نتایج دانشجویان از عمل به آموزه های استاد | قسمت 2
دیدگاه زیبا و تأثیرگذار معصومه عزیز به عنوان متن انتخابی این قسمت:
بنام خدای فراوانی ها
سلام به استاد عزیزم مریم جان همه اعضای خانواده صمیمی ام
نکات کلیدی این فایل از نظر خودم
۱- قبول مسئولیت صد در صد یعنی چی ؟
اون جمله ای که گفتن من مسئول بودم نه نویسنده کتاب چون من کتاب رو انتخاب کردم ( چون در جهان عقاید های مختلف افکار مختلفی وجود داره که واسه رشد جهان لازمه این ما هستیم که به عنوان یکانسان اراده انتخابش رو داریم ) درکم از قبول مسئولیت زندگیم بیشتر شد
۲- هر مسیری روبریم نتایج افرادی رو میگیرم که اون مسیر رو رفتن و نتیجه رو گرفتن پس اول باید ببینیم نویسنده یا هرکسی که داریم بهش گوش میدیم چه نوع زندگی و چه نتایجی داره اگه دوست داشتیم بعد انتخاب کنیم که دنبالش کنیم یا نه
۳- نوشتن چکاب ، نوشتن موفقیت هامون هر چند کوچک و نوشتن مسیر رسیدن به اون موفقیت خیلی خیلی واجب هست چون تو مسیر نا امیدی و نجوا پیش میاد اگه این مدارک رو واضح نداشته باشیم نمی تونیم ذهن رو مهار کنیم و نجوا ذهن رومهار میکنه و ما تسلیم میشیم و ادامه نمیدیم یا اینکه اگه این کار رونکنیم زمان هایی که بی انگیزه میشیم مجبوریم رو غیر خودمون حساب کنیم و از دوستانمان بخوایم این کار رو واسه ما کنن در حالی که بازم خودمون مسئول انگیزه دادن به خودمونیم چطور ؟ با همین راهی که استاد گفتن
کدام مورد به من بیشتر کمک کرده
همین نوشتن موفقیت ها و مسیر رسیدن بهشون و مرورش چون ذهن من خیلی منطقی هست و تو هر کاری مرتب دنبال چرایی هست و من باید قانعش کنم که مسیر رو که ادامه بدم موفق میشم اینطوری استرس هایی که بعضی وقتا از نبود نتیجه بزرگ بهم دیت میده رو می تونم کنترل کنم و به مسیر ادامه بدم
من متوجه شدم نا امیدی خیلی خیلی خطرناکه اینکه مسیری رو که شروع کردی زو باید متعهدانه ادامه بدی چیزی که تعهد رو از بین میبره نا امیدی و شک و تردیدامه
تجربیات اموزنده ام
۱- یادمه موقع دانشگاهم با یه سری دوستای جدید آشنا شده بودم( ورودی نا مناسب ) اون ها تو دنیای فلسفه بودن ( هیچ وقت خوشم نمیومد چون از نظرم فایده ای نداشت ) ولی واسه اینکه ادای کتاب خونا رو در بیارم رفتم دوتا کتابی که اونا خیلی تعریف میکردم رو خوندم ، کتاب بوف کور صادق هدایت و مسخ کافکا دیگه نگم چی به سر ذهنم اومد داشتم دیوونه میشدم انگار به ته خط رسیده بودم ولی خوشبختانه خیلی زود از زندگیم حذف شدن
۲- ننوشتم موفقیت هام و مسیر رسیدن بهشون
این تجربه هم داشتم که خیلی خیلی سنگین واسم تموم شد طوری که یکبار که مغازه زدم مرتب شیطان ذهنم شکست ها و نرسیدن ها زو تو ذهنم بزرگ میکرد ولی چون با استاد آشنا نبودم اصلا نفهمیدم چطور با دست خودم زحمات خودم رو هدر دادم چون فکر میکردم به نتیجه ای نرسیدم و نتیجه نمیده ولی چون به مرور زمان اتفاق می افتاد و من متوجه نمیشدم فکر میکردم چیزی نشده و سر اون بیزینس یه شکست به نسبت بزرگ برام اتفاق افتاد
بعدا دوباره تو مسیر های جدیدم نجوا ازین طریق وارد میشد ولی چون پادزهرشو داشتم ( همین نوشتن موفقیت ها و مرور مسیر رسیدن بهشون ) بهش غلبه کردم دوباره جون گرفتم و ادامه دادم و هر دفعه نیروی نجوا ضعیف تر هم شد
برنامه من برای این مورد اساسی
ازونجایی که پاشنه اشیلم همینه و تو مسیر ناامید میشم تصمیم دارم درست و حسابی بیام مثال های بزرگ کوچک رسیدن به اهدافم و داشته باشم وجلوچشمم باشه هر موقع داشتم کمی بی انرژی میشدم ازین طریق خودمو شارژ کنم
چون خیلی خیلی تفاوت هست بین با امید وایمان حرکت کردن یا بدون امید
یه جا خوندم نوشته بود
تلاش با ناامیدی محکوم به شکسته
سپاسگذارم از استاد عزیزم و دوست عزیزمون باعثانگیزه بستشر و مرور این مطالب تو ذهنم شد
این ها خیلی بهم کنم میکنه نجواها رو بشناسم اینطوری راحت تر میتونم هدایت های خدا رو تشخیص بدم و بهش عمل کنم
منتظر خواندن نظرات تأثیرگذارتان هستیم. نوشته شما می تواند شامل چنین نکاتی باشد:
- موارد اساسی و نکات کلیدیِ این فایل چیست؟
- کدامیک از این موارد به شما بیشتر کمک کرده است؟
- چه تجربیات آموزنده ای در این باره دارید؟
- برنامهی شخصیِ شما برای اجرای «آن مورد اساسی در عمل» چیست؟
منابع بیشتر:
دوره راهنمای عملی دستیابی به رویاها | جلسات 10،9،8،7
سایر قسمت های «نتایج دوستان از آموزه های استاد عباس منش»
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- دانلود با کیفیت HD460MB21 دقیقه
- فایل صوتی نتایج دانشجویان از عمل به آموزه های استاد | قسمت 241MB21 دقیقه














2مین گام خوشبختی درکلاسهای خودشناسی وخداشناسی وانسان سازی توحیدی ردپاواثر لیلا جان درسومین دوره یی که بارهبریت خدا باموفقیت می سازم.
به نام عشق بی انتها سلام به خودقانون باباخدا.
سلام عاشقانه به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم دلم هواتونوکرده چندروزبودگفتم این بارکمی صبورانه ترکامنت بنویسم وبیشترفایل گوش کنم وکامنت عزیزان رو بخونم .
که این وقت شد.
باباقانون توراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان وسلامتی خانواده ی سایت بهشتی ام.
اولا بنده 7ماهه به دنیاآمدم که نمایندگی روی بهشت کره ی خاکی را افتتاح کنم وباعشق ولذت جهان روگسترش بدهم وتاحالا بلدنبودم وناآگاه همین رسالت رو پیش بردم دست و پاشکسته ولی الان خداازلطف وکرم خودش دیدلیلاخیلی چک ولگدخورده ولی نمی دونه که بایدچکار کند ؟؟؟گفت حالاکه این همه فشارزندگی روی دوشت مونده دستاتوبده من به کجاچنین شتابان لیلاجان؟؟؟؟؟
عجله کارشیطونه هرآدم عاقلی اینومیدونه!!!!!!!!
البته بازهم بادرخواست ناآگاهانه ی خودم بودکه دیگه خیلی کم آورده بودم عاطفی ،احساسات، مادی ،ومعنوی هیچ کدام جوابگوی من نبودند وبارهاتوی کامنتهای قبلی گفتم من یقه ی خداروگرفتم بافحش وسروصدابه کل خانواده ی خداهمه کارکردم بعدخداتوسط پسردومی ام استادعزیزم سیدعرشیانفررومعرفی کردکه ما باخانواده به بنده ی خاص خدا ارادت خاصی نصبت به آقاداریم وبعدبازهمین پسرم استادعزیزم سیدعباسمنش عزیزرامعرفی کردوبعدپسربزرگم منوتوی سایت بهشتی ثبت نام کردوتاالان یک عالمه دست آوردداشتم .
اصلاکتاب نمیخونم چون دوست دارم کسی کتاب بخونه وبعدبرام خاصه اش رو تعریف کنه ولی کامنتهارو آنچه درتوانم هست خیلی دوست دارم بخونم.ومن یک شخص بودم که اصلا نه من دنبال استادبودم نه اساددنبال همچین شاگردی بوده فقط میگم خدابین منواستادوساطت کرده تمام وبااین آشنایی الهی وتوحیدی به بهشت الهی سایت افتادم و اززیرخروارهایخهای گل آلودی که خودم ساخته بودم در مشیت الهی بارهبریت الهی بادرخواست من بااراده ی خاص خداتوی مصیربازگشت به اصل وجودم این یخهای گل آلودسیاه رو باگرمای وجودم که تماما درتوان خودم توحیدی کردم درحالت بازشدن هستندوبنده تونستم همین مثال رو بزنم وردپای ندانم کاریهای گذشته ام راکه واقعاناآگاهانه بوده ولی به ظاهر زیبا وخوب برام جلوه نمایی داشته رو برای خودم وکلیه ی دوستان بجابذارم اونم بدون هیچ شرمندگی باافتخارمی نویسم من مشرک بودم و تمام خرابکاریهاو اتفاقات زندگی ام را میلونهابارکه کامنت بذارم باز هم به عهده میگیرم من لیلاتوسلی که انگشت اتهام روی پدرومادرم داشتم وبعدروی دولت داشتم وروی شوهرم بودکه درآمدش کافی نیست وبخصوص روی خدابودکه مدام میگفتم خدایامیهمانی هرچه کمترمیزبانی عالیترانجام میدادی اون انگشت نادانی رابرداشتم ومثل یک کلت گذاشتم وسط پیشانی خودم وگفتم مقصر1000٪ منم وازاستادعزیزم شنیدم که خداآدم نیست درهمین حدوبیشترتجاوزنمیکنم که من همه چی دانم نه فقط شنیدم وخداروتاهمین جاشاکرم.اونم ازاعماق وجودم تابی نهایتها که اندازه ش دست خداس سپاسگذارم دست منوکه توی دستش بودمنوخرفهم کردکه اونی که توفکرمیکنی من نیستم وخودت رو مثل گاو، وگوسفندان تومراتع شمال تصورمیکنی تونیستی اون اشرف مخلوقات که توی قرآن خوندی وشنیدی یعنی همین لیلا جان هست.
وخداهم یک سیستم خنثی وآماده ی اجراکردن دستورات لیلا وتمام اشرف مخلوقات هست بدون هیچ قیدوشرطی برای همه یک سان است. تمام.
درخانه اگرکس هست همین یک حرف بس است.
الهی خیرببینی استاداز همون اول تاتهش که بی نهایت است.
خب ازاتفاقاتی که چندروزاخیرداشتیم الخیروفی ماوقع براتون بگم برای ماکه خاطرات الهی شیرین وبه یادماندنی هست امیدوارم ازاین درسی که ماگرفتیم شماهم استفاده ببریدآمین.
ازشب 4شنبه بگم ساعتهای10شب خانم برادرم تماس گرفت که لیلاجان نوه ی عمه تون ازشهرساوه برازیارت آقاامام رضا علیه السلام تشریف آوردن و فرداشب به قصدافغانستان راهی هستند نوه عمه ای که6سال ایران ساکنن ولی اصلا همدیگر رو ندیدیم شایدبچه بوده آمده ایران خانه ی پدرم ولی هردوتامون یادمون نبود.بلاخره گفتم فرداناهارخانه ی مادعوتند.
وبه خانم برادرم گفتم خودت باداداشم فرداناهارتشریف بیارین وفردارفتن به حرم همانا ازهم جدافتادن همانا ومن هم به خواهرهام خبرندادم که نوه ی عمه آمده چون خواهرسومی که قبل خودم هست هنوزبابت معامله واحدمون که شریک بودیم شکرآب هست وخانه ش هم رفتم تماس هم میگیرم ولی اصلا به من زنگ نمیزنه منم چندروزی هست که تماس نگرفتم چون حتی شده که تماس گرفتم ولی حالاتحت شرایطی که قضاوت نمیکنم جواب نداده وشماره توی تماسهای ازدست رفته داره تماس نمیگیره منم گفتم به 2تاخواهربزرگترم هم تماس نمیگیرم.
صبح به پسرم گفتم اول برای من لیستی که دادم تهیه کن بعدبه کارهای خودت رسیدگی کن خداخیرش بده لیست روتهیه کردومنم گفتم خدایا خودت می دونی گاز خوراک پزی ما حال خوشی نداره ومن تنها جارو دارم غذادرست کنم دوش بگیرم .ووووووووووو.ساعت 10بودخواهردومی که چندماه پیش توده ی سرش رو عمل کرده بودند تماس گرفت وگفت چرادیگه خونمون نیامدی؟ چراتماس نمیگیری ؟الان به خانم داداش تماس گرفتم پشت خطش بودم جواب نداده تماس گرفتم که ازشماوازخانم داداش تشکرکنم به من لطف کردین خیلی به ملاقاتم میومدین یاتماس داشتین این اولین تماس که بعداز چندماه بعداز عمل سرم تونستم تماس بگیرم والی آخر.
بعد جریان مهمونی رو تعریف کردم گفتم اگه تماس نمیگرفتی که خبرت نمیدادم حالاکه تماس گرفتی به دخترت بگوبیاردت خونه ی ماهم پسرعمه رو ببینی هم کمک من باش خداروشکر اوهم آمد.
حالا خدابود بالیلاوخواهرم برای غذادرست کردن.
و نوه عمه جانم از دادشم توی حرم جداشدند وگوشیهاشارژ برقی نداشتند که تاساعت 3ونیم به بعدخانه رسیدند.
گفتم الخیروفیماوقع خدایاشکرت که الان ساعت حضورشما به خانه ی مابود.
هی ذهنم اذیتم می کرد این چه وضعشه غذاخشک شدووووووو!!!!!
ولی من باخداصحبت میکردم وباآرامش کارهام رو انجام میدادم اگه قبل از آشنایی با قانون جذب بود که در ، ودیوار، رو به هم می دوختم وتمام وجودم استرس بود!!!!!!!
وخداراشاکرم بابت این میهمانی و بااین نعمات که به مادادی یک خانم وآقابا1پسر3تادخترننه ازاین بچه ها بخصوص 2تادخترکوچیک 1سال و2ماه! و4ساله اصلا زبان من قابل توصیف این مخلوقات خدانیست !!!!فقط حضورخدا رو در وجود این دوفرشته احساس میکردم واز زیبایی این حقیقت فقط نگاهم همراه باسرازیر شدن اشک مثل ابربهار به این 2فرشته که فقط نگاه می کردی وباسراشاره میکردی بیا وای خدای من چقدراین بچه ها مهربون بودند وبه بغل همه میرفتندزن ومرد پیرو جون اصلا مثل خودخداهیچ فرقی براشون نداشت چقدراین دوتاطفل برای من استاددانشگاه شدندکه اگه یگ نگاه محبت آمیزودرخواست کننده که خدایابه تواحتیاج دارم داشته باشی لیلاجان جهان روکن فیکون میکنی.
ودروجود این 2فرشته حضورخدابود .
ودرآعوشم میگرفتم روی سینه فشارمیدادم واشک میریختم چون ابربهار میگفتم بار خدایاشکرت والان که به عکسهاشون نگاه میکنم اشک میریزم وحتی الان کامنت مینویسم اشک میریزم بابت این نعمتها خیلی قشنگ وشیرین بودندخودخدابودن. بالاخره ناهارخوردندکمی استراحت کردندندوچندتاهدیه ازچمدان برداشتم برای خانم وآقاوبرای 3تاخواهرشون وعمه شون به افغانستان بودندهدیه دادم گفتم مادرتون تازه فوت کرده ازعزادربیان خیلی مقاومت داشتن که نه مارو خجالت نده چطوربراتون جبران کنیم؟؟؟؟؟؟؟
گفتم مادرخدابیامرزشماقبلاجبران کرده.
قبل از رفتن مبلغ 500هزارتومان خانم وآقابه من هدیه دادندوگفتنددیروقت بودجایی روبلدنبودیم یک بسته شیرینی بیاریم این هدیه راازماقبول کن تارفتم مقاومت کنم گفتنداگه نپذیری ناراحت میشیم وهدیه ها رو پس میذاریم!¡!!!!!!
منم خانمش رو بغل کردم وازته دلم خدارو، وازاین عزیزکردهای. خدا، خدارو شکرکردم.
ودو تااسکناس افغانی به من دادیادگاری وسریع دادم به 2تاپسرهام گفتم پسرعمه داده به شماچون خواهرم واستاده بودولی پولهارودادبه من ویک اسکناس دیگه دستش بوددیدم دورواطراف رونگاه میکنه فکرکنم دنبال پسرسومیم بودکه خودم ازدستش گرفتم گفتم برای سومی واین جذب امروز من بودوکریدیت این هدیه دادن وهدیه گرفتنها ازخدابودممنون خداجونم .
پسراول ودومی ام بچهها رو بردندپارک 3تانوه عمه جانم ویک نوه ازبرادرم بودبردنشون پارک محله که بازی کنندو، اون وسیله های که پول دادند بچه ها بازی کودکانه کردندوبعدهم براشون بستنی خریدندخیلی لذت بردندالهی شکرت بابت بچه هام که این همه افتخارآفرینند.
همان لحظه دختربزرگ خواهرم آمدوکلی ظرفهاتوی دستشورمانده بودطفلک ظرفهای ناهار ، رو برامون شست وبعد رفت وخواهرم دوباره نشست ومنتظردختردومیش بودکه باماشین بیاددنبالش.
ونوه ی عمه جانم شب شام خانه دختربرادرم دعوت بودند وهمراه برادرم رفتندخواهرم همچنان منتظردخترش بودوپسردومی رفت پیاده روی ، وپسربزرگم رفت تواتاق گوشیم زنگ خورددختربرادرم گفت پسرم گفته به عمه جان زنگ بزن تشکرکن وازپسرهای عمه شکرکن ماروبردن پارک هزینه کردندوبستنی هم خریدندوتارفتم توی اتاق گوشی روبدم پسرم دیدم مردبه اون بزرگی گریه میکنه پرسیدم چراگریه میکنی گفت خیلی خوشگذشت ولی زمان کم بود!!!!! ودختربرادرم میگفت بیاین خونه ی خواهرم دورهم باشیم پسربزرگم مثل بچه ها خوشحال که من الان میرم خانه دختردایی وناگفته نمایدماکلارفت وآمدبابچه های فامیل نداریم فقط خانه ی خودخواهریابرادربریم وبچه هاروببینیم تمام بلاخره منودوتاپسربزرگم وخواهرم دوباره رفتیم خانه ی دختربرادرم وغذاهای اضافه رابرداشتم که بدون دعوت رفتیم غذاباشه که الحمدولله اونقدفراوانی بودکه بازغذاها رو برگردوندم.
ماواردمحوطه مجتمع شدیم بچهها بازی میکردندگفتیم مواظب خودتون باشین چون تاپ سرسره بود بچههای زیادی برابازی اومده بودند.
رفتیم بالانوه عمه جانم با2تادامادهای برادرم رفته بودندترمینال تاکسی رزرو کنند.
ازماپذیرایی کردندپسردومم که عاشق دختربچه ی1سال و2ماهه بودتوبغلش گرفت بردش پائین جای بچهها وپسراولیم عاشق دختربچه ی 4ساله بودرفت پایین مواظبش باشه وبازی کنه ولذت ببره، یک وقت دیدیم بچهها دوان دوان آمدندنگران بودندکه پای رقیه رفته لای تاپ ولی کاری نشده همزمان پسرعمه ام ازراه رسیدندکه دیدم دختر8ساله رو زیربغلشوگرفته ازآسانسورآورده توخونه تاچشمم به دخترک افتادفقط رنگ صورتش مثل مُرده هابودومیلرزیداول ازترس پدروبه خصوص مادرش به خودش میلرزیدوبعدهم ازدردپا، مادرش میگفت کاریش نشده من سریع آب قنددرست کردم خواهرم وخانم برادرم به پاش نگاه کردند گفتند کاری نشده بردمش توی حمام دست وصورت وپاهاشوشستم زیربغلشوگرفتم بیارمش بیرون مادرش زدتوسربچه گفت عمه ولش کن خودش راه بره بردش تواتاق پاشوچرب کنه که دیدم زیرزانو ورم کرده گفتم فقط بچه رو ببرین بیمارستان هرچی مادرش مقاومت میکردماالان بایدبریم ماشین گرفتیم بیعانه دادیم گفتم فقط بیمارستان ناشکری میکردومن دلداری میدادم الخیروفیماوقع وازسخنان استادمیگفتم شام خوردندوبچه میلزیدبه زورمادرش میگفت شامِ توخودت بخوروبه من میگفت عمه کمکش نکن!!!!!!
شام خوردند2تادامادبرادرم باپدردختربچه راهی بیمارستان شدندوپسر بزرگم میگفت مامان وقتی دیدم رقیه پاشو ازتاپ بیرون آورده سریع توآغوشم کشیدم وبه نوه ی برادرم گفته ثنامن ازاینطرف بغلم میگیرم وتوازاونطرف بغلت کن مثل بیدلرزش گرفته بود میگفت صدای دوندونهای دخترک تیک تیک صدامیکرد دلم خیلی به حالش سوخت وازترس مادرش بالانمیومده تاپدرش ازراه رسیده گریه کرده.
بالاخره شبی آمدیم خانه صبح زودبیدارشدم گفتم روز، اربعین تعطیلیه همه خوابن ساعت10به دامادبرادرم تماس گرفتم که مهمونهارفتندیانه؟!
گفت عمه ازدیشب همه بیمارستانیم بستریش کردندوپاش ازدوجاشکسته(موه کرده)بایدببرنداتاق عمل الهی شکرت هرچی هست خیره منوبچه هاسریع لوازم چای وناهاربرداشتیم راهی بیمارستان شدیم وبقیه رفته بودندخانه مادربچه بااون فرشته ی 1ساله ودختربرادرم بودند.مادربچه روبردیم توماشین چایی صبحانه خوردودختری که بستری بودمدام گریه میکرده مامانم میخوام بالاخره مادر مدام دررفت وآمدبود.
رفتم نمازبخونم مامورپرسیدمریضت کدوم اتاقه گفتم نمیدونم فقط نمازم مهمه گفت خط مشکی رو بگیربرو رفتم نمازخونه بسته بودولی خداشاهده رفتم همون جایی که ازبیرون بیمارستان 2سال قبل دیده بودم ودوست داشتم اون قسمت رو ببینم قشنگ دورزدم همه جاروبرسی کردم برگشتم ماموروسط سالن بودگفتم نمازخونه بسته بودمیگن بروفلان قسمت حالا اگه مریضم رودیدم برم روسرش یانه ؟!گفت برو ونیم ساعت دیگه وقت ملاقات، رفتم طبقه ی بالابه دختربرادرم تماس گرفتم که من فلان قسمتم شماکجاین؟ داشت آدرس میداددیدم عه روبه روی منه خندیدم ورفتم تواتاق هم بچه رو دیدم هم نمازخوندم.
ومادربچه آمدگفت عمه چندتاازمریضهامیگن ماچندروزه توبیمارستانیم هنوزنوبه ی عمل به ماندادن خانم بچه توبردارببردکترشخصی!!!!!
بعدبادختربرادرم رفتیم پرستاری گفتیم اینهامهاجرندوشبی بایدازمرزخارج بشندبایدعمل بشه بنده های خداگفتندازدست ماخارجه پرسیدم دست کیه ؟تابرم صحبت کنم گفتنداتاق عمل ودختربرادرم رفت دم اتاق عمل بعدازنیم ساعت دخترک داستان مابه اتاق عمل رفت وبعداز3ساعت به بخش برگشت این همه نوشتم تااین رو بگم نوه عمه خانم برای ملاقات ازخانه ی برادرم به بیمارستان رسیدوگفت دیشب یک اتوبوس بافکرکنم تانک سوخت برخوردمیکنه اتوبوس بالای 70نفرمسافرمهاجردرجاپودرشدندبعد به خودش وخانمش گفتم حالادیدی که خدابهترمیدونست پشت پرده چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
بعدکوتاه اومدند.
روز5شنبه که مصادف بودبا شب چهل وهشتم همه ی ماتوبیمارستان بودیم ودرضمن یک خانم برامون شله زردنذری اوردخداقبول کنه خیلی خوشمزه بود.
وشب پسرعمه بابچه هارو آوردم خانه ی خودمون صبح روزچهل وهشتم پسرم رفتندبیمارستان بچه ترخیص شدوتاناهاربرگشتندخونه شب دورهم بودیم خیلی خوش گذشت پسردومم بانوه ی عمه جانم رفتندتوالت فرنگی بگیرندرفتن داروخانه ی شبانه روزگفتن بایدبرین کالای طب بازدوباره پسرم رفته داروخانه ی شبانه روزی گفتندنداریم وپسرم میگفت عقلم نمیکشیدکه توگوگل سرج کنم کالای طب بعدبه نوه عمه م گفته بایدبریم مرکزشهرخدایاروزتعطیلی ترافیک زوارشوری کی برسم مرکزشهر؟؟آیابازهست ؟؟یاتعطیله!!! میگفت توهمین چکارکنم هابودم که درموردچی صحبت میکردیم ناگهان نوه ی عمه م دست راستشوبرده بالاکه پسرم به دست نوه عمه م نگاه میکنه یک لحظه دیده عه نوشته کالای طب وفروشگاهم بازبوده اینم هم معجزه خدایاتوخیلی خدایی وکارخودت روبلدی ومن بایدسمت خودم رو درست کنم باکمک خودت وشب ساعت2/30دقیقه پسرم بیدارم کردکه مامان وروجک داره میره اسم طفل راگذاشتیم وروجک آقای نجاربرنامه کودک سریع ازخواب پریدم وعزیدلم وبیدارکردیم بنده های خدامعذب بودندکه والدینتونوبیدارنکنین بچه ها گفته بودند مادرم دق میکنه اگه بچه رو توآغوشش نگیره وپدرم دلگیرمیشه مابیدارشدیم واین طفلک ازهمون روزی که آمده بودانگشت سصتش مدام تودهانش بودوالان که توعالم خواب وبیداریه انگشتش به دهانش وبایک دستش بای بای میکنه وبالبخندبچه هاکه خدادروجودشون حضورداشت به ظاهرازهم جداشدیم وپشت سرشون آب ریختم وآیه الکرسی خواندم والان وقت ملاقات عزیزای خصوصی خداشده که باخداحرف زدم ودعاکردم وگریه هاکردم الهی باحضوراین خانواده که اصلاهم رو نمیشناختیم فقط فامیل بودیم چه خبربود؟؟؟؟؟وناگفته نماندهردوزن ومردبیسوادبودندجوان بودندوآقا2کلاس شبانه شرکت کرده وفقط گفتم عباس منش رو فقط گوش کن تادرهای رحمت گشوده ی خدارو ببینی ولذت ببری گفتند باشه چشم دیگه خدامیدونه دوتاپسرهام بادوتاماشین سواری که یکی چمدان ودیگری خودشون نشستندوبه سلامتی راهی ترمینال شدند.
وپسرم میگفت مامان وروجک توماشین نشست خوابیودیگه چشماشوبرام بازنکرد الهی اون آرامش وشادی عمیقی که دروجوداین دوطفل بود رو میخوام ومن نمیدونم چگونه وچطورفقط میخوام بایدبهم بدی وبعدازرفتن این عزیزان منو آروم کن آمین.
توی دنیاازمن بپرسندازنعمات الهی چه چیزی برات شیرینتروآرام بخش وشادی سازه میگم بچه خیلی عزیزه خدانگهدارشون وهنوزازشون خبری ندارم چون گفت به محض رسیدن باهاتون تماس میگیرم.
عاشقتونم برای اون چشمهایی که این دلنوشته رو خونده آرزوی سعادت وخوشبختی دارم.
استادعزیزومریم جون فقط میگم دوستتون دارم وجبران خوبیهاتون رو خدابهتون عنایت کنه چون سالهاس خدایی میکنه راه بلده بوس برای خداوتحسین به همه ی خانواده ی عباسمنشی سایت بهشتی ام.
چندروزی بودمیخواستم همین کامنت روبنویسم هی ذهنم میگفت مسخره ازمهمونداریت میخوای بنویسی الان که نوشتم دیدم چقدرمعجزه توش داره خدایاشکرت.همینی که بلدبودم ازدلم اومدنوشتم خدایاشکرت که ازاذان صبح ملاقات حضوری دعوتم کردی ساعت3صبح تابه الان نزدیک9صبح شدفقط مینویسم ازلطف وکرمت قبول کن.
2مین گام خوشبختی درکلاسهای خودشناسی وخداشناسی وانسان سازی توحیدی ردپاواثر لیلا جان درسومین دوره یی که بارهبریت خدا باموفقیت می سازم.
به نام عشق بی انتها سلام به خودقانون باباخدا.
سلام عاشقانه به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم دلم هواتونوکرده چندروزبودگفتم این بارکمی صبورانه ترکامنت بنویسم وبیشترفایل گوش کنم وکامنت عزیزان رو بخونم .
که این وقت شد.
باباقانون توراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان وسلامتی خانواده ی سایت بهشتی ام.
اولا بنده 7ماهه به دنیاآمدم که نمایندگی روی بهشت کره ی خاکی را افتتاح کنم وباعشق ولذت جهان روگسترش بدهم وتاحالا بلدنبودم وناآگاه همین رسالت رو پیش بردم دست و پاشکسته ولی الان خداازلطف وکرم خودش دیدلیلاخیلی چک ولگدخورده ولی نمی دونه که بایدچکار کند ؟؟؟گفت حالاکه این همه فشارزندگی روی دوشت مونده دستاتوبده من به کجاچنین شتابان لیلاجان؟؟؟؟؟
عجله کارشیطونه هرآدم عاقلی اینومیدونه!!!!!!!!
البته بازهم بادرخواست ناآگاهانه ی خودم بودکه دیگه خیلی کم آورده بودم عاطفی ،احساسات، مادی ،ومعنوی هیچ کدام جوابگوی من نبودند وبارهاتوی کامنتهای قبلی گفتم من یقه ی خداروگرفتم بافحش وسروصدابه کل خانواده ی خداهمه کارکردم بعدخداتوسط پسردومی ام استادعزیزم سیدعرشیانفررومعرفی کردکه ما باخانواده به بنده ی خاص خدا ارادت خاصی نصبت به آقاداریم وبعدبازهمین پسرم استادعزیزم سیدعباسمنش عزیزرامعرفی کردوبعدپسربزرگم منوتوی سایت بهشتی ثبت نام کردوتاالان یک عالمه دست آوردداشتم .
اصلاکتاب نمیخونم چون دوست دارم کسی کتاب بخونه وبعدبرام خاصه اش رو تعریف کنه ولی کامنتهارو آنچه درتوانم هست خیلی دوست دارم بخونم.ومن یک شخص بودم که اصلا نه من دنبال استادبودم نه اساددنبال همچین شاگردی بوده فقط میگم خدابین منواستادوساطت کرده تمام وبااین آشنایی الهی وتوحیدی به بهشت الهی سایت افتادم و اززیرخروارهایخهای گل آلودی که خودم ساخته بودم در مشیت الهی بارهبریت الهی بادرخواست من بااراده ی خاص خداتوی مصیربازگشت به اصل وجودم این یخهای گل آلودسیاه رو باگرمای وجودم که تماما درتوان خودم توحیدی کردم درحالت بازشدن هستندوبنده تونستم همین مثال رو بزنم وردپای ندانم کاریهای گذشته ام راکه واقعاناآگاهانه بوده ولی به ظاهر زیبا وخوب برام جلوه نمایی داشته رو برای خودم وکلیه ی دوستان بجابذارم اونم بدون هیچ شرمندگی باافتخارمی نویسم من مشرک بودم و تمام خرابکاریهاو اتفاقات زندگی ام را میلونهابارکه کامنت بذارم باز هم به عهده میگیرم من لیلاتوسلی که انگشت اتهام روی پدرومادرم داشتم وبعدروی دولت داشتم وروی شوهرم بودکه درآمدش کافی نیست وبخصوص روی خدابودکه مدام میگفتم خدایامیهمانی هرچه کمترمیزبانی عالیترانجام میدادی اون انگشت نادانی رابرداشتم ومثل یک کلت گذاشتم وسط پیشانی خودم وگفتم مقصر1000٪ منم وازاستادعزیزم شنیدم که خداآدم نیست درهمین حدوبیشترتجاوزنمیکنم که من همه چی دانم نه فقط شنیدم وخداروتاهمین جاشاکرم.اونم ازاعماق وجودم تابی نهایتها که اندازه ش دست خداس سپاسگذارم دست منوکه توی دستش بودمنوخرفهم کردکه اونی که توفکرمیکنی من نیستم وخودت رو مثل گاو، وگوسفندان تومراتع شمال تصورمیکنی تونیستی اون اشرف مخلوقات که توی قرآن خوندی وشنیدی یعنی همین لیلا جان هست.
وخداهم یک سیستم خنثی وآماده ی اجراکردن دستورات لیلا وتمام اشرف مخلوقات هست بدون هیچ قیدوشرطی برای همه یک سان است. تمام.
درخانه اگرکس هست همین یک حرف بس است.
الهی خیرببینی استاداز همون اول تاتهش که بی نهایت است.
خب ازاتفاقاتی که چندروزاخیرداشتیم الخیروفی ماوقع براتون بگم برای ماکه خاطرات الهی شیرین وبه یادماندنی هست امیدوارم ازاین درسی که ماگرفتیم شماهم استفاده ببریدآمین.
ازشب 4شنبه بگم ساعتهای10شب خانم برادرم تماس گرفت که لیلاجان نوه ی عمه تون ازشهرساوه برازیارت آقاامام رضا علیه السلام تشریف آوردن و فرداشب به قصدافغانستان راهی هستند نوه عمه ای که6سال ایران ساکنن ولی اصلا همدیگر رو ندیدیم شایدبچه بوده آمده ایران خانه ی پدرم ولی هردوتامون یادمون نبود.بلاخره گفتم فرداناهارخانه ی مادعوتند.
وبه خانم برادرم گفتم خودت باداداشم فرداناهارتشریف بیارین وفردارفتن به حرم همانا ازهم جدافتادن همانا ومن هم به خواهرهام خبرندادم که نوه ی عمه آمده چون خواهرسومی که قبل خودم هست هنوزبابت معامله واحدمون که شریک بودیم شکرآب هست وخانه ش هم رفتم تماس هم میگیرم ولی اصلا به من زنگ نمیزنه منم چندروزی هست که تماس نگرفتم چون حتی شده که تماس گرفتم ولی حالاتحت شرایطی که قضاوت نمیکنم جواب نداده وشماره توی تماسهای ازدست رفته داره تماس نمیگیره منم گفتم به 2تاخواهربزرگترم هم تماس نمیگیرم.
صبح به پسرم گفتم اول برای من لیستی که دادم تهیه کن بعدبه کارهای خودت رسیدگی کن خداخیرش بده لیست روتهیه کردومنم گفتم خدایا خودت می دونی گاز خوراک پزی ما حال خوشی نداره ومن تنها جارو دارم غذادرست کنم دوش بگیرم .ووووووووووو.ساعت 10بودخواهردومی که چندماه پیش توده ی سرش رو عمل کرده بودند تماس گرفت وگفت چرادیگه خونمون نیامدی؟ چراتماس نمیگیری ؟الان به خانم داداش تماس گرفتم پشت خطش بودم جواب نداده تماس گرفتم که ازشماوازخانم داداش تشکرکنم به من لطف کردین خیلی به ملاقاتم میومدین یاتماس داشتین این اولین تماس که بعداز چندماه بعداز عمل سرم تونستم تماس بگیرم والی آخر.
بعد جریان مهمونی رو تعریف کردم گفتم اگه تماس نمیگرفتی که خبرت نمیدادم حالاکه تماس گرفتی به دخترت بگوبیاردت خونه ی ماهم پسرعمه رو ببینی هم کمک من باش خداروشکر اوهم آمد.
حالا خدابود بالیلاوخواهرم برای غذادرست کردن.
و نوه عمه جانم از دادشم توی حرم جداشدند وگوشیهاشارژ برقی نداشتند که تاساعت 3ونیم به بعدخانه رسیدند.
گفتم الخیروفیماوقع خدایاشکرت که الان ساعت حضورشما به خانه ی مابود.
هی ذهنم اذیتم می کرد این چه وضعشه غذاخشک شدووووووو!!!!!
ولی من باخداصحبت میکردم وباآرامش کارهام رو انجام میدادم اگه قبل از آشنایی با قانون جذب بود که در ، ودیوار، رو به هم می دوختم وتمام وجودم استرس بود!!!!!!!
وخداراشاکرم بابت این میهمانی و بااین نعمات که به مادادی یک خانم وآقابا1پسر3تادخترننه ازاین بچه ها بخصوص 2تادخترکوچیک 1سال و2ماه! و4ساله اصلا زبان من قابل توصیف این مخلوقات خدانیست !!!!فقط حضورخدا رو در وجود این دوفرشته احساس میکردم واز زیبایی این حقیقت فقط نگاهم همراه باسرازیر شدن اشک مثل ابربهار به این 2فرشته که فقط نگاه می کردی وباسراشاره میکردی بیا وای خدای من چقدراین بچه ها مهربون بودند وبه بغل همه میرفتندزن ومرد پیرو جون اصلا مثل خودخداهیچ فرقی براشون نداشت چقدراین دوتاطفل برای من استاددانشگاه شدندکه اگه یگ نگاه محبت آمیزودرخواست کننده که خدایابه تواحتیاج دارم داشته باشی لیلاجان جهان روکن فیکون میکنی.
ودروجود این 2فرشته حضورخدابود .
ودرآعوشم میگرفتم روی سینه فشارمیدادم واشک میریختم چون ابربهار میگفتم بار خدایاشکرت والان که به عکسهاشون نگاه میکنم اشک میریزم وحتی الان کامنت مینویسم اشک میریزم بابت این نعمتها خیلی قشنگ وشیرین بودندخودخدابودن. بالاخره ناهارخوردندکمی استراحت کردندندوچندتاهدیه ازچمدان برداشتم برای خانم وآقاوبرای 3تاخواهرشون وعمه شون به افغانستان بودندهدیه دادم گفتم مادرتون تازه فوت کرده ازعزادربیان خیلی مقاومت داشتن که نه مارو خجالت نده چطوربراتون جبران کنیم؟؟؟؟؟؟؟
گفتم مادرخدابیامرزشماقبلاجبران کرده.
قبل از رفتن مبلغ 500هزارتومان خانم وآقابه من هدیه دادندوگفتنددیروقت بودجایی روبلدنبودیم یک بسته شیرینی بیاریم این هدیه راازماقبول کن تارفتم مقاومت کنم گفتنداگه نپذیری ناراحت میشیم وهدیه ها رو پس میذاریم!¡!!!!!!
منم خانمش رو بغل کردم وازته دلم خدارو، وازاین عزیزکردهای. خدا، خدارو شکرکردم.
ودو تااسکناس افغانی به من دادیادگاری وسریع دادم به 2تاپسرهام گفتم پسرعمه داده به شماچون خواهرم واستاده بودولی پولهارودادبه من ویک اسکناس دیگه دستش بوددیدم دورواطراف رونگاه میکنه فکرکنم دنبال پسرسومیم بودکه خودم ازدستش گرفتم گفتم برای سومی واین جذب امروز من بودوکریدیت این هدیه دادن وهدیه گرفتنها ازخدابودممنون خداجونم .
پسراول ودومی ام بچهها رو بردندپارک 3تانوه عمه جانم ویک نوه ازبرادرم بودبردنشون پارک محله که بازی کنندو، اون وسیله های که پول دادند بچه ها بازی کودکانه کردندوبعدهم براشون بستنی خریدندخیلی لذت بردندالهی شکرت بابت بچه هام که این همه افتخارآفرینند.
همان لحظه دختربزرگ خواهرم آمدوکلی ظرفهاتوی دستشورمانده بودطفلک ظرفهای ناهار ، رو برامون شست وبعد رفت وخواهرم دوباره نشست ومنتظردختردومیش بودکه باماشین بیاددنبالش.
ونوه ی عمه جانم شب شام خانه دختربرادرم دعوت بودند وهمراه برادرم رفتندخواهرم همچنان منتظردخترش بودوپسردومی رفت پیاده روی ، وپسربزرگم رفت تواتاق گوشیم زنگ خورددختربرادرم گفت پسرم گفته به عمه جان زنگ بزن تشکرکن وازپسرهای عمه شکرکن ماروبردن پارک هزینه کردندوبستنی هم خریدندوتارفتم توی اتاق گوشی روبدم پسرم دیدم مردبه اون بزرگی گریه میکنه پرسیدم چراگریه میکنی گفت خیلی خوشگذشت ولی زمان کم بود!!!!! ودختربرادرم میگفت بیاین خونه ی خواهرم دورهم باشیم پسربزرگم مثل بچه ها خوشحال که من الان میرم خانه دختردایی وناگفته نمایدماکلارفت وآمدبابچه های فامیل نداریم فقط خانه ی خودخواهریابرادربریم وبچه هاروببینیم تمام بلاخره منودوتاپسربزرگم وخواهرم دوباره رفتیم خانه ی دختربرادرم وغذاهای اضافه رابرداشتم که بدون دعوت رفتیم غذاباشه که الحمدولله اونقدفراوانی بودکه بازغذاها رو برگردوندم.
ماواردمحوطه مجتمع شدیم بچهها بازی میکردندگفتیم مواظب خودتون باشین چون تاپ سرسره بود بچههای زیادی برابازی اومده بودند.
رفتیم بالانوه عمه جانم با2تادامادهای برادرم رفته بودندترمینال تاکسی رزرو کنند.
ازماپذیرایی کردندپسردومم که عاشق دختربچه ی1سال و2ماهه بودتوبغلش گرفت بردش پائین جای بچهها وپسراولیم عاشق دختربچه ی 4ساله بودرفت پایین مواظبش باشه وبازی کنه ولذت ببره، یک وقت دیدیم بچهها دوان دوان آمدندنگران بودندکه پای رقیه رفته لای تاپ ولی کاری نشده همزمان پسرعمه ام ازراه رسیدندکه دیدم دختر8ساله رو زیربغلشوگرفته ازآسانسورآورده توخونه تاچشمم به دخترک افتادفقط رنگ صورتش مثل مُرده هابودومیلرزیداول ازترس پدروبه خصوص مادرش به خودش میلرزیدوبعدهم ازدردپا، مادرش میگفت کاریش نشده من سریع آب قنددرست کردم خواهرم وخانم برادرم به پاش نگاه کردند گفتند کاری نشده بردمش توی حمام دست وصورت وپاهاشوشستم زیربغلشوگرفتم بیارمش بیرون مادرش زدتوسربچه گفت عمه ولش کن خودش راه بره بردش تواتاق پاشوچرب کنه که دیدم زیرزانو ورم کرده گفتم فقط بچه رو ببرین بیمارستان هرچی مادرش مقاومت میکردماالان بایدبریم ماشین گرفتیم بیعانه دادیم گفتم فقط بیمارستان ناشکری میکردومن دلداری میدادم الخیروفیماوقع وازسخنان استادمیگفتم شام خوردندوبچه میلزیدبه زورمادرش میگفت شامِ توخودت بخوروبه من میگفت عمه کمکش نکن!!!!!!
شام خوردند2تادامادبرادرم باپدردختربچه راهی بیمارستان شدندوپسر بزرگم میگفت مامان وقتی دیدم رقیه پاشو ازتاپ بیرون آورده سریع توآغوشم کشیدم وبه نوه ی برادرم گفته ثنامن ازاینطرف بغلم میگیرم وتوازاونطرف بغلت کن مثل بیدلرزش گرفته بود میگفت صدای دوندونهای دخترک تیک تیک صدامیکرد دلم خیلی به حالش سوخت وازترس مادرش بالانمیومده تاپدرش ازراه رسیده گریه کرده.
بالاخره شبی آمدیم خانه صبح زودبیدارشدم گفتم روز، اربعین تعطیلیه همه خوابن ساعت10به دامادبرادرم تماس گرفتم که مهمونهارفتندیانه؟!
گفت عمه ازدیشب همه بیمارستانیم بستریش کردندوپاش ازدوجاشکسته(موه کرده)بایدببرنداتاق عمل الهی شکرت هرچی هست خیره منوبچه هاسریع لوازم چای وناهاربرداشتیم راهی بیمارستان شدیم وبقیه رفته بودندخانه مادربچه بااون فرشته ی 1ساله ودختربرادرم بودند.مادربچه روبردیم توماشین چایی صبحانه خوردودختری که بستری بودمدام گریه میکرده مامانم میخوام بالاخره مادر مدام دررفت وآمدبود.
رفتم نمازبخونم مامورپرسیدمریضت کدوم اتاقه گفتم نمیدونم فقط نمازم مهمه گفت خط مشکی رو بگیربرو رفتم نمازخونه بسته بودولی خداشاهده رفتم همون جایی که ازبیرون بیمارستان 2سال قبل دیده بودم ودوست داشتم اون قسمت رو ببینم قشنگ دورزدم همه جاروبرسی کردم برگشتم ماموروسط سالن بودگفتم نمازخونه بسته بودمیگن بروفلان قسمت حالا اگه مریضم رودیدم برم روسرش یانه ؟!گفت برو ونیم ساعت دیگه وقت ملاقات، رفتم طبقه ی بالابه دختربرادرم تماس گرفتم که من فلان قسمتم شماکجاین؟ داشت آدرس میداددیدم عه روبه روی منه خندیدم ورفتم تواتاق هم بچه رو دیدم هم نمازخوندم.
ومادربچه آمدگفت عمه چندتاازمریضهامیگن ماچندروزه توبیمارستانیم هنوزنوبه ی عمل به ماندادن خانم بچه توبردارببردکترشخصی!!!!!
بعدبادختربرادرم رفتیم پرستاری گفتیم اینهامهاجرندوشبی بایدازمرزخارج بشندبایدعمل بشه بنده های خداگفتندازدست ماخارجه پرسیدم دست کیه ؟تابرم صحبت کنم گفتنداتاق عمل ودختربرادرم رفت دم اتاق عمل بعدازنیم ساعت دخترک داستان مابه اتاق عمل رفت وبعداز3ساعت به بخش برگشت این همه نوشتم تااین رو بگم نوه عمه خانم برای ملاقات ازخانه ی برادرم به بیمارستان رسیدوگفت دیشب یک اتوبوس بافکرکنم تانک سوخت برخوردمیکنه اتوبوس بالای 70نفرمسافرمهاجردرجاپودرشدندبعد به خودش وخانمش گفتم حالادیدی که خدابهترمیدونست پشت پرده چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
بعدکوتاه اومدند.
روز5شنبه که مصادف بودبا شب چهل وهشتم همه ی ماتوبیمارستان بودیم ودرضمن یک خانم برامون شله زردنذری اوردخداقبول کنه خیلی خوشمزه بود.
وشب پسرعمه بابچه هارو آوردم خانه ی خودمون صبح روزچهل وهشتم پسرم رفتندبیمارستان بچه ترخیص شدوتاناهاربرگشتندخونه شب دورهم بودیم خیلی خوش گذشت پسردومم بانوه ی عمه جانم رفتندتوالت فرنگی بگیرندرفتن داروخانه ی شبانه روزگفتن بایدبرین کالای طب بازدوباره پسرم رفته داروخانه ی شبانه روزی گفتندنداریم وپسرم میگفت عقلم نمیکشیدکه توگوگل سرج کنم کالای طب بعدبه نوه عمه م گفته بایدبریم مرکزشهرخدایاروزتعطیلی ترافیک زوارشوری کی برسم مرکزشهر؟؟آیابازهست ؟؟یاتعطیله!!! میگفت توهمین چکارکنم هابودم که درموردچی صحبت میکردیم ناگهان نوه ی عمه م دست راستشوبرده بالاکه پسرم به دست نوه عمه م نگاه میکنه یک لحظه دیده عه نوشته کالای طب وفروشگاهم بازبوده اینم هم معجزه خدایاتوخیلی خدایی وکارخودت روبلدی ومن بایدسمت خودم رو درست کنم باکمک خودت وشب ساعت2/30دقیقه پسرم بیدارم کردکه مامان وروجک داره میره اسم طفل راگذاشتیم وروجک آقای نجاربرنامه کودک سریع ازخواب پریدم وعزیدلم وبیدارکردیم بنده های خدامعذب بودندکه والدینتونوبیدارنکنین بچه ها گفته بودند مادرم دق میکنه اگه بچه رو توآغوشش نگیره وپدرم دلگیرمیشه مابیدارشدیم واین طفلک ازهمون روزی که آمده بودانگشت سصتش مدام تودهانش بودوالان که توعالم خواب وبیداریه انگشتش به دهانش وبایک دستش بای بای میکنه وبالبخندبچه هاکه خدادروجودشون حضورداشت به ظاهرازهم جداشدیم وپشت سرشون آب ریختم وآیه الکرسی خواندم والان وقت ملاقات عزیزای خصوصی خداشده که باخداحرف زدم ودعاکردم وگریه هاکردم الهی باحضوراین خانواده که اصلاهم رو نمیشناختیم فقط فامیل بودیم چه خبربود؟؟؟؟؟وناگفته نماندهردوزن ومردبیسوادبودندجوان بودندوآقا2کلاس شبانه شرکت کرده وفقط گفتم عباس منش رو فقط گوش کن تادرهای رحمت گشوده ی خدارو ببینی ولذت ببری گفتند باشه چشم دیگه خدامیدونه دوتاپسرهام بادوتاماشین سواری که یکی چمدان ودیگری خودشون نشستندوبه سلامتی راهی ترمینال شدند.
وپسرم میگفت مامان وروجک توماشین نشست خوابیودیگه چشماشوبرام بازنکرد الهی اون آرامش وشادی عمیقی که دروجوداین دوطفل بود رو میخوام ومن نمیدونم چگونه وچطورفقط میخوام بایدبهم بدی وبعدازرفتن این عزیزان منو آروم کن آمین.
توی دنیاازمن بپرسندازنعمات الهی چه چیزی برات شیرینتروآرام بخش وشادی سازه میگم بچه خیلی عزیزه خدانگهدارشون وهنوزازشون خبری ندارم چون گفت به محض رسیدن باهاتون تماس میگیرم.
عاشقتونم برای اون چشمهایی که این دلنوشته رو خونده آرزوی سعادت وخوشبختی دارم.
استادعزیزومریم جون فقط میگم دوستتون دارم وجبران خوبیهاتون رو خدابهتون عنایت کنه چون سالهاس خدایی میکنه راه بلده بوس برای خداوتحسین به همه ی خانواده ی عباسمنشی سایت بهشتی ام.
چندروزی بودمیخواستم همین کامنت روبنویسم هی ذهنم میگفت مسخره ازمهمونداریت میخوای بنویسی الان که نوشتم دیدم چقدرمعجزه توش داره خدایاشکرت.همینی که بلدبودم ازدلم اومدنوشتم خدایاشکرت که ازاذان صبح ملاقات حضوری دعوتم کردی ساعت3صبح تابه الان نزدیک9صبح شدفقط مینویسم ازلطف وکرمت قبول کن.