این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2022/07/abasmanesh-5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2016-09-12 09:33:282025-12-02 04:46:14«اعتماد به ربّ»، پیام ابراهیم از قربانی کردن فرزندش
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چقدر این روز شمار تحول جذاب هستش و من خیلی خوشحالم که بهش هدایت شدم به شدت معتقدم که خود این نیرو داره همه ما رو توی این مسیر جلو میبره ماهایی که تشنه این آگاهی ها هستیم. خدایا شکرت.
این فایل هم مثل تمام فایل های دیگه تکان دهنده بود. ایمانی ابراهیمی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
داشتم با خودم فکر میکردم من کجاهای زندگی ام دارم شرک میورزم و از این فایل چه درسی باید بگیرم
اگر الان ابراهیم شرایط زندگی منو داشت دقیقا چکار میکرد چطوری فکر میکرد چه باورهایی در خودش ایجاد میکرد چه فرکانسی به جهان ارسال میکرد ؟
از اون فایل هایی بود که باید روش خیلی تعمق کنم و روی خودم کار کنم
توحید یعنی صفر کردن عامل های بیرونی و قدرت دادن فقط و فقط به رب
توحید یعنی متوقف کردن شرک های وجودی ات و تکیه کردن به نیروی خداوند
توحید یعنی الان اگر من فلان خواسته دارم بدونم که صددددد در صد اون خواسته مال منه و بابتش با تمام وجودم سپاسگزاری کنم جوری اشک شوق بریزم که انگار اون خواسته الان تو دستای منه.
توحید یعنی باورت بشه که ابزار ذهن ات که ابزار خلق فرکانس هست برای رسیدن به خواسته هات کافیه بشرط اینکه این ابزار رو در اختیار خداوند قرار بدی و اجازه بدی افکار خداگونه در ذهنت جای بگیره نه نجواهای شیاطین.
توحید یعنی بدونی که صددرصد اتفاقات زندگی ات رو خودت داری رقم میزنی و تقصیر عوامل بیرونی نندازی
توحید یعنی گوش نکردن به نجوای شیاطین و تبعیت از الهامات خداوند
و…
تحسین میکنم حضرت ابراهیم رو که انقدر شخصیت خداگونه داشت و توحیدی رفتار میکرد. منم باید از ایشون یاد بگیرم و سعی خودم بکنم که توحیدی فکر کنم و توحیدی رفتار کنم.
سلام و درود بر استاد عباس منش عزیز سرکار خانم شایسته ، سپاسگزارم از شما که اینقدر زحمت کشیدید و این روز شمار بی نهایت جذاب را تهیه و به ما ارایه کردید خداوند را شاکرم که به این مسیر زیبا هدایت شدم اساتید دیگه ای در این چند سال داشتم که همه هدایتگرم بودند ولی استاد عباس منش جایگاهی دیگر دارند و مطالب دلی ایشان واقعن بر دل انسان مینشیند سادگی کلام و در عین حال پر مغز بودن مطالب و ارایه عالی توسط ایشان فوق العاده است که قطعا اینها همه از عنایت خداوند به استاد بزرگوار میباشد خداوند را به عزت و جلالش قسم میدهم تا زنده هستم ما را بر این مسیر زیبا و دوست داشتنی و این اعتقادات ناب ثابت قدم داشته و توفیق عمل و اجرای آن را در لحظه به لحظه زندگی به ما عنایت فرماید بهترینها را برای استاد و خانم شایسته عزیز از درگاه خداوند خواستارم
واقعا همین طوریه ادم باید بچه شو به خدا بسپاره واقعا استاد هر وقت در مورد حضرت ابراهیم حرف میزنید ادم سیر نمیشه از این همه ایمان وتوحید به خدا ایشلا ماهم مثل اون رفتار کنیم
عاشق خداهستم برای این همه ارامش ومحبت که در دنیا به ما بخشید من دارم رو خودم کار میکنم که عاشق خودم باشم ودر هر کاری به خدا توکل کنم وبرای فرزندم دوست دارم الگوی خوبی باشم هر روز بهتر رو خودم کار میکنم تا بتوانم بهتر زندگی کنم وشاد باشم وشکر گذار خدا خیلی دوست دارم در این مسیر باشم وپیشرفت کنم و دونیا متفاوت ببینم
خوش حالم با دوستانی هم فرکانسم که خالق زندگی خودشون هستند .
استاد عاشقتون وحرفاتونم دوست دارم وبهش عمل میکنم تا زندگی متفاتی تجربه کنم.
این فایل واقعا آدم به فکر میبره چطور میشه یک انسان بتونه یکی از قدرتمندترین بندهای دنیایی همون فرزندش در برابر هدفش بگذره
یعنی چا نیرو و چه اعتمادی و باید در درونت ساخته باشی که بتونی اینچنین رها باشی .
خدای من یکی از بزرگترین اهدافم رهایی از بندهای دنیایی .
خداروشکر استاد نازنینم از زمانی که با شما آشنا شدم تونستم تا حدودی این بند نازک کنم ولی هنوز نتونستم به رهایی برسم
وقتی با خودم فکر میکنم میبینم همه جوره این اعتماد به خدا به نفع منه چقدر از بار استرس نگرانی من کم کرده چرا هنوز تو بعضی مسائل نمیتونم این بار بسپرم به خدا ،خدایی که قادرترینه خدای که عالم وآگاه ترین خدایی خیر حافظ هست .
یعنی من در خودم چه باورهایی دارم کا هنوز نتونستم به این رهایی برسم
حتی دارم لذت رهایی اینکه الان فرزندم زیاد با گوشی بازی میکنه الان کجا میره با کی میره ….
دارم این لذت رهایی که سپردم به خدا رو میچشم ولی چرا نمیتونم تو درس ومدرسه هم اعتماد کنم خدایا کمکم کن تسلیم تو باشم بپذیرم اگه درس نمیخونه حتما خیری توش هست بره خودش نتیجه اعمالش ببینه بعد خودش تصمیم بگیره یا اصلا نخونه وقتی فکر میکنم تهش میرسم به حرف مردم ،میبینم میترسم معلم یا مسئول مدرسه منو صدا کنه واز رفتار ودرس نخوندش شکایت کنه و من خیلی خجالت زده بشم
خب جرا نمیتونم از این بند بزرگ حرف مردم هم رها بشم
خدایا من حس میکنم این دوتا بند بزرگترین بندهای من تو زندگیم هستن که اگه به رهایی برسم چه آرامش و شادی زیادی رو میخوام تجربه کنم .
فکر کنم تقریبا یه سال نیم پیش بود این فایل شنیدم ومن اون موقع ها همش نگران پسرم بودم خدایا کجا میره وبا کی میگرده جامعه خراب شده نکنه سیگار بکشه نکنه دوستای بد…خدای من چه حالی داشتم وچون خودم ناتوان میدیدم احساس بدبختی میکردم
یادمه وقتی این فایل گوش کردم یه قدرت عجیبی گرفتم بعد از خدا خواستم منو به رهایی در مورد بچم برسون من میخوام قربانی کنم این همه استرس وترس ونگرانی میخوام به رهایی وآزادی برسم بابا تو هستی من بچم و به تو میسپارم تو بهترین محافظت کنندگانی خودت بهم آرامش بده همونطور که به مادر حضرت موسی دادی تا بچه شو به دریای امن تو سپرد منم میخوام پسرم و به دریای امن تو پسپرم تو ،همون کسی که
میدونه چی تو قلب وفکر پسر من میگذره
همون کسی که میتونه پسرم و به مسیر درست هدایت کنه
همون کسی که میتونه آدمها و شرایط و اتفاق ها یی رو در مسیر راه پسرم قرار بده تا به سمت رسالتش هدایت کنه
اون وقت رها شدم الان تقریبا بابت اون موضوع ها آسوده ام تا چیزی میشه میگم خدا همراهش
خدا در قالب دوست دارا پسرم هدایت میکنه
من علمی ندارم که بگم اون خوبه یا بد خدا میدونه
ولی من میدونم پسرم در پناه امن خداست
خدای خوبم خودت تو درس و مدرسه هم منو به آرامش برسون به من جسارت رهایی بده .
من لایق آرامش وشادی در این دنیا زیبا هستم
استاد عزیزم ممنونم که این آگاهی های ناب با ما به اشتراک میزارید .
امیدوارم من هم به این درجه از تسلیم و اعتماد به خدای بزرگم برسم .و همواره تسلیم امر او باشم .وبه درجه ای از ایمان و اعتماد برسم که مانند حضرت ابراهیم از آزمایشات پروردگارم سربلند بیرون آیم.امین
سلام . من یکسال با یک اکانت دیگه تو سایت بودم و حس میکردم تا روزی که با اکانت و اسم خودت وارد سایت نشی هرگز اون تغییراتی که میخوام نمیبینم و به ارزویی که سالها ارزوشو دارم نمیرسم . امروز روز تولد منه ، امروز به خودم قول دادم و این اولین نشانه برای تولد منه . و این نشانه بهم گفت برای رسیدن به ارزوت باید از ته دلت قربانی بدی ، باید همه چیزتو فدای ارزوت کنی . باید جونتم بدی تا به ارزوت برسی ، باید واقعی بخوای تغییر کنی نه فقط حرفی از ته قلب و این کامنتو گذاشتم تا یه روزی که به ارزوم رسیدم بیام بخونم و بدونم رسیدم و شد و نکته دومم اینه که
باید تسلیم رب باشی تو کار خدا دخالت نکنی و باید با صدای قلبت و پروردگارت بری جلو باید نترسی
و به اسم الله و هدایت خودش با کمک استاد به همه اون چیزایی که میخوام میرسم قول میدم که برسم .
امروز روز سوم از سفر نامه زندگی من هست و این کامنت رو به عنوان رد پا اینجا میگذارم که به خودم افتخار کنم که امروز هم به تعهدم عمل کردم و امروز هم خودم رو در مسیر درست قرار دادم و رو افکار و باورهام کار کردم
یادمه بچه تر که بودم مامانم همیشه راجب به این مسائل به صورت دست و پا شکسته باهام صحبت میکرد یادمه هر روز قرآن رو میخوند و ساعت ها توی دفترش چیزهایی رو مینوشت و هروقت راجب ایمان عمل صالح و تسلیم بودن و قوانین خداوند باهام صحبت میکرد من به تمسخر میگرفتم و اون با آرامش کامل میگفت پسرم خودت بزرگتر که بشی متوجه حرف های من میشی الان حدود 4 ساله که مادرم رو از دست دادم اما الان واقعا دارم متوجه اون حرف هایی که به من میزد میشم الان دارم خدا و قوانین بی عیب و نقصی که گذاشته رو درک میکنم و سعی میکنم که در زندگیم به کار ببرم از وقتی که شروع به تغیر باور هام و افکار گرفتم نتایج بسیار فوق العاده ای رو در زندگیم گرفتم هم در شغل هم در روابط و هم در آرامشی که میخواستم درون خودم داشته باشم خداوند رو سپاسگزارم که برای جواب سوالاتم من رو به اینجا به این سایت بینظیر هدایت کرد تا به مرور زمان و پله به پله قوانین رو درک کنم و روز به روز بهتر و بهتر بشم و سپاسگزارم از شما استاد عزیز که این آگاهی هارو به اشتراک میگذارید و ممنونم از خودم که در مواقع سخت جا نزدم و به خدا توکل کردم و ایمانم رو نشون دادم و چیزهایی که باید قربانی میکردم رو قربانی کردم و به این جایی که الان هستم رسیدم راه مسیر طولانی در پیش دارم اما مسیری هست لذت بخش و سرشار از عشق و آرامش و نعمت و ثروت و خوشحالم که در این مسیر قرار گرفتم و روز به روز در حال رشد وتکامل هستم براتون آرزوی سلامتی و سعادت میکنم عاشقتونم.
1403/8/6سومین ردپادرسومین روزشمارزندگی من،به نام خدای وهاب سلام به خدای وهاب.سلام به استادوناظم دانشگاه مریم جون وهمه ی دانشجویان که درکلاس آموزش کاشت وداشت وبرداشت محصولات ناب الهی درسایت استاددرحال عملگرایی هستند.وهرکس درتوان خودش ازهرآنچه کاشته محصولش رادرومیکند!بنده 3تاپسرشیرزدداشتم هر3تابه مهدکودک دولتی که صبحانه ناهاروازصفرتاصدیک بچه مهدبرای بازی ونقاشی والی آخر که لازم داشتن مهیابود!بدون هیچ پرداختی این وهابیت الهی است!ویکی یکی وارددبستان شدن که پسراولی نابغه ی کلاس بودتاسوم راهنمایی سال اول کلاس اول موقععیت خریدکفش نداشتیم اگرمادرم میخریدخداخیرش دهد وگرنه…..بادمپاییهای پلاستیکی نارنجی وجلوبسته میرفت مدرسه که همکلاسیش یکروزمیزندش که چرابادمپایی اومدی!؟که حتی این بچه به خون دماغ افتاده بودوقتی آمدجریان راگفت: منم کتکش زدم گفتم: ازخودت میخواستی دفاع کنی!ولی اون همکلاسی خانواده درستی نداشت که عاقبتش قاچاق واعتیادومرگ بود!واین بچه های من ازهمان دوران مهدکودک بایدصبح همچین میرفتن کلاس که من بیدارنشم وشبهاساندویج براشون آماده میکردم صبح خودشون میرفتند!فاصله مهدکودکشون ومدرسه شونم زیادبود.وحتی خونه روتغییردادیم مسیرخیلی دورشدبااتوبوس یامینی بوس بایدبه مدرسه میرفتندوحتی توی برفهابادمپایی مصیرخیلی زیادی روپیاده برای تهیه نان میرفتند:الان ازاین رفتارهام واقعاراضی نیستم!حالا4رمین پسرقبل ازمدرسه بایدمیرفت مهدقرآن مسیرزیادی بایدهروزمیرفت خودش پیاده بایدازخیابان پرترددماشین ردمیشد!فقط بهش یادمیدادم اگه نتونستی ازخیابان ردبشی به خانمهایاآقایون بگومامانم اونطرف منتظرمه لطفامنوردکنین!وهمزمان 2تاهمسایمون بایدهرروزبلااستثناپسرهاشونوبه کلاس میبردن همکلاسی پسرمن بودن وپشت درب مادرهابنشینندوهرچنددقیقه یکباربچه ها ازحضورمادرشون اطلاع داشته باشن.ولی من راحت زندگیمومیکردم!سال88بنایی داشتیم اوستابناوکارگروحضورخودم و3تاپسرم خانه هابه خاک گچ رسیدبچه ها کانال کولرنصب کردن وبرج4سال88اولین پسرراهی خدمت سربازی شدوقرارمن با4تابچه قبل رفتن به خدمت این بودکه کشورمابرای انجام هرکاری کارت سربازی رامقدم ترازهرجوانی میداند !پس یانرویااگه رفتی سربازی باکارت پایان خدمت بیاوگرنه به این خانه جایی برای بودنت نیست مگراینکه جنازه ات برگردد بروخدابه همراهت!بعداز6ماه خدمت پسر اولی، برج10سال88پسردومم آماده خدمت شدحالابنایی تمام کل طبقات تمیزپله هاشسته، کل خانه زیروزبرشسته وتمیزوراهی خدمت شده وکل لوازم آرایشی یک پسرجوان توی اتاقش وحتی پتووتشک وسط اتاق بود.بادیدن این لوازم ناله هامیکردم !که به پسر3ومی گفتم :بروهرچی لوازم داره ازتواتاق جمع کن!برج12سال89پسربزگم ازخدمت تمام شدوباکارت پایان خدمت آمد.پسردومی برج5سال90برگشت ازاول تاآخرعالم وآدم میگفتن خوش به حال لیلابرج6سال90پسرسوم رفت خدمت سربازی روزی که رفت تاشب انقدرفشارعصبی به من واردشد که زیرسرم وآمپول برای آرامشم راهی درمانگاه شدم حالاهمه میگن لیلاحق داره پسرنبودرفت سربازی ازصدتادختربرای لیلابهتربودرفت سربازی!خدایانگهدارهمه ی جوانهاباش.حالااین دوبرادربزرگترازسربازی برگشتن بادامادهمسایه 3ماهه یی هست میرن سرکار،روز1390/8/4 صبح بچه هارفتن سرکارکل خانه روتمیزکردم لباس شستم 4طبقه پله هارودستمال کشیدم همه جاازتمیزی برق میزدهمسایه که مادرخانم اوستاکاربچه بوداومدخانه ی مامنم موادشامی کباب درست کردم منتظربچه هام عصرشدنیومدن !شب شدنیومدن! مادرخانم اوستاکارازهمه چی خبرداره زنگ زدخونمون لیلابچه هااومدن ؟گفتم: نه! گفت :نگران نباش میان!خانم لیلاموذن وخانم فاطمه نوری شمامنودرک میکنین. شب شدعزیزدلم سرکاره پسربزرگم به پدرش اطلاع داده که چه اتفاقی افتاده والان9شب به خانه زنگ زده که مامان نگران مانباش انگشت دست داداشم زیرفرزاومده مابیمارستانیم به همسایه مادرخانم اوستاکار زنگزدم جریان روگفتم :اونم که ازهمه چی خبرداشته گفت: خداکنه اینجوری باشه ! شب عزیزدلم رسیدخونه میخواستم تعریف کنم. گفت :آره بچه هاگفتن: سوارماشین شوبریم مارفتیم بیمارستان تاچشمم به بچم افتادگفتم:مامان چه کارشدی هرجای بدنشو میخوام دست بزنم دوستش میگه خاله دست نزن پسربزرگم هم همینجورمیگه دست به جایی نزن فقط این بچه ازقفسه سینه به بالا سالم بودازناف تاپائین اوراق من که متوجه نبودم اومدیم خونه عزیزدلم کم کم گفت :که چه اتفاقی برابچم افتاده!ناگفته: نمانداین بچه ازطبقه هم کف چاله آسانسوربه5طبقه زیرزمین سقوط کرده که اوستای جوشکاردیده این اتفاق روکه صدازده تاداداش بزرگه میفهمه ازطبقه های بالا خودشوبه سختی به محل حادثه میرسونه هیچکاری ازدستش برنیومده کسی ازتیرآهن نمیتونه بره بالا فقط اوستاکه روی اسکلت همان طبقه بوده خودشومیرسونه همه تماشاچی بودن تاآتشنشانی واورژانس میرسن پسرم میگفت: فقط مثل لباس به طرف شکم روی تیرآهن آویزان بودم وازدردشکم رمقم راازدست داده بودم!فقط ازاول اتفاق میگفتم :مادرم روچی جورخبربدن؟ میگفت :ازلحظه ی شروع سقوط تاافتادن روی تیرآهن چندثانیه طول نکشیدولی اززمانی که به مدرسه میرفتم خیابان کوچه اصلافیلم زندگی جلوچشمم مثل پرده سینماردشدوحتی مراسم کفنودفنوخاکسپاری بهشت رضارودیده بود!وبیادمنم بوده وای مادرم!خدایاکمک مادرم باش !آخه بچه ننه س!خخخخ یکم خیلی بیشتربه هم وابسته ایم!حالاآتش نشانی اومده نجاتش بده میگفته: آقاتوروخدایک کاری کنین زوددست وپامو جمع کنید.مادرم نفهمه ،وتاشب برگردم خونه! مادرم نگرانم میشه، مادرم غصه میخوره، وبنده خدامیخنده! میگه چی فکرکردی جون!؟خدایاشکرت بچم نفس داره!وقتی ازبیمارستان برگشتم خونه قشنگ یادمه اولین کاری که کردم سجده شکروبعدهم 2رکعت نمازشکربه جاآوردم! و به خداگفتم: خدایا قول حضرت زینب توبیمارستان بجززیبایی چیزی ندیدم!چون ازقفسه سینه به بالاالحمدولله سالم بود!حالابه خاطرتهال ورودش ومعدش اتاق عمل وبعدتوی بخش مراقبتهای ویژه بوده تواون حالت بیهوشی یاکمامیگفت:یکجایی بودم توی آسمون اخ که چه حال وهوایی بود! نه تاریک! نه روشن !نه سرد! نه گرم! اونقدرهم جام عالی بودهم نسیم ملایم ولذت بخش به بدنم میخوردوازهمه مهمترسالم بودم اصلا دردی نداشتم!که حالا به هوش آوردنش. یاخودش چشماشوبازمیکنه، میبینه پرستارش کنارتختش نشسته قرآن میخونه. پسرم پرسیده اینجاکجاست؟ چرامنوازاونجاکه راحت بودم لذت میبردم آوردین اینجا!؟پرستارش گفته جون ماروکشتی تابه هوش آمدی! انگاری جاخوش کرده بودی!توی بخش بیش از10روزطول کشیددرمان کنندوغیرازسرم هرگونه خوراکی ممنوع !فقط لبهاشوباپنبه وآب خیس میکردیم. وازهمه مهمترازبس که این بچه تمیزو مرتبه، آینه، شانه ،ریش تراش، همه چیزداداشش براش برده بود که سروصورتشومرتب کنه! هرکس میادملاقات حالش بهم نخوره وهمینجورهم بودهرکس آمدملاقاتی میپرسیدن مگه چه کارش شده چون صبوربودوبرای اینکه دوروبری هاومن غصه نخورم دردشوبه روزنمیدادمظلوم نمایی نمیکرد!وزنه به پاش ولگنش وصله نمیتونن ببرن اتاق عمل پلاتین بذارن حالابعدازعملهای معده، روده وتحال بردن بخش سوانح براعمل پاولگن وهرکسی هم دکترشخصی شده وبه من میگن برورضایت بده ازاینجاببرش بیمارستان دیگه این بیمارستان به درد نمیخوره کشتارگاه شده همه ااینجاقاتلن والی آخر!منم شب تولدیاشهادت ولی فکرکنم تولدجوادالائمه بود روبه امام رضاکردم. گفتم: آقارضا،ای همسایه من هرچندتوبیمارستان که به نام خودته نشستم وتوحرم نیستم امشب تولدیکدانه وعزیزدردانته همتون وکل عالم شادی دارین !منم4تاجیگرگوشه دارم ولی هرکدومشون برام یکدانه اندوعزیزن حاشابه کرمت من علی روازتومیخوام واصلابیمارستانوتغیرنمیدم!هرچی میخوادبشه بذاربشه!استادبرای بچه من آقای دکتر پلاتین هم براپاش هم برالگنش سفارش داده بودن هنوزبیهوشش نکرده بودن. پسرم گفت: مامان دکترخودم که مردجوانی بوددستوردوتاپلاتینوداده بودکه قبل ازبیهوشی من دیدم یک مرد تقریباپیرمردی نورانی موهای سفیدخوش سیماازراه رسید.ازدکترم پرسیداین جوان چی شده؟که دکترم عکسهارونشون دادواین استاد گفت: نه! این جوانه برالگنش پلاتین نذارخودش جوش میکنه حیفه ازالان پلاتین بذاری!! اینم وهابیت خداست .وطی این چندروز بستری این بچه راست روی تخت بیمارستان افتاده به هیچ طرف تکون نمیخوره ازبس که اسیب دیده بود.برای مابعدازحدودا5الی20روزدقیقایادم نیست. ازبیمارستان ترخیص شد.که آمبولانس گرفتیم آوردیمش خونه باکمک همسایه وپسرموهمسر4طبقه بابالانکاردبردن.توی خونه وزنه هابه پاش آویزون بود،میخوادمعدش کارکنه بعدازچندروزکه نه غذانه هیچی خدایاشفای کل مریضهاباش چقدربچم اذیت شد.وبعدازچندروزاومدن وزنه روازپاش بکشن میله توزانوهم چرک کرده هم خم خورده وقتی میله رومیکشیدن صدای قرچ قرچش رومیشنیدیم! خدارحمت کنه مادرم جون وجیگرش علی بوداونهمه نوه این گل سرسبدش حالاروتخت افتاده مادرم گریه هاکردبرااین بچه.چون علی خودشوتوسن16سالگی بهشتی شده بود!واین علی جای اون علی روبرامادرم پرکرده بود!روحشون شادماااااااااااادددددررررررر.دلم گرفته. استاداشک امونم نمیده ولی مینویسم ازهمون روزی که پسرم روبردیم دکتربراش فیزیوتراپی نوشت .یکبارداداشش بردش برای باردوم وبه بعدخودش باماشین رانندگی میکردمیرفت! بیمارستان فیزیوتراپی برمیگشت وازاین طرف پسرسومی توی آموزش 3ماهه ی اول خدمت بود. ازپسربزرگم شنیده داداش دستش شکسته. اونم مرخصی میخواسته بهش مرخصی ندادن میخواسته فرارکنه خداروشکرنتونسته وتوی این آموزشی ازبس که بارندگی بوده نزدیک خدمتشون که مدام این بچه های سربازصفررومیبردن جنازه ازآب رودخانه بکشن بیرون اینم ازاین بچم الهی شکرت. حالاالحمدولله 4تاشون مدرک پایان خدمت دارن الحمد لله رب العالمین. استادهمون روزی که بچم ازسقف سقوط کردهمسایه هاسرکوچه میگفتن لیلا شانس داره4تاپسروباشوهرش دورش میگردن لیلااین کارهارونکنه کی بکنه؟وازاین طرف این اتفاق برابچم رخ داده 2تاازهمسایه هامون اومدن ملاقات این یکی به اون یکی میگه خدابده شانس توبیمارستانم ببین چقدرآدم براشون آمده مادروخواهرودوست این همه جمعیت خدایاشکرت که برامون همه کسی خدایادوست دارم منم ابراهیم وارباتودوستی کنم بااین4جیگرگوشه که به من هدیه کردی سپاسگذارم والان که یادمیکنم منم به توان خودم قربانی داده ام که انشالله موردپذیرش توقرارگرفته باشد!آمین موفق باشین.ازاین که چشمای نازنینتون کامنت منو خونده خداقوت میگم.
خدا تو قرآن از ابراهیم به عنوان خلیل الله یاد میکنه
کم چیزی نیست رفیق خدا بودن.
چقدر میتونه این رفاقت عمق داشته باشه که زن و بچه ات رو رها کنی و بری سمت ماموریتت.
خدایا کمکمون کن ما هم مثل ابراهیمت باشیم.باهات رفیق باشیم.من خیلی شخصیت ابراهیم رو دوسش دارم چرا دروغ یه وقتایی هم بهش حسودیم میشه میگم ببین چقدر به خدای خودش ایمان داشته و موحد بوده که خدا تو قرآن ازش یاد میکنه.
چقدر اعتماد به خدا داشته که بچه اش رو میخواد قربانی کنه در راه خدا و به خاطر وحی که بهش شده بود حتی فکر کردن بهش هم سخته خیلیم سخته.
پس ابراهیم بهاش رو داده که شده خلیل الله
و بها اون چیزیه که بابت هدفت باید پرداخت کنی و تا بهایی ندی به هدفت نمیرسی.
خدایاما رو در زمره خوبانت قرار بده
در پناه خدا شاد و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
به نام الله
روز سوم تحول زندگی من
با سلام سرشار از عشق و نشاط خدمت استاد عباس منش و تیم تحقیقاتی عباس منش و تمام جویندگان هدایت
به نام الله که بخشاینده و با رحمت است
حمد وستایش مخصوص الله است که فرمانروا و صاحب اختیار جهانیان است
بخشاینده و با رحمت است
صاحب و مالک روز جزاست جزاست
جز تو را نمیپرستیم و جز تو از کسی مدد و یاری نمی طلبیم
در تمام امور ما را به راه درست هدایت فرما
راه کسانی که به آنان نعمت عطا فرمودی
نه آنان که مورد خشم و غضبت واقع شدند و نه گراهان و سرگشتگان و حیرانان
چقد من سوره حمد رو دوست دارم و چقد از این آیات با برکت انرژی می گیرم من همزمان با هدایت به روز شمار تحول
زندگی من فایل های ذهنیت قدرتمند کننده در برابر ذهنیت محدود کننده رو هم دارم نگاه میکنم بنا بر توصیه استاد یکی از
یکی از چالش های استاد رو که گفتن نوشتم و به بخش های کوچکی تقسیمش کردم امروز هم رفتم سراغ بخش اول و با
ترس هام مواجه شدم قبل انجام با اضطرار به خدا توکل کردم و از خودش یاری طلبیدم بنازم به قدرت و رحمتش که جوری
کار رو بر من آسون کرد که به بهترین نحو انجام شددر حالی که به عقل خودم کاری از دستم بر نمیومدو یاد این شعر مولانا
افتادم که می فرماید:
هر گاه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام ترم از آهو بی باک ترم از شیر
هر گاه که خواهم کنم در کار تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
بله دوستان من امروز اعتمادم به خدا بیشتر و ایمان استوار تر شد البته نا گفته نمونه خیلی جاها دستان پر مهر و توانمند خدا
رو لمس کردم ،صداش زدم و در آن واحد نجاتم داد ، آبروی که باید میریخت رو حفظ کرد ،جایی که باید خسار جانی
میخوردم رو به سلامت عبورم داد و… اگه بخوام بگم هیچ وقت نمیتونم الطاف و نعمات پروردگارم ره به رشته تحریر در بیارم
ولی این کمک امروز برام جالب بود که ترسی که چند ماهه من رو زمین گیر کرده بود به لطف خدا شکسته شد و من را تا
حدودی از بند آزاد کرد من شاید الان شرک های زیادی در وجودم باشن اما به قول استاد اینا یه شبه نیومدن که بخوان یه
شبه برن خیلی خیلی خوشحالم که قدم در این راه گذاشتم و دارم به لطف خدا حرکت میکنم از الله یکتا سپاس گذارم که من
را به راه یکتا پرستی هدایت فرمود و من را برا یکتا پرستی برگزید و از استاد عباس منش و تیم تحقیقاتی ایشان کمال تشکر
را دارم که به عنوان دستان هدایتگر خدا زحمت می کشند
بارلها ای فرمانروا و صاحب اختیار جهانیان تو به یکتایی می ستاییم و فقط از تو مدد می گیریم و از تو سپاس گذاریم بابت
تمام هدایت ها ، نعمت ها ، برکات و تمام اسباب هدایت و کمکت ما را جز صالحان و مقربان و سپاس گذاران درگاهت قرار
بده و بپذیر که ما جز تو پناهی نداریم آمین یا رب العالمین
سلام استاد جانم و مریم عزیزم و هم فرکانسی های گلم
چقدر این روز شمار تحول جذاب هستش و من خیلی خوشحالم که بهش هدایت شدم به شدت معتقدم که خود این نیرو داره همه ما رو توی این مسیر جلو میبره ماهایی که تشنه این آگاهی ها هستیم. خدایا شکرت.
این فایل هم مثل تمام فایل های دیگه تکان دهنده بود. ایمانی ابراهیمی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.
داشتم با خودم فکر میکردم من کجاهای زندگی ام دارم شرک میورزم و از این فایل چه درسی باید بگیرم
اگر الان ابراهیم شرایط زندگی منو داشت دقیقا چکار میکرد چطوری فکر میکرد چه باورهایی در خودش ایجاد میکرد چه فرکانسی به جهان ارسال میکرد ؟
از اون فایل هایی بود که باید روش خیلی تعمق کنم و روی خودم کار کنم
توحید یعنی صفر کردن عامل های بیرونی و قدرت دادن فقط و فقط به رب
توحید یعنی متوقف کردن شرک های وجودی ات و تکیه کردن به نیروی خداوند
توحید یعنی الان اگر من فلان خواسته دارم بدونم که صددددد در صد اون خواسته مال منه و بابتش با تمام وجودم سپاسگزاری کنم جوری اشک شوق بریزم که انگار اون خواسته الان تو دستای منه.
توحید یعنی باورت بشه که ابزار ذهن ات که ابزار خلق فرکانس هست برای رسیدن به خواسته هات کافیه بشرط اینکه این ابزار رو در اختیار خداوند قرار بدی و اجازه بدی افکار خداگونه در ذهنت جای بگیره نه نجواهای شیاطین.
توحید یعنی بدونی که صددرصد اتفاقات زندگی ات رو خودت داری رقم میزنی و تقصیر عوامل بیرونی نندازی
توحید یعنی گوش نکردن به نجوای شیاطین و تبعیت از الهامات خداوند
و…
تحسین میکنم حضرت ابراهیم رو که انقدر شخصیت خداگونه داشت و توحیدی رفتار میکرد. منم باید از ایشون یاد بگیرم و سعی خودم بکنم که توحیدی فکر کنم و توحیدی رفتار کنم.
خدایا شکرت بابت آگاهی های امروزم
آگاهانه و عاشقانه دوستتون دارم
همگی در پناه الله یکتا باشیم.
سلام و درود بر استاد عباس منش عزیز سرکار خانم شایسته ، سپاسگزارم از شما که اینقدر زحمت کشیدید و این روز شمار بی نهایت جذاب را تهیه و به ما ارایه کردید خداوند را شاکرم که به این مسیر زیبا هدایت شدم اساتید دیگه ای در این چند سال داشتم که همه هدایتگرم بودند ولی استاد عباس منش جایگاهی دیگر دارند و مطالب دلی ایشان واقعن بر دل انسان مینشیند سادگی کلام و در عین حال پر مغز بودن مطالب و ارایه عالی توسط ایشان فوق العاده است که قطعا اینها همه از عنایت خداوند به استاد بزرگوار میباشد خداوند را به عزت و جلالش قسم میدهم تا زنده هستم ما را بر این مسیر زیبا و دوست داشتنی و این اعتقادات ناب ثابت قدم داشته و توفیق عمل و اجرای آن را در لحظه به لحظه زندگی به ما عنایت فرماید بهترینها را برای استاد و خانم شایسته عزیز از درگاه خداوند خواستارم
سلام استادم عزیزم
واقعا همین طوریه ادم باید بچه شو به خدا بسپاره واقعا استاد هر وقت در مورد حضرت ابراهیم حرف میزنید ادم سیر نمیشه از این همه ایمان وتوحید به خدا ایشلا ماهم مثل اون رفتار کنیم
عاشق خداهستم برای این همه ارامش ومحبت که در دنیا به ما بخشید من دارم رو خودم کار میکنم که عاشق خودم باشم ودر هر کاری به خدا توکل کنم وبرای فرزندم دوست دارم الگوی خوبی باشم هر روز بهتر رو خودم کار میکنم تا بتوانم بهتر زندگی کنم وشاد باشم وشکر گذار خدا خیلی دوست دارم در این مسیر باشم وپیشرفت کنم و دونیا متفاوت ببینم
خوش حالم با دوستانی هم فرکانسم که خالق زندگی خودشون هستند .
استاد عاشقتون وحرفاتونم دوست دارم وبهش عمل میکنم تا زندگی متفاتی تجربه کنم.
به نام خدای مهربون
سلام به استاد وخانم شایسته وهمه دوستان
روز سوم سفرنامه ام
حاضری برای رسیدن به هدفت چه چیزی رو قربانی کنی ؟
این فایل واقعا آدم به فکر میبره چطور میشه یک انسان بتونه یکی از قدرتمندترین بندهای دنیایی همون فرزندش در برابر هدفش بگذره
یعنی چا نیرو و چه اعتمادی و باید در درونت ساخته باشی که بتونی اینچنین رها باشی .
خدای من یکی از بزرگترین اهدافم رهایی از بندهای دنیایی .
خداروشکر استاد نازنینم از زمانی که با شما آشنا شدم تونستم تا حدودی این بند نازک کنم ولی هنوز نتونستم به رهایی برسم
وقتی با خودم فکر میکنم میبینم همه جوره این اعتماد به خدا به نفع منه چقدر از بار استرس نگرانی من کم کرده چرا هنوز تو بعضی مسائل نمیتونم این بار بسپرم به خدا ،خدایی که قادرترینه خدای که عالم وآگاه ترین خدایی خیر حافظ هست .
یعنی من در خودم چه باورهایی دارم کا هنوز نتونستم به این رهایی برسم
حتی دارم لذت رهایی اینکه الان فرزندم زیاد با گوشی بازی میکنه الان کجا میره با کی میره ….
دارم این لذت رهایی که سپردم به خدا رو میچشم ولی چرا نمیتونم تو درس ومدرسه هم اعتماد کنم خدایا کمکم کن تسلیم تو باشم بپذیرم اگه درس نمیخونه حتما خیری توش هست بره خودش نتیجه اعمالش ببینه بعد خودش تصمیم بگیره یا اصلا نخونه وقتی فکر میکنم تهش میرسم به حرف مردم ،میبینم میترسم معلم یا مسئول مدرسه منو صدا کنه واز رفتار ودرس نخوندش شکایت کنه و من خیلی خجالت زده بشم
خب جرا نمیتونم از این بند بزرگ حرف مردم هم رها بشم
خدایا من حس میکنم این دوتا بند بزرگترین بندهای من تو زندگیم هستن که اگه به رهایی برسم چه آرامش و شادی زیادی رو میخوام تجربه کنم .
فکر کنم تقریبا یه سال نیم پیش بود این فایل شنیدم ومن اون موقع ها همش نگران پسرم بودم خدایا کجا میره وبا کی میگرده جامعه خراب شده نکنه سیگار بکشه نکنه دوستای بد…خدای من چه حالی داشتم وچون خودم ناتوان میدیدم احساس بدبختی میکردم
یادمه وقتی این فایل گوش کردم یه قدرت عجیبی گرفتم بعد از خدا خواستم منو به رهایی در مورد بچم برسون من میخوام قربانی کنم این همه استرس وترس ونگرانی میخوام به رهایی وآزادی برسم بابا تو هستی من بچم و به تو میسپارم تو بهترین محافظت کنندگانی خودت بهم آرامش بده همونطور که به مادر حضرت موسی دادی تا بچه شو به دریای امن تو سپرد منم میخوام پسرم و به دریای امن تو پسپرم تو ،همون کسی که
میدونه چی تو قلب وفکر پسر من میگذره
همون کسی که میتونه پسرم و به مسیر درست هدایت کنه
همون کسی که میتونه آدمها و شرایط و اتفاق ها یی رو در مسیر راه پسرم قرار بده تا به سمت رسالتش هدایت کنه
اون وقت رها شدم الان تقریبا بابت اون موضوع ها آسوده ام تا چیزی میشه میگم خدا همراهش
خدا در قالب دوست دارا پسرم هدایت میکنه
من علمی ندارم که بگم اون خوبه یا بد خدا میدونه
ولی من میدونم پسرم در پناه امن خداست
خدای خوبم خودت تو درس و مدرسه هم منو به آرامش برسون به من جسارت رهایی بده .
من لایق آرامش وشادی در این دنیا زیبا هستم
استاد عزیزم ممنونم که این آگاهی های ناب با ما به اشتراک میزارید .
به نام آفریدگار بی همتا
سلام و درود خدمت استاد عزیز خانم شایسته
روز سوم دوره از فصل اول
امیدوارم من هم به این درجه از تسلیم و اعتماد به خدای بزرگم برسم .و همواره تسلیم امر او باشم .وبه درجه ای از ایمان و اعتماد برسم که مانند حضرت ابراهیم از آزمایشات پروردگارم سربلند بیرون آیم.امین
سلام . من یکسال با یک اکانت دیگه تو سایت بودم و حس میکردم تا روزی که با اکانت و اسم خودت وارد سایت نشی هرگز اون تغییراتی که میخوام نمیبینم و به ارزویی که سالها ارزوشو دارم نمیرسم . امروز روز تولد منه ، امروز به خودم قول دادم و این اولین نشانه برای تولد منه . و این نشانه بهم گفت برای رسیدن به ارزوت باید از ته دلت قربانی بدی ، باید همه چیزتو فدای ارزوت کنی . باید جونتم بدی تا به ارزوت برسی ، باید واقعی بخوای تغییر کنی نه فقط حرفی از ته قلب و این کامنتو گذاشتم تا یه روزی که به ارزوم رسیدم بیام بخونم و بدونم رسیدم و شد و نکته دومم اینه که
باید تسلیم رب باشی تو کار خدا دخالت نکنی و باید با صدای قلبت و پروردگارت بری جلو باید نترسی
و به اسم الله و هدایت خودش با کمک استاد به همه اون چیزایی که میخوام میرسم قول میدم که برسم .
سلام عرض میکنم به استاد عزیزم و خانوم شایسته
امروز روز سوم از سفر نامه زندگی من هست و این کامنت رو به عنوان رد پا اینجا میگذارم که به خودم افتخار کنم که امروز هم به تعهدم عمل کردم و امروز هم خودم رو در مسیر درست قرار دادم و رو افکار و باورهام کار کردم
یادمه بچه تر که بودم مامانم همیشه راجب به این مسائل به صورت دست و پا شکسته باهام صحبت میکرد یادمه هر روز قرآن رو میخوند و ساعت ها توی دفترش چیزهایی رو مینوشت و هروقت راجب ایمان عمل صالح و تسلیم بودن و قوانین خداوند باهام صحبت میکرد من به تمسخر میگرفتم و اون با آرامش کامل میگفت پسرم خودت بزرگتر که بشی متوجه حرف های من میشی الان حدود 4 ساله که مادرم رو از دست دادم اما الان واقعا دارم متوجه اون حرف هایی که به من میزد میشم الان دارم خدا و قوانین بی عیب و نقصی که گذاشته رو درک میکنم و سعی میکنم که در زندگیم به کار ببرم از وقتی که شروع به تغیر باور هام و افکار گرفتم نتایج بسیار فوق العاده ای رو در زندگیم گرفتم هم در شغل هم در روابط و هم در آرامشی که میخواستم درون خودم داشته باشم خداوند رو سپاسگزارم که برای جواب سوالاتم من رو به اینجا به این سایت بینظیر هدایت کرد تا به مرور زمان و پله به پله قوانین رو درک کنم و روز به روز بهتر و بهتر بشم و سپاسگزارم از شما استاد عزیز که این آگاهی هارو به اشتراک میگذارید و ممنونم از خودم که در مواقع سخت جا نزدم و به خدا توکل کردم و ایمانم رو نشون دادم و چیزهایی که باید قربانی میکردم رو قربانی کردم و به این جایی که الان هستم رسیدم راه مسیر طولانی در پیش دارم اما مسیری هست لذت بخش و سرشار از عشق و آرامش و نعمت و ثروت و خوشحالم که در این مسیر قرار گرفتم و روز به روز در حال رشد وتکامل هستم براتون آرزوی سلامتی و سعادت میکنم عاشقتونم.
1403/8/6سومین ردپادرسومین روزشمارزندگی من،به نام خدای وهاب سلام به خدای وهاب.سلام به استادوناظم دانشگاه مریم جون وهمه ی دانشجویان که درکلاس آموزش کاشت وداشت وبرداشت محصولات ناب الهی درسایت استاددرحال عملگرایی هستند.وهرکس درتوان خودش ازهرآنچه کاشته محصولش رادرومیکند!بنده 3تاپسرشیرزدداشتم هر3تابه مهدکودک دولتی که صبحانه ناهاروازصفرتاصدیک بچه مهدبرای بازی ونقاشی والی آخر که لازم داشتن مهیابود!بدون هیچ پرداختی این وهابیت الهی است!ویکی یکی وارددبستان شدن که پسراولی نابغه ی کلاس بودتاسوم راهنمایی سال اول کلاس اول موقععیت خریدکفش نداشتیم اگرمادرم میخریدخداخیرش دهد وگرنه…..بادمپاییهای پلاستیکی نارنجی وجلوبسته میرفت مدرسه که همکلاسیش یکروزمیزندش که چرابادمپایی اومدی!؟که حتی این بچه به خون دماغ افتاده بودوقتی آمدجریان راگفت: منم کتکش زدم گفتم: ازخودت میخواستی دفاع کنی!ولی اون همکلاسی خانواده درستی نداشت که عاقبتش قاچاق واعتیادومرگ بود!واین بچه های من ازهمان دوران مهدکودک بایدصبح همچین میرفتن کلاس که من بیدارنشم وشبهاساندویج براشون آماده میکردم صبح خودشون میرفتند!فاصله مهدکودکشون ومدرسه شونم زیادبود.وحتی خونه روتغییردادیم مسیرخیلی دورشدبااتوبوس یامینی بوس بایدبه مدرسه میرفتندوحتی توی برفهابادمپایی مصیرخیلی زیادی روپیاده برای تهیه نان میرفتند:الان ازاین رفتارهام واقعاراضی نیستم!حالا4رمین پسرقبل ازمدرسه بایدمیرفت مهدقرآن مسیرزیادی بایدهروزمیرفت خودش پیاده بایدازخیابان پرترددماشین ردمیشد!فقط بهش یادمیدادم اگه نتونستی ازخیابان ردبشی به خانمهایاآقایون بگومامانم اونطرف منتظرمه لطفامنوردکنین!وهمزمان 2تاهمسایمون بایدهرروزبلااستثناپسرهاشونوبه کلاس میبردن همکلاسی پسرمن بودن وپشت درب مادرهابنشینندوهرچنددقیقه یکباربچه ها ازحضورمادرشون اطلاع داشته باشن.ولی من راحت زندگیمومیکردم!سال88بنایی داشتیم اوستابناوکارگروحضورخودم و3تاپسرم خانه هابه خاک گچ رسیدبچه ها کانال کولرنصب کردن وبرج4سال88اولین پسرراهی خدمت سربازی شدوقرارمن با4تابچه قبل رفتن به خدمت این بودکه کشورمابرای انجام هرکاری کارت سربازی رامقدم ترازهرجوانی میداند !پس یانرویااگه رفتی سربازی باکارت پایان خدمت بیاوگرنه به این خانه جایی برای بودنت نیست مگراینکه جنازه ات برگردد بروخدابه همراهت!بعداز6ماه خدمت پسر اولی، برج10سال88پسردومم آماده خدمت شدحالابنایی تمام کل طبقات تمیزپله هاشسته، کل خانه زیروزبرشسته وتمیزوراهی خدمت شده وکل لوازم آرایشی یک پسرجوان توی اتاقش وحتی پتووتشک وسط اتاق بود.بادیدن این لوازم ناله هامیکردم !که به پسر3ومی گفتم :بروهرچی لوازم داره ازتواتاق جمع کن!برج12سال89پسربزگم ازخدمت تمام شدوباکارت پایان خدمت آمد.پسردومی برج5سال90برگشت ازاول تاآخرعالم وآدم میگفتن خوش به حال لیلابرج6سال90پسرسوم رفت خدمت سربازی روزی که رفت تاشب انقدرفشارعصبی به من واردشد که زیرسرم وآمپول برای آرامشم راهی درمانگاه شدم حالاهمه میگن لیلاحق داره پسرنبودرفت سربازی ازصدتادختربرای لیلابهتربودرفت سربازی!خدایانگهدارهمه ی جوانهاباش.حالااین دوبرادربزرگترازسربازی برگشتن بادامادهمسایه 3ماهه یی هست میرن سرکار،روز1390/8/4 صبح بچه هارفتن سرکارکل خانه روتمیزکردم لباس شستم 4طبقه پله هارودستمال کشیدم همه جاازتمیزی برق میزدهمسایه که مادرخانم اوستاکاربچه بوداومدخانه ی مامنم موادشامی کباب درست کردم منتظربچه هام عصرشدنیومدن !شب شدنیومدن! مادرخانم اوستاکارازهمه چی خبرداره زنگ زدخونمون لیلابچه هااومدن ؟گفتم: نه! گفت :نگران نباش میان!خانم لیلاموذن وخانم فاطمه نوری شمامنودرک میکنین. شب شدعزیزدلم سرکاره پسربزرگم به پدرش اطلاع داده که چه اتفاقی افتاده والان9شب به خانه زنگ زده که مامان نگران مانباش انگشت دست داداشم زیرفرزاومده مابیمارستانیم به همسایه مادرخانم اوستاکار زنگزدم جریان روگفتم :اونم که ازهمه چی خبرداشته گفت: خداکنه اینجوری باشه ! شب عزیزدلم رسیدخونه میخواستم تعریف کنم. گفت :آره بچه هاگفتن: سوارماشین شوبریم مارفتیم بیمارستان تاچشمم به بچم افتادگفتم:مامان چه کارشدی هرجای بدنشو میخوام دست بزنم دوستش میگه خاله دست نزن پسربزرگم هم همینجورمیگه دست به جایی نزن فقط این بچه ازقفسه سینه به بالا سالم بودازناف تاپائین اوراق من که متوجه نبودم اومدیم خونه عزیزدلم کم کم گفت :که چه اتفاقی برابچم افتاده!ناگفته: نمانداین بچه ازطبقه هم کف چاله آسانسوربه5طبقه زیرزمین سقوط کرده که اوستای جوشکاردیده این اتفاق روکه صدازده تاداداش بزرگه میفهمه ازطبقه های بالا خودشوبه سختی به محل حادثه میرسونه هیچکاری ازدستش برنیومده کسی ازتیرآهن نمیتونه بره بالا فقط اوستاکه روی اسکلت همان طبقه بوده خودشومیرسونه همه تماشاچی بودن تاآتشنشانی واورژانس میرسن پسرم میگفت: فقط مثل لباس به طرف شکم روی تیرآهن آویزان بودم وازدردشکم رمقم راازدست داده بودم!فقط ازاول اتفاق میگفتم :مادرم روچی جورخبربدن؟ میگفت :ازلحظه ی شروع سقوط تاافتادن روی تیرآهن چندثانیه طول نکشیدولی اززمانی که به مدرسه میرفتم خیابان کوچه اصلافیلم زندگی جلوچشمم مثل پرده سینماردشدوحتی مراسم کفنودفنوخاکسپاری بهشت رضارودیده بود!وبیادمنم بوده وای مادرم!خدایاکمک مادرم باش !آخه بچه ننه س!خخخخ یکم خیلی بیشتربه هم وابسته ایم!حالاآتش نشانی اومده نجاتش بده میگفته: آقاتوروخدایک کاری کنین زوددست وپامو جمع کنید.مادرم نفهمه ،وتاشب برگردم خونه! مادرم نگرانم میشه، مادرم غصه میخوره، وبنده خدامیخنده! میگه چی فکرکردی جون!؟خدایاشکرت بچم نفس داره!وقتی ازبیمارستان برگشتم خونه قشنگ یادمه اولین کاری که کردم سجده شکروبعدهم 2رکعت نمازشکربه جاآوردم! و به خداگفتم: خدایا قول حضرت زینب توبیمارستان بجززیبایی چیزی ندیدم!چون ازقفسه سینه به بالاالحمدولله سالم بود!حالابه خاطرتهال ورودش ومعدش اتاق عمل وبعدتوی بخش مراقبتهای ویژه بوده تواون حالت بیهوشی یاکمامیگفت:یکجایی بودم توی آسمون اخ که چه حال وهوایی بود! نه تاریک! نه روشن !نه سرد! نه گرم! اونقدرهم جام عالی بودهم نسیم ملایم ولذت بخش به بدنم میخوردوازهمه مهمترسالم بودم اصلا دردی نداشتم!که حالا به هوش آوردنش. یاخودش چشماشوبازمیکنه، میبینه پرستارش کنارتختش نشسته قرآن میخونه. پسرم پرسیده اینجاکجاست؟ چرامنوازاونجاکه راحت بودم لذت میبردم آوردین اینجا!؟پرستارش گفته جون ماروکشتی تابه هوش آمدی! انگاری جاخوش کرده بودی!توی بخش بیش از10روزطول کشیددرمان کنندوغیرازسرم هرگونه خوراکی ممنوع !فقط لبهاشوباپنبه وآب خیس میکردیم. وازهمه مهمترازبس که این بچه تمیزو مرتبه، آینه، شانه ،ریش تراش، همه چیزداداشش براش برده بود که سروصورتشومرتب کنه! هرکس میادملاقات حالش بهم نخوره وهمینجورهم بودهرکس آمدملاقاتی میپرسیدن مگه چه کارش شده چون صبوربودوبرای اینکه دوروبری هاومن غصه نخورم دردشوبه روزنمیدادمظلوم نمایی نمیکرد!وزنه به پاش ولگنش وصله نمیتونن ببرن اتاق عمل پلاتین بذارن حالابعدازعملهای معده، روده وتحال بردن بخش سوانح براعمل پاولگن وهرکسی هم دکترشخصی شده وبه من میگن برورضایت بده ازاینجاببرش بیمارستان دیگه این بیمارستان به درد نمیخوره کشتارگاه شده همه ااینجاقاتلن والی آخر!منم شب تولدیاشهادت ولی فکرکنم تولدجوادالائمه بود روبه امام رضاکردم. گفتم: آقارضا،ای همسایه من هرچندتوبیمارستان که به نام خودته نشستم وتوحرم نیستم امشب تولدیکدانه وعزیزدردانته همتون وکل عالم شادی دارین !منم4تاجیگرگوشه دارم ولی هرکدومشون برام یکدانه اندوعزیزن حاشابه کرمت من علی روازتومیخوام واصلابیمارستانوتغیرنمیدم!هرچی میخوادبشه بذاربشه!استادبرای بچه من آقای دکتر پلاتین هم براپاش هم برالگنش سفارش داده بودن هنوزبیهوشش نکرده بودن. پسرم گفت: مامان دکترخودم که مردجوانی بوددستوردوتاپلاتینوداده بودکه قبل ازبیهوشی من دیدم یک مرد تقریباپیرمردی نورانی موهای سفیدخوش سیماازراه رسید.ازدکترم پرسیداین جوان چی شده؟که دکترم عکسهارونشون دادواین استاد گفت: نه! این جوانه برالگنش پلاتین نذارخودش جوش میکنه حیفه ازالان پلاتین بذاری!! اینم وهابیت خداست .وطی این چندروز بستری این بچه راست روی تخت بیمارستان افتاده به هیچ طرف تکون نمیخوره ازبس که اسیب دیده بود.برای مابعدازحدودا5الی20روزدقیقایادم نیست. ازبیمارستان ترخیص شد.که آمبولانس گرفتیم آوردیمش خونه باکمک همسایه وپسرموهمسر4طبقه بابالانکاردبردن.توی خونه وزنه هابه پاش آویزون بود،میخوادمعدش کارکنه بعدازچندروزکه نه غذانه هیچی خدایاشفای کل مریضهاباش چقدربچم اذیت شد.وبعدازچندروزاومدن وزنه روازپاش بکشن میله توزانوهم چرک کرده هم خم خورده وقتی میله رومیکشیدن صدای قرچ قرچش رومیشنیدیم! خدارحمت کنه مادرم جون وجیگرش علی بوداونهمه نوه این گل سرسبدش حالاروتخت افتاده مادرم گریه هاکردبرااین بچه.چون علی خودشوتوسن16سالگی بهشتی شده بود!واین علی جای اون علی روبرامادرم پرکرده بود!روحشون شادماااااااااااادددددررررررر.دلم گرفته. استاداشک امونم نمیده ولی مینویسم ازهمون روزی که پسرم روبردیم دکتربراش فیزیوتراپی نوشت .یکبارداداشش بردش برای باردوم وبه بعدخودش باماشین رانندگی میکردمیرفت! بیمارستان فیزیوتراپی برمیگشت وازاین طرف پسرسومی توی آموزش 3ماهه ی اول خدمت بود. ازپسربزرگم شنیده داداش دستش شکسته. اونم مرخصی میخواسته بهش مرخصی ندادن میخواسته فرارکنه خداروشکرنتونسته وتوی این آموزشی ازبس که بارندگی بوده نزدیک خدمتشون که مدام این بچه های سربازصفررومیبردن جنازه ازآب رودخانه بکشن بیرون اینم ازاین بچم الهی شکرت. حالاالحمدولله 4تاشون مدرک پایان خدمت دارن الحمد لله رب العالمین. استادهمون روزی که بچم ازسقف سقوط کردهمسایه هاسرکوچه میگفتن لیلا شانس داره4تاپسروباشوهرش دورش میگردن لیلااین کارهارونکنه کی بکنه؟وازاین طرف این اتفاق برابچم رخ داده 2تاازهمسایه هامون اومدن ملاقات این یکی به اون یکی میگه خدابده شانس توبیمارستانم ببین چقدرآدم براشون آمده مادروخواهرودوست این همه جمعیت خدایاشکرت که برامون همه کسی خدایادوست دارم منم ابراهیم وارباتودوستی کنم بااین4جیگرگوشه که به من هدیه کردی سپاسگذارم والان که یادمیکنم منم به توان خودم قربانی داده ام که انشالله موردپذیرش توقرارگرفته باشد!آمین موفق باشین.ازاین که چشمای نازنینتون کامنت منو خونده خداقوت میگم.
به نام خدای بخشنده و مهربان
اعتماد به رب
خدا تو قرآن میفرماید که ابراهیم موحد و مشرک نبود.
خدا تو قرآن از ابراهیم به عنوان خلیل الله یاد میکنه
کم چیزی نیست رفیق خدا بودن.
چقدر میتونه این رفاقت عمق داشته باشه که زن و بچه ات رو رها کنی و بری سمت ماموریتت.
خدایا کمکمون کن ما هم مثل ابراهیمت باشیم.باهات رفیق باشیم.من خیلی شخصیت ابراهیم رو دوسش دارم چرا دروغ یه وقتایی هم بهش حسودیم میشه میگم ببین چقدر به خدای خودش ایمان داشته و موحد بوده که خدا تو قرآن ازش یاد میکنه.
چقدر اعتماد به خدا داشته که بچه اش رو میخواد قربانی کنه در راه خدا و به خاطر وحی که بهش شده بود حتی فکر کردن بهش هم سخته خیلیم سخته.
پس ابراهیم بهاش رو داده که شده خلیل الله
و بها اون چیزیه که بابت هدفت باید پرداخت کنی و تا بهایی ندی به هدفت نمیرسی.
خدایاما رو در زمره خوبانت قرار بده
در پناه خدا شاد و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
دوستتون دارم خیلی زیاد