چه موضوعی را باور کرده ای؟ - صفحه 49


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چه موضوعی را باور کرده ای؟
    745MB
    46 دقیقه
  • فایل صوتی چه موضوعی را باور کرده ای؟
    45MB
    46 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1057 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 905 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام به استاد عزیزم و همه دوستان

    یه قوت به خانم شایسته که روزشمار رو تو سایت قرار میدن و چقدر به موقع هست.

    اون موقع که این فایل رو رو سایت گذاشتین،

    برای من انگار مثل یه کلیپ تفریحی بود

    و درکش نکردم و یه کامنت سطحی گذاشتم.

    امروز صبح ساعت 4:30 خدا بیدارم کرد که بلند شو.

    اومدم سایت دیدم نه، استاد فایل نذاشته.

    ولی خانم شایسته یه فایل از روزشمار به نام

    «چه موضوعی را باور کرده‌ای» گذاشته بود.

    بعد خوابیدم و دو ساعت بعد بیدار شدم.

    کارام رو انجام دادم و رفتم دنبال یه کار شخصی.

    تموم شد و اومدم خونه.

    متوجه شدم یه چیزی که داشتمش دوباره خریدم.

    بعد موقع غذا شد و پختن غذا اذیتم کرد.

    با خودم فکر کردم چرا امروز اینجوریه؟

    چرا همه چی میپیچه؟

    چرا امروز یه پول الکی خرج کردم؟

    چه درسی بود؟

    دیدم نه، تو دو سه روز گذشته هم پول غیرضروری خرج شده.

    و چندماهه سابقه نداشته

    امروز چندتا باور کمبود درآوردم

    و از خودم پرسیدم چرا داره پول الکی خرج میشه در صورتی که قبلاً نبوده؟

    خدا بهم گفت چند ماهه خوب ورودی رو کنترل کردی.

    یادم آورد من سه چهار روزه دنبال یه موتور برای خودم بودم.

    فقطعلاقمند بودم که بدونم و تصویرسازی کنم،

    میرفتم سایت‌ها رو بررسی می‌کردم.

    ولی بیشتر نظرات منفی

    و معایب اون موتور رو می‌خوندم.

    هر موتوری رو به جمع‌بندی می‌رسوندم،

    یه ایراد ازش در می‌آوردم و باز از صفر.

    همین تمرکز بر نکات منفی باعث شد

    که من پول از دست بدم و یه نشونه بود.

    چرا؟

    اون کنترل ذهن صددرصد شکست

    و من پول از دست دادم.

    اما از این تضاد درس گرفتم.

    یکی اینکه به خدا بسپارم و دنبال اطلاعات نباشم

    و ذهنم رو خام نگه دارم.

    دوم از تضادش چندتا باور مخرب درآوردم.

    بعدش یاد این فایل افتادم

    و دیدم دقیقاً در مورد همین موضوعات بود.

    چرا این موضوع رو اینجا نوشتم؟

    چون همه‌چی از کنترل ذهن شروع میشه.

    برا یکسری اتفافاقات اینقدر طبیعی شده که پذیرفتن

    اما اصلا نباید طبیعی بشه

    ما یه لوح خام هستیم که با ورودی‌ها روی ما رایت میشه.

    من یه قدم بیشتر ارزش کنترل ذهن رو درک کردم.

    ب) چه باورهای محدودکننده‌ای را پذیرفته‌ای:

    من باور کردم کار کردن سخته

    و به سخت‌ترین کارها و درآمدها هدایت شدم.

    من باور کردم پول درآوردن سخته.

    پول نیست.

    اگه پول رو از دست بدی دیگه نیست.

    من نمی‌تونم پول بسازم.

    من بلد نیستم.

    من استعداد ندارم.

    می‌بینم که مثل قطره‌چکان پول میاد.

    به قولی گنجشک‌روزی شدم.

    ایده نمیاد چون من جلوشو گرفتم.

    و الی آخر…

    من باور کردم که اگر کسی یه مو ازت بکنه،

    موهات سفید میشه.

    تو دبیرستان شخصی بود که پشت میز من می‌نشست

    و موهای من و هم‌کلاسی‌ها رو می‌کند.

    من نگران بودم و خیلی زود موهام سفید شد.

    و همش میگفتم به خاطر مو کندن هست

    من باور کردم که خانواده ما عینکی هستن

    و تا سال‌ها عینک زدم.

    باور کردم که چاقی ارثیه و تا سال‌ها چاق بودم.

    من باور کردم که نمی‌تونم پول بسازم

    و شرایط مالیم عوض نشده.

    الف) چه باورهای قدرتمندکننده‌ای داری:

    اما از طرف دیگه مادرم از بچگی می‌گفت موهات خیلی پرپشته،

    به خاطر این روغن‌هایی که به سرت زدم.

    من باور دارم و موهای سرم خیلی پرپشت و زیباست،

    ولی سفید و مشکی. و سفیدش از اون باور بد میاد

    چاق بودم، بعد از چند سال لاغر کردم

    و قفلش تو ذهنم شکست که میشه لاغر شد.

    وبعدها با قانون سلامتی آشنا شدم

    و راحت لاغر کردم، چون برام لاغری باور پذیر بود.

    شاد باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1190 روز

    به نام خدای مهربانم خدای قدرتمند و بزرگم

    سلام به استاد عزیزم و مریم بانو مهربانم و سلام به دوستان همفرکانسم

    خدایا شکرت برای آگاهی هر روزم که بهتر و بهتر میشم و الهامات رو میفهمم و قلبم رو باز کردم تا خداوند منو ببره به مسیر نعمت و ثروت و خوشبختی و فراوانی

    من قدرت خدا رو باور کردم

    فراوانی جهانش را باور کردم و خیلی راحت تر شدم و همه کارها رو با ایمان زباد بهش می‌سپارم

    و همه چی به نفعه من تمام می‌شود

    باورهای قدرتمند کننده باعث می‌شوند که ما با ایمان محکم و انگیزه و امید در مسیر درست حرکت کنیم و نتایج فوق العاده بگیریم

    همان شکرگزاری ایمان به غیب توجه بر زیباییها و دیدگاهه مثبت کنترل ذهن و کنترل کانون توجه

    باورهای تضعیف کننده باعث می‌شوند ناسپاس باشیم امید و انگیزه نداریم گله و شکایت و ایمان نداشتن به خداوند عدم کنترل ذهن و دیدکاهه منفی

    وقتی خواسته رو میخواهی و بعد وقتی باور کنی که نمبتوانی برسی به آن

    دیگر توان و جرات نداری حرکت کنی و بدون انگیزه میشوی در جا میزنی و این نوع باور کردن اشتباه ست و گمراه کننده و ایمانت به خداوند ضعیف می‌شود

    پس باید آگاهانه روی باورهای قدرتمند کننده زیاد کار کرد تا هر روز بهتر و بهتر بشین

    استاد عزیزم ممنونم سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  3. -
    نجمه صادقی گفته:
    مدت عضویت: 1363 روز

    به نام الله جان

    سلام ودرود خدمت استاد عزیز وبزرگوار

    سلام ودرود خدمت تمام دوستان عزیز سایت

    مچکرم و سپاسگزار خداوندم که امروز این فایل عالی را گوش دادم

    باور خیلی خوبه وقتی یک چیزی وموضوعی را باور کنی وبه اون باور داشته باشی و در موردش تایید بشی واقعا موفق خواهی شد. اون موضوع حالا موضوع مثبت باشد یا منفی تو در اون موفق خواهی شد یادم میاد از زمان بچگی هر چیزی را میگفتند من باور میکردم و بعد مورد تمسخر واقع میشد که عه باور کردی مثلا میگفتند اینجا طلا خاک کردیم من خوشحال میشدم وقتی میرفتیم وزمین را میکندیم چیزی نبود واونا به من میخندیدند ومیگفتند چقدر تو خوش باور هستی و من قبول کردم خوشباورم خب باور میکردم پول همون نزدیکه طلا همونجا هست حالا اون موقع نبود یا اونا دروغ میگفتند به هر حال و در ذهنم همیشه بود چرا من موضوعات خوب را شدیدا باور میکنم واتفاقات خوب را باور میکنم مثلا من نمره کم میآوردم مخاطبم میگفت من 20 شدم من موفقیت اون را باور میکردم و برام سخت نبود یا من میگفتم حقش بوده اون بیدار مونده ودرس خونده باور میکردم و به من میگفتند تو چقدر ساده ای ولی یک روز به شدت باور کردم که من خوش باورم هر کسی طلا گم میکرد من پیدا میکردم هرکسی پول گم میکرد من پیدا میکردم هر کسی به مساله ای برمیخورد من حل میکردم من باور کردم آدم خوش شانسی هستم توی قرعه کشی ها برنده شدم توی بانک جایزه بردم یعنی توی مسابقات اول میشدم ومن باور کردم .

