نتایج دانشجویان از دوره‌های استاد عباس‌منش

  • -مرضیه صالحی

    رونق کسب‌وکار، جهش مالی و مهاجرت آسان با عمل به آموزه‌های دوره روانشناسی ثروت ۱

    استاد، شما در یکی از جلسات گفتید نتایج‌تان را بنویسید تا هم ایمان خودتان به قانون قوی‌تر شود و هم ایمان دیگران. من هم آمده‌ام تا بخشی از نتایجم را بنویسم. حدود پنج سال پیش دوره روانشناسی ثروت ۱ را خریدم و به خاطر کار کردن روی آموزه‌های این دوره، بعد از هفت ماه کسب‌وکار خودم را در کابل افغانستان شروع کردم. دو ماه از شروع کارم گذشته بود که پاندمی آغاز شد و همه مغازه‌ها از جمله مغازه من بسته شد.

    اوایل نجواهای ذهنی‌ام زیاد بود که می‌گفت: «ورشکست می‌شی.» اما من با ایمان و تمرکز روی آموزه‌های دوره، مخصوصاً بخش مربوط به عدم تأثیر عوامل بیرونی بر موفقیت مالی، ادامه دادم. در افغانستان خرید آنلاین تقریباً ناشناخته بود؛ مردم نه دانشش را داشتند و نه اعتماد می‌کردند. شرکت پستی وجود نداشت و شرکت‌های خصوصی هم هزینه‌های دلیوری بالایی می‌گرفتند که برای شروع کار من امکان‌پذیر نبود.

    در همین شرایط و هنگام کار کردن با آگاهی‌های دوره روانشناسی ثروت ۱، قلبم به من الهام کرد کسب‌وکارم را آنلاین کنم. ایده‌ای به ذهنم رسید: «پدرت دوچرخه دارد؛ هزینه محصول را کمی بالاتر ببر و اعلام کن این مبلغ هزینه دلیوری است؛ بعد همان مبلغ را به‌عنوان دستمزد دلیوری به پدرت بده.» ایده را با پدرم مطرح کردم. او باور نداشت که مردم در دوران پاندمی خرید کنند، مخصوصاً آنلاین؛ اما من ایمانم را به هدایت الهی حفظ کردم و ایده را اجرا کردم.

    استاد، خدا شاهده به شکلی کارم رونق گرفت که خودم هم باورم نمی‌شد. سفارش‌ها یکی پس از دیگری می‌آمد. این کار نه‌تنها درآمد من را چند برابر کرد، بلکه برای پدرم هم درآمدی بسیار عالی ایجاد کرد تا حدی که دیگر لازم نبود کارگری کند. درآمد پدرم چند برابر شد و درآمد من هم به جایی رسید که از صفر درآمد قبل از دوره، به روزی ۴۰۰ تا ۵۰۰ دلار رسیدم. بالاترین درآمد روزانه‌ام در آن زمان حدود ۱۱۰۰ دلار بود و این روند صعودی ادامه داشت.

    تا اینکه در سال ۲۰۲۱ دولت افغانستان سقوط کرد. بیشتر کسب‌وکارها تعطیل شدند چون مردم فقط به فکر فرار بودند. نجواهای ذهن من دوباره شروع شد، اما این‌بار چون تجربه داشتم، ایمانم قوی‌تر شده بود. با تمرکز بر آموزش‌های دوره، برای کنترل ذهنم «جهاد اکبر» راه انداختم. در همین زمان الهام شدم که نوع محصولاتم را تغییر بدهم و زیورآلات و لباس‌های سنتی بفروشم.

    به هدایت گوش دادم و ایده را اجرا کردم. نتیجه؟
    فروشم فوراً جهش پیدا کرد.
    چون مردم هنگام مهاجرت، برای بردن یادگاری افغانستان، از مغازه من خرید می‌کردند. چند ماه آخر، با اینکه کسب‌وکارها یکی پس از دیگری بسته می‌شدند، بالاترین فروش تاریخ کارم را تجربه کردم. این‌ها به لطف باورهایی بود که از دوره روانشناسی ثروت ۱ و بعدها از آگاهی‌های روانشناسی ثروت ۲ در من شکل گرفته بود؛ اینکه اگر باور نداشته باشی شرایط بیرونی تعیین‌کننده است، خداوند تو را به ایده‌ها، مسیرها و فرصت‌هایی هدایت می‌کند که در هر شرایطی پول می‌سازی.

    کنترل ذهنم و بی‌توجهی به ناخواسته‌ها در آن دوران باعث شد چند ماه بعد، به لطف خداوند، به‌طور بسیار راحت واقعاً بسیار راحت از افغانستان خارج شوم و به کانادا مهاجرت کنم.

    الان دو سال است در کانادا زندگی می‌کنم و در حال شروع کسب‌وکار جدیدم هستم.
    از صمیم قلب سپاسگزارم از استاد عباس‌منش برای آموزه‌های بی‌نظیر دوره روانشناسی ثروت ۱ که مسیر زندگی من را برای همیشه تغییر داد.

  • -محمد حسین گنجی

    تجربه بارداری دوقلویی پس از ۱۱ سال ناامیدی با عمل به آموزه‌های استاد عباس‌منش و استفاده از آگاهی‌های دوره ۱۲ قدم

    من یازده سال بود ازدواج کرده بودم و بزرگ‌ترین مشکل زندگی‌ام این بود که بچه‌دار نمی‌شدیم. سال‌ها دوا و دکتر مشکلمان را حل نکرد. حتی چندین بار IVF ناموفق داشتم و کاملاً ناامید شده بودم.

    نوروز ۱۴۰۰ بود که پسر دایی‌ام را دیدم؛ کسی که سال‌ها کم‌شنوایی داشت و با وجود مراجعه‌های متعدد به پزشکان، مشکلش حل نشده بود. وقتی از او حالش را پرسیدم، گفت: «گوشم خوب شده». با تعجب پرسیدم چطور؟ گفت: «از آموزش‌های استاد عباس‌منش استفاده کردم و به آن‌ها عمل کردم؛ کم‌شنوایی‌ام برطرف شد.»

    این موضوع را با همسرم در میان گذاشتم. همسرم گفت: «ما همه راه‌ها را برای بچه‌دار شدن امتحان کرده‌ایم؛ این راه را هم امتحان می‌کنیم.» و همین شد شروع آشنایی من با آموزش‌های استاد عباس‌منش.

    من زندگی به شیوه آموزش‌های استاد عباس‌منش را آغاز کردم. همه دعاها، طلسم‌ها، نوشته‌ها و چیزهایی را که دعانویس‌ها داده بودند و سال‌ها به در و دیوار خانه آویخته بودم تا گویا «جادوی بچه‌دار نشدنم» باطل شود، همه را دور ریختم. باور کردم که هیچ قدرت و اراده‌ای بالاتر از اراده خداوند وجود ندارد و همان‌طور که استاد عباس‌منش همیشه می‌گویند: «تنها یک قدرت در جهان وجود دارد؛ قدرتی که جهان را خلق می‌کند و هدایت می‌کند.»

    سال‌ها فکر می‌کردم «حتماً گناهی کرده‌ام که خدا به من بچه نمی‌دهد». با کمک آموزش‌های استاد عباس‌منش توانستم این احساس گناه را در خودم خاموش کنم. شروع کردم به تغییر باورهای محدودکننده و خرافی‌ای که سال‌ها در ذهنم ریشه کرده بود. سعی کردم با منطق و آگاهی، باورهای قدرتمندکننده را جایگزین باورهای قبلی کنم.

    شروع کردم به سپاسگزاری بابت آنچه داشتم. دیگر به اینکه «چرا من بچه ندارم و بقیه دارند» فکر نکردم. همسرم هم با جدیت روی خودش کار کرد. ذهنیت ما آن‌قدر تغییر کرد که وقتی می‌دیدم برخی مشکلاتشان را گردن چشم‌زخم می‌اندازند، فقط لبخند می‌زدم و به خودم می‌گفتم: «قدرتی بالاتر از قدرت خدا نیست.» همین تغییر ذهنیت عمیق، مسیر زندگی‌مان را عوض کرد.

    و امروز… بعد از حدود سه سال، در شرایطی این کامنت را می‌نویسم که فرزندان دوقلوی من نزدیک به دو ساله هستند. خداوند به من فرزند داد، من را عزیز کرد، و آن‌قدر مسیر زندگی‌ام بهتر شد که حتی خانه دومی هم ساختم و اکنون صاحب دو خانه هستم.

    تمام این‌ها نتیجه تغییر باورها، عمل به آگاهی‌ها، سپاسگزاری و توکل واقعی است. این مسیر، زندگی من را از ناامیدی مطلق، به معجزات واقعی رساند.

  • -سیده مینا سیدپور

    تحول عمیق در سلامت، ثروت، روابط و معنویت با عمل به آموزه‌های دوره ۱۲ قدم

    من ۴۰ سال سن دارم و نزدیک سه سال است که با آموزش‌های استاد عباس‌منش همراه هستم. می‌خواهم از نتایج و تغییراتی بنویسم که فقط در یک سال و با عمل به آگاهی‌های دوره ۱۲ قدم به دست آورده‌ام.

    قبل از آشنایی با آموزه‌های استاد عباس‌منش، زندگی‌ام در وضعیت کاملاً نامناسبی بود. از همسرم جدا شده بودم و پکیج زندگی‌ام شامل اعصاب داغون، مصرف مداوم قرص و دارو، قطع ارتباط با خانواده و اقوام، دوری از جامعه، بی‌پولی، نبود حمایت عاطفی و مالی، احساس خودسرزنشی شدید، احساس گناه، ترس‌های بی‌پایان و ناامیدی ۱۰۰٪ از خداوند بود. تا جایی که واقعاً به خودکشی فکر می‌کردم.

    به لطف خداوند، با استاد عباس‌منش آشنا شدم و با پیگیری آموزش‌های ایشان، زندگی‌ام کم‌کم از آن وضعیت آشفته فاصله گرفت و به سمت تعادل رفت. سپس با ورود به دوره ۱۲ قدم، کمتر از یک سال طول کشید تا شرایط زندگی‌ام در تمام ابعاد عالی و غیرقابل‌باور شود. آن‌قدر از این دوره نتیجه گرفتم که آنچه در این متن می‌نویسم، فقط بخش کوچکی از تغییرات من است:

    در حوزه سلامتی، از فردی که مدام درگیر دارو، مسکن، درد، بیماری، آزمایش و سونوگرافی و مراجعه‌های متعدد به پزشک بودم، امروز به لطف خداوند فردی هستم با بدن سالم، انرژی بالا و تناسب اندام بسیار خوب.

    هر وقت از آگاهی‌های سایت و کار کردن روی خودم دور می‌شدم یا تمرین ستاره قطبی را انجام نمی‌دادم، سردرد و انرژی منفی برمی‌گشت. اما حالا دلیلش را می‌دانم و آگاهانه مراقب کانون توجه خودم هستم تا در مسیر بمانم.

    در حوزه مالی، درآمدم حدود ۵۰ برابر شده است؛ از یک میلیون تومان در ماه، رسیده‌ام به ۴۰ تا ۶۰ میلیون تومان در ماه.
    خانه ۶۲ متری ۹۰۰ میلیونی من در رشت، تبدیل شده به خانه ۹۱ متری دو میلیارد تومانی.
    از بیکاری و خیره شدن به دیوار و فکر کردن به تمام چیزهایی که از دست داده بودم، به جایی رسیدم که کسب‌وکار شخصی و موردعلاقه‌ام را دارم. آزادی زمانی دارم و ساعت کارم دست خودم است.

    در رابطه با خودم، به صلح درونی رسیده‌ام؛ آن‌هم منی که قبلاً از درون ویران بودم و حتی نمی‌توانستم با خودم مهربان باشم.
    در روابط اجتماعی، بعد از سال‌ها، دوباره ارتباط خانوادگی و اجتماعی سالم و آرام دارم و با جهان اطرافم در صلح هستم.

    در معنویت و ارتباط با خداوند، از آدمی که کارش گریه، آه، ناله، نفرین و گله‌مندی بود، تبدیل شدم به انسانی که یاد خدا اشک شوقش را جاری می‌کند. وقتی با خدا حرف می‌زنم و به این نیروی هدایتگر فکر می‌کنم، قلبم باز می‌شود و چهره‌ام نورانی می‌شود؛ طوری که دیگران نیز این تغییر و حس زیبای درونی‌ام را متوجه می‌شوند.

    استاد عزیز، این‌ها بخشی از نتایج من است که برای خودم هم یادآوری باشد که ناسپاس نشوم. این تغییرات مربوط به همان دختری است که می‌گفت «من دیگر نمی‌توانم، بلد نیستم این زندگی لعنتی را درست کنم» و واقعاً به خودکشی فکر می‌کرد. اما خداوند با وجود آن‌همه جهل و شرک، من را هدایت کرد تا دوباره زندگی‌ام را بسازم و روی پا بایستم.

    تغییر زندگی من از تغییر باورها شروع شد؛ باورهایی که آموزه‌های شما، به‌ویژه در دوره ۱۲ قدم به من یاد داد و اجرای آن آگاهی‌ها باعث شد شخصیت من تغییر کند. نتیجه این تغییر شخصیت، آوردن خیر دنیا و آخرت برای من بود. هر دقیقه از هر جلسه این دوره، پر است از آگاهی‌های زندگی‌ساز و باورهای قدرتمندکننده و سازنده‌ای که می‌شود درباره هر دقیقه‌اش چندین صفحه نوشت.

    من فکر می‌کنم فقط به اندازه یک سر سوزن به آگاهی‌های این دوره عمل کرده‌ام و با همین مقدار، این‌همه تغییر در زندگی‌ام رخ داده. استاد، من فقط به حرف‌های شما، آگاهی‌های شما، مسیر شما و ایمان شما ایمان آوردم. وقتی دیدم خداوند دستم را گرفته، آگاهانه تصمیم گرفتم دست خداوند را رها نکنم و در مسیر این آگاهی‌ها باقی بمانم. چون فهمیدم خداوند همیشه با من بوده، این من بودم که دست هدایتگر او را پس می‌زدم.

  • -مریم جوان

    تحول کامل مالی، سلامتی، آرامش و روابط با عمل به آموزه‌های دوره ۱۲ قدم

    عضویت من در این سایت با خرید قدم اول از دوره ۱۲ قدم شروع شد؛ هدایتی آشکار از سوی خداوند. امروز ۱۸ اسفند ۱۴۰۲ است و حدود دو سال و سه ماه است که در این مسیر زیبا هستم و می‌توانم با یقین بگویم در هیچ زمینه‌ای شباهتی به آدم روز اول ندارم.

    در ابتدا فقط برای افزایش درآمد وارد این مسیر شدم، اما با عمل به آموزه‌ها، تمام جنبه‌های زندگی‌ام رشد کرد. بدهی‌هایم پرداخت شد. پول‌های نزولی که گرفته بودم صفر شد. چک‌هایم خیلی راحت و سریع پاس شدند و کلاً از چک کشیدن دست برداشتم. سلامتی به جسمم بازگشت. آرامش به ذهنم برگشت. خریدها برایم آسان شد چه خریدهای زندگی و چه خریدهای مربوط به کسب‌وکار. قدرت خریدم آن‌قدر بالا رفت که به سمت خریدهای نقدی رفتم و حقوق پرسنل را در اولین روز ماه به‌راحتی پرداخت می‌کنم.

    آن‌قدر دستاوردها زیاد است که نمی‌دانم از کجا شروع کنم. فقط می‌دانم زندگی من مریم حتی به اندازه سر سوزنی شبیه یک سال قبل در همین تاریخ نیست؛ چه برسد به روز ورودم به سایت.

    در سال ۱۴۰۲ که خیلی‌ها از رکود و اوضاع بد اقتصادی می‌نالیدند، برای من یکی از پربارترین سال‌های عمرم بود. فروشم عالی بود. هیچ نگرانی بابت هزینه‌های زندگی نداشتم. در تمام این مدت، تمام هزینه‌های تحصیل و زندگی پسرم در پلی‌تکنیک ایتالیا را بدون هیچ فشاری پرداخت کردم بدون بورسیه، کاملاً با هزینه‌های شخصی خودم. برای سال جدید توانستم مقدار زیادی کالا برای انبار کسب‌وکارم بخرم و هزاران نعمت دیگر وارد زندگی‌ام شد.

    در رابطه با خدا، رابطه‌ای شیرین، زنده و نزدیک بین من و خدای مهربانم شکل گرفته است. خدایی که قبلاً فکر می‌کردم باید در آسمان‌ها دنبالش بگردم، دیدم همیشه کنارم بوده؛ در هر لحظه قابل‌اتکا و قابل‌حس. این حس امنیت، وصف‌ناپذیر است.

    خیلی راحت و بدون هیچ دردسری ویزا برای اروپا گرفتم و هفته آینده ان‌شاءالله عازم سفر هستم؛ یک ماه کامل همراه پسرم. کل این پروسه، از اقدام تا گرفتن ویزا و خرید بلیت، فقط ۲۰ روز طول کشید. همان چیزی که استاد عباس‌منش در دوره ۱۲ قدم وعده داده بودند: «اگر سمت خودت را انجام دهی، خداوند کارهایت را انجام می‌دهد.» من نتوانستم کاملاً بندگی کنم، اما خدای مهربان من سمت خودش را به زیباترین شکل انجام داده و دارد انجام می‌دهد.

    آرامشی که امروز تجربه می‌کنم، بی‌نهایت ارزشمند است. هر روز احساس بهتر، هر روز روان‌تر شدن چرخ زندگی، هر روز آسوده‌تر شدن مسیر… و با جرأت می‌گویم:
    من خوشبخت‌ترین زن و مادر دنیا هستم.

    به نظرم اسم دوره ۱۲ قدم را باید گذاشت:
    «دوره ساخت‌وساز مجدد» یا «دوره ریست‌شدن و بازگشت به تنظیمات کارخانه خوشبختی».
    در این دوره، درست مثل یک ساختمان قدیمی که تخریب می‌شود و از نو روی اساسی محکم و زیبا ساخته می‌شود، من از نو ساخته شدم.

    باور دارم هر کسی که بخواهد زندگی‌اش را از ریشه و اساس تغییر دهد، دوره ۱۲ قدم پیش‌نیاز این نوع تغییر است.

    خدایا سپاسگزارم که من را به مسیر کسانی هدایت کردی که به آن‌ها نعمت دادی.

  • -میلاد خزائی

    رهایی از بدهی، دستیابی به اندام دلخواه و آرامش عمیق با عمل به آموزه‌های دوره ۱۲ قدم

    من یک سال پیش، با کلی بدهی و مسئله، به صورت جدی شروع کردم به کار کردن روی آگاهی‌های دوره ۱۲ قدم و در این مدت نتایج بزرگی گرفتم که می‌خواهم بخشی از آن‌ها را بنویسم.

    از نظر سلامتی، خدا را شکر به اندام دلخواهم رسیده‌ام. بدنم هر روز عضلانی‌تر، سالم‌تر و جوان‌تر می‌شود و احساس فوق‌العاده‌ای نسبت به خودم دارم. این سطح از انرژی و سرزندگی را هیچ‌وقت در زندگی‌ام تجربه نکرده بودم.

    از نظر مالی، به لطف خدا تمام بدهی‌هایم را پرداخت کرده‌ام و حالا در شغل مورد علاقه‌ام یک درآمد خوب و رو به رشد دارم؛ درآمدی که به من استقلال مالی، آرامش و قدرت تصمیم‌گیری داده است.

    از نظر هدایت الهی و اعتماد به خدا، احساس می‌کنم از ۵۰- به ۵۰+ رسیده‌ام. آرامشم هر روز بیشتر می‌شود، زندگیم هدفمند شده و احساس می‌کنم خداوند در هر قدم کنارم است و هدایت می‌کند.

    من گذشته سختی داشتم. واقعاً نمی‌دانم اگر لطف خدا و هدایتش به سمت آموزش‌های استاد عباس‌منش نبود، الان کجا بودم و چقدر باید زجر و سختی می‌کشیدم.

    استاد عباس‌منش، از صمیم قلب سپاسگزارم که خدای واقعی را به ما شناساندید و قوانینش را به زیبایی به ما یاد دادید.

  • -عباسی

    تحول عمیق درونی، بازگشت شادی و رشد دوباره نتایج با عمل به آموزه‌های دوره احساس لیاقت و دیگر آموزش‌های استاد عباس‌منش

    دوست داشتم تجربیات و اتفاقات درونی این چند سالی را که با آموزه‌های استاد عباس‌منش کار کرده‌ام با شما به اشتراک بگذارم. از نظر نتایج زندگی، در این سال‌ها به بخش بزرگی از خواسته‌هایم رسیده‌ام؛ آن‌قدر که خودم هم باورم نمی‌شد چنین حجم گسترده‌ای از تغییر و خلق اتفاق‌های خوب را در زندگی‌ام تجربه کنم. در مسیر رشد مالی و کاری، به سطحی رسیدم که درآمد و جایگاه شغلی‌ام تا صد برابر ارتقا پیدا کرد و این برای من یک «بیگ‌بنگ» واقعی بود؛ جهشی که به لطف خداوند، بسیاری از آرزوهایم را محقق کرد.

    اما با وجود این نتایج، همیشه یک سؤال در ذهنم بود:
    «چرا با این‌همه دستاورد، حالم خوب نشد؟ چرا شادی‌ام کم شد؟ چرا وقتی به درآمد و زندگی رؤیایی رسیدم، روحیه‌ام افت کرد؟»

    تا اینکه به لطف خداوند هدایت شدم به حقیقتی که مدت‌ها دنبال آن بودم:
    «پسر، تو داری از کمبود احساس لیاقت ضربه می‌خوری. باید روی احساس لیاقتت کار کنی. تو خودت را فراموش کرده‌ای…»

    در همین دوران، اتفاقاتی در زندگی‌ام می‌افتاد که نشان می‌داد نتایجی که با سختی ساخته بودم در حال فروکش کردن‌اند؛ انگار بدون احساس لیاقت، آن‌همه موفقیت مالی و کاری برایم سنگین بود و من کم‌کم داشتم دوباره به «خودِ فقیر گذشته» برمی‌گشتم. و طبق قانون، وقتی برای نعمت‌هایت احساس لیاقت نداشته باشی، آن نعمت‌ها از تو گرفته می‌شود.

    اما دوباره به لطف خدا و هدایتش و با کمک آموزه‌های استاد عباس‌منش، برگشتم به مسیر درست و شروع کردم روی باورهایم کار کردن. و درست در همین زمان بود که دوره بی‌نظیر احساس لیاقت ارائه شد؛ دوره‌ای که الان با هر جمله‌اش زندگی می‌کنم. هر لحظه که با آگاهی‌های این دوره جلو می‌روم و خودم را بیشتر می‌شناسم، مسیرهای تازه، شهودهای عمیق و آگاهی‌های جدیدی در قدم‌به‌قدم این مسیر دریافت می‌کنم.

    حالم کم‌کم خوب شد. وجودم آرام شد. و هم‌زمان، نتایج و اتفاق‌های خوب دوباره شروع به رشد کردند؛ اما این بار با جنس و کیفیتی کاملاً متفاوت، عمیق‌تر و ماندگارتر.

    امروز می‌فهمم که تمام آن دستاوردها بدون احساس لیاقت، مثل ساختمانی روی خاک سست بودند؛ اما اکنون دارم از اساس خودم را می‌سازم. از شما سپاسگزارم استاد عزیز، که این آگاهی‌های نجات‌بخش را در اختیار ما می‌گذارید و مسیر زندگی‌مان را نورانی می‌کنید.

  • -Ehsan Moqadam

    تحول عمیق باورها، آرامش، و جهش مالی با الهام از آگاهی‌های دوره احساس لیاقت، دوره روانشناسی ثروت ۳، و دوره کشف قوانین زندگی

    این کامنت را زمانی می‌نویسم که محو آگاهی‌های جلسات ابتدایی دوره احساس لیاقت و دوره روانشناسی ثروت ۳ هستم و یک «جهاد اکبر» راه انداخته‌ام تا تغییرات بزرگ و اساسی در تمام جنبه‌های زندگی‌ام ایجاد کنم. در حالی‌که مشغول مرتب‌سازی فایل‌های لپ‌تاپم بودم (کاری که ماه‌ها عقب انداخته بودم)، یک‌باره به‌صورت کاملاً هدایتی دیدم یک جلسه از دوره کشف قوانین زندگی واضح به من چشمک می‌زند؛ انگار صدا می‌زد: «بیا، بیا من را دوباره گوش کن!» و من هم شروع کردم. هر لحظه فرکانس‌ها و باورهای من یکی‌یکی اصلاح می‌شد.

    تغییراتی که در این مدت تجربه کرده‌ام واقعاً شگفت‌انگیز است. گاهی آن‌قدر از درک این قوانین ذوق‌زده می‌شوم که فقط دلم می‌خواهد خوشحال باشم. منی که آرزوی داشتن یک‌سری چیزها را داشتم، الان به لطف خداوند بسیاری از آن‌ها را خیلی راحت تجربه کرده‌ام. از وقتی فهمیده‌ام که فقط باید روی خودم کار کنم و فقط خودم را با خودِ قبلی‌ام مقایسه کنم، بیشتر از قبل به خدا، به خودم و به مسیرم افتخار می‌کنم. احساس بهترم، اتفاقات بهتر را مدار به مدار برایم رقم می‌زند.

    شاید واضح‌ترین نتیجه‌ای که از آموزه‌های استاد عباس‌منش گرفته‌ام، آرامشی است که امروز دارم. در گذشته، در شرایط مشابه نیاز داشتم زمان زیادی بگذرد تا بتوانم خودم را پیدا کنم، اما الان ککم هم نمی‌گزد! استقبال می‌کنم از تغییرات زندگی‌ام و می‌دانم هر اتفاق، مرا به خیر بزرگ‌تری هدایت می‌کند.

    وقتی خواسته‌ای خیلی برایم بزرگ می‌شود، از خودم می‌پرسم: «آیا خواسته تو از خدا هم بزرگ‌تر است؟» برای من شاید بزرگ باشد، اما برای خدا نیست. همان لحظه به خدا می‌گویم: «خدایا، خودت می‌بینی که ضعف بندگیت را اعتراف می‌کنم؛ پس خودت قوی‌ام کن، خودت ایمانی بده که از این خواسته بزرگ‌تر شوم.»

    الان خواسته‌های زیادی دارم اما حقیقتاً می‌توانم بگویم نگرانی‌هایم نسبت به گذشته‌ام هزاران برابر کمتر شده است… آن‌قدر کم که می‌توانم بگویم تقریباً نیست.

    یکی از ترمزهایی که در اجرای دوره کشف قوانین زندگی در خودم پیدا کردم و ارتباط مستقیم با همین جلسه داشت، این بود که ذهن من در تصویرسازی و پذیرش چیزهایی که هنوز تجربه نکرده‌ام، گاهی مقاومت زیادی نشان می‌دهد. کاری که برای برداشتن این ترمز می‌کنم این است که می‌سپارم به خدا. به خدا می‌گویم: «من نمی‌دانم، طبیعی است چون تجربه‌اش نکرده‌ام؛ اما تو می‌دانی، تو می‌توانی.» و خودم را از «چگونگی» رها می‌کنم… و بعد دقیقاً به همان چگونگی هدایت می‌شوم.

    مثلاً وقتی می‌خواستم به درآمد ۱۰۰ میلیون تومان در ماه برسم، ذهنم در پذیرش این عدد مقاومت داشت؛ چون تا آن زمان چنین رقمی را تجربه نکرده بودم. اما من تجسم می‌کردم که این پول به حسابم واریز شده؛ باور می‌کردم و به آموزه‌ها عمل می‌کردم. مدتی بعد وقتی پیامک واریز ۱۰۰ میلیون تومان به حسابم آمد، دقیقاً یاد همان تجسم‌ها افتادم. و جالب اینکه واریز این رقم چند بار دیگر هم تکرار شد.

    به‌قدری این مسیر روی ذهن و باورهایم تاثیر گذاشت که حتی در نت گوشی‌ام گفت‌وگوهایی «باورساز» نوشتم که خیلی به من کمک کرد. فهمیدم باور قدرتمندکننده یعنی چه: یعنی فکرهایی که می‌گوید چطورش را نمی‌دانم، اما می‌دانم که می‌شود و تنها راه رسیدن به خواسته‌هایم حس خوب است. همین حس خوب است که مرا به سمت «چگونگی» هدایت می‌کند.

    یادم هست اولین‌بار که می‌خواستم درآمدم را از صفر بسازم، چه افکار سخت و محدودکننده‌ای داشتم و چقدر کسب درآمد برایم دشوار و غیرممکن بود. اما امروز از زمین تا آسمان با آن روز فرق کرده‌ام. کاملاً روند پیشرفتم را حس می‌کنم. واقعاً یاد گرفته‌ام که پول ساختن آسان است. الگویی بهتر از استاد عباس‌منش ندارم؛ کسی که اول خودش به خواسته‌هایش رسیده و بعد از بسیاری از آن‌ها رها شده. به‌نظر من این کامل‌ترین نوع بندگی خداوند است.

    وقتی به تغییراتی که با حرکت من به‌سمت خواسته‌هایم در جهان ایجاد می‌شود فکر می‌کنم، دقیقاً حس می‌کنم که هر قدم من به سمت خواسته‌ها، من را به بعد الهی وجودم نزدیک‌تر می‌کند. وقتی به خواسته‌های بیشتری می‌رسم، مقابله با نجواهای ذهنی برایم ساده‌تر می‌شود؛ چون لیست داشته‌ها، سپاسگزاری‌ها و منطق‌هایم پرتر و قوی‌تر شده است.

    برای همین برایم مهم است که دنیا را آن‌طور که خودم دوست دارم تجربه کنم؛ نه اینکه یک برگ در باد باشم. این نوع تفکر و زندگی، خدا را برایم واضح‌تر می‌کند، کمکم می‌کند تسلیم‌تر، آرام‌تر و شادتر باشم.

    خدا را صد هزار مرتبه شکر برای این مسیر پر از خیر، برکت، آگاهی و سعادت.
    و از استاد عزیز عباس‌منش با تمام وجودم سپاسگزارم که در این مسیر روشن، راهنمای ما هستند.

     

  • -محمود ناصری

    رهایی از بیماری‌ها، جوانی دوباره و آرامش خانوادگی با عمل به آموزه‌های دوره قانون سلامتی

    قبل از ورود به دوره قانون سلامتی من واقعاً یک «مردهٔ متحرک» بودم؛ با یک عالمه بیماری، وزن بالا، صورتی پر از لک، اعصابی ضعیف و رفتاری که نه برای خودم قابل‌قبول بود و نه برای خانواده‌ام. مخصوصاً صبح‌ها که بیدار می‌شدم و بدنم گرسنهٔ مواد قندی بود، اصلاً اخلاقم انسانی نبود. با مادرم با پرخاش حرف می‌زدم و بعد پشیمان می‌شدم. همیشه ظهر، حدود ساعت ۱۲ می‌رفتم سرکار و دوباره همان خودخوری‌ها شروع می‌شد که «چرا دیر اومدی سرکار» و…

    اما دوره قانون سلامتی برای من معجزه بود. با زندگی به شیوه این دوره، همه آن بیماری‌ها درمان شد و به سلامتی کامل و تناسب اندام واقعی رسیدم. الان احساس می‌کنم ۱۰ سال جوان‌تر شده‌ام. انرژی‌ام چند برابر شده و به‌راحتی از کوه بالا می‌روم. واقعاً استاد عباس‌منش در این دوره، «یک مرده را دوباره زنده کرد».

    اگر همان عکسی که قبل از شروع دوره باید از خودمان بگیریم وجود نداشت، باورم نمی‌شد که اندام قبلی من تا این حد نامتناسب بوده. امروز هر روز با دیدن خودم، با حس سلامتی، آرامش و جوانی، فقط می‌گویم: خدایا شکرت که من را وارد این دوره کردی و زندگی‌ام را نجات دادی.

  • -۱۰۸

    بهبود کامل معده، از بین رفتن دردها و کاهش وزن پایدار با عمل به آموزه‌های دوره قانون سلامتی

    حدود یک ماه است که زندگی به شیوه دوره قانون سلامتی را شروع کرده‌ام و در همین مدت کوتاه، حدود ۵ کیلو کاهش وزن داشته‌ام.

    قبل از ورود به این دوره، دچار درد کمر و زانو بودم، اما اکنون بیش از ۹۰ درصد بهبود پیدا کرده‌ام. مشکل معده داشتم و هر روز صبح مجبور بودم قرص امپرازول مصرف کنم و بعد از هر وعده غذایی هم باید داروهای ضدنفخ و شربت دایجستیو استفاده می‌کردم. همیشه این داروها را با خودم حمل می‌کردم چون بدون آن‌ها اذیت می‌شدم. اما با شروع زندگی به شیوه دوره قانون سلامتی، تمام این مشکلات به‌طور کامل برطرف شد و الان هیچ دارویی برای معده مصرف نمی‌کنم.

    پوست صورتم فوق‌العاده روشن، باز و سالم شده، ریزش موهایم به‌طور محسوسی کمتر شده و موقع خواب دیگر احساس خفگی ندارم.
    قبلاً موقع پیاده‌روی، کمر و پشت کتفم می‌سوخت و درد می‌گرفت و نمی‌توانستم زیاد بایستم، اما الان هیچ‌کدام از آن دردها وجود ندارد. پیاده‌روی برایم بسیار راحت‌تر شده، دیرتر خسته می‌شوم و خدا را شکر امروز در سلامت کامل هستم.

    اما بزرگ‌ترین دستاورد من از زندگی به سبک دوره قانون سلامتی، آرامش عمیقی است که درونم دارم. قبلاً وقتی می‌خواستم برای کاهش وزن رژیم بگیرم، همیشه می‌ترسیدم که بعد از رها کردن رژیم، دوباره به وزن قبلی برگردم؛ چون آن رژیم‌ها قابل ادامه دادن نبودند و به بدن آسیب می‌زدند.

    اما حالا، با این سبک زندگی، با خیال راحت می‌دانم که می‌توانم این روش را برای همیشه ادامه بدهم؛ بدون ترس، بدون نگرانی و با آرامشی که قبلاً تجربه نکرده بودم.

  • -ناصر

    رهایی از فشار مالی، آرامش ذهنی و جهش در کیفیت زندگی با عمل به آگاهی‌های دوره ۱۲ قدم

    اولین جملات استاد عباس‌منش در جلسه اول قدم اول این است که ما وقتی به یک‌سری نعمت‌ها و خواسته‌هایمان می‌رسیم، خیلی زود این نعمت‌ها برایمان عادی و بدیهی می‌شوند؛ طوری که فکر می‌کنیم همیشه همین‌طور بوده است. وقتی به این جمله فکر کردم، دیدم دقیقاً برای من هم همین اتفاق افتاده و شرایط خوب فعلی برایم عادی شده بود. طبیعی است، اما باید مرتب یادآوری کنم این شرایط حاصل کار کردن روی خودم و عمل به آموزه‌های دوره ۱۲ قدم است.

    قبل از آشنایی با این آگاهی‌ها، روزهایی بود که حتی برای خرید نان مشکل داشتم. حقوقم کفاف نمی‌داد و باید تا ۱۲ شب مسافرکشی می‌کردم. با خجالت و سختی از پدرم پول قرض می‌گرفتم. بانک هر روز زنگ می‌زد که «دو قسط عقب افتاده داری» و من احساس تحقیر می‌کردم. شب‌ها خوابم نمی‌برد و دائم نگران هزینه‌ها بودم. وقتی حقوق واریز می‌شد، به‌جای خوشحالی ناراحت می‌شدم چون می‌دانستم باید کل حقوق را بدهم برای قسط و بدهی و دوباره تا آخر ماه با استرس زندگی کنم.

    از نظر جسمی هم خراب بودم؛ معده‌درد، کمردرد، درد شانه‌ها و حتی درد قلب داشتم. یادم هست یک‌بار برای یک کار اداری باید می‌رفتم تهران، اما پول نداشتم. تا ۱۰ شب مسافرکشی کردم تا فقط پول بلیت اتوبوس را جمع کنم. یا یک بار آخر ماه بود و می‌خواستیم از تهران برگردیم شهرستان، اما من حتی ۵۰۰۰ تومان برای خرید بلیت نداشتم و مجبور شدیم همان شب برگردیم خانه پدرخانمم. این‌ها روزهای سختی بودند که هنوز یادم می‌آید.

    اما امروز، به لطف عمل به آموزه‌های دوره ۱۲ قدم، زندگی من در تمام جنبه‌ها تغییر کرده؛ از اوضاع مالی گرفته تا آرامش ذهنی و رابطه زیبایی که با همسرم دارم. چون توانایی کنترل ذهن را یاد گرفتم و از قدرت خلق‌کنندگی خودم آگاه شدم.

    قبلاً وقتی با همسرم بحثم می‌شد، سریع به طلاق و جدایی فکر می‌کردم؛ اما الان ماه‌هاست حتی یک بحث کوچک هم بین ما نبوده و عشق و صمیمیتمان صد برابر شده. کیفیت رابطه‌مان حتی از دوران نامزدی هم بهتر است و نباید این نعمت‌ها برایم عادی شود.

    در بخش مالی، با اینکه تلاش فیزیکی‌ام کمتر شده، اما درآمدم سه برابر شده است. مثلاً در همین دو ماه اخیر خریدهایی انجام داده‌ام که تا چهار ماه قبل برایم رویا بود. قرار است برای مسابقه دخترم به شمال یا تهران برویم، و من و همسرم درباره رزرو ویلا کنار دریا صحبت می‌کنیم؛ چیزی که قبلاً حتی در خواب هم نمی‌دیدم.

    امشب یخچال را باز کردم و از دیدن این همه نعمت، ناخودآگاه گفتم: «خدایا شکرت». سال قبل، یخچال تقریباً خالی بود و امروز پر از فراوانی است. من و همسرم قدردان این نعمت‌ها هستیم و مواظبیم این‌ها برایمان عادی نشود.

    می‌دانم ذهن همیشه نجوا می‌کند: «خب که چی؟» اما من با شکرگزاری نوشتاری این تغییرات را می‌بینم و قدردانم. اصلاً همین آگاهی از قوانین و آگاهی از قدرت خلق‌کنندگی‌مان، بزرگ‌ترین نتیجه زندگی من است و به اندازه میلیاردها دلار ارزش دارد. همین آگاهی برایم آرامش آورده؛ چون دیگر از کسی انتظار ندارم، منتظر نیستم کسی بیاید زندگی‌ام را درست کند، کسی را قضاوت نمی‌کنم و ذهنم آرام است.

1 7 8 9 10 11 24

319 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «زهرا» در این صفحه: 2
  1. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 2561 روز

    سلامممممم به بهترین استاد دنیا و مریم جان عزیز و بقیه دوستان

    من میخوام از نتایجم حرف بزنم

    همیشه دوست داشتم بیام و از نتایجم بنویسم و میگفتم اگ فلان طور شد میام مینویسم اما وقتی اتفاق میفتاد تا یکم از روش میگذشت میگفتم نه، این ک چیز خاصی نبود بذار یه اتفاق خفن تر که افتاد بعد بنویس با این ک همون اتفاقات هم قبل رخدادش برای من خفن بود …

    این بار با خودم گفتم اگ اوکی شد سریع میام مینویسم ک بعد نگم این ک چیزی نبود…

    داستان اینه ک من دامپزشک هستم و پارسال شهریور دفاع کردم، من از همون زمان های پندمیک ک ترم 4 و 5 دانشگاه بودم شروع کردم ب افزایش مهارتم و جدای از دانشگاه، تموم سعیم را میکردم ک از مسیر لذت ببرم و مهارت هامو افزایش بدم،  من خیلی سال هست ک شاگرد استاد هستم و از استاد یاد گرفته بودم میشه اسون ب خواسته ها رسید و میشه مسیر رسیدن ب خواسته لذت بخش باشه و قرار نیس انقدر سخت باشه، اخه خیلی وقت ها ادم یه خواسته ای داره اما وقتی ب مسیر فکر میکنه میگه اووووو این ک خیلی سخته و کلا خواسته و تلاش برای رسیدن بش را رها میکنه و خب اینا همش باور های مخربی هست ک از اول بخاطر ورودی هامون دریافت کردیم..

    مثلا من برای کنکور سراسری بی نهاااااایت تلاش کردم، کلاس برو، روزی 12 ساعت درس بخون و …

    نتیجه چی شد؟ نمیگم بد شد، راضی هستم ولی اون موقع نتیجه نسبت ب تلاشی ک من کرده بودم هیچی بود و این قضیه منی ک انقدر پشتکار داشتم را خیلی دل سرد میکرد، چون مسیر خیلی سختی را طی کرده بودم ولی نتیجه ای که میخواستم و متناسب با اون حجم از تلاشم بود را نگرفته بودم

    و این قضیه باعث شده بود که وقتی ب هدف بعدی فک میکنم و بعد ب اون مسیر سختی ک قرار هست طی بشه و بخصوص این که بعدش هم اصلا معلوم نیس بشه یا ن، کلا ناامید میشدم

    تا این ک با استاد اشنا شدم و فهمیدم نه، میشه جور دیگ فک کرد و قرار نیس من برای رسیدن ب خواسته ام له بشم (تو دوره راهنمای عملی برای رسیدن ب رویاها استاد اینو عالی تدریس میکنن..)

    و با تغییر همین باور و شکر گذاری هر شب، اتفاقات شروع به رخ دادن کرد، منی ک با کلی درس خوندن ترم 2 معدلم 16.50 شد، ترم 3 یهو شد 17، ترم بعد 17.5 و …

    شاید معدل بنظرتون خیلی چیز خاصی نباشه اما برای من خیلی لذت بخش بود چون برای اولین بار با تلاش کمتر، نتیجه بیشتر گرفته بودم

    بعد از دبیرستان عاشق این بودم ک برم تهران، ولی دانشگاه تهران قبول نشدم ولی همیشه تجسمش میکردم، تا این ک پندمیک شد و من رفتم تهران، خانواده میگفتن نمیشه تنها بری اونجا بمونی و ….، اما من رفتم، تا رفتم یه کلاس زبان نوشتم ک ب خانواده بگم کلاس دارم و نمیتونم برگردم و … و در این حین ب یه عااالمه بیمارستان دامپزشکی سر زدم ک بذارند من برم کاراموزی ، اما قبول نمیکردن، چون من ترمم پایین بود و نامه از دانشگاه نداشتم و یه سری ادم میگفتن باید پارتی پیدا میکنی ،اما من میگفتم نهههه خدا خودش درست میکنه و باید بشه اما هرجا میرفتم نمیشد ، تا این ک دیگ تقریبا دو هفته و نیم گذشت و ترم کلاس زبان فشردم تموم شد و خانواده میگفتن فایده نداره، برگرد شهر خودمون…

    مثلا قرار بود دو روز دیگ، داداشم ک میاد تهران ، من باش برگردم شهرمون و کلا بیخیال شم

    اما من بازم مطمئن بودم یه معجزه رخ میده، از خونه اومدم بیرون و ب خدا دقیقااا یادمه ک گفتم خدایا من تسلیمم، هر جا ک ب عقل خودم میرسید سر زدم نشد، یه کاریش بکن، رفته بودم قدم بزنمممم ولی اینارو هعی با خودم میگفتم ک دیدم یه خانمی با سگش داره تو خیابون قدم میزنه یه حسی گفت برو ازش بپرس سگش را کجا میبره دکتر،رفتم پرسیدم، گفت فلان بیمارستان و 45 دقیقههههه برای من از خوبیای اون بیمارستان گفت، انگار خدا اونو گذاشته بود سر راه من ک ب من اینارو بگه

    جالب بود ک بیمارستان ب خونمون نزدیک بود و من با سرچ این بیمارستان را پیدا نکرده بودم

    خیلی عجیب بود…

    و من رفتم باشون صحبت کردم و در عین ناباوری قبول کردن یک روز در هفته برم، بماند ک من خودم خورد خورد اخراش 4 روز در هفته میرفتم…، اون روز ک قبول کردن تا خوووونه اشک شوق میریختم

    ن بخاطر صرفا پذیرشم، بخاطر حس کردن خدا با بند بند وجودم…چون واقعا برام معجزه رخ داده بود…

    گذشت و من خلاصه شروع کردم ب وبینار دیدن برای این ک از نظر بالینی با سواد بشم هر روز میدیدم و لذت میبردم و کلی چیز یاد میگرفتم و اصلا هم خسته نمیشدم و اصلا هم ب تخصص فکر نمیکردم

    و 6 سال درس من تموم شد و شهریور 1403 من دفاع کردم

    تو این بین هزارتا معجزه اتفاق افتاده ک بخوام بنویسم اندازه یه کتاب میشه اما میخوام الان اخرین معجزه را بنویسم..

    تیر 1403 ک از دانشگاه برگشتم خونه (درسم تموم شده بود فقط کامل کردن پایان نامه و دفاع مونده بود)، یک هفته بعد ب طور معجزه اسا یه کلینیکی پیدا کردم برم سرکار، ک اینم ب واسطه ی کار کردن رو دوره ی شیوه ی حل مسائل زندگی بود ک من کمال گراییمو روش کار کردم ک درمانش کنم و بگم میشه بدون داشتن تجربه کاری شروع کرد و لازم نیس از همون ابتدا من بهترین باشم ب محض اصلاح این باور ب جایی هدایت شدم ک باعث شد دقیقا سر جای خودم قرار بگیرم

    چون من کارای عملیم خوب نبود اما بخش داخلیم عالی بود چون هم یه عاااالمه وبینار دیده بودم و هم این ک تهران دوره دیده بودم، بعد باور محدود کنندم این بود ک چون تجربم کمه و کار عملیم اوکی نیس کار پیدا نمیشه و من باید وایسم تا عملیم درست شه بعد برم دنبال کار، اما من با حل این مسئله ، ک نه، میشه از همینجا شروع کرد و لازم نیس پرفکت پرفکت باشی ب جایی هدایت شدم ک اون دکتر دقیقا مشکلش مباحث درمانی بود و دنبال کسی بود ک از نظر داخلی خوب باشه و خودش ب زبون گفت ک من خودم جراحی میکنم و نیاز ب کسی دارم ک علم داخلی و درمانش عالی باشه و این قضیه برام مهمه و حتی اگ عملیش کامل عالی نباشه مشکلی ندارم و من اصلا دنبال همچین ادمی بودم ک داخلیش خوب باشه…

    اینم معجزه بود و من تا خونه اشک شوق میریختم

    هم سرکار میرفتم هم کارای پایان نامه را میکردم وب خدا میگفتم من میخوام بهترین دامپزشک بشم

    اون کلینیک خوب بود ولی خو ابزار تشخیصی خاصی نداشت و خیلی جای مانور برای دکتر داخلی نداشت…

    اما من همچنان میرفتم و میگفتم برای شروع خوبه

    شهریور ک دفاع کردم

    یک ماه بعدش بخاطر قضیه حجاب کلینیک پلمپ شد و دکترش هعی به من می گفت صب کن تا بگم بیای…

    خلاصه ک یک ماه گذشت و من سرکار نمیرفتم، بم الهام شد ک با حقوق این دو سه ماه برو وسایل مورد نیاز برای ویزیت در محل را بخر

    من رفتم خریدم و تو دیوار اگهی گذاشتم، چندجا رفتم ویزیت ، خیلی سخت بود، چون حس میکنم تکاملمو تو ویزیت کردن طی نکرده بودم ، خیلی بم فشار میومد، نمیتونستم عالی عمل کنم ولی اونم در نهایت تجربه خوبی بود، بعد دوجا ویزیت رفتن، یه دوستام ک پدرش دامپزشک بود گفت تو گروه گذاشتن یه عده دارن بدون مجوز تو دیوار کار میکنن و دارن میگردن اونارا پیدا کنن، منم ترسیدم و سریع اگهی را پاک کردم( من شماره نظام داشتم ولی هنوز مجوز کار نگرفته بودم، باید یه سری دوره میرفتم و بعد مجوز میگرفتم و چون هنوز دوره ها تموم نشده بود ، مجوز نداشتم)

    بعد گفتم خدا چرا هرچی میرم ب بن بست میخورم؟

    چرا نمیشه؟

    اخر ابان بود…

    الهام شد حالا ک نمیشه خدا میخواد بهت بگه بشین برای تخصص بخون…

    منم شروع کردم ب خوندن تا اول اسفند ک کنکور بود…

    بیس خوبی داشتم چون تو طول تحصییل دوره عمومی کلییی وبینار دیده بودم و با لذت یه عالمه چیز یاد گرفته بودم در نتیجه با 4 ماه تلاش بنطرم میشد ک قبول شم…

    کنکور را دادم و دو روز بعد یه جای جدید رفتم سرکار(تو بهمن از یه جا بهم زنگ زدن ، گفتن ما میخوایم کلینیک بزنیم و فلانی شمارو معرفی کرده و میشه بیاین برای بخش داخلی‌‌…و ما دستگاه رادیو و سونو داریم منم گفته بودم بعد کنکور میام، اون دکتر اصلی هم چون بی سواد بود و مامانش براش کلینیک زده بود و هیچی بلد نبود و تکامل را اصلا طی نکرده بود کلینیک را بسته نگه داشت تا اسفند بشه و من برم و در کلینیک را باز کنه، 7 ماه داشت اجاره میداد ولی کلینیک بسته بود، چرا؟ چون چیزی بلد نبود ک بتونه کار کنه‌…، تازه شروع کرده بود ب خوندن ولی تکاملشو برای کلینیک زدن طی نکرده بود)

    منم از اسفند رفتم ولی نمیدونستم کلینیکی ک تازه تاسیس هس ، کیس نداره، راهش خیییلی دور بود و تقریبا هیچ فایده ای برام نداشت…

    ن تجربه بم میداد ن پول خوب…

    اردیبهشت سر یه بحثی اومدم بیرون‌…

    و نا امید شده بودم‌ و میگفتم تو این شهر نمیشه کار کرد تا این ک یکم بعدش نتایج اومد

    من دعوت ب مصاحبه شده بودمممممممم

    باورتون میشه؟؟؟

    کلا 3 تا دانشگاه و کلا 8 نفر دولتی میتونن تخصص داخلی بخونن

    یعنی انقدر بنظر سخت و نشد میاد

    اما من ب خدا ایمان داشتم..

    تا این اتفاق افتاد گفتم شاید باید میومدم بیرون از اون کار ک برای مصاحبه بخونم، نشستم برای مصاحبه خوندن…

    مقاله پایان نامه هم داشتم ک اونم یه رزومه قوی بود ک البته همینم معجزه خدا بود و من ذره ای اذیت نشده بودم براش…

    برای مصاحبه گفته بودن، پارتی میخواد، دولتی ک نمیگیره ب این اسونی…

    ولی من ایمان داشتم بارهااااا اون فایل رایگان استاد ک داستان حضرت موسی را میگند گوش دادم و میگفتم میشه…

    و دوره جهان بینی توحیدی را تا مصاحبه مدام گوش میدادم و میگفتم باید ایمان داشت و فایل رایگان کلید اجابت دعا را بارهااااا و بارررررها گوش دادم ک استاد از زکریا میگن ک بچه میخواسته و میگفته منطق میگه نمیشه اما خدا در جواب میگه میشه و …، فقط باید باورتو ب قدرت من تغییر بدی…

    و همش مینوشتم خدا پارتیه منه، خدا ماموراش را میفرسته تا منو قبول کنن…

    چون از نظر رتبه ای واقعا معلوم نبود بشه و شاید حتی احتمالش کم بود…

    روز مصاحبه مدام اون ایه را با خودم میگفتم ک استاد تو تفکر در قران کریم تو داستان حضرت موسی میگن…:

    قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُواْ قَوْلِی

    مصاحبهههه عالی شد من همهههه را عالی جواب دادم، خدا یه کاری کرده بودن اونا یه چیزایی بپرسن ک من مسلطم…

    و راستی اینو یادم رفت بگم

    از بچه هایی ک مصاحبه این شهر رفته بودن پرسیده بودم و اونا گفته بودن، وای فلان استادش خیلی بده و خیلی اذیت میکنه و .. اما من گفتم اونم خدا درست میکنه و بش اصلا فک نکردم

    باورتون میشه بگم در عین ناباوری ، اون روز اون استاد نتونسته بود بیاد؟ و مصاحبه من عالی تر اونچه فکر میکردم پیش رفت؟

    و خلاصه من اون روز خیلی خوشحال بودم و دوباره معجزه را حس کردم…

    اما چند روز بعد نجواها شروع شد و هعی بهم میگفت چون رتبت عالی نیس شاید نشه و گاهی نگرانی سراغم میومد و هعی خودمو مقایسه میکردم و هعی میگفتم اگ نشه چی…، فلانی پارسال قبول شد یا فلانی ک واسه تخصص نخوند حداقل سرکاره…

    اما هعی دوره احساس لیاقتو گوش میدادم و سعی میکردم گفت و گوهای ذهنیم را کنترل کنم (جلسه 2 احساس لیاقت) اینستامم از رو گوشیم حذف کردم ک هعی خودمو مقایسه نکنم (جلسه 1 دوره ی احساس لیاقت) و ورودی منفی ندم(این کار خیییییلی برام سخت بود چندینننننن ساله میخواستم حذف بکنم و نمیکردم، اما دیگ گفتم زهرا ، دلیل این ک اون نتایج خیلی بزرگ را نمیگیری برای اینه ک به همه ی حرفای استادا عمل نمیکنی ، باید اینستا را حذف کنی…و وقتی حذف کردم ب چه ارااااامشی رسیدم، انگار واقعا تمرکزم رفت رو زندگی خودم و از این که هعی خودمو مقایسه کنم نجات پیدا کرده بودم)

    اینم بگمممم ستاره قطبی را هم انجام میدادم(دوره 12 قدم را از شهریور 1403 شروع به خرید کردم تا قدم 5 و 6 را کار کردم اما بقیشو دیگ گوش نداده بودم چون از عملکرد خودم راضی نبودم و میگفتم من حرفا استادا کامل انجام ندادم، دوره تموم کردن مهم نیس ک ، مهم اجرا کردن هست…)

    خلاصه در جواب این سوال ک چرا نتیجه بزرگ نمیگیرم ب این نتیجه رسیدم ک

    اولا اینستارا پاک نکردم و ورودی هامو کنترل نکردم

    و دوم این ک با وجود این ک فایل های استاد را مداااام گوش میدم اما بازم حواسم ب اصل مهم احساس خوب داشتن اصلا نیست  و هعی میگم خدا چی میشه؟

    تخصص میشه نمیشه؟

    عقب نیفتم و ….

    و در جهت اصلاح همین دو مورد ، هم اینستا را پاک کردم و هم صبح ب صبح ک بیدار میشدم میگفتم

    وظیفه ی امروز تو اینه ک اگاهانه رو نکات مثبت تمرکز کنی و احساس خودتو خوب نگه داری، هیچ کار دیگم ک نکردی مهم نیست ولی احساست باید خوب باشه و فایل گوش دادن تنها کافی نیس باید تک ب تک حرفای استادا اجرا کنی و دوباره از صفر به طور جدی دوره 12 قدم شروع کردم، الان قدم 2 قسمت 4 هستم

    و به شدت این یک ماه اخیر رو بحث تجسم کار کردم(قسمت دو جلسه 2 دوره ی دوازده قدم) و الان بهتووون میگم ک

    من تخصص داخلی قبووووول شدم

    دو روز پیش نتایج اومد

    و من دو روزه ک تو هوا هستم…، نمیدونین چقدر اشک شوق ریختم، چقدر وجود خدا را دوباره احساس کردم…

    من ن پارتی داشتم، ن واسه خوندن اذیت شدم(برخلاف کنکور سراسری 7 سال پیش)، ن مدرک زبان داشتم(به خاطر مسائلی ک تو ایران پیش اومد امتحان زبان عقب افتاد و من نتونستم مدرک زبان روز مصاحبه ببرم، تو مرداد مدرک گرفتم ک دیگ از مصاحبه گذشته بود…)، نه رتبم عالی بود…

    اما چون ایمااان داشتم ک خدا همه کمبودهارو جبران میکنه و تمرکزم رو چیزایی بود ک داشتم، اون اتفاق فووووق العاده برام رخ داد

    اون چیزایی که داشتم هم سواد فوق العاده بود چون وبینار زیاد دیده بودم به خصوص از همون استادی ک باهام مصاحبه کرد خیلییییی وبینار دیده بودم و همین باعث شده بود هرچی ازم میپرسه از گفته های خودش جواب بدم و برای همین خود استاد کیف کرده بود از این حجم از سواد بالینی و پشتکار‌…

    هم پایان نامم خیلی حرفه ای بود و هم مقاله Q1 از پایان نامم داشتم….(این ها هم همش بخاطر معجزاتی ک الان تعریف نکردم انقدر عالی شد و همین قدر بگم ک همه را خدا برام انجام داد و من هیچ زجری برای به دست اوردنش نکشیدم)

    مدام رو اینا تمرکز میکردم

    دقیقا مثل حصرت موسی ک ب خدا گفت تو زبون من را باز کن، مسیر را برام اسان کن، کاری کن اونا حرف منو بفهمن….

    از نداشته هاش نگفت…، رو کمبودها تمرکز نکرد

    قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُواْ قَوْلِی

    من با تمام قوا این کار را کردم

    و خدا مجدد برام ترکووووند

    اینارا نوشتم ک هم رد پا بشه و ایمان خودم قوی تر بشه و هم به شماها ک کامنتمو میخونید بگم

    به خدااا میشه ، به خداااااا قانون جواب میده، بگم باور کنین راهی اسون تر و لذت بخش تر عمل ب قوانین نیست ک شما را ب خواستتون برسونه

    شما میتونین خیلی اسوووون ب خواستتون برسین فقط ایمان میخواد ، ایمان قوی ک نگرانی را از شما دور کنه و باعث بشه حستون مثبت بشه…

    به چطورش فکر نکنین خدا از جایی ک تو مخیلتون نمیگنجه درستش میکنه…

    و از همه مهمترررر وقتی به یک ناخواسته برمیخورین با تمووووم وجود باور داشته باشین به الخیر فی ما وقع، من تمام اتفاقات به ظاهر بدی که برام افتاد را سعی کردم از یه زاویه ای ببینم که انگار یه نشونست، حتما خیریتی داشته که مثلا کلینیک پلمب شد یا از کلینیک دوم هم اومدم بیرون و میگفتم حتما خدا میخواد یه چیزی بهم بگه و همین بااااعث شد اتفاقات به ظاهر بد برای من زیبااااترین و بهترین نتیجه ممکن را رقم بزنه….

    قبولی تو تخصص اونم تو دانشگاه دولتی از نظر همهههههه ی هم رشته های من یه کار نشد و طاقت فرسا هست اما برای من به زیباترین و ساده ترین شکل رقم خورد، زحمت کشیدممم اما له نشدم، زجر نکشیدم، امیدوارم حس کرده باشین موفقیتی که بدون زجر کشیدن به دست میاد چقدررررررر شیرینه، چقدرررررر میچسبه، چقدررررررر ایمان ادمو به خدا و رب بودنش و قادر مطلق بودنش بیشتررررررر میکنهههه…

    خلاصهههههه که بخدا قانووووون 100 درصد جواب میده ذره ای شک نکنین اگه یه موقع هایی جواب نمیگیریم یه اشکالی تو کار خودمون هست

    باور کنین حرفای استاد را…، عمل کنین، این ک استاد انقدر تاکید رو ورودی ها میکنن واقعا مهمه…

    این ک گوش بدیم و عمل نکنیم تغییری ایجاد نمیکنه…

    معجزات وقتی برای من رخ داد ک من متفاوت فکر و عمل کردم…

    باور کنین ک میشه زجر نکشید و از مسیر لذت برد و به اسانی ب خواسته ها رسید….

    هنو خیلی از مسائل مونده ک باید حل کنم ولی خوشحالم ک تونستم یه نتیجه خیلی ملموس بگیرم و هعی به این تجربه استناد کنم و هعی ب خودم بگم قانون کار میکنه و واقعا باید از این مسیر بری اگ میخوای اسون ب خواسته هات برسی و زجر نکشی…

    استاد من واقعا نمیدونم چجوری باید تشکر کنم، گریم گرفته….، شما خود معجزه هستین، من با شما توحید را فهمیدم، خدا را شناختم….

    یاد گرفتم میشه هم خدارا داشت و هم از زندگی لذت برد….

    میشه خدا را با بند بند وجود حس کرد، لمسش کرد…

    واقعا واژه ها نمیتونن میزان خوشحالی من و قدر دانی من ازشما را بیان کنند…

    امیدوارم همیشههههه سلامتتتتتت باشین و حال دلتون عالی باشه و ما دانشجوهاتون بتونیم تا ابد ازتون یاد بگیریم

    مریم جان ، از شما هم بسیار ممنوووونم، من با صحبت های شما تو دوره ی شیوه ی حل مسائل زندگی تونستم کمال گراییمو کنترل کنم و تاحدی حلش کنم و هر روز دارم بیشتر روش کار میکنم…

    چون پاشنه اشیل من هست و باید تا اخر عمر روش کار کنم…

    خدا برامون حفظتووووون کنهههه

    بی نهاااااااایت دوستتون دارمممممممممم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  2. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 2561 روز

    سلاااام

    خیلی ممنووون زهرا جان

    بازخورد شما هم کلی به من انرژی داد ک باز هم بیام و از نتایجم بنویسم….

    انشاالله ک شما هم مووووفق باشین و سرکارتون اونجور ک میخواین پیش بره و بیاین و از نتایج عالیتون بنویسین.

    اگ ایمانتون را حفظ کنین و حالتون خوب باشه مطمئن باشین همه چی به نفع شما تموم میشه حتی اگ یک درصد ان اتفاق ظاهر قشنگی نداشته باشه…

    فقط و فقط سعی کنین حالتون خوب باشه بقیشو خود خدا درست میکنه

    شاد و موفق باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: