میزان تحمل شما چقدر است؟
- چه جاهایی در زندگی خود، شرایط نادلخواه را پذیرفتید و تحمل کردید؟
- چه باورهایی باعث شد تا آن شرایط نادلخواه را تحمل کنید؟
- چه باورهایی را اگر تغییر میدادید، باعث میشد آن شرایط نادلخواه را نپذیرید و تحمل نکنید؟
- همچنین بنویسید وقتی دیگر آن شرایط نادلخواه را تحمل نکردید و «همین که هست» را نپذیرفتید، به چه راهکارهایی هدایت شدید و چه درهایی برای شما باز شد؟
- و در نهایت به چه شکل مسئلهای که سالها آن را تحمل میکردید، حل شد؟
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری میزان تحمل شما چقدر است؟454MB29 دقیقه
- فایل صوتی میزان تحمل شما چقدر است؟28MB29 دقیقه














به نام خدای مهربان
خدای آفریننده باران که هر دفعه که جایی کوچکترین نشونه ای از باران میبینم به سرعت شگفتزده میشم و خودم رو دلباخته اون صحنه میبینم. چقدر که بارون رو از بچگی دوست داشتم و هنوزم عاشقانه دوستش دارم. ریزش نعمت، رحمت، فرواونی و برکت خداوند رو می تونیم در تک تک قطرات باران و در ذره ذره این قطراتی که جمع بر روی زمین میبارن مشاهده کرد. چقدر که این رحمت خدا زیباست.
خدای آفریننده حیوانات زیبا و خوشگلی مثل براونی و گریس که وقتی آدم اونها رو در فایل های تصویری استاد میبینه گل از گلش میشکفه و خالق زیبایی های اونها رو تحسین میکنه. حیواناتی که هرکدومشون برای خودشون نعمتی هستن و دنیای ما رو زیباتر میکنن.
خدای آفریننده پارادایس، این مکان رویایی و زیبا بر روی زمین در سرزمین پر از نعمت و ثروت آمریکا، یه قطعه زمین با کلی درخت های سرسبز، قشنگ و زیبا، با یه کلبه چوبی آروم، خوش ساخت و خوشگل که ماجراهایی که در اون برای آدم هایی که توش زندگی میکنن، کلی درس داره؛ درس هایی از قوانین خداوند، درس هایی از روش زندگی کردن. درس هایی از قانون تکامل، روند پیشرفت و تلاش دائم برای بهبودی خود. درس هایی برای تغییر باورهای کهنه و فرسوده و شرک آلود قدیمی با باورهایی که ایمان، انگیزه، امید و شادی رو به ارمغان میاره و ما رو به حرکت وا میداره.
خدای آفریننده سید حسین عباس منش و مریم شایسته که هدایت پروردگار رو با تمامی وجودشون و تمامی زندگیشون قبول کردن و نه تنها این هدایت و الهامات الهی رو در لحظه به لحظه زندگیشون دریافت میکنن، بلکه در تک تک لحظات زندگیشون به ایده ها و الهامات عمل میکنن تا با تمام وجودشون فریاد بزنن که ایمانی که عمل نیاورد، ایمان نیست و حرف مفت است.
این جمله رو تا چند وقت پیش بارها از زبان استاد در جلسه اول دوره قانون آفرینش میشنیدم و با خودم تکرار میکردم، اما در عمل اون به شدت ضعف داشتم. امسال سال دوم و ترم سوم دانشگاه من با شروع پاییز شروع شد. ترم اول ترمی بود که شاید دورترین حالت من از خداوند و هدایت اون بود که از کلی اتفاق به اونجا رسیدم و به قول استاد عباس منش نه تنها هنری توی خراب کردن نیست، بلکه این کار بسیار راحت تر از ساختن یه چیزه؛ و من هم در اون برهه شاید به ظاهر در حال خودسازی و خودشناسی بودم اما میتونم با جدیت تمام بگم که اون دوران هیچ کمکی به پیشرفت من نمیکرد و صرفا داشتم اذیت میشدم. اما یه سری اتفاقات افتاد، وجود خداوندی رو که در هر لحظه حاضر و آگاه به زندگی من بود رو دوباره به یاد آوردم و شروع کردم به تغییر کردن. از اون موقع شاید حداقل از لحاظ احساسی همه چی به شدت بهتر شده بود و من میدیدم که انگیزه پیدا کردم تا بیشتر به کارهای مورد علاقهم بپردازم و احساس خودم رو خوب نگه دارم ولی هنوزم به طور دقیق نمیفهمیدم که ایراد کارم چیه. من که دارم روی خودم کار میکنم و فایل ها رو گوش میدم، نکته برداری میکنم و حواسم به کانون توجهم هست ولی چرا نتایج از این بالاتر نمیره؟
گذشت و گذشت تا چند هفته پیش. جایی که تصمیم خودم رو برای خروج از دانشگاه گرفته بودم و تصمیم گرفتم دیگه سر کلاس های دانشگاه نرم.
در طی چند سال اخیر مدام به همه دوستانم و کسانی که باهاشون نزدیکی زیادی داشتم میگفتم که آدم باید همیشه اون کاری که دلش بهش میگه رو انجام بده ولی چقدر اون موقع نادون بودم و این موضوع رو نمیدیدم که وقتی خودم به حرفی که میزنم عمل نمیکنم و بهش ایمانم رو نشون نمیدم تا ازش نتیجه ای بگیرم، چطور قراره کسی با گوش دادن به حرف من نتیجه بگیره؟
الان میفهمم که چرا استاد میگه که هر موقع روی کار کردن در مورد چیز جدیدیه در موردش صحبت نمیکنه تا زمانی که نتیجه بگیره و نتایج پایدار بشن، چون این نشانه واقعی و پایدار ایمانه. موفقیت نتیجه طبیعی ایمان و حال خوب و آرامشه.
من تا همین چند هفته پیش قبل تصمیمم، به صورت دائم هر روزی که دانشگاه میرفتم رو تحمل میکردم تا زمانی که تایم خروج از دانشگاه برسه. علاقهم به رشتهم در حدی نبود که بخواد اشتیاق سوزانی در من ایجاد کنه و من رو به وجد بیاره. اما تا 2 سال این رشته رو، تمام اون کلاس هایی که بهشون حتی ذره ای علاقه نداشتم رو، تمام اون تایمی که توی مسیر دانشگاه در طی این همه روز در رفت و آمد بودم و …؛ هر کدوم از اون کارها بخشی از انرژی من رو میگرفتن و به من چیز آنچنان جدیدی اضافه نمیکردن و من فکر میکردم این بخاطر اینه که من تنبلم و نمیخوام درسی بخونم در حالی که من شاگرد درس نخونی نبودم! و مغزم بخاطر ترس از اینکه مادرم ممکنه چی بگه، ترس از حرف کسایی که الان تو دانشگاه منو میشناسن و یه عالمه ترس دیگه تا یه مدت خییییییلی زیادی داشتم با خودم کلنجار میرفتم و هی این موضوع رو سرکوب میکردم و این احساس بد رو تحمل میکردم. اما چند هفته پیش وقتی به خودم تعهد دادم که دیگه تمام لحظات زندگیم رو صرفکار کردن بر روی خودم و پیشرفت شخصیم کنم و هر روزم بهتر از دیروزم باشه، با اقتدار دیگه سر کلاس ها نرفتم و مسئولیت تمامیت زندگیم رو به صورت عملی در دست گرفتم و ایمانم، قلبم و زندگیم رو در اختیار رب و پرورش دهنده ای گذاشتم که هر بار من رو به راه دست هدایت کرده.