    امروز حسم خوبه من سایت عباسمنش را باور کردم من موفقیت بچهای سایت را باور کردم و اینقدر اینقدر نتیجه دارم که خدا میدونه من با پنج سال قبل در تمام عمرم فرق کردم و باور من اینه که برای موفق شدن به دنیا آمدم من باور دارم در جایگاه بزرگی قرار میگیرم و اینجا رد پا میگزارم الان باور کردم یا صد درصد ایمان یا غیر از این شرک هست و این شرک زندگی قبل منه! خدا درست میکنه ایمان دارم و با چشم میبینم چقدر این فایل عالیه چقدر قدرت مند کننده هست جایی که گفتید هر باوری که احساس قدرت میده باقدرت بپزیرید واقعا عالیه بسیار سپاس گزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    مریم الماس گفته:
    مدت عضویت: 830 روز

    بنام خدای آرزوهای من

    سلام

    روزشمار تحول زندگی من تعهد 219

    من همیشه بخودم میگفتم و این باور رو داشتم که اعتماد بنفس ندارم و همه جا پیش دوست و آشنا بیان میکردم و این باعث شد که ده سال از کارو درسو درآمدو زندگی عقب بیوفتم و گپ زیادی در زندگیم بیوفته

    ماه پیش گفتم باید اولین قدم رو بردارم و توی سایت‌های کاریابی هرررچی بلد بودم نوشتم از رشته دانشگاهیم روانشناسی بگیر تا مهارتهای مربوط و غیرمربوطی که بلدم که خدایی کم هم نبودن و همشون هم مهمه…

    یکی از این مهارتها تسلط به چندزبان بود که از بین اینها یک سایت تدریس خصوصی آنلاین بهم پیام داد و توی آزمون سطح و تسلط قبول شدم و بعد هم توی مصاحبه بدون هیچ مدرک آزاد مثل زبانکده و یا مدرک آکادمی منو پذیرفتن و حتی گفتن خودت قیمت تعیین کن و ساعتو زمانش هم هرموقع تایم آزاد داری … چون اون زبان بااینکه بین المللیه ولی زبان خیلی سختیه … من بااینکه تدریس دوست ندارم ولی قبول کردم چون اون زبان رو و کلا زبان های خارجی رو دوست دارم … و گفتم اینهم قدم بعدی میشه که برم توی دل چالش که هم به اعتماد بنفسم کمک بشه و هم به درآمد برسم و انگیزه ای بشه برای حرکت …

    با توجه به این فایل باورها… تا وقتی میگفتم نمیتوانم حرکتی نمیکردم و خب طبیعیه نتایجی هم نداشتم هیچ که پسرفت داشتم و رکود و بیپولی و… .

    آرزوها و پلن و اهداف بزرگ و زیادی برای آینده چیدم که همه اینها نشونه ی تقویت باورهامه…

    خدایاشکرت برای هدایت به این مسیر

    خدایاشکرت برای این سایت و استاد

    خدایاشکرت که هستی و هوامونو داری

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      علی میرفخررجایی گفته:
      مدت عضویت: 1780 روز

      سلام مریم خانوم عزیز

      امید وارم هر جا هستی عالی باشی

      درود بر تو

      تحسین میکنم که شروع کردی به اینکه خودتو و توانایی هاتو باور کنی

      و چقدر قشنگ

      نحوه ی باور کردن و عمل کردن رو نوشتی

      یک‌ یاد آوری برای همه ی ما

      کار کردن روی باور ها باید منجر بشه به تغییر رفتار

      داگر رفتار تغییر نکنه یعنی باوری تغییر نکرده

      مریم خانوم

      نمی‌دونم دوره ی عزت نفس یا احساس لیاقت رو تهیه کردی یا نه

      اما با شنیدن اون حرفا و به یاد آوردن نقاط قوتت

      میفهمی که چه الماسی بودی و خودتو نادیده میگرفتی

      منتظر شنیدن خبری های موفقیت بیشتر ازت هستیم

      هر روز نقاط قوتتو بنویس و با خودت تکرار کن

      معجزه می‌کنه

      چیزی که قبلا بوده فقط نادیدش گرفته بودی

      شادو پیروز و سربلند باشی

      در پناه خدا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    گلاره گفته:
    مدت عضویت: 1285 روز

    باورهای درست که کمک میکنه حرکت کنم رو بسازم و اگر کسی باور درستی داره حتی درستم نیست بزاریم براش باشه و باهاش قدرت بپیره و رشد و پیشرفت و موفقیت باهاش حرکت کنه و در مسیر پیش بره و اون باز براش مفید و سازنده ست و جوابم میگیره

    باورهای نادرستم که محدود کنندست رو بزاریم کنار بابا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1568 روز

    بِسْمِ اللّهِ النُّورِ

    بِسْمِ اللّهِ نُورِ النُّورِ

    بِسْمِ اللّهِ نُورٌ عَلى نُورٍ

    بِسْمِ اللّهِ الَّذى هُوَ مُدَبِّرُ الاُْمُورِ

    سلااااام به استاد شایسته ی قششنگم،استاد شایسته ی مهربونم،استاد شایسته ی هماهنگ با منبع نوووور

    مرررسی از قلب روشنت که همیشه فایلی رو روی بنر سایت میزاری که دقیقا و دقیقا و دقیقا من نیاز دارم این سر دنیا بهش گوش بدم تا کدنویسی های ذهنم توحیدی تر بشه،تا ایمانم قوی تر بشه،که بتونم پیش برم به سمت ایمانی که عمل بیاره…

    استاد عباس منش عزیزم،سلام

    استادجان،شما توی یکی از فایل های زندگی در بهشت گفتید تو دوران بچگی شما در کل برنده ی بازی ها بودید،نه به این معنی که اصلا نباختید،به این معنی که در مجموع شما برنده بودید همیشه…

    این موضوع رو میتونم توی کامنت های خودم در سایت بیینم و با قدرت بگم من هروقت کامنت نوشتم،تو تاپ کامنت ها بودم،نه به این معنی که هیچ کس تا حالا اسمش بالای اسم من نبوده،به این معنی که در کل من همیشه این موفقیت رو به همراه خودم دارم…

    تاپ کامنت همین فایل هم منم،خرداد 1403 تو جزیره ی کیش با 600 تا رای و 23 تا پاسخ…

    https://abasmanesh.com/fa/what-have-you-believed/comment-page-10/#comment-1396433

    میدونید چرا استاد؟! چون من بِلَس شدم برای نویسندگی…چون من با عشق مینویسم،چون من با قلبم مینویسم،چون من با نووور مینویسم

    نه …نه…نه…

    من نمینویسم…من میشنوم و‌هرچی رو که میشنوم مینویسم…

    من هدایت میشم که چی بنویسم،به من گفته میشه که چی بنویسم،من هر کامنتی نوشتم خودم قبل از همه ده بار خوندمش و بعد از همه ده بار دیگه میخونمش.

    چون من عااااشق اون جمله هام،چون اونا بوی خدا میدن،بوی بهشت،چون اون جمله ها نور دارند و قلب من رو‌روشن میکنند…

    دقیقا مثل صدای شما استاد،که توش یک نوری هست که همیشه قلب من رو روشن میکنه،همون نور رو توی دست نوشته های خودم میبینم…

    من با یک ایده ی فرضی شروع به نوشتن میکنم و در آخر میبینم که چیزهایی رو نوشتم که هیچ ایده ای براشون نداشتم…

    استاد من به دنیا اومدم برای نویسندگی،من همیشه عاشق کتاب خوندن و‌انشا نوشتن بودم.

    همه بهم میگن تو بچگی که هنوز خوندن بلد نبودی همه رو کلافه میکردی برات کتاب بخونن یا قصه بگن…

    بچه های دیگه با عروسک و اسباب بازی ذوق زده میشدن،من اگر یک کتاب جدید میخریدم یا هدیه میگرفتم تا آسمون هفتم پرواز میکردم…

    مجله های دوست که مال سن نووجون ها بود رو صد بار میخوندم تا هفته ی بعد نسخه ی جدیدش بیاد…

    بین روزنامه های بابام،یک روزنامه اشانتیون بود به اسم دورچرخه مال بچه ها،هر روز منتظر بودم بابا روزنامه بخره برم ببینم توش دوچرخه هم هست یا نه…

    دیوانه ی کتاب های هری پاتر بودم،هر جلدش رو 50 بار میخوندم…بازم میخوندم…

    رمان های عاشقانه،کتاب های جلال آل احمد،مجله ی خانواده سبز،من حتی به داستان های کتاب ادبیات مدرسه رحم نمیکردم،قبل شروع سال همه ش رو میخوندم…

    وقتی به سن راهنمایی رسیدم و زنگ انشا انگار بهم تموم دنیا رو دادن…مینوشتم و مینوشتم ومینوشتم…5صفحه،10صفحه،20 صفحه…

    همیشه ازم میخواستن اولین نفر انشام رو بخونم،هرچقدر طولانی تر بود بقیه بیشتر خوشحال میشدن،دبیر ادبیاتم همیشه بهم میگفت تو حتما یک روز نویسنده میشی…

    پیج اینستا باز کردم با 50 تا فالوئر،در عرض یکی دوسال رسید به 25 هزار تا…

    چون من ساخته شده بودم برای نویسندگی و پست و استوری نوشتن…

    هدایت شدم به سایت شما…شروع کردم به کامنت نوشتن…همه ش من بودم و‌خدا و شما استاد عزیزم که کیلومتر ها دورتر کامنتام رو میخوندین و منتشر میکردین با یک فایو‌استار طلایی به اسم(گروه تحقیقاتی عباس منش)

    نه کسی منو میشناخت و نه کسی کامنتام رو میخوند…

    ولی چه اهمیتی داشت؟!من عاشق نوشتن بودم،من عاشق کامنتام بودم،من باید مینوشتم،من میمردم اگر نمی نوشتم….

    و حالا بعد 4سال و بیش از 1600 تا کامنت،به صورت کلی من تاپ کامنت‌میشم…

    چون اینجا همون جایی بود که من باید میبودم،این چرخ دنده ی قشنگ جهان من بود…

    نمیدونم از کجای کامنتم به بعد اشکام جاری شدند،اما میدونم این اشک ها نشونه ی عشقه…عشق به خدا،عشق به قوانینش،عشق به شما…

    استاد…

    شما بهم یاد دادید چطور خودمو ببینم،استعدادهام رو ببینم،برای ویژگی های مثبتم ارزش قائل باشم،شما به من جسارت حرکت کردن دادید،شما به من گفتید برو دنبال مسیر عشق و علاقه ت،شما منو از بند باور های محدود کننده رها کردید…

    من باید با جسارت بیشتری عمل کنم،من باید از محیط امنم بیام بیرون،اینجا این سایت،اینجا نوشتن شده برای من محیط امن…

    من باید حرکت کنم و برم تو دل ترس هام….چون شما بهم یاد دادید ترسی وجود نداره،همه ش توهمه،بهم گفتید برو تغییر کن،برو از محیط امنت بیرون،خیلی چیزهای خوبی اون بیرون هست…گفتید خداوند به شجاعان پاسخ میده…

    دوستون دارم استاد از‌ روشنی قلبم…

    مرسی استاد شایسته برای تموم قشنگی هات…

    به امید دیدارتون در بهترین زمان و‌ مکان

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراون…

    وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَیُؤْتِینَا اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 165 رای:
    • -
      مهسا 🌙پیریان گفته:
      مدت عضویت: 980 روز

      به نام خالق زیبایی هااااا

      سلاااامی دوباره ب زیبایی عکس جدیدت سعیده جاااانم

      چقدررررر تغییر چقدرررر زیباتر شدی

      چقدرررر جوون تر شاداب تر

      و مشخصه از نوشتنت با انگیزه تر

      چقدر استایل پروفایل جدیدت ب دلم نشست

      بقول ارمغان عزیزم معجزه ی بودن توی این مسیر و قانون سلامتیِ

      هرچی ک هست خیلییییی تحسینت میکنم

      خیلی تغییرت زیبااااست و بقول لیلی قشنگم

      شایسته ندیدم ک تحسینت نکنم

      آیفون توی دستای زیبات هم خیلی برام قشنگ بود

      این هم نعمتِ خداونده

      برای تمام نعمت هایی ک داری و ساختی تحسینت میکنم

      برای دیدن حس زیبای نویسندگی و ارزشمند دونستن نوشته هات تحسینت میکنم

      این ک علاقتو دیدی و ادامه دادی فارغ از اینکه کسی تورو ببینه یا نه

      فقط نوشتی و با قلبت اومدی جلو

      و حالا امروز نوشته هات جوریه ک نمیشه تحسینت نکرد .نمیشه برات کامنت نزاشت

      نمیشه نخوند

      نمیشه راحت ازت گذشت

      انقدر ک نابی

      بقول خودت نوشته هات بوی خدا میده

      بوی بهشت میده

      بوی ایمان میده

      بوی توکل میده

      سعیده جان مرسی ک هستی

      مرسی ک مینویسی

      مرسی ک انقدر قشنگ ادامه میدی

      و الگوی زیبایی هستی

      بهت افتخار میکنم و بودنت و نوشته هات روشنی بخش مسیرمونه

      عاشقتممممم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1568 روز

        مهسای قشششنگم سلااااام به روی ماهت،به صورت مثلِ ماهت،به قلبِ زیبای روشنِ مهتابیت….

        بِبیییین…من یکی عااااشقتم یک عااالمه بی قیدوشرط…

        هیچ قلبی نمیتونه انقدر قشنگ یک نفر دیگه رو تحسین کنه مگر اینکه خودش پر از نوووور باشه…

        قلبِ پر از نووورت رو میبوسم رفیق،تمام نقطه های آبیت رو با عشق میخونم و با قلبم بهش فایو استار میدم،هروقت دیدی ستاره های پایین کامنتت به اسم من طلایی شد،بدون اون لحظه محکم بغلت کردم و گفتم من عاششششششقتم….

        نور قلبت مستدام…همیشه وصل باشی به اون بالایی…

        در پناه نور الله مهربانم میسپارمت دوست زیبا رویِ زیبا بین من

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      پریسا شعبانی گفته:
      مدت عضویت: 2942 روز

      سلام دوست عزیز سعید جان

      شمه حال خاره ؟ته جان وچون حال خاره

      من همیشه شمه پیاماره خومه و واقعا لذت ورمه از این همه زیبایی کلام

      واقعا من اگه شمه جا بیمه کتاب نوشتن ره شروع کردمه

      ولاه،خاخر جان چی معطل هسی تو

      ته شروع هاکن جان خدا ته پشت هسه

      ————-

      سلام عزیزم حال شما خوبه

      بچه های عزیزت خوبن؟

      من همیشه پیامای شما رو‌میخونم و‌واقعا لذت میبرم از این زیبایی کلام

      من اگه جای شما بودم حتما شروع میکردم ب نوشتن کتاب

      شما شروع کن خداوند عزیز پشت شما هست

      عشقی سعیده جان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1568 روز

        Selam jane khakher

        Khari?!behtery?ro be rahi?ro be roshd dari!?

        Eti sar sobi kef hakerdeme te peyam bakhonesteme ke kheda doone

        Te dast dard nakene,te jan selam bashe,te gere bome

        Me del she tang baeit bie mazandarni gap bazenem,duny?

        Ame bimarestan dele,az mariz o doktor mahali subet kerdene!

        Eti bahal beie k:)

        Men az avel she balad naeime ke,bimarestan dele kam kam yad baeitme dige herfeii baeime:)

        Masalan un avayel mariza getene ke amare serom sevar nakeneni?!:))))

        Mere hali naie ka:))) geteme yani chi,veshoon chi genene:))))

        Badan befahmesteme k veshon manzor ineke mere serom bazen:))))

        Khodavakili mazandaranihaaa khale bahalene,veshoon pali faghat baiad khande hakeni:)))

        Menom she khosh khande,hesab haken me shift dele che khaber bie:)))))

        Atabar nesfo sho,bordme ata pirmardi se serom vasl hakenem,ve daie she takhte roo,neshaste ,nemaz khondeste,bad adagheie sar,serom az set serom jeda baie,hame dakelie vene sar:))))

        Ve vasate ghonot daie gete rabbaanaa atena fedonia hasana….

        Bad serom ke dakelie vene sar,vasat rabana dagerdie me roo bate,badi chi kar hakerdi????:))))

        Ay debare borde edame namaz….

        Vay un sho men ta sob khande hakerdeme:))))me betim boose az zoore khande:)))))

        Akheiiish,jane kheda,akheiish…

        Me ghalb baz baie az banvishten ein kament:))))

        Mamnoon,jane khakher,kheda tere bele,kheda tere hefz hakane…

        Enshallah bezoodi eme khabare chape she ketabe ostadeste neviseme…

        Khesh be te kalle:)))

        Va

        Ata khale ghalbe feravan:)))

        @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

        ترجمه ی سلیس و روان:)

        سلام خواهر جان،خوبی؟!بهتری؟! رو به راهی؟! رو‌به رشدی؟!

        کلی سر صبحی از خوندن پیامت کیف کردم.

        دستت درد نکنه،جانت سلامت باشه،فدات بشم.

        میدونی؟!دلم واقعا تنگ شده بود مازندرانی حرف بزنم.

        تو بیمارستان ما،همه محلی صحبت میکردن،از مریض و دکتر…خیلی باحال بود.

        منم که از اول مازندرانی بلد نبودم،تو بیمارستان کم کم یاد گرفتم و بعد دیگه حرفه ای شدم:)

        مثلا اون اوایل،مریض ها میگفتن،ما رو سِرُم سَوار نمیکنید؟!:))))

        من حالیم نمیشد که:)میگفتم یعنی چی:)اینا چی میگن؟!:)))

        بعدا فهمیدم منظورشون اینکه به ما سرم نمیزنید؟!:)))

        خداوکیلی مازندرانی ها خیلی باحالن،کنارشون فقط باید بخندی…منم که خوش خنده…دیگه فکر کن تو شیفت های من چه خبر بود:)))

        یک بار نصف شب،رفتم به یک پیرمردی سرم وصل کنم،اونم داشت تو تختش نشسته نماز میخوند…

        یک دفعه ست سرم از سرم جدا شد و آب سرم ریخت روی سرش…

        بعد وسط قنوت داشت میگفت:ربنا آتنا فی الدنیا حسنه…یکهو برگشت سمت من گفت:دیدی چی کار کردی؟!:

        بعد همونجوری به نمازش ادامه داد…

        واااای من اون شب تا صبح فقط خندیدم…دیگه دلم داشت میترکید از خنده:))))

        آخیییش اللهم آخیییش :)

        قلبم از‌نوشتن این کامنت باز شد:)))

        مررسی خواهر جان،خدا تورو حفظ کنه،خدا تورو صحیح و‌سلامت نگهت داره…

        انشالله به زودی میام و خبر چاپ کتابم رو برای استاد مینویسم…

        بوس به کله ت

        و

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 47 رای:
        • -
          مهری مهری گفته:
          مدت عضویت: 267 روز

          به نام خالق زیبایی ها

          سلام وعرض ادب واحترام

          خدمت استادعباس منش ارجمندوخانم شایسته عزیز

          وهمراهان گرامی

          سعیده جانم بنده خوب خدا

          امیدوارم مثل همیشه پرانرژی باشی خیلی ممنون وسپاسگزارم ازکامنت های عالیت هروقت میخونم هم تحسینت می کنم بابت استعدادت درنوشتن وهم ازته دلم می خندم الهی همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه

          درپناه خداسعادتمندوثروتمندوبانشاط باشید

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
          • -
            مجید حرفت گفته:
            مدت عضویت: 1675 روز

            سلام به مهری خانم،هم دوره‌‌ایی عزیز در این سایت الهی و این سرزمین بهشتی.

            واقعا که خیلی خدا دوستت داره،چون هدایتت کرده به این وادی طوی و جالبتر که از علاقه‌مندان سعیده خانم شهریاری شدید!!!

            خیلی خوب کسی را انتخاب نمودی؛ سعیده جان از بهترین‌های سایته،

            که به قول معروف،ی‌دونه‌ست!!!

            پیشنهاد می‌کنم بری از اولین کامنتش شروع نمایی!!!

            من که اینکار رو خودم انجام دادم.منتها هنوز فرصت اتمام آنها را نیافتم.

            در پایان برایتان و برای همه و نیز برای خودم از درگاه باریتعالی شادی سلامتی خوشبختی ثروت و سعادت در دنیا و آخرت خواستارم و به خدای بزرگ و بلند مرتبه می‌سپارمت.

            خدانگهدار.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
            • -
              سعیده شهریاری گفته:
              مدت عضویت: 1568 روز

              سلام آقای حرفت

              انشالله که حالتون عالی باشه و در پناه خداوند قلبتون پر از نور

              انصاف نبود فقط به فایواستار اکتفا کنم،صمیمانه برای این همه محبت و انرژی مثبتتون سپاسگزارم.

              تحسین شما،تجلی روشنی قلب شماست و‌دعا میکنم همیشه بهترین ها براتون رقم بخوره…

              درپناه نور آسمون ها و زمین،الله یارتون باشه همیشه.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
        • -
          فریبا شهاب گفته:
          مدت عضویت: 1490 روز

          بنام یکتا پروردگار عالم

          سلام به استاد جان وهمه دوستان عزیز سایت الهی وسلام بر روی ماهت سعیده عزیزم

          سعیده جانم خدا حفظت کنه الهی همیشه قلبت بخنده که با این متن و زبان زیبای مازندرانی ‌خاطره شیرینی که نوشتی من مردم از خنده

          الهی خنده میزبان صورت ماهت بشه وااااای خیلللللللی خو‌‌وو‌‌‌ب بود.جیگرم حال اومد

          راستی سعیده جونم یک پیشنهاد دارم انشاالله بعد از اتمام کتاب وشروع کتاب بعدی آموزش استند آپ کمدی روهم تو برنامه ات بذار .عزیرم تو فوق العاده اااای

          درپناه رب مهربان همواره شاد وسلامت باشی .

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
        • -
          ناهید زرین گفته:
          مدت عضویت: 2290 روز

          سلام سعیده عزیزم

          این اولین کامنتیه که برات می‌نویسم اما آنقدر کامنت های توحیدی عالی ازت خوندم و درکم از توحید بیشتر شده که خیلی احساس نزدیکی کردم بهت اومدم اسمتو بگم خواستم رسمی بگم دیدم آنقدر احساس نزدیکی میکنم آنقدر برام عزیزی مثل یه دوست نزدیک که دیدم واقعا باید بگم سعیده عزیزم ،

          من کلا به این راحتیا نمی‌خندم اما از خوندن کامنتت و تصور اون پیرمرد کلی بلند بلند خندیدم که دیگه دیدم نمیتونم چیزی نگم و تشکر ازت نکنم خیلی خیلی بخاطر کامنت های همیشه عالیت

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          پریسا شعبانی گفته:
          مدت عضویت: 2942 روز

          she jane detare gherbon

          saeede jan me jane mardi dashte me pali rad biae

          badie men lab labe khande keme bate chie jane zena,

          haji khaver ke bati yani eti me del basote venese ke ,khar abero dari hakerde,

          khakher jan toam eti me dasori doni eti keje behtar hasi ama eti seft nechasbeni vere ,meno o to eti bela 2/3 mah asasi belim ro she tavanaee ro ,esa azon b bad hamechi raje sar kafene ,valah ama she hamechire khami sakht jelve hadim

          ishala k hamon kheda ame pesht dar bie,

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          منیژه حکیمیان گفته:
          مدت عضویت: 1225 روز

          به نام خدای هدایتگرم

          سلام سعیده جانم عزیز دلم

          امروز صبح از نشانه امروزم پله پله هدایت شدم تا به این کامنتت رسیدم.

          آخه خواهر جان چقدر تو باحال و دوست داشتنی هستی.

          چقدر خاطرات بیمارستانت و شیفت هایت جالب و شیرین است .

          آنقدر از خواندن سرم وصل کردن به اون پیرمرد خندیدم که اول صبحی کلی شارژ شدم .

          آخیش الهم آخیش.

          کامنتهایت همراه با کلی درس و نکته در عین حال آنقدر شیرین و لذت بخشه که همه را به ذوق میاره .

          من که همیشه باهاشون حالم خوب میشه .

          ممنون سعیده شاد و پر انرژی

          دختر توحیدی شمال

          خدا تورا واسه ی ما بچه های سایت حفظ کنه .خیلی خیلی دوستت دارم .

          یه بوس گنده از یزد به شمال کشور واسه گل دختر سایت

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
          • -
            سعیده شهریاری گفته:
            مدت عضویت: 1568 روز

            سلام منیژه جانم

            بوسه ی شما در راستای کنترل ذهنم از سمت خداوند در بهترین زمان به دستم رسید،از تو کامنتت برداشتمش،گذاشتمش روی قلبم و اجازه دادم نورش قلبم رو‌ روشن تر کنه…

            این سایت که خودش جادویی هیچی…بچه هاشم جادویین…

            ممنونم ازت که جایزه ی کنترل ذهنم رو برام آوردی.

            دوستت دارم و در پناه نور آسمون ها و زمین میسپارمت،الله یارت باشه همیشه.

            رااااستی مردمان یزد خیلی خَشَن،عااااشششقشووووونممممممم.

            به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و‌مکان

            قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
            • -
              فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
              مدت عضویت: 1598 روز

              سلام و درودی دوباره به سعیده عزیز..

              امروز دوستداشتم طبق مداری که هستم…

              راجع به این ایه….

              یروز راجع بهش توی یکی از نوشتهات …قید کرده بودی…

              دوستدارم راجع به این ایه طبق مداری که هستی برام بنویسی ممنونت میشم..

              و درسی باشه برای همه دوستان بهشتیمون…

              .

              وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ

              و رزق شما و آنچه به آن وعده داده می شوید، در آسمان است

              منظور از رزق شما در اسمانها هست چیه!!!!

              دوستدارم از منظر خودت طبق مداری که هستی برام بنویسی..تا قلبم بیشتر باز بشه….

              سپاسگزارم از خداوند و این روز زیبا..که مرا هدایت کرد که هر ثانیه و هر لحظه چشم بهم زدن در پناه خودش باشم..

              .سعیده جان …خداوند یه اشاره هم بهم کردا..

              بهم گفت چند روز پیش من چجور کارت پولتو شارژ کردم…

              من الان چهار ساله تمام نعمتهایی که بهم داده شده هدیه خداوند بوده..

              ولی ممنون میشم برام بنویسی..میخام مدار زیباتو ببینم..

              .در پناه خدا باشی عزیزم.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      امیررضا گفته:
      مدت عضویت: 1171 روز

      MSP()!

      لذت میبرم وقتی کامنت های شما رو میخونم سعید جان

      بگم وقتی دینگ دینگ گوشی زمان ارسال پیامات منو به وجد میاره دروغ نگفتم ، برام این تأثیرگذار بودن جذابه

      و خداروشکر میکنم که قلم قوی و زیبایی رو داری

      من امیدوارم با نتایجم بتونم چراغی باشم برای حرکت هر عزیزی که میخواد اون قدم اصلی خودش رو برداره ، همون‌طوری که من متوجه شدم که یکی از مهمترین قدم های شما سعیده عزیز نوشتن اون کتابی هست که ما تو ایران بتونیم خریداریش کنیم و لذتش رو ببریم

      به امید اون روز سعیده شهریاری

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      محمد حسین تجلی گفته:
      مدت عضویت: 2510 روز

      به نام خدای مهربان و آفریننده‌ی انسان های گوناگون با سلایق و علایق گوناگون

      خود خدا بهم الهام کرد اینجوری به نام خدا بنویسم ، منم گفتم چشم و عمل کردم

      سلام و صد سلام و هزاران درود به شما خواهری عزیز خودم ، سعیده خانم ، بابا عکس پروفایل جدید مبارکه :))

      راستش عکس پروفایلت رو باز کردم کلی تحسینت کردم ، شما خودتی … بی شیله پیله بدون آرایش و آلایش ، دمت گرم باشه

      کامنت هات عااااالیه به من که خیلیییی وقتا کمک کرده برای چند مدار بالاتر اومدن و مخصوصاً کلی خندیدن :)))

      پاسخ های هم که می نویسی که گاهاً کاری می کنه اشک توی چشمام جمع میشه از این کلام نورانی خداوند که به دستان زیبای شما برایم نوشته شده

      مثلاً این کامنت … که امشب دوبار خواندمش و غرق در احساسات و رویاهام شدم

      https://abasmanesh.com/fa/cross-country-road-trip-season-01-episode-36/comment-page-27/#comment-1403985

      انصافاً برو خودت بخوان ببین با چه عشق و صمیمیتی نوشتی:))

      سعیده‌‌ی عزیز می خواهم بهت بگم خوشحالم که از همون روزهای اول ورود شما به سایت با پروفایل شما آشنا شدم و دیدگاه هات رو می خواندم.

      یکی از ویژگی های بارز من اینه که من خیلی باهوشم در تشخیص استعداد ها و الگوهای رفتاری آدم ها (منظورم اون الگوهای رفتاری‌ای هست که مشخصاً از علاقه‌شون میاد) مثلاً کسی که عاشق ماشین و دنیای ماشین هاست ، بدون اینکه حتی حرف بزنه از علایقش ، کافی فقط چند روز باهاش باشم .. گاها حتی چند ساعت … بعضی وقت ها چند دقیقه :)) باور کن از مدل نگاه کردنش به ماشین ها می فهمم که طرف عشق ماشینِ فرقی هم نداره مخاطبم دختر باشه یا پسر من کلاً توی تشخیص دادن الگوهای رفتاری آدم ها خوبم

      آخه من آدمی ام که شاید از 15 سالگیم یا حتی قبل تر علاقه‌مند بودم به دنیای روانشناسی شخصیتی علاقه مند بودم به ارتباط برقرار کردن با آدم ها و معاشرت داشتن باهاشون ، کلاً خیلییی زیاد اجتماعی بودم و هنوزم هستم ، به همین خاطر عاشق سفرم ، چون سفر باب خوبی هست برای ارتباط با آدم های جدید و ورود به دل ناشناخته ها

      به همین دلیل به قول حسین آقای عبادی عزیز » عاشق ثبت شات های عاشقانه ام

      https://abasmanesh.com/fa/cross-country-road-trip-episode-249/comment-page-8/#comment-1765071

      درسته که هنوز به دنیای عکاسی و شات زدن های پیاپی ورود نکردم ولی می دونم که عاشقشم

      حالا چرا دوست دارم از لحظه‌های عاشقانه آدم ها ، از تولد هاشون و … شات های خوشگل ثبت کنم … چون از بچگیم توی خانواده‌ای سوپر اولترا مذهبی رشد کردم و همیشه قلبم درونم گواهی می داد که عزا داری ، غصه خوردن و اشک ریختن و اینا … اشتباهه!!! و خوشحالم که زنده‌ام و تازه سی سالمه و می توانم تا 60 سال آینده با عشق بخندم و از لحظه های شاد و شیرین و عاشقانه‌ آدم ها تصویر ثبت کنم.

      خوشحالم که می‌توانم دنیا رو از زاویه‌ای دید قشنگ خودم به آدم های دیگه هم نشون بدهم.

      خوشحالم که قرارِ خیلی خیلی خوب زندگی کنم و کمک کنم دنیا هم جای بهتری برای زندگی کردن بشه.

      سعیده جان بردار ‌… بردار این قدم رو و به سمت خداوند مهاجرت کن

      نمی دونم یادت میاد یا نه ؟؟ ولی من قبلاً گفته بودم که شما می توانی از نویسندگی خلق ثروت داشته باشی و حتی یک سری به شوخی پیشنهاد نویسندگی در مجله‌ی گردشگری علی بابا رو هم به شما دادم :)) بی صبرانه مشتاق خواندن اولین کتابِ شما هستم خواهر راه دور من.

      برایت بهترینِ بهترین ها رو از خداوند توانا و سخاوتمند خواستارم.

      شاد و مانا باشی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1598 روز

      سلام و درودی دوباره به سعیده عزیز..

      صبحت بخیر دختر شمال من!

      راسی اینروزا ثمر درختان نخلمونو چیدییم…

      دیگه ثمره کنترل ذهن میشه شیرینی وجودیمون‌…

      سعیده جان بابت تاپ کامنت بودنت ازت سپاسگزارم ..

      نوشتهات واقعا درون ما رو بسوی نور و امید در مسیر توحید فرا میخونه…

      .

      من دیروز از خداوند یه سوال داشتم!!!گفتم خدایا تو منو هدایت کردی به این بیزنس..قدم به قدم جسارتم دادی..

      قدم به یدم بهم کمک کردی

      خدایا من میخام بیزنسم هنوز از اینراحت و ساده تر و لذت بخشتر بشه.

      خدایا میخام بیزنسمو ایتارت بزنم شروع بکار کنم

      فروش کنم…

      خدایا خودت هدایتم کن..

      یه حسی گفت بیام این کامنتتو بخونم..و بعد هدایت شدم به کامنتت توی کیش…

      چه هدایتی الله اکبر

      همین الان دفتر مارک آسمانم جلوم گذاشته..

      و اونو جلوم گذاشتم و شروع کردم از ویژگی بیزنسی که میخامو …مشخصاتتشو نوشتم‌…

      سعیده میدونی چیزی که همیشه ارزشو داشتم چی بود..

      همیشه دوستداشتم کارافرین بشم..یه تولید کننده..یه چیز ساده و راحت و اسان که بشه صادرم کرد…

      دقیقا اواخر اسفند ماه بود..از کلاسی که همشهری شما هست..باهام تماس گرفتند…

      یفردی .توی یه نقطعه کشورمون..ویدئو دستکشش توی قسمت سایتش بالا نمیومده.ایشون با مشاورمون تماس میگیره…..

      مساوره هم به ایشون گفته.!!! با خانم علی پور تماس میگیرم.ایشون میتونه اون کلیپ رو از سایت دانلود کنه تا برای شما بفرستم..

      حساب کنید..یه شخصی توی اینهمه فصل از تدریس…این ویدیو باز نمیشه..تا با مشاوره خودش تماس بگیره..

      بعد این مشاوره..اینهمه دانشجو تو کل ایران داره …بگه فقط خانم علی پور..

      سعیده جان دستکش من تدریسش بیین اینهمه اسمهای قلمبه سلمبه ها..پنهان شده بود..میگی عقل جنم بهش نمیرسیدا..

      دقیقا برای منم همینجور بود..

      وقتی از خدا هدایت خاستم..

      خانم افضلی که بچه گرگان هست مشاوره منه…

      بهم تماس گرفت برو سراغ دستکش..

      ناگفته نمونه بعد از تماس به من.ایشون گفته بود دیگه نیازی ندارم .کلیپ براش باز شده بود…

      ببین هدایت خدا رو….

      دستکش هیچ قابلیت پوششی بجز شخصی دوزی نداشت…

      و تمام اون قدمها که تا به الانم توی هدایت جدیدشم..هیچی نمیدونستم..

      .

      سعیده جان شما رفتین کیش…

      منم توی هدایتهای الله داشتم توی شهر خودم پرسه میزدم و درسهای زیادی رو از طرف خداوند یاد میگرفتم..

      بخدا اون تمرینات …توی 10 سال سرکار با مشتری..یه زره.شم یاد نگرفته بودم…

      حدودا هفته گذشته..کلیپ کارم ساخته شد..حتی نحوه فیلمبرداری همه هدایت الله بود..

      بهم گفت آخر که مبخای تموم بشی..دستکشتو به حالت مُردگی بزن..

      به محض اینکه دستکش من به حالت مُرده شد..اون لحظه داداشم یچیزی رو از بالا انداخت پایین..

      مثل کسیکه شلیک بهش میکنن همون لحظه میمیره…

      و یه صحنه دیگ.ش مامانم دو بار مبگه نرگس..

      خیلی تدوین کارم زیبا شده..هر چی بگم کمه..بعد فارسی به انگلیسی ترجمه شده..

      تمام لحظاتش هدایت بود..

      اصلا فکر نمیکنم خودم بودم..

      تا اینکه روز گذشته از خدا یه هدایتی خاستم…

      ناگفته نمونه دعوت من به یوتبوب بود..

      تمام کارای سایتیشو بازم با هدایت تکمیل کردم…

      تا رسیدن به تدوین عکسها و فیلمبرداریهایی که انجام داده بود..

      هر کاری میکردم…توی یوتیوب گذاشته نمیشد..هر چی زور میزدم نمیشد..یا اگه هم پیش میرفتم..دیدم ویدئوم صدا نداره..

      انگار خدا این اجازه رو بهم نمیداد…

      تا چند روز گذشت بازم اومدم سراغش دیدم بازم نمیشه…

      میخام بگم تا خدا اجازه نده..هر چقدرم تقلا کنیم نمیشه..

      من این نوع ورژن رو توی این مدتی که در محضرشم خیلی دیدم‌‌.

      تا اینکه در ادامه صحبتهام این صحبت اومد تو درونم..

      گفتم خدایا دوستدارم زودتری کارم وارد مرحله دوخت دوز و فروش بشه..

      خدایا منم از تو اسانی و راحتی و لذت بخشتر میخام…

      مدام این درخاست تو وجودم میچرخید…

      که ای خدا..الان یکسال خورده ایی گذشته میخام زودتر وارد تولید و فروش دستکشام بشم..من دبگه خودمو لایق فروش میبینم.

      خدایا بزارم تو هدایتم کنی!؟

      یا مشکل از باورای منه!

      چکار کنم…

      من واقعا الان نمیدونم…

      تو بیشتر از من میخای من زود به دراند اینچیزی که بهم الهام کردی برسم.

      چون میبینم دوستانم توی مدت کوتاه به درامد میرسن..

      خدایا من چه راهی برم..

      خدایا میخام زودتر کارمو استارت بزنم..هر روز به ذوق دوخت دوز توی اتاق کارم برم..چرخ کارم بچرخه..ذوق شوفم بیشتر بشه..

      و همین صحبتها همینجور توی درونم میچرخید…

      تا اینکه هدایتی اومد بیام کامنت شما رو بخونم بعد برم توی کامنتات توی کیش..

      اره از دیشب تا حالا مدام بخودم میگم من لایق بهترینها هستم..

      من لایق راحتیم ..و مدام صحبتهای شما رو با خودم مرور مبکنم ..

      سعی ه جان!!!دوستدارم منم دستکشهامو کلی یجا تولید و بفروشم..اونم به نرخ دلاری..دوستدارم توی صادرات کار کنم..

      دوستدارم هر روز تولید..جوریکه اینقدر تقاضا کنندش زیاد باشه که هر روز هر چقدر بدوزم فروش بره..

      عاشق اینم که هر روز فروش داشته باشم..ولی بصورت کلی و با نرخ دلار..اونم قسمت صادرات…

      من این درخوایت رو توی دفترم و توی نت گوشیم نوشتم..

      من نمیدونم میخاد چحور به چه شکل..

      ولی میدونم اون خدایی که یه شخصی تو فلان استان ویدیوی این فصل از اموزش براش باز نمیشه بعد مشاوره اسم اونهمه دانشجو ببا من در ارتباط میزاره..

      همون خدا هم یفرد درست توحیدی ثروتمند توی این حیطه بسمت من میاره و با من همکاری میکنی..

      و بگه!خانم علی پور هر چقدر تولید کنی من ازت خریدارم…

      من همیشه از این نمونه دستکشها میخاستم..

      دستکشهای من هم پوشش کامل رو دارن و هم بصورت انگشتی..

      و با سه سایز و با بهترین پوشش راحت و اسان..و ورژن جدیدش هر دستکش یه جعبه پارچه ایی داره که راحت باز و بسته میشه و اتکیت نرگس روش با دست دوخت تزیینی شده…

      سعیده جان ممنون از خداوندم که هر لحظه در حال هدایت ماست..

      من خیلی دوستدارم چرخ کارم به زودی بچرخه..

      یوقتایی این ارام بودن هدایت میفتم تو دام عجله..ولی خیلی دارم استقامت میکنم..

      همون ارام پیش رفتنها باعث شد که اینقدر کار من در تمامی جنبه ها شیک و تمییز باشه.

      سعیده جان زندگی.هدایتی زمین تا اسمون با همه چیز متفاوته…

      زندگی هدایتی از ریشه تو رو دگرگون مبکنه

      زندگی هدایتی درسته هیچی ازش نمیدونی ولی به مروز زمان اون ندانستنها برات میشه بزرگترین درس توی اون زمان..

      دوستتدارم دوست من در پناه خداوند بزرگ میسپارمت .

      از همینجای رطبای شیرین کنترل ذهن نخلامونو بهت هدیه میدم..

      در پناه خداوند باشی…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      محدثه رستگار گفته:
      مدت عضویت: 633 روز

      یه سوال دارم ازتون

      که یکم بی ربطه ولی ذهنمو مشغول کرده

      ممنون میشم جواب بدین سعیده جون

      بنظرتون پرستاری و پزشکی و رشته های کادر درمان با قانون در تضاد نیس؟

      برای کسی که تصمیم داره در اینده واردش بشه (دانشگاهش تازه)

      چون نمیخوام بعدش از دانشگاه انصراف بدم

      شما خودتون هم دوره قانون سلامتی رو دارین با توصیه های پزشکی ..ناسازگار نیس؟

      و ایا هنوزم پرستار هستید؟

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  7. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1190 روز

    به نام خدای مهربان و بخشنده ام که 6ر چه دارم از اوست سلام به استاد عزیزم و مریم جانم و دوستان مهربانم

    من میخوام تجربه خودمو از کار کردن روی فایلها بنویسم

    دونوع باور داریم

    اول ،: باورهای قدرتمند کننده و مثبت و درست که به نفع ما هستن

    دوم : باورهای ضعیف و منفی و مخرب که به ضرر ما هستن

    هر دو باور ما میتونیم در ذهنمون بسازیم هم آگاهانه و هم نا آگاهانه

    باورهای قدرتمند کننده از ورودیهای مناسب تشکیل میشه که ایمان و انگیزه ما رو در راستای رسیدن به خواسته رشد می‌دهد و باعث میشه قدم برداری و ایده ها و هدایتها سر راهت قرار میگیرن و به نفع ما کار میکنن

    اما باورهای ضعیف از ورودی نامناسب به وجود میاد و همراه نا امیدی و استرس و نگرانیه

    و به ضرر ما می‌شوند

    وقتی میخواهیم یه موضوعی رو در ذهن باور کنیم باید حتما براش منطق بیاریم تا ذهن بپذیرد

    ممنونم استاد عزیزم متشکرم سپاسگزارتون هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  8. -
    مهتاب گفته:
    مدت عضویت: 3428 روز

    به نام خدا

    سلام

    این فایل نشونه دیروزمه و قضیه اینه که من به تضادی برخوردم و ازونجایی که میدونم رنجها برای عذاب من نیستن و برای هدایتم به پله ها و مراحل بالاترن و البته در پاسخ به خواسته های خودم دچار این تضاد شدم تصمیم به پیشرفت و تغییر رویه زندگی و البته اقدام عملی گرفتم و برای شما هم اومدم تا بگم قضیه چیه.

    داستان ازونجایی شروع شد که زمستان پارسال من به طرز عجیبی میل به این داشتم که پیش افرادی برم و وقت بگذرونم که عملا جز لغو و بیهوده حرفی بین مون نبود و این وسط من داشتم خرج میکردم، نه تنها مالی بلکه از فرکانسی که داشتم و کم کم پایین میومدم.

    ازونجا که احساس شما بهترین قطب نمای مسیر شماست همیشه وقتی از پیش شون برمیگشتم حس خستگی داشتم و احساس گناه ناشی از گوش کردن به مسخره کردنها و غیبتهای اونها و میدونستم کسی که جلوی من پشت سر کسی بد بگه پشت سر منم به بقیه بدی منو میگه. اونجا دلم خواست با اینا رفت و آمدم کمتر بشه.

    گذشت و بعد از سال انگار این خواسته م اجابت شد از طریق تضادی که بهش بعدا برخوردم. خواسته من این بود که اون آدمها مناسبم نیستن و باید ازشون دور بشم و حسم می‌گفت دارن بهم ضربه میزنن و این در حالی بود که توی واقعیت اثری از ضربه شون نمی دیدم و انگار یه دلیلی میخواستم برای این کار.

    بعد از سال یکیشون بهم طعنه پول زد که انگار من ادای پولدار بودنو درمیارم در حالیکه اون موقعی که من بهش پیشنهاد داده بودم واقعا قدرت این رو داشتم که پولم رو جمع کنم و اون برنامه ای که میخواستیم، رو انجام بدیم اما وقتی دیدم تعلل میکنه منم پولمو رو راکد نذاشتم و برای خودم خرج کردم و زندگیمو معطل بقیه نکردم. این برام سنگین اومد که صداقتم رو زیر سوال برد با اینکه میدونست من خالصانه و بی غل و غش هستم. مورد دوم بدون اجازه من کاری رو کرده بود که من بعداً متوجه شدم و در حالی بود که قبل از سال هم با وجود اینکه اجازه نداده بودم اون عمل رو انجام داده بود و دیده بود من عصبانی شدم و حتی بهش تذکر رو هم داده بودم که دیگه اینکارونکن. اما انگار منو جدی نگرفته بود و باهام لج کرده و کار خودشو انجام داده بود و گویا داشت صبر منو امتحان میکرد.

    من اون لحظات که این دو اشتباه رو کرده بود بهش چیزی نگفتم و توی دلم هر دو مورد رو نگه داشتم چون عقیده م اینه 3 بار فرصت اشتباه به آدمها میدم (این عقیده البته بده، باور اشتباهیه و ضربه میزنه چون: 1- ناخوداگاه از طرف داری میخوای که بهم ضربه بزن و ناراحتم کن و 2ـ طرف هم ناخودآگاه میاد امتحان کنه که حالا اگه 3 بار اشتباه کنم چکار میخواد بکنه)

    تا اینکه بعد از مدتها زنگ زد که چرا خیلی وقته نمیای و منم با اکراه رفتم پیش شون و حرف تو حرف اومد و با اصرار فراوان گفتم که اینکارا رو‌ کردید و من ناراحت شدم. در کمال تعجب و ناباوری فقط داشت خودشو توجیه میکرد و اصلاً اجازه صحبت کردن نمیداد و این موضوع بهم یادآوری شد که بعضیا فقط گوش میدن که جوابتو بدن اما گوش نمیکنن که بشنون و بفهمن. میدونستم باورهای مخربی در وجودش هست اما این بحث بین ما انگار پاره شدن اون پرده ستری بود که روی خودش و باورهای منفیش کشیده بود: من ازت بزرگترم و حرف دهنمو میفهمم و این کبر و غرور و خود بزرگ بینی جالب بود برای من که فکر میکردم مثل خودم خاکی و ساده ست. یک جهان بینی محدود که فکر میکنه چون سن تقویمیش از من بیشتره پس همه چیز رو میدونه و بری از اشتباهه. عذرخواهی های پشت سرهم و ماله کشی با جمله «ببخشید ولی شوخی کردم تو خودت ناراحت شدی» که معادل «ببخشید ولی تقصیر خودت بود» هست یعنی طرف اصلا از اینکه ناراحتت کرده پشیمون نیست که هیچ تازه لذتشو هم داره میبره که تونسته احساساتو به دست بگیره، کنترل کنه و بازی بده و بازم مغروره که نمیتونه همدلی داشته باشه و بفهمه نباید با تمسخر کردن حس تحقیر به کسی بده.

    مسلماً من اون شب خیلی ناراحت شدم و نه تنها از دلم درنیومد که بیشترم ناراحت شدم.حتی یه مرتبه دیگه هم سعی کردم با خودش تنها صحبت کنم که دیدم همچنان بر سر مواضع خودشه و اینم فهمیدم دلیل اینکه خودشو همچنان محق میدونه به اینکه اشتباهی نکرده و اصلا روی اشتباه دومش یعنی بی اجازه من کاری رو کرده مانور نمیده اینه که نفر دیگه هم پشت سر من به جای اینکه از من طرفداری کنه و متوجهش کنه که بابا اشتباهت رو بپذیر و دیگه انجامش نده، بیشتر طرف اون رفته (چون ضعیفه و حزب باده) و خودشو عزیز کرده و براش مهم نیست که درست چیه، مهم اینه که کدوم طرف نفع بیشتری داره و ازم بدگویی کرده و این باعث بالا رفتن بیشتر غرور همین نفر اول شده که باعث شد حتی در دیدار دو نفره مون هم بهم بگه دوستش راست گفته که من نباید از خودم دفاع میکردم و نباید از تحقیر و تمسخرش نسبت به خودم ناراحت میشدم و باید بیشتر اجازه مرزشکنی و فراتر از حد رفتن رو بهش میدادم.

    حالا چرا این قضیه رو اینقدر با جزئیات نوشتم: این تضاد باعث شد تا دلیل خوبی برای پایان دادن به ارتباطم با این افراد داشته باشم و البته درسهای خوبی که با توجه به دانسته های قبلیم از قوانین و باورها یاد گرفتم.

    اول اینکه چرا اصلا دلیل داشته باشم برای قطع رابطه که بخوام توضیح بدم چون تو فلان اشتباه رو کردی پس من باهات قطع رابطه میکنم؟ واقعیت اینه اگه من روی باورهام کار کنم فرکانسک میره بالا و اصلا خودبه خود بدون نیاز به بحث اینجور آدمها ارتباطشون باهام قطع میشه پس باید بیشتر روی آشنایی با قوانین خداوند کار کنم انگار هنوز ساز و کار جعان هستی رو خوب ملتفت نشدم.

    دوم اینکه چرا آدم عکس العملی و واکنشی بودم و عملگرا نبودم و کنترل احساسم رو به دیگری سپردم و فکر کردم در بهترین حالت دیگران بلدن ازش استفاده کنن یا در بدترین حالت ازش سواستفاده نمیکنن؟ خیانت به قطب نمای احساس درون، نتیجه ش دور شدن از مسیر و اتفاقات بد رو تجربه کردنه. (یاد فیلم دزدان دریایی کارائیب: مرده ها قصه نمیگن افتادم)

    سوم اینکه به جای حساب کردن روی نفر دوم که از نظر من ظاهر عاقل و منطقی داشته و فکر میکردم پشت سرم ازم دفاع و طرفداری کرده باید روی خدا حساب میکردم و این از نظر الانم که دارم با دید ناظر به داستان نگاه میکنم یعنی من شرک ورزیدم و نتیجه ش هم کاملا درست بوده که حتی در دیدار دوم فرد مُصِر بر حق داشتن خودش داشته و منو مقصر میدونسته. چرا فکر کردم کسی جدای از خدا از من طرفداری میکنه؟ شرک لعنتی مخفی. الفرار به خدا از شرش.

    یاد جلسه 7 قانون آفرینش و قدرت احساس افتادم. تحقیر اونقدر قدرتمنده که نه تنها از بین نمیره بلکه مخرب تر از هرچیزی وارد میشه اگه درست هدایتش کنیم پیشرفتهای عظیمی رو رقم میزنه.

    چون قبلا گفته بودم یه کارهایی میخوام براش انجام بدم و برای حرفم خیلی ارزش قائلم تصمیم گرفتم بازم درآمدم رو بیشتر کنم و از همون روش نوشتن تعهد به افزایش درآمد و کار کردن روی باورهام استفاده کنم، (با اینکه هنوز روی کاغذ نیاورده بودمش) اما هدایت شدم؛ اینجوری که با ماشین حساب حساب کردم که تا 3 ماه آینده دقیقا چه تاریخی و چه مبلغی تعهد افزایش درآمدم تمام میشه و به کدوم نقطه باید رسیده باشم و توی ذهنم بود و وارد سایت شدم تا نشانه روزم رو دریافت کنم و فایلی برام اومد که دقیقا پاسخ من بود. تمام باورهایی که نیاز داشتم تا درآمدم رو به این حد برسونم به صورت خلاصه و جامع توی اون فایل دانلودی بود. چشام ستاره ای ان هنوز.

    کار استخراج باورها و تبدیل به فایل صوتی رو دارم انجام میدم. هر روز دو تا کانال تلگرامی استاد رو چک میکنم و پیامهای نتایج و دستاوردهای بچه ها رو میخونم و ایموجی دست زدن رو انتخاب میکنم و اینجوری به جهان نشون میدم که دارم موفقیت های دیگران رو تحسین و تشویق می‌کنم تا موفقیت های بیشتری وارد زندگیم بشن. به طرز جالبی وقت آزادم بیشتر شده و نگران این نیستم که دو هفته دیگه امتحاناتم شروع میشن و اصلا آمادگیشو ندارم. کتابهایی که باید مطالعه کنم دیروز به دستم رسیدن و روزنامه وار شروع کردم به خوندن و خیلی سرعت مطالعه م بیشتر از موقعی بود که سعی میکردم با زور و استرس و عجله حفظ شون کنم. دارم خودمو آروم آروم از فرکانس پایین و منفی میکشم بالا و در نتایج و واقعیات زندگیم خودشو نشون میده. کار خوب شروع میشه و تا نیمه هم خوب میره جلو اما فعلا نتیجه کامل یا دلخواهمو همیشه نداره و همین که تا نصفه نیمه هم خوب شده برام نشونه پیشرفته چون در گذشته اصلا شروع نمیشد که بخواد خواسته م نتیجه ای داشته باشه یا باید کلی منتظر میموندم تا به نتیجه مطلوب برسه. مثلا دیروز نصابی که همیشه جواب تلفنم رو‌ نمیداد بالاخره اومد ولی وسط کار برق قطع شد و مجبور شد بره. یا کولر رو سرویس کردم و تقریبا نو شد ولی واترپمپش صدای زیادتر از حد معمولی داره و پرتاب بادش کم شده اما دیگه اون صدای تق تق بلند و مزاحم رو‌ نمیده.

    از آدمهای بی معنی و بی مصرف که وایب منفی میدادن تصمیم گرفتم که دور بشم. کسایی که وقتمو می‌خوردن و چیزی جز حس منفی و ناکافی بودن و هدر رفته شدن بهم نمیدادن. اگه اون تضادها یکی بعد از دیگری در قالب تحقیر، تمسخر و بی احترامی رو تجربه نمی‌کردم هرگز جدی تصمیم به افزایش درآمد و راحت شدن از شر تعهداتی که با حرف برای خودم در جهت منفعت رسوندن به اونها ایجاد کرده بودم نمی‌شدم چون می‌دونم با کار کردن روی باورهام فرکانسم بالا می‌ره و ازون آدمها بدون مجادله جدا میشم و آدمهای بهتری جایگزین شون میشن. اگه اون تضادها نبودن هرگز تصمیم به دور شدن ازونها نمیگرفتم و احتمالا هنوز در حال دست و پا زدن برای این بودم که بهشون بفهمونم که دارید اشتباه می‌کنید و اشتباه کردید و من بی گناه بودم و من فقط دفاع مشروع کردم از خودم و باید دیگه اینکارو‌ نکنید و قص علی هذا و در حال لگدمال کردن اعتماد به نفس و عزت نفس و احساس لیاقتم بودم. احساس لیاقت رو نباید ثابت کرد چون اگه احساس لیاقتم 10 باشه، کسایی میان که اندازه 10 نمره بهم احترام بذارن و خواسته هام در حد همون 10 نمره اجابت میشن و اگه من خواهان این باشم که بهم اندازه 20 نمره احترام بذارن باید همونقدر هم در درون خودم حس لیاقت داشته باشم

    درست مثل اینکه من بخوام 20 بگیرم توی امتحان ولی اندازه پاس شدن هم نخونده باشم و بیام التماس معلم رو کنم که تو رو خدا بهم حداقل 10 بده. این میشه تلاش بیرونی بدون باورسازی و علم درونی. که شخصیت و عزت نفسم خراب میشه.

    مهمترین ترین درس، باور به ساخت عزت نفس و اعتماد به نفسی که به هر دلیل از دست رفته و تقویت لیاقتم بود که به نظرم پایه و مبنای خلق این ماجرا بود. راستش اگه این قضیه پیش نمیومد همچنان کجدار و مریز روی باورهام کار میکردم با اینکه نیاز به درآمد بیشتر داشتم و کیفیت آدمهای اطرافم برام مهم نبود. برای همین میگم تضادها برای رنج و عذاب ما نیستن بلکه برای هدایت ما میان‌.

    سپاس از توجه شما

    در پناه الله یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      خانم اکبرزاده گفته:
      مدت عضویت: 1307 روز

      سلام به دوست عزیزم

      سپاسگزارم از کامنت زیبایت کلی آموختم .

      پر رنگ برای من : اگر احساس لیاقتت 10 باشد کسایی اطرافت می آیند که به اندازه 10 احترام بگذارند و خواسته هاتون به اندازه 10 بر آورده میشه

      اما اگر خواهان 20 هستی درونت را تغییر باید ،باید بدهی ولاغیر

      پاشنه آشیل : حواسم جمع باشد فقط به خودم و درون خودم ونه دیگران.

      در پی تضادم خیلی، خیلی به دردم خورد مطالب و نوشته هایت

      در پناه حق به خواسته پر رنگ اکنونت به آسانی و عزتمندانه برسی آمین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    مهدی اکبرپور گفته:
    مدت عضویت: 390 روز

    استاد عزیز و هم فرکانسی های عزیزم سلام…

    من یک جوان 23 ساله قبلاً بیکار بودم و نمی‌دونستم علاقه ام چیه!! ولی با تکیه بر خداوند علاقه ام رو پیدا کردم و هدایت شدم به بیزینس املاک و مستغلات و اولش که وارد این بیزینس شدم هم محله ای هام و خانواده ام میگفتن تا حالا هفت جد تو هم وارد این شغل نشدن و تو استعداد این شغل رو نداری و نمیتونی رشد کنی و این باور اینکه من استعداد اش رو ندارم و نمیتونم رشد کنم رو باور کرده بودم و هر آدم موفقی رو در این بیزینس می‌دیدم که موفق شده یا کسی دیگه ای میدیدم که سن اش از من کمتره ولی در این بیزینس موفق تره میگفتم که این حتماً استعدادش توی همین بیزینس هستش بخاطر همین باور اشتباه(که بقیه ای که در این بیزینس رشد کردن حتما استعدادش رو دارن) من اصلا نمیتونستم که کار کنم و همیشه حسرت می‌خوردم که من چرا استعداد ندارم ولی بعد از تعغیر این باور دارم قراردادهایی دارم مینویسم که قبلاً اصلا بهش نمیتونستم فکر کنم خواستم از خداوند تشکر کنم که من رو به این فایل هدایت کرد و از استاد عزیزم آقای عباس منش تشکر کنم که راه درست را بهمون نشان میدهد خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  10. -
    محمدرضا یکتای مقدم گفته:
    مدت عضویت: 1616 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام استاد عباسمنش عزیزم و تمامی همراهان.

    استاد از همون بچگی از سن کم چون بردارم برام دوچرخه خرید و چون اون موقع توی روستای ما کمتر کسی دوچرخه داشت و من از سن کم دوچرخه سواری کردم.

    همه دوربری ها می گفتند که چون من از سن کم دوچرخه روندم باعث شده بدن قوی و پاهای عضلانی داشته باشم و این به خاطر اینکه خیلی به من گفته شد دقیقا هم همین شده خدا رو شکر من همیشه بدن سالم و قوی

    عضلانی داشتم و همیشه احساس قدرت میکردم.

    یا چون از بچگی به من گفتن بچه های ته تقاری همیشه از لحاظ ذهنی قوی میشن منم باور کردم و همیشه توی درس هام احساس زرنگ بودن میکردم.

    توی روستای ما (چکنه )نزدیک قوچان چون اولین مدرسه روستای راه افتاده بودم در کل استان خراسان و تحصیلات خیلی زود اونجا شروع شده بود باعث شد همه دنبال درس برن

    طوری که همه مردم روستا بچه ها رو میذاشتن برای تحصیل و درس خون زیاد داشت توی ی آمار روستای ما 350 تا پزشک داره و تحصیل کرده زیاد داره.

    و وقتی روستایی های اطراف دیدن گفتن به خاطر اینکه چکنه درخت گردو زیاد داره و مردم گردو ز یاد میخورن و هوای خوبی هم داره باعث شده بچه ها زرنگ‌باشن و همین یک باور قوی در روستای ما شد و همیشه ما خودمون رو از این لحاظ خوب میدونستیم و همه درسخون شدن.

    در صورتی که روستای کناری ما اصلا از لحاظ درس مثل ما نبودن.

    ویا دوتا روستا بالاتر از ما چون بهشون گفته بودن هرچه ارتفاعات بالا بری اکسیژن کمه و بدن باعث میشه شش هاش قوی بشه و اونا هم باور کردن و بهترین دونده ها در مسابقات کشوری از همون مدرسه بود یک روستای کوچیک….

    ولی استاد در قسمت دوم من هرچی نگاه میکنم باور های محدود کننده و کمبود رو باور کردم.

    اینکه پول کمه. پول در آوردن سخته.

    اینکه هروز اوضاع داره بدتر میشه.

    چقدر. من این جور‌ حرف ها رو قبول کردم و باعث شده از لحاظ مالی رشد نکنم

    و میخوام‌بشینم ذهنم رو جراحی کنم و باور های محدود کننده رو یکی یکی حذف کنم.

    استاد عزیزم ممنونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای: