غذای روح چگونه تأمین میشود؟
این متن خلاصهای از فایل این قسمت میباشد، اما برای درک کامل و عمیقترِ مفاهیم، حتماً خود فایل را به طور کامل گوش دهید.
در این قسمت، استاد سید حسین عباسمنش از یک نکته ساده و روزمره، یعنی وسواس ما در انتخاب غذای جسم، استفاده میکند تا به یکی از عمیقترین قوانین زندگی اشاره کند: اینکه ما برای خوردن یک لقمه غذا، چقدر دقت و وسواس به خرج میدهیم؛ رنگ، بو، ظاهر، تمیزی ظرف و محیط، سلامت مواد اولیه و حتی شخصیت آشپز را بررسی میکنیم. اگر کوچکترین نشانهای از آلودگی، فساد یا ناسالمبودن ببینیم، آن غذا را نمیخوریم یا با اکراه میخوریم. اما در مقابل، وقتی نوبت به ذهن میرسد، یعنی به آنچه میبینیم، میشنویم، میخوانیم و دربارهاش فکر میکنیم، بسیاری از افراد تقریباً هیچ وسواسی ندارند. به سادگی اجازه میدهند هر نوع خبر، فیلم، سریال، آهنگ، حرف، شایعه و محتوای منفی، وارد ذهنشان شود. پیام اصلی استاد این است که همانطور که غذای آلوده، جسم را بیمار میکند، ورودیهای آلوده ذهن، روح، احساس، باورها و در نهایت واقعیت بیرونی زندگی ما را بیمار میکند.
ورودیهای ذهن یعنی هر آنچه در طول روز میبینیم، میشنویم، میخوانیم و حتی دربارهاش صحبت میکنیم، در حکم غذای ذهن و روح ماست. آهنگی که گوش میدهیم، فیلم و سریالی که میبینیم، صفحاتی که در شبکههای اجتماعی دنبال میکنیم، اخباری که پیگیری میکنیم، گفتگوهایی که با اطرافیان داریم، و حتی موضوعاتی که در خلوت به آنها فکر میکنیم، همه و همه مواد اولیهای هستند که ذهن ما از آنها فکر، احساس و باور میسازد. اگر این ورودیها مملو از ناامیدی، ترس، خشم، نگرانی، فقر، حسرت، مقایسه، بدبختی و شکست باشد، طبیعی است که خروجی ذهن نیز تبدیل به احساساتی مشابه شود و در نهایت، در دنیای بیرون، تجربههایی متناسب با همان کیفیت به وجود آید.
طبق قانون کانون توجه و فرکانس، هر بار ما به موضوعی توجه میکنیم، در واقع در مورد همان موضوع، فرکانسی را به جهان هستی ارسال میکنیم. این فرکانس مانند پیامی است که به نظام آفرینش فرستاده میشود و جهان، براساس آن، اتفاقات، شرایط، موقعیتها و افرادی هممدار با آن فرکانس را وارد زندگی ما میکند. زندگی ما بر اساس آنچه مداوماً موضوع توجه و فکر ماست شکل میگیرد. اگر کانون توجه ما بر بیماری، مشکل، فقر، گرانی، بدبختی، جنگ، تروریسم، خیانت، ناکامی و امثال آن متمرکز باشد، ما ناخواسته در «مدار» همان موضوعات قرار میگیریم و جهان، شواهد و نمونههای بیشتری از همان جنس را از راههای مختلف به سمت ما سرازیر میکند. در مقابل، اگر کانون توجه را به سمت سلامتی، ثروت، آرامش، محبت، پیشرفت، توانمندی، ایمان و نعمتهای خداوند ببریم، در مدار دیگری قرار میگیریم که نتیجه آن، ظهور بیشتر همان خیر و نعمتها در زندگی است.
یکی از مهمترین دلایل غفلت انسانها از این قانون، همان چیزی است که استاد آن را فاصله زمانی بین ورودی ذهن و نتیجه بیرونی مینامد. اگر غذای فاسد بخوریم، خیلی زود، گاهی در همان لحظه یا در فاصلهای کوتاه، دلدرد، تهوع یا علائم دیگر ظاهر میشود و ما متوجه میشویم که غذای نامناسبی خوردهایم. اما وقتی ورودی نامناسب به ذهن میدهیم، یعنی فیلم و محتوای منفی میبینیم، اخبار ناامیدکننده دنبال میکنیم، در بحثهای بیهوده و پر از شکایت و نفرت شرکت میکنیم، آهنگهایی گوش میدهیم که احساس ما را تخریب میکند، یا در شبکههای اجتماعی در معرض انرژیهای مسموم و باورهای محدودکننده قرار میگیریم، نتیجه آن بلافاصله ظاهر نمیشود. هفتهها و ماهها بعد، این ورودیها به صورت شرایط نامطلوب، ناکامیها، مشکلات مالی، اختلال در روابط، بیماریها و انواع گرفتاریها خود را نشان میدهند. این فاصله زمانی باعث میشود بسیاری از افراد نتوانند بفهمند که اتفاقات تلخ امروز، نتیجه کانون توجه و ورودیهای ذهنی دیروز و ماهها و سالهای قبل است. پس آن را به «بدشانسی»، «قسمت»، «خواست خدا»، «تقدیر» یا عوامل مبهم دیگر نسبت میدهند؛ در حالی که قانون اصلی، بسیار روشن و ساده است: «آنچه میکاری، همان را درو میکنی» و آنچه در ذهن میکاری، در واقعیت زندگی برداشت خواهی کرد.
تعهد جدی در کار کردن روی ذهن و باورها یعنی: همانطور که برای بهدستآوردن «لقمه نان» حاضر میشویم روزی هشت تا ده ساعت کار کنیم، لازم است برای اصلاح کانون توجه و تغییر باورها نیز زمان، انرژی و اراده صرف کنیم. اگر فردی متعهد شود که از این پس فقط افکاری را به ذهن خود راه دهد که به او احساس بهتر، قدرت بیشتر، امید، ایمان و آرامش میدهد و آگاهانه از افکار و موضوعات منفی و تخریبکننده فاصله بگیرد، جهان بیرون او کمکم شروع به تغییر میکند و ثروت، سلامتی، فرصتها و روابط خوب از راههایی غیرمنتظره وارد زندگیاش میشود.
استاد این قانون را در پیوند با آموزههای الهی نیز توضیح میدهد و یادآور میشود که خداوند در قرآن تأکید کرده است: آنچه بر انسانها میآید، نتیجه اعمال خودشان است و خداوند به بندگانش ظلم نمیکند. این یعنی خداوند، قانونی عادلانه در جهان قرار داده است که مطابق آن، هر کس با کانون توجه خود، واقعیت زندگیاش را میسازد. وقتی ما مداوماً روی مشکلات، کمبودها، سختیها و ترسها تمرکز میکنیم و آنها را با احساس شدید تجربه میکنیم، در واقع خودمان زمینه ظهور آنها را فراهم میکنیم؛ و وقتی روی نعمتها، فرصتها، توانمندیها، امکانها، هدایت الهی و حضور خدا تمرکز میکنیم، در حقیقت در را بهسوی نعمتهای تازه و هدایتهای بیشتر باز میکنیم.
نوشتن درک خود از آگاهیهای این فایل در بخش نظرات، به شما کمک میکند این آگاهیها به عادتهای فکری و رفتاریتان تبدیل شوند.
منتظر خواندن دیدگاههای تأثیرگذارتان هستیم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- دانلود با کیفیت HD146MB12 دقیقه
- فایل صوتی غذای روح چگونه تأمین میشود؟11MB12 دقیقه













به نام خدای قشنگم
سلام پدر فافا
سلام خانواده ی عزیز و دوست داشتتی و بزرگ من
دوست دارم در این باره یه داستانی بگم
داستانی که از گذشته ی خودم میاد
من از بچگی نمیدونم چطور سا چجوری ولی همیشه این درونم جریان داشت که هر اتفاقی که بیوفته برای من عالیه و اون بهترین اتفاقه … توی چیزای حتی کوچیک .. توی مثلا 8یا7 سالگی وقتی که سر صف ها می ایستادیم تا مشخص بشه که چه افرادی در کلاس کدوم معلمی باید بروند …اون لحظه رو هیچ وقت یادم نمیره که حتی اسم اون خانم مهربونی که توی تابستون باهاش بودم 0ی بود سر صف همون لحظه توی دلم گفتم خدایا هرجا خوبه برم هرجا حس خوبی دارم ولی اگه خوبه با اون خانم مهربون تپله بیوفتم ولی اگر غیر از اونم بود اشکالی تداره حتما من اونجا شاد ترم …
اسم منو صدا زدن توی صف دوم ایستادم و یوهو گفتم این صف بره کلاس خانم گرجیان …رو به دیگران کردم گفتم منم هستم ؟میریم کلاس خانم گرجیان …
گفتن اره دیگه برو
هنوز نمیدونستم کجا باید برم ولی دعای قبلم انچنان حس خوبی بهم داده بود که انگار داره خدا بهم میگه یه جایی میری که خوشحال باشی نگران نباش با خوشحالی از پله ها اومدم پایین و رفنیم توی کلاس اولی سمت راست … دیگه مطمئن شدم که همون خانومیه که دوسش دارم ولی این وسط یاومه یوهو انگار شیطان گفت نه بابا کلاسش همونه شاید خانومش عوض شده باشه ولی بازم خندیمو گفتم این بهترین اتفاقه ….بعد ورود معلم دیدم خود خودشه …
بهترین و خوشحال ترین دوران من وقتی بود که هیچ چیز رو نمیدیدم غیر خودم …منظورم این نیست که مغرور بودم …نه …منظورم اینکه روی خودم تمرکز میکردم ..می خواستم ..لذت میبردم … و به لذت های بیشتر هدایت میشدم ..ولی از 10یا 11 سالگی به بعد اصلا اینطور نبود ….
که بعد ها مامانم میگفت چون هقلت میرسید ..تاره داشنی میفهمیدی …
راست میکفت مشکلات خانوادگی بود ولی من تا قبل 10سالگی جرعه ای توجه نمیکردم نمرات ناجالب بود وای اهمیت نداشت …
ولی از بعد اون انگار من خودمو یادم رفت درگیر مشکلات خانوادگی و افکار ثوچ و بیهوده و حرف های ناجالب والدین و مشکلات اقتصادی شدم … یعنی خودم رو درگیر کردم …فکر میکردم این کاریه که درسته …فکر میکردم دیگه به سن تکلیف رسیدم دیگه بزرگ شدم فارق از اینکه دارم چقدر جهانمو تغییر میدم ….
کلاس سوم بهترین شاگر شدم و حتی به یکی از بچه هایی درسش خیلی بد بود کمک کردم اونم اوردم توی رده ی خوبا …
روزی که بهم جایزه دادن رو هیچ وقت فرتموش نمیکنم …
اینقدر خوشحال بودم که نگو …
مدیر مدرسه اومد دم در کلاس و گفت ما دوست داریم از این ملیکا ها تو مدرسمون زیاد باشه ….
بی نظیر بود تشویق ها تحسین ها …
وقتی اومدم خونه همه چیز رو با خوشحالی تعریف کردمو جایزم رو نشون دادم …
و بعد مامانم بعد افرین ها و تحسین ها گفت خب تو هم این جایزه رو میدادی به اون که درسش خوب شده …
همون لحظه بهم برخورد به خودم گفتم چرا …من این کارو کردم …من باعث شدم درسش خوب بشه…من بهش کمک کردم …
(چیزی که کلاس چهارم د پنجم که درسم افت کرده بود بهش گفتم غرور ….)
