«الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش
در این چند روزه، درذهنم مشغولِ مرور مسیری بودم که در ابتدای روندِ موفقیت آغاز کردم و آن، نقش الگوهایی بود که در ذهنم برای رسیدن به موفقیت ایجاد کرده بودم.
در زندگی اطرافیانِ من، الگوهای موفق وجود نداشت. اما در کتابهای زیادی، داستان های زندگیِ افراد موفقی را یافتم که:
توانسته بودند از هیچ، موفقیت بسازند
توانسته بودند، بدون هیچ سرمایه ای کسب و کار موفقی ایجاد نمایند
توانسته بودند، با وجود برخورد به مشکلات، همچنان مسیرشان را ادامه دهند
من بارها و بارها، روندِ موفقیت این افراد را خواندم. آنقدر که انگار آنها را می شناسم و با آنها زندگی می کنم
با هر بار خواندنِ داستان های بیشتری از افراد موفق، ذهنیتی در من ایجاد می شد، که می شود حتی از هیچ، به موفقیت هایی بزرگ رسید و بیشتر باورم می شد که اگر آنها توانسته اند، من هم می توانم
من این روند را آنقدر ادامه دادم که دیگر رسیدن به موفقیت های بزرگ، نه تنها برایم یک رویای دور از دسترس نبود، بلکه ۱۰۰% یقین داشتم که آنچه را می خواهم، بدست خواهم آورد. آنهم درست در زمانی که در واقعیتِ آن روزهای زندگی ام، کوچکترین نشانه ای از موفقیت وجود نداشت…
درصدِ بسیاری از این یقین، را همان الگوها در ذهن من ساختند… و قضیه اینجاست که وقتی ذهنِ ما می پذیرد که موضوعی امکان پذیر است، دیگر رسیدنِ ما به آن موفقیت، حتمی است.
لذا تصمیم گرفتم از شما دعوت کنم که، با کمکِ یکدیگر، کتابی مرجع در مورد الگوهای موفق، از داستان موفقیت های تان تهیه کنیم که:
توانسته اید با اجرای آگاهی های آموخته شده از فایلها و دوره های من، باورهایی ثروت آفرین و برنامه ای قدرتمندکننده در ذهنتان نصب کنید که شما را وارد مدار خواسته هایتان کند،
توانسته اید توانایی را در خود بیدار نگه دارید که حمایت و هدایت خداوند را در مسیری که برای خلق خواسته های خود می پیمایید، در وجودتان زنده نگه دارد،
توانایی ای که حساب کردن روی جریان هدایت را در عمل می آموزد تا بتوانید در لحظاتِ ناتوانی از کنترل ذهن به یادت آوری که:
اوضاع هر چقدر هم سخت باشد، قابل تغییر است، اگر بتوانم خودم را با این جریان هدایت همراه کنم و با این قانون مسلم که احساس خوب = اتفاقات خوب، هماهنگ شوم:
همه چیز تغییر می کند وقتی قادر می شویم، فکر خدا را بخوانیم. وقتی باتغییرِ نگاه مان به خود و توانایی های مان، فرکانس و مدارمان را تغییر می دهیم.
یادمان باشد که در جهانی زندگی می کنیم که همواره در حال گسترش است و همیشه مشتاقِ بیشتر بخشیدن به ماست.
یعنی هر چقدر هم موفق باشیم، باز هم می توانیم موفق تر باشیم. هر چقدر باورهای قدرتمند کننده ای در خود ساخته باشیم، باز هم می توانیم باورهای بهتری جایگزینِ آنها نماییم. زیرا جهان ما همواره به سمتِ بهتر شدن و بیشتر داشتن پیش می رود.
داستان این موفقیت ها، داستان ماندن در لبه های پیشرفت است و هر فردی در هر موقعیتی داستانِ شما را می خواند، می تواند با خود بگوید:
اگر این افراد با وجود این شرایط توانسته اند، پس من هم می توانم.
از اینکه با به اشتراک گذاشتن ارزشمند ترین تجارب زندگی تان، موجب رشد افرادِ زیادی در آینده می شوید و به گسترش جهان کمک می کنید، به شما بسیار تبریک می گوییم و تحسین تان می کنیم.
و تازه این شروع موفقیت های شماست
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- دانلود با کیفیت HD279MB23 دقیقه
- فایل صوتی «الگوهای موفق» در خانواده صمیمی عباس منش21MB23 دقیقه













سلامممم خدمت استاد عزیزم ، خانم شایسته مهربانم و تمام همکلاسیهام در این کلاس الهی
امیدوارم همگی در عشق و نور باشید
چند روز پیش هدایت شدم به این فایل بینظیر و وقتی کامنت هارو میخوندم غرق در احساس خوب میشدم و یه جاهایی از شدت ذوق بلند میشدم و دام میخواست جیغ بزنم ، انگار اون اتفاقا برای خودم افتاده بودن ولی هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم کامنت بذارم !
شیطونه بی ادبِ نامناسب ( نامناسب رو به عنوان فحش جدید تازه یاد گرفتم ) مدام در گوشم میگفت چی میخوای بنویسی !؟ تو که نتیجهای نگرفتی !!! واقعا فکر کردی کسی تحت تاثیر کامنتت قرار میگیره!؟
منم دیدم راست میگه …! من الان حدود یه ماهه نتیجهی مالی خاصی که نگرفتم تازه همه چی داغونم شده پس چی بیام بگم به ملت !!!
با اینکه من در گذشته نتایج خیلی خوبی گرفته بودم ولی شطونه نکبتتتتِ نامناسببببب همش اونا رو برام کوچیک و بی اهمیت میکرد
خلاصه چند روزی گذشت و من هرروز میومدم کامنتهای بچههارو میخوندم و کیف میکردم ولی دستم به کامنت گذاشتن نمیرفت
تا اینکه امروز نشستم با خودم مرور کردم و یاد خودم اوردم که خدا چققققققدر همیشه هوای منو داشته و کجاها دستمو گرفته و منو چقدر راحت از هر مسئلهای عبور داده
کافی بود یه درخواستی از دلم رد میشد ، خیییلی زود برام اجابتش میکرد ، هنوزم همینجوریه البته
خدایا شکرتتتتتت
خب بریم سراغ اصل مطلب که قبلنم تعریفش کرده بودم ولی برای کم کردن روی شیطون و تقویت ایمان خودم میخوام دوباره تعریف کنم :
من از بچگی عاشق تهران بودم ، عاشق شلوغی ، عاشق حس زنده بودن ، عاشق تکاپو …
از همون موقع تصمیم گرفتم بزرگ که شدم مهاجرت کنم و برم
سالها گذشت و من هرسال بیشتر شوق مهاجرت داشتم تا اینکه شد زمان کنکور و دانشگاه
دانشگاه برام حکم سکوی پرتاب رو داشت و تنها وسیلهای که میتونستم از طریقش مهاجرت کنم
ولی راستش جراتشو نداشتم
هم جرأت هم پول کافی
تو ذهنم میشستم حساب کتاب میکردم که اگه بخوام برم حداقللللل به nمیلیون پول احتیاج دارم ولی من چقدر دارم ؟! هیچی!!!
هرسال تصمیم میگرفتم پولامو جمع کنم برم ولی نمیشد همینطور سالها داشت رد میشد و من اندر خم یه کوچه مونده بودم
از طرفی هم نمیخواستم از پدرم پول بگیرم ، کلا از بچگی همین مدلی بودم انگار نمیخواستم باری روی دوشش باشم نمیخواستم استرسی به کسی وارد کنم
الان زیاد این مدلی نیستم و باور کردم من زحمتی برای کسی ندارم و کمک خواستن اصلا بد نیست و من نباید به تنهایی همه چیو بگذرونم
خلاصه بهار سال 1402 تصمیم گرفتم خیلی جدی رو اموزش های استاد کار کنم و این مسیر رو امتحان کنم ببینم جواب میده یا نه
حدود دو ماه هرروز ، از صبح تا شب تو سایت بودم … مدام فایل گوش میکردم و مینوشتم تا حدی که دستم درد میگرفت ولی بازم خسته نمیشدم و روز بعد از شدت هیجان و عشق از خواب بیدار میشدم تا بیام تو سایت و یه روز عالی دیگه رو بگذرونم
هرروزی که میگذشت حس میکردم روحم داره تمیز تر. میشه سبک تر میشم به خدا نزدیک تر میشم و جوری شده بودم که با شنیدن اسم خدا هم از شدت سپاسگزاری و توحید میزدم زیر گریه
اصن نگم از حال و هوای قشنگی که داشتم !
دیگه تابستون شده بود و یه روز رفته بودم بیرون که مامانم یکی از دوستاشو دید و حرفشون رفت سمت کار و شغل و اون خانوم گفت فلان تولیدی الان نیروی دور کار میخواد که تو خونه روی لباسها پولک و مونجوق بزنن و هر هفته حقوقاشونو تسویه میکنه
همون لحظه یه جرقه تو وجودم زده شد تصمیم گرفتم انجامش بدم و پولمو جمع کنم و تا اخر تابستون برم تهران به امید خدا
فرداش رفتم اون تولیدی و کار گرفتم و اومدم خونه و دیگه کار هرروزم شده بود اون لباسا وهمزمان فایل گوش کردن
انقدر لحظهها قشنگ و امیدوار میگذشت که من نمیفهمیدم چجوری شب میشه همش ارزو میکردم زمان کش بیاد و روزا بشه 100 ساعت چون اصلا دلم نمیخواست اون روزا بگذرن
من حدود سه هفته کار لباسارو انجام دادم و تقریبا 300 هزار تومن پول جمع کردم
یه حسی بهم گفت کافیه دیگه لباس نگیر و پاشو همین فردا برو
(البته اینم بگم که من دو سه سال بود که چمدونمو بسته بودم و وسایلم اماده بود)
منم گفتم چشم
انقدر تو اون مدت توحیدیشده بودم و روی خدا حساب میکردم که از هیچی نمیترسیدم و کوچیکترین نگرانی به دلم راه نمیدادم
فقط رفتم تو سایت دیوار و چند تا پانسیون سرچ کردم و به یکیشون زنگ زدم قیمت پرسیدم و گفت ظرفیت داریم و گفتم اوکی فردا میام ولی قطعی رزروش نکردم ، اصلا نمیدونستم که باید رزرو کنم
خلاصه به خانوادم گفتمو فرداش با کلی اشک و اه منو روانه تهران کردن ( من خیلی دارم خلاصه میگم وگرنه اون 24 ساعت هم خیلی لذت بخش بود هم خیلی سخت ، سخت بخاطر دل کندن از تموم وابستگیهام و فقط خدا میدونه من چقدددددر گریه کردم انگار یه تیکه از وجودم داشت ازم جدا میشد )
رسیدم تهران خالم اومده بود دنبالم (اینو مامانم خواسته بود درصورتی که من خودم راضی نبودم و هیچ احتیاجی به حضور کسی نداشتم ، اخه خدا باهام بود )خیلی راحت یه اسنپ گرفتم و رفتیم سمت اولین پانسیون و مسئول اونجا گفت دختر تو رو چه حسابی رزرو نکرده پاشدی اومدی ؟! اگه من اجاره داده بودم چی؟! و کلی غرغر کرد برام ! منم خندیدم گفتم من خیالم راحت بود خدا منو خیلی دوست داره!!!
اونم خندید گفت اره واقعا دوستت داره
اونجا باید پول ودیعه و احاره رو همون اول یکجا میدادی ولی منکه نداشتم…
با همون خانومه صحبت کردم و خواستم تا سرماه بهم مهلت بده
اصن من هیچ برنامهای برای این قسمتها نداشتم بهش فکرم نکرده بودم ولی خدا خودش هدایتممیکرد و جملههارو به زبونم جاری میکرد
اون خانوم تو همون چند دقیقه عاشق من شده بود
قبولکرد و من رفتم تو بهترین اتاق اون پانسیون با سه تا دختر مااااه هم خونه شدم
هنوزم از بهترین دوستام هستن و اننننقدر تو اون مدت هوای منو داشتن که خدامیدونه
خلاصه وسایلمو که با خالم چیدیم اون رفت و من باید مسئلهی بعدیرو حل میکردم البته من نه ، خدا !
همونطور که اینجای داستان فهمیدید من خیلی یهویی و بدون پیدا کردن خونه و شغل مهاجرت کردم تهران و هیچی از قبل برنامه ریزی نشده بود !
پسالان باید یه شغل خوب پیدا میکردم
من قبلا زمانی که پشت کنکور بودم فروشندگی کرده بودم و به این شغل اشنا بودم
پس دوباره رفتم تو دیوار و دنبال شغل گشتم
از بچههای اتاق که درمورد حقوق و درامد پرسیدم گفتن الان حقوق 8 -9 تومن یا ته تهش 10 تومنه
چون یکیشون حسابدار بود تو یه شرکت و یکیشون وکیل و یکیشون رادیولوژیست بود و دوران طرحشو میگذروند
ولی من یه شغل پیدا کردم با حقوق ماهی 12 ثابت + پورسانت فروش
فردای روز مهاجرتمرفتم مصاحبه و قبول شدم و گفت از فردا بیا سرکار
یعنیمن دوروز بعد از مهاجرت یه شغل عاااالی با حقوق چندین برابر بقیه داشتم!!!
من 21ام رفتم سرکار و تا سرماه که حقوق گرفتم ، جمع حقوق ثابت +پورسانتم شد 7 میلیون !!!
خدای من !!!! من در عرض چند روز از 300 هزارتومن رسیده بودم به 7 میلیون
و همونجا فایل چگونه درامد خودرا 3 برابر کنیم و تعهدی که داده بودم تو ذهنم تیک خورد و از اعماق وجودم خداروشکر کردم
با حقوق اون چند روزم هم پول پانسیونو تسویه کردم هم دورهی عزت نفسو خریدم
(اهااا اینم بگم که نصف پول پانسیون رو پدرم بهم داد)
فروش من عااااالی بود ، نه که من مهارت خیلی خاصی داشته باشم، خدا مشتریای عالی برام میفرستاد ، انقدر که باعث حسادت همکارام شدهبود و اونا دست به یکی کردن منو اذیت کنن تا من استعفا بدم و برم ولی من باور داشتم تنها یک نیرو در جهان هست و این نیرو هدایت مرا در هرلحظه برخودش واجب کرده و هیچکس ، هیچ محیطی و هیچ شرایطی تاثیری برمن نداره
انقدر تو اون چند ماه اینو تکرار کرده بودم وحتی گذاشته بودم بک گراند گوشیم که هیچ ترسی نداشتم
حتی با خودم میگفتم اگه اینجا هم نمونم قطعا به جای بهتر هدایت میشم
خلاصه تلاشهای اون بنده خداها جواب نداد و صاحب کارم منو منتقل کرد به یکی دیگه از شعبه ها که هم خیلی شیکتر بود هم منطقهی بهتری بود و هم مشتریاش بیشتر بود
من جابجا شدم و از اون محیط دور شدم و هدایت شدم به محیطی که توش پر از فرشته بود، انقدر اونجا همکارام خوب بودن که همه هوای همو داشتن و من تو ده دقیقه اول با بهترین دوستم اشنا شدم و از اون به بعد شدیم موسی و هارون
همکارای قبلیم فکر میکردن اونا پیروز شدن و درحق من ظلم کردن ولی نمیدونستن که چه لطف بزرگی به من کردن و چقققققدر نعمت به وسیلهی اونها وارد زندگی من شد
خلاصه روزها قشنگ و پر پولداشتنمیگذشتن و حقوق من ماهیانه حددددداقل 22 تومن بود
و حتی تا 30 تومن هم میرسید
و همه انگشت به دهن مونده بودن از اینهمه شانسی که من تو زندگیم میارم ، ولی من اسمشو شانس نمیذاشتم همش کار خدا بود
من همه جا خدارو میدیدم ، حتی اذیتهای همکارام هم خدا بود
خدایا شکرت
تو هنوزم همون خدایی
درسته من بندهی ادامه دهندهای نبودم و از مسیر گاهاً خارج شدم ولی هنوززززم عاشقتم
هنوزم همون قدر بهت ایمان دارم
و نتایج و معجزات زندگی من اینجا تموم نشد و هنوزم ادامه داره
ممنونم که تا اخر کامنتمو خوندید
استاد ازتون بینهایت سپاسگزارم
برای اینکه این مسیر پر از عشق و امید رو بهم نشون دادید و باعث شدید همچین تجربههای نابی داشته باشم
عااااااشقتونممممم
و براتون بهترینهارو ارزو میکنم️️️️