اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
🎊مثل همیشه کاربردی و مفید ، مثل همیشه دست خداوند در بیان و روشن سازی قوانین خداوند🎊
✴استاد من چهار سال پیش هدفم این شد که مهارت تشخیص حرکات قیمت در بازار های جهانی مثل طلا داوجونز و نفت رو بدست بیارم به نحوی که بتونم علت حرکات رو تشخیص بدم و با واکنشی که به این حرکات میدم معاملاتم رو کنترل کنم و موفق باشم
⚫استاد برای رسیدن به این هدف من ذره ذره ، روز به روزی که گذروندم احساسم نسبت به خداوند رو خالص کردم ، هنوز در حال کاملتر کردن این موضوع هستم ، چرا؟
تا بتونم پرداخت بها برای رسیدن به هدفم رو درک کنم و با حس خوب ازش بگذرم
🔵این موضوع رو من قبلا از شما شنیده بودم و میدونستم یکی از قوانین رسیدن به خواسته و هدف پرداخت بها برای رسیدن به هدف هست
🔴بهایی که من پرداخت کردم قضاوت شدن توسط اطرافیانم بود، بهایی که پرداخت کردم گذشتن از شرکتی بود که منو محدود میکرد در رسیدن به خواسته ام ، بهایی که پرداخت کردم تغییر نگاه اطرافیان نسبت به خودم بود. بهایی که پرداخت کردم رفتن همسرم از زندگیم بود.بهایی که پرداخت کردم تنها شدنم و تمرکز بی نهایت برای رسیدن به هدفم بود.اینها در نظرم بزرگترین هزینه هایی بود که برای رسیدن به خواسته ام پرداخت کردم.
الان هم که بهش فکر میکنم افتخار میکنم و به خودم میبالم که انقدر هدفم برام با ارزش بود که هزینه های این چنین رو پرداخت کردم و به خودم میبالم.
♻️اما چیزی که باعث شد این هزینه هارو قبول کنم و بتونم خودم رو کنترل کنم ، حس بی نیازی من به غیر از خداوند یکتا بود. حسی که خیلی براش تلاش کردم تا در اون خالص تر بشم. و هرچه جلو تر رفتم این حس قوی تر شد و بیشتر به خداوند وابسته شدم و دیگران و نگاه اونها در نظرم کمرنگ تر و بی اهمیت تر شد.
✴استاد من مهاجرت کردم به یکی از زیبا ترین نقاط ایران جایی که روز به روز ثروتمند نشینان اون در حال افزایش پیدا کردن هستن و حتی مردمی ک وضع مالی مناسبی ندارن و ناسپاسی میکنن یا سعی بر تغییر دارن تا بتونن بمونن یا تسلیم میشن و ترک میکنن این جای زیبا رو.
❇جایی که من هستم میتونم با پنج دقیقه پیاده روی برم توی اب های آزاد شنا کنم و یه عالمه حس خوب رو در خودم تقویت کنم
✅انسان هایی که با من صحبت میکنن روی خوبشون به من میرسه و بعضا به قوانین خداوند بدون اینکه شاید با جزئیات بدونن ایمان دارن.
✅میخوام بگم من به هدفم با افتخار رسیدم و مسیری رو رفتم که از اطرافیانم کسی نرفته بود و فقط به خداوند اعتماد کردم.
✅احساسم به خداوند رو رفته رفته و با تکامل کامل تر کردم و بیشتر بهش وابسته شدم.
✅عزت نفسم به خاطر این توجه زیاد تر شد و آرامشی که بدست آوردم مثال زدنی نیست.
♾میخوام بگم بله کاملا صحبت های شما متین و درسته که برای رسیدن به هدف باید قربانی بدیم تا بتونیم مدار طی کنیم و به خواستمون برسیم.
♾باید تکیه کنیم به پروردگار عالم و اعتماد داشته باشیم و به هدفمون فکر کنیم و حرکت کنیم.
♾مهاجرتی که من کردم مثل یک جای تراشیده شده ای هست که دقیقا مطابق تقویت احساس خوب در من هست که منو به خواسته هام نزدیک میکنه از وقت آزاد بگیر تا آدم هایی که به من خوبی میکنن و شرایطی رو پیش میارن که من بتونم بیشتر به خواسته هام نزدیک بشم.
⭕نمیگم ناخواسته و تضاد نیس، به اونها به دید روشن شدن بیشتر خواسته هام نگاه میکنم اما انقد خوبی ها داره انقدر حالم خوشه و روز ب روز شکر گزار تر میشم انقدر حسم به خداوند برای درک مشیت و سنتی که در دنیا قرار داده بیشتر میشه که حدی براش متصور نیستم
⭕استاد این حال و ارامش خوبم به شرایط گره نخورده ، من از زمانی که در شرایط سختی بودم و در حال پرداخت هزینه برای طی کردن مدار خودم بودم اگاهانه سعی میکردم حسم رو خوب نگه دارم ، و اینگونه هدایت شدم به جای بهتر ، و همین الان هم در حال کنترل ورودی هام هستم
⭕خداوند میفرماید
سوره مؤمنون
وَٱلَّذِینَ هُمۡ عَنِ ٱللَّغۡوِ مُعۡرِضُونَ (٣)
و آنان که از بیهوده روى گردانند
⭕این به نظر من یکی از واضح ترین آیات در مورد کنترل ورودی هامون هست و من همواره در حال انجام این کار و مراقبه هستم
⭕به صورت مطلق خودم رو ایزوله کردم در شرایطی که به ظاهر بد بود برای کنترل ورودی هام فایل های شما رو به تعداد دفعات زیاد گوش دادم و میدیدم.
⭕یکی از موارد درک پرداخت هزینه یا دادن قربانی برای رسیدن به هدف بنظرم کنترل ورودی هاست تا فرد بتونه افکارشو کنترل کنه و متمرکز باشه روی اهدافش و اجازه نده حال بدی پیدا کنه که زمینه ساز اتفاقات بد اینده بشه
ممنونم که این مطالب رو با ما به اشتراک میزارید ، ممنونم که شما و خانم شایسته با عشق و در کمال بی نیازی این فایل هارو عاشقانه تدوین میکنین زمان میزارید و ارسال میکنین، دعا گوی شما هستم و ازتون بسیار سپاسگزارم🌹
باسلام ودرود فراوان به استاد عزیزم که بزرگترین معجزهی زندگی من آشناشدن بااستادبزرگوارم بود من ازمدتی که بااستاد آشنا شدم هدف اصلی زندگیم این شد که به یک انسانی تبدیل بشم که سرتاسر وجودش عشق به الله باشه وروی ایمانم کارکردم وبه قول استاد بهایش رو هم دادم من الان یک سالی هست که اصلاتلوزیون نمیبینم ۳تا بچه ی کوچیک دارم همه ی مسئولیت زندگی روی دوشم هست ولی روزی ۲ساعت وقتی ازخواب بیدارمیشوم دردفترشکرگزاری برای داشته هایم شکرگزاری مینویسم ،ویسهای استاد رو تاحدی که بتونم هرروز گوش میکنم ،ازچیزهایی که خیلللللی خیلللللی سخته مثل غیبت کردن ،خوبی کردن به کسی که بهاصلا خوبیهام رو نمیبینه ،قضاوت کردن ،ازدست کسی دلگیر نمیشم،رفیقهایی توزندگیم داشتم که حذفشون کردم حتی خانواده ام که ی مقداری منفی فکرمیکنن خیلی کمتر برخوردمیکنم خلاصه به قول استاد بهایش روپرداخت کردم والان نمیدونم با چه حسی براتون بگم که واقعا هرچیزی که ازخدامیخوام به طرز معجزه آسایی برام انجام میشه ،به اون ایمان وتوکل وآرامش درونی رسیدم که آرزوی چندین ساله زندگیم بود استاد من واقعا نمیدونم با چه زبونی ازشما تشکرکنم وخداراهزاران بارشکرمیکنم که استادی مثل شمادارم،آرزوی سلامتی و خوشبختی برای استاد عزیزم وهمه ی بچه های گروه میکنم🙏🙏🙏
سلام بر تمامی دوستان عزیزم و استاد عزیزم که میدونم این نظر رو می خواند
من تقریبا از پایه نهم با المپیاد های علمی آشنا شدم و مطالعاتی راجع به شون انجام دادم (الان دانش آموز پایه دهم هستم و به لطف خدا دبیرستان نمونه دولتی منطقه ۵ (تهران) قبول شدم )
و تقریبا از یک ماه پیش تحقیقاتم رو جدی کردم ، به مزایا و معایب المپیاد پرداختم ، با دوستانم راجع به این قضیه صحبت کردم
اما هی این ماجرا رو کشش دادم و شروع نکردم
با این که می دونستم می خوام المپیادی بشم ولی تو این دودلی گیر کرده بودم
بهم الهام شد که بیام دوباره این فایل رو ببینم و کاغذ و قلم بگیرم دستم و بنویسم
تک تک مسائلی که استاد می گفتن رو من شبیه سازی می کردم با شرایط المپیادی شدن
استاد می گفت من این حجم از کتاب رو مطالعه کردم برای رسیدن به هدفم
منم می نوشتم آیا حاضری برای رسیدن به هدفت هزاران هزار صفحه رو مطالعه کنی ؟
گفتم بله
استاد می گفت باید تمام تمرکز رو بذاری روی هدفت
منم نوشتم آیا حاضری برای رسیدن به هدفت قید کار های حاشیه ای رو بزنی ؟
و اینجا فهمیدم که این پاشنه آشیل منه مثل خیلی های دیگه
تمرکز ، تمرکز ، تمرکز
من نمی تونم روی یه کار متمرکز باشم
هی از این شاخه به اون شاخه میپرم
و این سوال سخت ترین سوال بود و تصمیم رو گرفتم
گفتم بله
من باید بتونم متمرکز باشم
به قول استاد که
هدفم بزرگه بله و باید قربانی ام هم بزرگ باشه ، شاید وقتی در این مسیر در حرکتم پیشنهاداتی برای کار های دیگه به من بشه ولی باید بگم نه
باید بتونم بگم نه
(وقتی میای سمت المپیاد می بینی که باید بین مطالعه برای کنکور و مطالعه برای المپیاد یکی رو انتخاب کنی )
بعد از اتمام فایل اومدم روی یه صفحه جدید
یه بعلاوه بزرگ رو صفحه کشیدم
مزایای المپیاد | مزایای کنکور
معایب المپیاد | معایب کنکور
و پس از این دلایل منطقی به علاوه حس قلبیم تصمیم گرفتم برم سراغ المپیاد ، المپیاد شیمی
هدف :
مدال طلای المپیاد شیمی سال تحصیلی ۱۴۰۲_۱۴۰۳
اقدامات :
مطالعه سه کتاب شیمی سه پایه دهم ، یازدهم ، دوازدهم به علاوه ی کتاب های نظام قدیم این سه پایه _ مطالعه کتاب های شیمی عمومی
قربانی ها و بهای این هدف :
●گذاشتن تمام تمرکزم روی این هدف
● ترک کردن گشت و گذار بیهوده در وب و موبایل
●کنار گذاشتن دیدن برنامه های بی فایده تلویزیون
●قطع کردن ارتباطم با آدم های منفی باف و کسانی که به من چیزی اضافه نمی کنن
مطمئنم و یقین دارم که الله یگانه وقتی تعهد من رو ببینه من رو در این مسیر همانطور که در تمامی اهداف دیگه ام کمک و هدایت کرده ، در این مسیر هم پشتیبانم خواهد بود
گر مرد رهی ، میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
به امید الله پیشرفت هام و حرکت هام رو در این مسیر میام و با شما به اشتراک میذارم
استاد سخاوتمند که ارزشمندترین نکات را به صورت رایگان در اختیار بقیه قرار می ده. اوایل فکر می کردم که برای گرفتن نتیجه حتما باید محصول خرید ولی الان به این درک رسیدم که اگه به فایلهای رایگان شما هم عمل بشه زندگی آدم از اینرو به اونرو میشه.
سوالتون: حاضری برای هدفت چه بهایی پرداخت کنی؟
اول بار که به این سوال فکر کردم به خودم جواب دادم باید سحرخیزتر باشم تا بتونم زمان بیشتری را به کارم اختصاص بدم.
ولی الان بعد ار ۲ روز به این نتیجه رسیدم که مهمترین بهایی که باید بپردازم خراب کردن این شخصیتی هست که الان دارم و از نو بنا کردن یه شخصیت نو. به قول معروف”خانه از پای بست ویران است، خواجه در پی نقش ایوان است”
آره شخصیت من از ریشه خرابه و من فکر می کردم با نیم ساعت زودتر بیدار شدن قراره چیزی عوض بشه. شخصیتی که به شدت درگیر احساس گناهه آیا می تونه به موفقیت برسه؟ جواب فقط نه است.
منی که چندین بار دوره عزت نفس رو گوش دادم و خداییش خیلی هم بهتر شدم هنوز روی بزرگترین عیبم یعنی کمال گرایی و احساس گناه به صورت جدی کار نکردم. بعد به خودم می گم چرا اونجور که باید نتیجه نگرفتم. مگه احساس گناه می ذاره نتیجه بگیری؟ مگه کمالگرایی می ذاره؟ تو رو درگیر مقایسه می کنه، تحقیرت می کنه و تو جز حس بد چیزیو تجربه نمی کنی
بله استاد عزیزم ۵ ساله که ازدواج کردم و بیش از ۳ ساله که با شما آشنا شدم. از همون روزای اول فهمیدم که اگه می خوام موفق بشم، اگه می خوام از شر مشکلاتی که باهاشون درگیرم خلاص بشم باید از خونوادم دور بشم. و از همون زمون شروع شد: مادر سالمندی که از همه نظر ناموفقه و بیماره شروع کرد به احساس گناه بهم دادن، به اینکه من چقدر بدم که به اون زیاد سر نمی زنم، هفته ای یک بار به نظرش کم بود و بعد از اون خواهرایی که مرتب با متلک گفتن و گله کردن به من احساس بد دادن و من، من مشرک در درونم حقو به اونا دادم در ظاهر نزد همسرم حرفهاشون رو رد می کردم ولی در درون باور داشتم. آره من مشرک بودم و به خودم نگفتم که اصلا تو چه کاره ای که بتونی کاری برای پدر و مادرت بکنی، تو چه کاره ای که بتونی اونا رو خوشحال یا ناراحت ، سالم یا بیمار کنی. هر چیزی در زندگیشون هست فقط خودشون خلق می کنن و نه فقط تو ، اونای دیگه هم هیچ کاره ان
من قانون جذب کار می کردم مثلا، ولی اصلا نفهمیده بودم قانون جذب یعنی چی. در مورد خودم تمرکزم بر شوهرم بود و فکر می کردم که چرا اون خوب کار نمی کنه تا ما پولدار بشیم و در مورد پدر و مادرم هم غرق در احساس گناه بودم. توی سرمای زمستون یا گرمای تابستون با اتوبوس و بچه کوچیک می رفتم اونجا که چی؟ اونا از دیدنم خوشحال بشن، دیدن پسرم خوشحالشون می کنه و غافل از این بودم که چیزی که اونا رو خوشحال می کنه من یا پسرم نیستیم بلکه توجهات اوناست. بارها می دیدم که اونجام و اونا خوشحال نیستن حتی بازی بچم بیشتر کلافشون کرده. می دیدم که لبخندی کوچیک هم بر لب پدرم نمی شینه و این رفتنها فقط داره حال منو بد می کنه.
میومدم خونه و تا چند روز به هم می ریختم و احساس گناهی که هیچ وقت کم نمی شد.
من در گمراهی بودم و نمی فهمیدم که این احساس گناه ناشی از باورهای شرک آلودمه. واقعا بی جهت نیست که بزرگترین گناه شرکه چون انسانو نابود می کنه بدون اینکه انسان بفهمه داره از کجا ضربه می خوره.
همیشه با خودم می گفتم چطور طرف می تونه از خونوادش دور بشه و اونا رو کم ببینه و عذاب وجدان نگیره که چرا به پدر و مادرش سر نمی زنه و چرا به اونا توجه نمی کنه؟ راستش شما و خانم شایسته رو که می دیدم این فکرا رو می کردم.
و الان تازه به پاسخ این سوال رسیدم : اونا عذاب وجدان نمی گیرن چون خودشون رو کاره ای نمی دونن، چون باور دارن که هرکسی خودش خالق زندگی خودشه و حتی اگه الان مادرش مشکلی داره بخاطر دوری اون نیست بخاطر توجهات خودشه.
بله استاد سالها زمان برد تا من به مفهوم اصلی ترین حرف شما که هرکسی خودش خالق زندگیش هست برسم. در واقع سالها طول کشید تا درکش کنم.
خدا رو شاکرم
الان می خوام خودمو قربانی کنم. خودی که پر از اشتباهه، خودی که پر از غلطه، خودی که پر از ضعفه
باید کمر همت ببندم به تغییر باورهای چرت و پرتی که نمی دونم از کی در وجودم خونه کردن و مثل خوره روحم رو می خورن و ارمغانی جز رنج برام ندارن .
باید بفهمم ندای ذهنی را که می خواد منو در همین وضعیت نگه داره و با وجود سرزنشهاش و نجواهاش قدم بردارم.
ممنونم استاد همیشه به خدا می گم من آرامش می خوام خدایا و الان داره راهو نشونم میده. سال ۱۴۰۱ برام عالی بوده نه از این جهت که نتایج فوق العاده ای گرفتم بلکه از جهت خودشناسی که دارم بهش دست پیدا می کنم.
الان دیگه مثل قبل هر کاری که از دستم بربیاد برای پدر و مادر عزیزم می کنم ولی با این باور که هر خوبی من به خودم برمی گرده و هر بدی من به خودم. من در زندگی اونا تاثیری ندارم. من قدرتی بر زندگی اونا ندارم. اگه حالشون خوبه دست من نیست خودشون خلق کردن اگه حالشون هم بده خودشون خلق کردن من بی گناهم.
می دونم استاد تغییر این باور نیاز به زمان داره و یادآوری مداوم. و تصمیم جدی گرفتم که برای تغییر این باور روی خودم به شدت کار کنم.
امید که خدای بزرگ، محافظ همه انسانها کمکم کنه. امید که به آرامش برسم.
بازم ازتون ممنونم استاد . حرفهای شما طلان گاهی سالها زمان می بره که آدم به ارزششون پی ببره.
خدا ازتون محافظت کنه که نه تنها پیام آور توحیدید بلکه پیام آور آرامش و عشق هم هستید.
سلام آقا سید، خیلی این کامنتتون آگاهی بخش بود، من از خوندن کامنتای شما لذت میبرم همشون پر از آگاهی هست و خیلی دلنشین مینویسید و مشخصه که اون چیزی رو مینویسید که بهش معتقد هستید برای همین اینقدر تاثیرداره.
این قسمت کامنتتون تماما روی صحبتش با من بود:
به من الهام شده که دیگه نباید در کار قبلیام کوچکترین فعالیتی بکنم.
هرچند خدا در این مدت از لحاظ مالی بیشتر از قبل حمایتم کرده،ولی هنوز ترس دارم که نکنه بیروزی بمونم.
میدونم که باید ارتباطم رو با دنیای بیرون قطع کنم، چون هر کسی ممکنه با حرفها یا حضورش تمرکز منو از بین ببره
اما باز میبینم ترس از قضاوت دارم؛ ترس دارم که نکنه یکی از همونها قرار باشه پلی باشه برای یک کار یا پول.
ولی نه…
من دیگه نمیخوام سال دیگه باز همینجا باشم؛ همینجا، اما دلسرد و ناامید.
منم جدیدا مسیر کاریم رو یعنی در واقع لاین و رشته ام رو تغییر دادم و از شنیون و رشته ی استایل مو میخوام برم توی بحث مورد علاقه ام یعنی مراقبت پوست و مو و به شدت تمام این نجواهایی که نوشتید رو منم دارم، اینکه روزیم قط میشه به منم الهام شده که دیگه توی شغل قبلی ام هیچ فعالیتی نباید بکنم اما چون درآمد خوبی ازش داشتم ترس ها نمیزاره و دل خوشم هنوز بهش، به من هم الهام شده که یه مدت تمرکزم رو از دنیای بیرون بردارم اما دقیقا ترس از قضاوت و حرف مردم رو دارم که به قول شما نشون میده هنوز آماده نیستم و باید بیشتر روی خودم کار کنم تا از نظر ذهنی آماده بشم برای مسیر جدیدم به حول و قوه ی الهی.
منم مدام توی ذهنم میگم برام قابل پذیرش نیست سال بعد اینجا باشم باید تغییر بدم شرایطم رو. متشکرم از کامنت خوبتون که انگیزه هام رو تقویت کرد و مهر تایید زد بر الهاماتم و کامنتتون صحبت پروردگار و نشانه ای از طرف اون بود و ایمانم رو قوی کرد.
ممنونم که همیشه یه ستاره قشنگ به کامنتهای من میذارید.
خواستم به این پاسخ 5 ستاره بدم، حواسم نبود و زدم روی چهار، ببخشید.
امروز وقتی ستاره شما رو دیدم، یکی از کامنتهاتون رو خوندم که مفاهیم خیلی قشنگی توش بود، در مورد صله رحم.
خیلی جالبه؛ امروز به دو چیز فکر کردم:
اول اینکه دوست داشتم براتون یه کامنت بنویسم، حالا نه صرفاً به خاطر کامنتاتون، بلکه به خاطر خودتون و صداقت و سادگی ای که همیشه تو کلام و مرامتون هست.
دوم، حسی بهم میگفت قراره یه نفر برام کامنت بنویسه و چه جالب که الان دیدم شما برام پاسخ نوشتید.
ممنون بابت توجه و دلگرمکردنتون.
دیدن نوشتههای خودم توی کامنت شما یه یادآوری عجیب بود، یعنی ایمانم محکمتر شد که این تصمیم یک الهام بوده و یه خورده خجالت کشیدم. به خودم گفتم: «داداش، خوب حرف میزنی، آیا به اندازه حرفات ایمان و باور هم داری؟ آیا ایمانت به حد عمل رسیده؟»
کامنت جدیدتونم الان خوندم، واقعاً دمت گرم. براتون آرزوی موفقیت دارم و قطعا دارید وارد مدار گرفتن نتایج بزرگ میشید.
منم دارم آماده میشم برای کسبوکار جدید و آنلاین؛ تنها کاری که این روزها بهم گفته میشه و مهره گمشدهای بوده که این چند سال کم ازش استفاده کردم، تمرکزه.
با اینکه از نقاشی ساختمان رسیدم به پیمانکاری و با دست خالی درآمد 120 در ماه هم تجربه کردم، اما دیگه نمیخوام و نمیتونم.
خیلی ذوق دارم برای دنیای جدید، نتایج جدید و اون روزی که بگم: «دیدی به خواستههات رسیدی، دیدی رویاهات به واقعیت تبدیل شد.»
به نام رب قدرتمند وجودم ، سلام استاد قشنگم استاد خوش تیپم استادی که خودم فکر میکنم هر چی ازتون یاد گرفتم دارم اجرا میکنم به لطف همون الله که همیشه نامش رو میبرید ، این کامنتو با عشق مینویسم چون میدونم که شما هم با عشق میخونیدش
من بهای هدفم رو دارم میدم سه سال و نیم پیش با شما آشنا شدم زمانی که به نقطه ی تسلیم رسیده بودم توی زندگی زناشویی به شدت ناهنجاری قرار داشتم که هر کاری از دستم براومده کرد کردم ولی نشد که نشد ، آخرش گفتم خدایا من نمیدونم باید چکاری بکنم و مثل فلج بی پا روی زمین نشسته بودم از همون موقع زندگی من تغییر کرد با فایلای شما با هدایتی که خدا برام کرد
اولش تو همون شرایط رو خودم کار کردم و بعد به من گفته شد ازین زندگی بیا بیرون ، من تو شرایط مالی بسیار خوبی بودم خونه و زندگی همه چی عالی
ولی از خدا میخواستم یه خونه واسه خودم داشته باشم با بچه هام راحت در آرامش زندگی کنم آزاد آزاد ،
وقتی خدا بهم گفت همه چی رو هدیه ببخش و بیا بیرون همه خانوادم بهم گفتن اشتباهه محضه ، تو ۲۵ سال زحمت کشیدی تو این زندگی و ازش حق و حقوق داری دو تا دختر ۲۴ ساله و ۱۷ ساله داری اولی زمان ازدواجشه و دومی سال کنکورشه
این کار دیوانگیه بچه هات بدبخت میشن خودتم آبروت میره
من گوشمو بستم و گفتم هر چی خدای من بگه انجام میدم و همه ی خونه و زندگیم رو هدیه دادم به همسرم مهریه و همه چی رو هم بخشیدم با همون پول خودم اومدم یه خونه اجاره کردم با بچه هام یکساله دارم در سلامتی و آرامش و امنیت و آزادی زندگی میکنم
خدای من همه جوره ازم داره مراقبت میکنه تو این یکسال قدم به قدم بهم گفته شده چه کاری کنم تا به خونه ام برسم
با عشق همه ی قدمها رو انجام دادم و الان دقیقا تو مرحله ی رهایی هستم خواسته ام رو رها کردم به خدا سپردم بهش اعتماد دارم که بهم میده و دارم از زندگیم لذت میبرم ، من بها دادم و دارم میدم همچنان از حرف مردم از همه ی خونه و زندگیم گذشتم از ۲۵ سال زحمتی که کشیدم تو اون زندگی گذشتم کاری که فکر میکنم خیلی ها نمیتونن و دارم رو پای خودم می ایستم و خدا کنارمه و دستمو گرفته با عزت داره منو پیش میبره
این کامنت رو با اشک مینویسم استاد جانم شاید تو ندونی که فایلات با من چه کار کرده از یک زن ترسوی پر از شرک چه انسان قدرتمند و شجاع و باایمانی ساخته که خودم به خودم افتخار میکنم عاشقانه دوستت دارم و به زودی خبر معجزه ی بزرگ زندگی ام رو بهت میرسونم
وقتی حرف از قربانی کردن وپرداخت بهاء میشه، من کسی هستم که می تونم به جرات قسم بخورم، بهایی که پرداختم برای اینی که الان هستم باشم هیچ چیز باارزشی نبوده، اگر بگم پولی ومالی بوده، اگربگم جسمی بوده، اگر بگم روحی بوده، اگر بگم ذهنی بوده، هرچی که بوده…
من فقط اومدم یکسری چیزهای بیخود رو ،بی ارزش رو ریختم دور، گذشتم ازشون…ازش چشم پوشی کردم ،چیزهایی که نبودنشون بهتر از بودنشون بود…
مثال میزنم…
من یه روزی توی اختلافاتی که با همسر پیدا کرده بودم، ذهنیتم این بود که اوکی ایشون وضع مالیش عالیه، مهریه هم حق منه، تا نگیرم جدا نمیشم ازش، حتی اگه کلی اذییت بشم تو رابطه ولی مجبورش میکنم حقمو بده، وایشون چی میگفت و توی ذهنش چی بود؟؟
من اون زمان تازه با این مسیر آشنا شده بودم ودرک درستی از قوانین نداشتم ونه شناختی از لطف ومهربانی خداوند ، انقدر ترسهام زیاد بود وانقدر حرف دیگران روم تاثیر داشت که مهریه حقته هرطور شده ازش بگیر…
خلاصه وقتی این مسیر پرخیر وبرکت رو ادامه دادم هرچی جلوتر اومدم دیدم شما استادقشنگم میگید، ترس روبروی ایمان هست، جنگیدن توی هر چیزی اشتباه هست، پول وثروت انقدر زیاد هست که ازبهترین روش میاد توی زندگیمون خیلی راحت و دلچسب،خب اوایل سخت بود باور این موضوع، ولی گفتم آقا این آدمیکه داره این حرفو میزنه بالای 10 ساله داره همین اصل رو میگه، هیچ تفاوتی توی حرفهایی که تو فایلهای اون سالهاش بوده تا به امروزش نیست، پس این قانون جهان هست وبرای هرکسیکه بهش عمل کنه ، صدق میکنه…
ومن با تمام وجودم وبا رضایت قلبی رفتم تمام مهریه وحق وحقوقم رو بخشیدم، تا موضوع دادن وگرفتن مهریه برام اصل نباشه، بلکه ببینم آیا این زندگی درست بشو هست یا نه، و جالبه که همسرم خیلی شیک ومجلسی رفت تمام کارهای طلاق رو انجام داد بدون اطلاع من و چندماه بعد داد نامه طلاق اومد در خونه…
خب من اول به حرفهای شما ایمان اوردم وبعد به لطف خداوند، من چیزی رو قربانی نکردم جز ترس هامو، جز خشم و حس انتقامم رو، جز جنگیدن وجنگ اعصاب رو، وپله های دادگاهی که قرار بود قبلش بالا و پایین بشه، تا مثلا اخرش ماهی فلان قد بیاد توحسابم یا یه پولیکه با حرص ودرد و رنج و جنگ اومده باشه تو زندگیم،اگرچه حقم بوده…
والبته که خداوند یکسال نشده برام جبران کرد و من جواب اعتمادم رو بهش گرفتم واتفاقا به این مسیر ایمانم بیشتر شد که بدون شک درسترین مسیر هست…
اگر بخوام در مورد ارتباطاتم با افراد سمی ومنفی بگم، که اون زمان تعدادی از خانوادمم جزء شون بودند، بازم باید بگم که من توی مورد فاصله گرفتن از اون افراد ترسهامو قربانی کردم، ترس ترد شدن وتنها شدن ونادیده گرفته شدن و دوست داشته نشدن رو…
وبعد اون قربانی هایی که دادم چی نسیبم شد ؟؟
کلی ذهن وفکر آزادی که تمرکزم رو آورد روی خودم وباعث شد چندین ماه فقط وفقط تمرکزم روی سایت و بهبود شخصیت وزندگیم باشه و البته که الان مدتهاست با دستاوردهایی که نسیبم شده تواین مسیر، ارتباطات سالم و بهتری رو دارم تجربه میکنم حتی با افرادیکه قبلا نمی تونستم اصلا تحملشون کنم ولی چون دید وباورم رو نسبت بهشون تغییر دادم واز قانون برانگیحتی در روابط استفاده کردم شکر خدا روابط سالم وبرپایه صلح وپرمهری رو دارم با دیگران تجربه میکنم واونا که دیگه توفرکانس من نبودند وتغییری درشون ایجاد نشده بود بعد تغییر شخصیت من کلا از زندگیم حذف شدن….
در مورد کار وبارم اگه بخوام بگم، که باز باید بگم من تنبلی و توقع وانتظارم از دیگران رو، ترسهامو، تردیدهامو، بی انگیزگیهامو وناامیدیهام قربانی کردم وبه جاش، کلی عشق وانگیزه و امید و انرژی بدست آوردم برای اینکه هدفهامو مشخص و دنبالشون کنم واونهمه انرژی که پرت میرفت و هدر میرفت توی دنبال کردن اخبار و زندگی مردم و جامعه و……اومد شد یه انرژی قوی وزیاد و رفت سمت فعالیتهای مفید و برام پول و موقعییت اجتماعی وکلی ارزش و حس خوب مفید بودن به همراه آورد….
اگر بخوام از هر جنبه ای به زندگیم نگاه کنم توی این دوسال اخیر، می تونم بگم من فقط آشغالهای توی ذهن و وجود وباورم رو ریختم دور، تا جا بازبشه برای تایم هایی که فقط وفقط در مسیر رسیدن به اهدافم پرشده از شور واشتیاق وانگیزه و خلق ارزش و کمک به گسترش جهان…
آقااااا، یک کلام، من به تمام حرفهای شما رو باور کردم ،بهشون ایمان آوردم تا جایی که سعی داشتم بهشون عمل کردم، گفتم اگه برای سیدحسین عباسمنش ومریم جان و دوستان دیگه شده، برای منم پس میشه و همونم جواب گرفتم…
منتهی، من به اندازه ایمان وباور خودم که فک میکنم سر سوزن هست نتیجه گرفتم….
هنوزهم یه باورهای مخربی از گذشته گاهی توی وجودم خودنمایی میکنه…
مثل حالا پول ومال واموال زیاد میخوام براچی ….
اینکه حالا دوتا غیبت کوچیک مگه کجا رو میگیره…
حالا مثلا من باعث گسترش جهان نباشم وزیاد مفید نباشم برای جهان بین این 8 میلیارد مگه به کجای جهان برمیخوره….
حالا من بشینم یه گوشه نون وماستم رو بخورمو و زیاد نخوام برم دنبال هدفهای بززگتر و قانعتر باشم مگه چی میشه و…..
از این جورگفتگوهای ذهنی دیگه…
که سریع میام با تمرکز روی دوره 12 قدم، اون نجواها وصداها رو خاموش میکنم وبه خودم نهیب میزنم که مینااااااا، آی مینااااااا، نکنه باز برگردی به روتین گذشته وباری به هرجهت زندگی کردن و مثل گذشته کاسه ی چه کنم چه کنم بگیری دستت…
من بی نهایت از برگشتن به منه گذشته ترس دارم، وهمونقدر برای بهتر شدن منه دیروز اشتیاق، واین باعث شده تواین مسیر پرخیرو برکت موندگار باشم به لطف الله مهربان…
ان شالله که هممون توی این مسیر همیشه ثابت قدم باشیم
این فایل رو قبلا هم گوش دادم و هر بار برام تازگی داره .
اینا رو به خودم میگم که در وجودم نهادینه بشه؛
وقتی مدعی میشی که موحد هستی و به خدا ایمان داری و زندگیت را به خدا سپردی، یه سری امتحان که در حد توان انسان باشه برای آدم پیش میاد که اگه بتونی اون امتحانها رو با موفقیت بگذرونی به کلاس و لِوِل بالاتر ارتقا پیدا میکنی . حضرت ابراهیم ادعای موحد بودن داشت و خدا با فرزندش امتحانش کرد و سربلند بیرون آمد .
مثلا در کسب و کار؛ اگه ادعای موحد بودن داری باید پا روی ترسات بزاری وبه هدایت و کمک الله مهربان اعتماد کنی و از محیط امن خودت بیرون بیای تا شغل و درامدت ارتقا پیداکنه.
چند سال پیش که توحید واقعی رو از زبان استاد شنیدم معنی اصلی یکتاپرستی رو با تمام وجودم درک کردم .
در اون زمان بود که توی جاده در حالی که خانوادگی از سفر برمیگشتیم نزدیکای شهر خودمون از جاده پرت شدیم طوری که ماشینمون چند تا محلق زد و مردم ما رو از لای آهن پاره های ماشینم بیرون کشیدن و با دو تا آمبولانس به بیمارستان منتقل شدیم . من گردنم شکسته شده بود و دستام فلج شده بود و نمیتونستم حرکت کنم . پسرم هم دستش شکسته بود دخترمم فکش شکسته بود و خانمم که پشت فرمان بود سالم بود ولی توی شک شدید حادثه بود . توی تمام اون لحظات سخت یک ثانیه هم از فکرِ کمکِ خدا غافل نشدم و بعد از چند ماه و چندین عمل جراحی روی خودم و بچه هام شکر خدا زندگی به روال عادی برگشت .
آها یادم افتاد.. من رو در آخر از ماشین چپ شده بیرون آوردن و دیدم که روی دخترم پارچه سفید کشیدن خیال کردم مرده ، منم که نمیتونستم بلند بشم تلو تلو کنون رفتم نزدیک دخترم، دیدم که داره پلک میزنه و یه روسری سفید روش پهن کرده بودن که آفتاب بهش نخوره . خلاصه خدا دخترم رو دوباره بهم داد . نمیخام فضا رو منفی کنم چون به کمک خدا همه چی به خیر و خوشی تمام شد …
بعد از اون حادثه ایمانم به خدا چندین برابر شد با اینکه چند سال گذشته ولی یک لحظه از اینکه خدا حامی و پشتیبانم است غافل نبودم ..
وقتی رفتین برای استعفا از شرکتی ک 2 سال بدون کار حقوق و مزایا دریافت میکردین و اونم ب شما گفت عباسمنش اگه از در بیرون بری یه دقیقه دیگه بیای بگی پشیمون شدم من قبول نمیکنما،
و جواب استاد
یه دقیقه، یه ماه، اصلا 10 سال دیگه من اومدم شما قبول نکن
واقعا با گفتن چنین جمله ای اشک از چشمانم جاری شد
این حد از مطمئن بودن این حد از ایمان، تو فک کن از ی جایی ک بدون این ک کار بکنی حقوم میگیری استعفا بدی، ورود کنی ب دل ناشناخته ها
ب اون چیزی ک بهت گفتع شده عمل کنی این ایمانه
ابراهیم خلیل الله، خواب دید ک این کار رو باید بکنه،
نگفت بابا خوابه مگه میشه ادم پسرشو بکشه هر روز مردم هزارتا خواب بی ربط میبینن،
البته ک صدای قلب ابرهیم بلند تر از صداب عقل او بود.
واقعا ایمان میخواهد ب انچه ک بهت گفته شده عمل کنی و هستن آدمایی ک میدونن بهشون گفته شده ک این کار رو انجام بدن ولی انقدر ترس و تردید در انجام اون کار دارند ک خودشونو ب در و دیوار میزنن انگار نمیشنوند بلکه اونا فقط ایمان ندارند
ایمان ب حرف نیست به عمله، وقتی استاد اینجوری با قدرت مثال هایی از خودش ک با ایمان حرکت کرده رو میشنوم لذت میبرم
سلام استاد مهربان وخانم شایسته عزیز🤗
🤗سلام دوستان گرانقدر خانواده استاد عباسمنش
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹عیدتون مبارک🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🎊مثل همیشه کاربردی و مفید ، مثل همیشه دست خداوند در بیان و روشن سازی قوانین خداوند🎊
✴استاد من چهار سال پیش هدفم این شد که مهارت تشخیص حرکات قیمت در بازار های جهانی مثل طلا داوجونز و نفت رو بدست بیارم به نحوی که بتونم علت حرکات رو تشخیص بدم و با واکنشی که به این حرکات میدم معاملاتم رو کنترل کنم و موفق باشم
⚫استاد برای رسیدن به این هدف من ذره ذره ، روز به روزی که گذروندم احساسم نسبت به خداوند رو خالص کردم ، هنوز در حال کاملتر کردن این موضوع هستم ، چرا؟
تا بتونم پرداخت بها برای رسیدن به هدفم رو درک کنم و با حس خوب ازش بگذرم
🔵این موضوع رو من قبلا از شما شنیده بودم و میدونستم یکی از قوانین رسیدن به خواسته و هدف پرداخت بها برای رسیدن به هدف هست
🔴بهایی که من پرداخت کردم قضاوت شدن توسط اطرافیانم بود، بهایی که پرداخت کردم گذشتن از شرکتی بود که منو محدود میکرد در رسیدن به خواسته ام ، بهایی که پرداخت کردم تغییر نگاه اطرافیان نسبت به خودم بود. بهایی که پرداخت کردم رفتن همسرم از زندگیم بود.بهایی که پرداخت کردم تنها شدنم و تمرکز بی نهایت برای رسیدن به هدفم بود.اینها در نظرم بزرگترین هزینه هایی بود که برای رسیدن به خواسته ام پرداخت کردم.
الان هم که بهش فکر میکنم افتخار میکنم و به خودم میبالم که انقدر هدفم برام با ارزش بود که هزینه های این چنین رو پرداخت کردم و به خودم میبالم.
♻️اما چیزی که باعث شد این هزینه هارو قبول کنم و بتونم خودم رو کنترل کنم ، حس بی نیازی من به غیر از خداوند یکتا بود. حسی که خیلی براش تلاش کردم تا در اون خالص تر بشم. و هرچه جلو تر رفتم این حس قوی تر شد و بیشتر به خداوند وابسته شدم و دیگران و نگاه اونها در نظرم کمرنگ تر و بی اهمیت تر شد.
✴استاد من مهاجرت کردم به یکی از زیبا ترین نقاط ایران جایی که روز به روز ثروتمند نشینان اون در حال افزایش پیدا کردن هستن و حتی مردمی ک وضع مالی مناسبی ندارن و ناسپاسی میکنن یا سعی بر تغییر دارن تا بتونن بمونن یا تسلیم میشن و ترک میکنن این جای زیبا رو.
❇جایی که من هستم میتونم با پنج دقیقه پیاده روی برم توی اب های آزاد شنا کنم و یه عالمه حس خوب رو در خودم تقویت کنم
✅انسان هایی که با من صحبت میکنن روی خوبشون به من میرسه و بعضا به قوانین خداوند بدون اینکه شاید با جزئیات بدونن ایمان دارن.
✅میخوام بگم من به هدفم با افتخار رسیدم و مسیری رو رفتم که از اطرافیانم کسی نرفته بود و فقط به خداوند اعتماد کردم.
✅احساسم به خداوند رو رفته رفته و با تکامل کامل تر کردم و بیشتر بهش وابسته شدم.
✅عزت نفسم به خاطر این توجه زیاد تر شد و آرامشی که بدست آوردم مثال زدنی نیست.
♾میخوام بگم بله کاملا صحبت های شما متین و درسته که برای رسیدن به هدف باید قربانی بدیم تا بتونیم مدار طی کنیم و به خواستمون برسیم.
♾باید تکیه کنیم به پروردگار عالم و اعتماد داشته باشیم و به هدفمون فکر کنیم و حرکت کنیم.
♾مهاجرتی که من کردم مثل یک جای تراشیده شده ای هست که دقیقا مطابق تقویت احساس خوب در من هست که منو به خواسته هام نزدیک میکنه از وقت آزاد بگیر تا آدم هایی که به من خوبی میکنن و شرایطی رو پیش میارن که من بتونم بیشتر به خواسته هام نزدیک بشم.
⭕نمیگم ناخواسته و تضاد نیس، به اونها به دید روشن شدن بیشتر خواسته هام نگاه میکنم اما انقد خوبی ها داره انقدر حالم خوشه و روز ب روز شکر گزار تر میشم انقدر حسم به خداوند برای درک مشیت و سنتی که در دنیا قرار داده بیشتر میشه که حدی براش متصور نیستم
⭕استاد این حال و ارامش خوبم به شرایط گره نخورده ، من از زمانی که در شرایط سختی بودم و در حال پرداخت هزینه برای طی کردن مدار خودم بودم اگاهانه سعی میکردم حسم رو خوب نگه دارم ، و اینگونه هدایت شدم به جای بهتر ، و همین الان هم در حال کنترل ورودی هام هستم
⭕خداوند میفرماید
سوره مؤمنون
وَٱلَّذِینَ هُمۡ عَنِ ٱللَّغۡوِ مُعۡرِضُونَ (٣)
و آنان که از بیهوده روى گردانند
⭕این به نظر من یکی از واضح ترین آیات در مورد کنترل ورودی هامون هست و من همواره در حال انجام این کار و مراقبه هستم
⭕به صورت مطلق خودم رو ایزوله کردم در شرایطی که به ظاهر بد بود برای کنترل ورودی هام فایل های شما رو به تعداد دفعات زیاد گوش دادم و میدیدم.
⭕یکی از موارد درک پرداخت هزینه یا دادن قربانی برای رسیدن به هدف بنظرم کنترل ورودی هاست تا فرد بتونه افکارشو کنترل کنه و متمرکز باشه روی اهدافش و اجازه نده حال بدی پیدا کنه که زمینه ساز اتفاقات بد اینده بشه
ممنونم که این مطالب رو با ما به اشتراک میزارید ، ممنونم که شما و خانم شایسته با عشق و در کمال بی نیازی این فایل هارو عاشقانه تدوین میکنین زمان میزارید و ارسال میکنین، دعا گوی شما هستم و ازتون بسیار سپاسگزارم🌹
حق تعالی نگهدارتون❤
باسلام ودرود فراوان به استاد عزیزم که بزرگترین معجزهی زندگی من آشناشدن بااستادبزرگوارم بود من ازمدتی که بااستاد آشنا شدم هدف اصلی زندگیم این شد که به یک انسانی تبدیل بشم که سرتاسر وجودش عشق به الله باشه وروی ایمانم کارکردم وبه قول استاد بهایش رو هم دادم من الان یک سالی هست که اصلاتلوزیون نمیبینم ۳تا بچه ی کوچیک دارم همه ی مسئولیت زندگی روی دوشم هست ولی روزی ۲ساعت وقتی ازخواب بیدارمیشوم دردفترشکرگزاری برای داشته هایم شکرگزاری مینویسم ،ویسهای استاد رو تاحدی که بتونم هرروز گوش میکنم ،ازچیزهایی که خیلللللی خیلللللی سخته مثل غیبت کردن ،خوبی کردن به کسی که بهاصلا خوبیهام رو نمیبینه ،قضاوت کردن ،ازدست کسی دلگیر نمیشم،رفیقهایی توزندگیم داشتم که حذفشون کردم حتی خانواده ام که ی مقداری منفی فکرمیکنن خیلی کمتر برخوردمیکنم خلاصه به قول استاد بهایش روپرداخت کردم والان نمیدونم با چه حسی براتون بگم که واقعا هرچیزی که ازخدامیخوام به طرز معجزه آسایی برام انجام میشه ،به اون ایمان وتوکل وآرامش درونی رسیدم که آرزوی چندین ساله زندگیم بود استاد من واقعا نمیدونم با چه زبونی ازشما تشکرکنم وخداراهزاران بارشکرمیکنم که استادی مثل شمادارم،آرزوی سلامتی و خوشبختی برای استاد عزیزم وهمه ی بچه های گروه میکنم🙏🙏🙏
سلام استاد عزیزم
سلام دوستای نازنینم و خانواده جدیدم
من به این یقین رسیدم که هیچ فایل استادی الکی و بدون برنامه برامون باز نمیشه
ینی هر کس در هر مرحله از زندگیش به یه سری از این فایلا هدایت میشه
گاهی هدایت میشه به فایلی که بهش میگه بیخیال باشه کمی
گاهی به فایلی هدایت میشه که بهش میگه تعهد جدی داشته باش
و چقدر زیباااا و رووووون هدایت میشیم به فایلی که نیاز داریم به فایلی که باید بشنویم
همه چی با زمانبندی خودشه
من که برای اولین بار کاری بهم پیشنهاد شده که باید هر روز چند ساعت برم تو یه مغازه باشم
و از همون روزی که قبول کردم همش حرف ها و فایل هایی به گوشم میرسه
که ادامه بدم
بابای من که اصلا تو این وادی ها نیس یه فایلی تو گوشیش باز کرد
که داستان انیشتن بود
که میگفت انیشتن یه زمانی که گمنام بود و کاز نداشت تو روزنامه اگهی زده اموزش رایگان فیزیک
و این بشر از اینجا شروع کرده و یه رور نوبل گرفته یه روزی بزرگترین خوشامدگویی تاریخ امریکارو دیده
و اون فایلو باید من در اون لحظه میشنیدم
و این فایل تعهد و قربانی کردن رو
و به راحتی از سفری که چیده بودن خانواده انصراف دادم و گفتم بااید کلییی کار که توخونه دارم رو تموم کنم
که همشون واجبن
یه سفرو تونستم قربانی کنم برای اهداف بزرگم
من نمیخوام یه هنرمند معمولی بمونم
من پیشرفت صعودی در همه زمینه ها میخوام
پس بجای بودن تو مهمونیا باااااید تمرکزمو رو دوتا کار بزارم
کسب و کارم و تقویت ذهنم
همه چی خیلی قشنگ خیلی زیبا خیلی روون داره پیش میره تو زندگیم
همه چی فوق العاده پیش میره
انگار که تو یه جریااان زیبایی افتادم
و عالم منو میبره هر روز بسمت افکار بهتر انسان های بهتر شرایط بهتر
از اینکه انقدر ارامش دارم
از اینکه صبحا قبل از اینکه چشام باز بشه اول لبخند میاد رو صورتم خیلی سپاسگذارم
خیلی حرفه
قبل ابنکه چشمت باز بشه لبخندبه صورتت بیاد
این ینی دارم مسیرو درس میرم
به هیچی گیر نمیدم
از هیچکس توقع ندارم
و از هیچکس ناراحت نمیشم
مزه زندگی واقعی رو دارم میچشم من دارم الان زندگی میکنم و لذت میبرم خدایا شکرت
خدای عزیزدلم مارو به ایمان حضرت ابراهیم برسون و مارو به عملگرایی و تعهد ابراهیم هدایت کن
به نام الله که پشتیبان من است
سلام بر تمامی دوستان عزیزم و استاد عزیزم که میدونم این نظر رو می خواند
من تقریبا از پایه نهم با المپیاد های علمی آشنا شدم و مطالعاتی راجع به شون انجام دادم (الان دانش آموز پایه دهم هستم و به لطف خدا دبیرستان نمونه دولتی منطقه ۵ (تهران) قبول شدم )
و تقریبا از یک ماه پیش تحقیقاتم رو جدی کردم ، به مزایا و معایب المپیاد پرداختم ، با دوستانم راجع به این قضیه صحبت کردم
اما هی این ماجرا رو کشش دادم و شروع نکردم
با این که می دونستم می خوام المپیادی بشم ولی تو این دودلی گیر کرده بودم
بهم الهام شد که بیام دوباره این فایل رو ببینم و کاغذ و قلم بگیرم دستم و بنویسم
تک تک مسائلی که استاد می گفتن رو من شبیه سازی می کردم با شرایط المپیادی شدن
استاد می گفت من این حجم از کتاب رو مطالعه کردم برای رسیدن به هدفم
منم می نوشتم آیا حاضری برای رسیدن به هدفت هزاران هزار صفحه رو مطالعه کنی ؟
گفتم بله
استاد می گفت باید تمام تمرکز رو بذاری روی هدفت
منم نوشتم آیا حاضری برای رسیدن به هدفت قید کار های حاشیه ای رو بزنی ؟
و اینجا فهمیدم که این پاشنه آشیل منه مثل خیلی های دیگه
تمرکز ، تمرکز ، تمرکز
من نمی تونم روی یه کار متمرکز باشم
هی از این شاخه به اون شاخه میپرم
و این سوال سخت ترین سوال بود و تصمیم رو گرفتم
گفتم بله
من باید بتونم متمرکز باشم
به قول استاد که
هدفم بزرگه بله و باید قربانی ام هم بزرگ باشه ، شاید وقتی در این مسیر در حرکتم پیشنهاداتی برای کار های دیگه به من بشه ولی باید بگم نه
باید بتونم بگم نه
(وقتی میای سمت المپیاد می بینی که باید بین مطالعه برای کنکور و مطالعه برای المپیاد یکی رو انتخاب کنی )
بعد از اتمام فایل اومدم روی یه صفحه جدید
یه بعلاوه بزرگ رو صفحه کشیدم
مزایای المپیاد | مزایای کنکور
معایب المپیاد | معایب کنکور
و پس از این دلایل منطقی به علاوه حس قلبیم تصمیم گرفتم برم سراغ المپیاد ، المپیاد شیمی
هدف :
مدال طلای المپیاد شیمی سال تحصیلی ۱۴۰۲_۱۴۰۳
اقدامات :
مطالعه سه کتاب شیمی سه پایه دهم ، یازدهم ، دوازدهم به علاوه ی کتاب های نظام قدیم این سه پایه _ مطالعه کتاب های شیمی عمومی
قربانی ها و بهای این هدف :
●گذاشتن تمام تمرکزم روی این هدف
● ترک کردن گشت و گذار بیهوده در وب و موبایل
●کنار گذاشتن دیدن برنامه های بی فایده تلویزیون
●قطع کردن ارتباطم با آدم های منفی باف و کسانی که به من چیزی اضافه نمی کنن
مطمئنم و یقین دارم که الله یگانه وقتی تعهد من رو ببینه من رو در این مسیر همانطور که در تمامی اهداف دیگه ام کمک و هدایت کرده ، در این مسیر هم پشتیبانم خواهد بود
گر مرد رهی ، میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
به امید الله پیشرفت هام و حرکت هام رو در این مسیر میام و با شما به اشتراک میذارم
برای تک تک شما دوستانم آرزوی موفقیت روزافزون دارم
پیروز باشید 🌷
سلام بر استاد عزیزم
استاد سخاوتمند که ارزشمندترین نکات را به صورت رایگان در اختیار بقیه قرار می ده. اوایل فکر می کردم که برای گرفتن نتیجه حتما باید محصول خرید ولی الان به این درک رسیدم که اگه به فایلهای رایگان شما هم عمل بشه زندگی آدم از اینرو به اونرو میشه.
سوالتون: حاضری برای هدفت چه بهایی پرداخت کنی؟
اول بار که به این سوال فکر کردم به خودم جواب دادم باید سحرخیزتر باشم تا بتونم زمان بیشتری را به کارم اختصاص بدم.
ولی الان بعد ار ۲ روز به این نتیجه رسیدم که مهمترین بهایی که باید بپردازم خراب کردن این شخصیتی هست که الان دارم و از نو بنا کردن یه شخصیت نو. به قول معروف”خانه از پای بست ویران است، خواجه در پی نقش ایوان است”
آره شخصیت من از ریشه خرابه و من فکر می کردم با نیم ساعت زودتر بیدار شدن قراره چیزی عوض بشه. شخصیتی که به شدت درگیر احساس گناهه آیا می تونه به موفقیت برسه؟ جواب فقط نه است.
منی که چندین بار دوره عزت نفس رو گوش دادم و خداییش خیلی هم بهتر شدم هنوز روی بزرگترین عیبم یعنی کمال گرایی و احساس گناه به صورت جدی کار نکردم. بعد به خودم می گم چرا اونجور که باید نتیجه نگرفتم. مگه احساس گناه می ذاره نتیجه بگیری؟ مگه کمالگرایی می ذاره؟ تو رو درگیر مقایسه می کنه، تحقیرت می کنه و تو جز حس بد چیزیو تجربه نمی کنی
بله استاد عزیزم ۵ ساله که ازدواج کردم و بیش از ۳ ساله که با شما آشنا شدم. از همون روزای اول فهمیدم که اگه می خوام موفق بشم، اگه می خوام از شر مشکلاتی که باهاشون درگیرم خلاص بشم باید از خونوادم دور بشم. و از همون زمون شروع شد: مادر سالمندی که از همه نظر ناموفقه و بیماره شروع کرد به احساس گناه بهم دادن، به اینکه من چقدر بدم که به اون زیاد سر نمی زنم، هفته ای یک بار به نظرش کم بود و بعد از اون خواهرایی که مرتب با متلک گفتن و گله کردن به من احساس بد دادن و من، من مشرک در درونم حقو به اونا دادم در ظاهر نزد همسرم حرفهاشون رو رد می کردم ولی در درون باور داشتم. آره من مشرک بودم و به خودم نگفتم که اصلا تو چه کاره ای که بتونی کاری برای پدر و مادرت بکنی، تو چه کاره ای که بتونی اونا رو خوشحال یا ناراحت ، سالم یا بیمار کنی. هر چیزی در زندگیشون هست فقط خودشون خلق می کنن و نه فقط تو ، اونای دیگه هم هیچ کاره ان
من قانون جذب کار می کردم مثلا، ولی اصلا نفهمیده بودم قانون جذب یعنی چی. در مورد خودم تمرکزم بر شوهرم بود و فکر می کردم که چرا اون خوب کار نمی کنه تا ما پولدار بشیم و در مورد پدر و مادرم هم غرق در احساس گناه بودم. توی سرمای زمستون یا گرمای تابستون با اتوبوس و بچه کوچیک می رفتم اونجا که چی؟ اونا از دیدنم خوشحال بشن، دیدن پسرم خوشحالشون می کنه و غافل از این بودم که چیزی که اونا رو خوشحال می کنه من یا پسرم نیستیم بلکه توجهات اوناست. بارها می دیدم که اونجام و اونا خوشحال نیستن حتی بازی بچم بیشتر کلافشون کرده. می دیدم که لبخندی کوچیک هم بر لب پدرم نمی شینه و این رفتنها فقط داره حال منو بد می کنه.
میومدم خونه و تا چند روز به هم می ریختم و احساس گناهی که هیچ وقت کم نمی شد.
من در گمراهی بودم و نمی فهمیدم که این احساس گناه ناشی از باورهای شرک آلودمه. واقعا بی جهت نیست که بزرگترین گناه شرکه چون انسانو نابود می کنه بدون اینکه انسان بفهمه داره از کجا ضربه می خوره.
همیشه با خودم می گفتم چطور طرف می تونه از خونوادش دور بشه و اونا رو کم ببینه و عذاب وجدان نگیره که چرا به پدر و مادرش سر نمی زنه و چرا به اونا توجه نمی کنه؟ راستش شما و خانم شایسته رو که می دیدم این فکرا رو می کردم.
و الان تازه به پاسخ این سوال رسیدم : اونا عذاب وجدان نمی گیرن چون خودشون رو کاره ای نمی دونن، چون باور دارن که هرکسی خودش خالق زندگی خودشه و حتی اگه الان مادرش مشکلی داره بخاطر دوری اون نیست بخاطر توجهات خودشه.
بله استاد سالها زمان برد تا من به مفهوم اصلی ترین حرف شما که هرکسی خودش خالق زندگیش هست برسم. در واقع سالها طول کشید تا درکش کنم.
خدا رو شاکرم
الان می خوام خودمو قربانی کنم. خودی که پر از اشتباهه، خودی که پر از غلطه، خودی که پر از ضعفه
باید کمر همت ببندم به تغییر باورهای چرت و پرتی که نمی دونم از کی در وجودم خونه کردن و مثل خوره روحم رو می خورن و ارمغانی جز رنج برام ندارن .
باید بفهمم ندای ذهنی را که می خواد منو در همین وضعیت نگه داره و با وجود سرزنشهاش و نجواهاش قدم بردارم.
ممنونم استاد همیشه به خدا می گم من آرامش می خوام خدایا و الان داره راهو نشونم میده. سال ۱۴۰۱ برام عالی بوده نه از این جهت که نتایج فوق العاده ای گرفتم بلکه از جهت خودشناسی که دارم بهش دست پیدا می کنم.
الان دیگه مثل قبل هر کاری که از دستم بربیاد برای پدر و مادر عزیزم می کنم ولی با این باور که هر خوبی من به خودم برمی گرده و هر بدی من به خودم. من در زندگی اونا تاثیری ندارم. من قدرتی بر زندگی اونا ندارم. اگه حالشون خوبه دست من نیست خودشون خلق کردن اگه حالشون هم بده خودشون خلق کردن من بی گناهم.
می دونم استاد تغییر این باور نیاز به زمان داره و یادآوری مداوم. و تصمیم جدی گرفتم که برای تغییر این باور روی خودم به شدت کار کنم.
امید که خدای بزرگ، محافظ همه انسانها کمکم کنه. امید که به آرامش برسم.
بازم ازتون ممنونم استاد . حرفهای شما طلان گاهی سالها زمان می بره که آدم به ارزششون پی ببره.
خدا ازتون محافظت کنه که نه تنها پیام آور توحیدید بلکه پیام آور آرامش و عشق هم هستید.
سلام
خیلی بهموقع و آگاهیبخش بود
خدایا شکرت
دیروز هدایت شدم به این قسمت، اما توجه نکردم تا اینکه خانمم گفت برو ببین، و مطمئن شدم که از طرف خداونده.
خدابی که این چند وقت نیازهایم را رفع کرد و درآمدم چند برابر کرد، بعد گفت: «حالا غرق این کار نشو. یادته چه هدفی بهت دادم؟»
گفتم: یعنی هنوز سر جاشه؟
و الهامها اومد در مورد تمرکز و بارها به فایلهایی هدایت شدم که میگفت باید تمرکز صددرصد بذاری و اینکه حتی قبل از متخصص شدن، بیا تبرت رو تیز کن.
اول ترمزهات رو در مورد ثروت، اما این بار حرفهای، بردار، بعد شروع کن به متخصص شدن در حوزه هدفت.
همون خدا امروز این فایل را برای من فرستاد تا جهت بده به مسیرم.
اگر هدفت بزرگه، باید دلت رو بزرگ کنی.
اگر نمیتونی به خدا اعتماد کنی، یعنی هنوز آماده نیستی.
اگر هنوز باور نداری که هیچ عاملی نمیتونه رزق خدا رو محدود کند، یا هنوز نظر دیگران بر مسیرت اثر میذار، پس آماده نیستی.
چه چیزایی رو می خوام بذارم کنار؟؟
می خوام چقدر تمرکز بذارم؟؟
چه اقداماتی و می خوام انجام بدم؟؟
فکر کن، بنویس و ترمز بردار تا کمی آمادهتر شی و قدم برداری برای بریدنها و دوختنها.
من باید برای رسیدن به هدفم بها پرداخت کنم؛ از انجام دادنها و ندادنها.
به من الهام شده که دیگه نباید در کار قبلیام کوچکترین فعالیتی بکنم.
هرچند خدا در این مدت از لحاظ مالی بیشتر از قبل حمایتم کرده،ولی هنوز ترس دارم که نکنه بیروزی بمونم.
میدونم که باید ارتباطم رو با دنیای بیرون قطع کنم، چون هر کسی ممکنه با حرفها یا حضورش تمرکز منو از بین ببره
اما باز میبینم ترس از قضاوت دارم؛ ترس دارم که نکنه یکی از همونها قرار باشه پلی باشه برای یک کار یا پول.
ولی نه…
من دیگه نمیخوام سال دیگه باز همینجا باشم؛ همینجا، اما دلسرد و ناامید.
من میخواهم اینبار به بهترین شکل به هدفم برسم. من آمادهام برای این کار.
پس میآم و در مورد قربانی کردنها، ترمزهام را درمیآرم و به جاش باورهای مناسب میذارم، اهرم رنج درست میکنم و اقدام میکنم به کارهایی که لازمه
به مطالعه کردن، متخصص شدن در زمینهٔ هدفم و تمرین کردن.
ممنونم استاد عزیز
سلام آقا سید، خیلی این کامنتتون آگاهی بخش بود، من از خوندن کامنتای شما لذت میبرم همشون پر از آگاهی هست و خیلی دلنشین مینویسید و مشخصه که اون چیزی رو مینویسید که بهش معتقد هستید برای همین اینقدر تاثیرداره.
این قسمت کامنتتون تماما روی صحبتش با من بود:
به من الهام شده که دیگه نباید در کار قبلیام کوچکترین فعالیتی بکنم.
هرچند خدا در این مدت از لحاظ مالی بیشتر از قبل حمایتم کرده،ولی هنوز ترس دارم که نکنه بیروزی بمونم.
میدونم که باید ارتباطم رو با دنیای بیرون قطع کنم، چون هر کسی ممکنه با حرفها یا حضورش تمرکز منو از بین ببره
اما باز میبینم ترس از قضاوت دارم؛ ترس دارم که نکنه یکی از همونها قرار باشه پلی باشه برای یک کار یا پول.
ولی نه…
من دیگه نمیخوام سال دیگه باز همینجا باشم؛ همینجا، اما دلسرد و ناامید.
منم جدیدا مسیر کاریم رو یعنی در واقع لاین و رشته ام رو تغییر دادم و از شنیون و رشته ی استایل مو میخوام برم توی بحث مورد علاقه ام یعنی مراقبت پوست و مو و به شدت تمام این نجواهایی که نوشتید رو منم دارم، اینکه روزیم قط میشه به منم الهام شده که دیگه توی شغل قبلی ام هیچ فعالیتی نباید بکنم اما چون درآمد خوبی ازش داشتم ترس ها نمیزاره و دل خوشم هنوز بهش، به من هم الهام شده که یه مدت تمرکزم رو از دنیای بیرون بردارم اما دقیقا ترس از قضاوت و حرف مردم رو دارم که به قول شما نشون میده هنوز آماده نیستم و باید بیشتر روی خودم کار کنم تا از نظر ذهنی آماده بشم برای مسیر جدیدم به حول و قوه ی الهی.
منم مدام توی ذهنم میگم برام قابل پذیرش نیست سال بعد اینجا باشم باید تغییر بدم شرایطم رو. متشکرم از کامنت خوبتون که انگیزه هام رو تقویت کرد و مهر تایید زد بر الهاماتم و کامنتتون صحبت پروردگار و نشانه ای از طرف اون بود و ایمانم رو قوی کرد.
موفق و موید باشید.
سلام خدمت ندا خانم عزیز،
ممنونم که همیشه یه ستاره قشنگ به کامنتهای من میذارید.
خواستم به این پاسخ 5 ستاره بدم، حواسم نبود و زدم روی چهار، ببخشید.
امروز وقتی ستاره شما رو دیدم، یکی از کامنتهاتون رو خوندم که مفاهیم خیلی قشنگی توش بود، در مورد صله رحم.
خیلی جالبه؛ امروز به دو چیز فکر کردم:
اول اینکه دوست داشتم براتون یه کامنت بنویسم، حالا نه صرفاً به خاطر کامنتاتون، بلکه به خاطر خودتون و صداقت و سادگی ای که همیشه تو کلام و مرامتون هست.
دوم، حسی بهم میگفت قراره یه نفر برام کامنت بنویسه و چه جالب که الان دیدم شما برام پاسخ نوشتید.
ممنون بابت توجه و دلگرمکردنتون.
دیدن نوشتههای خودم توی کامنت شما یه یادآوری عجیب بود، یعنی ایمانم محکمتر شد که این تصمیم یک الهام بوده و یه خورده خجالت کشیدم. به خودم گفتم: «داداش، خوب حرف میزنی، آیا به اندازه حرفات ایمان و باور هم داری؟ آیا ایمانت به حد عمل رسیده؟»
کامنت جدیدتونم الان خوندم، واقعاً دمت گرم. براتون آرزوی موفقیت دارم و قطعا دارید وارد مدار گرفتن نتایج بزرگ میشید.
منم دارم آماده میشم برای کسبوکار جدید و آنلاین؛ تنها کاری که این روزها بهم گفته میشه و مهره گمشدهای بوده که این چند سال کم ازش استفاده کردم، تمرکزه.
با اینکه از نقاشی ساختمان رسیدم به پیمانکاری و با دست خالی درآمد 120 در ماه هم تجربه کردم، اما دیگه نمیخوام و نمیتونم.
خیلی ذوق دارم برای دنیای جدید، نتایج جدید و اون روزی که بگم: «دیدی به خواستههات رسیدی، دیدی رویاهات به واقعیت تبدیل شد.»
خوشحالم کردی
به نام رب قدرتمند وجودم ، سلام استاد قشنگم استاد خوش تیپم استادی که خودم فکر میکنم هر چی ازتون یاد گرفتم دارم اجرا میکنم به لطف همون الله که همیشه نامش رو میبرید ، این کامنتو با عشق مینویسم چون میدونم که شما هم با عشق میخونیدش
من بهای هدفم رو دارم میدم سه سال و نیم پیش با شما آشنا شدم زمانی که به نقطه ی تسلیم رسیده بودم توی زندگی زناشویی به شدت ناهنجاری قرار داشتم که هر کاری از دستم براومده کرد کردم ولی نشد که نشد ، آخرش گفتم خدایا من نمیدونم باید چکاری بکنم و مثل فلج بی پا روی زمین نشسته بودم از همون موقع زندگی من تغییر کرد با فایلای شما با هدایتی که خدا برام کرد
اولش تو همون شرایط رو خودم کار کردم و بعد به من گفته شد ازین زندگی بیا بیرون ، من تو شرایط مالی بسیار خوبی بودم خونه و زندگی همه چی عالی
ولی از خدا میخواستم یه خونه واسه خودم داشته باشم با بچه هام راحت در آرامش زندگی کنم آزاد آزاد ،
وقتی خدا بهم گفت همه چی رو هدیه ببخش و بیا بیرون همه خانوادم بهم گفتن اشتباهه محضه ، تو ۲۵ سال زحمت کشیدی تو این زندگی و ازش حق و حقوق داری دو تا دختر ۲۴ ساله و ۱۷ ساله داری اولی زمان ازدواجشه و دومی سال کنکورشه
این کار دیوانگیه بچه هات بدبخت میشن خودتم آبروت میره
من گوشمو بستم و گفتم هر چی خدای من بگه انجام میدم و همه ی خونه و زندگیم رو هدیه دادم به همسرم مهریه و همه چی رو هم بخشیدم با همون پول خودم اومدم یه خونه اجاره کردم با بچه هام یکساله دارم در سلامتی و آرامش و امنیت و آزادی زندگی میکنم
خدای من همه جوره ازم داره مراقبت میکنه تو این یکسال قدم به قدم بهم گفته شده چه کاری کنم تا به خونه ام برسم
با عشق همه ی قدمها رو انجام دادم و الان دقیقا تو مرحله ی رهایی هستم خواسته ام رو رها کردم به خدا سپردم بهش اعتماد دارم که بهم میده و دارم از زندگیم لذت میبرم ، من بها دادم و دارم میدم همچنان از حرف مردم از همه ی خونه و زندگیم گذشتم از ۲۵ سال زحمتی که کشیدم تو اون زندگی گذشتم کاری که فکر میکنم خیلی ها نمیتونن و دارم رو پای خودم می ایستم و خدا کنارمه و دستمو گرفته با عزت داره منو پیش میبره
این کامنت رو با اشک مینویسم استاد جانم شاید تو ندونی که فایلات با من چه کار کرده از یک زن ترسوی پر از شرک چه انسان قدرتمند و شجاع و باایمانی ساخته که خودم به خودم افتخار میکنم عاشقانه دوستت دارم و به زودی خبر معجزه ی بزرگ زندگی ام رو بهت میرسونم
به همون الله یکتا میسپارمت عشق من .
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم
روزهشتادو سوم، روزشمارتوانایی تشخیص اصل از فرع…
وقتی حرف از قربانی کردن وپرداخت بهاء میشه، من کسی هستم که می تونم به جرات قسم بخورم، بهایی که پرداختم برای اینی که الان هستم باشم هیچ چیز باارزشی نبوده، اگر بگم پولی ومالی بوده، اگربگم جسمی بوده، اگر بگم روحی بوده، اگر بگم ذهنی بوده، هرچی که بوده…
من فقط اومدم یکسری چیزهای بیخود رو ،بی ارزش رو ریختم دور، گذشتم ازشون…ازش چشم پوشی کردم ،چیزهایی که نبودنشون بهتر از بودنشون بود…
مثال میزنم…
من یه روزی توی اختلافاتی که با همسر پیدا کرده بودم، ذهنیتم این بود که اوکی ایشون وضع مالیش عالیه، مهریه هم حق منه، تا نگیرم جدا نمیشم ازش، حتی اگه کلی اذییت بشم تو رابطه ولی مجبورش میکنم حقمو بده، وایشون چی میگفت و توی ذهنش چی بود؟؟
خب اذییتش میکنم تا خسته بشه بگه مهرم حلال وجونم آزاد…
من اون زمان تازه با این مسیر آشنا شده بودم ودرک درستی از قوانین نداشتم ونه شناختی از لطف ومهربانی خداوند ، انقدر ترسهام زیاد بود وانقدر حرف دیگران روم تاثیر داشت که مهریه حقته هرطور شده ازش بگیر…
خلاصه وقتی این مسیر پرخیر وبرکت رو ادامه دادم هرچی جلوتر اومدم دیدم شما استادقشنگم میگید، ترس روبروی ایمان هست، جنگیدن توی هر چیزی اشتباه هست، پول وثروت انقدر زیاد هست که ازبهترین روش میاد توی زندگیمون خیلی راحت و دلچسب،خب اوایل سخت بود باور این موضوع، ولی گفتم آقا این آدمیکه داره این حرفو میزنه بالای 10 ساله داره همین اصل رو میگه، هیچ تفاوتی توی حرفهایی که تو فایلهای اون سالهاش بوده تا به امروزش نیست، پس این قانون جهان هست وبرای هرکسیکه بهش عمل کنه ، صدق میکنه…
ومن با تمام وجودم وبا رضایت قلبی رفتم تمام مهریه وحق وحقوقم رو بخشیدم، تا موضوع دادن وگرفتن مهریه برام اصل نباشه، بلکه ببینم آیا این زندگی درست بشو هست یا نه، و جالبه که همسرم خیلی شیک ومجلسی رفت تمام کارهای طلاق رو انجام داد بدون اطلاع من و چندماه بعد داد نامه طلاق اومد در خونه…
خب من اول به حرفهای شما ایمان اوردم وبعد به لطف خداوند، من چیزی رو قربانی نکردم جز ترس هامو، جز خشم و حس انتقامم رو، جز جنگیدن وجنگ اعصاب رو، وپله های دادگاهی که قرار بود قبلش بالا و پایین بشه، تا مثلا اخرش ماهی فلان قد بیاد توحسابم یا یه پولیکه با حرص ودرد و رنج و جنگ اومده باشه تو زندگیم،اگرچه حقم بوده…
والبته که خداوند یکسال نشده برام جبران کرد و من جواب اعتمادم رو بهش گرفتم واتفاقا به این مسیر ایمانم بیشتر شد که بدون شک درسترین مسیر هست…
اگر بخوام در مورد ارتباطاتم با افراد سمی ومنفی بگم، که اون زمان تعدادی از خانوادمم جزء شون بودند، بازم باید بگم که من توی مورد فاصله گرفتن از اون افراد ترسهامو قربانی کردم، ترس ترد شدن وتنها شدن ونادیده گرفته شدن و دوست داشته نشدن رو…
وبعد اون قربانی هایی که دادم چی نسیبم شد ؟؟
کلی ذهن وفکر آزادی که تمرکزم رو آورد روی خودم وباعث شد چندین ماه فقط وفقط تمرکزم روی سایت و بهبود شخصیت وزندگیم باشه و البته که الان مدتهاست با دستاوردهایی که نسیبم شده تواین مسیر، ارتباطات سالم و بهتری رو دارم تجربه میکنم حتی با افرادیکه قبلا نمی تونستم اصلا تحملشون کنم ولی چون دید وباورم رو نسبت بهشون تغییر دادم واز قانون برانگیحتی در روابط استفاده کردم شکر خدا روابط سالم وبرپایه صلح وپرمهری رو دارم با دیگران تجربه میکنم واونا که دیگه توفرکانس من نبودند وتغییری درشون ایجاد نشده بود بعد تغییر شخصیت من کلا از زندگیم حذف شدن….
در مورد کار وبارم اگه بخوام بگم، که باز باید بگم من تنبلی و توقع وانتظارم از دیگران رو، ترسهامو، تردیدهامو، بی انگیزگیهامو وناامیدیهام قربانی کردم وبه جاش، کلی عشق وانگیزه و امید و انرژی بدست آوردم برای اینکه هدفهامو مشخص و دنبالشون کنم واونهمه انرژی که پرت میرفت و هدر میرفت توی دنبال کردن اخبار و زندگی مردم و جامعه و……اومد شد یه انرژی قوی وزیاد و رفت سمت فعالیتهای مفید و برام پول و موقعییت اجتماعی وکلی ارزش و حس خوب مفید بودن به همراه آورد….
اگر بخوام از هر جنبه ای به زندگیم نگاه کنم توی این دوسال اخیر، می تونم بگم من فقط آشغالهای توی ذهن و وجود وباورم رو ریختم دور، تا جا بازبشه برای تایم هایی که فقط وفقط در مسیر رسیدن به اهدافم پرشده از شور واشتیاق وانگیزه و خلق ارزش و کمک به گسترش جهان…
شکر خدا کارم سرجاشه، تفریحم سرجاشه، استراحتم سرجاشه….
آقااااا، یک کلام، من به تمام حرفهای شما رو باور کردم ،بهشون ایمان آوردم تا جایی که سعی داشتم بهشون عمل کردم، گفتم اگه برای سیدحسین عباسمنش ومریم جان و دوستان دیگه شده، برای منم پس میشه و همونم جواب گرفتم…
منتهی، من به اندازه ایمان وباور خودم که فک میکنم سر سوزن هست نتیجه گرفتم….
هنوزهم یه باورهای مخربی از گذشته گاهی توی وجودم خودنمایی میکنه…
مثل حالا پول ومال واموال زیاد میخوام براچی ….
اینکه حالا دوتا غیبت کوچیک مگه کجا رو میگیره…
حالا مثلا من باعث گسترش جهان نباشم وزیاد مفید نباشم برای جهان بین این 8 میلیارد مگه به کجای جهان برمیخوره….
حالا من بشینم یه گوشه نون وماستم رو بخورمو و زیاد نخوام برم دنبال هدفهای بززگتر و قانعتر باشم مگه چی میشه و…..
از این جورگفتگوهای ذهنی دیگه…
که سریع میام با تمرکز روی دوره 12 قدم، اون نجواها وصداها رو خاموش میکنم وبه خودم نهیب میزنم که مینااااااا، آی مینااااااا، نکنه باز برگردی به روتین گذشته وباری به هرجهت زندگی کردن و مثل گذشته کاسه ی چه کنم چه کنم بگیری دستت…
من بی نهایت از برگشتن به منه گذشته ترس دارم، وهمونقدر برای بهتر شدن منه دیروز اشتیاق، واین باعث شده تواین مسیر پرخیرو برکت موندگار باشم به لطف الله مهربان…
ان شالله که هممون توی این مسیر همیشه ثابت قدم باشیم
من یه روزی میخواستم
به نام خدا
با سلام خدمت استاد و خانم شایسته و همراهان گرامی.
این فایل رو قبلا هم گوش دادم و هر بار برام تازگی داره .
اینا رو به خودم میگم که در وجودم نهادینه بشه؛
وقتی مدعی میشی که موحد هستی و به خدا ایمان داری و زندگیت را به خدا سپردی، یه سری امتحان که در حد توان انسان باشه برای آدم پیش میاد که اگه بتونی اون امتحانها رو با موفقیت بگذرونی به کلاس و لِوِل بالاتر ارتقا پیدا میکنی . حضرت ابراهیم ادعای موحد بودن داشت و خدا با فرزندش امتحانش کرد و سربلند بیرون آمد .
مثلا در کسب و کار؛ اگه ادعای موحد بودن داری باید پا روی ترسات بزاری وبه هدایت و کمک الله مهربان اعتماد کنی و از محیط امن خودت بیرون بیای تا شغل و درامدت ارتقا پیداکنه.
چند سال پیش که توحید واقعی رو از زبان استاد شنیدم معنی اصلی یکتاپرستی رو با تمام وجودم درک کردم .
در اون زمان بود که توی جاده در حالی که خانوادگی از سفر برمیگشتیم نزدیکای شهر خودمون از جاده پرت شدیم طوری که ماشینمون چند تا محلق زد و مردم ما رو از لای آهن پاره های ماشینم بیرون کشیدن و با دو تا آمبولانس به بیمارستان منتقل شدیم . من گردنم شکسته شده بود و دستام فلج شده بود و نمیتونستم حرکت کنم . پسرم هم دستش شکسته بود دخترمم فکش شکسته بود و خانمم که پشت فرمان بود سالم بود ولی توی شک شدید حادثه بود . توی تمام اون لحظات سخت یک ثانیه هم از فکرِ کمکِ خدا غافل نشدم و بعد از چند ماه و چندین عمل جراحی روی خودم و بچه هام شکر خدا زندگی به روال عادی برگشت .
آها یادم افتاد.. من رو در آخر از ماشین چپ شده بیرون آوردن و دیدم که روی دخترم پارچه سفید کشیدن خیال کردم مرده ، منم که نمیتونستم بلند بشم تلو تلو کنون رفتم نزدیک دخترم، دیدم که داره پلک میزنه و یه روسری سفید روش پهن کرده بودن که آفتاب بهش نخوره . خلاصه خدا دخترم رو دوباره بهم داد . نمیخام فضا رو منفی کنم چون به کمک خدا همه چی به خیر و خوشی تمام شد …
بعد از اون حادثه ایمانم به خدا چندین برابر شد با اینکه چند سال گذشته ولی یک لحظه از اینکه خدا حامی و پشتیبانم است غافل نبودم ..
وقتی رفتین برای استعفا از شرکتی ک 2 سال بدون کار حقوق و مزایا دریافت میکردین و اونم ب شما گفت عباسمنش اگه از در بیرون بری یه دقیقه دیگه بیای بگی پشیمون شدم من قبول نمیکنما،
و جواب استاد
یه دقیقه، یه ماه، اصلا 10 سال دیگه من اومدم شما قبول نکن
واقعا با گفتن چنین جمله ای اشک از چشمانم جاری شد
این حد از مطمئن بودن این حد از ایمان، تو فک کن از ی جایی ک بدون این ک کار بکنی حقوم میگیری استعفا بدی، ورود کنی ب دل ناشناخته ها
ب اون چیزی ک بهت گفتع شده عمل کنی این ایمانه
ابراهیم خلیل الله، خواب دید ک این کار رو باید بکنه،
نگفت بابا خوابه مگه میشه ادم پسرشو بکشه هر روز مردم هزارتا خواب بی ربط میبینن،
البته ک صدای قلب ابرهیم بلند تر از صداب عقل او بود.
واقعا ایمان میخواهد ب انچه ک بهت گفته شده عمل کنی و هستن آدمایی ک میدونن بهشون گفته شده ک این کار رو انجام بدن ولی انقدر ترس و تردید در انجام اون کار دارند ک خودشونو ب در و دیوار میزنن انگار نمیشنوند بلکه اونا فقط ایمان ندارند
ایمان ب حرف نیست به عمله، وقتی استاد اینجوری با قدرت مثال هایی از خودش ک با ایمان حرکت کرده رو میشنوم لذت میبرم