ولی بعد از کلاس چهارم که درسم کمی افت داشت خودم نمیخوندم و خودمو درگیر عوامل و مشکلات بیرونی کرده بودم …
و من اون روز فهمیدم که غرور دقیقا چه حسی بود و اون موقع به خدا میگفتم من فقط 10 سالمه اشتباه کردم نباید اینقدر به خاطرش مثلا عذاب بدی که …میتونسنی چشم پوشی کنی مثلا یا به روم نیاری …فارق از اینکه الان متوجه شدم قوتنین سن نمیشناسه ….
در همون دوره که توجهم روی ناخواسته و چیز های ناجالب اطرافیانم مخصوصا روابطشون بود اتفاقات ناجالب می افتاد …با اینکه هر بار دعایم همون بود و سعی میکردم اعتمادم به خدا و اتفاقاتی که پیش میاد همون باشه ولی اون چیز ها اتفاق نمیوفتاد …مثلا با معلمی که می خواستم نمیوفتادم و ختی برعکس با معلمی میوفتادم که کلاس دوم از قیافش اصلا خوشم نمیومد …
بازم سعی میکردم که حس خوبی نشون بدم ولی باز تمرکزم میرفت روی چیز های منفی ….
سعی میکردم ارتباط خوبی برقرار کنم … و حتی یک همکلاسی خیلی خوبی هم دلشتم ولی اصلا به اون اتفاق خوب توجه نکردم …به اندازه که کلاس پنجم فهمیدم اون اولین هم نیمکتی و دوست من بود …
کلاس چهارم بد نبود تا یک روزی که همه از کلاس رفتن بیرون و معلم با من کار داشت …
بهم میگفت ملیکا چرا از من خوشت نمیاد …
من تعجب کردم
انکار میکردم و اون هی مثال میزد هی میگفت از روش تدریسم از چی …
من هی میخندیدم و مردد بودم که بگم یا نه …
ناراحت میشه نگو …بگو دیگه خیلی داره اصرار میکنه …
وای خدایا کمکم کن خلاص بشم …
بعد از کلی اصرار ملیکای ساده
بهش گفت که کلاس دوم وقتی حامله بوده از قیافش خوشش نمیومده …
اون جا خورد و لبنخدی زدو گفت اون سر پسرمه …)اسمشو گفت ( و گفت الان یکی دوسالشه …
گفتم اره میدونم اون مال اون روزا بود …
بعد با بغلو اینا تموم شد …
نمیدونم چی شد چی نشد ولی حس خوبی از اینکه اون حرفو بهش زدم نداشتم …
ولی دیگه دوست نداشتم کلاس پنجم هم با اون باشم …
ولی باز با اون بودم و با معلمی که دوست داشتم نبودم …
یکی دیگه از چیزایی که می خواستم این بود که در کنار همون دوست ضعیفی باشم کمکش کردم و به خاطرش جایزه گرفتم …ولی از اون سال به بعد کاملا کلاسامون جدا شد
حتی یه روز بچه های اون کلاس ازش شکایت داشتن پیش مدیر و من به مدیرمون گفتم چرا منو نزاشتین با اون باشم که این مشکلات پیش نیاد و اون گفت اون باید روی پای خودش وایسه نمیتونه که همش به تو تکیه کنه …
من بعد از اون متوجه شدم که در کنار اون بودن رو برای خودم می خواستم که خودم ازش بالاتر ببینم و خوشحال باشم که پایین تر نیستم …
با اینکه من باید یادمیگفتم بالا تر از حد انتظار دیگران از خودم انتظار داشته باشم نه کمتر …
خلاصه کلاس پنجم بدترین سال بود …
اونجا ترس و گریه و ناامیدی رو فهمیدم …تمرکزم کامل روی بقیه و اطرافیان و مشکلات بود …
ولی حتی اون موقع هم میگفتم اینا اتفاقی نیست …
شانسی نیست …
و به اون دوستم نگاه میمردم که همه چیز براش بی نظیر بود و برای من سخت بود با اینکه هر دو مون توی یک کلاس بودیم ….
اون معلم کلاس پنجم که معلم کلاس چهارمم هم بود معلم هردو ما بود ….
من یعی میگردم عوامل بیرونی رو به شاگرد اول کلاس بدم ولی هی با خودم میگفتم نه اتفاقی نیست …
اون سال درس نمیخوندم یادمه اولین روز مدرسه ی کلاس پنجمم ضرب کردن رو هم یادم رفته بود …پای تابلو وقتی بچه ها حل میکردن میگفتم وای خدای من سه تا چهار ماه گذشته و من الان اینا فقط برام اشناس …
اون موقع درس نمیخوندم و اینو تقصیر بقیه مینداختم ولی فقط تا چند روز حالت افسرده و اینا داشتم …
چون اعتقاد دلشتم این اتفاقات شانسی نیست میدیدم که با ناراحتی و اینا انگار دارم خودم رو توی باطلاق فرو میبرم و اوضاع داره بدترو بدتر میشه ..
از اونجا گفتم خب بزار تغییر بدم من این باطلاق رو نمیخوام …من شور و هیجان و شادی رو می خوام …
پس شروع به فعالیت کردم
همچنان از درس و معلم فرار میکردم
ولی توی کارای دیگه عالی بودم جوری که من اون سال بدون تبلیغ نفر اول شورا شدم …..
بدون حتی چسبوندن یک برگه …
خیلی خوشحالم که این پاداش رو گرفتم چون الان با ایمان بیشتری برای تبلیغ خرج نمیکنم …
اون سال ایده میدادم حتی یادم مامانم برام میکروسکوپ خریدع بود برای تولدم که اونم خودم جذب کرده بودم …
اونو میبردم مدرسه و زنگای 15 دقیقه ای تفریح با یک میز میبردم توی حیات و راهش مینداختم و همه باید میومدن توی صف می ایستادن تا بتونن مصلا بال پروانه رو میدیدند ….اینقدر صف طولانی بود که همیشه وقتی زنگ میخورد به تعداد زیادی نمیرسید و همیشه از دم کلاسم تا دم حیات پشت من و دور من شلوغ بود تا زود تر نوبتشون بشه
توی سرود توی نقاشی توی نهج البلاغه همه جا شرکت میکردم …
بعد از اون روز هم در سال های بعد حتی همین الان هم زیاد درس نمیخونم …ولی توی فعالیت های عملی عالیم…
اهان فهمیدم …چون درس خوندن برام ناخشاینده …اهرم رنج و لذت …وای خدایا شکرت …
برای این اگاهی …
توی دوره ی کلاس پنجم یکی از اتفاقاتی که خیلی جالب بود برام این بود که من توی ذهنم خودم رو لایق این مدرسه نمیدونستم …مدرسه ی غیر دولتی …و میگفتم من اگه مدرسه دولتی بودم شاگرد اولشون بودم …
و دقیقا اون معلم هم همینو به من بازتاب میداد …و من هر لحظه در حال تایید این نالایقی بودم …
کلاس ششم دوباره با همون بچه ها توی یک کلاس بودم با این تفاوت که معلم هامون یکی بودن و برای تقریبا هر دو درس یک معلم داشتیم …
وقتی دیدم همونجام به خودم گفتم من باید تغییر کنم …با اینکه شاید اگر در همون کلاس میموندم درس بهتر بود ولی نمیخواستم دوباره با همون افرادی باشم که این مالایقی و سطح پایین توی اون کلاس بودن رو تایید میکنه …
با یکی از دوستام
به یه بهونه ی کوچیک به یکی از معاون هامون گفتم نمشدر امسال ما دو تا رو پیش هم بزارین …؟
فکر نمیکردم جواب بده …
اون دوستم زیاد درس خون نبود ولی بچه ی معلم کلاس سومم بود و معلممون خیلی ازش میگفت …
بعد یوهو سر یک کلاسا گفتن که برم توی کلاس دیگه …
خیلی خوشحال بودم …
من با اغوش باز برای خودم تغییر ایجاد کردم …
خیلی سال خوبی بود …
بهتر از پارسال بود خوشحال تر بودم …
با افراد جدیدی بودم …دوستای جدید …
ولی همچنان درسم زیاد خوب نبود با اینکه نسبت به همکلاسی ها بد تبود و حتی یک بار شاگرد اول بودم ولی کلا سطح کلاس سطح بالایی نبود …
همچمان در امور دیگر فعالیت کردن و ایناااا
بعد از اونم کلی چیز دیگه داره …که یه روز که باید حتما میگم …
با مرپر بدون قضاوت اینقدر چیز یادگرفتم که نگو …
ولی در کل من اون روز و و در واقع اون سال فهیدم که چقدر کانون توجهم مهمه …
تون موقع که به این صورت نمیدونستم که ….
یا کسی بهم نگفته بود که تو به هرچیزی توحه کنی همون رو به زندگیت دعوت میکنی
من تجربی یاد گرفته بودم …
اگه شاد باشم فکر مثبت بکنم خوش بین باشم اتفاقات اینطوری بازم میوفته و اگه برعکس باشم هم اتفاقات همونطوری بازم میوفته …
من اینو یاد گرفتم و از همون سال به بعد سعی میکردم اجرا کنم جوری که به وضوح هر کس منو میدید بهم میگفت که چقدر تو خوش شانسی یا چقدر خوش بینی …
من از بعدش تبدیل شدم به شاگرد مثبت کلاس …
و با اینکه خیلی ها بدشون میومد از این اسم ولی من خوشم میومد و میگفتم چون همین مثبت بودن من داره اتفاقات باحال تر رو رقم میزنه …
اهان
یه چیز دیگه …
یه اتفاق دیگه هم که باعث شد من کمتر روی ناخواسته هام توجه کنم یک فیلم انگیزشی بود
توی اون فیلم( که بعد ها انگار به صورت صوت شنیدم به نحوی دیگه) میپرسید خب شما چه مثلا خونه ای می خوای ؟ شاید بگی خونه ای که کثیف نباشه کوچیک نباشه دور نباشه و…. ولی من ازت پرسیدم تو چی می خوای
….ولی تو داری چیزایی که نمیخوای رو میگی …..
این بازیه همیشه ی ماست …
ممنون که تا اخرش خوندین
یکی از جملات فوق العاده پدر فافا رو هم از نظرات خانواده ی دوست دلشتنیم کپی کردم که خیلی به نظرم مهمه
اونم اینه
وقتی به چیزی توجه میکنم، فرکانسی رو در مورد همون موضوع به جهان ارسال میکنم، جهان هم اتفاقات، شرایط و موقعیت هایی رو برام به وجود میاره که بر اساس فرکانس های ارسالی خودمه
عاشقوتنم مرسی از همتون ….
کلی عشق و سلامتی و خوشبختی رو برای تک تکتون می خوام …
فعلا خدانگهدار ….
سلام فاطمه
خواهر عزیزم
راسشو بگم منم در موقیتی همینجور بودم …
به نظرم این به خاطر این چند چیز …اول اینکه خیلی خودمون رو قضاوت میکنیم …قضاوت از نوع مقایسه …
و دوم که خیلی به قبلی ربط داره حس لیاقته …
من خودم (قبلا بیشتر )وقتی در کنار کسی بالاتر از خودم هستم خودم رو باهاش مقایسه میکنم ..اون اینو داره اونو داره ولی من نه و اینطوری حس حسودی رو تقویت میکنم …
خودم رو سرزنش میکنم …
و همه اینا یک حس بدی در من ایجاد میکنه وه خس لیاقتم رو تخریب میکنه و منو رو درونم نالایق میکنه و این مورد حس بد رو تشدید میکنه ….
خب حالا همون من …
در کنار افرادی که در سطح من هستن و یا حتی پایین تر هم همینکارو میکنه …
خودم رو باهاش مقایسه میکنم ..اون اینو داره منم دارم حتی بهتر …اونو نداره ولی من دارم و اینطوری حس دارا بودن رو تقویت میکنم …
خودم رو سرزنش نمیکنم … چون بهتر از اونا یا حداقل از اونا کم ندارم
و همه اینا یک حس خوبی در من ایجاد میکنه و حس لیاقتم رو در همون جایی که هستم نگه میداره جوری که انگار بهم میگه تو همینجا باشی خوشحال تری و منو رو درونم نالایق میکنه برای سطح های بالاتر و این مورد حس بد رو درباره ی افراد بهتر هم باز تشدید میکنه …
.
نمیدونم دقیقا متوجه منظورم میشی یا نه ولی بازی همینه …
.
من خودم هنوز خیلی نمیدونم ولی فکر میکنم یکی از عواملش میتونه اعتماد به نفس و عزت نفس باشه …
و درباره ی راه کار ها هم
باید بگم باید سعی کنیم اعتماد به نفسمون رو تقویت کنیم …
یه راه عالی تحسین کردنه …
به جای مقایسه و حسودی کردن
بهتره تحسین کنییم .
.
میدونی مثلا بزار یه مثال بگم تا بهتر بفهمیم این موضوع رو …
اگر من در کنار یک فردی هم سن خودم باشم ولی با این تفاوت که اون یک فردی با روابط بهتر از من با ازادی مالی و مستقله …
به جای حسودی و حس بد باید
باهاش اشنا بشم …
با صدا یا بی صدا تحسین کنم و بهش بگم چقدر خوب درک میکنی چقدر خوب تلاش میکنی چقدر خوب ارتباط میگری ….
اینجوری انچنان حسم خوب میشه که اصلا دیگه به کمبود های خودم فکر نمیکنم چه برسه بخوام مقایسه کنم …
در مرحله ی دوم سعی میکنم تا جای ممکن باور بساز و تایید کنم
مثلا با دیدنش بگم چقدر خوب پول در میاره چقدر خوبه که ازادی مالی داره این یعنی میشود با این سن با این اندام با این جنسیت ازادی مالی داشت ….می شود می شود و حتی بهتر و باشکوه تر هم میشود …
.
در مرحله ی بعد این تایید ها رو به سپاسگذاری تبدیل میکنم .
.
وای خدایاشکرت پس میشه منم داشته باشم …میشه و منم میتونم خدایاشکرت که این توانایی رو دارم و خدایاشکرت که این فرد فوق العاده رو امروز دیدم تا متوحه بشم چه قدرت هایی درونم نهفته است که میتونم زندگیم رو اونجوری می خوام و میتونم ازش لذت ببرم تغییر بدم …
خدایاشکرت برای این توانایی
خدایاشکرت …که لایق همچین چیزی میتونم باشم و لایقش هستم …
.
در این مرحله سعی میکنم حس لیاقت رو همراه با لذت و شکر گذاری در خودم ایجاد کنم …
.
حس لیاقت حس ارزشمندی اعتماد به نفسم خیلی بهتر میشه …
و سعی میکنم تا وقتی در کنارشم لذت ببرم …
.
باورت میشه خودم چقدر چیز یادگرفتم …
ممنون از سوال خوبت دختر …امیدوارم جوابم برات مفید باشه …
دوستت دارم …