه در بخش بخش زندگی ام مرا از دهن گرگها و سگها و دل آتش مکر و خدعه ها نجات داده است.
من نتوانستم آن مراقبه را انجام دهم چون من طعم نجات الهی را با پوست و گوشت و استخوانم از لبه تیغ لمس کرده ام.
من نتوانستم آن تکنیک را انجام دهم زیرا من حقانیت وعده نجات مومنین بر عهده ماست را با همه وجودم لمس کرده ام.
چطور میتوانستم باور کنم که راه خروجی نیست وقتی ، نفیسه ای که ممنوع الخروج از کشور ممنوع الطلاق بود و همه درها به رویش بسته یجعل له مخرجا را باور کرد و آن را در یک شب تجربه کرد.
من ته ته بن بست ها را دیدم در یک شب هم باز شدن درها با عزت و قدرت و بدون باج دادن را نیز دیده ام.
بیعتی الهی بسته ام سر هر کوی و برزن فریادی الهی سرداده و به گوش همگان برسانم
نکنه صلح به هر قیمت کنی، نکنه بترسی و باج بدی و حرمت و کرامت انسانیت رو لگدمال کنی که لاجرم عذاب ألیم را با بندبند وجودت لمس خواهی کرد.
اما اگر او را وکیل خود قرار دهی بر او توکل کنی او تو را تمکین کرده و از خجالتت در می آید.
او به بنده نوازی مشهور است.
و من یتق الله یجعل له مخرجا
سلام و سپاس پر مهر مرا از قطعه ای از بهشت پذیرا باشید.
سپاسگزار خدا هستم برای خلقت ارزشمندتان ، چند روز پیش بود که طبق معمول همیشه لینک کامنت هاتون رو برای دوستانم فرستادم.
دوستانی که همچون خودم آنقدر شیفته آگاهی های ناب الهی تان هستند که از من درخواست کردند هروقت آقای احمدی کامنت گذاشتند به ما اطلاع بده.
تنها چیزی که توانستم در تحسین این حد از آگاهی و خلقت ارزشمندتان به زبان بیاورم این بود :
فتبارک الله أحسن الخالقین
به پدر مادرتون تبریک میگویم برای داشتن همچین پسر برومندی غلام علیم همچون یحیی برای ذکریا.
که علیم بودن همان نقطه برتری است که حسنه الدنیا و حسنه فی الآخره را به ارمغان می آورد.
همان که سرآمد همه گنج ها و خوشبختی هاست.
همان که خیرا کثیراست و فضلا عظیما
او به هرکه نگاه ویژه کند ابتدا به او اوتوالعلم و الحکمه کند همچون موسی.
حتی قارون هم با علمی که بر او نازل شد به کنز هایی دست یافت که مردان جنگی لازم بود آن را حمل کنند.
فقط جای حکمت یا همان نگاه توحیدی خالی بود که از همان خلأ هم ضربه را خورد.
و این علم همراه با حکمت را چه زیبا در زندگی شما جاری ساخته است.
گوارای وجودتان این علم و حکمتهای الهی.
تبریک به همسر عزیزتان برای بودن در کنار همچین نعم العبدی
و همچین چشمه جوشان علم و حکمتی
علم و حکمتتان افزون باد.
از دیروز که پیغام سراسر بشارت شما عزیز دل خدا را دریافت کردم.
منتظر زمانی بودم که بتوانم این سلام و بشارت های الهی را در وسعم به نیکوترین شکل که در خور شأن بنده ای صالح و پاک چون شما بوده ،پاسخ دهم.
و به قول قرآن اگر آنها تو را سلام دادند مانند آن یا بهتر از آن را به آنها باز گردان.
پیغامتان را همچون بشارتهای فرشته گونه ای دیدم که در زمان مناسب به هرکس که شایسته و لایق شنیدن باشد رسانده میشود.
همچون بشارتهای ذکریا و ابراهیم و ساره.
رزق به غیر حساب را نمیدانم چرا اینقدر برایمان عجیب غریب و کج و معوج جلوه داده اند.
رزقی که در خور شأن ربوبیت است و هر جنبنده ای آن را باور کند مشمول آن میشود.
بیان این خاطره برای اثبات شأن ربوبیتش خالی از لطف نیست.
تعطیلات عید فطر بود ،در یک همزمانی الهی وقتی منتظر بودم ماشین ها از پارکینگ بیرون آمده و با خانواده و عزیزانم که به دیدنمان آمده بودند، به گردش و تفریح برویم، متوجه تکان خوردن بچه سگی شدم که تنها و لرزان زیر محفظه زباله پناه گرفته بود.
عمق ترس چشمانش ، لرزان بودن اندامش گواهی بود از گرسنگی و وحشت و رهاشدگی که آن را به ناظر بیرونی انعکاس میداد.
از آنجا که آگاهانه بسیار حواسم را به احترام گذاشتن و تصدیق قانون الرجال قوامون علی النساء به قوامیت مردهای زندگی ام جمع شده است ،تا به اسم شجاعت و توحید پا در کفش مردان نکنم ،برادرم را صدا زده تا شرایط را بسنجد.
با محبت و نوازش او را آرام کرد و پدرم برایش شیر اورگانیک گوسفند آورد و جلویش گذاشت.
آنقدر گرسنه بود که در چشم به هم زدنی دو کاسه شیر را هورت کشید.
همگی دورش حلقه زده بودیم و خدایی که هم توجه ما و هم مهر این بچه سگ را در دلمان آنچنان گذاشته بود که تفریح و گشت و گذار را متوقف کرده بودیم تا به این سگ رسیدگی کنیم.
از آنجا که برادرم بسیار مهربان و عاشق سگ ها است، تمام سعی اش را میکرد پدرم را متقاعد کند که آن را داخل آورده در حیاط بزرگش کنیم.
اما پدرم مقاومتی عجیب داشته و خلاصه از برادر و مادرم اصرار از پدرم انکار.
از آنجا که تمام سعی ام این است اجبار کننده به پدر مادرم نباشم به دفاع از مقاومت قلبی پدرم پا در میانی کردم و از مادر و برادرم خواستم که پدرم را مجبور به کاری که قلبش راضی نیست نکنند.
قرار بر این شد هر وعده غذایی
در همان کوچه زیر همان محفظه غذا را برایش بگذارند ، تا سگ طفلکی در کمال آزادی جانی بگیرد و دنبال زندگی اش برود.
در این چند روز بی وقفه پدرم شیرش را جلویش میگذاشت،تا اینکه متوجه شدیم سگ نیست.
دیروز صبح بود هنگامی که دور روف گاردن پیاده روی کرده و در این فضای بهشتی با صدای چه چه پرندگان ،مشغول به اشتراک گذاری دیدگاههای قرآنی با عزیزانم در گروه الهی مان بودم، چشمم به خانه روبرو افتاد.
سگ کوچک در یک شب ورق زندگی اش از فرش به عرش تغییر کرده بود.
مرد همسایه که خودش یک جفت سگ نر و ماده دارد و بسیار با آنها رئوف و مهربان است گویا متوجه این سگ کوچک در کوچه شده و او را به منزل برده است.
اینک زندگی او از توله ای رها شده گرسنه تنها زیر محفظه زباله بی سرپرست به بودن در آغوش گرم یک جفت سگ نر و ماده که از دیدن مهر و عشقی که به او میدهند شادی و لذت را به هر بیننده ای القا میکنند، تبدیل شده است.
آیا این رزق به غیر حساب نیست.
پدر و مادری که عاشقانه پذیرای او شده اند، عشق ، شادی ، امنیت ، غذا ، تفریح و لذتی که با پدر مادر جدیدش تجربه میکند.
اگر این رزق بغیر حساب نیست پس چه اسمی میتوان رویش گذاشت.
خدایی که یک سگ را این چنین رزق بغیر حساب داده و در یک شب از کارتون خوابی به یک فضای دنج و عالی و خانواده هم جنس و مهربان هدایت میکند ، چرا من اشرف مخلوقات آنقدر برایم برخورداری از رزق به غیر حساب عجیب و غریب شده است.
چرا من اشرف مخلوقات به قول شما در گیر افزایش قیمت خیار هستم وقتی به قول شما یک وعده غذای یک نهنگ را آنجور کریمانه خدای رزاق ذوالقوه المتینبر عهده گرفته است.
کاش باور کنیم که او قادر مطلق است و از شئون ربوبیتش رزق بغیر حساب.
کاش باور کنیم که رزق بغیر حساب آسان ترین کاریست بر ذمه اش.
کاش باور کنیم ما حق رزق بغیر حساب برگردنش داریم به شرط صبری جمیل که آن هم نیز نزد خودش است و نزولش بر ذمه خودش.
او آنقدر شیفته آن است که در خوش حسابی هایش عرض اندامی الهی کند که حتی نزول صبر را نیز بر ذمه اش پذیرفته تا بنده اش به حق الهی اش که همان رزق به غیر حساب است برسد.
آخ که چه حرفها که پشت این داستان و آیات الهی نهفته است ،که ای کم ایمانان من در یک شب یک سگ را اینچنین تمکین میکنم…..
در مورد تکنیک آسانسور لازم است خدمتتان عرض کنم که پشت این تکنیک درسهایی زیبا نهفته بود همچون لحظاتی که در آیات قرآن خدا ما را در دل کشتی در دل طوفان بدون نجات و یاریگر پرت میکند که ببیند چه کسی را صدا میکنیم و چه قول و قراری در آن لحظه اضطرار میبندیم و چون بنده در دنیای واقعیت آن را لمس کرده بودم احساس کردم آن تکنیک برای افرادی در مدارهای پایین تر است.
برایتان علم و حکمتی الهی و روز افزون آرزومندم که درهای ورود به حسنه الدنیا و الآخره است.
سلام دوست عزیزم
متشکرم از نگاه پر از عشق و محبتتان به بنده
لطفا بر اساس کامنتهای بنده تصمیم به این مهمی را به قطعیت نرسانید.
نسخه رشدی هر کس منحصر بفرد خودش است.
سطح زندگی دیگران را با عمق زندگی خود مقایسه کردن ، جاهلانه ترین کار دنیاست.
ما دونوع طلاق داریم ،طلاق الهی طلاق شیطانی.
به شما توصیه میکنم برای اینکه اجازه ندهید شهود خام و ناپخته بر شما غالب شده باشد و فتنه ای برای شما ایجاد کند ،حتما از یک زوج درمانگر حرفه ای کمک گرفته تا بتوانید بالغانه تر تصمیم بگیرید.
برایتان بهترین های دنیا و آخرت را آرزومندم.