نتایج دانشجویان از دورههای استاد عباسمنش
تحول درونی، آرامش عمیق و دریافتهای الهی با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
از وقتی وارد دوره همجهت با جریان خداوند شدم، آگاهیهای این دوره یک حس سبکی، آرامش و رهایی عجیبی به من داده است. حالا میدانم چطور فرکانس خواستههایم را ارسال کنم و چگونه به آستانه خلق برسم. همین درک، قلبم را آرام کرده، نجواهای ذهنیام را کم کرده و باعث شده دیگر نسبت به مسائل زندگیام واکنشی عمل نکنم، چون مفهوم مومنتوم را واقعاً فهمیدهام.
آنقدر لطیف و آرام شدهام که وقتی با خدا صحبت میکنم، اشکهای شوقم سرازیر میشود؛ اشکِ پیدا کردن حامی اصلیام، آن هم بعد از سالها سردرگمی. نتایج مادی من در این دوره عالی بوده، اما هیچچیز برایم ارزشمندتر از اتصال عمیقی که حالا با خداوند احساس میکنم نیست. امروز بهتر از همیشه معنای حال مولانا را میفهمم.
این تغییرات، تنها نتایج بیرونی نیستند؛ تحولات عمیق درونی هستند که شخصیت من را تغییر دادهاند. رفتارم با اطرافیانم تغییر پیدا کرده. یاد گرفتهام آدمها را از رفتارهایشان جدا کنم و بدون قضاوت به همه احترام بگذارم. سالها تلاش میکردم رفتارهای همسرم را تغییر بدهم و او را با مسیر خودم همراه کنم. نتیجه این شد که نهتنها تغییری رخ نداد، بلکه مقاومت او در برابر مسیر من هم بیشتر شد.
اما آموزههای این دوره به من یاد داد دست از تلاش برای تغییر دیگران بردارم و به باورها و مسیر هر فرد احترام بگذارم و فقط روی خودم تمرکز کنم. نتیجه شگفتانگیز همین تغییر درونی این بود که در مدت کار کردن با جلسات این دوره، پول زیادی به حسابم واریز شد؛ مبلغی که حتی تصورش را هم نمیکردم.
استاد عباسمنش عزیز، بابت این دوره فوقالعاده و آگاهیهایی که زندگی من را به شکل زیبایی متحول کرده، از صمیم قلب سپاسگزارم.
نتایج یکماهه من از کار کردن با دورهٔ همجهت با جریان خداوند و تأثیر آن بر درآمد، روابط، ذهن و سبک زندگی
من میخواستم نتایج یک ماه اخیرم را از دورهٔ همجهت با جریان خداوند بنویسم. قبل از هر چیز باید بگم که همین خرید این دوره، خودش نتیجهٔ مستقیم انجام «تمرین درخواست» در دورهٔ قانون آفرینش برای من بود. با انجام آن تمرین، توانستم این دوره را تهیه کنم.
وقتی وارد دوره شدم و نظرات دانشجویان را میخواندم اینکه با کار کردن روی این دوره، پول وارد حسابشان شده، مشتریهای بیشتری جذب کردند و نتایج مالی سریع گرفتند دلم میخواست من هم چنین نتایجی را تجربه کنم. برای همین تمام تمرکزم را گذاشتم روی خودم، روی انجام تمرینات و روی فهم عمیق آموزهها.
بخشی از نتایج من در همین یک ماه:
بیش از ۲۰ سال است که هر سال با خانواده سفر میرویم و همیشه مجبور بودیم مکان اجاره کنیم. هیچوقت پیش نیامده بود کسی ما را به ویلایش دعوت کند. اما امسال برای اولینبار، نه یک نفر، بلکه دو نفر ما را به ویلای شخصیشان دعوت کردند و برای اولین بار در سفر نیازی نبود محل اقامت اجاره کنیم.
دیروز تولدم بود. در تمام عمرم سابقه نداشت که هدیه نقدی یا واریزی دریافت کنم نه از خانواده، نه از فامیل اما امسال برای اولین بار چندین هدیه نقدی و واریز به حسابم داشتم.
در همین سفر، هنرجو گرفتم؛ اتفاقی که قبلاً سابقه نداشت. فروش کارهایم بیشتر شد و سفارشی دریافت کردم که رکورددار تمام سفارشهای قبلیام بود.
در این سفر، یکی از بهترین ۱۳ بهدرهایی را تجربه کردم که همیشه دوست داشتم. در خانوادهٔ ما جشن گرفتن معمولاً با سختی و فشار همراه بود؛ اما امسال این ۱۳ بهدر سادهترین حالت ممکن را داشت و چقدر به همگی خوش گذشت.
نتیجهٔ بعدی، خرید متریالهای لازم برای کارم بود. این ماه بهبرکت ورودی مالی بیشتر، توانستم مواد اولیهٔ بیشتری بخرم؛ تا جایی که فضای خالی در اختیار ندارم و باید برای آنها جای جدیدی درست کنم.
یکی از بهترین نتایج دوره برای من، تغییر رفتار خانوادهام با من بود. من قبلاً بهخاطر غرور ذهنی و مقاومتهای درونی نسبت به برخی رفتارهای اعضای خانواده واکنش نشان میدادم و آنها هم همین فرکانس را پس میدادند. اما در این دوره یاد گرفتم مقاومتها را کم کنم و جالب است که رفتارهای نادلخواه آنها خیلی کمتر شده؛ انگار همهچیز نرمتر و آرامتر شده است.
نمیگویم زندگیم کاملاً بینقص شده، اما در همین یک ماه بهوضوح میبینم که چرخ زندگیام روانتر شده. درک قانون مومنتوم، هم نگرانیهایم را کم کرده و هم کنترل ذهن را برایم راحتتر و قابلاجراتر کرده است.
من امسال را برای خودم «سال روان بودن چرخ زندگیم، آسانی مسیر و همجهت بودن با جریان خداوند» نامگذاری کردم. اسفند ماه، درآمدم دو برابر شده بود. و جالب است که بعد از خرید دورهٔ همجهت با جریان خداوند، در همین ماه توانستم همان درآمدِ دوبرابری را دوباره دو برابر کنم.
این نتایج شانسی خلق نشد. برای رسیدن به آنها، به آموزهها عمل کردم، تمرین کردم، برخی عادتهای مخرب را تغییر دادم و به این تغییرات شخصیتی پایبند ماندم. روی کنترل ذهن و ماندن در مومنتوم مثبت جدی بودم و میدانم همین «کار کردن روی خودم» بود که باعث شد این ماه درآمدم دوباره دو برابر شود.
میدانم اگر همین مسیر را ادامه بدهم، قطعاً نتایج بزرگتری در راه است.
داستان زیباترین هدایت خداوند در آشنایی من با استاد عباسمنش
داستان آشنایی من با استاد عباسمنش، برای من یکی از زیباترین و عمیقترین هدایتهایی بود که خداوند در اوج نیاز، سر راهم گذاشت. حدود ۹ سال پیش، درست زمانی که پدرم را از دست داده بودم و خودم صاحب یک مجموعه بازرگانی بودم، شرایط مالی بسیار سخت و نفسگیری داشتم. بخش بزرگی از سرمایهام را کلاهبرداری از بین برده بود، پر از چکهای برگشتی بودم، همیشه «هشتم گرو نه» بود و درگیر فشارهای سنگین مالی.
رسیدیم به آخر سال. با هزار زحمت حقوق و عیدی پرسنلم را جور کردم و به آنها دادم، اما خودم چون صاحب کسبوکار بودم هیچ عیدی نداشتم. آن روزها به خانه باغ قدیمیمان در روستا رفتم؛ همان خانهای که از پدرم به یادگار مانده بود. عید اولی بود که بدون پدرم بودم. در آن خانه قدیمی، خسته، تنها و درمانده نشسته بودم و انگار هیچ راهی پیش پایم نبود.
یادم هست آن شب از ته دل با خدا حرف زدم. گفتم:
«خدایا، من یک پدری داشتم که اگر بود حداقل برای عید بهم عیدی میداد. حالا که او هم پیش توست، امسال عیدی من را تو باید بدهی.»و خدا چه زیبا جوابم را داد…
همان شب، هدایت شدم به فایلهای استاد عباسمنش. اولین بار بود که با آن آگاهیها روبهرو میشدم و همان لحظه، همان فایلها، همان جملهها… تبدیل شدند به زیباترین عیدی زندگیام. آرامشی که خدا از طریق آن فایلها به من بخشید، قابل توصیف نیست. انگار خود خداوند داشت در گوشم میگفت:
«بنشین و این فایلها را گوش بده؛ از اینجا مسیرت عوض میشود.»از همان سال تا امروز، هر سال اگر شده برای یکی دو روز برمیگردم به همان خانه باغ پدری. تنها میمانم و فقط فایلهای استاد عباسمنش را گوش میدهم. این کار برای من یک یادآوری مقدس است؛ یادآوری آن شب، آن هدایت، آن عیدی الهی. انگار هر سال به خداوند میگویم:
«من هنوز قدردان آن لحظهام.»و حالا، بعد از سالها عمل کردن به آموزههای استاد عباسمنش، تمام آن خواستههایی که سالها فقط در دلم بود، یکییکی و با بهترین شکل ممکن وارد زندگیام شدهاند.
از مردی ورشکسته و درمانده، با بدهیهای سنگین و فشارهای طاقتفرسا، امروز تبدیل شدهام به مردی با چندین ملک، حساب بانکی عالی، موجودی دلاری، یک شرکت صادراتی بزرگ و خوشنام، دو فرزند سالم و نازنین، همسر مهربان، سفرهای لاکچری، آرامش ذهنی، جایگاه معتبر در بازار و دهها نعمت بزرگ دیگر؛ نعمتهایی که همه نتیجه همان هدایت الهی و عمل کردن به مسیر آگاهی بوده است.
و زیبایی ماجرا اینجاست که هر سال زندگیام از سال قبل بهتر شده است؛ از نظر مالی، روحی، خانوادگی، کاری و معنوی. و این برای من روشنترین نشانه برکت و همراهی خدا در تمام لحظههای زندگیم است.
آرامش عمیق، جذب مشتریهای بهتر و هدایتهای لحظهبهلحظه خداوند با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
من از روزی که وارد دوره همجهت با جریان خداوند شدم و شروع کردم به کار کردن روی آگاهیهای این دوره، انگار زندگی روی کاملاً جدیدی از خودش را به من نشان داده است.
اولین هدیهای که این دوره به من داد، آرامش بود. آگاهیهای این دوره نگرانی را از زندگی من حذف کرد، چون برایم کاملاً منطقی کرد که نیازی نیست درباره مسائل و خواستههایم نگرانی داشته باشم. فقط کافی است مومنتوم مثبت را حفظ کنم تا خداوند خودش من را به سمت «چگونگیها» هدایت کند.
استاد، باورم نمیشود که الان کنترل ذهن برایم تا این حد راحت شده است. عجیبتر اینکه هر روز بیشتر احساس میکنم خداوند من را هدایت میکند تا این کنترل ذهن برایم آسانتر و طبیعیتر شود. حتی اگر اتفاقی بیفتد، باز هم در نهایت به نفع من تمام میشود.
من در بازار کار میکنم و همهچیز در محل کارم به طرز معجزهآسایی آسان شده است. مشتریها با آرامش و رغبت سراغم میآیند و محصول میخواهند؛ در حالیکه قبلاً من باید دنبال مشتری میرفتم. مشتریهای دردسرساز که همیشه در کار ما بودند، حالا یا اصلاً دیگر وجود ندارند، یا رفتارشان با من کاملاً تغییر کرده، یا حتی فرصت برخورد با آنها پیدا نمیکنم. روابط من با خانوادهام هم فوقالعاده شده و آرامش و احترام عمیقی بین ما جاری است.
استاد عزیز، از شما بابت دوره همجهت با جریان خداوند بینظیر و آگاهیهای ناب آن، با تمام وجود سپاسگزارم.
تجربه جهش در آرامش، رابطه، درآمد و نزدیکشدن به خداوند با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
استاد، با ورود به دوره همجهت با جریان خداوند چرخ زندگی من در همهی زمینهها روانتر شده است.
قبلاً وقتی دوستان درباره نتایجشان از یک دوره صحبت میکردند، مقاومت زیادی داشتم. نمیتوانستم باور کنم که فقط با کار کردن روی ذهن و تمرکز روی یک دوره، میشود زندگی را در تمام جنبهها متحول کرد. تصور میکردم بزرگنمایی میکنند یا حرفها صرفاً انگیزشی است. اما حالا که خودم وارد این دوره شدهام، مخصوصاً با درک قانون مومنتوم، همان نتایجی را گرفتم که همیشه در کامنتهای دیگران میخواندم و باورش برایم سخت بود.
از زمانی که روی آموزشهای این دوره تمرکز کردهام، هر روز بدون اضافهشدن کار فیزیکی، موجودی حسابم بیشتر میشود. رابطهام با همسرم با وجود اینکه بیست سال از زندگی مشترکمان گذشته به حدی زیبا و عمیق شده که گاهی باورم نمیشود چنین عشقی هنوز در جریان باشد. هر روز خریدهای بهتر و بیشتری انجام میدهم، هر روز مهربانتر و آرامتر میشوم، هم با خودم و هم با دیگران. اتفاقات مثبت یکی پس از دیگری وارد زندگیم میشود و آدمهای فوقالعادهای سر راهم قرار میگیرند.
بهطور طبیعی از اخبار، حواشی و افراد منفی فاصله گرفتهام. انگار دیگر در مدار آنها نیستم. دایره ارتباطیام فقط از آدمهای همفرکانس و اتفاقات مثبت تشکیل شده. و همه اینها فقط یک دلیل دارد: درک مومنتوم و یاد گرفتن اینکه چطور خودم را در مومنتوم مثبت نگه دارم و اجازه ندهم مومنتوم منفی شکل بگیرد. شما آنقدر کاربردی یک قانون را آموزش میدهید که آدم دقیقاً میفهمد چطور باید در زندگیاش اجرا کند.
ارتباط دائمی با خداوند شیرینترین نتیجه این دوره برای من بوده. دیگر لازم نیست فقط در زمان خاصی دعا کنم یا در شرایط مشخصی به یاد خدا باشم. حضور خدا در تمام لحظات زندگی من جاری است. هر وقت چشمهایم را میبندم، در حال شکرگزاریام. هر وقت چشمهایم را باز میکنم، اولین چیزی که احساس میکنم حضور اوست.
قبلاً وقتی استاد میفرمودند «ما خالق زندگیمان هستیم»، درکش برایم سخت بود. اما در این دوره، با توضیحات شما درباره قانون مومنتوم و تکنیک Time Out، فهمیدم خلقکردن یعنی چه. فهمیدم چطور باید خواستههایم را خلق کنم و چطور از ناخواستهها اعراض کنم. واقعاً همجهت شدن با جریان خداوند یعنی همین.
استاد عزیز، حال من آنقدر خوب است که قابل وصف نیست. تمام این احساسات زیبا را مدیون هدایتهای خداوند و آموزههای شما هستم.
بینهایت سپاسگزارم که این دوره فوقالعاده همجهت با جریان خداوند را تولید کردید. ما واقعاً خوشبختیم که همزمان با شما این دوره را تجربه میکنیم. به تمام دوستانی که میخواهند تحول اساسی در زندگیشان ایجاد کنند، این دوره را توصیه میکنم؛ چون آموزشهای این دوره نوعی جادو دارد که زندگی را در تمام جنبهها به بهشت واقعی تبدیل میکند.در این کامنت میخواهم از نشانههای مثبت، دستاوردها و نتایجی بنویسم که فقط در طی همین مدت کوتاه که تمرکز روی آگاهی ها و انجام تمرینات این دوره وارد زندگیم شده. استاد شما قانون مومنتوم مثبت رو به ما یاد داید به عنوان یه اصل مهم در به ثمر رسوندن نتایج نصف و نیمه. و من باید بگم که یکی از مهمترین عواملی که به من کمک کرده تا در مومنتوم مثبت بمانم و فضای فرکانسیام با دوره حفظ شود، نوشتن و ثبت کامنتهایم است.
1- اولین نتیجه من، جدا شدن از روابط نادلخواه است
قبل از شروع دوره، در شرایطی بودم که باعث شده بود با برخی افراد ارتباط داشته باشم که مدتی ادامه پیدا کرده بود و گاهی مرا به مومنتوم منفی میکشاند. اما بهمحض ورود به دوره و شروع آگاهیها، کاملاً غیرمنتظره مسیر من از این افراد جدا شد! بدون هیچ تلاش خاصی، این تغییر خودش رخ داد. این یکی از نشانههای واضح همجهت شدن با جریان خداوند بود که برای من بسیار ملموس شد.2- به نتیجه رساندن پروژهی وبسایتم
مدتها بود که وبسایتم برای گسترش خدماتم نیمهکاره مانده بود و مرتب به تعویق میافتاد. بعد از شروع دوره، اتفاقاتی رخ داد که همزمان این پروژه را هم استارت زدم و به خاطر تمرین مومنتوم، یاد گرفتم که چطور این روند را در مومنتوم مثبت بندازم، تا جایی که نسخهی اولیهی آن را لانچ کردم! حالا هدفم این است که این مومنتوم را حفظ کنم و ایدههای جدیدی که الهام میشود را اجرا کنم.3- دریافت پیشنهادهای کاری عالی
با قرار گرفتن در این مسیر، تعداد تماسهای کاریام زیاد شده و پیشنهادات کاری جذاب با مبالغ بالا دریافت میکنم! در حالی که هیچ کار عجیب و سختی انجام ندادم، فقط آموختم که در مومنتوم مثبت بمانم و مومنتوم منفی را متوقف کنم.4- دریافت هدیه غیرمنتظره
چند روز پیش شخصی از شهرستان با من تماس گرفت و گفت میخواهد چند هدیه برایم بفرستد! اصلاً انتظارش را نداشتم. ولی یادم افتاد که استاد بارها گفتند که خداوند از بینهایت طریق با ما صحبت میکند و این فقط یکی از آنهاست. این نشانهای دیگر از حرکت در مسیر درست بود.از شما به خاطر این آگاهی های ناب بسیار سپاسگزارم.
تجربهی نتایج سریع و معجزهوار فقط در چند جلسهی اولِ دوره همجهت با جریان خداوند
نتایجی که فقط در همین سه جلسه از دوره همجهت با جریان خداوند گرفتم، واقعاً فراتر از انتظار بوده و هرکدام برای من یک نشانهی قدرتمند از همراهی خداوند است.
بازگشت یک طلب یکساله را تجربه کردم؛ مبلغی که تقریباً به اندازهی هزینهی دوره بود و بیش از یک سال و نیم از یکی از آشنایان طلب داشتم. جلسه دوم هنوز کامل تمام نشده بود که خودش پیام داد و گفت میخواهد بدهیاش را پرداخت کند و تا غروب همان روز پول واریز شد. قبل از دوره مدام فکر میکردم چطور باید از او درخواست کنم، اما بعد از شروع دوره فقط مومنتوم مثبت را نگه داشتم و همه چیز خودبهخود حل شد.
درست وسط جلسه سوم، همان مشتری که فقط یکبار از من خرید کرده بود، دوباره تماس گرفت و یک سفارش عمده داد. حتی پیشنهاد داد محصولاتم را در بازار شمال هم بفروشد چون استقبال زیادی از آن شده بود.
افزایش مشتریهای مغازهام کاملاً قابل توجه بوده. هر بار که در مغازه نشستهام، فایلهای دوره را گوش میدهم، کامنتها را میخوانم و نتبرداری میکنم، مشتریها یکییکی وارد میشوند؛ انگار توجه من به خدا، آنها را به سمت مغازه هدایت میکند.
این هفته، احساس اتصال من با خداوند چند برابر شده. مدام با او صحبت میکنم، اشک شوق میریزم و یک نزدیکی واقعی را حس میکنم؛ انگار دقیقاً با جریان الهی هماهنگ شدهام.
دوستانم در باشگاه مدام درباره تناسباندامم حرف میزنند و از فرم بدنی من تعریف میکنند. به محض ورود به باشگاه، آهنگهای شاد پخش میشود و دوستانم به سمتم میآیند که با هم برقصیم؛ انگار انرژی من محیط را هم بالا میبرد.
یک ملک تجاری خریده بودم و قبل از دوره مانده بودم چه کنم. جلسه اول که تمام شد، از خدا خواستم مستأجری پیدا کند با همان قیمتی که خودم میخواهم. فقط سه روز طول کشید و با همان مبلغ دلخواهم قرارداد بسته شد. حتی مبلغ رهن را قرار بود طی سه ماه پرداخت کند اما فقط دو روز بعد تماس گرفت و گفت پول آماده است و چک همان ماه را آورد.
و اینها فقط بخشی از نتایجی است که در همین چند جلسهی اول دریافت کردم.
خدایا شکرت که دوره همجهت با جریان خداوند اینقدر سریع جواب میدهد و اینقدر زیبا نشانههای هدایتت را به من نشان میدهی.نتایج شیرین و پر از آرامش با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
استاد عزیزم، میخواهم از نتایجی بگویم که تنها در همین مدت کوتاه، با انجام تمرینات دوره همجهت با جریان خداوند تجربه کردم. این نتایج ایمانم را به قانون و به خداوند هر روز بیشتر و عمیقتر کرده و سپاسگزارم که به ما یاد دادید چطور با خداوند هممدار شویم و روی شانههای او بنشینیم.
از جنبه سلامتی، بدنم هر روز در حال بهبود است و احساس سبکی و انرژی بیشتری دارم.
در روابط، رابطهام با همسر و پسرم به حدی عالی شده که مدام قربانصدقه هم میرویم و از بودن کنار هم شادیم. این صمیمیت و عشق، برای من یک معجزه واقعی است.
در محیط کار، رابطهام با همکارانم بسیار بهتر شده؛ محبتشان نسبت به من بیشتر شده و من هم هر روز بیشتر دوستشان دارم.
از نظر مالی، درآمدم بالاتر رفته، مشتریهایم هر روز در حال افزایشاند و کارهایم بسیار سبکتر، سریعتر و هماهنگتر پیش میروند.زندگیام واقعاً آسانتر شده و این نتایج باعث شده باور کنم که اگر این نوع تمرکز و مومنتوم مثبت را ادامه بدهم، همهچیز حتی از این هم سادهتر، پر برکتتر و زیباتر خواهد شد.
استاد، به لطف درک قانون مومنتوم، کنترل ذهن برای من بسیار راحتتر شده و همین توانایی باعث شده آرامشم چند برابر شود. تقریباً بیشتر لحظات شبانهروز در آرامش، توکل و اتصال به خداوند به سر میبرم.
درک قانون مومنتوم، تغییر نتایج و همراهشدن با نعمتهای زندگی با عمل به آموزههای دوره همجهت با جریان خداوند
من چندین سال بود که روی باورهایم کار میکردم، اما به آن نتایج پررنگ و قطعی که میخواستم نمیرسیدم. همیشه در ذهنم یک سؤال تکرار میشد:
چرا با اینکه مراقب کانون توجه و احساسم هستم، نتایجم اینقدر کمرنگ است؟ چرا بعضی وقتها تا نزدیکیِ خواستهام میرسم اما درست وسط مسیر دوباره سقوط میکنم؟گاهی همهچیز خوب پیش میرفت، چنان به خواستهام نزدیک میشدم که انگار در دستانم است؛ اما ناگهان زمین میخوردم، ناامید میشدم، انگیزهام کم میشد و از خودم میپرسیدم:
«خدایا کجای کارم مشکل دارد؟ آیا باورهام ایراد دارد؟ نکند اصل خواستهام را درست درک نکردهام؟ داستان چیه؟»در ظاهر همهچیز خوب بود حالم بهتر از قبل شده بود، آرامش بیشتری داشتم و زندگیام با آدمهای اطرافم خیلی تفاوت داشت اما آن نتایج اساسی و پررنگی که دنبالش بودم، هنوز نیامده بود.
تا اینکه خداوند پاسخ داد…
و من هدایت شدم به دوره همجهت با جریان خداوند.وقتی دوره را خریدم و در همان جلسه اول، استاد مفهوم «مستمر نبودن ارسال فرکانس خواسته» را با قانون مومنتوم توضیح دادند، همانجا مسئله اصلی زندگیام برایم روشن شد. فهمیدم چرا خواستههایم کامل نمیرسیدند، چرا وسط راه متوقف میشدم، چرا نتایج پایدار نبود.
وقتی تمرینها را انجام دادم و مسیرم را مرور کردم، با تمام وجود درک کردم که این دوره، دقیقاً پاسخ خداوند به تمام سؤالها و سردرگمیهای من بوده.
بله… خداوند به من پاسخ داد.قسم میخورم فقط چند روز بعد از تمرکز روی آگاهیهای دوره، نتایج شروع کردند به تغییر کردن.
به قول استاد، زندگیام مثل یک «گلوله برفی» که در سرازیری افتاده، هر روز بزرگتر و بزرگتر شد.در رابطهام، بعد از ۲۰ سال زندگی مشترک، انگار دوباره متولد شدم. تازه دارم طعم واقعی زندگی، عشق، آرامش و سپاسگزاری را میچشم. مفهوم «احساس خوب»، «رضایت»، «نگاهی از سر عشق به فرزندانم»، معنای کاملاً تازهای برایم پیدا کرده.
از روزی که وارد دوره همجهت با جریان خداوند شدم، واقعاً زندگی من از هر نظر همجهت با لطف و هدایت خداوند شده.
در حوزه مالی، یک «جریان روان» از نعمتها و پول دارد وارد زندگیام میشود. واریزیها همینطور بیوقفه میآیند؛ برای بعضیها حتی نمیدانم منشأشان کجاست! اما میدانم که نتیجه همان مومنتومی است که درک کردهام و اجازه نمیدهم قطع شود.
این تغییرات آنقدر واضح است که اطرافیانم متعجب شدهاند—اما من هرگز تعجب نمیکنم، چون خوب میدانم این نتایج از کجا میآیند.
استاد… از سلامتیام بگویم، از روابط عاشقانه و مودتآمیزم بگویم، از آرامشی بگویم که انگار تازه برای اولینبار در زندگی آن را تجربه میکنم. بعد از سالها، احساس میکنم بیدار شدهام و دارم زندگی را میچشم، نه فقط زنده بودن را.
«خدای من… به کدام نعمتت شکر بگویم؟»
این دوره برای من، مثل یک هوش مصنوعی است که چرخ زندگیام را روان کرده. همهچیز راحتتر شده. انگار فقط کافی است «من بخواهم»، و بعد نگذارم مومنتوم منفی شکل بگیرد. به توصیه استاد، قلبم را باز گذاشتهام و نسبت به احساس منفی حساستر شدهام.
حالا فقط دارم زندگی طبیعیِ واقعیِ خودم را میکنم…
و خداوند دارد باقی مسیر را برایم انجام میدهد.این دوره، برای من فقط یک آموزش نبود؛
یک هدایت الهی بود.
یک دروازه تازه، یک تولد دوباره.این چند وقت مدام به خودم یادآوری میکنم که قوانینی که استاد توضیح میدهند دقیقاً همینهاست و هیچ تغییری نمیکند. لازم نیست کار عجیب و غریبی انجام بدهم؛ فقط باید باور کنم و ایمان داشته باشم که این قوانین همیشه جواب میدهند.
قبلاً وقتی ظاهر شرایط متفاوت میشد یا خواستهای دیرتر محقق میشد، دچار تردید میشدم. با خودم میگفتم:
نکند جواب ندهد؟
نکند من اشتباه میکنم؟
شاید راه دیگری وجود دارد که من نمیدانم؟اما با درک دوره همجهت با جریان خداوند، این شکها خیلی کمتر شده و خیالم راحتتر است. حالا میدانم مهمترین اصل برای دریافت خواستهها همین مومنتوم مثبت است.
در همین سه جلسه، نتایج واضح و قشنگی گرفتم.
حواسم جمعتر شده و اجازه نمیدهم مومنتوم منفی شکل بگیرد. اگر هم اتفاقی بیفتد، سریع با تکنیک «تایماوت» به مسیر مثبت برمیگردم. مشتریهایی جذب میکنم که ارزش کارم را میدانند و با رضایت کامل بها پرداخت میکنند. فروش من چند برابر شده و موجودی انبارم تقریباً تمام شده است. حتی لباسهایی را فروختم که فکر میکردم مدتها بمانند و دیرتر فروش بروند.یکی از مهمترین کارهایی که کمکم میکند، مطالعهی کامنتهای دیگر دانشجویان است. دیدن تجربههای آنها باعث میشود آموزهها را بهتر و عمیقتر درک کنم، از روشهایشان برای ساختن مومنتوم الگو بگیرم و در مسیر بمانم.
خدایا شکرت که من را در این مسیر هدایت کردی.



سلامممممم به بهترین استاد دنیا و مریم جان عزیز و بقیه دوستان
من میخوام از نتایجم حرف بزنم
همیشه دوست داشتم بیام و از نتایجم بنویسم و میگفتم اگ فلان طور شد میام مینویسم اما وقتی اتفاق میفتاد تا یکم از روش میگذشت میگفتم نه، این ک چیز خاصی نبود بذار یه اتفاق خفن تر که افتاد بعد بنویس با این ک همون اتفاقات هم قبل رخدادش برای من خفن بود …
این بار با خودم گفتم اگ اوکی شد سریع میام مینویسم ک بعد نگم این ک چیزی نبود…
داستان اینه ک من دامپزشک هستم و پارسال شهریور دفاع کردم، من از همون زمان های پندمیک ک ترم 4 و 5 دانشگاه بودم شروع کردم ب افزایش مهارتم و جدای از دانشگاه، تموم سعیم را میکردم ک از مسیر لذت ببرم و مهارت هامو افزایش بدم، من خیلی سال هست ک شاگرد استاد هستم و از استاد یاد گرفته بودم میشه اسون ب خواسته ها رسید و میشه مسیر رسیدن ب خواسته لذت بخش باشه و قرار نیس انقدر سخت باشه، اخه خیلی وقت ها ادم یه خواسته ای داره اما وقتی ب مسیر فکر میکنه میگه اووووو این ک خیلی سخته و کلا خواسته و تلاش برای رسیدن بش را رها میکنه و خب اینا همش باور های مخربی هست ک از اول بخاطر ورودی هامون دریافت کردیم..
مثلا من برای کنکور سراسری بی نهاااااایت تلاش کردم، کلاس برو، روزی 12 ساعت درس بخون و …
نتیجه چی شد؟ نمیگم بد شد، راضی هستم ولی اون موقع نتیجه نسبت ب تلاشی ک من کرده بودم هیچی بود و این قضیه منی ک انقدر پشتکار داشتم را خیلی دل سرد میکرد، چون مسیر خیلی سختی را طی کرده بودم ولی نتیجه ای که میخواستم و متناسب با اون حجم از تلاشم بود را نگرفته بودم
و این قضیه باعث شده بود که وقتی ب هدف بعدی فک میکنم و بعد ب اون مسیر سختی ک قرار هست طی بشه و بخصوص این که بعدش هم اصلا معلوم نیس بشه یا ن، کلا ناامید میشدم
تا این ک با استاد اشنا شدم و فهمیدم نه، میشه جور دیگ فک کرد و قرار نیس من برای رسیدن ب خواسته ام له بشم (تو دوره راهنمای عملی برای رسیدن ب رویاها استاد اینو عالی تدریس میکنن..)
و با تغییر همین باور و شکر گذاری هر شب، اتفاقات شروع به رخ دادن کرد، منی ک با کلی درس خوندن ترم 2 معدلم 16.50 شد، ترم 3 یهو شد 17، ترم بعد 17.5 و …
شاید معدل بنظرتون خیلی چیز خاصی نباشه اما برای من خیلی لذت بخش بود چون برای اولین بار با تلاش کمتر، نتیجه بیشتر گرفته بودم
بعد از دبیرستان عاشق این بودم ک برم تهران، ولی دانشگاه تهران قبول نشدم ولی همیشه تجسمش میکردم، تا این ک پندمیک شد و من رفتم تهران، خانواده میگفتن نمیشه تنها بری اونجا بمونی و ….، اما من رفتم، تا رفتم یه کلاس زبان نوشتم ک ب خانواده بگم کلاس دارم و نمیتونم برگردم و … و در این حین ب یه عااالمه بیمارستان دامپزشکی سر زدم ک بذارند من برم کاراموزی ، اما قبول نمیکردن، چون من ترمم پایین بود و نامه از دانشگاه نداشتم و یه سری ادم میگفتن باید پارتی پیدا میکنی ،اما من میگفتم نهههه خدا خودش درست میکنه و باید بشه اما هرجا میرفتم نمیشد ، تا این ک دیگ تقریبا دو هفته و نیم گذشت و ترم کلاس زبان فشردم تموم شد و خانواده میگفتن فایده نداره، برگرد شهر خودمون…
مثلا قرار بود دو روز دیگ، داداشم ک میاد تهران ، من باش برگردم شهرمون و کلا بیخیال شم
اما من بازم مطمئن بودم یه معجزه رخ میده، از خونه اومدم بیرون و ب خدا دقیقااا یادمه ک گفتم خدایا من تسلیمم، هر جا ک ب عقل خودم میرسید سر زدم نشد، یه کاریش بکن، رفته بودم قدم بزنمممم ولی اینارو هعی با خودم میگفتم ک دیدم یه خانمی با سگش داره تو خیابون قدم میزنه یه حسی گفت برو ازش بپرس سگش را کجا میبره دکتر،رفتم پرسیدم، گفت فلان بیمارستان و 45 دقیقههههه برای من از خوبیای اون بیمارستان گفت، انگار خدا اونو گذاشته بود سر راه من ک ب من اینارو بگه
جالب بود ک بیمارستان ب خونمون نزدیک بود و من با سرچ این بیمارستان را پیدا نکرده بودم
خیلی عجیب بود…
و من رفتم باشون صحبت کردم و در عین ناباوری قبول کردن یک روز در هفته برم، بماند ک من خودم خورد خورد اخراش 4 روز در هفته میرفتم…، اون روز ک قبول کردن تا خوووونه اشک شوق میریختم
ن بخاطر صرفا پذیرشم، بخاطر حس کردن خدا با بند بند وجودم…چون واقعا برام معجزه رخ داده بود…
گذشت و من خلاصه شروع کردم ب وبینار دیدن برای این ک از نظر بالینی با سواد بشم هر روز میدیدم و لذت میبردم و کلی چیز یاد میگرفتم و اصلا هم خسته نمیشدم و اصلا هم ب تخصص فکر نمیکردم
و 6 سال درس من تموم شد و شهریور 1403 من دفاع کردم
تو این بین هزارتا معجزه اتفاق افتاده ک بخوام بنویسم اندازه یه کتاب میشه اما میخوام الان اخرین معجزه را بنویسم..
تیر 1403 ک از دانشگاه برگشتم خونه (درسم تموم شده بود فقط کامل کردن پایان نامه و دفاع مونده بود)، یک هفته بعد ب طور معجزه اسا یه کلینیکی پیدا کردم برم سرکار، ک اینم ب واسطه ی کار کردن رو دوره ی شیوه ی حل مسائل زندگی بود ک من کمال گراییمو روش کار کردم ک درمانش کنم و بگم میشه بدون داشتن تجربه کاری شروع کرد و لازم نیس از همون ابتدا من بهترین باشم ب محض اصلاح این باور ب جایی هدایت شدم ک باعث شد دقیقا سر جای خودم قرار بگیرم
چون من کارای عملیم خوب نبود اما بخش داخلیم عالی بود چون هم یه عاااالمه وبینار دیده بودم و هم این ک تهران دوره دیده بودم، بعد باور محدود کنندم این بود ک چون تجربم کمه و کار عملیم اوکی نیس کار پیدا نمیشه و من باید وایسم تا عملیم درست شه بعد برم دنبال کار، اما من با حل این مسئله ، ک نه، میشه از همینجا شروع کرد و لازم نیس پرفکت پرفکت باشی ب جایی هدایت شدم ک اون دکتر دقیقا مشکلش مباحث درمانی بود و دنبال کسی بود ک از نظر داخلی خوب باشه و خودش ب زبون گفت ک من خودم جراحی میکنم و نیاز ب کسی دارم ک علم داخلی و درمانش عالی باشه و این قضیه برام مهمه و حتی اگ عملیش کامل عالی نباشه مشکلی ندارم و من اصلا دنبال همچین ادمی بودم ک داخلیش خوب باشه…
اینم معجزه بود و من تا خونه اشک شوق میریختم
هم سرکار میرفتم هم کارای پایان نامه را میکردم وب خدا میگفتم من میخوام بهترین دامپزشک بشم
اون کلینیک خوب بود ولی خو ابزار تشخیصی خاصی نداشت و خیلی جای مانور برای دکتر داخلی نداشت…
اما من همچنان میرفتم و میگفتم برای شروع خوبه
شهریور ک دفاع کردم
یک ماه بعدش بخاطر قضیه حجاب کلینیک پلمپ شد و دکترش هعی به من می گفت صب کن تا بگم بیای…
خلاصه ک یک ماه گذشت و من سرکار نمیرفتم، بم الهام شد ک با حقوق این دو سه ماه برو وسایل مورد نیاز برای ویزیت در محل را بخر
من رفتم خریدم و تو دیوار اگهی گذاشتم، چندجا رفتم ویزیت ، خیلی سخت بود، چون حس میکنم تکاملمو تو ویزیت کردن طی نکرده بودم ، خیلی بم فشار میومد، نمیتونستم عالی عمل کنم ولی اونم در نهایت تجربه خوبی بود، بعد دوجا ویزیت رفتن، یه دوستام ک پدرش دامپزشک بود گفت تو گروه گذاشتن یه عده دارن بدون مجوز تو دیوار کار میکنن و دارن میگردن اونارا پیدا کنن، منم ترسیدم و سریع اگهی را پاک کردم( من شماره نظام داشتم ولی هنوز مجوز کار نگرفته بودم، باید یه سری دوره میرفتم و بعد مجوز میگرفتم و چون هنوز دوره ها تموم نشده بود ، مجوز نداشتم)
بعد گفتم خدا چرا هرچی میرم ب بن بست میخورم؟
چرا نمیشه؟
اخر ابان بود…
الهام شد حالا ک نمیشه خدا میخواد بهت بگه بشین برای تخصص بخون…
منم شروع کردم ب خوندن تا اول اسفند ک کنکور بود…
بیس خوبی داشتم چون تو طول تحصییل دوره عمومی کلییی وبینار دیده بودم و با لذت یه عالمه چیز یاد گرفته بودم در نتیجه با 4 ماه تلاش بنطرم میشد ک قبول شم…
کنکور را دادم و دو روز بعد یه جای جدید رفتم سرکار(تو بهمن از یه جا بهم زنگ زدن ، گفتن ما میخوایم کلینیک بزنیم و فلانی شمارو معرفی کرده و میشه بیاین برای بخش داخلی…و ما دستگاه رادیو و سونو داریم منم گفته بودم بعد کنکور میام، اون دکتر اصلی هم چون بی سواد بود و مامانش براش کلینیک زده بود و هیچی بلد نبود و تکامل را اصلا طی نکرده بود کلینیک را بسته نگه داشت تا اسفند بشه و من برم و در کلینیک را باز کنه، 7 ماه داشت اجاره میداد ولی کلینیک بسته بود، چرا؟ چون چیزی بلد نبود ک بتونه کار کنه…، تازه شروع کرده بود ب خوندن ولی تکاملشو برای کلینیک زدن طی نکرده بود)
منم از اسفند رفتم ولی نمیدونستم کلینیکی ک تازه تاسیس هس ، کیس نداره، راهش خیییلی دور بود و تقریبا هیچ فایده ای برام نداشت…
ن تجربه بم میداد ن پول خوب…
اردیبهشت سر یه بحثی اومدم بیرون…
و نا امید شده بودم و میگفتم تو این شهر نمیشه کار کرد تا این ک یکم بعدش نتایج اومد
من دعوت ب مصاحبه شده بودمممممممم
باورتون میشه؟؟؟
کلا 3 تا دانشگاه و کلا 8 نفر دولتی میتونن تخصص داخلی بخونن
یعنی انقدر بنظر سخت و نشد میاد
اما من ب خدا ایمان داشتم..
تا این اتفاق افتاد گفتم شاید باید میومدم بیرون از اون کار ک برای مصاحبه بخونم، نشستم برای مصاحبه خوندن…
مقاله پایان نامه هم داشتم ک اونم یه رزومه قوی بود ک البته همینم معجزه خدا بود و من ذره ای اذیت نشده بودم براش…
برای مصاحبه گفته بودن، پارتی میخواد، دولتی ک نمیگیره ب این اسونی…
ولی من ایمان داشتم بارهااااا اون فایل رایگان استاد ک داستان حضرت موسی را میگند گوش دادم و میگفتم میشه…
و دوره جهان بینی توحیدی را تا مصاحبه مدام گوش میدادم و میگفتم باید ایمان داشت و فایل رایگان کلید اجابت دعا را بارهااااا و بارررررها گوش دادم ک استاد از زکریا میگن ک بچه میخواسته و میگفته منطق میگه نمیشه اما خدا در جواب میگه میشه و …، فقط باید باورتو ب قدرت من تغییر بدی…
و همش مینوشتم خدا پارتیه منه، خدا ماموراش را میفرسته تا منو قبول کنن…
چون از نظر رتبه ای واقعا معلوم نبود بشه و شاید حتی احتمالش کم بود…
روز مصاحبه مدام اون ایه را با خودم میگفتم ک استاد تو تفکر در قران کریم تو داستان حضرت موسی میگن…:
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُواْ قَوْلِی
مصاحبهههه عالی شد من همهههه را عالی جواب دادم، خدا یه کاری کرده بودن اونا یه چیزایی بپرسن ک من مسلطم…
و راستی اینو یادم رفت بگم
از بچه هایی ک مصاحبه این شهر رفته بودن پرسیده بودم و اونا گفته بودن، وای فلان استادش خیلی بده و خیلی اذیت میکنه و .. اما من گفتم اونم خدا درست میکنه و بش اصلا فک نکردم
باورتون میشه بگم در عین ناباوری ، اون روز اون استاد نتونسته بود بیاد؟ و مصاحبه من عالی تر اونچه فکر میکردم پیش رفت؟
و خلاصه من اون روز خیلی خوشحال بودم و دوباره معجزه را حس کردم…
اما چند روز بعد نجواها شروع شد و هعی بهم میگفت چون رتبت عالی نیس شاید نشه و گاهی نگرانی سراغم میومد و هعی خودمو مقایسه میکردم و هعی میگفتم اگ نشه چی…، فلانی پارسال قبول شد یا فلانی ک واسه تخصص نخوند حداقل سرکاره…
اما هعی دوره احساس لیاقتو گوش میدادم و سعی میکردم گفت و گوهای ذهنیم را کنترل کنم (جلسه 2 احساس لیاقت) اینستامم از رو گوشیم حذف کردم ک هعی خودمو مقایسه نکنم (جلسه 1 دوره ی احساس لیاقت) و ورودی منفی ندم(این کار خیییییلی برام سخت بود چندینننننن ساله میخواستم حذف بکنم و نمیکردم، اما دیگ گفتم زهرا ، دلیل این ک اون نتایج خیلی بزرگ را نمیگیری برای اینه ک به همه ی حرفای استادا عمل نمیکنی ، باید اینستا را حذف کنی…و وقتی حذف کردم ب چه ارااااامشی رسیدم، انگار واقعا تمرکزم رفت رو زندگی خودم و از این که هعی خودمو مقایسه کنم نجات پیدا کرده بودم)
اینم بگمممم ستاره قطبی را هم انجام میدادم(دوره 12 قدم را از شهریور 1403 شروع به خرید کردم تا قدم 5 و 6 را کار کردم اما بقیشو دیگ گوش نداده بودم چون از عملکرد خودم راضی نبودم و میگفتم من حرفا استادا کامل انجام ندادم، دوره تموم کردن مهم نیس ک ، مهم اجرا کردن هست…)
خلاصه در جواب این سوال ک چرا نتیجه بزرگ نمیگیرم ب این نتیجه رسیدم ک
اولا اینستارا پاک نکردم و ورودی هامو کنترل نکردم
و دوم این ک با وجود این ک فایل های استاد را مداااام گوش میدم اما بازم حواسم ب اصل مهم احساس خوب داشتن اصلا نیست و هعی میگم خدا چی میشه؟
تخصص میشه نمیشه؟
عقب نیفتم و ….
و در جهت اصلاح همین دو مورد ، هم اینستا را پاک کردم و هم صبح ب صبح ک بیدار میشدم میگفتم
وظیفه ی امروز تو اینه ک اگاهانه رو نکات مثبت تمرکز کنی و احساس خودتو خوب نگه داری، هیچ کار دیگم ک نکردی مهم نیست ولی احساست باید خوب باشه و فایل گوش دادن تنها کافی نیس باید تک ب تک حرفای استادا اجرا کنی و دوباره از صفر به طور جدی دوره 12 قدم شروع کردم، الان قدم 2 قسمت 4 هستم
و به شدت این یک ماه اخیر رو بحث تجسم کار کردم(قسمت دو جلسه 2 دوره ی دوازده قدم) و الان بهتووون میگم ک
من تخصص داخلی قبووووول شدم
دو روز پیش نتایج اومد
و من دو روزه ک تو هوا هستم…، نمیدونین چقدر اشک شوق ریختم، چقدر وجود خدا را دوباره احساس کردم…
من ن پارتی داشتم، ن واسه خوندن اذیت شدم(برخلاف کنکور سراسری 7 سال پیش)، ن مدرک زبان داشتم(به خاطر مسائلی ک تو ایران پیش اومد امتحان زبان عقب افتاد و من نتونستم مدرک زبان روز مصاحبه ببرم، تو مرداد مدرک گرفتم ک دیگ از مصاحبه گذشته بود…)، نه رتبم عالی بود…
اما چون ایمااان داشتم ک خدا همه کمبودهارو جبران میکنه و تمرکزم رو چیزایی بود ک داشتم، اون اتفاق فووووق العاده برام رخ داد
اون چیزایی که داشتم هم سواد فوق العاده بود چون وبینار زیاد دیده بودم به خصوص از همون استادی ک باهام مصاحبه کرد خیلییییی وبینار دیده بودم و همین باعث شده بود هرچی ازم میپرسه از گفته های خودش جواب بدم و برای همین خود استاد کیف کرده بود از این حجم از سواد بالینی و پشتکار…
هم پایان نامم خیلی حرفه ای بود و هم مقاله Q1 از پایان نامم داشتم….(این ها هم همش بخاطر معجزاتی ک الان تعریف نکردم انقدر عالی شد و همین قدر بگم ک همه را خدا برام انجام داد و من هیچ زجری برای به دست اوردنش نکشیدم)
مدام رو اینا تمرکز میکردم
دقیقا مثل حصرت موسی ک ب خدا گفت تو زبون من را باز کن، مسیر را برام اسان کن، کاری کن اونا حرف منو بفهمن….
از نداشته هاش نگفت…، رو کمبودها تمرکز نکرد
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَهً مِّن لِّسَانِی* یفْقَهُواْ قَوْلِی
من با تمام قوا این کار را کردم
و خدا مجدد برام ترکووووند
اینارا نوشتم ک هم رد پا بشه و ایمان خودم قوی تر بشه و هم به شماها ک کامنتمو میخونید بگم
به خدااا میشه ، به خداااااا قانون جواب میده، بگم باور کنین راهی اسون تر و لذت بخش تر عمل ب قوانین نیست ک شما را ب خواستتون برسونه
شما میتونین خیلی اسوووون ب خواستتون برسین فقط ایمان میخواد ، ایمان قوی ک نگرانی را از شما دور کنه و باعث بشه حستون مثبت بشه…
به چطورش فکر نکنین خدا از جایی ک تو مخیلتون نمیگنجه درستش میکنه…
و از همه مهمترررر وقتی به یک ناخواسته برمیخورین با تمووووم وجود باور داشته باشین به الخیر فی ما وقع، من تمام اتفاقات به ظاهر بدی که برام افتاد را سعی کردم از یه زاویه ای ببینم که انگار یه نشونست، حتما خیریتی داشته که مثلا کلینیک پلمب شد یا از کلینیک دوم هم اومدم بیرون و میگفتم حتما خدا میخواد یه چیزی بهم بگه و همین بااااعث شد اتفاقات به ظاهر بد برای من زیبااااترین و بهترین نتیجه ممکن را رقم بزنه….
قبولی تو تخصص اونم تو دانشگاه دولتی از نظر همهههههه ی هم رشته های من یه کار نشد و طاقت فرسا هست اما برای من به زیباترین و ساده ترین شکل رقم خورد، زحمت کشیدممم اما له نشدم، زجر نکشیدم، امیدوارم حس کرده باشین موفقیتی که بدون زجر کشیدن به دست میاد چقدررررررر شیرینه، چقدرررررر میچسبه، چقدررررررر ایمان ادمو به خدا و رب بودنش و قادر مطلق بودنش بیشتررررررر میکنهههه…
خلاصهههههه که بخدا قانووووون 100 درصد جواب میده ذره ای شک نکنین اگه یه موقع هایی جواب نمیگیریم یه اشکالی تو کار خودمون هست
باور کنین حرفای استاد را…، عمل کنین، این ک استاد انقدر تاکید رو ورودی ها میکنن واقعا مهمه…
این ک گوش بدیم و عمل نکنیم تغییری ایجاد نمیکنه…
معجزات وقتی برای من رخ داد ک من متفاوت فکر و عمل کردم…
باور کنین ک میشه زجر نکشید و از مسیر لذت برد و به اسانی ب خواسته ها رسید….
هنو خیلی از مسائل مونده ک باید حل کنم ولی خوشحالم ک تونستم یه نتیجه خیلی ملموس بگیرم و هعی به این تجربه استناد کنم و هعی ب خودم بگم قانون کار میکنه و واقعا باید از این مسیر بری اگ میخوای اسون ب خواسته هات برسی و زجر نکشی…
استاد من واقعا نمیدونم چجوری باید تشکر کنم، گریم گرفته….، شما خود معجزه هستین، من با شما توحید را فهمیدم، خدا را شناختم….
یاد گرفتم میشه هم خدارا داشت و هم از زندگی لذت برد….
میشه خدا را با بند بند وجود حس کرد، لمسش کرد…
واقعا واژه ها نمیتونن میزان خوشحالی من و قدر دانی من ازشما را بیان کنند…
امیدوارم همیشههههه سلامتتتتتت باشین و حال دلتون عالی باشه و ما دانشجوهاتون بتونیم تا ابد ازتون یاد بگیریم
مریم جان ، از شما هم بسیار ممنوووونم، من با صحبت های شما تو دوره ی شیوه ی حل مسائل زندگی تونستم کمال گراییمو کنترل کنم و تاحدی حلش کنم و هر روز دارم بیشتر روش کار میکنم…
چون پاشنه اشیل من هست و باید تا اخر عمر روش کار کنم…
خدا برامون حفظتووووون کنهههه
بی نهاااااااایت دوستتون دارمممممممممم
سلاااام
خیلی ممنووون زهرا جان
بازخورد شما هم کلی به من انرژی داد ک باز هم بیام و از نتایجم بنویسم….
انشاالله ک شما هم مووووفق باشین و سرکارتون اونجور ک میخواین پیش بره و بیاین و از نتایج عالیتون بنویسین.
اگ ایمانتون را حفظ کنین و حالتون خوب باشه مطمئن باشین همه چی به نفع شما تموم میشه حتی اگ یک درصد ان اتفاق ظاهر قشنگی نداشته باشه…
فقط و فقط سعی کنین حالتون خوب باشه بقیشو خود خدا درست میکنه
شاد و موفق باشین