رمز پایداری نتایج
خوشبختی و آرامش، یک مقصد نیست که با یک بار رسیدن به آن، کار تمام شود، تجربه خوشبختی، جریانی دائمی از تغذیه ذهن با ورودی های قدرتمندکننده است. همانطور که جسم انسان برای زنده ماندن و شادابی به صورت همیشگی به غذا و اکسیژن نیاز دارد و نمیتوان با یک وعده غذای سنگین یا یک تنفس عمیق، نیاز یک سال بدن را تأمین کرد، روح و ذهن انسان نیز برای خلق نتایج عالی، نیازمند ورودیهای دائمی و سازنده است. جهان هستی در هر لحظه در حال پاسخ دادن به فرکانسهای ماست و اگر ما خواهان یک زندگی “دائماً” خوب هستیم، باید “دائماً” روی خودمان کار کنیم. دوره ۱۲ قدم دقیقا با همین رویکرد طراحی شده است تا فضایی را ایجاد کند که در آن، فرد نه تنها قوانین را بیاموزد، بلکه با استمرار در یک بازه زمانی یکساله، این قوانین را به سبک زندگی خود تبدیل کند. به گونه ای که رفتار، افکار و عملکرد او بیشترین میزان هماهنگی با آگاهی های این دوره را داشته باشد. به همین دلیل، ورود به آگاهی های دوره ۱۲ قدم و رشد شخصیت درونی با تمرینات و آموزه های این دوره، هوشمندانهترین سرمایهگذاری زندگی است که مرتبا شما را با فراوانی نعمت های جهان، هم مدار نگه می دارد . به همین دلیل نیز نتایج شما پایدار می شود.
یکی از کلیدیترین بخش های دوره ۱۲ قدم ، ابزار قدرتمندی به نام تمرین ستاره قطبی است. این تمرین که یکی از ستونهای اصلی دوره ۱۲ قدم محسوب میشود، روشی عملی برای جهتدهی آگاهانه به کانون توجه و تنظیم فرکانسها در ابتدای هر روز است. به گونه ای که در ابتدای روز، دانشجو در مدار خواسته هایش قرار بگیرد. استاد عباسمنش و خانم شایسته با اشتراکگذاری تجربیات شخصی خود از نتایج عمل به آگاهی های دوره 12 قدم، توضیح میدهند که چگونه انجام متعهدانه این تمرین، فرد را به جای واکنش نشان دادن به اتفاقات، به خالق آگاهانه وقایع زندگیاش تبدیل می کند. زیرا اتفاقات به خودی خود هیچ معنایی ندارند، نگاه فرد به آن اتفاقات معنا می دهد و آن معنا را وارد تجربه زندگی اش می کند.
تمرین ستاره قطبی به آسانی به دانشجو میآموزد که چگونه با کنترل کانون توجه خود، کنترل زندگی خود را تماماً در دست بگیرید، درباه خواسته هایش به وضوح برسد و به خاطر این وضوح، جهان را وادار کند تا شرایط، افراد و موقعیتها مطابق میل او را وارد تجربه زندگی اش کند. میزان تفاوت در نتایج و حتی میزان تفاوت در کیفیت نتایج، در ایمان و عمل به همین تمرینات به ظاهر ساده اما بنیادین است. وقتی شما با انجام تمریناتی مانند ستاره قطبی، ذهن خود را برای تمرکز بر خواسته ها تربیت میکنید، به مرور زمان شخصیت شما تغییر میکند و زمانی که شخصیت تغییر کرد، نتایج لاجرم و به صورت طبیعی تغییر خواهند کرد؛ این همان قانونی است که هیچ استثنایی در آن راه ندارد.
دوره ۱۲ قدم برای کسانی نیست که به دنبال مقصر بیرونی برای ناکامیهایشان هستند؛ برای کسانی نیست که دولت، خانواده، وضعیت دلار یا شانس را عامل وضعیت کنونی خود میدانند. آموزه های این دوره مختص افراد شجاعی است که با تمام وجود پذیرفتهاند که “خودشان و فقط خودشان” با فرکانسهایشان، تمام تجربیات زندگیشان را رقم میزنند.
هدف دوره ۱۲ قدم ، نشان دادن مسیر (صراط مستقیم) به کسانی است که آماده دریافت هدایت هستند. در دوره ۱۲ قدم ، فرد یاد میگیرد که چگونه با تغییر کانون توجه از ناخواستهها به نعمتها، و با جایگزین کردن باورهای توحیدی به جای باورهای محدودکننده، دروازههای نعمت و ثروت را به روی خود بگشاید. نتایج این دوره، از همان قدمهای اول و با انجام تمریناتی مثل تمرین ستاره قطبی، خود را در زندگی دانشجو نشان میدهد. ایمانی که از این نتایج اولیه حاصل میشود، سوخت لازم برای ادامه این مسیر تکاملی را فراهم میکند تا جاییکه شخصیت فرد و تجربه زندگی اش آنقدر تغییر می کند و بهبود میابد که فرد هیچ علاقه ای برای بازگشت به مسیر قبلی خود ندارد.
نوشتن درک خود از آگاهیهای این فایل در بخش نظرات، به شما کمک میکند این آگاهیها به عادتهای فکری و رفتاریتان تبدیل شوند.منتظر خواندن دیدگاههای تأثیرگذارتان هستیم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- دانلود با کیفیت HD727MB60 دقیقه
- فایل صوتی رمز پایداری نتایج35MB38 دقیقه














بنام یکتای هستی بخش
روز 59 سفرنامه
رمز پایداری نتایج.
امروز کلی از باورهای اشتباه و محدود کنندمو در پی برخورد با یه تضاد مالی پیدا کردم.
میخوام در مورد یکی از باورهایی که پیدا کردم بنویسم که ببنیم آیا درسته یا اشتباه.
یکی از باورام اینه که من تکاملم رو برای داشتنی این سالنی که دارم طی نکردم.و میبایستی از یکجای کوچکتر شروع میکردم.همین طی نکردن تکامل باعث توقف من شده پس من باید اینجارو بی خیال بشم و دربیام از اینجا و روی باورام کار کنم تا ببینم کی زمانش میرسه که من سالن بزنم.
میخوام یه سال و نیم برگردم به عقب موقعی که من بعد از بحران (ماتریکس) تصمیم گرفتم هر جوری شده خودمو از این باتلاق بکشم بیرون.خودمو از این قفسی که ذهنی برای خودم ساختم رها کنم.خب من چیکار کردم؟ رفتم دوباره کله مانکنمو برداشتم شروع کردم به کار کردن یه سری تابلوی آرزوها درست کردم و توش عکسای میزو صندلی آرایشگاه گذاشتم.نمیدونم حالا قبل این کارا یا بعدش برادرم بهم گفت من 50 تومن میدم به تو باهاش آرایشگاه بزنی.من هیچ گونه تلاشی برای به دست آوردن این پول نکردم خودش خود به خود جور شد.یعنی از طرف خداوند بود حالا بماند که من این رو لطفی از طرف برادرم میدونستم و تا مدتها احساس عذاب وجدان زیادی داشتم . این پول از طرف خدا بود برای من ولی من شرک ورزیدم و نمیتونستم خودمو لایق این پول ببینم به خاطر همین همیشه خودمو بدهکار برادرم میدونستم.ازش ترس داشتم.ترس از اینکه نتونم با این پولی که من داده کار کنم و پولو کور و پوچ کنم.و همیشه این ترس همراه من بود و نمیذاشت آرامش داشته باشم.حتی الان هم وقتی به جدا شدن از شریکام فکر میکنم میگم پس پولی که برادرم بهم داد چی.؟ الان برادرم چی میگه؟ جواب برادرم رو چی بدم.؟ در صورتی که اون 50 میلیون تومن در جواب ارتعاشهایی بود که من فرستاده بودم و خداوند اون پولو از طریق وسیله اش که برادرم باشه به من رسوند ولی من خدارو ندیدم و فقط دستش رو دیدم و اونو برای خودم بت کردم.خداااااای منننننن چقدرررررر از راه آسون و طبیعی به من نعمت دادی به من ثروت دادی و من نتونستم بپذیرم که از طرف تو بوده چون خودمو لایق دریافت نعمت از تو نمیدونستم.
خدای من وقتی هیچ برگی بدون اذن تو از درخت نمی افته چطور ممکنه بدون اینکه من لایق داشتن 50 میلیون پول باشم این پول به دستم برسه؟من لایق دریافت 50 میلیون پول بودم ولی خودم خودمو لایق نمیدونستم ای خدای منننننننن…
کوچکترین چیزی که به تو برسه از سمت خداونده یه هزار تومنی یه لبخند یه محبت یه خبر خوب هر چیزی هرچیزی از طرف خداونده برای تو همونجوری که هیچ برگی بدون اذن خداوند به زمین نمیفته چطور ممکنه 50 میلیون تومن بدون اذن خداوند به دست تو رسیده باشه؟ تازه تو که سعی نکردی وام بگیری یا از کسی پول قرض بگیری اصلا تو این فکرا نبودی این پول خود به خود یعنی به اذن خداوند جور شد.بعدشم باز برای آرایشگاه تو اصلا دنبال همچین مغاز ه ای نبودی و هیچ پیش زمینه ای نداشتی فقط همینجوری بدون اینکه از اجاره ها از پول پیش خبر داشته باشی رفتی دنبال مغازه واین این مغازه اصلا به طور شگفت انگیزی پیدا شد همون لحظه ی اول به دلت نشست و به راحتترین شکل ممکن اجاره اش کردی.درسته دوباره نجواها اومد که تو لایق سالن به این بزرگی نیستی ولی از اون اول که اصلا اینطوری فکر نمیکردم .تازه حسمم خیلی خوب بود و میگفتم خدا جوابم رو داده هر چند باورهای مناسبی نداشتم.اینکه احساس عدم لیاقت اومد سراغم به خاطر این نبود که من اشتباهی تو اون سالن قرار گرفتم به خاطر باورهای اشتباه منه که نمیتونم احساس لیاقت کنم.اگر که لیاقتش رو نداشتم تو همون روز اول اصلا این کار انجام نمیشد یا صاحب مغازه پشیمون میشد یا حتی ما چند روز هم دیر کردیم برای اینکه بریم پول پیش و پول بنگاه رو بدیم ولی صاحب مغازه پشیمون نشد که مغازه رو به ما نده و ما بعد از چند روز دیرتر از روزی که قرار بود بریم برای قرار داد رفتیم و همه چی به آسونی انجام شد.
حالا در مورد دکور بگم که ما هیچ جایی رو نه بلد بودیم نه از قیمتا خبر داشتیم مستقیم رفتیم جایی که واقعا با روحیه ی ما سازگار بود و با اون آقا کاملا احساس خوب و راحتی داشتیم.و ایشون خیلی مهربون و با حوصله برامون توضیح میدادن و چند بار هم ما طرح رو تغییر دادیم.چکی هم قبول کرد
بعد در مورد صندلی ها هم ما جایی رو نمیشناختیم این آقا برامون از تهران یکیو پیدا کرد خودش سفارش مارو بهش کرد و ما از طریق اینستا به راحتی طرح و رنگ صندلی هارو سفارش دادیم و خودشون آوردن.تو همون ماه اول که کار کردیم تونستیم اجاره رو کامل دربیاریم.با اینکه هیچ کسی مارو نمیشناخت و تازه سالن زده بودیم .که این هم از لطف خداوند بود و قطعا لیاقتش رو داشتیم که مشتری اومد.ولی نتونستم همه ی اینارو از سمت خداوند ببینم و مشرک شدم.مشرک شدمو فکر کردم به خاطر مهارت منه که مشتری ها دارن میان پس باید مهارتمو بیشتر کنم تا پول بیشتری دربیارم.فکر کردم به خاطر تبلیغاته که مشتری میاد و تلاش کردم مدام استوری بزارم .اون اولی که سالن زدیم انگار باورهای محدود کننده ام خیلی کمتر بود ولی این قدر شنیدم که اجاره ها زیاد شده اجاره ها سرسام آوره هیچ کس رحم نداره همه دارن جمع میکنن هیچکی نمیتونه اجارشو دربیاره کم کم باورهای محدود کننده شروع کرد تو ذهن من ریشه کردن.منی که روز اول رفتم دنبال مغازه هیچ تصوری از اجاره و پول پیش نداشتم و هیچ ترسی از اینکه مبادا نتونم اجاره رو بدم نداشتم یعنی خیلی خیلی کم بود ولی بعد از مدتی با ورودی های منفی که به خورد ذهنم دادم زنجیر بستم به پای خودم و نتونستم اوج بگیرم.پس تا این جای کار فهمیدم که من تکاملم رو برای داشتن این آرایشگاه طی کرده بودم.وگرنه به این راحتی و معجزه وار و خیلی طبیعی نمیتونستم داشته باشمش.
درسته من خودم سالن به این بزرگی نداشم ولی تو سالن خیلیی خیلی بزرگتر تجربه ی کار کردن داشتم و نا آشنا با این فضا هم نبودم.
پس این باور که من در جای اشتباهی هستم ولایق داشتن همچین آرایشگاهی نیستم چون تکاملم طی نشده، کلا منقضی میشه.من لایق داشتنش هستم که الان در اینجام وگرنه خداوند اجازه نمیداد که حتی واردش بشم چه برسه به اینکه یکسال داشته باشمش.پس هر چی که هست هرچی که هست هرچی که هست باورهای اشتباهه ترمزهاییه که دارم احساس عدم لیاقتیه که دارم.وگرنه من جای درستمم.و این جایی که هستم این سالنی که دارم به لطف الله و به واسطه ی داشتن لیاقتم به من رسیده .نه شانسی ، نه از رو دلسوزی برادرم.فقط و فقط با نظارت کامل الله و با اجازه ی کامل الله من اینجا هستم نه هیچ چیز دیگه ای .نه شانسی.نه اتفاقی.
این احساس عدم لیاقت باعث شد که هیچ وقت آرامش نداشته باشم تو کارم و همیشه ترس از دست دادن این موقعیت رو داشتم چون فکر میکردم اتفاقی و شانسی این موقعیت نصیبم شده پس باید سفت بچسبم بهش که از دستم نره.
شکر خدای مهربان بالخره قبل از اینکه دیر بشه ترمزم رو پیدا کردم.و از حالا به بعد رها و آزادم .و دیگه ترسی از ،از دست دادن سالنم ندارم.چون ایمان دارم که شانسی اینجا نیستم.اگه قرار به از دست دادن باشه قطعا قراره چیز بهتری بهم داده بشه نه کمتر.
خداوند دلم همه چیز رو به دستان توانمندت میسپارم.
ببخش منو که همیشه شرک ورزیدم ولی تو با صبر و بردباری امید داشتی به برگشتم.و از روی خشم منو از نعمتهات محروم نکردی.
بی نهایت سپاسگذارم ازت ای خداوند اجابت گر من