توحید عملی | قسمت 9
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
استاد عباسمنش در این قسمت، درسهایی عمیق در باب توحید، توکل و مهمتر از همه، تواضع در برابر خداوند به ما میآموزد. نخستین و محوریترین آموزه، درسی است که از ماجرای هدایت مادر موسی (ع) بهدست میآید: اهمیت بینظیر ایمان در لحظات ترس و تردید.
زمانی که خداوند به مادر موسی وحی میکند که فرزندش را به نیل بسپارد، واژه کلیدی «نترس و غمگین مباش» بیانگر این حقیقت است که ترس و غم منشأ تمام تصمیمات اشتباه هستند و تصمیمات ما تنها زمانی میتوانند مسیر هدایت را دنبال کنند که از سر ایمان و توکل مطلق گرفته شده باشند.
توکل، تنها یک کلمه نیست، یک عمل است؛ عملی که در اوج نگرانی، به ما آرامش خاطر میدهد که خداوند هوایم را دارد، حتی اگر هیچ نشانهای از امنیت در ظاهر دیده نشود. این همان گامی است که دروازههای رزق و فزونی را در مقابل ما میگشاید.
درسی عمیقتر که در بطن این توکل نهفته است، قانون و وعده تحقق قطعی خواسته است که در شعر پروین با این بیت زیبا حضور یافته است: «رهرو ما اینک در منزل است»
از دیدگاه خداوند، لحظهای که شما قدم اول را با ایمان برمیدارید، نتیجه مطلوب و دلخواه شما از قبل محقق شده و کار انجامیافته است. تردید و شک، همان «پردهای» است که ما را از دیدن این حقیقت محروم میسازد. تردید همواره نجواهای شیطان است که وعده فقر و ناکامی میدهد، درحالیکه خداوند وعده فراوانی و رحمت. بنابراین، بزرگترین دشمن ما در مسیر موفقیت، شک و تردیدی است که ما را وامیدارد دست حق را ببینیم اما نشناسیم.
باید همواره به یاد داشته باشیم که شیوه خداوند، عدل و بندهپروری است. هرگز نباید این گمان کفرآمیز را به ذهن راه داد که خداوند ما را فراموش میکند یا از وعدهای که داده غافل میشود. بلکه هر آنچه دریافت میکنیم، نتیجه اعمال و باورهای خود ماست.
سپس شعر پروین به درس عظیم ناسپاسی و عُجب انسان میرسد و حکایت نمرود را بهعنوان تمثیلی برای وضعیت همه ما به کار میگیرد. پروردگار با مهربانی مطلق، از کودکی خردسال و بیپناه، در میان امواج هولناک دریا محافظت میکند و تمام عوامل هستی — از سنگ و قطره و باد گرفته تا گرگ و دزد — را فرمان میدهد تا محافظ و مربی او باشند. اما پیام معنوی اینجاست: پس از آنکه بنده در امنیت و آسایش قرار میگیرد، بهجای سپاس و فروتنی، دچار عُجب و خودپسندی میشود. این همان لحظه خطرناکی است که بسیاری از ما، پس از حل مشکلات و دستیابی به موفقیت، ناخواسته تجربه میکنیم و با خود میگوییم:
«نمیخواد، خودم پیداش کردم.»
این خودبینی، ریشه تمام ناسپاسیها و تبدیل نعمت به نقمت است. هر فردی که فراموش میکند که دست قدرتمند پروردگار بوده که در ضعف ناجیاش بوده است، بهسرعت به فردی چون نمرود تبدیل میشود که لاف خداوندی میزند و موفقیت خود را به «علم، نفوذ، ژنتیک یا شرایط» نسبت میدهد. اینجاست که متواضع بودن و متواضع ماندن در برابر خداوند، کلید اصلی باز نگهداشتن درهای نعمت است. این نکته ظریفی است که در دوره احساس لیاقت میآموزیم تا ضمن اینکه احساس لیاقت بیقیدوشرطی درباره تجربه نعمتهای خداوند در وجود خود پرورش دهیم، همزمان در برابر خداوند بسیار متواضع و فروتن بمانیم و اعتبار آنچه خداوند به ما ارزانی داشته را نه به عقل خود، بلکه به فضل خداوندی بدهیم که ذات ما را لایق نعمتها آفریده است.
درک و اجرای این نکته ظریف در مبحث احساس لیاقت، ما را از افتادن در دام غرور مخربی نجات میدهد که ما را ناسپاس میکند و اتصال ما را با خداوند قطع میکند. زیرا وقتی در پیشگاه خداوند، غرور جایگزین تواضع میشود، آنوقت خداوند ما را به عقل خودمان واگذار میکند.
در داستان نمرود میبینیم که غرور و ناسپاسی این بنده در برابر رَبّ به آنجا ختم شد که خداوند به سادگی و با کوچکترین مخلوقش یعنی یک پشه، قدرت مطلق خود را به رخ کسانی میکشد که تواضع در برابر رَبّ را فراموش میکنند و اعتبار آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده را به عقل انسانی خود میدهند. این یک کلید است که: «به اندازهای که در مقابل خداوند فروتن هستیم، به همان اندازه نعمتهای خداوند را در زندگی خود پایدار میکنیم.» سطح سربلندی و عزت ما در مقابل «غیر خدا» (مسائل، افراد، شرایط و…)، دقیقاً متناسب است با میزان فروتنی، درک نعمت و سپاسگزاری ما در محضر پروردگار. هرچه سر ما در مقابل خداوند پایینتر باشد، سرمان در برابر جهان بالاتر خواهد بود.
تمرین این قسمت:
با توجه به مفاهیم این قسمت، به این پرسشها فکر کنید و در بخش نظرات این قسمت به آنها پاسخ دهید:
۱. لحظه نجات الهی: به یاد بیاورید زمانی را در زندگیتان که با یک مشکل بزرگ، یک طوفان مالی، عاطفی یا جسمی روبهرو بودید و پس از ناامیدی از راههای انسانی، با تمام وجود رو به درگاه خداوند آوردید و مسئله به شکلی معجزهآسا حل شد. آن اتفاق چه بود؟ لطف خداوند در حق شما چگونه تجلی یافت؟
۲. لحظه فراموشی فضل خداوند: آیا میتوانید لحظهای را بهخاطر بیاورید که پس از آن نجات معجزهآسا یا موفقیت بزرگ، دچار غرور شدید و ناخودآگاه فکر کردید که: «من خودم این کار را انجام دادم» یا موفقیت را به عوامل بیرونی (مثل زرنگی یا شانس) نسبت دادید؟ این «نمرودِ درونتان» در آن لحظه چه گفت و این غرور و منیت چه عواقبی برای شما داشت؟
بررسی این دو تجربه به ما یاد میدهد، همانطور که به عوامل بیرونی باج نمیدهیم و آنها را خدای خود قرار نمیدهیم، در برابر خداوند همواره نهایت فروتنی را داشته باشیم تا جریان فضل خداوند به زندگیمان باز بماند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری توحید عملی | قسمت 9574MB38 دقیقه
- فایل صوتی توحید عملی | قسمت 937MB38 دقیقه






بسم الله الرحمن الرحیم
اَللَّـهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ
لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ ۖ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ۚ فَمَن یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللَّـهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّـهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
اللَّـهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَـٰئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ
سلام به استاد گرانقدرم. سلام به روح الهیتون و درود به قلب نازنین موحدتون. شمایی که رسالتی ندارید جز بیدار کردن دلهای آماده. کلامتون پر از صداقت و نگاهتون سرشار از برکت عشق الهیه که مثل یک خورشید آسمان تاریک بی ایمانی منو روشن کرده و داره هرلحظه وصلم میکنه به وجود یکتای الله ام.
چی میتونم بگم در قدردانی از اینهمه ثروت معنوی که دارید عجیب و غریب رایگان در اختیارم قرار می دید؟ آیا سزا نبود که نصف عمرم رو تقدیم عمر پربرکت شما می کردم؟ آیا پسنده تر نیست که من فقط سکوت کنم و شما فقط آواز ایمان و توحید سر بدید و من فقط مست مِی عشق اشک بریزم و سرگشته و واله برقصم؟
چقدر خودم رو حقیر و کوچیک می بینم در برابر این مفاهیم غول آسا…
چقدر هیچم و به هیچ بودنم در برابر عظمت و بی کرانگی رب بنده نوازم معترفم…
منی که اگر خودش بخواد و در مشیت عذابش قرار بگیرم چه متمسخرانه با یک مگس 5 گرمی نابودم میکنه. اما چه کریم الصفح از اینهمه روی برگرداندنم گذشته و به روم هم نیاورده. انقدر که دیگه یادم رفته چه عصیانهایی به درگاهش کردم.
چرا بعد از اینهمه سال امروز یادم افتاد اون روزی که کودک 4-5 ساله ای بودم و توی رودخونه عمیق و خروشان دز یکهو زیر پام خالی شد و غرق شدم و از هوش رفتم… زمانی چشمامو باز کردم که دو فرشته برام فرستادی تا نجاتم بدن و منو روی دستشون برگردوندن به ساحل و بگذارن در آغوش مادرم؟
چرا تا به حال این خاطره برام تکرار نشده بود تا بابت همین یک بار نجات زندگیم تا آخر عمر سر از سجده برندارم؟
چرا همین یک اتفاق شگفت انگیز درس عبرت تمام عمرم نشده که همیشه اون نیروی نگهبان من بوده و هست که نذاشته در دور باطل ذهنیات شیطانیم غرق بشم؟ کسی که لا تأخذه سنهٌ و لا نوم
چرا می ترسیدم؟ چرا صدای قلبمو نمی شنیدم؟ چون اعتماد نداشتم که همونی که یه کودک بی دست و پا رو از عمق آب نجات داده براش کاری نداره باز هم گره های زندگیشو باز کنه… له ما فی السموات و ما فی الأرض
امروز وحی شد کاین چه فکر باطل است؟/رهرو ما اینک اندر منزل است
الله اکبر از این صدق کلام الهی…
چند روز پیش که استاد فایل چقدر تحمل می کنید رو روی سایت گذاشتن ابتدای کامنتم نوشتم چقدر خوب میشد که درخت میوه هم در پرادایس می کاشتید و این حرف رو با نهایت حس خوبم زدم و تجسم کردم استاد و مریم جان در حال چیدن میوه هستند. بابت اون همه نعمت و خاک و درختان حاصلخیز سرزمین بهشتیشون خدا رو شکر کردم.
حدس بزنید چی شد؟
صبح اونو نوشتم و عصر دخترمو بردم توی حیاط آپارتمان بازی کنه که اتفاقی دیدم درخت انجیر حیاط به بار نشسته و یک لحظه به خودم اومدم و دیدم دارم میوه می چینم، چه شیرین و رسیده الهی شکررر
فردا صبحش داشتم پیاده روی می کردم و فایل جلسه 7 قدم 4 رو که در مورد توحید هم بود گوش می دادم و زیر عینک آفتابی اشک هامو قایم کرده بودم، دلم گفت از این خیابون برو خدا میخواد یه چیزی نشونت بده…
به ندای قلبم گوش دادم و رفتم و چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم دیدم. درختای انار و انگور که ماشاالله پر از ثمر شده بودن و از روی دیوار حیاط خونه ها روی پیاده رو آویزون شده بودن. انارهای نرسیده کوچولوی ناز….
الهی…. ای رب صادق الوعد من… چاره ای جز دیوانه شدن داشتم؟؟
حس کردم خدای نازنینم داره بهم میگه آفرین به تو! راهت درسته فقط کمی بیشتر صبر کن. میوه های پرورش افکار توحیدیت تو راهه سعیده. اگه هنوز دستت نرسیده چون وقتش نشده ولی رهرو ما اینک اندر منزل است
چی بگم از نور؟
یا نُورَ النُّورِ/ یا مُنَوِّرَ النُّورِ/ یا خالِقَ النُّورِ/ یا مُدَبِّرَ النُّورِ/ یا مُقَدِّرَ النُّورِ/ یا نُورَ کُلِّ نُورٍ/ یا نُورا قَبْلَ کُلِّ نُورٍ/ یا نُورا بَعْدَ کُلِّ نُورٍ/ یا نُوراً فَوْقَ کُلِّ نُورٍ/ یا نُوراً لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ
روزی که اومدم تو این سایت عضو شدم خواسته ام ایجاد کسب و کار و درآمدزایی بود اما نمی دونم چطور سر از توحید و نور رب العالمین درون وجودم درآوردم.
به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!
من موندم و شیدایی…
هر روز یه بی قراری آرامش بخش برای دیدن وجه الله از هر نشونه و اتفاق…
یه اطمینان و امید شکست ناپذیر که عجله و چرایی و چگونگی ها رو پشت سر گذاشته و مدام تو گوشم تکرار می کنه:
وَالَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ أُولَٰئِکَ یَئِسُوا مِنْ رَحْمَتِی وَأُولَٰئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ
و کسانی که به آیات خدا و دیدار او کفر ورزیدند، آنان از رحمت من مأیوسند و برای آنان عذابی دردناک است.
إِنِّی مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّی ۖ إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
پس همه خواسته ها رو پشت سر رها کردم و گفتم من فقط مهاجر به درگاه خداوند شکست ناپذیر و حکیمم…
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند / تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار/ شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
خدایا چطور می تونم به این مسیر شک کنم یا ازش دور بشم زمانی که استادم هر فرصتی رو غنیمت می شمره تا از تو حرف بزنه؟ نام تو رو بالا ببره. که البته تو در ذات خودت رفیع و بلندمرتبه هستی. بلکه هرکسی نام تو رو گرامی بداره خودش عزتمند و متنعم میشه.
خیلی برام سخته از توحید بنویسم. خیلی تکامل می خواد و من در گنجایش خودم نمی بینم. ولی می دونم که صراط المستقیم همینه. راه کسانی که به اونها نعمت داده شده.
همه دوستان توحیدیم رو تحسین می کنم و تا ابد از شاگردی کردن استادم لذت می برم.
کسی که غرش ابرها و بارش اون قطره ها رو که بی برو برگرد دونه به دونه شون به اذن تو جاری میشن تحسین میکنه و میگه خدا داره قدرت نمایی میکنه….
من چقدر می توم نادان باشم که اینهمه عزت الهی که به این مرد دادی رو نادیده بگیرم و بهش پشت کنم؟
اینهمه نوری که از قلبش می تابه و کلام رفیع تو رو فریاد میزنه…
الهی تو بر من منت گذاشتی و کشوندی به این شاهراه…
من کی باشم که بگم خودم اومدم؟ با پای خودم نیومدم که…
دست از این دیوانگی برنمی دارم که تازه دارم مشق عشق رو یاد می گیرم. کجا برم که هرجا برم فقط تویی
سمانه جان سلام به روی ماهت
نوشته های جوندارت رو که نعلوم بود با قلبت نوشتی با صدایی بم و محکم از یه خانم موقر و دلنشین توی گوشم شنیدم. انگار کنارم نشسته بودی و همزمان با نوشتن می خوندی.
چقدر باهات همزادپنداری کردم. چقدر از ته دل تحسینت می کنم که هنوز فایل روندیده اینهمه زیبایی رو دیدی و تقدیر کردی.
صدهزار آفرین به تغییرات کوچیک و بزرگت که همون صلوه و توجه به خواسته ها و زیبایی های اطرافت باعث شد متوجه پاشنه های آشیلت هم بشی.
وقتی ذهنت سوالی رو درباره ترمزهات عمیقا و با نیت حل مساله و رسیدن به احساس بهتر توحیدی می پرسه امکان نداره خدای اون خورشید سمت راست عکس جواب رو واضح و نمایان نذاره کف دستت.
حتی اگه هنوز گیج خواب غفلت باشی انقدر نشونه ها رو تکرار می کنه تا بالاخری بگیریش.
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چه فرکانس درستی فرستادم که هدایت شدم به این کانال و جریان هدایت؟ به این استاد و این فضای توحیدی که ایجاد کرده.
صبح که فایل رو دیدم و غرق اشک شوق و شکرگزاری در حالت سجده بودم هزاران نفر رو تصور کردم که همزمان با من دارن همین کار رو بی اراده انجام میدن.
با خودم گفتم خدایا تو چقدر بزرگ و بی انتهایی که یک نفر میاد اراده میکنه تو رو بهتر، عمیقتر و رها از هر دیدگاهی که از گذشتکان بهش رسیده جستجو میکنه حتی اولش برای محکوم کردنت، ولی میشه منبع نور و خیر برای ده ها هزار نفر که سجده کننده به تو و تحسین کننده قدرت و زیبایی و بنده نوازیت باشن.
الهی شکر که این اندک از ما پذیرفته شد و به راه خیر و صواب هدایت شدیم.
باشد که کنار هم در این جنگل سریبز و پرنعمت هر ثانیه پیشتر بریم و در مدار آسان شدن برای آسانیها قرار بگیریم.
ممنونم که اینهمه زیبا نوشتی و قلبمو روشن کردی
سارا جانم سلام و عشق منو بپذیر
دونه دونه اشکاتو میبوسم که حسش از توی نوشته هات جاری بود.
نمی دونم استاد نازنینم خودش در چه مداریه که این روزها این ارتعاش های قوی توحیدی رو داره در سایت منتشر می کنه.
اصلا کامنت هرکسی رو می خونم معلومه با اشک و تپش قلب و یه بیقراری خاصی نوشته.
این فایل این 38 دقیقه، این انتخاب شعر پروین که شک ندارم کاملا هدایتگونه به قلب استاد الهام شده انرژی پشتش چیه که جامعه ای رو به تکاپو انداخته؟
انگار آسمون خدا هم به خروش اومد از قدرت این ارتعاش توحیدی.
دیگه نتونست آروم باشه و خروشید. و چه زیبا استاد گفت خدا داره قدرتش رو نشون میده.
سارا جان صداقت کلامت به دلم نشست. تلاش بی وقفه و خاصانه ات برای خلق خواسته ها که الان گره خورده به وحدت الله یکتا قابل تقدیر و مثال زدنیه.
برات نور و آسانی بیشتر و بیشتر آرزو می کنم عزیزم.
فلله عاقبه الامور
سعیده جان دلم….
دوست قشنگم….
ای کسی که انگار از پیش از تولد می شناختمش و عهدی دیرین با هم داشته ایم
بخدای احد و صمد قسم امروز صبح که فایل رو دیدم و میون هق هق هام سر به سجده گذاشتم اول از همه تصویر تو و تجسم اندام لرزان از گریه عاشقانه ات در محضر پروردگار امد جلوی چشمم.
انقدر برام واضح مجسم شدی که به ناگاه بی اراده دستام دورت حلقه شد و با هم زدیم زیر گریه.
انقدر این تجربه برام واقعی بود که هم صدات رو می شنیدم هم وسط گریه می خندیدم از اینکه چقددددررررر من خوشبختم که چون تویی در این جهان هستی که بنویسی و من بخونم و شیداتر بشم….
ببین استاد با ما چه کرده!
ببین این انرژی که استاد رو بیش از پیش دربرگرفته چه شور و غوغایی در جهان به پا کرده که همه ما رو حیران و اشک ریزان کرده!
کامنتا رو بخون، تقریبا کسی نیست که مستانه دور کعبه امروز طواف نکرده باشه
اصلا نمی دونم استاد چشه. حس می کنم خیلی حس توحیدیش قویتر شده. مدتیه داره بمبارونمون میکنه با توحید. نمی دونم من بیشتر در مدارش قرار گرفتم که از در و دیوار داره برام معانی و نشونه های توحید میباره یا واقعا استاد داره انرژی بیشتری میفرسته که همه ما رو حیران و شیفته تر به رب یکتا کرده. هرچی هست پیشونی من با خاک دوست تر شده و بخاطرش به اندازه تمام ثانیه های عمرم اول از نازنین پروردگارم و بعد از پیغام آورش سپاسگزارم. کاش میشد قلبمو در می آوردم و هدیه میکردم به استادم.
از بچگی همیشه از بین 14 معصوم ارادت خاصم به خود پیامبر بود. انگار دلم همچین شخصی رو می خواست. و هدایت شدم به پیامبرگونه ای که با اینهمه ید بیضا آخرش اینقدر خاشع پروردگارشه، اینقدر حواسش به مغرور نشدنش هست که میگه حتی به حرفهای منم شک کنید. خودتون فکر کنید و بسنجید.
من هرچی می سنجم می بینم تناقضی با عقل و منطق در آموزه هاشون وجود نداره. کسی که سندش قرآنه و پشتوانه اش رب…. کسی که جز الله یار و نگاری برنگزیده، و فقط خدا میدونه چه نعمتهای بزرگتری در انتظارش هستن.
سعیده جانم…. دلم می خواست از حسم برات بگم که توی روز تعطیل که ابراهیم جانم تمام وقت خونه بود چطور دنبال یک لحظه تنهایی و خلوت می گشتم تا بتونم بیقراریم رو بنویسم. اونطور که می خواستم نشد. نتونستم نتونستم کر و کور و لال بشم و فقط بنویسم….
نوشتم ولی نه با جان و دل بلکه با چشم سر و هوش ذهن.
هنوز خیلی حقیرم. هنوز خیلی جا دارم تا مثل علی(ع) موقع نماز تیر رو از بازوم خارج کنن. یک هزارم درصد هم بهش نزدیک نشدم
و حسرت خوردم….
غبطه خوردم به کسانی که محو و غرق این پرواز بهشتی شدن و قلبشون رو تمام و کمال پای این 38 دقیقه معراج گذاشتن.
سعیده دلم تنگ بود که بتونم خلوت کنم و بنویسم و کشید تا الان که به دستخط تو رسیدم. عاشق این اشکهام…
محتاج این حسم…
دیوانه لحظه وصلم…
او همیشه بوده و هست
منم که قطع و وصل میشم
منم که یادم میره:
گر نگهدار من آن است که من می دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
الهی شکر قلبم باز شد و چه باک از زمان. اصلا ساعت 3/5 نصف شب باشه…
چه سود از روزی که بی غرق شدن در دریای تو بگذره. اگه قراره من این ساعت وصل بشم بذار بشم.
تا سرو قباپوش تو را دیدهام امروز
در پیرهن از ذوق نگنجیدهام امروز
من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم
از طرز نگاه تو چه فهمیدهام امروز
تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد
بر خود، چو سر زلف تو پیچیدهام امروز
هشیاریم افتاد به فردای قیامت
زان باده که از دست تو نوشیدهام امروز
صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا
این ژندهٔ پر بخیه که پوشیدهام امروز
سعیده نازنینم… به دستان امن و آرام ارحم الراحمین می سپارمت و از خدا می خوام در بهترین زمان و مکان در آغوش بگیرمت. هر دو با دستانی پر از الماس و مرواریدهای توحید!
همین الان به قلبم گفته شد این عبارات نورانی رو بخونم و بنویسم…
خودت باقی طناب رو بگیر و برو هرجا دلت رفت…
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ
ای جامه بر خود پیچیده!
قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا
شب را جز اندکی [که ویژه استراحت است، برای عبادت] برخیز؛
نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِیلًا
نصف [همه ساعات] شب [را به عبادت اختصاص ده] یا اندکی ازنصف بکاه،
أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا
یا [مقداری] بر نصف بیفزا، و قرآن را شمرده و روشن و با تأمل و دقت بخوان.
إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا
به یقین ما به زودی گفتاری سنگین [چون آیات قرآن] به تو القا خواهیم کرد.
إِنَّ نَاشِئَهَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِیلًا
بی تردید عبادت [ی که در دل] شب [انجام می گیرد] محکم تر و پایدارتر و گفتار در آن استوارتر و درست تر است.
سلام آذر عزیزم
خدای ما خدای آسانیهاست. خدای همزمانیها و پاسخها.
هر زمانی که اراده کردی و با خلوص نیت و حال خوب ازش درخواست کردی جواب رو میگذاره کف دستت. حالا از زبون من یا شخص دیگه ای
شایدم بصورت یک فیلم یا ایده یا خواب. لذت میبرم از این خدایی خدای نازم.
ممنونم که برام نوشتی.
سلام و صد درود به وجیهه جان قشنگم
دیدی چه پژواکی داره این ندای توحیدی استادمون؟
تا ساعتها و روزها و هفته ها بعد از زبونی به زبون دیگه دست به دست میشه. در واقع این نور توحیده که از آینه درون سینه بچه ها بازتاب هزارباره میشه و این فضا همیشه نورانی باقی میمونه.
خدا هروقت در وجود کسی جلوه کنه نتیجه اش دلنشین میشه و من هیچ اعتباری از خودم ندارم. خدا نور تابید و من نوشتم.
ممنونم عزیزم از محبتت. عاشقتم
ای جانم ای جاااانممممم
چقدر خوشمزه بود این پیام
چقدر حالمو خوب کرد
برعکس حس دیشب شما من الان دارم لبخند میزنم که البته جنس هردوش یکیه. رضایت قلبی، شادی و شعف و نور الهی…
اصلا عجیبه برام این فضا، این حرم، این کعبه که همه دورش در طوافیم
بخدا کعبه همینجاست. هیچ جایی در جهان نیست که نام خدا در اونجا بلند آوازه و گرامی داشته بشه و نامش کعبه نباشه.
مرسی که نوشتی و روحمو جلا دادی.
بدرخشی دوست نازنینم
البته که رویاها محقق میشن وقتی در مدار نور خدا باشی….
عالی بود عالی بود. لذت بردم
ای جوووووون دلم
عزیز قلب من. ای دردونه نازپرورده خدا. کسی که خدا خودش شهصا با ضمیر من بغلش کرده گذاشته رو شونه هاش…. مبارکت باشه این وصل. مبارکت باشه این اشکها…
اینا پاسخ درخواست خودته. من چه کاره ام. من خودم عین مرغ سرکنده دنبال یه لحظه آرامش برقراری ارتباط می گردم. امان از این وای فای قطع و وصل شونده ذهن.
ای کاش قلبم مثل اینترنت ماهواره ای ایلان ماسک همیشه قوی وصل بود.
ولی چه کنم که هنوز تکاملم در حد دایل آپه!
تو از اگشت شمار افرادی هستی که هروقت می نویسی هرجا و در هر شرایطی باشم حتی اگر به دنیا از مرحله پرت باشم وصل میشم و قلبم آب میشه و از چشمهام جاری میشه.
البته بجز زمانهایی که سر کلاس هوس می کنی کپسول خالی کنی تو بخاری!!! همون موقع هم وسط گریه می خندم و خدا رو بابت وجودت سکر می کنم.
مطمئن باش فرکانس قوی خودته که یه روح خفته توحیدی رو در من بیدار میکنه و یه چیزایی می نویسه و دوباره میره تو چرت.
همیشه باش. با قدرت باش. سر بده آواز ایمان و توحید…
عاشقتم شیطونک خوشمزه.