توحید عملی | قسمت ۱۱

این متن خلاصه‌ای از فایل این قسمت می‌باشد، اما برای درک کامل و عمیق‌ترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.


آگاهی‌های این قسمت، از قانونی رمزگشایی می‌کند که مرز میان «تقلا در مسیر خواسته» و «موفقیت پایدار از مسیر هموار» است.

دقیقاً زمانی که تصور می‌کنیم به اوج مهارت و تخصص رسیده‌ایم، در دام ذهنی «خودم می‌دانم» گرفتار می‌شویم که می‌توان آن را پارادوکس مهارت و توکل نامید. خیلی از ما این تجربه را داشته‌ایم که:

زمانی که در کاری «تازه‌کار» و «نابلد» هستیم، نتایج درخشان‌تر و ایمن‌تری می‌گیریم، اما به‌محض اینکه احساس «حرفه‌ای بودن» می‌کنیم، چالش‌ها و شکست‌ها آغاز می‌شوند. به نظر شما چرا؟!

درس اصلی این است: احساسِ «خودم می‌دانم»، بزرگ‌ترین مانع در برابر جریان هدایت‌های خداوند است. وقتی ما خودمان را در جایگاه یک متخصص بی‌نیاز می‌بینیم و به دانش محدود و تجربیات گذشته‌مان تکیه می‌کنیم، ناخودآگاه دروازه‌های هدایت را می‌بندیم. اما زمانی که، فارغ از میزان تخصص‌مان، با قلبی خاشع و متواضع اعتراف می‌کنیم که در برابر اقیانوس علم خداوند «هیچ» نمی‌دانیم، آنگاه به منبع لایتناهی هوشمندی متصل می‌شویم که راهکارهایی فراتر از منطق بشری را پیش پایمان می‌گذارد.

یکی از کلیدی‌ترین مفاهیمی که استاد عباس‌منش با مثال‌هایی ملموس از دنیای تکنولوژی، رانندگی و حتی بازی‌های کامپیوتری تشریح می‌کنند، تفاوت میان «استفاده از تجربه» و «مسدود کردن هدایت با غرور» است. استاد توضیح می‌دهند که ذهن استدلال‌گر ما، همواره سعی دارد مسائل جدید را با فرمول‌های قدیمی حل کند. مثل برنامه‌نویسی که برای رفع یک باگ، بیست راه منطقی را امتحان می‌کند و شکست می‌خورد، اما لحظه‌ای که از روی «عجز» و «تسلیم» دست از تقلا برمی‌دارد و از نیروی برتر کمک می‌خواهد، ساده‌ترین و درست‌ترین راهکار به او الهام می‌شود. این همان نقطه‌ای است که ما باید «تواضع در برابر خداوند» را با «احساس لیاقت در برابر خلق» ترکیب کنیم. بسیاری از افراد تصور می‌کنند که کمک خواستن از خداوند نشانه ضعف است، درحالی‌که بر طبق اصل توحید، هوشمندترین انسان‌ها کسانی هستند که فرمان زندگی خود را به دست خدا می‌سپارند.

افراد زیادی برای داشتن چنین حدی از ارتباط عمیق با خداوند و دریافت هدایت‌های او در مسیر هر خواسته کوچک و بزرگی، از درون احساس لیاقت ندارند.

آموزه‌های دوره احساس لیاقت منبعی کامل برای ترمیم احساس خودارزشمندی درونی است؛ به‌گونه‌ای که فرد بتواند خود را اساساً «لایق» چنین حدی از ارتباط دقیق و عمیق با خداوند بداند. زیرا مهم‌ترین موضوع در دریافت هدایت‌های خداوند، احساس لیاقت داشتن درباره ارتباط عمیق با خداوند و دریافت الهامات اوست. تا زمانی که ما خود را لایق هم‌صحبتی با خداوند ندانیم، صدای هدایت او را نخواهیم شنید.

خداوند مانند یک فرستنده رادیویی قدرتمند، در هر لحظه و در مورد هر موضوعی (از مسائل مالی و بیزینس گرفته تا سلامتی و روابط) در حال پخش فرکانس هدایت است. اما این ما هستیم که باید گیرنده‌هایمان را روی این موج درست تنظیم کنیم. تنظیم این موج، با هیچ تکنیک پیچیده‌ای انجام نمی‌شود، بلکه تنها با یک تغییر نگرش درونی ممکن است:

پذیرش اینکه «من نمی‌دانم و او می‌داند» و مهم‌تر از همه، «احساس لیاقت داشتن درباره دریافت هدایت‌های خداوند»

آگاهی‌های این قسمت، منطق‌های محکمی به ما می‌دهد تا هر مانعی را از ذهن خود برداریم که مانع اتصال ما به خداوند و دریافت هدایت‌های او می‌شود. مثل احساس گناهی که افراد دارند و فکر می‌کنند به‌خاطر اشتباهات گذشته، از درگاه خداوند رانده شده‌اند. استاد عباس‌منش با ذکر منطق‌های توحیدی محکم به ما یادآور می‌شوند که حتی اگر هزاران بار مسیر اشتباه را رفته باشید، خداوند مشتاق هدایت شماست.

درک این نکته که «من بی قید و شرط لایق هستم تا خداوند من را به هموارترین مسیر تحقق خواسته هایم هدایت کند»، هسته اصلی آموزه‌های دوره احساس لیاقت است که مکمل بی‌نظیری برای اجرای توحید در عمل است.

باور محدودکننده دیگری که استاد عباس‌منش در این فایل به‌عنوان مانعی مهم در دریافت هدایت‌های خداوند به آن اشاره می‌کنند، باور «نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود» است. ریشه این باور نیز در احساس عدم لیاقت است که فرد نمی تواند خود را بی قید و شرط، لایق دریافت نعمت ها بداند. استاد با استناد به قوانین خداوند، ثابت می‌کنند که سختی کشیدن، تقلا کردن و «پدرِ آدم درآمدن»، فضیلت نیست؛ بلکه نشانه دور شدن از مسیر هموار هدایت‌های الهی است. زندگی طبیعی و توحیدی، مانند حرکت در یک سرازیری سرسبز با چرخ‌های روغن‌کاری‌شده است، نه کشیدن یک گاری شکسته در سربالایی سنگلاخ.

اگر زندگی شما سخت پیش می‌رود، اگر برای حل مسائل ساده مجبور به مبارزه هستید، نشانه این است که نتوانستید روی خداوند به عنوان قدرت مطلق حساب کنید، می‌خواهید با زورِ بازوی محدودِ خودتان مسائل را حل کنید و به نیروی «کن فیکون» خداوند اجازه ورود نداده‌اید. تواضع در برابر خداوند، زندگی را آسان می‌کند. راهکارهای خداوند برای حل مسائل شما و تحقق خواسته ها همواره آسان هستند، اما شما وقتی به آنها دسترسی دارید که با ایجاد باورهای توحیدی، عقل خود را از مدار خارج می‌کنید.


تمرین این قسمت:

به تجربیات خود درباره مفهوم آگاهی‌های این قسمت فکر کنید و در بخش نظرات این فایل بنویسید:

الف) در چه مواردی از زندگی‌تان (شغلی، مالی، عاطفی و…) احساس کردید که «خودتان کاربلد و حرفه‌ای هستید»، به مهارت و کاربلدی خود آن‌قدر مغرور شدید که خود را بی‌نیاز از هدایت‌های خدا دیدید و سراغ ایده‌های خودتان یا راهکارهای دیگران رفتید اما به طرز غیرقابل‌انتظاری، کارها گره خورد و نتیجه خوب از آب درنیامد یا دچار خطا و اشتباه شدید؟
در مقابل، چه زمان‌هایی با وجود مهارت و کاربلدی، متواضعانه از خداوند طلب هدایت کردید، اعتراف کردید که «نمی‌دانید»، سپس به ایده‌هایی هدایت شدید که کارها با روانی و آسانی انجام شد یا نتیجه حتی بارها بهتر از انتظار شما پیش رفت؟

ب) وقتی چرخ زندگی شما به روانی می‌چرخد و کارها به‌خوبی پیش می‌رود، آیا ارتباط این جنس از روانی در انجام کارها را با نگرش «تواضع در برابر خداوند» حتی با وجود حرفه‌ای بودن، تشخیص می‌دهید و برعکس؟ چقدر حواستان به این اصل مهم است؟

فکر کردن و جواب دادن به این سؤالات باعث می‌شود نقش توحید در روان شدن چرخ زندگی را درک کنید، در همه حال در مقابل خداوند خاشع بمانید و در موضوعات مختلف، خواه ساده، خواه مهم، از خداوند هدایت بخواهید؛ حتی اگر در آن کار حرفه‌ای باشید.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1307 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «یاسمن ایزانلو» در این صفحه: 1
  1. -
    یاسمن ایزانلو گفته:
    مدت عضویت: 1596 روز

    1 آبان 1404

    سلام به همگی

    سلام به استاد عزیزدلم که هر کلمه ای که میگه برام مثل دُر و گوهر میمونه و قلب من رو به سمت خداوندم بیشتر باز میکنه.

    استاد در مورد شرک ورزیدن به خداوند و بت کردن چت جی پی تی من یک مثالی دارم که به همین تازگی برام اتفاق افتاده.

    من از اول مرداد، گوارشم شروع کرد به سخت کار کردن.

    انقدر نشونه ها رو ندیدم و تغییر نکردم که هر بار بیشتر از قبل اذیت شدم و کم کم به جایی رسیدم که هر روز درد داشتم.

    یادمه یک روز صبح پاشدم و خیلی اذیت بودم و تا شب درد داشتم.

    شب با همسر و دخترم رفتیم نقش جهان و من از درد اصلا نمیتونستم یکجا بایستم.

    حتی موقع رد شدن از خیابون نمیخواستم وایستم که ماشین ها برن و بعد من برم. میخواستم فقط حرکت کنم که دردم کمتر بشه که کمتر هم نمیشد.

    در طول این سه ماه کلی به خودم گرسنگی دادم که گوارشم خودش رو پاکسازی کنه. اما بلافاصله با خوردن هر چیزی دوباره همون مسائل شروع میشد.

    کار به جایی رسیده بود که من از غذا خوردن و دستشویی رفتن وحشت داشتم.

    من از چت جی پی تی همه چیز پرسیده بودم و تمام موارد رو امتحان کرده بودم اما جواب درستی نگرفته بودم.

    این اواخر دیگه واقعا آرامش فکری نداشتم.

    یه شب به خدا گفتم خدایا تو طبیبم شو. تو بهم نعمت بده. تو مسئلم رو حل کن. من هیچی نمیدونم.

    صبح همسرم پاشد، کلی گوشت از یخچال بیرون آورد و گفت تمام این گوشت ها رو امروز بخور.

    ناگفته نماند که ما به خاطر باور محدود کننده ی کمبود، مدتی بود که گوشت کمی به غذا میزدیم.

    من به خاطر غرورم اصلا دلم نمیخواست از برکتی که همسرم بهم پیشنهاد داده استفاده کنم. اما همون لحظه مچ خودم رو گرفتم و گفتم این از سمت پروردگارت بهت داده شده. با آغوش باز بپذیرش.

    اومدم بگم نه نمیخواد، انشالله وضع مالیم بهتر میشه و خودم گوشت زندگیم رو تامین میکنم. اما به جاش گفتم باشه حتما!

    من اون روز اصلا نون و برنج نخوردم و فقط گوشت خوردم.

    احساس میکردم بهترم ولی هنوز هم خیلی راه داشتم تا به سلامتی کامل برسم.

    همون شب خیلی اذیت بودم. همسرم بهم گفت فردا از یه دکتر نوبت بگیر بریم پیشش.

    گفتم باشه ولی قلبم چیز دیگه ای میگفت. قبل خواب از خداوند عاجزانه درخواست کمک کردم.

    گفتم خدایا من که دارم در مسیر تو حرکت میکنم. پس این تضاد چیه که انقدر در زندگیم بزرگ شده و داره آرامشم رو میگیره.

    امکان نداره من در مسیر تو باشم و نتیجه ی اشتباه بگیرم.

    گفتم تو توی نقش جهان، اون زمانی که از درد نمیتونستم یکجا بند بشم بهم یه نشونه دادی.

    روی شیشه ی یک عطاری نوشته بود: “طبیبی را میشناسم که نامش خداست.”

    تو همون موقع بهم گفتی همه رو ول کن. فقط از من بخواه.

    اما من مشرک از تمام اعضای خانواده و چت جی پی تی کمک خواستم.

    میدونستم راه حل دست توئه ولی اون جوری که باید، قلبم رو به روی هدایت هات باز نکردم.

    خدایا من عاجز شدم.

    من ناتوانم.

    من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم.

    من نمیخوام برای مسئله ی به این سادگی برم دکتر.

    نمیخوام پول و وقت و انرژیم رو صرف چیزی کنم که جوابش در دست توست.

    تو بهتر از هر پزشکی میدونی چاره ی کار من چیه.

    خودت به مسیر درست هدایتم کن.

    من توی تمرین ستاره ی قطبیم این موارد رو نوشتم خوابیدم.

    فرداش با همسر و دخترم رفتیم ناژوان برای پیک نیک.

    توی راه، همسر آهنگ هایی رو توی ماشین پخش میکرد که حال و هوای من رو بسیار معنوی کرده بود. حتی چشمهام از شدت معنویت اشکی میشد.

    توی همون حال و هوا میگفتم خدایا به سمت مسیری که راه حل من هست هدایتم کن. تو به من بگو چه کار کنم و از چه راهی قدم بردارم.

    وسط راه دخترم خوابالو شد. با این که تایم خوابش نبود، ولی من به روندی که خداوند سر راهم گذاشته بود اعتماد کردم و اجازه دادم دخترم بخوابه.

    وقتی رسیدیم ناژوان، دلم نمیخواست از ماشین پیاده شم و از اون فضای معنوی دور شم.

    به همسر گفتم الان که رها خوابه. ما اگه پیاده بشیم هم فایده ای نداره. پس بیا آهنگ گوش کنیم و توی این مسیر زیبای سرسبز با ماشین بریم.

    همسرم گفت باشه و ما توی اون جاده ی زیبای ناژوان با آهنگ هایی که حس معنوی به من میداد حرکت کردیم.

    تازه فهمیدم چرا خداوند دخترم رو اون موقع خوابونده. این کار رو کرد که من با آرامش فکری بتونم بهش بیشتر نزدیک بشم. در غیر این صورت باید بی تابی های دخترم رو تحمل میکردم و از اون حال و هوا خارج میشدم.

    خلاصه رفتیم و رسیدیم به یه فضایی که کشاورزها تمام محصولاتشون رو آورده بودن کنار جاده و میفروختن.

    یعنی محصولات تازه ی تازه ای که همین الان از چند قدم اون طرف تر چیده شده بود، لب جاده فروخته میشد.

    همسرم اسم چندتا سبزیجات رو آورد و گفت میخوای برات بخرمشون؟

    این بار دیگه من در رو به روی هدایت خداوند باز کرده بودم و بدون معطلی گفتم بله، لطفا بخر.

    بعد هم رفتم از چت جی پی تی پرسیدم و دیدم همشون برای مسئله ی من عالی هستن.

    همسر رفت و با کلی سبزیجات برگشت.

    وقتی خریدمون تموم شد حسم بهم گفت حالا دیگه میتونین برین پیک نیک.

    به همسر گفتم هرجا صلاح میدونی پارک کن.

    به محض این که ماشین رو پارک کردیم، دخترم بیدار شد و من همونجا به خودم گفتم ببین که چقدر زمان بندی خداوند بی نظیره.

    دختر رو بی موقع خوابوند که هم من بتونم احساس نزدیکی بیشتری بهش بکنم و هم خداوند هدایتش رو عملی کنه و ما به سمت خرید سبزیجات هدایت بشیم.

    از ماشین پیاده شدیم و اول کمی پیاده روی کردیم.

    موقع پیاده روی خداوند الهامی رو به قلبم گفت. بهم گفت تا هر وقت که بهت نگفتم، نون و برنج نخور.

    من هم اطاعت کردم و گفتم نون و برنج رو تا زمانی که قلبم بهم میگه حذف میکنم.

    بعد هم رفتیم سراغ ناهار و من باز هم گوشت فراوان خوردم و کلی بهمون خوش گذشت.

    بعد همسرم خواست آتیش روشن کنه که بلال آتیشی بخوریم.

    چند قدم اونطرف تر، یه درخت بسیار بزرگ اما خشک شده بود که قطعش کرده بودن.

    همسرم تبرش رو آورد و شروع کرد به کندن قسمت هایی از اون تنه.

    همونجا خداوندم بهم گفت ببین که چقدر فراوانی و نعمت برای شما آفریدم!

    به همسرم گفتم این درخت شاید بیش از صد سال عمرش بوده. اما حالا خشک شده و قطعش کردن.

    فکر کن این همه مدت عمر کرده و حالا به اینجا رسیده که ما بیایم و با تنه ی خشکیدش آتیش روشن کنیم.

    این درخت بیش از صد سال پیش، به فکر امروز ما بوده. عمرش چند برابر عمر ماست اما خداوند هدایتش کرده و امروز ما رو به سمتش کشونده که بتونیم باهاش آتیش درست کنیم و روش چیزهایی که میخوایم رو بپریم.

    اون روز کلی خوش گذروندیم و شب هم به نحو بسیار زیبایی گذشت.

    شب با همون درخواست همیشگی از خداوند خواستم که راه رو برام هموار کنه و مسئلم رو حل کنه و به خاطر روز و شب فوق العاده لذت بخشی که در کنار عزیزانم گذروندم ازش سپاسگزاری کردم.

    سپاسگزارش شدم که به راه درست و مسیر هموار و ساده هدایتم کرده و نعمت هایی که بدنم لازم داشته رو در اختیارم قرار داده.

    صبح که بیدار شدم دیدم چقدر حالم بهتره اما هنوز مطمئن نبودم که این روند دائمی باشه و به زمان بیشتری نیاز داشتم که مطمئن بشم.

    از همون روز تا الان که شش روزه از اون هدایت ها میگذره، من روز به روز بهتر شدم و امروز سومین روزه که دارم بدون درد و به راحت ترین شکل ممکن زندگی میکنم.

    همه چیز برام راحت و آسان پیش میره.

    من حتی دوباره نون و برنج رو هم اضافه کردم، حتی دیگه اونقدرها سبزیجات استفاده نمیکنم. اما حالم عالیه. انگار اصلا مسئله ای وجود نداشته.

    الان که دارم این ها رو مینویسم، هم از خودم خجالت میکشم و پیش خداوندم احساس شرمندگی میکنم که از همون اول از خودش کمک نخواستم و بهش شرک ورزیدم و هوش چت جی پی تی رو بیشتر از هوش کیهانی خداوندم دونستم، هم احساس نزدیک بودن به خداوندم دارم که این مسیر رو به همین سادگی برام هموار کرد و من رو وارد بهترین فضا کرد و به بهترین شکل ممکن و در آرامش مطلق و فقط با مواد غذایی طبیعی، بدن من رو به حالت قبل برگردوند.

    کلا مدتیه که احساس میکنم روند زندگیم خیلی تغییر کرده و حال روحیم خیلی بهتر و چرخ زندگیم روان تر شده.

    دقیقا از زمانی که شروع کردم به انجام دادن همزمان تمرینات قدم اول و عزت نفس، همه چیز تغییر محسوسی در زندگیم داشته.

    الان هم که با پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر دارم پیش میرم و تا حالا سه جلسه ازش اومده و من هر سه جلسه رو گوش کردم.

    من دوره ی احساس لیاقت رو ندارم که یک جلسه از احساس لیاقت و یک جلسه از تغییر را در آغوش بگیر رو گوش کنم و عمل کنم.

    اما به جاش از دوره ی عزت نفس استفاده میکنم و میتونم بگم طی همین چند روزی که دارم این کار رو انجام میدم، احساس میکنم چرخ های زندگیم افتادن وسط یه عالمه روغن و هیچ صدایی از هیچ کجا به گوشم نمیرسه.

    احساس میکنم این چرخ ها دیگه هرگز زنگ نمیزنن و سفت و سخت نمیشن.

    خداوندا این ها همه از هدایت های توست.

    دیروز هدایت شدم به گوش کردن توحید عملی قسمت 10 و امروز هدایت شدم به توحید عملی قسمت 11 و از دیشب، همه چیز برام عجیب تر شده!

    انگار دارم در سرزمین رویایی زندگی میکنم.

    هدایت های خداوندم رو خیلی واضح تر دریافت میکنم.

    ما امشب باید بریم تولد دختر برادر همسرم. من دیشب برای کمک رفته بودم خونه ی جاری عزیزم که از داشتنش در زندگیم خیلی خوشحالم.

    ازم پرسید به نظرت دیگه چه کاری رو باید انجام بدیم؟

    اگه قبلا بود میگفتم من از برنامه هایی که برای تولد دارین اطلاعی ندارم.

    اما به خاطر تاثیرات فوق العاده ی دوره ی عزت نفس، پا گذاشتم روی ترسم و هر چیزی که به قلبم گفته میشد رو به زبان میاوردم.

    جاریم خیلی شگفت زده شد و گفت آره، ما باید این کارها رو هم انجام بدیم و کلی ازم به خاطر راهنماییم تشکر کرد.

    من میدونستم خودم هیچ کاری نکردم. فقط به حرف های خداوندم عمل کردم و credit این راهنمایی ها رو توی ذهنم دادم به خداوندم.

    دیشب به خاطر همین هدایتی که به قلبم شده بود و من بهش عمل کرده بودم، حالم خیلی خوب بود.

    امروز هم با شنیدن توحید عملی 11 خیلی حالم عالی و چشمام اشکی شد.

    یاد دیشب افتادم که گفتم خدایا من نمیدانم، تو بگو برای تولد باید چه کارهایی رو انجام بدیم و خداوند به بهترین شکل ممکن هدایتمون کرد و کلی از کارهامون راه افتاد.

    خدایا شکرت.

    دیشب کلی هدایتم کرد و هر وقت هرچیزی ازش پرسیدم، با صدای بلند جوابم رو داد.

    گفتم خدایا به خواهری زنگ برنم؟

    گفت نه! الان فقط به توحید عملی 10 گوش کن.

    مدتی بعد گفتم خدایا به جاریم زنگ بزنم که ببینم کاری داره یا نه؟

    گفت نه! الان فقط توحید عملی 10 رو گوش کن.

    بعد فهمیدم اگه اون موقع به جاریم زنگ میزدم، جاریم اصلا خونه نبوده که بتونم برم پیشش و کمکش کنم.

    45 دقیقه مونده بود به شروع کلاس با زبان آموزم که بهم گفت کلاس امروزت رو کنسل کن و بشین توحید عملی 10 رو ببین.

    گفتم چشم و پیام دادم گفتم امروز کلاس کنسله.

    بعد از این که پیام دادم یادم افتاد من اصلا با این گوشیم نمیتونستم کلاس رو برگزار کنم.

    گوشی اصلیم خراب شده و دادمش برای تعمیر و این یکی گوشی اصلا نمیتونه عکس بگیره و من بعد از تدریس، باید از صفحه ی تدریس عکس میگرفتم و توی واتس اپ میفرستادم.

    من حتی اگر با این گوشیم میخواستم وارد واتس اپ بشم کارم طولانی میشد چون واتس اپی که روی این گوشی هست، مال یک خط دیگه است.

    از طرف دیگه اگه کلاس برگزار میشد، کلیپ هایی که آماده کرده بودم رو باید آموزش میدادم و چون گوشی خودم تعمیرگاه بود نمیتونستم کلیپ جدید بسازم و این یعنی برای جلسه ی بعد چیزی نداشتم که ارائه بدم.

    اما خداوند به همین سادگی مسیر زندگیم رو هموار کرد و بهم گفت کلاس رو کنسل کن.

    باورم نمیشد که فاصله ی دریافت الهام تا عمل برام انقدر کم باشه و زمانی به الهام قلبیم عمل کنم که اصلا نمیدونم چرا باید کلاس رو کنسل کنم.

    وای خدای من!

    دیشب به خداوندم گفتم میخوام برم دوش بگیرم اما دخترم رو هم نمیتونم تنها بذارم.

    بهم گفت براش Miss Rachel بذار.

    گفتم کدومش رو بذارم؟

    گفت فولدر دوم، اولین قسمت.

    این کار رو انجام دادم و رفتم داخل حموم.

    بهم گفت در رو بذار روی هم اما نبندش. اینجوری صدای آب هم کمتر بیرون میره و دخترت کمتر متوجه نبودن تو میشه.

    همین کار رو کردم و یه حموم بسیار لذت بخش رو بدون هیچ مزاحمتی تجربه کردم.

    وقتی برگشتم دیدم دخترم هنوزم همون جاییه که وقتی من رفتم حموم بود. یعنی حتی یک سانت هم از جاش تکون نخورده بود. فقط به جای ایستادن، دراز کشیده بود و محو تماشای کارتون شده بود.

    وای خدای بزرگوارم!

    همین الان هم که دارم این کامنت رو مینویسم، تو کاری کردی که محو تماشای کارتون بشه و من بتونم این احساسات ناب و لذت بخش رو با نوشتن این کامنت تجربه کنم.

    این ها همه از لطف و فضل و توانمندی توست پروردگارم.

    شرک من رو ببخش و همیشه دستم رو بگیر که من بدون حضور تو در زندگیم هیچ هیچم.

    استادم عاشقتونم

    خداوند تمام درهای ثروت و نعمت و برکت و سلامتی و آرامش و خوشبختی رو، روز به روز بیشتر به روتون باز کنه.

    سپاسگزارم که با کلماتی که به قلب زیباتون جاری میشه، باعث میشین ماه هم بتونیم در زندگیمون این احساسات ناب و لذت بخش رو تجربه کنیم.

    خدایا شکرت که در این مسیر هستم.

    سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: