توحید عملی | قسمت ۱۱

این متن خلاصه‌ای از فایل این قسمت می‌باشد، اما برای درک کامل و عمیق‌ترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.


آگاهی‌های این قسمت، از قانونی رمزگشایی می‌کند که مرز میان «تقلا در مسیر خواسته» و «موفقیت پایدار از مسیر هموار» است.

دقیقاً زمانی که تصور می‌کنیم به اوج مهارت و تخصص رسیده‌ایم، در دام ذهنی «خودم می‌دانم» گرفتار می‌شویم که می‌توان آن را پارادوکس مهارت و توکل نامید. خیلی از ما این تجربه را داشته‌ایم که:

زمانی که در کاری «تازه‌کار» و «نابلد» هستیم، نتایج درخشان‌تر و ایمن‌تری می‌گیریم، اما به‌محض اینکه احساس «حرفه‌ای بودن» می‌کنیم، چالش‌ها و شکست‌ها آغاز می‌شوند. به نظر شما چرا؟!

درس اصلی این است: احساسِ «خودم می‌دانم»، بزرگ‌ترین مانع در برابر جریان هدایت‌های خداوند است. وقتی ما خودمان را در جایگاه یک متخصص بی‌نیاز می‌بینیم و به دانش محدود و تجربیات گذشته‌مان تکیه می‌کنیم، ناخودآگاه دروازه‌های هدایت را می‌بندیم. اما زمانی که، فارغ از میزان تخصص‌مان، با قلبی خاشع و متواضع اعتراف می‌کنیم که در برابر اقیانوس علم خداوند «هیچ» نمی‌دانیم، آنگاه به منبع لایتناهی هوشمندی متصل می‌شویم که راهکارهایی فراتر از منطق بشری را پیش پایمان می‌گذارد.

یکی از کلیدی‌ترین مفاهیمی که استاد عباس‌منش با مثال‌هایی ملموس از دنیای تکنولوژی، رانندگی و حتی بازی‌های کامپیوتری تشریح می‌کنند، تفاوت میان «استفاده از تجربه» و «مسدود کردن هدایت با غرور» است. استاد توضیح می‌دهند که ذهن استدلال‌گر ما، همواره سعی دارد مسائل جدید را با فرمول‌های قدیمی حل کند. مثل برنامه‌نویسی که برای رفع یک باگ، بیست راه منطقی را امتحان می‌کند و شکست می‌خورد، اما لحظه‌ای که از روی «عجز» و «تسلیم» دست از تقلا برمی‌دارد و از نیروی برتر کمک می‌خواهد، ساده‌ترین و درست‌ترین راهکار به او الهام می‌شود. این همان نقطه‌ای است که ما باید «تواضع در برابر خداوند» را با «احساس لیاقت در برابر خلق» ترکیب کنیم. بسیاری از افراد تصور می‌کنند که کمک خواستن از خداوند نشانه ضعف است، درحالی‌که بر طبق اصل توحید، هوشمندترین انسان‌ها کسانی هستند که فرمان زندگی خود را به دست خدا می‌سپارند.

افراد زیادی برای داشتن چنین حدی از ارتباط عمیق با خداوند و دریافت هدایت‌های او در مسیر هر خواسته کوچک و بزرگی، از درون احساس لیاقت ندارند.

آموزه‌های دوره احساس لیاقت منبعی کامل برای ترمیم احساس خودارزشمندی درونی است؛ به‌گونه‌ای که فرد بتواند خود را اساساً «لایق» چنین حدی از ارتباط دقیق و عمیق با خداوند بداند. زیرا مهم‌ترین موضوع در دریافت هدایت‌های خداوند، احساس لیاقت داشتن درباره ارتباط عمیق با خداوند و دریافت الهامات اوست. تا زمانی که ما خود را لایق هم‌صحبتی با خداوند ندانیم، صدای هدایت او را نخواهیم شنید.

خداوند مانند یک فرستنده رادیویی قدرتمند، در هر لحظه و در مورد هر موضوعی (از مسائل مالی و بیزینس گرفته تا سلامتی و روابط) در حال پخش فرکانس هدایت است. اما این ما هستیم که باید گیرنده‌هایمان را روی این موج درست تنظیم کنیم. تنظیم این موج، با هیچ تکنیک پیچیده‌ای انجام نمی‌شود، بلکه تنها با یک تغییر نگرش درونی ممکن است:

پذیرش اینکه «من نمی‌دانم و او می‌داند» و مهم‌تر از همه، «احساس لیاقت داشتن درباره دریافت هدایت‌های خداوند»

آگاهی‌های این قسمت، منطق‌های محکمی به ما می‌دهد تا هر مانعی را از ذهن خود برداریم که مانع اتصال ما به خداوند و دریافت هدایت‌های او می‌شود. مثل احساس گناهی که افراد دارند و فکر می‌کنند به‌خاطر اشتباهات گذشته، از درگاه خداوند رانده شده‌اند. استاد عباس‌منش با ذکر منطق‌های توحیدی محکم به ما یادآور می‌شوند که حتی اگر هزاران بار مسیر اشتباه را رفته باشید، خداوند مشتاق هدایت شماست.

درک این نکته که «من بی قید و شرط لایق هستم تا خداوند من را به هموارترین مسیر تحقق خواسته هایم هدایت کند»، هسته اصلی آموزه‌های دوره احساس لیاقت است که مکمل بی‌نظیری برای اجرای توحید در عمل است.

باور محدودکننده دیگری که استاد عباس‌منش در این فایل به‌عنوان مانعی مهم در دریافت هدایت‌های خداوند به آن اشاره می‌کنند، باور «نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود» است. ریشه این باور نیز در احساس عدم لیاقت است که فرد نمی تواند خود را بی قید و شرط، لایق دریافت نعمت ها بداند. استاد با استناد به قوانین خداوند، ثابت می‌کنند که سختی کشیدن، تقلا کردن و «پدرِ آدم درآمدن»، فضیلت نیست؛ بلکه نشانه دور شدن از مسیر هموار هدایت‌های الهی است. زندگی طبیعی و توحیدی، مانند حرکت در یک سرازیری سرسبز با چرخ‌های روغن‌کاری‌شده است، نه کشیدن یک گاری شکسته در سربالایی سنگلاخ.

اگر زندگی شما سخت پیش می‌رود، اگر برای حل مسائل ساده مجبور به مبارزه هستید، نشانه این است که نتوانستید روی خداوند به عنوان قدرت مطلق حساب کنید، می‌خواهید با زورِ بازوی محدودِ خودتان مسائل را حل کنید و به نیروی «کن فیکون» خداوند اجازه ورود نداده‌اید. تواضع در برابر خداوند، زندگی را آسان می‌کند. راهکارهای خداوند برای حل مسائل شما و تحقق خواسته ها همواره آسان هستند، اما شما وقتی به آنها دسترسی دارید که با ایجاد باورهای توحیدی، عقل خود را از مدار خارج می‌کنید.


تمرین این قسمت:

به تجربیات خود درباره مفهوم آگاهی‌های این قسمت فکر کنید و در بخش نظرات این فایل بنویسید:

الف) در چه مواردی از زندگی‌تان (شغلی، مالی، عاطفی و…) احساس کردید که «خودتان کاربلد و حرفه‌ای هستید»، به مهارت و کاربلدی خود آن‌قدر مغرور شدید که خود را بی‌نیاز از هدایت‌های خدا دیدید و سراغ ایده‌های خودتان یا راهکارهای دیگران رفتید اما به طرز غیرقابل‌انتظاری، کارها گره خورد و نتیجه خوب از آب درنیامد یا دچار خطا و اشتباه شدید؟
در مقابل، چه زمان‌هایی با وجود مهارت و کاربلدی، متواضعانه از خداوند طلب هدایت کردید، اعتراف کردید که «نمی‌دانید»، سپس به ایده‌هایی هدایت شدید که کارها با روانی و آسانی انجام شد یا نتیجه حتی بارها بهتر از انتظار شما پیش رفت؟

ب) وقتی چرخ زندگی شما به روانی می‌چرخد و کارها به‌خوبی پیش می‌رود، آیا ارتباط این جنس از روانی در انجام کارها را با نگرش «تواضع در برابر خداوند» حتی با وجود حرفه‌ای بودن، تشخیص می‌دهید و برعکس؟ چقدر حواستان به این اصل مهم است؟

فکر کردن و جواب دادن به این سؤالات باعث می‌شود نقش توحید در روان شدن چرخ زندگی را درک کنید، در همه حال در مقابل خداوند خاشع بمانید و در موضوعات مختلف، خواه ساده، خواه مهم، از خداوند هدایت بخواهید؛ حتی اگر در آن کار حرفه‌ای باشید.

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1307 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «رضا زارعی» در این صفحه: 2
  1. -
    رضا زارعی گفته:
    مدت عضویت: 1306 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام به همگی عزیزانم

    سپاس گزار خداوندم بابت بودن در این مدار و دریافت این آگاهی ها

    استاد عزیزم هر چقدر که تکاملت رو طی می‌کنی این نوع نگاه خیلی خاص تر و یونیک تر میشه درشما ، نگاهی که من ندیدم تا این حد دیگه باشه و هر چقدر میگذره میفهمم که من چقدر نمیدونم واقعا ،چقدر عاجزم در برابر علم ازلی خداوند .

    نیازی نیست جای دوری توی تجربه هام بگردم مثال چند روز پیش رو میزنم شاید دوهفته پیش ،

    خب من خیلی وقت بود که فوتبال یا فوتسال بازی نمی‌کردم یعنی 4پنج سال و خب من 1401برگشتم به زادگاهم و چند بار رفتم بازی کردم تو همون سال و دیگه بازم ول کردم و البته انگیزه خوبی بود به خاطر علاقم به ورزش کلا دود و دم و که پنج سال دچارش بودم بزارم کنار بگذریم ،یه سال گذشت و دوستان گفتن ما با یه تیمی مسابقه انداختیم (سالن،فوتسال)و از منم درخواست کردن که برم ، همون روز حسم گف برو و به خاطر علاقم به فوتبال که شاید جدی پیگیریش کنم و بین یک دوراهی منتظر هدایت هستم اونروز رفتم و چون خیلی وقت بود بازی نکرده بودم با یک اعتماد به نفس خوب گفتم خدایا می‌خوام بازی کنم لذت ببرم روزه ام بودم و مسابقه دوساعت قبل افطار بود و رفتیم و خلاصه چنان بازی کردم که نگو و نپرس ،وسط نیمه یه استراحت دادیم تا نیمه دوم شروع بشه که ما تو تعداد گل مساوی بودیم و حسم گف که بچه های تیم ترسیدن ، وسط نیمه چیزهایی رو گفتم که قشنگ حس کردم از درونم داره میاد و حرفای من نیست ،اون جمله دراوندرمان مناسب و قشنگ همین که داشتم حرف میزدم براشون قلبم داشت باز میشد و به این دلیل احساس میکردم که حرفام داره میشینه به قلب بچه ها و تازه تیم مقابل همه با تجربه و تیم ما سه تاشون نوجوون بودن و تعویض هم یکی بیشتر نداشتیم ، اما خدا هدایت کرد و من تونستم اون ذهنیت ترس رو از رو تیم وردارم و الله اکبر باورتون نمیشه زمانی که نیمه دوم و شروع کردیم ،انگار این بچه های نیمه اول رفتن و تیم منتخب برزیل و اسپانیا اومده تو زمین ،نوجوونای تیم چنان نترس و مطمعن بازی میکردن که تو اون وسط بازی هی میگفتم خدای من چه اتفاقی افتاد ؟؟؟کلا تیم حریف نیمه دوم تو قوطی بود به اصطلاح و حرفی برا گفتن نداشت و ما بردیم اون بازی به لطف خدا و چقدر برام لذت بخش بود که وقتی به خدا میسپری دیگه نگران نیستی وسط راه مسعلع ای پیش بیاد ،قلبت آرومه که تو به نیرویی وصلی که حلال تمام مسعلع هاست و اصن نگرانی بی معناترین چیزه دنیاست اگر که واقعا بسپاری و راجب این واقعا سپردن هم جلوتر توضیح میدم ، خلاصه بازی تموم شد و منی که یک سال بود بازی نمی‌کردم کل بازی و جوری چرخوندم (خدا داشت حرکتم میداد )بدنم داره مور مور میشه یادش میفتم ،که سرپرست اون اینه که برای مسابقات جام رمضان تیم داده بودن از من درخواست کرد که اگه تیمی قرار نیست بری بیا تو تیم ما و یه آشنایی‌تی داشتم باهاش از باشگاه بدنسازی که آشنا شده بودیم ،و خودمم دوس داشتم که بعد این همه سال خودمو به چالش بکشونم که ببینم مسابقات تو چه سطحیه و من که بازی نکردم خیلی مدته کجای کارم ؟؟!! بهش گفتم که من بازی نکردم خیلی وقته ها ،گف بابا تو همه رو درو کردی تو زمین و فلان …. گفتم باشه میام .

    خلاصه بازی ها شروع شد و توی گروهی 5تیم بودیم که دوتا بازی اول ما با دوتا تیم فوق العاده ی منطقه بود و قبل بازی ها یادمه میگفتم خدایا تو منو حرکت بده ،تو جای من حرکت کن شوت بزن پاس بده و به قول استاد که مثال پی اس رو زد منم چون دوتا تیم قوی بودبازیای اولمون که تیم ما که کلا وحست داشت از روبرو شدن و هیچ اعتماد به نفسی نداشتن و میگفتن که فقط دفاع کنیم و کم گل بخوریم ، ولی خدا شاهده که چنان اعتماد به نفس و خودباوری در من ایجاد شده بود (چون با تمام وجودم میدونستم که با کی معامله کردم و چه نیرویی پشتمه )که اصن با ذهنیت برد میرفتم و اون احساس عجز و اینکه خدایا منو تو ببر ،من نمیدونم و … این باعث شد که مقابل اون دوتا تیم که به خاطر بی اعتماد به نفسی و عدم خودباوری تیممون باختیم به دوتاشونم ،اما من دوتا از درخشان ترین بازی های عمرمو انجام دادم مقابل اونایی که هرروزشون با توپ و تمرین میگذره و یاد ندارم تو اون دوتا بازی اون همه دیریبلی که زدم حتی یک بار یکی بتونه توپ منو بزنه وبازی اول سه یک باختیم و پاس گل دادم ، بازی دوم که با تیم قوی بعدی گروه بود بگم این داستان و که خالی از لطفم نیست (بچه های تیم ما میگفتن این تیم به فلان تیم که تو گروه ماست بازی قبلی 8تا زده و همش استرس و به قول استاد من نمیتونم روی کسی که روی خودش کار نکرده روی خودباوری و اعتماد به نفس و….

    با هزار ساعت توضیح و سخنرانی تاثیر بزارم و و دقیقا جالبه از اون تیم ما هشتا خوردیم و من چون باز تسلیم بودم در مقابل خداوند بهترین عملکرد و داشتم حتی بهتر از بازی قبلی ،این در حالی بود که من یک ساله سیگار کنار گذاشتم و اصن تمرین دوییدن و اینا نداشتم و تو بازی ولی انقد میدوییدم که انگار هرروز دارم میدوام و این حس از طرف پروردگار من بود که منو پوش میکرد ، نیمه دوم شروع شد و ما 4هیچ عقب بودیم و نیمه دوم شروع شد و وسط بازی یه پاس دادن به من و دونفر مقابلم بودن و میگم اصن من نبودم که داشتم بازی میکردم کشیدم وسط و یه شوتی زدم از تقریبا وسط سالن از دونفر که رد شد و به هیچکدوم نخورد که هیچ و اصن گلرشون هم گلری نبود که از این مسافت گل بخوره ،ولی خب من نبودم پروردگار بود چون من با تمام وجود سپرده بودم و اصن شوت نبود موشک بود و به والله همین که سالن پر بود و هوادارا تشویق کردن چون اصن گله بدون تعصب خیلی گل قشنگی بود و داشتم قدم میزدم که بیام زمین خودمون و بازی و شروع کنن یادمه به خدا از اون گل حتی درصدی به خودم اعتبار ندادم و تو ذهنم داشتم مرور میکردم و اصن قلبم داشت میگف که کار تو نبوده این ایده و این حرکت به وضوح می‌فهمیدم و بعد اون گل دوباره پاس گل دادم و شدیم 4بر دو اما چه فایده که فرکانس داره کارارو انجام میده و تیم ما اصن داخل نرفته پذیرفته بود باخت رو و حتی اگه 5تا هم جلو میفتادیم بازم میباختیم طبق قانون ،وهرموقع یاده اون گل میفتادم به خدا فقط این آیه تو ذهنم مرور میشد :مارمیت اذ رمیت لکن الله رمی و این آیه قشنگ سه روز تمام تقریبا ورد زبونم بود .

    خلاصه ما حذف شدیم و دوبازی بعدی گروهیمون تشریفاتی بود و اینجا بود که دیگه گفتم من می‌دونم خدایا ،گفتم بابا غولای دوتیم سطح یک منطقه رو تو زمین داشتم میچرخوندم ،اونایی که تو دسته دوسه کشوری بازی میکنن این دوتا تیم که دیگه آب خوردنه و اصن 30درصد توانم جلو اینا کافیه و علنا گفتم مزاحم خدا نشم دیگه ،خدا دمت گرم اینارو اوکیه خودم بلدم و خدا به سرم شاهده که هرکاری که میشد بگی رو کردم هر جور تقلا و چندین بار تک به تک رو نتونستم بزنم جلو تیم‌هایی که گفتم خدایا اوکیه اینارو خودم بلدم البته قبل اون دوتا بازیم میگفتم که خدایا هدایت کن اما قشنگ یادمه رو خودم حساب میکردم و فقط در حد جمله بود مثل خوندن عربی نماز که طرف هیچی نمیدونه ازش وفک می‌کنه اون عمل خاص رو باید انجام بده نه احساسی که داره برا همین بالا تو کامنت نوشتم که واقعی سپرده بودم ولی اینبار نه جملاتی رو تکرار کردم از روی عادت که منو هدایت کن تو کمکم کن و…. دیگه انقد نزدم و رو اعصابم تاثیر گذاشت که اخراش از حرصم چنان محکم شوتیدم که خورد به آبگاه گلر و بنده خدا خوابید زمین و نفسش بالا نمی اومد و سریع رفتم بالا سرش و چقدر ترسیدم و خدارو شکر به خیر گذشت و تو این صحنه ها و اینا همش میگفتم آخه خدایا چی شده ؟؟؟ بعد توجیه میکردم بعد بازی که تمرکز نداشتم به این دلیل که امروز مثلا با گوشی زیاد مشغول بودم و چنتا دلیل دیگه و البته خدارو شکر تو همه‌ی دلایلم انگشت اشاره به سمت خودم بود نه مقصر دونستن یکی از بچه ها یا شرایط و…. الان با این فایل میفهمم که داستان اون دوبازی درخشان مقابل غولای شهر و دوبازی غیرقابل قبول مقابل دو تیم خیلی معمولی چی بوده ؟؟؟

    من باید متواضع تر باشم ،من باید خاشع تر باشم در مقابل رب من هیچی نیستم ،علم من حتی قطره ای در مقابل علم خداوند (اقیانوس)نیست .

    اول بپذیرم خدا داره صحبت می‌کنه هر لحظه ومنو هدایت می‌کنه و دوم اینکه من لایق هم صحبتی با خداوند هستم و خداوند پیام هارو به من میده ومن بپذیرم که من هیچی نیستم ،من نمیدونم ،حتی اگر می‌دونم هم یه جاهایی به یاد بیارم که این دانستن از تجربیات قبلی میاد و معلوم نیست اون تجربه قبلی اینجا جواب بده و راه حل این مسأله باشه یا نه ، چرا همون اول فرمون و ندم دست خودش؟؟؟

    من تعریفم از باهوش این بود که کسی که در مقابل خداوند تسلیمه باهوشه و استاد عزیز این رو کامل تر کرد با تعریفشون :باهوش کسیه که فرمونو میده دست اون خردمندی که در قرآن اومده اون کسیه که میگه من نمی‌دونم تو به من بگو در تمام موارد در تک تک موارد و از خدا میخوام که مارو به راه راست به راه آنان که به آنان نعمت داده نه کسانی که برآنان غضب نموده و نه گمراهان هدایت کنه ، خدایا کمک کن تا هر لحظه آگاه باشیم که تو داری تیر میندازی در هر موفقیتی اعتبارش برای توا و ما هر چیزی که داریم مالکیتش برای توست این مغزی که بهش خیلی میناریم هم از آن توست من که کاری براش نکردم ، خدایا کمک کن تا هر لحظه آگاه باشیم که هر چه داریم از آن توست و ما بدون تو هیچی نیستیم .

    خدایا من بدون تو ناتوانم در کنترل ذهنم من ناتوانم تو منو از غرور و تکبر حفظ فرما و منو خاشع تر و متواضع تر به درگاهت گردان .

    استاد عزیزم ازت یاد گرفتم اینو و یه ساله که دارم روش کار میکنم که خدایا سریع گوشمو بپیچون اگه از مسیر خارج شدم و به طرق مختلف همیشه اون پس کله ای رو به منم زده ،شاید اندازه شما زود نفهمیدم ولی فهمیدم و برگشتم و به قول شما اینا همشون عضلس که باید تقویت بشن با تکرار و تکرار و تکرار و به یاد آوردن تجربیات و اینکه دقیقا من وقتی فکر میکنم ارتباط بین سپردن به خدا و هدایت الهی و روان تر شدن چرخ زندگیم درتمام ابعاد رو میفهمم اما خب شیطان همیشه کار خودشو به بهترین شکل انجام میده و من فقط باید به خدا توکل کنم در هر لحظه .

    خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری می‌جویم .

    در پناه الله یکتا .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  2. -
    رضا زارعی گفته:
    مدت عضویت: 1306 روز

    سلام به آقا رضای عزیز و دوست داشتنی ،مرد صادق و توحیدی

    آقا رضا کامنت شما انقد شیرین بود و با حوصله و جزییات و دقت که دوس نداشتم تموم بشه

    و چقدر مدام باید تکرار کنیم به قول شما که ما بدون خداوند هیچی نیستیم ،دقیقا منم اینطوریم زمانی که عاجز شدم و سپردم و هرچی می‌گفت بهش عمل میکردم نتایج عالی بود در تمام ابعاد ،اما از یه جایی به بعد منم دچار این منیت شدم و یادم رفت که خدا این نتایج رو رقم زده وخیلی استفاده کردم از نکته ی به جایی که عنوان کردین ،اینکه وقتی آدم به هر دلیلی از مسیر خارج میشه انرژی زیادی میخواد یه مسیر برگرده ،برا منم اینطوریه و فک میکنم به خاطر این باشه که آدم دقیقا یادش میاد که اون آرامش و اطمینان قلبی و تسلیم بودن داشت براش کارها رو انجام میداد و الان یهو به خودش میاد میبینه به هر نحوی حریف نجواها نشده و کلی از مسیر دور افتاده و اون شتابی که هست برای برگشت به مسیر درست ،و اون شور و شوق آدم دوست داره هر چه زودتر دوباره مسلط بشه به افکارش و الهامات رو دریافت کنه و به قول شما تمام نتایجی که الآنم دلخوشیم به اونها همه در آرامش و با حال خوب رقم خورده ،زمانی که می‌گفتیم خودمون هیچیم و خدا همه چیز و چقد باید دقت کنیم و دعای قشنگی کردین انشالله که همیشه تصورمون این باشه که در نقطه ی شروع هر چیزی هستیم تا به این ترتیب خاشع باشیم و افتاده در مقابل خداوند و یک نکته فوق العاده دیگه که بیان کردین ،این که گفتین من اصلا لاجرم یک سری کارها رو ترغیب میشدم که انجام ندم که همون عادات بده مثل سیگار کشیدن یا اهمیت ندادن به خود که به احساس لیاقت هم ربط داره و بعد آدم یک سری کارها رو ترغیب میشد که انجام بده اصن خودکار ، این زمانی اتفاق میوفته که کاملا تسلیم هستیم و فرمون رو دادیم دست خداوند که اصن لاجرم کم کم کم کم انسان متوکل و انسانی که خاشع و افتاده در برابر خداوند هست رو ،خداوند چنان زیرو‌رو می‌کنه از هر نظر که برای خودشم قابل باور نیست ،اما هر چقدر این انسان فراموش کار نتایج بزرگتر میشه فک می‌کنه دیگه من می‌دونم و من باید نتایج رو بزرگتر کنم و اینجاست که رو خودش حساب نمیکنه و میرسه به بن بست ها ،

    اون نکته طلایی که گفتین برای من جمع کردن مغازه ابزار و یراق تو اون شرایط مثل ترک سیگار ساده بود یک بار دیگه این چراغ رو در ذهنم روشن کرد ،اسن نکته شما همون حرف استفاده که میگه ،وقتی انسان می‌دونه که روی چه نیرویی حساب کرده دیگه نگران نیست که به چه مسأله ای ممکنه برخورد کنه ،وقتی در آرامش به الهامات عمل می‌کنه اصن همه چیز روونه ،وقتی که خودشو هیچ می‌دونه و خدارو همه چیز ،کل زندگیش در تمام ابعاد عالی پیش می‌ره ،

    پس خدایا کمک کن تا همیشه مثل نقطه شروع هر کار جدیدی در مقابل تو خاشع و افتاده باشیم

    کمک کن تا همواره یادمون باشه که ما بدون تو هیچیم

    کمک کن تا همواره به یاد داشته باشیم که هرچه داریم از توست

    به قول آقا رضای عزیز خب من مهارتم که همون مهارت بود و هوشمم همون هوش قبلی که اون همه زندگی به هم ریخته بود ،چه چیز تغییر کرد که زندگی این شخص کن فیکون شد در عرض دوسال ؟؟؟این دیدگاه تغییر کرد که من نمی‌دونم من عاجزم من هیچم و تو همه چیزی ، من سپردم بهت همه چیو ،واقعی ها واقعی ، و چه منطقی از این محکم تر ؟؟؟ از این مثال زیبای شما آقا رضا ؟؟؟که من هوشم همون بود و مهارت و تواناییمم همون ،

    خدایا کمک کن تا همواره به یاد داشته باشیم در هر لحظه که «مارمیت اذ رمیت لکن الله رمی »

    آقا رضای عزیز از خداوند مهربانم در دنیا و آخرت برای شما سعادت و خوشبختی خواستارم و امیدوارم که در تمام مراحل زندگی هرروز به سمت بهتر و بهتر شدن با سرعت هر چه بیشتر حرکت کنی و از موفقیت هات بخونم و لذت ببرم مرد شیرین سخن و ساده نگر و صادق و دوس داشتنی .

    در پناه الله یکتا .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای: