میزان تحمل شما چقدر است؟
- چه جاهایی در زندگی خود، شرایط نادلخواه را پذیرفتید و تحمل کردید؟
- چه باورهایی باعث شد تا آن شرایط نادلخواه را تحمل کنید؟
- چه باورهایی را اگر تغییر میدادید، باعث میشد آن شرایط نادلخواه را نپذیرید و تحمل نکنید؟
- همچنین بنویسید وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و «همین که هست» را نپذیرفتید، به چه راهکارهایی هدایت شدید و چه درهایی برای شما باز شد؟
- و در نهایت به چه شکل مسئلهای که سالها آن را تحمل میکردید، حل شد؟
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری میزان تحمل شما چقدر است؟454MB29 دقیقه
- فایل صوتی میزان تحمل شما چقدر است؟28MB29 دقیقه














استاد جانم سلام.
استاد جانم، من هم سپاسگزار خدام هستم که مدام در حال هدایت کردن منه و هر لحظه بهم میگه باید چیکار کنم. امروز صبح که لپتاپو روشن کردم، چشمم به نقطهی آبی بالای سایت افتاد؛ همون نقطهی آبی که این روزها برام نشونهای از پیام خداست. صبح که از خواب بیدار شدم، پیامی گرفتم دربارهی شکی که برای انجام یه کار داشتم. و از اونجایی که بارها خدا بهم گفته شک برادر شیطانه، سریع رفتم سراغ قرآن و ازش هدایت خواستم. اون هم بشارتم داد که: «تو هدایت شدهای». بعد از نوشتن ستارهی قطبیم، اومدم سمت سایت و خدا چشمهامو با پیام اسدالله نازنین روشن کرد. وقتی پیامش رو خوندم، اشکام از شدت بارش دیگه نمیذاشت چشمام درست ببینه. من میخوندم و گریه میکردم، برای این همزمانی و این همه هدایت خدا.
بعد از خوندن کامنت اسدالله نازنین در توحید عملی 9، یه حسی بهم گفت برو دوباره توحید عملی رو گوش بده. منم که این روزها حسابی حرفگوشکن شدم، با اینکه همین پریروز فایل رو دیده بودم (و اگه آدم قبلی بودم میگفتم چه کاریه دوباره گوش بدم)، ولی رفتم و شروع کردم به نگاه کردن. همین که استاد شروع کرد به خوندن شعر پروین، دوباره اختیار اشکام از دستم رفت و شروع کردم به شکرگزاری از خدای مهربونم که چقدر قشنگ جوابم رو داده. بعد دوباره کامنتها رو خوندم و باز هم روی کامنت اسدالله نازنین رفتم. این بار همزمانی دیگهای رخ داد؛ اونجا از کامنتی که برای نسیم نازنین گذاشته بود گفته بود. منم که همهچیز رو هدایت میدونم، خواستم اون کامنتو بخونم، ولی خدا گفت: «اول برو فایل رو ببین، بعد کامنتو بخون». همونجا فهمیدم که چقدر تو این مدت که فقط خدا رو پرستیدم پیشرفت کردم؛ اینکه دیگه مثل قبل سختیها رو تحمل نمیکنم.
استاد جانم، میخوام برگردم عقب. من از روی شرک با همسرم ازدواج کردم. چون همون اول خط قرمزهاشو دیدم، ولی دم نزدم. با اینکه میدونستم این مشکل برای من خط قرمزه، عقد کردم و تصمیم گرفتم تحمل کنم. حتا به خانوادهام هم چیزی نگفتم. پنج سال تمام سکوت کردم و این سکوت منو به آدم عصبی و خشن تبدیل کرده بود. جوری که اگه کسی دستم میزد، جیغم درمیومد. خودم نمیدونستم علت این حال بد چیه، نمیدونستم فقط دارم تحمل میکنم برای حرف مردم؛ که نگن طلاق گرفت، که مادرم نشکنه. خودمو نابود کردم به خاطر حرف مردم، مرزهامو لگدمال کردم، خودمو کوچیک کردم.
اما بعد از خوندن چندتا کتاب که فرکانسمو بالا برد، با شما آشنا شدم. حالا که نگاه میکنم، میبینم همین در اومدن از دل تحمل کردن هم برام یه تکامل بوده، و یکشبه اتفاق نیفتاده. از وقتی با شما آشنا شدم و دورههای دوازده قدم، عزتنفس و روابط رو گوش دادم (که همه رو با اکانت خواهر نازنینم مریم جان خریدم) تا همین شش ماه پیش، این مسیر طول کشید.
اوایل امسال، سر سفرهی هفتسین، دوباره همون رفتار تکراری همسرمو دیدم. همون چیزی که هرسال ازش میدیدم. اما من دیگه اون آدم سابق نبودم و نمیخواستم باز هم چیزی رو تحمل کنم. همون روز تصمیم گرفتم همهچی رو تموم کنم. یه ماه طول کشید تا تصمیمم رو به همسرم بگم. تو اون یه ماه، با اینکه عید بود، من وقتمو با دوست و خواهر نازنینم (که هر سه همفرکانسیم) به رفتن تو طبیعت و شکرگزاری گذروندم. آخرش هم این برنامهها شد یه سفر واقعی به ایلام زیبا؛ یکی از بهترین سفرای عمرم.
بعد از عید، تصمیمم رو به همسرم گفتم. خیلی جدی بودم، تا جایی که حتا رفتم محضر. دو ماه طول کشید تا باورش بشه که من واقعاً میخوام جدا بشم. وقتی فهمید، از این رو به اون رو شد: آروم شد، هر روز برام هدیه خرید، رفتارش رو کنترل کرد و سیگاری رو که هفت سال عذابم داده بود، ترک کرد. خلاصه ورق برگشت. ولی استاد جانم، من فقط به خاطر تغییرات اون نموندم؛ فقط به خاطر این موندم که از خدا خواستم زمانشو خودش بهم نشون بده.
الان این صبر، صبری آگاهانهست. من به خدا نزدیکتر شدم، آرامشم صدبرابر شده، وقت زیادی روی سایت میذارم، سفرهای تنهایی میرم، با دوستای همفرکانسم بیرون میرم و خونم شده زیباترین خونه در دل طبیعت. همسرم هم تغییر کرده، ولی من دیگه اون آدم وابستهی گذشته نیستم که بگم «باید بمونم». دیگه برام مهمترین چیز توحیده. دارم تازه زندگی به سبک توحید رو تجربه میکنم.
خدای مهربونم دست منو گرفت تا این کامنتو بنویسم؛ میدونم دوستانم از خوندنش لذت میبرن. استاد جانم، شما یکی از مهمترین آدمای زندگی من شدین. و چه لذتی بردم از فضای زیبای پردادایس؛ وقتی براونی اومد و از دریاچه آب خورد، وقتی بارون دوبار برام نشونه شد: یه بار تو انتهای فایل توحید 9 و یه بار همین فایل. میدونم فقط هدایت خدا بود که منو اینجا آورد تا این کامنتو بنویسم؛ تا یادم بمونه من کجا بودم و حالا به کجا رسیدم.