تسلیم بودن در برابر خداوند
در این فایل استاد عباس منش درباره اصلی صحبت می کند که درک و اجرای آن، کلید خوشبختی در دنیا و آخرت است و استفاده از آن آنقدر چرخ زندگی شما را روان می کند که احساس می کنی روی دوش خداوند نشسته ای.
به اندازه ای که بتوانی آگاهی های این فایل را درک و اجرا کنی،
- به همان اندازه آسان می شوی برای آسانی ها (فسنیسره للیسری)
- به همان اندازه، نگرانی از آینده از زندگی شما حذف می شود. خواه یک ساعت آینده، یک روز آینده یا سالهای آینده؛
- به همان اندازه، خداوند مدیر و مدبر زندگی شما می شود و به نیازهای شما پاسخ می دهد
- به همان اندازه، خداوند برای شما همه چیز می شود و شما را در بهترین زمان، در بهترین مکان قرار می دهد و با بهترین رخ دادها، هم مدار می کند.
آگاهی های این فایل را با جان دل بشنوید، کلیدهای این فایل را یادداشت برداری کنید و برای اجرای آنها در زندگی متعهد شوید اگر می خواهید خدوند برنامه ریز زندگی شما باشد. خداوند به عنوان نیرویی که صاحب قدرت بی نهایت و صاحب بخشندگی بی حساب است؛ از رگ گردن به شما نزدیک تر است؛ دید وسیعی به تمامیت مسیر زندگی شما دارد؛ همه چیز را می داند؛ برای هر چیز راهکار دارد و هدایت شما را به عهده گرفته است اما به شرط…
سپس در بخش نظرات این فایل، تجربیات خود را در موارد زیر بنویسید:
تجربیاتی را به یاد بیاورید که به جای تکیه بر عقل انسانی خود یا دیگران، تسلیم هدایت خداوند شدی، هدایت ها را دنبال کردی و به آرامش رسیدی. سپس دیدی که راهکارها حتی از جایی که فکرش را نمیکردی آمد، درها باز شد و نیازهایت به موقع و حتی بهتر از انتظار تو، پاسخ داده شد.
تجربیاتی را به یاد بیاور که به جای تسلیم هدایت های خداوند بودن، به عقل خودت یا دیگران تکیه کردی، به دنبال راهکار خواستن از همه بودی به جز خداوندی که راهکار تمام مسائل را می داند. سپس دیدی که چقدر زندگی سخت شد و اوضاع پیچیده شد.
مقایسه این دو نوع از تجربیات، به شما کمک می کند تا ضرورت تسلیم بودن در برابر هدایت های خداوند را بهتر درک کنید.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری تسلیم بودن در برابر خداوند382MB59 دقیقه
- فایل صوتی تسلیم بودن در برابر خداوند57MB59 دقیقه














بسم الله الرحمن الرحیم.
قالَ یا مُوسى إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتی وَ بِکَلامی فَخُذْ ما آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ الشَّاکِرینَ [144]
بگو ای موسی!من تو را برگزیدم بر مردم.و با پیامهایم و سخن گفتنم آنچه به تو داده ام بگیر..و دریافت کن..و از شاکران باش!
سلام و درود به استاد زیبای الهیم..استادی که همیشه بر قلبش.خشوع و خاضع بودن در برابر تنها معبود جهان..،’بر زبانش جاری..ایست.
تسلیم بودن در برابر خدا!..
منم میخام به نوبه خودم صلاتمو در این روز عزیز،از طرف خداوند بجا بیاورم..چون هر چقدر از نتایجم بنویسم کمه!چون نتایج من گواه، روزهایی که تسلیم در برابر خداوند بودم.به من داده،’شده..بوده…
………
من حقیقتا با ورودم به این سایت..و نگاهی به گذشته خودم ..و تمام اتفاقاتی که از طرف اطرافیانم نشد…بود…من داشتم با هدایت خدا کارامو پیش میبردم..و چقدر هدایت میشدم..ولی بیشتر روی عقل خودم.و روی خودم حساب باز میکردم..
و امروز که نگاهم روشنتر و الهی تر شده..میربینم همه لطف الهی بوده.همه رحمت الهی بوده…از تمام کارهایی که انجام دادم..همه و همه…
و امروز همون ایده هایی که گذشته ها بهم شده بود توسط خداوند..امروز جایگاهش در زندگیم بولد شده…از قبل خداوند بهم گفته بوده تو به…این جایگاه میرسی..ولی اینقدر باورهای منطقی ام زیاد بود..که اجازه رد این خوشبختی رو بهم نمیداد…
و امروز خیلی خوشحالم!خیلی خوشبختم.که خداوند این عنایت را بر سرم فرو ریخت…
که بنده خالصش باشم..میدونم هنوز خیلی جاها کار دارم.ولی میدونم این روند با تکامل به اون ثباتی که میخام..و میدونم در راه درست و تسلیم بودن هنوز خیلی حاها کار داره…فقط میدونم باید ادامه بدم…
وای استادم!…نمیدونم هر چقدر از توحید مینویسم به ایات قرآن هدایت میشم..تشنه تر میشم..همون شبی که این فایل را در چند وعده گوش دادم..
گریه امانمو بریده بود.مخصوصا تو تنهایی خودم….
میدونی چیه!وقتی الهام پروردگار میاد.انگار روی زمین جات نیست.یه احساس ولوله و شادی داره برای قدم برداشتن..
چند روز پیش یکی از افراد نزدیکم.راجع به فایل توحیدی شما توی اینستا دیده بودن.ایشون میدونه که من با شما دارم روی خودم کار میکنم.و این سوال رو از من کرد…
نمیدونم چرا وقتی اسم خدا بر زبانتون جاری میشه ..واقعا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم..
یسری حرفها بینمون رد و بدل شد…
دقیقا همین تصویر رو حدودا سه شب قبلش تو خواب خداوند بهم الهام کرد..همون حرفی که شما همیشه بیان میکنید…که گوش کردن با درک کردن کاملا متفاوته..دیدم ایشون شما رو عارف..فرض کردن.و یچیز بیهوده انکار میکردم.و من دیگه قضیه رو گرفتم.گفتم خدا خودت دورش کن.که این بحثها به احساس بد منجر نشه…
دیدم دلایل منطقیش.حالا بر حسب اونچیزی که در ظاهر می بینه..خیلی زیاده…
پونت این صحبتم!
درک تسلیم…و عمل به آن.که خیلی از افراد نمیتونن اینچنین خوشبختی و مسیر درست رو درک کنن..که ادامه همین سوره اعراف..داره در مورد همین موضوع میگه..
اینان اگر هر آیه ایی مشاهده کنند به آن ایمان نمی آورند،و چون راه روشن هدایت را ببینند آن را به عنوان راه انتخاب نمی کنند،و اگر به طریق گمراهی نظر کنند آن را به عنوان راه بر گیرند،این به سبب آن است که آیات ما را انکار کردند و نسبت به آنها همواره بی توجه بودند…
و دومین پونت..
و هدایت شدن از طرف خداوند،’…میدونی ر دوشش سوار شدن…
دیگه نمیای با عقل محدودت،’اون خاسته ایی رو که میخای درک کنی..خودممو میگم.قبلا خیلی برای انجام شدن کارها دست و پا میزدم به حای خوبی ختم بشه…اما نمیشد..و میومدم مقصر،’روبرو خاستمو میدیدم…
و هزار باور داشتم…
همه جیز میخام بگم توحید و مسیر درسته..که خداوند به موسی میگه تو را برگزدیدم…و تو را با میامهایم با سخن گفتن.در بیین مردم برگزدیدم…
……….
بریم سر موضوع اصلی…هدایتهام در این چند ماه عضویتم..واقعا زبانم قاصره از اینهمه الهامات و تسلیم بودن برای انجام کار ….
جوری بودم،’ اوایلش..که ترس سراسر وجودمو در برمیگرفت..و بهم میگفت باید انجامش بدی..همون موقع..برکاتشو میدیدم..یجاهاییم درک نمیکردم چند روز طول میکشید..بهر حال هر چقدر از این در تسلیم بگم…بخدا کمه…
…….
……
حدودا اوایل عید خدا بهم الهام کرد..که باید دیگه کار جدیدتو شروع کنی..به صورت عینی و واضح.یفردی رو بهم روانه کرد…و من تو شک و تردیدها..گفتم این میام خداست..من باید برم جلو..
و من انجامش دادم.خیلی کارها رو انجام دادم..خیلی لطف خداوند شامل حالم شد..تا کارم یجورایی اماده ارائه دادن شد..
و بهم بازم الهام کرد.اول شب عید.باید بری فلان جا..که اونجا یه نمایشگاهی دقیقا وسط شهر بود..چون نزدیکای محل کارم پدرم بود.باز ترسی اومد.که نباید اینکار رو انجام بدی..گفتم این برام درس داره..خداوند دل اون خانم رو برام نرم کرد برام صندلی اوردن..من نشستم…
و من هر روز یه ساعت خاصی به این محل میرفتم..
و چی شده بود حتی خانواده ام هیچ کاری به کارم نداشتن…
و من کلی تحربه عملی تو اون غرفه برای پیشبرد کارم بدست اوردم…
دیگه بهم گفت نیازی نیست بری..و فهمیدم تو کاری که انجام میدم یسرس نقطعه ضعفهای عملی دارم..و با کمک همون نمایشگاها این بزام واضحتر شد…
و گذشت…تا کارم با خطا و ازمون و بیشتر لطف الهی..کارم به مرحله اجرایی برای دیگران رسید…
حالا من نقطعه ضعف شخصیتی و عزت نفس کم داشتم…
خداوند یه روز زبان خودمو بازگو کرد بهم گفت باید راهی قبرستان بشی..
و بعد از چند دقیقه..گفتم خدا اخه تو این بعد از ظهر گرما هر کی منو ببینه..خوبیت نداره.بهم گفت باید انجام بدی.همینجوری با عقل خودم کلنجار میرفتم با خدا..صبح که بهم الهام شد تا عصر..این ذهن و خدا داشتن با هم بحث میکردن..
یه لحظه بخودم گفتم.اگه اینکار رو انجام ندی.دیگه روی موفقعیت تو کارتو کاملا بموشون..
گفتم خدا عصر برم یا صبح..بهم گفت همین امروز باید اقدام کنی..پاهای استخوانم توان راه رفتنو نداشت..ولی اینقدر الهامات زیاد بود که اجازه نمیداد بشینم..
و ما راهی شدیم..همونجا ندا بهم اومد..شاید از طرف این افرادی که می بینی یه چیز منطقی نباشه..که یه دختر خودش تنهایی بره این محلی که خوبیت نداشته باشه…
من همراهتم نترس ..کارتو انجام بده..
همونجاهایی که ترسم بود..همونجاهایی که همیشه میرختم بهم و پرت و پلا میدییم..و خیلی کارها بهم گفت و من انجام دادم..
تا دم دمهای مغرب من با آرامش تو قبرستونی تک تنها نشسته بودم..اینقدر خس ازامشش زیاد بود که گفتنی نبود…
و بعد از یه مدتی..ایده اومد که خودم تنهایی.که پیاده روی درون شهری داشته باشم..حاهایی که سگ وحشی بود ولی اینقدر این خس ارامش زیاد بود..چون قبلا تونسته بودم بر ترسهام غلبه کنم..من 6روز این سفرم طول کشید…و چه تجربه هایی یه فرد تنها .هر جا که گفته میشد میرفتم..
ولی دیگه ترس وجود نداشت..چون داشتم این اعتماد بخداوند و تسلیم بودن در برابرشو تقویت میکردم..
گفتم اگه مسیر مسیر درست الهی باشه…اون خدا مراقب منه.و همین باور رو تکرار میکردم..بازم تجربیات زیادی کسب کردم.که نمیشه ،’این خوشبختی و کار کردن روی خودمو…بیان کنم…
چون عزت نفسمو در برابر خداوند چند صد برابر کرد…الان که میگم بدنم مور مور میشه…
این دو سفر ترسهای بچگی که تو درونمو دید با تسلیم و هدایت خدا به لطف خودش ریخته شد…
روز هفتمی…باز هدایت شدم.به سفر کاری..حالا دیگه موضوعش کاملا متفاوت..راجع بازم به عزت نفس دیگه برای کارم…
حتی خداوند بهم گفت باید فلان ساعت حرکت کنی…
همون شخصی که روز اول کاریم بهم هدایت کرد..همون فرد همون ساعت و وقت..جلوم ظاهر کرد..و بهم گفت…
همین مدت کوتاه چقدر هم از نظر عزت نفس.و هم از نظر کاری چقدر پیشرفت کردی…همون لحظه اون صحنه گذشته و الان رو بصورت عملی نشون داد..انگار منو تیون کرد تا کارمو استارت بزنم..
…..
و امروز نتایج کاریم داره با کیفیت عالی رقم میخوره…دستانشو تو راهم قرار داده،’چیزی که فکرشو نمیکنم داره برام نرم میشه..و میدونم اینده خوبی توی این بیزنسه..فعلا در حال انجام کار هستم…ببینم ایمان به غیب داره چه پاداشهایی رو برام به ارمغان میاره..
همین الان خداوند تاییدشو برام واضح کرد..و گعت هدایت شده ایی ..خدایا شکرت که هر لحظه داری هدایتم میکنی…
استادم..روزهایی که داشتم با هدایت و تسلیم شدن..و انجام شدن کار عملی میشدم…حوری بود منو هل میداد..یا یه برخورد شدیدی از طرف خدا میشدم..که منو جابجا میکرد..
بحث مسبر درست اینه ..
چیزی که شما میگین.بهم میگه بی ایمانی..دقیقا همون لحظه جهنم رو جلوی چشمم میاره.بهم میگه میخای مثل گذشتت باشی یا به موفقعیت برسی…
طوری باهام صحبت میکنه..که جای انکار کردن و انجام ندادن نمیمونه…
بایدیه…فقط ترس وجود داره ..ترسی که اجازه عبور رو بهت نمیده..و میخاد منطقیش کنه از نظر جامعه امروزی..
خودتون تو همین شرایط زندگی بودین..یسری باید و نبایدها..تو جامعه عموم وجود داره..مخصوصا ما خانم ها…
من با هدایت خدا..اینقدر درونم قوی شده..وقتی نیاد.دیگه نمیتونم تو این کتگوری بمونم..چون فورا بهم نیگه بی ایمانی..بهم نیگه ای ترسو..
همین باعث میشه اگه ترسیم تو درونم وجود داشته باشه…باید به عملکرد انجام بشه…
ولی همیشه رحمتش بر سرم جاری بوده..و اینقدر اون لحظات ترس بهم ازامش داده..که واقعا هیچ خوشبختی مثل این نگرش نمیتونم هیجا درک کنم..تو هیچ دانشگاهی بجز دانشگاه شما نمیتونم ببینم…
چه جسارتهایی و چه قوی شدنهایی..که اگه به هر کسی بگی یه کار احمقانه می بینشش!ولی از نظر ما دید الهی گونه هست…
بحث تسلیم شدن..یعنی عقلتو.اون باورهای مردم منطقی،’رو بزار کنار.و با خدا همراه شو…تو میتونی خارج از عرف جامعه ات،کارهایی انجام بدی..که هیچ وقت نمیتونستی با عقلت حساب باز کنی..
داره تسلیم بودن این درسها رو بهم نشون میده..داره اطرافتو برات چیدمان میکنه.
داره ثابت قدمت میکنه..و همه جوره تو رو تیون میکنه بسمت سعادتمندی دنیا و آخرت..
تسلیم بودن.یعنی کارهایی انجام میدی که به عقل جنم نمیرسه.هیچکس نمیتونه درکش کنه..اینقدر غرق خوشبختی میشی..که هیچ چیزی رو بجز خوبی ببینی…و من
و من
با تمام وجودم تسلیم بودن رو یچیز مافوق میبینم..چیزی که حرکتت میده..و قویت میکنه..و نمیزاره تو ترسهات بمونی…
اصلا شک و تردید رو ذوب میکنه میزاره کنار..
تسلیم دلها رو برات نرم میکنه …کارهاتو به نحو احسن انجام میده..و این روند تکاملی تسلیم میشه ،’هر بار کیفیتش تعقییر کنه…
وقتی که ما اماده اش باشیم!….
تسلیم همه چیز..روی دوش خدا نشستی …اون پادشاه.اون رب اون معبود..برات چیدمان میکنه..و تو ذهنتو رها میکنی ادامه…
میدی…
تسلیم یه کتگوری خاصی هست..که نیاز به خودشناسی دقیق داره…
خودشناسی که ترسهاتو مثل کاه روی اب هست….و میدونی اون چشمه جوشان پاک درونیت…..نمیتونه این املاح و کثیفیها را روی خودش نگهداره.بهمین خاطر با موجش میاد اونا رو یه ساحل ،’میبره…و پرتش میکنه بجای دور دست…
تسلیم در برابر خداوند..همجوره خیر و منفعت و خوشبختیه..که واقعا نیاز اساسی داره ادامه بدی…که من هنوز خیلی جاها کم میارم..بقول خودمونی یه (توکه پا)دارم..ولی میدونم باید بحرفش گوش بدم و باید ادامه بدم..
به امید روزهای تسلیمی و هدایت شدنیها،’… از طرف خداوند برای پیشبرد عالی در تمامی زمینه ها….
…
سلامی دوباره به سعیده عزیزم.
نمیتونم پاسخگو نوشته های زیباییت نباشم!!!
سعیده عزیز ما همه نیازمند خداوند هستیم..
حدودا یه 10 روزی هست توی تضاد بعدی شرایط زندگی شخصیم هستم.
دیشب خیلی حالم بد بود..
گفتم خدایا میدونم الان باید بتونم کنترل ذهن کنم..
بدندرد شدید و خستگی مفردی که ابنروزا دارم..
ولی سعی کردم و هدایت از خداوند خاستم که بهم کمک کنه….
ولی تو دلرهمبن شرایط چقدر برکتها از همه نظر وارد حل کردن مسایلم شده..
اینروزا تو همین شرایط ..یفردی که ایسون متخصص زبان خارجه هستند.که من سالها نمیبینمشون.ایشون خاله ام هست.
بهم گفت نرگس چکار میکنی راجع به کارم توضیح دادم..
بهشون گفتم!خاله جان من دارم زبان اتگلیسی فلان دوره میخونم ولی هنوز اوایل کارم..یکم ناشیم.میتونی متنای کارمو برام ترجمه کنی.
بهش نشون دادم…بهم گفت برام بفرس تا بهت بگم چجور جمله بتدی کنی..
اینروزا بیزنسم سعیده هم بصورت فارسی و هم بصورت انگلیسی داره ترجمه میشه.وعده های صادرات میاد.وعده های دلاری..مدام بهم گوشزد میشه..
ولی ناگفته نمونه الان 3 هفته در کنار تضادها که اینروزا خیلی وقتم به این سمت میره..یه گل گوشه ایی وقتی پیدا میکنم تا ردی بیزنسم و زبانم کار کنم..
.
بخدا ..الان یه چند روزی میشه..همین هدایت الله که تو دل تضادم هست..چه دنیایی رو به روبم باز نموده…
.
چقدر اطلاعاتم عالی شده..چقدر اتفاقات خوب برام افتاده…
نمیتونم چجور بگم!!!!
فقط میخام بهت بگم.خیلی دوستتدارم..
خیلی برای خداوند و دوستداشتن من از طرف خداوند در این شرایط تضاد”چه درهایی همجوره پر برکت برویم باز نموده..
همه افراد بهم خدمت میکنن..واقعا لحظه به لحظه قدردان شرایط حالم میشم.که خیلی سپاسگزارش:باشم…
دیروز دم دمای ظهر حالم خیلی بد بود.از حداوند هدایت خاستم.خیلی باهاش:صحبت کردم.سعیده به دقیقه نگذشت بهبودی من انجام شد.
بهم گفت اشکال نداره الان شرایط جیمیت خوب نیست..توسط یه شخصی بنام فرشته.اونم بصورت رایگان تحت درمان قرار گرفتم.
اینقدر راحت و اسان..همه چیز مهیا شد..
از پول گرفته تا هزینه ایاب و ذهاب و ..تا همه چیز بنفع بهبودی من انجام شد..
چقدر همین سلامتی نعمت بزرگیه..
ولی سعی کردم نیفتم تو. دام شیطان..
تو خیلی از بره ها مخصوصا تو دل تضاد “”قبلنا چقدر مقاومت داشتم..
ولی اینروزا خیلی سعی کردم بهتر باشم ..و با روی باز و تعمق قوی رهرو این مسیر باشم.
و اتفاقی که افتاده دریچه ایی از رحمت خداوند برویم باز شده..
سعیده جان صحبتتت پر از نور الهی بود..
انشالله که بتونیم این مسیر رو بخوبی عبور بدییم..
انشالله که بتونیم بهترینهای خودمان باشیم.
انشالله که بتونیم سپاسگزار داشته های الانمون باشیم..
داشته هایی که میدونم وقتی بر زبانت جاری میشه..بعد میدونی نداشتنت چقدر میتونه مشکلاز زندگیت باشه…
سعیده جان..یه چیزی:بگم!!!ما کلا مسیرمون که توی این فضا هستیم..
با خیلیا..چیزی که خداوند مدام توی قرآن گفته….
کاملا زمین تا اسمون متفاوته.
وقتی هدایت میشم..به گوش دادن یسری صحبتها که بیین افراد رد و بدل میشه..
حالا اون شرایطی که دارن…
وقتی بهش پی میبرم..که اونم هدایت خداونده تا بهم نشون بده که چقدر ما خوشبختیم…
خیلی خوشبختیما!!!
وقتی میبینم میگم خدایا چقدر خوشبختم..که من اصلا نمیتونم یه درصدم این افکار و باورها رو داشته باشم.
که بخام لین شرایط:رو بپذیرم...و اینو باور کرده باشم که زندگی همینه.باید شخصیتم این مسیر باشه..
انگار خداوند از این اتفاقات داره برزخ درون گذشتمو بهم یاداوری میکنه..فورا تسلیمش:میشم…
واقعا تو مسیر به یاداوری یسری چیزا نیازه….
تا بدونی تا محکم بهش:بچسبی ..
یادمه سعیده!!ببخش:پیام زساد شد.اخر شبه.یکم ذهنم ارامش داره..
ولی دوست دارم برات بنویسم و این یادداشتها برای اینده خودم..باشه..
تا یادم باشه چقدر خوشبختم..
چقدر ماها خوشبختیم بخدا!!!
اره یادمه اون اوایل بدون استثنا هر شب خداوند افکار شیطانی که خود شیطان بود رو “بهم الهام میکرد..
هر شب کارکردشو بهم نشون میداد..
و اینیدر خوشحال بود که انسانها گول میخورن.بدبختن..اینقدر الهامات زیاد بود..که نمیزاشت افکارم بسمت شیطان بره…
یه شب یه کیسه میکرد روی سر انسانها و از یه پرتگاه مینداختشون بیرون..
یه شب خواب دیدم با استاد بودم وووو هر شب داستان شیطان برتم مرور میشد..
شبی که اون اوایل به اراده خداوند دوره کتابها رو میخریدم.دقیقا فصل سوم کتاب رویاها یا چهارم بود توی همین دو مورد یکیش بود…
فکر کمم راجع به ایمان بود دقیقا اوایل نصف شب بود..هیچکسی اطرافم نبود..دیدم شیطلان از شدت خشم مثل گلوله آتش گرفته دوربرم میچرخید..
اینقدر این صحنه وحشتناک بود…ولی از درون خداوند بهم ارامش میداد…
دقیقا این صحنه رو توی یکی از ترسهام توی یه شرایط قبرستان دیده بودم.که تونستم با توکل بخداوند این مسیر رو تنهای توی یکی از ساعتهای خاص پیاده روی کنم.
میخام بگم سعیده جان….
ما همجوره باید تسلیم خدا باشیم..
خداوند میدونست..ترجمه انگلیسیم با این روندی که پیش رفتم اشتباه هست..
از طرف شخصی که من دسترسیم کمتر بود هدایت شدم تا منو هدایت کنه بسمت مسیر درست توی این شرایط..
تا فرم نوشتن افعال در انگلیسی رو بهم نشون بده..
واقعا ما همجوره توی هر شرایطی باید تسلیمش باشیم.
اگه تسلیمش نباشیم…بَد خودمون توی خاک !!!نابود میکنیم..
منم امشب با پیام شما میخام بیشتر تسلیمش باشم.تا بهتر تسلیمش باشم..
توی این 3 هفته توی مرحله بیزنسم به اندازه یه برابر رشد عقلی و درکی کردم..
چقدر بنر سایتم به زبان فارسی و انگلیسی زیبا شده…
راسی لوگوی دستکشم..یه دستکش:مشکی توی خوشکله..با شاخه های گل نرگس…و پایینشم نوشته Narges Gloves’
خداوند را شاکرم که پایه های بیزنسیمو قوی کرد.و تمام اون ده سال کار کردن توی این شغل”که نادرست بود رو بهم یاداوری کرد..تا یادم بمونه یه بیزنس فقط بحث پول ساختن نیست..
باید طرفندهای درست و عالی و با ساختار محکمی داشته باشی..
نه مثل گذشتت فقط داشتی پول میساختی ولی از پشتش یه سوراخ بزرگ نشتی انرژی رو داشتی اگاهانه برای خودت رقم میزنی..
من 10 سال اینجور سابقه کاری داشتم.کارام با کیفیت بود توی سرویس خواب و وسایل اشپرخانه کار میکردم.چه طرحهایی چه کارایی..
یه مدتم لباس اتاق عمل و لباس بیمارستانی و اموزش مرورش توی ارگانهای دولتی کار کردم.
خوشحالم اون مسیر رو “رفتم.
ولی فقط داشتم میدویدم..برای یه چند غاز..اونم با خفت از طرف مشتری و زور و احساس ناجور..
تو دل همین..امروز ایده جالب..ایده هایی که مشابهش نه توی ایران و نه توی خارج از کشور طی تحقیقی دیدم…
چون سراسرش عشق و راحای و اسانی بود…
سعیده جان بازم تشکر میکنم که پیاممو میخونی.من حقیقتا دوستدارم فقط بنویسم..
چون خیلی خیلی تجربها و کارکردها رو امتحان کردم به پوچی رسیدم..
ولی از زمانی که توی این فضا هستموقتی هدایت میشم از کارکردهای اطرافیانم ..میگم نرگس چقدر تو خوشبختی که خداوند داره بهت الهام میکنه و تمام مسیرها رو بهت میگه..
راسی سعیده یه چیزی بگم!!
همیشه وقتی داستان یعقوب و دوری از یوسف رو میدیدم که چقدر این ادم زجه میکشید و آخرم نابینا شد..
همیشه برام سوال بود!
میگفتم خدایا چرا این شخص ادعا میکنه از تو طرف تو هدایت میشه.و بعد گریه وزاری میکنه..
این شخص میدونه مسیرش درسته لابد یه خیریته…
چرا بازم گریه میکنه حالش بده..
و همیشه نحوه نگرش نااگاهانه من و گریه یعقوب برام سوال بود..
الان تو این محیط اومدم..میبنم چقدر ماها توی ایمان به غیب چقدر ناتوان ضعیف هستیم.
حتی همون یعقوب که نوادگان ابراهیم هست.پدرش اسحاق و نوه ابراهیم بوده.
بازم حالش بده..
میگفتم کسی که میدونه شرایط ایندشو.و کارکرد این مسیر رو میدونه چرا نگران هست..
میبینم خودمونم همون مسیر رو میرییم ولی ایمان به غیبمون خیلی ضعیفه..
ولی سعیده…وقتی یه اتفاقی میفته.
درسته یکم میریزم بهم.
بخودم میگم نرگس الان زمان کنترل ذهنه..
نکنه بازگردیا..بقول خداوند اگر بازگردید ما نیز بازمیگردییم..
اینجا یکم فشار باعث میشه نا بیفتیم تو دامش..
پس ما هم دست کمی از یعقوب ندارییم.ولی اون اگاه بوده از کارکرد خداوند..
ما هم میدونیم این مسیر رو ولی یه وقتایی دچار این حملات شیطانی میشیم.ولی باید زود برگردییدم.
سعیده حان دوستتدارم.بازم ببخش کامنتم زیاد شد..
ایتروزا خیلی سرم شلوغه یوقتایی ارزومه از خداوند میخام بیام تو سایت تا روی ماه شما عزیزانم رو ببینم..
چون بدون خداوند و این نیروی قوی توی زندگیم ..هیچ دلخوشی ندارم..
تمام وجودم عشق الهیه عشق خداییکه..
بهر حال بخداوند میسپارمت نوش:جانت باشه اینهمه تعقییر شخصیتی تو زندگیت.
سعیده جان امروز یه بارش باران عالی داشتیم.هوای جکوب طرف ما ..بسیار خنک شد.کلی درختامون توی شرجی خارک پزون ” .به ارامش رسید…
انروز روز عالی بود.
این حال هوای خنک جنوبی.و خرماهای حیاطمون که زرد و طلایی و قرمز رنگ شدن رو بهت اینجا هدیه میکنم.
بازم میخام بهت بگم دوستتدارم به امید بهترینها برای شما!!!