نتایج دانشجویان از دوره‌های استاد عباس‌منش

  • -فروز فرهنگ

    من فروز فرهنگ هستم، ساکن آمریکا. چند سال پیش، دقیقاً شب کریسمس، با چشم‌های اشک‌آلود پشت فرمان نشستم و بی‌هدف شروع به رانندگی کردم. سر از خیابانی بسیار زیبا و مرتفع درآوردم؛ جایی که تمام چراغ‌های شهر پیدا بود و خانه‌های فوق‌العاده‌ای آنجا قرار داشت. همان‌جا اولین بار این سؤال در ذهنم شکل گرفت که «فرق من با آدم‌هایی که صاحب این خانه‌ها هستند چیست؟» شاید بیشتر از ده بار با عصبانیت از خدا پرسیدم، اما آن شب هیچ پاسخی نشنیدم.

    بعد از آن، شروع کردم در یوتیوب دنبال موفقیت گشتن و یک فایل از استاد عباس‌منش دیدم. حرف‌های استاد جنسش متفاوت بود؛ انگار عمیقاً با روحم حرف می‌زد. دلم می‌خواست بیشتر بشنوم اما آدرس سایت را پیدا نکردم. حتی به چند نفر که به ایران می‌رفتند سپردم اگر کتاب یا CD از استاد عباس‌منش پیدا کردند، برایم بیاورند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

    سال‌ها گذشت تا اینکه دوباره شب کریسمس، با دلی گرفته از زمین و زمان، پشت فرمان نشستم و باز هم به همان خیابان زیبا رسیدم. این بار آرام، بدون عصبانیت، با خدا حرف زدم. گفتم:
    «خدایا، دوباره رسیدم به همان نقطه. باز هم همان سؤال را می‌پرسم، اما این دفعه تا جواب ندی نمی‌روم. فرق من با این آدم‌هایی که صاحب این خانه‌ها هستند چیه؟ ایراد کار من کجاست؟ باهام حرف بزن، یک نشانه بده، واضح بهم بگو راه من چیه.»

    به محض تمام شدن جمله‌ام، نگاهم افتاد به سه خانه جلوتر؛ تابلوی بزرگی جلوی خانه بود که با حروف درشت روی آن نوشته شده بود: BELIEVE.
    این را نشانه‌ای از طرف خدا دیدم. وقتی به خانه رسیدم، در یوتیوب نوشتم: «چگونه باورهای خود را تقویت کنیم؟» و جالب اینکه اولین فایل پیشنهادی، یک فایل فارسی از استاد عباس‌منش بود. انتهای ویدئو آدرس سایت هم بود. از تعجب دهانم باز مانده بود؛ بعد از سال‌ها جستجو، این‌بار مسیر به ساده‌ترین شکل ممکن باز شد.

    از زمانی که عضو سایت شدم و به آموزش‌های استاد عباس‌منش عمل می‌کنم، آن‌قدر تغییر کرده‌ام که گاهی باورم نمی‌شود زندگی می‌تواند این‌طور دگرگون شود.

    بعد از شش سال دیگر قرص ضدافسردگی نمی‌خورم. آزاد شدم.
    دیگر نیاز به قرص خواب ندارم. راحت می‌خوابم و از زندگی‌ام نهایت لذت را می‌برم.

    من پانزده سال هر یکشنبه به کلیسا می‌رفتم و سعی می‌کردم طبق کلام آسمانی زندگی کنم. وقتی وارد سایت شدم، به‌خاطر تفاوت اعتقادی کمی دودل بودم. اما خدای درونم به من گفت:
    «چه اهمیتی دارد مسیحی باشی یا مسلمان؟ ما همه یکی هستیم.»

    امروز آموزش‌های استاد عباس‌منش کمک کرده‌اند اصول تورات و انجیل را بفهمم؛ اصولی که سال‌ها می‌خواندم اما عمق‌شان را درک نمی‌کردم.

  • -لیدا رضایی
    معجزه مادر شدن با عمل به آموزش ها

    استاد عباس‌منش، فایل‌های هدیه شما طلای ناب است. من چهار ماه فقط همین فایل‌ها را گوش می‌دادم و آن‌قدر نتیجه گرفتم که تصمیم گرفتم دوره‌های آموزشی شما را بخرم.

    اولین نتیجه جدی من از روزی شروع شد که تصمیم گرفتم بچه‌دار شوم. وقتی آزمایش دادم، چندین دکتر متخصص گفتند: «شما تخمک‌گذاری نمی‌کنید و به این راحتی‌ها نمی‌توانید باردار شوید.» یعنی در سن ۳۶ سالگی آب پاکی را روی دستانم ریختند و گفتند راه درمانی طولانی و سختی پیش رو دارید. اما من از شما یاد گرفته بودم که این حرف‌ها را نپذیرم و اجازه ندهم باورم را بسازند.

    در مسیر برگشت از مطب تا خانه فقط با خدا حرف می‌زدم و می‌گفتم: «خدایا من را به این دکترها واگذار نکن. خودم را به تو می‌سپارم. قدرت فقط دست توست، نه هیچ‌کس دیگر.» و سعی کردم هرچه از شما یاد گرفته بودم را اصل قرار بدهم.

    بعد دوره ۱۲ قدم را خریدم. باید بگویم این دوره اسمش «دوره» نیست؛ خودِ زندگی است. کاش به‌جای اینکه ۹ سال دانشگاه بروم، ۹ سال پیش با استاد عباس‌منش آشنا می‌شدم و این دوره را می‌خریدم. تمام مدرک‌هایی که دارم، به‌اندازه نیمی از آموزش‌های این دوره برای من ارزش ایجاد نکرده‌اند، چون این دوره اصول واقعی و درست زندگی را به من نشان داد.

    به خدا قسم، یک قرص هم نخوردم، یک دقیقه هم دکتر نرفتم و فقط سه ماه بعد از آن ماجرا، به‌طور کاملاً طبیعی باردار شدم؛ آن‌قدر راحت که خودم شوکه شدم! فقط دو روز بعد از خرید دوره ۱۲ قدم متوجه شدم باردارم… و این، بزرگ‌ترین نتیجه‌ای بود که در زندگی‌ام گرفتم.

    استاد عباس‌منش، از شما ممنونم که باارزش‌ترین و باکیفیت‌ترین دوره‌های آموزشی را تولید کردید. نتایج استفاده از آموزش‌های شما آن‌قدر زیاد است که واقعاً نمی‌توانم همه را بگویم.

    رابطه‌ام با همسرم حالا به‌قدری عالی و عاشقانه است که شاید از هر هزار زوج، یکی چنین رابطه‌ای داشته باشد. در کارم، خدا را شکر، زحمت کارم کمتر شده و درآمدم بیشتر شده. قبلاً تلاش می‌کردم همه را راضی نگه دارم، اما الان اعتمادبه‌نفسم آن‌قدر قوی شده که برای راضی کردن دیگران تلاش نمی‌کنم؛ و در عوض، آدم‌های باکیفیت‌تری وارد زندگی‌ام شده‌اند.

  • -رحمان
    تغییرات شخصیتی من و نتایج این تغییرات

    من رحمان هستم و در حال استفاده از آموزش‌های استاد عباس‌منش در دوره ۱۲ قدم هستم. در یکی از جلسات، استاد عباس‌منش درباره مفهوم هجرت صحبت می‌کردند و من با اطمینان می‌گویم که با عمل به این آموزش‌ها، من واقعاً هجرت کردم. من از یک رحمانِ معتاد که روزی سه بار مواد مخدر مصرف می‌کرد و دو پاکت سیگار می‌کشید، به انسانی هجرت کردم که اکنون حتی بوی سیگار حالش را بد می‌کند.

    من از آن رحمانی که به خاطر اثرات مواد مخدر تا ظهر خواب بود، وقتی بیدار می‌شد تا دو ساعت گیج بود و کسی حق نداشت به او اعتراضی کند چون عصبی می‌شد، فاصله گرفتم و به فردی جدید تبدیل شدم. اکنون من رحمانی هستم که قبل از همه از خواب بیدار می‌شود، همه چیز را مهیا می‌کند، نان سنگک داغ می‌خرد، انسولین مادرش را می‌زند و اولین نفر در محله است که مغازه‌اش را باز می‌کند.

    هجرت من یک تحول همه‌جانبه بود. من از یک آدم بدبین و شکاک، به انسانی تبدیل شدم که زیبایی‌های اطرافیانش را می‌بیند. از رحمانی که هیچ هدفی برای ثروتمند شدن نداشت، به کسی رسیدم که اکنون ثروتمند شدن برایش تبدیل به یک وظیفه شده است.

    من از فردی که بدون مواد مخدر و دوستان معتادش لذت نمی‌برد، به رحمانی هجرت کردم که می‌تواند روزها و ماه‌ها به تنهایی مسافرت برود و از بودن با خودش لذت ببرد. من از کسی که همواره دنبال پارتی و آشنا برای پیشبرد کارهایش بود، به انسانی تبدیل شدم که سعی می‌کند فقط و فقط روی خداوند حساب باز کند.

    با کمک آموزش‌های استاد عباس‌منش در دوره ۱۲ قدم، من از رحمانی که حتی توان پرداخت قسط‌هایش را نداشت، به رحمانی هجرت کردم که درآمدش ۳۰ برابر شده و این درآمد روزبه‌روز در حال افزایش است.

  • -افرا عبدالهیان

    قبل از آشنایی با استاد عباس‌منش، روزهای بسیار سختی را می‌گذراندم. فشار بدهی‌های مالی و چک‌های برگشتی از یک سو و درگذشت همسرِ خواهر عزیزم از سوی دیگر، مرا به جایی رسانده بود که هر لحظه به‌طور جدی به مرگ فکر می‌کردم و تقریباً خودم را برای پایان دادن به زندگی‌ام آماده کرده بودم. حتی سم قوی و کشنده‌ای تهیه کرده و زیر بالشم گذاشته بودم.

    در یک مهمانی خانوادگی، دخترخاله‌ام متوجه آشفتگی من شد و وقتی سفره دلم را باز کردم و از بدبختی‌هایم گفتم، حرفم را قطع کرد و پیشنهادی داد که مسیر زندگی‌ام را تغییر داد. او گفت: می‌خواهی جایی را به تو معرفی کنم که دنیایت را عوض کنی؟ او استاد عباس‌منش را به من معرفی کرد و گفت که با کمک آموزش‌های ایشان توانسته ۴۰۰ میلیون تومان بدهی سنگین را در عرض یک سال و نیم پرداخت کند و از شر آن خلاص شود.

    مشتاق شدم تا استاد عباس‌منش را بشناسم. همان شب فایل‌های هدیه سایت را گوش دادم و چنان غرق آن‌ها شدم که گویی از همه‌چیز بریده بودم. در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ در سایت ثبت‌نام کردم و این روز را تاریخ تولد الهی خودم می‌دانم. امروز به لطف خداوند و عمل به آموزش‌های استاد عباس‌منش، تمام بدهی‌هایم پرداخت شده است. من به استقلال مالی رسیده‌ام، ماشین مورد علاقه‌ام را خریده‌ام، زندگی مستقل و خوبی دارم، طلا پس‌انداز کرده‌ام و تمام لوازم زندگی‌ام را نو و مرتب کرده‌ام.

    من از کارمندی بیرون آمدم و اکنون کسب‌وکار موفق خودم را دارم. درآمد من تنها با استفاده از آموزش‌های رایگان استاد عباس‌منش به ۱۲ برابر رسید و اکنون دوره روانشناسی ثروت ۱ را نیز تهیه کرده و روی آن کار می‌کنم. در طی این چند سال، سلامتی‌ام عالی بوده و شاید فقط دو بار از دارو استفاده کرده‌ام و هرگز نیاز به دکتر رفتن پیدا نکردم.

    از نظر روحی، منی که هر روز با همکار، مشتری و حتی خانواده عزیزم درگیر بودم، آن‌قدر تغییر کرده‌ام که آرامش عمیقی در وجودم جاری شده و حتی یادم نیست آخرین باری که عصبانی شدم چه زمانی بوده است.

    اکنون استقلال مالی‌ای را تجربه می‌کنم که هر چیزی را لازم دارم، به‌راحتی و بدون نگرانی از قسط و بدهی می‌خرم و دیگر نیازی نیست اول حساب‌وکتاب کنم. من در نهایت رفاه زندگی می‌کنم، به ورزش سوارکاری می‌پردازم و از تک‌تک لحظات زندگی‌ام لذت می‌برم.

  • -وهاب زارعی

    من ۵۷ ساله هستم و قبل از آشنایی با آموزش‌های استاد عباس‌منش، وضعیت سلامتی‌ام بسیار وخیم بود. کلسترول خونم بالای ۶۰۰ بود، ۸۵ کیلوگرم وزن داشتم و قند خون ناشتای من تا ۱۸۰ بالا می‌رفت. دیابت نوع ۲ داشتم و مجبور بودم برای کنترل آن روزی ۳ عدد قرص متفورمین و برای کنترل کلسترول نیز روزی ۳ قرص مصرف کنم. علاوه بر این‌ها، دچار کم‌کاری تیروئید، مشکلات بینایی و پادرد بودم. همواره احساس خواب‌آلودگی داشتم و انرژی جسمانی‌ام بسیار پایین بود.

    شرایط جسمانی من به قدری دشوار بود که به خاطر مشکل سیاتیک، حتی ۱۰ دقیقه هم نمی‌توانستم پیاده‌روی کنم. زانودرد و کمردرد به شدت آزارم می‌داد و گرفتگی عضلات شدیدی داشتم. شب‌ها نیز آسایش نداشتم؛ عرق‌کردن‌های شبانه و خروپف شدید در خواب، هم خودم و هم اطرافیانم را به شدت اذیت می‌کرد. در چنین شرایطی، پسرم دوره قانون سلامتی استاد عباس‌منش را به عنوان هدیه تولد برایم خرید و خدا را شکر می‌کنم که بهترین هدیه عمرم را دریافت کردم.

    اکنون که کمتر از دو ماه از عمل به آموزش‌های استاد عباس‌منش در دوره قانون سلامتی می‌گذرد، وضعیت سلامتی من کاملاً دگرگون شده است. وزنم به ۷۸ کیلوگرم رسیده و قند خون بعد از غذای من به ۱۱۰ کاهش یافته که اصلاً برایم باورکردنی نیست. خروپف شبانه‌ام کاملاً برطرف شده، شب‌ها به آرامی می‌خوابم و دیگر خبری از تعریق شبانه نیست. گزگز و سوزش دست و پایم بهبود یافته، زانودرد و کمردردم کاملاً خوب شده، سیاتیکم رو به بهبودی است و گرفتگی عضلاتم بسیار کمتر شده است.

    نتایج من شگفت‌انگیز است؛ الان می‌توانم به راحتی روزی یک‌بار پیاده‌روی کنم و یک روز در میان یوگا کار می‌کنم. فعالیت‌هایی را انجام می‌دهم که به مدت چندین سال نتوانسته بودم انجام دهم، اما الان همه حرکات ورزش یوگا را عالی اجرا می‌کنم و مورد تشویق کلاس قرار می‌گیرم.

  • -مریم

    از لحظه‌ای که قدم اول دوره ۱۲ قدم را شروع کردم، اتفاقات فوق‌العاده و معجزات وارد زندگی‌ام شده و این روند تا همین امروز ادامه دارد. استاد عباس‌منش عزیز، قلب من آن‌قدر آرام و حالم آن‌قدر خوب است که دلم می‌خواهد روی تک‌تک ثانیه‌های حرف‌های شما در این دوره تمام تمرکزم را بگذارم و واقعاً هیچ عجله‌ای برای تمام کردن جلسات ندارم.

    پیش از آشنایی با دوره ۱۲ قدم، با وجود سن کم، همیشه دچار کمردرد، گردن‌درد و قلب‌درد بودم. اما از لحاظ سلامتی به لطف پروردگارم، پس از شروع این دوره حتی یک بار هم بیمار نشده‌ام و سلامتی کامل را تجربه می‌کنم.

    روابطم فوق‌العاده شده است و افراد منفی به شکل معجزه‌آسایی از زندگی‌ام خارج شدند. دوستان و خانواده‌ام محبت‌شان را بسیار بیشتر به من نشان می‌دهند و اکنون اطرافم را آدم‌هایی پر کرده‌اند که خوشحال‌تر، آرام‌تر و هدفمند هستند؛ کسانی که به اهداف‌شان رسیده‌اند و من از آن‌ها انگیزه زیادی می‌گیرم.

    از لحاظ موفقیت مالی، نتایج برایم خیره‌کننده بوده است. حقوقم بیشتر از دو برابر شده و پولی که مدت‌ها خواهان آن بودم، به شکل معجزه‌آسایی به دستم رسید. همچنین ایده‌های جدیدی در زمینه کاری به من الهام شده که به لطف الله در حال انجام آن‌ها هستم.

    از نظر خوشحالی درونی، تفاوت از زمین تا آسمان است. من که پیش از این همیشه غر می‌زدم، ناراحت بودم و گریه می‌کردم، الان بسیار بیشتر می‌خندم، حالم عالی است و خداوند می‌داند که وقتی به نعمت‌هایم فکر می‌کنم، از شدت خوشحالی اشک شوق می‌ریزم.

    من به دوستان دو کار را پیشنهاد می‌دهم که برای خودم نتیجه فوق‌العاده‌ای داشت. اول اینکه استاد عباس‌منش همیشه تأکید می‌کنند ورودی مناسب بسیار مهم است؛ من خودم هر زمان که فرصتی دارم، فقط و فقط فایل‌های هدیه شما را گوش می‌دهم و به این شکل ورودی‌های مناسبی به ذهنم می‌دهم.

    نکته دوم این است که از ابتدای دوره ۱۲ قدم، تمام اتفاقات خوبی را که برایم رخ داده می‌نویسم و تا الان ۸۰ معجزه را ثبت کرده‌ام؛ از زمانی که مغازه‌دار پول کمتری از من گرفت تا وقتی که چند ده میلیون وارد حسابم شد. این لیست باعث شده هر وقت ذهنم می‌خواهد من را از مسیر آموزش‌ها دور کند، با همان منطقی که استاد عباس‌منش در جلسه اول گفتند، به خودم می‌گویم: من ۸۰ معجزه وارد زندگی‌ام شده است، چطور می‌گویی این مسیر جواب نمی‌دهد؟

  • -نازنین سلامات

    من اکنون در پایان قدم دوم و شروع قدم سوم از دوره ۱۲ قدم هستم. می‌خواستم نتایج ارزشمندی را که پس از گذراندن این دو قدم کسب کرده‌ام بازگو کنم تا هم خودم به این روند آگاه باشم و هم این آگاهی را با دیگران به اشتراک بگذارم.

    یکی از مهم‌ترین دستاوردهای من، شاغل شدن در شغلی است که هم مورد علاقه من است و هم کاملاً مرتبط با رشته تحصیلی و مهارت‌هایم می‌باشد. همچنین خدا را شاکرم که ورودی مالی من و همسرم تقریباً تا ۳ برابر افزایش یافته و حتی موفق به داشتن پس‌انداز ارزی شده‌ایم.

    در این مدت آسانی‌ها به وضوح در زندگی‌ام رخ داده‌اند و چرخ زندگی‌ام بسیار روان و لذت‌بخش شده است. رابطه عاطفی‌ام بسیار عاشقانه‌تر و صمیمانه‌تر شده و علاوه بر دریافت هدیه‌های گوناگون، شرایط مکانی من نیز به گونه‌ای رقم خورد که بسیار به دانشگاه نزدیک شده‌ام، در صورتی که قبلاً باید به شهرستان می‌رفتم.

  • -ژاله نقوی علائی

    نتایج من تنها از قدم اول دوره ۱۲ قدم آن‌چنان شگفت‌انگیز است که احساس می‌کنم گویی تمام مسیر را طی کرده‌ام. اگرچه مدتی روی قدم‌های اولیه کار می‌کردم، اما امسال تصمیم گرفتم با تمرکزی بالا و جدی، آموزه‌های استاد عباس‌منش را اجرا کنم و تغییرات بنیادینی در زندگی‌ام رخ داد.

    وضعیت مالی من از نیاز شدید به پول خریدهای روزمره سوپرمارکتی، اکنون به درآمد ماهیانه حدود ۷۰ میلیون تومان رسیده است. از کار کردن در مغازه ۱۷ متری و قدیمی پدرم، به یک واحد ۲۲۰ متری فوق‌العاده شیک در طبقه ششم یک برج اداری نقل‌مکان کرده‌ام و اکنون به ۴ نفر پرسنل حقوق می‌دهم. همچنین از وضعیت بدون خودرو، اکنون صاحب یک ماشین ۲۰۶ هستم.

    در بخش روابط، از یک رابطه بیمارگونه به رابطه‌ای در آرامش کامل رسیدم و کینه‌های قدیمی نسبت به خواهرم جای خود را به یک رابطه صمیمانه و عالی داده است. پسرم نیز که قبلاً خانه‌نشین بود و جایی نمی‌رفت، اکنون استودیو موسیقی شخصی‌اش را راه‌اندازی کرده و کاملاً مستقل شده است.

    با کمک آموزه‌های استاد عباس‌منش و دوره قانون سلامتی، از وزن ۷۸ کیلو و درگیری شدید با قند، چربی و ضعف جسمانی، به وزن ۶۹ کیلو، سلامتی کامل و انرژی بسیار بالا رسیدم. رابطه من با خداوند که قبلاً معمولی و دور بود، اکنون به عاشقانه‌ترین و عالی‌ترین ارتباط زندگی‌ام تبدیل شده است، به طوری که توانستم با لذت تمام روزه بگیرم.

    وقتی با برداشتن تنها یک قدم چنین تغییرات عظیمی رخ داده است، بی‌صبرانه منتظر نتایج پایان دوره هستم. خدایا شکرت که مرا در مدار این آگاهی‌های ناب و خالصانه استاد عباس‌منش قرار دادی.

  • -کار آفرین جوان

    من حدود دو میلیون بار در سایت درباره نتایج تمرینات دوره ۱۲ قدم خوانده بودم، اما هیچ‌کدام را نه باور کرده بودم و نه انجام داده بودم، چون ذهنم کاملاً منطقی و تحلیل‌گر است. بالاخره با خودم گفتم فقط ۱۰ روز این تمرین را انجام می‌دهم و بعد نتیجه‌اش را در سایت می‌نویسم. حالا که این نوشته را می‌گذارم، دقیقاً ۱۰ روز گذشته است.

    هر روز بین سه تا پنج خواسته می‌نوشتم و همه چیزهایی را که استاد عباس‌منش درباره این تمرین توضیح داده بودند، تا حد امکان اجرا می‌کردم. در روزهایی که هم بخش صبح‌گاهی و هم بخش شبانگاهی را درست انجام می‌دادم و حس خوبی داشتم، تقریباً تمام خواسته‌هایی که نوشته بودم محقق می‌شد. در بدترین حالت فقط یکی از آنها تیک نمی‌خورد.

    این را برای یادآوری به خودم و ذهن منطقی‌ام می‌نویسم که اگر بعدها این تمرین را انجام دادم و نتیجه نگرفتم، تنها دلیلش این است که تمرین را درست و کامل انجام نداده‌ام. پس باید فایل توضیحات تمرین «ستاره قطبی» را دوباره گوش کنم و از اول شروع کنم.

    یکی از نتایجی که برایم شگفت‌انگیز بود مربوط به پولی بود که از یک نفر طلب داشتم. او با لجبازی می‌گفت پول را نمی‌دهد. از آنجا که از استاد عباس‌منش یاد گرفته بودم با جنگ و فشار نتیجه فقط بدتر می‌شود، تمرکزم را از او برداشتم و این خواسته را داخل تمرین ستاره قطبی نوشتم. تجسم کردم که او پول را واریز کرده و خودم را در حال دیدن پیامک واریز می‌دیدم.

    ساعت ۸ صبح این تجسم را انجام دادم. بیرون رفتم و ساعت ۱۲ به خانه برگشتم. موقع ناهار پول دقیقاً همان‌طور که تجسم کرده بودم واریز شد. آن لحظه می‌خواستم پرواز کنم! نه به خاطر پول… بلکه به خاطر اینکه قوانین جهان این‌قدر شفاف و دقیق کار می‌کنند.

    وقتی امروز دفتر مخصوص تمرین ستاره قطبی را مرور کردم، دیدم چقدر خواسته‌هایم در این ده روز برآورده شده‌اند؛ از ناهار مورد علاقه‌ام گرفته تا رشد درآمد کسب‌وکارم. حتی بعضی‌ها را یادم رفته بود.

    من همیشه آرزو داشتم سازوکار این جهان را یاد بگیرم و بفهمم چطور می‌شود با آن هم‌جهت شد. حالا این تمرین دارد خیلی واضح این سازوکار را به من نشان می‌دهد. باور دارم همین تمرین می‌تواند زندگی را در تمام جنبه‌ها تغییر بدهد.

  • -سعید طاهریان

    من دو ماه است که دوره ۱۲ قدم را شروع کرده‌ام و الان در قدم سوم هستم. در همین دو ماه اتفاقات فوق‌العاده‌ای برایم افتاده که قبلاً بعضی از آنها را نوشته بودم، اما خبری که امروز به من دادند واقعاً یک معجزه است.

    نزدیک به سه سال بود که هر روز در تمرین فانوس دریایی می‌نوشتم و از خداوند فرزندان صالح، سالم و یکتا‌پرست می‌خواستم، اما واقعیت این است که فقط می‌نوشتم. اصولی را که استاد عباس‌منش درباره انجام این تمرین‌ها توضیح داده بودند اجرا نمی‌کردم.

    از وقتی نتایج آقای رضا عطار روشن در سایت قرار گرفت، با دیدن و شنیدن صحبت‌های ایشان انگیزه عمیقی گرفتم. من هم تجسم خواسته‌هایم را شروع کردم و بعد به این دوره‌های زیبا و تأثیرگذار و تمرین ستاره قطبی هدایت شدم.

    مدتی است که در تمرین ستاره قطبی از خداوند خواسته‌ام فرزندی به من عطا کند. هر روز، هم در مغازه و هم در خانه، طبق آنچه از آموزش‌های استاد عباس‌منش یاد گرفته‌ام، سعی می‌کردم این تمرین را درست و کامل انجام بدهم. لحظه پایانی را تجسم می‌کردم؛ لحظه‌ای که خداوند فرزندی به من داده و او را در آغوش گرفته‌ام. حتی بوی نوزادی را حس می‌کردم… آن‌قدر واقعی و زنده که اشک شوق از چشمانم سرازیر می‌شد.

    دیروز وقتی از مغازه به خانه رفتم، همسرم در را که باز کرد، لبخند زد و به من تبریک گفت: «همسر عزیزم، تو پدر شدی.»

    نمی‌دانستم از خوشحالی چه کار کنم. به اتاقم رفتم و با خداوند صحبت کردم و از ته دل لذت بردم. همین حالا که دارم این نوشته را می‌نویسم، اشک از چشمانم جاری است و حالم فوق‌العاده است.

    این را هم بگویم که هیچ هزینه درمان و پزشک انجام ندادیم. فقط تمرین ستاره قطبی… فقط یک تجسم خالصانه… و همان‌طور که استاد عباس‌منش می‌گویند: چنان تغییری در شما رخ می‌دهد که هرچه بگویم کم گفته‌ام.

1 21 22 23 24

319 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «زهرا» در این صفحه: 2
  1. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 2562 روز

    سلامممممم به بهترین استاد دنیا و مریم جان عزیز و بقیه دوستان

    من میخوام از نتایجم حرف بزنم

    همیشه دوست داشتم بیام و از نتایجم بنویسم و میگفتم اگ فلان طور شد میام مینویسم اما وقتی اتفاق میفتاد تا یکم از روش میگذشت میگفتم نه، این ک چیز خاصی نبود بذار یه اتفاق خفن تر که افتاد بعد بنویس با این ک همون اتفاقات هم قبل رخدادش برای من خفن بود …

    این بار با خودم گفتم اگ اوکی شد سریع میام مینویسم ک بعد نگم این ک چیزی نبود…

    داستان اینه ک من دامپزشک هستم و پارسال شهریور دفاع کردم، من از همون زمان های پندمیک ک ترم 4 و 5 دانشگاه بودم شروع کردم ب افزایش مهارتم و جدای از دانشگاه، تموم سعیم را میکردم ک از مسیر لذت ببرم و مهارت هامو افزایش بدم،  من خیلی سال هست ک شاگرد استاد هستم و از استاد یاد گرفته بودم میشه اسون ب خواسته ها رسید و میشه مسیر رسیدن ب خواسته لذت بخش باشه و قرار نیس انقدر سخت باشه، اخه خیلی وقت ها ادم یه خواسته ای داره اما وقتی ب مسیر فکر میکنه میگه اووووو این ک خیلی سخته و کلا خواسته و تلاش برای رسیدن بش را رها میکنه و خب اینا همش باور های مخربی هست ک از اول بخاطر ورودی هامون دریافت کردیم..

    مثلا من برای کنکور سراسری بی نهاااااایت تلاش کردم، کلاس برو، روزی 12 ساعت درس بخون و …

    نتیجه چی شد؟ نمیگم بد شد، راضی هستم ولی اون موقع نتیجه نسبت ب تلاشی ک من کرده بودم هیچی بود و این قضیه منی ک انقدر پشتکار داشتم را خیلی دل سرد میکرد، چون مسیر خیلی سختی را طی کرده بودم ولی نتیجه ای که میخواستم و متناسب با اون حجم از تلاشم بود را نگرفته بودم

    و این قضیه باعث شده بود که وقتی ب هدف بعدی فک میکنم و بعد ب اون مسیر سختی ک قرار هست طی بشه و بخصوص این که بعدش هم اصلا معلوم نیس بشه یا ن، کلا ناامید میشدم

    تا این ک با استاد اشنا شدم و فهمیدم نه، میشه جور دیگ فک کرد و قرار نیس من برای رسیدن ب خواسته ام له بشم (تو دوره راهنمای عملی برای رسیدن ب رویاها استاد اینو عالی تدریس میکنن..)

    و با تغییر همین باور و شکر گذاری هر شب، اتفاقات شروع به رخ دادن کرد، منی ک با کلی درس خوندن ترم 2 معدلم 16.50 شد، ترم 3 یهو شد 17، ترم بعد 17.5 و …

    شاید معدل بنظرتون خیلی چیز خاصی نباشه اما برای من خیلی لذت بخش بود چون برای اولین بار با تلاش کمتر، نتیجه بیشتر گرفته بودم

    بعد از دبیرستان عاشق این بودم ک برم تهران، ولی دانشگاه تهران قبول نشدم ولی همیشه تجسمش میکردم، تا این ک پندمیک شد و من رفتم تهران، خانواده میگفتن نمیشه تنها بری اونجا بمونی و ….، اما من رفتم، تا رفتم یه کلاس زبان نوشتم ک ب خانواده بگم کلاس دارم و نمیتونم برگردم و … و در این حین ب یه عااالمه بیمارستان دامپزشکی سر زدم ک بذارند من برم کاراموزی ، اما قبول نمیکردن، چون من ترمم پایین بود و نامه از دانشگاه نداشتم و یه سری ادم میگفتن باید پارتی پیدا میکنی ،اما من میگفتم نهههه خدا خودش درست میکنه و باید بشه اما هرجا میرفتم نمیشد ، تا این ک دیگ تقریبا دو هفته و نیم گذشت و ترم کلاس زبان فشردم تموم شد و خانواده میگفتن فایده نداره، برگرد شهر خودمون…

    مثلا قرار بود دو روز دیگ، داداشم ک میاد تهران ، من باش برگردم شهرمون و کلا بیخیال شم

    اما من بازم مطمئن بودم یه معجزه رخ میده، از خونه اومدم بیرون و ب خدا دقیقااا یادمه ک گفتم خدایا من تسلیمم، هر جا ک ب عقل خودم میرسید سر زدم نشد، یه کاریش بکن، رفته بودم قدم بزنمممم ولی اینارو هعی با خودم میگفتم ک دیدم یه خانمی با سگش داره تو خیابون قدم میزنه یه حسی گفت برو ازش بپرس سگش را کجا میبره دکتر،رفتم پرسیدم، گفت فلان بیمارستان و 45 دقیقههههه برای من از خوبیای اون بیمارستان گفت، انگار خدا اونو گذاشته بود سر راه من ک ب من اینارو بگه

    جالب بود ک بیمارستان ب خونمون نزدیک بود و من با سرچ این بیمارستان را پیدا نکرده بودم

    خیلی عجیب بود…

    و من رفتم باشون صحبت کردم و در عین ناباوری قبول کردن یک روز در هفته برم، بماند ک من خودم خورد خورد اخراش 4 روز در هفته میرفتم…، اون روز ک قبول کردن تا خوووونه اشک شوق میریختم

    ن بخاطر صرفا پذیرشم، بخاطر حس کردن خدا با بند بند وجودم…چون واقعا برام معجزه رخ داده بود…

    گذشت و من خلاصه شروع کردم ب وبینار دیدن برای این ک از نظر بالینی با سواد بشم هر روز میدیدم و لذت میبردم و کلی چیز یاد میگرفتم و اصلا هم خسته نمیشدم و اصلا هم ب تخصص فکر نمیکردم

    و 6 سال درس من تموم شد و شهریور 1403 من دفاع کردم

    تو این بین هزارتا معجزه اتفاق افتاده ک بخوام بنویسم اندازه یه کتاب میشه اما میخوام الان اخرین معجزه را بنویسم..

    تیر 1403 ک از دانشگاه برگشتم خونه (درسم تموم شده بود فقط کامل کردن پایان نامه و دفاع مونده بود)، یک هفته بعد ب طور معجزه اسا یه کلینیکی پیدا کردم برم سرکار، ک اینم ب واسطه ی کار کردن رو دوره ی شیوه ی حل مسائل زندگی بود ک من کمال گراییمو روش کار کردم ک درمانش کنم و بگم میشه بدون داشتن تجربه کاری شروع کرد و لازم نیس از همون ابتدا من بهترین باشم ب محض اصلاح این باور ب جایی هدایت شدم ک باعث شد دقیقا سر جای خودم قرار بگیرم

    چون من کارای عملیم خوب نبود اما بخش داخلیم عالی بود چون هم یه عاااالمه وبینار دیده بودم و هم این ک تهران دوره دیده بودم، بعد باور محدود کنندم این بود ک چون تجربم کمه و کار عملیم اوکی نیس کار پیدا نمیشه و من باید وایسم تا عملیم درست شه بعد برم دنبال کار، اما من با حل این مسئله ، ک نه، میشه از همینجا شروع کرد و لازم نیس پرفکت پرفکت باشی ب جایی هدایت شدم ک اون دکتر دقیقا مشکلش مباحث درمانی بود و دنبال کسی بود ک از نظر داخلی خوب باشه و خودش ب زبون گفت ک من خودم جراحی میکنم و نیاز ب کسی دارم ک علم داخلی و درمانش عالی باشه و این قضیه برام مهمه و حتی اگ عملیش کامل عالی نباشه مشکلی ندارم و من اصلا دنبال همچین ادمی بودم ک داخلیش خوب باشه…

    اینم معجزه بود و من تا خونه اشک شوق میریختم

    هم سرکار میرفتم هم کارای پایان نامه را میکردم وب خدا میگفتم من میخوام بهترین دامپزشک بشم

    اون کلینیک خوب بود ولی خو ابزار تشخیصی خاصی نداشت و خیلی جای مانور برای دکتر داخلی نداشت…

    اما من همچنان میرفتم و میگفتم برای شروع خوبه

    شهریور ک دفاع کردم

    یک ماه بعدش بخاطر قضیه حجاب کلینیک پلمپ شد و دکترش هعی به من می گفت صب کن تا بگم بیای…

    خلاصه ک یک ماه گذشت و من سرکار نمیرفتم، بم الهام شد ک با حقوق این دو سه ماه برو وسایل مورد نیاز برای ویزیت در محل را بخر

    من رفتم خریدم و تو دیوار اگهی گذاشتم، چندجا رفتم ویزیت ، خیلی سخت بود، چون حس میکنم تکاملمو تو ویزیت کردن طی نکرده بودم ، خیلی بم فشار میومد، نمیتونستم عالی عمل کنم ولی اونم در نهایت تجربه خوبی بود، بعد دوجا ویزیت رفتن، یه دوستام ک پدرش دامپزشک بود گفت تو گروه گذاشتن یه عده دارن بدون مجوز تو دیوار کار میکنن و دارن میگردن اونارا پیدا کنن، منم ترسیدم و سریع اگهی را پاک کردم( من شماره نظام داشتم ولی هنوز مجوز کار نگرفته بودم، باید یه سری دوره میرفتم و بعد مجوز میگرفتم و چون هنوز دوره ها تموم نشده بود ، مجوز نداشتم)

    بعد گفتم خدا چرا هرچی میرم ب بن بست میخورم؟

    چرا نمیشه؟

    اخر ابان بود…

    الهام شد حالا ک نمیشه خدا میخواد بهت بگه بشین برای تخصص بخون…

    منم شروع کردم ب خوندن تا اول اسفند ک کنکور بود…

    بیس خوبی داشتم چون تو طول تحصییل دوره عمومی کلییی وبینار دیده بودم و با لذت یه عالمه چیز یاد گرفته بودم در نتیجه با 4 ماه تلاش بنطرم میشد ک قبول شم…

    کنکور را دادم و دو روز بعد یه جای جدید رفتم سرکار(تو بهمن از یه جا بهم زنگ زدن ، گفتن ما میخوایم کلینیک بزنیم و فلانی شمارو معرفی کرده و میشه بیاین برای بخش داخلی‌‌…و ما دستگاه رادیو و سونو داریم منم گفته بودم بعد کنکور میام، اون دکتر اصلی هم چون بی سواد بود و مامانش براش کلینیک زده بود و هیچی بلد نبود و تکامل را اصلا طی نکرده بود کلینیک را بسته نگه داشت تا اسفند بشه و من برم و در کلینیک را باز کنه، 7 ماه داشت اجاره میداد ولی کلینیک بسته بود، چرا؟ چون چیزی بلد نبود ک بتونه کار کنه‌…، تازه شروع کرده بود ب خوندن ولی تکاملشو برای کلینیک زدن طی نکرده بود)

    منم از اسفند رفتم ولی نمیدونستم کلینیکی ک تازه تاسیس هس ، کیس نداره، راهش خیییلی دور بود و تقریبا هیچ فایده ای برام نداشت…

    ن تجربه بم میداد ن پول خوب…

    اردیبهشت سر یه بحثی اومدم بیرون‌…

    و نا امید شده بودم‌ و میگفتم تو این شهر نمیشه کار کرد تا این ک یکم بعدش نتایج اومد

    من دعوت ب مصاحبه شده بودمممممممم

    باورتون میشه؟؟؟

    کلا 3 تا دانشگاه و کلا 8 نفر دولتی میتونن تخصص داخلی بخونن

    یعنی انقدر بنظر سخت و نشد میاد

    اما من ب خدا ایمان داشتم..

    تا این اتفاق افتاد گفتم شاید باید میومدم بیرون از اون کار ک برای مصاحبه بخونم، نشستم برای مصاحبه خوندن…

    مقاله پایان نامه هم داشتم ک اونم یه رزومه قوی بود ک البته همینم معجزه خدا بود و من ذره ای اذیت نشده بودم براش…

    برای مصاحبه گفته بودن، پارتی میخواد، دولتی ک نمیگیره ب این اسونی…

    ولی من ایمان داشتم بارهااااا اون فایل رایگان استاد ک داستان حضرت موسی را میگند گوش دادم و میگفتم میشه…

    و دوره جهان بینی توحیدی را تا مصاحبه مدام گوش میدادم و میگفتم باید ایمان داشت و فایل رایگان کلید اجابت دعا را بارهااااا و بارررررها گوش دادم ک استاد از زکریا میگن ک بچه میخواسته و میگفته منطق میگه نمیشه اما خدا در جواب میگه میشه و …، فقط باید باورتو ب قدرت من تغییر بدی…

    و همش مینوشتم خدا پارتیه منه، خدا ماموراش را میفرسته تا منو قبول کنن…

    چون از نظر رتبه ای واقعا معلوم نبود بشه و شاید حتی احتمالش کم بود…

    روز مصاحبه مدام اون ایه را با خودم میگفتم ک استاد تو تفکر در قران کریم تو داستان حضرت موسی میگن…:

    قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُواْ قَوْلِی

    مصاحبهههه عالی شد من همهههه را عالی جواب دادم، خدا یه کاری کرده بودن اونا یه چیزایی بپرسن ک من مسلطم…

    و راستی اینو یادم رفت بگم

    از بچه هایی ک مصاحبه این شهر رفته بودن پرسیده بودم و اونا گفته بودن، وای فلان استادش خیلی بده و خیلی اذیت میکنه و .. اما من گفتم اونم خدا درست میکنه و بش اصلا فک نکردم

    باورتون میشه بگم در عین ناباوری ، اون روز اون استاد نتونسته بود بیاد؟ و مصاحبه من عالی تر اونچه فکر میکردم پیش رفت؟

    و خلاصه من اون روز خیلی خوشحال بودم و دوباره معجزه را حس کردم…

    اما چند روز بعد نجواها شروع شد و هعی بهم میگفت چون رتبت عالی نیس شاید نشه و گاهی نگرانی سراغم میومد و هعی خودمو مقایسه میکردم و هعی میگفتم اگ نشه چی…، فلانی پارسال قبول شد یا فلانی ک واسه تخصص نخوند حداقل سرکاره…

    اما هعی دوره احساس لیاقتو گوش میدادم و سعی میکردم گفت و گوهای ذهنیم را کنترل کنم (جلسه 2 احساس لیاقت) اینستامم از رو گوشیم حذف کردم ک هعی خودمو مقایسه نکنم (جلسه 1 دوره ی احساس لیاقت) و ورودی منفی ندم(این کار خیییییلی برام سخت بود چندینننننن ساله میخواستم حذف بکنم و نمیکردم، اما دیگ گفتم زهرا ، دلیل این ک اون نتایج خیلی بزرگ را نمیگیری برای اینه ک به همه ی حرفای استادا عمل نمیکنی ، باید اینستا را حذف کنی…و وقتی حذف کردم ب چه ارااااامشی رسیدم، انگار واقعا تمرکزم رفت رو زندگی خودم و از این که هعی خودمو مقایسه کنم نجات پیدا کرده بودم)

    اینم بگمممم ستاره قطبی را هم انجام میدادم(دوره 12 قدم را از شهریور 1403 شروع به خرید کردم تا قدم 5 و 6 را کار کردم اما بقیشو دیگ گوش نداده بودم چون از عملکرد خودم راضی نبودم و میگفتم من حرفا استادا کامل انجام ندادم، دوره تموم کردن مهم نیس ک ، مهم اجرا کردن هست…)

    خلاصه در جواب این سوال ک چرا نتیجه بزرگ نمیگیرم ب این نتیجه رسیدم ک

    اولا اینستارا پاک نکردم و ورودی هامو کنترل نکردم

    و دوم این ک با وجود این ک فایل های استاد را مداااام گوش میدم اما بازم حواسم ب اصل مهم احساس خوب داشتن اصلا نیست  و هعی میگم خدا چی میشه؟

    تخصص میشه نمیشه؟

    عقب نیفتم و ….

    و در جهت اصلاح همین دو مورد ، هم اینستا را پاک کردم و هم صبح ب صبح ک بیدار میشدم میگفتم

    وظیفه ی امروز تو اینه ک اگاهانه رو نکات مثبت تمرکز کنی و احساس خودتو خوب نگه داری، هیچ کار دیگم ک نکردی مهم نیست ولی احساست باید خوب باشه و فایل گوش دادن تنها کافی نیس باید تک ب تک حرفای استادا اجرا کنی و دوباره از صفر به طور جدی دوره 12 قدم شروع کردم، الان قدم 2 قسمت 4 هستم

    و به شدت این یک ماه اخیر رو بحث تجسم کار کردم(قسمت دو جلسه 2 دوره ی دوازده قدم) و الان بهتووون میگم ک

    من تخصص داخلی قبووووول شدم

    دو روز پیش نتایج اومد

    و من دو روزه ک تو هوا هستم…، نمیدونین چقدر اشک شوق ریختم، چقدر وجود خدا را دوباره احساس کردم…

    من ن پارتی داشتم، ن واسه خوندن اذیت شدم(برخلاف کنکور سراسری 7 سال پیش)، ن مدرک زبان داشتم(به خاطر مسائلی ک تو ایران پیش اومد امتحان زبان عقب افتاد و من نتونستم مدرک زبان روز مصاحبه ببرم، تو مرداد مدرک گرفتم ک دیگ از مصاحبه گذشته بود…)، نه رتبم عالی بود…

    اما چون ایمااان داشتم ک خدا همه کمبودهارو جبران میکنه و تمرکزم رو چیزایی بود ک داشتم، اون اتفاق فووووق العاده برام رخ داد

    اون چیزایی که داشتم هم سواد فوق العاده بود چون وبینار زیاد دیده بودم به خصوص از همون استادی ک باهام مصاحبه کرد خیلییییی وبینار دیده بودم و همین باعث شده بود هرچی ازم میپرسه از گفته های خودش جواب بدم و برای همین خود استاد کیف کرده بود از این حجم از سواد بالینی و پشتکار‌…

    هم پایان نامم خیلی حرفه ای بود و هم مقاله Q1 از پایان نامم داشتم….(این ها هم همش بخاطر معجزاتی ک الان تعریف نکردم انقدر عالی شد و همین قدر بگم ک همه را خدا برام انجام داد و من هیچ زجری برای به دست اوردنش نکشیدم)

    مدام رو اینا تمرکز میکردم

    دقیقا مثل حصرت موسی ک ب خدا گفت تو زبون من را باز کن، مسیر را برام اسان کن، کاری کن اونا حرف منو بفهمن….

    از نداشته هاش نگفت…، رو کمبودها تمرکز نکرد

    قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُواْ قَوْلِی

    من با تمام قوا این کار را کردم

    و خدا مجدد برام ترکووووند

    اینارا نوشتم ک هم رد پا بشه و ایمان خودم قوی تر بشه و هم به شماها ک کامنتمو میخونید بگم

    به خدااا میشه ، به خداااااا قانون جواب میده، بگم باور کنین راهی اسون تر و لذت بخش تر عمل ب قوانین نیست ک شما را ب خواستتون برسونه

    شما میتونین خیلی اسوووون ب خواستتون برسین فقط ایمان میخواد ، ایمان قوی ک نگرانی را از شما دور کنه و باعث بشه حستون مثبت بشه…

    به چطورش فکر نکنین خدا از جایی ک تو مخیلتون نمیگنجه درستش میکنه…

    و از همه مهمترررر وقتی به یک ناخواسته برمیخورین با تمووووم وجود باور داشته باشین به الخیر فی ما وقع، من تمام اتفاقات به ظاهر بدی که برام افتاد را سعی کردم از یه زاویه ای ببینم که انگار یه نشونست، حتما خیریتی داشته که مثلا کلینیک پلمب شد یا از کلینیک دوم هم اومدم بیرون و میگفتم حتما خدا میخواد یه چیزی بهم بگه و همین بااااعث شد اتفاقات به ظاهر بد برای من زیبااااترین و بهترین نتیجه ممکن را رقم بزنه….

    قبولی تو تخصص اونم تو دانشگاه دولتی از نظر همهههههه ی هم رشته های من یه کار نشد و طاقت فرسا هست اما برای من به زیباترین و ساده ترین شکل رقم خورد، زحمت کشیدممم اما له نشدم، زجر نکشیدم، امیدوارم حس کرده باشین موفقیتی که بدون زجر کشیدن به دست میاد چقدررررررر شیرینه، چقدرررررر میچسبه، چقدررررررر ایمان ادمو به خدا و رب بودنش و قادر مطلق بودنش بیشتررررررر میکنهههه…

    خلاصهههههه که بخدا قانووووون 100 درصد جواب میده ذره ای شک نکنین اگه یه موقع هایی جواب نمیگیریم یه اشکالی تو کار خودمون هست

    باور کنین حرفای استاد را…، عمل کنین، این ک استاد انقدر تاکید رو ورودی ها میکنن واقعا مهمه…

    این ک گوش بدیم و عمل نکنیم تغییری ایجاد نمیکنه…

    معجزات وقتی برای من رخ داد ک من متفاوت فکر و عمل کردم…

    باور کنین ک میشه زجر نکشید و از مسیر لذت برد و به اسانی ب خواسته ها رسید….

    هنو خیلی از مسائل مونده ک باید حل کنم ولی خوشحالم ک تونستم یه نتیجه خیلی ملموس بگیرم و هعی به این تجربه استناد کنم و هعی ب خودم بگم قانون کار میکنه و واقعا باید از این مسیر بری اگ میخوای اسون ب خواسته هات برسی و زجر نکشی…

    استاد من واقعا نمیدونم چجوری باید تشکر کنم، گریم گرفته….، شما خود معجزه هستین، من با شما توحید را فهمیدم، خدا را شناختم….

    یاد گرفتم میشه هم خدارا داشت و هم از زندگی لذت برد….

    میشه خدا را با بند بند وجود حس کرد، لمسش کرد…

    واقعا واژه ها نمیتونن میزان خوشحالی من و قدر دانی من ازشما را بیان کنند…

    امیدوارم همیشههههه سلامتتتتتت باشین و حال دلتون عالی باشه و ما دانشجوهاتون بتونیم تا ابد ازتون یاد بگیریم

    مریم جان ، از شما هم بسیار ممنوووونم، من با صحبت های شما تو دوره ی شیوه ی حل مسائل زندگی تونستم کمال گراییمو کنترل کنم و تاحدی حلش کنم و هر روز دارم بیشتر روش کار میکنم…

    چون پاشنه اشیل من هست و باید تا اخر عمر روش کار کنم…

    خدا برامون حفظتووووون کنهههه

    بی نهاااااااایت دوستتون دارمممممممممم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  2. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 2562 روز

    سلاااام

    خیلی ممنووون زهرا جان

    بازخورد شما هم کلی به من انرژی داد ک باز هم بیام و از نتایجم بنویسم….

    انشاالله ک شما هم مووووفق باشین و سرکارتون اونجور ک میخواین پیش بره و بیاین و از نتایج عالیتون بنویسین.

    اگ ایمانتون را حفظ کنین و حالتون خوب باشه مطمئن باشین همه چی به نفع شما تموم میشه حتی اگ یک درصد ان اتفاق ظاهر قشنگی نداشته باشه…

    فقط و فقط سعی کنین حالتون خوب باشه بقیشو خود خدا درست میکنه

    شاد و موفق باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: