نتایج دانشجویان از عمل به آموزه های استاد | قسمت 2 - صفحه 12


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • دانلود با کیفیت HD
    460MB
    21 دقیقه
  • فایل صوتی نتایج دانشجویان از عمل به آموزه های استاد | قسمت 2
    41MB
    21 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

178 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حمید خالقی گفته:
    مدت عضویت: 4130 روز

    در متن توضیحات و کامنت منتخب این فایل خانم معصومه عزیز نوشته شده که :

    هر مسیری رو‌بریم نتایج افرادی رو میگیرم که اون مسیر رو رفتن و نتیجه رو‌ گرفتن پس اول باید ببینیم نویسنده یا هرکسی که داریم بهش گوش میدیم چه نوع زندگی و چه نتایجی داره اگه دوست داشتیم بعد انتخاب کنیم که دنبالش کنیم یا نه

    واقعا چقدر این جمله برام عمیق هستش

    واقعا و جدا ازتون‌ممنونم که این آگاهی رو با ما به اشتراک‌گذاشتین

    خیلی خیلی خیلی نکته زیبا و بزرگی بود

    ازتون ممنونم و از خدای خودم سپاسگزارم برای این آگاهی

    خیلی نکته زیبا و لذت بخش و درس آموزی هستش

    اینقدر برام مهمه که دوست دارم دوباره اینجا بگمش :

    هر مسیری رو‌بریم نتایج افرادی رو میگیرم که اون مسیر رو رفتن و نتیجه رو‌ گرفتن پس اول باید ببینیم نویسنده یا هرکسی که داریم بهش گوش میدیم چه نوع زندگی و چه نتایجی داره اگه دوست داشتیم بعد انتخاب کنیم که دنبالش کنیم یا نه

    در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق و سربلند و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    حمید خالقی گفته:
    مدت عضویت: 4130 روز

    این‌ فایل فایل نشانه امروزمن بود درخلال گوش دادن چنین باره این فایل یه آگاهی به من الهام شد

    آگاهی اول اینه که فرض میکنم یه حوض آب دارم که توش تا نصف آب کثیف و لجن توشه

    خواسته من یه حوض آب پر از آب تمیز هستش

    بعد من‌میام داخل این حوض آب تمیز میریزم

    نتیجه چی میشه؟

    یک حوض آب پر از آب کثیف

    چرا؟

    چون من اومدم آب تمیز رو ریختم روی آب کثیف

    و این غلطه

    من اول باید بیام آب کثیف رو خالی کنم

    بعد دیواره داخلی حوض آب رو هم تمیز کنم و خوب بخورمش

    حالا اگر بیام حوض آب رو پرش کنم من یک حوض آب پر از آب تمیز خواهم داشت

    آگاهی دوم اینه که در مورد ساخت باورهای قدرتمند کننده و جدید هم دقیقا عین همین قضیه است

    من ضمن این که دارم وروی جدید به ذهنم میدم باید قبلش از ورود ورودی های غلط جلوگیری کنم

    نمیشه هم ورودی غلط به ذهنم بدم و هم ورودی درست و انتظار نتایج درست داشته باشم

    البته که میدونم تکامل میخات و هیچ چیز هم مطلق نمیتونه باشه

    پس اگر من میخام یه باور جدید و قدرتمند کننده در ذهنم بسازم باید یک یا چند باور محدود کننده رو هم از ذهن و خاطراتم پاک کنم

    به نظر خودم شاید یکی از دلایل اینکه ساخت برخی باور ها درذهن من کند پیش میره موضوع همین باشه

    که من باید در جهت حذف یکسری باورهای غلط هم تلاش کنم

    اینطور نباشه که داخل حوض آب کثیف بیام آب تمیز بریزم و انتظار داشته باشم یک حوض آب پر از آب تمیز داشته باشم

    پس وقتی دارم روی ایجاد باورهای درست کار میکنم باید روی حذف باورهای غلط هم تلاش کنم

    انشاالله

    در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق و سربلند و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    انیسا مجیدی گفته:
    مدت عضویت: 611 روز

    استاد عزیزم سلام من اومدم یه

    رد پا از خودم بزارم

    من از این فایل چند تا چیز یاد گرفتم که خیلی

    جالب و عالی بودن و دقیقا همین الان نیاز به

    شنیدن همچین موضوعاتی داشتم یکیش اینکه من همیشه دنبال این بودم که همه چیز رو بندازم گردن دیگران و این درحالی که زندگی من تماماً به خودم و خودم مربوطه

    من همیشه دوست داشتم برای دیگران گوش شنوا باشم تا بگم وووووو چه دوست خوبی دارم و فلان و بهمان و….

    الان از این موضوع فراریم اصلا کسی دیگه برا من درد و دل نمیکنه فقط بعضی وقتا مادرم هست که اونم خیلی کمه

    اول ممنونم از خدای مهربان که من رو هدایت کرد به این فایل زیبا و دوم از شما استاد عزیزم دست زیبا و دلگرم از سمت خداوند سپاس گذارم و ممنونم

    فردا اولین کاری که میکنم چکاپ فرکانسی میکنم الان ساعت 12شب هست که دارم می‌نویسم

    باورتون میشه من قبل از اینکه با شما آشنا بشم میگفتم باید یک روند درست بکنم از پیشرفت زندگیم

    وقتی که از اینجا خلاص شدم و به هدفشان رسیدن ببینم که کجا بودم و با چه سختی نامید نشدم

    الان با گوش دادن این فایل یه

    جرقه زد توی ذهن من

    که این پاشنه آشیل منه که خودم همه ی

    اتفاقات زندگیم رو رقم زدم

    من قبول داشتم که خودمون با باور هامون

    زندگیمون رو رقم می‌زنیم اما نمی‌تونستم

    بپذیرمش که من باعث شدم این همه

    از اطرافیانم آسیب بخورم این همه اتفاقات

    بعد و وحشتناک تو زندگیم خودم

    باعثش هستم واقعا پذیرفتن همچین

    موضوعی سخته چون ما یاد گرفتیم که

    همیشه همه چیز رو گردن خانواده.پدر و مادر

    فامیل و آشنا،همسایه و خواهر و برادر بندازیم

    و به این شکل عاااادت کردیم

    امیدوارم الان که به این موضوع پی بردم این

    چیزی که آنقدر برام سخته و باعث جلو گیری

    رشد من شده و به جورایی پاشنه آشیل من

    هست ،با کمک خداوند بتونم راهش رو هم

    پیدا کنم و بتونم بپذیرم این موضوع رو

    و خودم رو باور هام رو تغییر بدم

    یه حسی بهم میگه اگه بتونم این موضوع رو

    قبول کنم و واقعا اینطور فکر کنم واقعااااا

    بپذیرمش. ن که ادا بیام پیش خودم

    من تو ذهنم فکر میکردم این رو باور کردم

    وقتی حرف یا فکر میکردم زندگیم چه اتفاقاتی

    افتاده باز مینداحتم گردن اون ها ، ولی در درونم

    میگفتم حالا با یکبار گفتن من که اتفاقی قرار نیست

    بیافته من که می‌دونم خودم این رو که افکارم همه چیزم رو می‌سازم اما. الان فهمیدم این واااااقعاا پاشنه آشیل و باعث رشد و ترقی نشدن من شده

    خداوند یا رو نگهدار شما

    خیلی ممنون از شما استاد عزیز با حرف های نابتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سپیده حیدری گفته:
    مدت عضویت: 452 روز

    به نام تنها قدرت جهان‌ها، ربّ قدرتمندم

    سلام به استاد عزیز و تمامی دوستانم

    این فایل خیلی برام جالب بود و یادآور دو تا نکته اساسی که شما استاد عزیز بهش اشاره کردید و من دارم با یادگیری از آموزه های شما در زندگیم بهشون عمل میکنم ، برام بود

    1. چکاب فرکانسی قبل از حرکت به سمت خواسته

    2.پذیرفتنِ مسئولیتِ نتایجِ زندگیم

    من هم مثل بعضی از دوستان حدود سه سال بود که با مباحث موفقیت آشنا شده بودم ولی پیشرفت خاصی نداشتم (نه اینکه اصلاً نداشته باشم، روزهایی که روی خودم کار میکردم یه سری نتایج میومد ولی تا به تضاد برمیخوردم، آموزش ها رو کلاً کنار میذاشتم) چون آموزشهای اون مدرس بیشتر درزمینه ی پیشرفت شغلی بود و من هم شغلی نداشتم و نمیدونستم که باید چیکار کنم و پاشنه آشیلم کجاست ولی با این حال روزهایی که کمی حالم خوب بود باز به آموزشها گوش میدادم

    تا اینکه تو مدار آموزشهای شما استاد عزیز قرار گرفتم و فهمیدم که اون تضادی که تقریباً هر روز باهاش دست و پنجه نرم میکنم به خاطر فرکانس های خودم و اعمال خودمه و اینو از شما استاد عزیز قبول کردم که مسئول این نتایجی که من الان در زندگیم دارم فقط خودمم، نه خانوادم و نه چیزی بیرون از من و دارم نهایت تلاشم رو میکنم که هر روز این رو به خودم یادآوری کنم و مراقب افکار و فرکانسها و احساساتم باشم و به نظرم تا حدی موفق عمل کردم

    درباره ی چکاب فرکانسی هم بگم که من بعد از اینکه وارد سایت عباس منش شدم، حرفهای شما به قلبم نفوذ پیدا کرد و بدون چون و چرا این حرفها رو از همون روزهای اول قبول کردم و از محل زندگیم فیلم تهیه کردم تا یادم نره که ابتدای مسیر کجا بودم و هر نتیجه ای که تا الآن داشتم رو در دفترم یادداشت کردم و اینکار امید من رو برای ادامه ی مسیر و آسان به دست آوردن خواسته هام، مثل خواسته های قبلم بیشتر می‌کنه… (همه ی نتایج برای من بزرگ هستند، چون از ورودشون به زندگیم لذت میبرم و بارها تو ذهنم نحوه ورودشون رو و لطف پروردگارم رو نسبت به خودم مرور میکنم)

    استاد گرانقدر من به خودم تعهد دادم که زندگی فوق العاده ای برای خودم، همسرم و فرزندم بسازم و لیاقتم خیلی بالاتر از موقعیت الآنم هست (با اینکه الان تمام آرزوهایی رو که شما اون زمان در بندرعباس داشتید رو من الان در زندگیم دارم، یه خونه 60 متری با یه ماشین پراید با روزی حلالی که توسط همسر عزیزم از پروردگار گرفته و به زندگیمون وارد میشه و در شهر ما این زندگی یه زندگی خوب و موفق به حساب میاد) ولی من عالیترین ها رو میخوام و میخوام که در گسترش جهان نقش به سزایی داشته باشم…

    یه نکته ای هم چندین سال پیش از شما شنیدم که برای همیشه در ذهنم حک شده و همون جمله هم باعث شد که بعد از چند سال بتونم شما و سایتتون رو پیدا کنم و دوست دارم اینجا بیان کنم و اونم اینه که شما تو یه فایلی گفتید (بچه ها تا چیزای جدید نبینید خواسته های جدید در شما شکل نمیگیره، گفتید من وقتی اومدم آمریکا این همه امکانات رو دیدم خواسته های جدید در من شکل گرفت و باعث شد که من بهشون برسم) و این خیلی درسته استاد، شاید در شهر من زندگیم الان یه زندگی تقریبا نرمالی باشه ولی وقتی من از محدودم خارج شدم و شهرهای دیگه رفتم با آدمهای جدید آشنا شدم فهمیدم که زندگی ما در سطح خیلی پایینی از سطح جامعه هست و الان خواسته های بزرگی دارم (این ناشکری نیست فقط انگیزه من برای عالیتر کردن سطح زندگیم هست، وگرنه من هر لحظه شکرگزار خونه ای هستم که فقط خودم میدونم خدام چطور برام معجزه کرد و بهم دادش و بقیه داشته هام هم همینطور، همشون با معجزه و هدایت الهی از دید من و منطقی از دید اطرافیانی که در جریان نیستند، وارد زندگیم شدن)

    ممنونم بابت وجود پروردگارم و وجود دست های مهربانشون، شما استاد عزیزم،همسر گرانقدرتون و آموزشهاتون مخصوصا فایلهای رایگان سایت

    انشاءالله به زودی از نتایج جدیدم براتون مینویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  5. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1023 روز

    2مین گام خوشبختی درکلاسهای خودشناسی وخداشناسی وانسان سازی توحیدی ردپاواثر لیلا جان درسومین دوره یی که بارهبریت خدا باموفقیت می سازم.

    به نام عشق بی انتها سلام به خودقانون باباخدا.

    سلام عاشقانه به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم دلم هواتونوکرده چندروزبودگفتم این بارکمی صبورانه ترکامنت بنویسم وبیشترفایل گوش کنم وکامنت عزیزان رو بخونم .

    که این وقت شد.

    باباقانون توراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان وسلامتی خانواده ی سایت بهشتی ام.

    اولا بنده 7ماهه به دنیاآمدم که نمایندگی روی بهشت کره ی خاکی را افتتاح کنم وباعشق ولذت جهان روگسترش بدهم وتاحالا بلدنبودم وناآگاه همین رسالت رو پیش بردم دست و پاشکسته ولی الان خداازلطف وکرم خودش دیدلیلاخیلی چک ولگدخورده ولی نمی دونه که بایدچکار کند ؟؟؟گفت حالاکه این همه فشارزندگی روی دوشت مونده دستاتوبده من به کجاچنین شتابان لیلاجان؟؟؟؟؟

    عجله کارشیطونه هرآدم عاقلی اینومیدونه!!!!!!!!

    البته بازهم بادرخواست ناآگاهانه ی خودم بودکه دیگه خیلی کم آورده بودم عاطفی ،احساسات، مادی ،ومعنوی هیچ کدام جوابگوی من نبودند وبارهاتوی کامنتهای قبلی گفتم من یقه ی خداروگرفتم بافحش وسروصدابه کل خانواده ی خداهمه کارکردم بعدخداتوسط پسردومی ام استادعزیزم سیدعرشیانفررومعرفی کردکه ما باخانواده به بنده ی خاص خدا ارادت خاصی نصبت به آقاداریم وبعدبازهمین پسرم استادعزیزم سیدعباسمنش عزیزرامعرفی کردوبعدپسربزرگم منوتوی سایت بهشتی ثبت نام کردوتاالان یک عالمه دست آوردداشتم .

    اصلاکتاب نمیخونم چون دوست دارم کسی کتاب بخونه وبعدبرام خاصه اش رو تعریف کنه ولی کامنتهارو آنچه درتوانم هست خیلی دوست دارم بخونم.ومن یک شخص بودم که اصلا نه من دنبال استادبودم نه اساددنبال همچین شاگردی بوده فقط میگم خدابین منواستادوساطت کرده تمام وبااین آشنایی الهی وتوحیدی به بهشت الهی سایت افتادم و اززیرخروارهایخهای گل آلودی که خودم ساخته بودم در مشیت الهی بارهبریت الهی بادرخواست من بااراده ی خاص خداتوی مصیربازگشت به اصل وجودم این یخهای گل آلودسیاه رو باگرمای وجودم که تماما درتوان خودم توحیدی کردم درحالت بازشدن هستندوبنده تونستم همین مثال رو بزنم وردپای ندانم کاریهای گذشته ام راکه واقعاناآگاهانه بوده ولی به ظاهر زیبا وخوب برام جلوه نمایی داشته رو برای خودم وکلیه ی دوستان بجابذارم اونم بدون هیچ شرمندگی باافتخارمی نویسم من مشرک بودم و تمام خرابکاریهاو اتفاقات زندگی ام را میلونهابارکه کامنت بذارم باز هم به عهده میگیرم من لیلاتوسلی که انگشت اتهام روی پدرومادرم داشتم وبعدروی دولت داشتم وروی شوهرم بودکه درآمدش کافی نیست وبخصوص روی خدابودکه مدام میگفتم خدایامیهمانی هرچه کمترمیزبانی عالیترانجام میدادی اون انگشت نادانی رابرداشتم ومثل یک کلت گذاشتم وسط پیشانی خودم وگفتم مقصر1000٪ منم وازاستادعزیزم شنیدم که خداآدم نیست درهمین حدوبیشترتجاوزنمیکنم که من همه چی دانم نه فقط شنیدم وخداروتاهمین جاشاکرم.اونم ازاعماق وجودم تابی نهایتها که اندازه ش دست خداس سپاسگذارم دست منوکه توی دستش بودمنوخرفهم کردکه اونی که توفکرمیکنی من نیستم وخودت رو مثل گاو، وگوسفندان تومراتع شمال تصورمیکنی تونیستی اون اشرف مخلوقات که توی قرآن خوندی وشنیدی یعنی همین لیلا جان هست.

    وخداهم یک سیستم خنثی وآماده ی اجراکردن دستورات لیلا وتمام اشرف مخلوقات هست بدون هیچ قیدوشرطی برای همه یک سان است. تمام.

    درخانه اگرکس هست همین یک حرف بس است.

    الهی خیرببینی استاداز همون اول تاتهش که بی نهایت است.

    خب ازاتفاقاتی که چندروزاخیرداشتیم الخیروفی ماوقع براتون بگم برای ماکه خاطرات الهی شیرین وبه یادماندنی هست امیدوارم ازاین درسی که ماگرفتیم شماهم استفاده ببریدآمین.

    ازشب 4شنبه بگم ساعتهای10شب خانم برادرم تماس گرفت که لیلاجان نوه ی عمه تون ازشهرساوه برازیارت آقاامام رضا علیه السلام تشریف آوردن و فرداشب به قصدافغانستان راهی هستند نوه عمه ای که6سال ایران ساکنن ولی اصلا همدیگر رو ندیدیم شایدبچه بوده آمده ایران خانه ی پدرم ولی هردوتامون یادمون نبود.بلاخره گفتم فرداناهارخانه ی مادعوتند.

    وبه خانم برادرم گفتم خودت باداداشم فرداناهارتشریف بیارین وفردارفتن به حرم همانا ازهم جدافتادن همانا ومن هم به خواهرهام خبرندادم که نوه ی عمه آمده چون خواهرسومی که قبل خودم هست هنوزبابت معامله واحدمون که شریک بودیم شکرآب هست وخانه ش هم رفتم تماس هم میگیرم ولی اصلا به من زنگ نمیزنه منم چندروزی هست که تماس نگرفتم چون حتی شده که تماس گرفتم ولی حالاتحت شرایطی که قضاوت نمیکنم جواب نداده وشماره توی تماسهای ازدست رفته داره تماس نمیگیره منم گفتم به 2تاخواهربزرگترم هم تماس نمیگیرم.

    صبح به پسرم گفتم اول برای من لیستی که دادم تهیه کن بعدبه کارهای خودت رسیدگی کن خداخیرش بده لیست روتهیه کردومنم گفتم خدایا خودت می دونی گاز خوراک پزی ما حال خوشی نداره ومن تنها جارو دارم غذادرست کنم دوش بگیرم .ووووووووووو.ساعت 10بودخواهردومی که چندماه پیش توده ی سرش رو عمل کرده بودند تماس گرفت وگفت چرادیگه خونمون نیامدی؟ چراتماس نمیگیری ؟الان به خانم داداش تماس گرفتم پشت خطش بودم جواب نداده تماس گرفتم که ازشماوازخانم داداش تشکرکنم به من لطف کردین خیلی به ملاقاتم میومدین یاتماس داشتین این اولین تماس که بعداز چندماه بعداز عمل سرم تونستم تماس بگیرم والی آخر.

    بعد جریان مهمونی رو تعریف کردم گفتم اگه تماس نمیگرفتی که خبرت نمیدادم حالاکه تماس گرفتی به دخترت بگوبیاردت خونه ی ماهم پسرعمه رو ببینی هم کمک من باش خداروشکر اوهم آمد.

    حالا خدابود بالیلاوخواهرم برای غذادرست کردن.

    و نوه عمه جانم از دادشم توی حرم جداشدند وگوشیهاشارژ برقی نداشتند که تاساعت 3ونیم به بعدخانه رسیدند.

    گفتم الخیروفیماوقع خدایاشکرت که الان ساعت حضورشما به خانه ی مابود.

    هی ذهنم اذیتم می کرد این چه وضعشه غذاخشک شدووووووو!!!!!

    ولی من باخداصحبت میکردم وباآرامش کارهام رو انجام میدادم اگه قبل از آشنایی با قانون جذب بود که در ، ودیوار، رو به هم می دوختم وتمام وجودم استرس بود!!!!!!!

    وخداراشاکرم بابت این میهمانی و بااین نعمات که به مادادی یک خانم وآقابا1پسر3تادخترننه ازاین بچه ها بخصوص 2تادخترکوچیک 1سال و2ماه! و4ساله اصلا زبان من قابل توصیف این مخلوقات خدانیست !!!!فقط حضورخدا رو در وجود این دوفرشته احساس میکردم واز زیبایی این حقیقت فقط نگاهم همراه باسرازیر شدن اشک مثل ابربهار به این 2فرشته که فقط نگاه می کردی وباسراشاره میکردی بیا وای خدای من چقدراین بچه ها مهربون بودند وبه بغل همه میرفتندزن ومرد پیرو جون اصلا مثل خودخداهیچ فرقی براشون نداشت چقدراین دوتاطفل برای من استاددانشگاه شدندکه اگه یگ نگاه محبت آمیزودرخواست کننده که خدایابه تواحتیاج دارم داشته باشی لیلاجان جهان روکن فیکون میکنی.

    ودروجود این 2فرشته حضورخدابود .

    ودرآعوشم میگرفتم روی سینه فشارمیدادم واشک میریختم چون ابربهار میگفتم بار خدایاشکرت والان که به عکسهاشون نگاه میکنم اشک میریزم وحتی الان کامنت مینویسم اشک میریزم بابت این نعمت‌ها خیلی قشنگ وشیرین بودندخودخدابودن. بالاخره ناهارخوردندکمی استراحت کردندندوچندتاهدیه ازچمدان برداشتم برای خانم وآقاوبرای 3تاخواهرشون وعمه شون به افغانستان بودندهدیه دادم گفتم مادرتون تازه فوت کرده ازعزادربیان خیلی مقاومت داشتن که نه مارو خجالت نده چطوربراتون جبران کنیم؟؟؟؟؟؟؟

    گفتم مادرخدابیامرزشماقبلاجبران کرده.

    قبل از رفتن مبلغ 500هزارتومان خانم وآقابه من هدیه دادندوگفتنددیروقت بودجایی روبلدنبودیم یک بسته شیرینی بیاریم این هدیه راازماقبول کن تارفتم مقاومت کنم گفتنداگه نپذیری ناراحت میشیم وهدیه ها رو پس میذاریم!¡!!!!!!

    منم خانمش رو بغل کردم وازته دلم خدارو، وازاین عزیزکردهای. خدا، خدارو شکرکردم.

    ودو تااسکناس افغانی به من دادیادگاری وسریع دادم به 2تاپسرهام گفتم پسرعمه داده به شماچون خواهرم واستاده بودولی پولهارودادبه من ویک اسکناس دیگه دستش بوددیدم دورواطراف رونگاه میکنه فکرکنم دنبال پسرسومیم بودکه خودم ازدستش گرفتم گفتم برای سومی واین جذب امروز من بودوکریدیت این هدیه دادن وهدیه گرفتنها ازخدابودممنون خداجونم .

    پسراول ودومی ام بچه‌ها رو بردندپارک 3تانوه عمه جانم ویک نوه ازبرادرم بودبردنشون پارک محله که بازی کنندو، اون وسیله های که پول دادند بچه ها بازی کودکانه کردندوبعدهم براشون بستنی خریدندخیلی لذت بردندالهی شکرت بابت بچه هام که این همه افتخارآفرینند.

    همان لحظه دختربزرگ خواهرم آمدوکلی ظرفهاتوی دستشورمانده بودطفلک ظرفهای ناهار ، رو برامون شست وبعد رفت وخواهرم دوباره نشست ومنتظردختردومیش بودکه باماشین بیاددنبالش.

    ونوه ی عمه جانم شب شام خانه دختربرادرم دعوت بودند وهمراه برادرم رفتندخواهرم همچنان منتظردخترش بودوپسردومی رفت پیاده روی ، وپسربزرگم رفت تواتاق گوشیم زنگ خورددختربرادرم گفت پسرم گفته به عمه جان زنگ بزن تشکرکن وازپسرهای عمه شکرکن ماروبردن پارک هزینه کردندوبستنی هم خریدندوتارفتم توی اتاق گوشی روبدم پسرم دیدم مردبه اون بزرگی گریه میکنه پرسیدم چراگریه میکنی گفت خیلی خوشگذشت ولی زمان کم بود!!!!! ودختربرادرم میگفت بیاین خونه ی خواهرم دورهم باشیم پسربزرگم مثل بچه ها خوشحال که من الان میرم خانه دختردایی وناگفته نمایدماکلارفت وآمدبابچه های فامیل نداریم فقط خانه ی خودخواهریابرادربریم وبچه هاروببینیم تمام بلاخره منودوتاپسربزرگم وخواهرم دوباره رفتیم خانه ی دختربرادرم وغذاهای اضافه رابرداشتم که بدون دعوت رفتیم غذاباشه که الحمدولله اونقدفراوانی بودکه بازغذاها رو برگردوندم.

    ماواردمحوطه مجتمع شدیم بچه‌ها بازی میکردندگفتیم مواظب خودتون باشین چون تاپ سرسره بود بچه‌های زیادی برابازی اومده بودند.

    رفتیم بالانوه عمه جانم با2تادامادهای برادرم رفته بودندترمینال تاکسی رزرو کنند.

    ازماپذیرایی کردندپسردومم که عاشق دختربچه ی1سال و2ماهه بودتوبغلش گرفت بردش پائین جای بچه‌ها وپسراولیم عاشق دختربچه ی 4ساله بودرفت پایین مواظبش باشه وبازی کنه ولذت ببره، یک وقت دیدیم بچه‌ها دوان دوان آمدندنگران بودندکه پای رقیه رفته لای تاپ ولی کاری نشده همزمان پسرعمه ام ازراه رسیدندکه دیدم دختر8ساله رو زیربغلشوگرفته ازآسانسورآورده توخونه تاچشمم به دخترک افتادفقط رنگ صورتش مثل مُرده هابودومیلرزیداول ازترس پدروبه خصوص مادرش به خودش میلرزیدوبعدهم ازدردپا، مادرش میگفت کاریش نشده من سریع آب قنددرست کردم خواهرم وخانم برادرم به پاش نگاه کردند گفتند کاری نشده بردمش توی حمام دست وصورت وپاهاشوشستم زیربغلشوگرفتم بیارمش بیرون مادرش زدتوسربچه گفت عمه ولش کن خودش راه بره بردش تواتاق پاشوچرب کنه که دیدم زیرزانو ورم کرده گفتم فقط بچه رو ببرین بیمارستان هرچی مادرش مقاومت میکردماالان بایدبریم ماشین گرفتیم بیعانه دادیم گفتم فقط بیمارستان ناشکری میکردومن دلداری میدادم الخیروفیماوقع وازسخنان استادمیگفتم شام خوردندوبچه میلزیدبه زورمادرش میگفت شامِ توخودت بخوروبه من میگفت عمه کمکش نکن!!!!!!

    شام خوردند2تادامادبرادرم باپدردختربچه راهی بیمارستان شدندوپسر بزرگم میگفت مامان وقتی دیدم رقیه پاشو ازتاپ بیرون آورده سریع توآغوشم کشیدم وبه نوه ی برادرم گفته ثنامن ازاینطرف بغلم میگیرم وتوازاونطرف بغلت کن مثل بیدلرزش گرفته بود میگفت صدای دوندونهای دخترک تیک تیک صدامیکرد دلم خیلی به حالش سوخت وازترس مادرش بالانمیومده تاپدرش ازراه رسیده گریه کرده.

    بالاخره شبی آمدیم خانه صبح زودبیدارشدم گفتم روز، اربعین تعطیلیه همه خوابن ساعت10به دامادبرادرم تماس گرفتم که مهمونهارفتندیانه؟!

    گفت عمه ازدیشب همه بیمارستانیم بستریش کردندوپاش ازدوجاشکسته(موه کرده)بایدببرنداتاق عمل الهی شکرت هرچی هست خیره منوبچه هاسریع لوازم چای وناهاربرداشتیم راهی بیمارستان شدیم وبقیه رفته بودندخانه مادربچه بااون فرشته ی 1ساله ودختربرادرم بودند.مادربچه روبردیم توماشین چایی صبحانه خوردودختری که بستری بودمدام گریه میکرده مامانم میخوام بالاخره مادر مدام دررفت وآمدبود.

    رفتم نمازبخونم مامورپرسیدمریضت کدوم اتاقه گفتم نمیدونم فقط نمازم مهمه گفت خط مشکی رو بگیربرو رفتم نمازخونه بسته بودولی خداشاهده رفتم همون جایی که ازبیرون بیمارستان 2سال قبل دیده بودم ودوست داشتم اون قسمت رو ببینم قشنگ دورزدم همه جاروبرسی کردم برگشتم ماموروسط سالن بودگفتم نمازخونه بسته بودمیگن بروفلان قسمت حالا اگه مریضم رودیدم برم روسرش یانه ؟!گفت برو ونیم ساعت دیگه وقت ملاقات، رفتم طبقه ی بالابه دختربرادرم تماس گرفتم که من فلان قسمتم شماکجاین؟ داشت آدرس میداددیدم عه روبه روی منه خندیدم ورفتم تواتاق هم بچه رو دیدم هم نمازخوندم.

    ومادربچه آمدگفت عمه چندتاازمریضهامیگن ماچندروزه توبیمارستانیم هنوزنوبه ی عمل به ماندادن خانم بچه توبردارببردکترشخصی!!!!!

    بعدبادختربرادرم رفتیم پرستاری گفتیم اینهامهاجرندوشبی بایدازمرزخارج بشندبایدعمل بشه بنده های خداگفتندازدست ماخارجه پرسیدم دست کیه ؟تابرم صحبت کنم گفتنداتاق عمل ودختربرادرم رفت دم اتاق عمل بعدازنیم ساعت دخترک داستان مابه اتاق عمل رفت وبعداز3ساعت به بخش برگشت این همه نوشتم تااین رو بگم نوه عمه خانم برای ملاقات ازخانه ی برادرم به بیمارستان رسیدوگفت دیشب یک اتوبوس بافکرکنم تانک سوخت برخوردمیکنه اتوبوس بالای 70نفرمسافرمهاجردرجاپودرشدندبعد به خودش وخانمش گفتم حالادیدی که خدابهترمیدونست پشت پرده چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

    بعدکوتاه اومدند.

    روز5شنبه که مصادف بودبا شب چهل وهشتم همه ی ماتوبیمارستان بودیم ودرضمن یک خانم برامون شله زردنذری اوردخداقبول کنه خیلی خوشمزه بود.

    وشب پسرعمه بابچه هارو آوردم خانه ی خودمون صبح روزچهل وهشتم پسرم رفتندبیمارستان بچه ترخیص شدوتاناهاربرگشتندخونه شب دورهم بودیم خیلی خوش گذشت پسردومم بانوه ی عمه جانم رفتندتوالت فرنگی بگیرندرفتن داروخانه ی شبانه روزگفتن بایدبرین کالای طب بازدوباره پسرم رفته داروخانه ی شبانه روزی گفتندنداریم وپسرم میگفت عقلم نمیکشیدکه توگوگل سرج کنم کالای طب بعدبه نوه عمه م گفته بایدبریم مرکزشهرخدایاروزتعطیلی ترافیک زوارشوری کی برسم مرکزشهر؟؟آیابازهست ؟؟یاتعطیله!!! میگفت توهمین چکارکنم هابودم که درموردچی صحبت میکردیم ناگهان نوه ی عمه م دست راستشوبرده بالاکه پسرم به دست نوه عمه م نگاه میکنه یک لحظه دیده عه نوشته کالای طب وفروشگاهم بازبوده اینم هم معجزه خدایاتوخیلی خدایی وکارخودت روبلدی ومن بایدسمت خودم رو درست کنم باکمک خودت وشب ساعت2/30دقیقه پسرم بیدارم کردکه مامان وروجک داره میره اسم طفل راگذاشتیم وروجک آقای نجاربرنامه کودک سریع ازخواب پریدم وعزیدلم وبیدارکردیم بنده های خدامعذب بودندکه والدینتونوبیدارنکنین بچه ها گفته بودند مادرم دق میکنه اگه بچه رو توآغوشش نگیره وپدرم دلگیرمیشه مابیدارشدیم واین طفلک ازهمون روزی که آمده بودانگشت سصتش مدام تودهانش بودوالان که توعالم خواب وبیداریه انگشتش به دهانش وبایک دستش بای بای میکنه وبالبخندبچه هاکه خدادروجودشون حضورداشت به ظاهرازهم جداشدیم وپشت سرشون آب ریختم وآیه الکرسی خواندم والان وقت ملاقات عزیزای خصوصی خداشده که باخداحرف زدم ودعاکردم وگریه هاکردم الهی باحضوراین خانواده که اصلاهم رو نمیشناختیم فقط فامیل بودیم چه خبربود؟؟؟؟؟وناگفته نماندهردوزن ومردبیسوادبودندجوان بودندوآقا2کلاس شبانه شرکت کرده وفقط گفتم عباس منش رو فقط گوش کن تادرهای رحمت گشوده ی خدارو ببینی ولذت ببری گفتند باشه چشم دیگه خدامیدونه دوتاپسرهام بادوتاماشین سواری که یکی چمدان ودیگری خودشون نشستندوبه سلامتی راهی ترمینال شدند.

    وپسرم میگفت مامان وروجک توماشین نشست خوابیودیگه چشماشوبرام بازنکرد الهی اون آرامش وشادی عمیقی که دروجوداین دوطفل بود رو میخوام ومن نمیدونم چگونه وچطورفقط میخوام بایدبهم بدی وبعدازرفتن این عزیزان منو آروم کن آمین.

    توی دنیاازمن بپرسندازنعمات الهی چه چیزی برات شیرینتروآرام بخش وشادی سازه میگم بچه خیلی عزیزه خدانگهدارشون وهنوزازشون خبری ندارم چون گفت به محض رسیدن باهاتون تماس میگیرم.

    عاشقتونم برای اون چشمهایی که این دلنوشته رو خونده آرزوی سعادت وخوشبختی دارم.

    استادعزیزومریم جون فقط میگم دوستتون دارم وجبران خوبیهاتون رو خدابهتون عنایت کنه چون سالهاس خدایی میکنه راه بلده بوس برای خداوتحسین به همه ی خانواده ی عباسمنشی سایت بهشتی ام.

    چندروزی بودمیخواستم همین کامنت روبنویسم هی ذهنم میگفت مسخره ازمهمونداریت میخوای بنویسی الان که نوشتم دیدم چقدرمعجزه توش داره خدایاشکرت.همینی که بلدبودم ازدلم اومدنوشتم خدایاشکرت که ازاذان صبح ملاقات حضوری دعوتم کردی ساعت3صبح تابه الان نزدیک9صبح شدفقط مینویسم ازلطف وکرمت قبول کن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1023 روز

    2مین گام خوشبختی درکلاسهای خودشناسی وخداشناسی وانسان سازی توحیدی ردپاواثر لیلا جان درسومین دوره یی که بارهبریت خدا باموفقیت می سازم.

    به نام عشق بی انتها سلام به خودقانون باباخدا.

    سلام عاشقانه به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم دلم هواتونوکرده چندروزبودگفتم این بارکمی صبورانه ترکامنت بنویسم وبیشترفایل گوش کنم وکامنت عزیزان رو بخونم .

    که این وقت شد.

    باباقانون توراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان وسلامتی خانواده ی سایت بهشتی ام.

    اولا بنده 7ماهه به دنیاآمدم که نمایندگی روی بهشت کره ی خاکی را افتتاح کنم وباعشق ولذت جهان روگسترش بدهم وتاحالا بلدنبودم وناآگاه همین رسالت رو پیش بردم دست و پاشکسته ولی الان خداازلطف وکرم خودش دیدلیلاخیلی چک ولگدخورده ولی نمی دونه که بایدچکار کند ؟؟؟گفت حالاکه این همه فشارزندگی روی دوشت مونده دستاتوبده من به کجاچنین شتابان لیلاجان؟؟؟؟؟

    عجله کارشیطونه هرآدم عاقلی اینومیدونه!!!!!!!!

    البته بازهم بادرخواست ناآگاهانه ی خودم بودکه دیگه خیلی کم آورده بودم عاطفی ،احساسات، مادی ،ومعنوی هیچ کدام جوابگوی من نبودند وبارهاتوی کامنتهای قبلی گفتم من یقه ی خداروگرفتم بافحش وسروصدابه کل خانواده ی خداهمه کارکردم بعدخداتوسط پسردومی ام استادعزیزم سیدعرشیانفررومعرفی کردکه ما باخانواده به بنده ی خاص خدا ارادت خاصی نصبت به آقاداریم وبعدبازهمین پسرم استادعزیزم سیدعباسمنش عزیزرامعرفی کردوبعدپسربزرگم منوتوی سایت بهشتی ثبت نام کردوتاالان یک عالمه دست آوردداشتم .

    اصلاکتاب نمیخونم چون دوست دارم کسی کتاب بخونه وبعدبرام خاصه اش رو تعریف کنه ولی کامنتهارو آنچه درتوانم هست خیلی دوست دارم بخونم.ومن یک شخص بودم که اصلا نه من دنبال استادبودم نه اساددنبال همچین شاگردی بوده فقط میگم خدابین منواستادوساطت کرده تمام وبااین آشنایی الهی وتوحیدی به بهشت الهی سایت افتادم و اززیرخروارهایخهای گل آلودی که خودم ساخته بودم در مشیت الهی بارهبریت الهی بادرخواست من بااراده ی خاص خداتوی مصیربازگشت به اصل وجودم این یخهای گل آلودسیاه رو باگرمای وجودم که تماما درتوان خودم توحیدی کردم درحالت بازشدن هستندوبنده تونستم همین مثال رو بزنم وردپای ندانم کاریهای گذشته ام راکه واقعاناآگاهانه بوده ولی به ظاهر زیبا وخوب برام جلوه نمایی داشته رو برای خودم وکلیه ی دوستان بجابذارم اونم بدون هیچ شرمندگی باافتخارمی نویسم من مشرک بودم و تمام خرابکاریهاو اتفاقات زندگی ام را میلونهابارکه کامنت بذارم باز هم به عهده میگیرم من لیلاتوسلی که انگشت اتهام روی پدرومادرم داشتم وبعدروی دولت داشتم وروی شوهرم بودکه درآمدش کافی نیست وبخصوص روی خدابودکه مدام میگفتم خدایامیهمانی هرچه کمترمیزبانی عالیترانجام میدادی اون انگشت نادانی رابرداشتم ومثل یک کلت گذاشتم وسط پیشانی خودم وگفتم مقصر1000٪ منم وازاستادعزیزم شنیدم که خداآدم نیست درهمین حدوبیشترتجاوزنمیکنم که من همه چی دانم نه فقط شنیدم وخداروتاهمین جاشاکرم.اونم ازاعماق وجودم تابی نهایتها که اندازه ش دست خداس سپاسگذارم دست منوکه توی دستش بودمنوخرفهم کردکه اونی که توفکرمیکنی من نیستم وخودت رو مثل گاو، وگوسفندان تومراتع شمال تصورمیکنی تونیستی اون اشرف مخلوقات که توی قرآن خوندی وشنیدی یعنی همین لیلا جان هست.

    وخداهم یک سیستم خنثی وآماده ی اجراکردن دستورات لیلا وتمام اشرف مخلوقات هست بدون هیچ قیدوشرطی برای همه یک سان است. تمام.

    درخانه اگرکس هست همین یک حرف بس است.

    الهی خیرببینی استاداز همون اول تاتهش که بی نهایت است.

    خب ازاتفاقاتی که چندروزاخیرداشتیم الخیروفی ماوقع براتون بگم برای ماکه خاطرات الهی شیرین وبه یادماندنی هست امیدوارم ازاین درسی که ماگرفتیم شماهم استفاده ببریدآمین.

    ازشب 4شنبه بگم ساعتهای10شب خانم برادرم تماس گرفت که لیلاجان نوه ی عمه تون ازشهرساوه برازیارت آقاامام رضا علیه السلام تشریف آوردن و فرداشب به قصدافغانستان راهی هستند نوه عمه ای که6سال ایران ساکنن ولی اصلا همدیگر رو ندیدیم شایدبچه بوده آمده ایران خانه ی پدرم ولی هردوتامون یادمون نبود.بلاخره گفتم فرداناهارخانه ی مادعوتند.

    وبه خانم برادرم گفتم خودت باداداشم فرداناهارتشریف بیارین وفردارفتن به حرم همانا ازهم جدافتادن همانا ومن هم به خواهرهام خبرندادم که نوه ی عمه آمده چون خواهرسومی که قبل خودم هست هنوزبابت معامله واحدمون که شریک بودیم شکرآب هست وخانه ش هم رفتم تماس هم میگیرم ولی اصلا به من زنگ نمیزنه منم چندروزی هست که تماس نگرفتم چون حتی شده که تماس گرفتم ولی حالاتحت شرایطی که قضاوت نمیکنم جواب نداده وشماره توی تماسهای ازدست رفته داره تماس نمیگیره منم گفتم به 2تاخواهربزرگترم هم تماس نمیگیرم.

    صبح به پسرم گفتم اول برای من لیستی که دادم تهیه کن بعدبه کارهای خودت رسیدگی کن خداخیرش بده لیست روتهیه کردومنم گفتم خدایا خودت می دونی گاز خوراک پزی ما حال خوشی نداره ومن تنها جارو دارم غذادرست کنم دوش بگیرم .ووووووووووو.ساعت 10بودخواهردومی که چندماه پیش توده ی سرش رو عمل کرده بودند تماس گرفت وگفت چرادیگه خونمون نیامدی؟ چراتماس نمیگیری ؟الان به خانم داداش تماس گرفتم پشت خطش بودم جواب نداده تماس گرفتم که ازشماوازخانم داداش تشکرکنم به من لطف کردین خیلی به ملاقاتم میومدین یاتماس داشتین این اولین تماس که بعداز چندماه بعداز عمل سرم تونستم تماس بگیرم والی آخر.

    بعد جریان مهمونی رو تعریف کردم گفتم اگه تماس نمیگرفتی که خبرت نمیدادم حالاکه تماس گرفتی به دخترت بگوبیاردت خونه ی ماهم پسرعمه رو ببینی هم کمک من باش خداروشکر اوهم آمد.

    حالا خدابود بالیلاوخواهرم برای غذادرست کردن.

    و نوه عمه جانم از دادشم توی حرم جداشدند وگوشیهاشارژ برقی نداشتند که تاساعت 3ونیم به بعدخانه رسیدند.

    گفتم الخیروفیماوقع خدایاشکرت که الان ساعت حضورشما به خانه ی مابود.

    هی ذهنم اذیتم می کرد این چه وضعشه غذاخشک شدووووووو!!!!!

    ولی من باخداصحبت میکردم وباآرامش کارهام رو انجام میدادم اگه قبل از آشنایی با قانون جذب بود که در ، ودیوار، رو به هم می دوختم وتمام وجودم استرس بود!!!!!!!

    وخداراشاکرم بابت این میهمانی و بااین نعمات که به مادادی یک خانم وآقابا1پسر3تادخترننه ازاین بچه ها بخصوص 2تادخترکوچیک 1سال و2ماه! و4ساله اصلا زبان من قابل توصیف این مخلوقات خدانیست !!!!فقط حضورخدا رو در وجود این دوفرشته احساس میکردم واز زیبایی این حقیقت فقط نگاهم همراه باسرازیر شدن اشک مثل ابربهار به این 2فرشته که فقط نگاه می کردی وباسراشاره میکردی بیا وای خدای من چقدراین بچه ها مهربون بودند وبه بغل همه میرفتندزن ومرد پیرو جون اصلا مثل خودخداهیچ فرقی براشون نداشت چقدراین دوتاطفل برای من استاددانشگاه شدندکه اگه یگ نگاه محبت آمیزودرخواست کننده که خدایابه تواحتیاج دارم داشته باشی لیلاجان جهان روکن فیکون میکنی.

    ودروجود این 2فرشته حضورخدابود .

    ودرآعوشم میگرفتم روی سینه فشارمیدادم واشک میریختم چون ابربهار میگفتم بار خدایاشکرت والان که به عکسهاشون نگاه میکنم اشک میریزم وحتی الان کامنت مینویسم اشک میریزم بابت این نعمت‌ها خیلی قشنگ وشیرین بودندخودخدابودن. بالاخره ناهارخوردندکمی استراحت کردندندوچندتاهدیه ازچمدان برداشتم برای خانم وآقاوبرای 3تاخواهرشون وعمه شون به افغانستان بودندهدیه دادم گفتم مادرتون تازه فوت کرده ازعزادربیان خیلی مقاومت داشتن که نه مارو خجالت نده چطوربراتون جبران کنیم؟؟؟؟؟؟؟

    گفتم مادرخدابیامرزشماقبلاجبران کرده.

    قبل از رفتن مبلغ 500هزارتومان خانم وآقابه من هدیه دادندوگفتنددیروقت بودجایی روبلدنبودیم یک بسته شیرینی بیاریم این هدیه راازماقبول کن تارفتم مقاومت کنم گفتنداگه نپذیری ناراحت میشیم وهدیه ها رو پس میذاریم!¡!!!!!!

    منم خانمش رو بغل کردم وازته دلم خدارو، وازاین عزیزکردهای. خدا، خدارو شکرکردم.

    ودو تااسکناس افغانی به من دادیادگاری وسریع دادم به 2تاپسرهام گفتم پسرعمه داده به شماچون خواهرم واستاده بودولی پولهارودادبه من ویک اسکناس دیگه دستش بوددیدم دورواطراف رونگاه میکنه فکرکنم دنبال پسرسومیم بودکه خودم ازدستش گرفتم گفتم برای سومی واین جذب امروز من بودوکریدیت این هدیه دادن وهدیه گرفتنها ازخدابودممنون خداجونم .

    پسراول ودومی ام بچه‌ها رو بردندپارک 3تانوه عمه جانم ویک نوه ازبرادرم بودبردنشون پارک محله که بازی کنندو، اون وسیله های که پول دادند بچه ها بازی کودکانه کردندوبعدهم براشون بستنی خریدندخیلی لذت بردندالهی شکرت بابت بچه هام که این همه افتخارآفرینند.

    همان لحظه دختربزرگ خواهرم آمدوکلی ظرفهاتوی دستشورمانده بودطفلک ظرفهای ناهار ، رو برامون شست وبعد رفت وخواهرم دوباره نشست ومنتظردختردومیش بودکه باماشین بیاددنبالش.

    ونوه ی عمه جانم شب شام خانه دختربرادرم دعوت بودند وهمراه برادرم رفتندخواهرم همچنان منتظردخترش بودوپسردومی رفت پیاده روی ، وپسربزرگم رفت تواتاق گوشیم زنگ خورددختربرادرم گفت پسرم گفته به عمه جان زنگ بزن تشکرکن وازپسرهای عمه شکرکن ماروبردن پارک هزینه کردندوبستنی هم خریدندوتارفتم توی اتاق گوشی روبدم پسرم دیدم مردبه اون بزرگی گریه میکنه پرسیدم چراگریه میکنی گفت خیلی خوشگذشت ولی زمان کم بود!!!!! ودختربرادرم میگفت بیاین خونه ی خواهرم دورهم باشیم پسربزرگم مثل بچه ها خوشحال که من الان میرم خانه دختردایی وناگفته نمایدماکلارفت وآمدبابچه های فامیل نداریم فقط خانه ی خودخواهریابرادربریم وبچه هاروببینیم تمام بلاخره منودوتاپسربزرگم وخواهرم دوباره رفتیم خانه ی دختربرادرم وغذاهای اضافه رابرداشتم که بدون دعوت رفتیم غذاباشه که الحمدولله اونقدفراوانی بودکه بازغذاها رو برگردوندم.

    ماواردمحوطه مجتمع شدیم بچه‌ها بازی میکردندگفتیم مواظب خودتون باشین چون تاپ سرسره بود بچه‌های زیادی برابازی اومده بودند.

    رفتیم بالانوه عمه جانم با2تادامادهای برادرم رفته بودندترمینال تاکسی رزرو کنند.

    ازماپذیرایی کردندپسردومم که عاشق دختربچه ی1سال و2ماهه بودتوبغلش گرفت بردش پائین جای بچه‌ها وپسراولیم عاشق دختربچه ی 4ساله بودرفت پایین مواظبش باشه وبازی کنه ولذت ببره، یک وقت دیدیم بچه‌ها دوان دوان آمدندنگران بودندکه پای رقیه رفته لای تاپ ولی کاری نشده همزمان پسرعمه ام ازراه رسیدندکه دیدم دختر8ساله رو زیربغلشوگرفته ازآسانسورآورده توخونه تاچشمم به دخترک افتادفقط رنگ صورتش مثل مُرده هابودومیلرزیداول ازترس پدروبه خصوص مادرش به خودش میلرزیدوبعدهم ازدردپا، مادرش میگفت کاریش نشده من سریع آب قنددرست کردم خواهرم وخانم برادرم به پاش نگاه کردند گفتند کاری نشده بردمش توی حمام دست وصورت وپاهاشوشستم زیربغلشوگرفتم بیارمش بیرون مادرش زدتوسربچه گفت عمه ولش کن خودش راه بره بردش تواتاق پاشوچرب کنه که دیدم زیرزانو ورم کرده گفتم فقط بچه رو ببرین بیمارستان هرچی مادرش مقاومت میکردماالان بایدبریم ماشین گرفتیم بیعانه دادیم گفتم فقط بیمارستان ناشکری میکردومن دلداری میدادم الخیروفیماوقع وازسخنان استادمیگفتم شام خوردندوبچه میلزیدبه زورمادرش میگفت شامِ توخودت بخوروبه من میگفت عمه کمکش نکن!!!!!!

    شام خوردند2تادامادبرادرم باپدردختربچه راهی بیمارستان شدندوپسر بزرگم میگفت مامان وقتی دیدم رقیه پاشو ازتاپ بیرون آورده سریع توآغوشم کشیدم وبه نوه ی برادرم گفته ثنامن ازاینطرف بغلم میگیرم وتوازاونطرف بغلت کن مثل بیدلرزش گرفته بود میگفت صدای دوندونهای دخترک تیک تیک صدامیکرد دلم خیلی به حالش سوخت وازترس مادرش بالانمیومده تاپدرش ازراه رسیده گریه کرده.

    بالاخره شبی آمدیم خانه صبح زودبیدارشدم گفتم روز، اربعین تعطیلیه همه خوابن ساعت10به دامادبرادرم تماس گرفتم که مهمونهارفتندیانه؟!

    گفت عمه ازدیشب همه بیمارستانیم بستریش کردندوپاش ازدوجاشکسته(موه کرده)بایدببرنداتاق عمل الهی شکرت هرچی هست خیره منوبچه هاسریع لوازم چای وناهاربرداشتیم راهی بیمارستان شدیم وبقیه رفته بودندخانه مادربچه بااون فرشته ی 1ساله ودختربرادرم بودند.مادربچه روبردیم توماشین چایی صبحانه خوردودختری که بستری بودمدام گریه میکرده مامانم میخوام بالاخره مادر مدام دررفت وآمدبود.

    رفتم نمازبخونم مامورپرسیدمریضت کدوم اتاقه گفتم نمیدونم فقط نمازم مهمه گفت خط مشکی رو بگیربرو رفتم نمازخونه بسته بودولی خداشاهده رفتم همون جایی که ازبیرون بیمارستان 2سال قبل دیده بودم ودوست داشتم اون قسمت رو ببینم قشنگ دورزدم همه جاروبرسی کردم برگشتم ماموروسط سالن بودگفتم نمازخونه بسته بودمیگن بروفلان قسمت حالا اگه مریضم رودیدم برم روسرش یانه ؟!گفت برو ونیم ساعت دیگه وقت ملاقات، رفتم طبقه ی بالابه دختربرادرم تماس گرفتم که من فلان قسمتم شماکجاین؟ داشت آدرس میداددیدم عه روبه روی منه خندیدم ورفتم تواتاق هم بچه رو دیدم هم نمازخوندم.

    ومادربچه آمدگفت عمه چندتاازمریضهامیگن ماچندروزه توبیمارستانیم هنوزنوبه ی عمل به ماندادن خانم بچه توبردارببردکترشخصی!!!!!

    بعدبادختربرادرم رفتیم پرستاری گفتیم اینهامهاجرندوشبی بایدازمرزخارج بشندبایدعمل بشه بنده های خداگفتندازدست ماخارجه پرسیدم دست کیه ؟تابرم صحبت کنم گفتنداتاق عمل ودختربرادرم رفت دم اتاق عمل بعدازنیم ساعت دخترک داستان مابه اتاق عمل رفت وبعداز3ساعت به بخش برگشت این همه نوشتم تااین رو بگم نوه عمه خانم برای ملاقات ازخانه ی برادرم به بیمارستان رسیدوگفت دیشب یک اتوبوس بافکرکنم تانک سوخت برخوردمیکنه اتوبوس بالای 70نفرمسافرمهاجردرجاپودرشدندبعد به خودش وخانمش گفتم حالادیدی که خدابهترمیدونست پشت پرده چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

    بعدکوتاه اومدند.

    روز5شنبه که مصادف بودبا شب چهل وهشتم همه ی ماتوبیمارستان بودیم ودرضمن یک خانم برامون شله زردنذری اوردخداقبول کنه خیلی خوشمزه بود.

    وشب پسرعمه بابچه هارو آوردم خانه ی خودمون صبح روزچهل وهشتم پسرم رفتندبیمارستان بچه ترخیص شدوتاناهاربرگشتندخونه شب دورهم بودیم خیلی خوش گذشت پسردومم بانوه ی عمه جانم رفتندتوالت فرنگی بگیرندرفتن داروخانه ی شبانه روزگفتن بایدبرین کالای طب بازدوباره پسرم رفته داروخانه ی شبانه روزی گفتندنداریم وپسرم میگفت عقلم نمیکشیدکه توگوگل سرج کنم کالای طب بعدبه نوه عمه م گفته بایدبریم مرکزشهرخدایاروزتعطیلی ترافیک زوارشوری کی برسم مرکزشهر؟؟آیابازهست ؟؟یاتعطیله!!! میگفت توهمین چکارکنم هابودم که درموردچی صحبت میکردیم ناگهان نوه ی عمه م دست راستشوبرده بالاکه پسرم به دست نوه عمه م نگاه میکنه یک لحظه دیده عه نوشته کالای طب وفروشگاهم بازبوده اینم هم معجزه خدایاتوخیلی خدایی وکارخودت روبلدی ومن بایدسمت خودم رو درست کنم باکمک خودت وشب ساعت2/30دقیقه پسرم بیدارم کردکه مامان وروجک داره میره اسم طفل راگذاشتیم وروجک آقای نجاربرنامه کودک سریع ازخواب پریدم وعزیدلم وبیدارکردیم بنده های خدامعذب بودندکه والدینتونوبیدارنکنین بچه ها گفته بودند مادرم دق میکنه اگه بچه رو توآغوشش نگیره وپدرم دلگیرمیشه مابیدارشدیم واین طفلک ازهمون روزی که آمده بودانگشت سصتش مدام تودهانش بودوالان که توعالم خواب وبیداریه انگشتش به دهانش وبایک دستش بای بای میکنه وبالبخندبچه هاکه خدادروجودشون حضورداشت به ظاهرازهم جداشدیم وپشت سرشون آب ریختم وآیه الکرسی خواندم والان وقت ملاقات عزیزای خصوصی خداشده که باخداحرف زدم ودعاکردم وگریه هاکردم الهی باحضوراین خانواده که اصلاهم رو نمیشناختیم فقط فامیل بودیم چه خبربود؟؟؟؟؟وناگفته نماندهردوزن ومردبیسوادبودندجوان بودندوآقا2کلاس شبانه شرکت کرده وفقط گفتم عباس منش رو فقط گوش کن تادرهای رحمت گشوده ی خدارو ببینی ولذت ببری گفتند باشه چشم دیگه خدامیدونه دوتاپسرهام بادوتاماشین سواری که یکی چمدان ودیگری خودشون نشستندوبه سلامتی راهی ترمینال شدند.

    وپسرم میگفت مامان وروجک توماشین نشست خوابیودیگه چشماشوبرام بازنکرد الهی اون آرامش وشادی عمیقی که دروجوداین دوطفل بود رو میخوام ومن نمیدونم چگونه وچطورفقط میخوام بایدبهم بدی وبعدازرفتن این عزیزان منو آروم کن آمین.

    توی دنیاازمن بپرسندازنعمات الهی چه چیزی برات شیرینتروآرام بخش وشادی سازه میگم بچه خیلی عزیزه خدانگهدارشون وهنوزازشون خبری ندارم چون گفت به محض رسیدن باهاتون تماس میگیرم.

    عاشقتونم برای اون چشمهایی که این دلنوشته رو خونده آرزوی سعادت وخوشبختی دارم.

    استادعزیزومریم جون فقط میگم دوستتون دارم وجبران خوبیهاتون رو خدابهتون عنایت کنه چون سالهاس خدایی میکنه راه بلده بوس برای خداوتحسین به همه ی خانواده ی عباسمنشی سایت بهشتی ام.

    چندروزی بودمیخواستم همین کامنت روبنویسم هی ذهنم میگفت مسخره ازمهمونداریت میخوای بنویسی الان که نوشتم دیدم چقدرمعجزه توش داره خدایاشکرت.همینی که بلدبودم ازدلم اومدنوشتم خدایاشکرت که ازاذان صبح ملاقات حضوری دعوتم کردی ساعت3صبح تابه الان نزدیک9صبح شدفقط مینویسم ازلطف وکرمت قبول کن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    مونا گفته:
    مدت عضویت: 272 روز

    سلام

    سپاسگزارم از شما

    چقدر نکته در تک تک فایل ها دارم یاد میگیرم و دارم آروم آروم قدم برمیدارم و جلو مبرم

    درسی که از این فایل یاد گرفتم این هست که یک چکاپ فرکانسی برای خودم داشته باشم که همین الان بعد از گوش دادن به این فایل و نوشتن کامنت انجامش میدم

    اونم اینه که یک فیلم با ویدیو برای خودم آماده کنم و بگم که الان در چه شرایطی هستم و چه حالی دارم و می‌خوام کجا برم و دوست دارم که کجا باشم

    این نکته و درس رو یاد گرفتم

    نکته بعدی که در تمامی فایل های استاد از جمله این فایل به وضوح دارم میبینم اینه که ما مسئول زندگی خودمون هستیم نه اطرافیان ( پدر و مادر و……)

    متاسفانه بزرگ ترین باگ و بزرگ ترین باور محدود کننده من این موضوع هست که مشکلات و رنج هایی که تا الان کشیدم رو به خانواده ربط دادم و فکر میکردم که خانوادم مقصر بودن که به لطف خدا در تک تک فایل ها این موضوع تکرار شده که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و آرام آرام دارم این باور ذهنیم رو ازبین میبرم و باور درست رو جایگزین میکنم و مسئله ای که تا الان تمام توانم رو گرفته، حلش میکنم تازه فهمیدم که بزرگترین چیزی که تا الان به من ضربه زده مسئولیت پذیر نبودنم در قبال زندگیم بوده و خداروشکر که دیگه بهش آگاه شدم

    موضوع بعدی که در این فایل متوجه شدم این بوده که من خیلی اهل درد و دل کردن بودم و همیشه به دنبال این بودم که یک گوش شنوا پیدا کنم ودرد و دل کنم که استاد صراحتا در این فایل گفتن که این کار اشتباه هست. یک نکته جالب بگم حدودا نیم ساعت پیش به دوستم پیام دادم که برم باهاش حرف بزنم و مثلا درد و دل کنم( شکوه و چیزی شبیه ناله و …) و ازش درباره مسئله ام کمک بگیرم

    دوستم هنوز پیام من رو سین نزده.

    بعد به طور خیلی جالب به این فایل هدایت شدم و استاد گفتن که از کسی مشورت نگیرید و درد و نکنید و ….. و ادامه صحبت ها و من آگاه شدم به این موضوع و دیگه از این به بعد قول میدم پیش کسی صحبت نکنم و درد و دل نکنم

    این از تعهد بعدی که همین الان در دفترم یادداشت میکنم

    خدارو هزاران بار شکر

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    علی اکبر رنجبر گفته:
    مدت عضویت: 528 روز

    به نام خداوند مهربان

    با سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خودم

    من خیلی حال کردم با صحبتهای هادی عزیز

    ولی نمی‌دونم چکار کنم قدم یک ودوم ،دوره ای 12قدمو گرفتم هرکاری میکنم تمرکز کنم روش نمیتونم خیلیم فایلهای رایگان استاد و گوش کردم

    ودوره 12قدمو گرفتم ولی حسم میگه زیاد رشد نکردی دوست دارم از خیلی از اطرافیانم جلو بزن

    از طرف دیگه ترسام نمیزاره سریعتر حرکت

    چون دوست دارم روی دوره وقت بزارم این کارو نمیکنم فقط فقط صبح تا شب فایل استاد و گوش میدم ولی عمل نمیکنم

    حتی دورهامو

    فکر کنم نمی‌پذیریم که مقصر همه ای اینها تو هستی علی اکبر عزیز

    تا به مشکلی از خونه ای که توش هستم میخورم بابامو مقصر می‌دونم میگم چرا اون خونه داشت بهم نداد بشینم الان باید برم مستاجر بشم

    هر اتفاقی میفته خودمو یا سرزنش میکنم یاد دیگران را مقصر می‌دونم

    دوستان این ردپارو دارم می‌زارم

    تا به خودم بگم

    کس نخارد پشتم من جز ناخن انگشت من

    خدارو سپاسگزارم تا همیجاشم تعقیر کردم

    خیلی فرق کردم

    ولی خواستم از خداوند خیلی بیشتر وسریعتر هستش

    خدا شکرت بابت داده هات وندادهات

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    آیدا گفته:
    مدت عضویت: 1175 روز

    به نام خدا.

    اولین نقطه برای شروع تغییرات اینه که بپذیریم تمام اتفاقات زندگی را خود ما خلق کردیم و مسئولیت آن را بپذیریم.حالا ممکنه آگاهانه باشه یا ناآگاهانه.

    مهم نیست چقدر دلیل داشته باشیم که تقصیر را گردن دیگران بیندازیم این مهمه که بپذیریم خودمون باعث اتفاقات زندگی شدیم حالا با احساس قربانی بودن با احساس مظلوم نمایی و …..

    این اولین قدم برای پیشرفت هست.حالا می تونیم با کنترل ورودی های ذهن و تغییر کانون توجه نتایج را تغییر بدیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    میترا محسنی گفته:
    مدت عضویت: 538 روز

    به نام خدای وهاب من

    سلام بر استاد عزیزم

    فایل نشانه ی امروز من این قسمت از گفتگوی دوستان بود

    خدایاشکرت وقتی فایل ها رو گوش میدم باورهام تغییر میکنن هرچی بیشتر اینکار میکنم بهتر وبهتر میشم تو این کار کردن روی خودم ولی وقتی نتایج دوستان و کامنت های بچه ها رو میخونم مثل اینه که یه نیروی اضافه ای بهم انگیزه میده

    واقعا ممنونم از همه دوستان بزرگوارم در سایت با به اشتراک گذاشتن تجربیات زندگیشون تو کلاب هوس ،گفتگو با دوستان ،کامنت ها یه عامل قوی شدن برای ادامه دادن به کسانی مثل من که تازه اومدن تو این مسیر

    منم از زمانی که آشنا شدم با این مباحث و مخصوصا بعد عضویت در سایت و گوش دادن فایل های ارزشمند بخش دانلود های سایت و با نقش قدرتمند باور وافکار و فرکانس و تاثیرشون تو زندگی آشنا شدم

    بالاخره به این نتیجه رسیدم که دیگه ول کنم یقه ی بابا ،شوهر،جامعه ، جنسیت رو ….. و دو دستی یقه ی خودم بگیرم و مسئولیت صد درصد اتفاقات و شرایطی رو که الان دارم تجربه میکنم بپذیرم و چقدر این نگاه علاوه بر آرامشی که بهم هدیه داد ،منطقی کرد علت اتفاقات زندگی رو قبل این درک من واقعا نمیتونستم بفهمم علت ناکامی های زندگیمو آخه یه چند سالی تقصیر بابا و شوهر و جامعه بود نه چهل سال دیگه و اینجا بود که فهمیدم درخت از ریشه مشکل داره و رفتم درونم و ریشه ها رو بررسی کردم دیدم ماشالله چه افکاری چه باورهایی و نتیجه اش چه میوه هایی !!!!

    بازم خدا رو شکر برای دریافت این آگاهی

    جلوی ضرر هرموقع بگیری منفعته

    و منم تعهد دادم به خودم که حالا که مقصر منم من میتونم تغییر بدم خودمو

    و همین لحظه بعد اینکه استاد فرمودن اون دوست عزیز تو آمریکا از خودش فیلم میگرفته تا بعدا یادش بیاد منم دکمه ی توقف فایل زدم و نشستم جلوی دوربین گوشی از شرایط و خواسته هام گفتم و انشالله بارها وبارها اینکار تکرار کنم تا یه روزی ببینم و یادم بیاد چقدر متعهد بودم به تغییر شخصیت و باورهام و جهان چه پاداش هایی بهم داد در برابر این تعهدم

    ممنونم از دوست عزیزمون آقا هادی عزیز برای این تجربه های عالی که گفتن برامون

    خدایا شکرت

    خدایاشکرت

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: