چرا با وجود تلاش فراوان، به خواستههایم نرسیده ام؟ | قسمت 1 - صفحه 51 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر پیشرفته
- فایل تصویری چرا با وجود تلاش فراوان، به خواستههایم نرسیده ام؟ | قسمت 1495MB33 دقیقه
- فایل صوتی چرا با وجود تلاش فراوان، به خواستههایم نرسیده ام؟ | قسمت 161MB31 دقیقه






درود بر استاد بزرگوارم جناب عباسمنش گرامی و بانو شایستهی عزیز و یکایک شما همفرکانسیهای گلم
به راستی که این سایت یک سایت الهی است و خدا بر این سایت نظر رحمت خود را گذاشته و ما این افتخار را داریم که در این سایت از ثروتها و نعمات و برکات او که یگانه فرمانروای جهانیان است بهرمند میشویم!!! خدایا پروردگارا سپاس بیکران دارم از اینکه مرا در این مسیر زیبای آگاهی و شناخت گذاشتهای و از شما استاد بزرگوارم و بانو شایستهی عزیز و یکایک شما همفرکانسیهای گلم برای اینکه بهعنوان دستان خداوند برای هدایت ما میکوشید!
و اما پرسش نخست:
چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟
خوب من از کودکی در خانوادهای با یک رفاه سطح پایین زندگی کردم و همیشه آرزو داشتم که بتوانم برای خود زندگی را بسازم که با زندگی پدر و مادرم متفاوت باشد. به دلیل باورهای موجود در ذهنم چنین میاندیشیدم که باید از راه تحصیل به خواستههای خود برسم که هرگز محقق نشد. با اینکه دوستانی دارم که در همان زمان تحصیل کارشناسی با آنها آشنا شدم و توانستند با تلاش به خواستههای مالی خود برسند. متاسفانه در دوران نوجوانی با داشتن اندیشهها و تمایلات ضد سرمایهداری، از ثروت و ثروتمندان متنفر بودم. همین باورهای نادرست در مورد ثروت که بعدها با باورهای نادرست دینی همراه شد، سبب شد تا همچنان از حتا تلاش در راستای بهدست آوردن ثروت خودداری کنم. تا اینکه سرانجام ازدواج کردم و نیازهای زندگی که یکی پس از دیگری سر برمیآورند، سبب شدند که ناچار برای رفاه بیشتر تلاش کنم. این در حالی بود که هنوز باورهای من نسبت به ثروت و ثروتمندان منفی بود. ولی چیزی در درونم با این باورها مخالفت میکرد ولی، هرگز تلاشی درست در زمینهی ثروتسازی نداشتم.
تا اینکه، نیازهای زندگی مرا ناچار به تلاشهای بیشتری برای داشتن رفته بیشتر کرد. با این حال، به دلیل همان باورهای محدود کننده خود را شایستهی داشتن ثروت نمیدیدم و چنین میاندیشیدم که ثروت در جهان محدود است و بیشتر ثروتمندان دزدها و کلاهبردارانی هستند که از راههای نادرست به این ثروتها رسیدهاند. این در حالی بود که هرگز نمیاندیشیدم که، این ثروت است که این ثروت است که آبادانی و رفته اجتماعی را ممکن ساخته است. برای همین بود که به کشورهای سوال دموکرات اروپایی تمایل بیشتری نشان میدادم و حتا در چند سال پیش، برای آموختن زبان آلمانی اقدام کردم که به دلیل تضادهای موجود در ذهنم نسبت به مهاجرت که پر مورد آن خواهم گفت، برای آن اقدام نکردم.
تا اینکه نزدیک به سه سال پیش با کسب و کاری آشنا شدم که به شکل شبکهای انجام میشود. با اینکه شرکت این بیزینس یک شرکت پاک و درستکار جهانی و آمریکایی است و پتانسیل آنرا دارد که با آن بتوانم به قلههای دلخواهم برسم ولی با همهی تلاشی که کردم نتوانستم به خواستههای خود که به شکل اهداف کاملا مشخص آنها را نوشتهام و به اهداف کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت دستهبندیشان کردهام برسم.
اکنون در مورد ترمزهایی میگویم که امروزه هنوز هم در ذهن من هستند:
– هنوز وقتی میخواهم برای معرفی محصولات اقدام کنم، تردید دارم و این در حالی است که به اعضای گروهم میگویم که برای این کار هیچ تردیدی نداشته باشند. گاه این تردید خود را به شکل ترس از نه شنیدن، ترس از مسخره شدن، و مقایسهی خودم با فردی که مثلاً موفق است و غیره نشان میدهد.
برای نمونه امشب داشتم برای این کار بیرون میرفتم مه در راه همین احساس تردید به سراغم آمد. خوشبختانه توانستم به فضل الهی این باور درست را در ذهنم بسازم که، این کسب و کار توسط خداوند یگانه بهعنوان وسیلهای برای رشد و تکامل تو داده شده است، پس تردید در مورد آن و روش اجراییاش، کفران نعمت و شرک است. برو و بدان که اگر از این همه روت و نعمتی که خداوند به تو داده است بهترین استفادهها را نبری و سستی و کمکاری کنی، در روز رستاخیز مسئول هستی! با همین باورسازی مشغول بودم که در خیابان یکی از همکاران قدیمی را دیدم که با برادرشان کسب و کاری موفق را دارند و در پاسخ به این پرسش که چه کار میکنم؟ گفتم: به کسب و کاری مشغول هستم. ایشان در مورد محصولات پرسیدند و من هم در یک دقیقه یک پرزنت خوب انجام دادم. جالبتر اینکه، وقتی برای دیدار با یکی از پزشکان به یکی از ساختمانهای پزشکان رفتم و البته ایشان پیش از آن برای بیماران خود از محصولات ما استفاده کرده بودند و خوشبختانه به دلیل کیفیت عالی محصولات ما، نتایج بسیار خوبی دریافت کرده بودند ولی به دعوتی که من از ایشان برای ورود به کسب و کار من داشت بودم پاسخی نداده بودند، فکر میکردم که پاسخی مثبت ندهند ولی در کمال ناباروری امشب گفتند که با یکی از دوستان خود در این مورد گفتگو کردهاند و پس از بازگشت از کنگرهای که باید امشب برای آن به تهران پرواز کنند، برای گفتگو برای ورود به کسب و کار ما آماده هستند. خوب این نتایج نشان میدهند که چگونه نتایج مثبت حاصل باورهای مثبت و نتایج نامطلوب نتیجهی باورهای محدود کننده است. علاوهبراین این نتایج، امروز نیز در محل کارم، دیدارهای بسیار خوب و مؤثر و نیز خبرهای بسیار خوب از همکارانم در کسب و کارمان داشتم که همین نتایج نیز نشاندهنده این است که همیشه این باورهای ماست که راه را برای ما هموار میسازد و آنچه مانع رسیدن ما به نتایج دلخواه میشود، همانا باورهای محدود کننده است و بس!!!
چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر، به سادگی به همان خواسته رسیدهاند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟
در همین کسب و کاری که دارم، افرادی را میشناسم که در مدت زمانی بسیار کوتاه توانستهاند به رتبههای بسیار بالا در کارمان برسند و این درصورتی است که بیشتر آنها با جذب سرمایهگذارانی قوی، توانستهاند به رتبههای یاد شده برسند و من هنوز در تردید برای گفتگو با افراد موفقی هستم که آنها را میشناسم. البته نباید بی انصافی کنم! همین هفته برای دیدن دو نفر از آنها اقدام کردم ولی، موفق به دیدار آنها نشدم. البته یقین دارم که این تنها راه برای رسیدن به نتایج بزرگ نیست و اگر من با جذب سرمایههای کوچک بتوانم به اهدافم برسم، پلههای ترقی و تعالی و تکامل را بهتر میپیمایم!
نمیدانم، شاید همین اندیشه نیز نشان از این دارد که من دچار باورهای محدود کننده هستم. خوب چه میشود که من در یک قرعهکشی پول هنگفتی را ببرم و یا چندین نفر از انسانهای موفق البته به تدریج در کار من سرمایهگذاری کرده و بهعنوان دستان خداوند مرا به اهدافم برسانند! من این باور را برای خود ساختهام که، خداوند از سادهترین و آسانترین راهها مرا به اهدافم میرساند و من شایستهی این لطف الهی هستم!!!و به این موضوع یقین دارم!!!
چه باورهای محدود کننده ای (ترمزهای مخفی) را می توانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر می کنی باعث شده که با وجود این همه تلاش، باز هم به آن خواسته ها نرسی؟
– ثروت از آن همه نیست.
– من شایستگی خوبی برای رسیدن به ثروت دلخواهم ندارم.
– فرصت من برای رسیدن به اهدافش کم است.
– منابع لازم مالی و انسانی برای رسیدنم به اهدافم ندارم.
– پررویی لازم برای رسیدنم به اهدافش ندارم.
– از دیگران عقب ماندهام.
– سرعت من برای رسیدن به اهدافم بسیار کم است.
– نمیتوانم افرادی موفق را برای سرمایهگذاری در کسب و کارم جذب کنم.
– و …
البته با همهی این باورهای محدود کننده، باور دارم که میتوانم به با ایجاد باورهای مثبت و مناسب، و دوری از ورودیهای محدود کننده، به شکل کاملا طبیعی و راحت به خواستههایم برسم!!!
استاد بزرگوارم و بانو شایستهی عزیز و شما همراهان گرامیام، خدا را برای بودنتان سپاس میگویم!
ارادتمند شما
به نام خالق شگفتی ساز هدایتگر سلام به استاد و مریم جان عزیزم و تمام دوستانم استاد صبح این فایل دانلود کردم اولش فکر کردم جزو دسته سوم نیستم و نمیخواستم به این سوالات فکر کنم فکر میکردم به ورد من نمی خوره اما ربم هدایتم کرد آخر های شب به فکر کردن به این سوالات و نوشتن جواب برای آنها تا باز بشه قفل هایی که روی ذهنم زدم خدایا متشکرم متشکرم برای این هدایت زیبا
چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟ پیدا کردن مهارتی که دوستش دارم و بتوانم ازش کسب درآمد داشته باشم تا به استقلال مالی برسم .
سوال 2: چه افرادی را می شناسی که با وجود تلاش های کمتر، به سادگی به همان خواسته رسیده اند یا با وجود تلاش های مشابه با شما، خواسته ی آنها محقق شده است؟ (درباره این موضوع با جزئیات توضیح بده) در مورد پیدا کردم مهارت و کاری که دوستش داری برادرم عاشق والیبال یه روز تابستون رفت والیبال و با این که علاقه خاصی نداشت الان بیش تر از 9 سال که والیبال بازی میکنه ساعت ها و اصلا خسته نمیشه کل هفته فکر کنم 2 روزش باشگاه نمیره اما همون دوروزم پیگری والیبال هست صبح میره و بعد ظهر میاد خونه کلی کیف کرده همیشه فیلم و مسابقات والیبال میبینه و دنبال میکنه حتی زمانی که همه جا تعطیل بود برای خودش تمرینات مختلف میساخت تا بدنش رو فرم باشه با این که هنوز به اون جایگاهی که میخواهد در والیبال نرسیده و هیچ درآمدی ازش نداره اما همچنان داره با جدیت والیبال ادامه میده . خدایی یعنی اصلا دنبال این نبود که به چی علاقه داره یا نه یهو دید از والیبال خوشش میاد و داره ادامه میده الان بیشتر زندگیش در والیبال ختم میشه .
اما من اولین قدم دانشگاه ول کردم بعد رفتم کتاب های انسانی شروع کردم به خوانند برای این که در کنکور روانشناسی شرکت کنم و چند روز مانده بود به کنکور متوجه شدم روانشناسی دوست ندارم چرا که باید به درد و غم بقیه گوش کنم و هی نسخه بپیچم براشون و در صورتی که خودم کلی ایراد دارم پس بی خیال
بعد یه مدت برای این که منبع درآمد داشته باشم بهم پیشنهاد مشاور پوست و مو شد که کلاس ها رو شرکت کنم چند تا شرکت کردم بعد خانواده مخالفت کردن اول اصرار داشتم که برم بعد دیدم نه واقعا این کار هم نمیخواهم این اون چیزی نیست که من میخواهم.
روی باورم کارکردم و برای پدرم به عنوان حسابدار کار کردم بعد دیدم نه نمیشه اومدم کارهای دیگه دفتری انجام دادم و حساب کتاب که خیلی خسته کننده هست کنار گزاشتم خلاصه طراحی . گویندگی به عنوان دور کاری تو سایت ها ثبت نام کردم و راجب تمام این ها مطالعه و تحقیق کردم و کتاب خریدم . حتی دوخت کیف های آرایشی و جامدادی که ازش درآمد هم کسب کردم و برای تک تک کارها ایده های مختلف داشتم که بعضی هاش عملی کردم برای کیف ها رفتم جامدادی برادرم برداشتم و با نگاه بهش الگو برش و دوخت پیدا کردم اما در تمام این کارها وقتی ایده ها می اومد برای ادامه رها کردم یه جورایی پشیمون میشدم از ادامه و هیچ انگیزه ای حتی فکر به درآمد هم کمک کننده نبود .
سوال 3: چه باورهای محدود کننده ای (ترمزهای مخفی) را می توانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر می کنی باعث شده که با وجود این همه تلاش، باز هم به آن خواسته ها نرسی؟ 1. ترس از اینده . 2. حتما باید یه کار خاص باشه و این که تنها باید یک مهارت یادبگیری و تا آخر ادامه بدی وگرنه به هیچ نتیجه ای نمیرسه . 3. کمبود ثروت . فرصت و زمان نگران از دست دادنم گه بازم ریشه در باور کمبود داره 4. لایق ندانستن خودم و کارهام 5. برای رسیدن به هر خواسته ای باید سال ها تلاش و تمرین کنم نمیتوانم به راحتی مهارت یادبگیرم و بلافاصله درآمد داشته باشم 6. عدم اعتماد به تصمیماتم که به نظرم بزرگ ترین ترمز هست 7 . انتخاب بین درآمد داشتن در این لحظه و کارکردن روی مهارتی که دوستش دارم چرا که در حال حاظر شرایطش ندارم یعنی باید اول پول لازم برای کسب مهارت طوری که بتوانم درآمد داشته باشم دربیارم بعد برم دنبال یادگیری مهارت . ( با خودم عهد بستم هزینه کلاس و دوره هام به هیچ وجه از خانوادم نگیرم و هر کلاسی میخواهم برم خودم باید بدم ) تا امروز هم همین طور بوده . یعنی از وقتی دانشگاه ترک کردم تا الان اگه کتابی میخواستم دوره ای میخواستم بخرم خودم هزینه اش از کارهایی که گفتم بدست آوردم . ( کاری که انجام هم میدم این طور نیست که ازش بدم بیاد اول با ذوق و شوق انجام میدم بعد به این فکر می افته که این کار برای رفتن به کلاس های مثلا نویسندگی دارم انجام میدم بعد میبینم اگه قبلا مینوشتم روزی یک صفحه و تمرین میکردم الان دیگه نمیتوانم این کار انجام بدم ) در واقع همش دنبال چیز هایی هستم که ندارم و آنچه که دارم رها میکنم یعنی اصلا نمیبینمش = کفر پس به خاطر همین در دور باطل افتادم .
استاد در پایان دوست دارم بگم متشکرم برای طرح این سوالات و تهیه این فایل عالی . و همین طور تحسین میکنم اندام زیبایی رو که برای خودتون ساختید و لذت میبرم از دیدن منظره پشت سرتون طبیعت سرسبز و دوست داشتنی و دریاچه زیبا که فواره جدید هم داخلش هست مبارکتون باشه تک تک این زیبایی ها و انشالله بیش از پیش به سمت زیبایی بیشتر هدایت شوید هم شما دو عزیز و هم اعضای خانواده ام در این سایت .
هر جا هستید در پناه الله مهربان ثروتمند و متوکل تر از اکنون باشید. دست حق نگهدارتان
به نام خدای مهربان و پرقدرتم
سلام استاد عزیزم
و مریم مهربانم
و همه دوستانی ک در این خانواده بزرگ هستند.
من به واسطه افکار مثبتی که داشتم و حس خوبی ک در خودم ایجاد کردم به یه سری خواسته هام رسیدم.
ولی همینجوری که ادم تکاملشو طی میکنه مسیر رو فراموش میکنه و درگیر نجواهای ذهنی میشه و کم کم عجله و شتاب میاد سراغش
بذارید داستان رو استاد خوبم از دوماه قبل شروع کنم که وارد دوره طلایی 12قدم شدم.
بی نهایت احساس خوب داشتم حتی از خریدنش و به دقت گوش میدادم فایل هارو و تواین مدت اتفاقات به ظاهر بدی افتاد ک اگه اون بحث ها و حرفای شما تو دوره نبود کم اورده بودم.ولی خداروشکر ختم بخیرشدن و من قدرت خودمو نشون دادم به خودم.
ولی از دوهفته پیش یه عجله ای پنهان در ذهن من شکل گرفت ک فقط رسیدن به مقصد برام مهم بود
دیگمیگفتم کارم اینه باید درامدم سریع فلان قدر بشه خدابفرسته مشتری عمده برام.تا من سریعتر به اون وسیله تو کارگاهم.به اون خونه.به اون ماشین.برسم تا دیگ لذت ببرم چرا چون 28سالم شده بسه دیگ
واین باور تو ذهنم هی بزرگتر شد و من هی احساس عقب موندن و اخ چقدر زندگی سخته و اینا داشتم
بااین ک تجسممیکردم بدون حس خوب.تمرین ستاره قطبی با خواسته های بزرگ و تیک نخوردنشون.روب رو میشدم.
و دیگ اشوب از وقتی شروع شد ک من گفتم خدا پس قانون افریده خودشم ایستاده نگاه میکنه.حالامن مهم نیس چ زندگی داشته باشم و شروع کردم شرک ورزیدن.ک حتما تو مسیر اشتباهم اخرشم خدامیگه خودت نخواستی.ولش کن دیگ.خسته شدم .دیگ چقدر هی خواسته هامو به خدا بگم.چقدر باید طول بکشه و خداهیچکاره اس فقط طبق قانون عمل میکنه.
تمام این افکار بد یه طرف
و اون طرف دیگ همزمان میگفتم نه من این حرفا نیستم.خدامهربونه.خدایا منو ببخش .ایناحرفای شیطان
من به قدری گیر کرده بودم ک ترجیح دادم کمتر شکرگذاری کنم تااین نجواهای بد سراغم نیاد و ازاینکه رابطم با خدا کمرنگ شده بود به شدت ناراحت بودم.
و احساس اینکه جاموندم از زندگی هم تو وجودم پر بودو یه روز به روزایی ک مشتری نداشتم اضافه میشد.
تااینکه دیروز تا توی ذهنم شروع کردم به تحقیر خدا و باز از طرف دفاع ازاینکه من این حرفا نیستم.
همزمان داشتم جلسه سوم قدم2رو گوش میدادم.
یه الهام بهم شد ک بپذیر هراتفاقی افتاده رو تا شرایط عوض بشه.تانجواهاتغییرکنن.
همون لحظه زدم زیر گریه و گفتم اره خداجون من بهت بی احترامی کردم شیطون نبود.نبود عجله کردم.من هی خواستم اون خونه 200متری رو بخرم و نشد تورو مقصر کردم.من عقده نداشته هامو سرتو خالی کردم.من به بزرگی و فراوانی تو باور نداشتم .
من فک کردم دستات برای من خالیه.نگاه انسانی بهت داشتم.من کم کاری خودمو گردن تو انداختم من به تو توکل میکردم اما همه کاره خودمو میدونستم.
من اشتباه کردم عجله داشتم و شتاب باعث شد از لحظه حال لذت نبرم.باعث شد باناراحتی بیدار بشم و با خستگی بخوابم چون من تو کارگاه خودم از 8صبح تا 9شب یه تنه کار میکنم.ک موفق بشم.
وقتی پذیرفتم اینارو اروم شدم دیگاشک چشمم مثل لحظه وصال به معشوق بود.دیگ حالم خوب شد.
دیدم اره باید اون حرفا و اون ناارومی ها پیش می اومد تو ذهنم تامن این همه باور نادرستم رو پیدا کنم و بتونم روش کار کنم و به اینکه اگ نیم ساعت استراحت کنم عذاب وجدان نگیرم و نگم اخ دیرتر به پول میرسم اگ یه روز میرفتم تفریح میگفتم یه روز دیر تر موفق میشم.
حالا فهمیدم اینجوری نیس.
من هرچی لذت ببرم به لذت هام اضافه میشه.من هرچی باحس خوب تجسم کنم بدست میارم.
من هرچی فک کنم راحت همه چی بدست میاد راحت هم بدست میاد.من وقتی دیگران رو تحسین کنم اون نعمت وارد زندگی خودم میشه.من هرچی نعمت های کوچیک کوچیک رو ببینم و شکر گذاری کنم نعمت ها بیشتر میشن.من قدرت رو باید و تنها دست خدا بدم اون بی نهایت عاشق اینه ک من در مسیر سعادت باشم.و ازم حمایت میکنه.و اونه که فقط ارومم میکنه.
حالا میفهمم یه دوره قرار نیس یه شبه منو میلیاردر کنه
اما رفتاروناخوداگاه منو به صورت ریشه ای داره درست میکنه.
و امروز بعد چندهفته تونستم باز از بودن مسواکم.رخت خوابم.صداغ کلاغ ها.وجود پدرومادرم.و سلامتیم شاد باشم.از دیدن کارگاه کوچیکم ذوق کنم و در ارامش تو کارگاهم بشینم و برای شما کامنت بنویسم.
و بگم من با وجود 13ساعت کار که شب له له خونه میرسیدم
خودم باعث شدم پیشرفت نکنم.من مانع خودم شدم
1بخاطر عجله
2عدم باور فراوانی
3بقیه جامو میگیرن
4باید زودتر دستبکاربشم
5فرصت ها کمن
6اگ کم کارکنم دیرتر موفق میشم
7عذاب وجدان هنگام استراحت
8تغذیه خوب نداشتن برای پول جمع کردن و پس انداز کردن
9قدرت دست خودمه
10خدا ازمن حمایت نمیکنه فقط قانون افریده
11مقصر دونستن بقیه
12نداشتن خانواده پولدار
13اینکه چراشکر میکنم ولی هی بیشتر نمیشه
14نجواهای ذهنی منفی
15لذت نبردن از لحظه حال
16چسبیدن به مقصد
17رها نکردن خواسته و به ارامش نرسیدن
18احساس عدم لیاقت نعمت
ایناهمه مانع بود استاد در حالیکه من بشدت کار میکردم اما حالا متوجه شدم حالا میتونم شرایط رو بهتر کنم میتونم بسازم زندگیمو باوجود خدای خودم و اون هرلحظه کنارم هست فقط من نمیدیدمش.
ممنونمممنونمممنونم که منو اگاه تر کردین .فکر منو باز کزدین حالا همه چی بهتر میشه .بابت تکتک کلماتتون مچکرم.سپاسگذارم.
بابت دوره بی نظیرتون خیلی ممنونم.
استاد خوبم .عباسمنش عزیزم.
ازت مچکرمک منو باخودم و بعد باخدای خودم اشنا کردی و بین این دوتا صلح برقرار کردی.
سپاسگذارم.
خدایا مرسی ک هستی و این همه هوامو داری
سلام استاد جان
واقعا عزم خودم را جمع کردم تا باور کنم که محدودیت فقط تو ذهن ماست و اگر مقاومت هامون را برداریم اتفاق به صورت کاملا طبیعی میتونه تو زندگیمون اتفاق بیفته..
استاد این چهارمین کامنتی هست که دارم روی این فایل میزارم،
یه مثال خیلی جالبی بود که امروز یادم اومد و دوست دارم در موردش صحبت کنم..
یادم میاد خیلی وقت بود که دوست داشتم زبان انگلیسی یاد بگیرم اما همیشه چون دیده بودمکه آدم ها بعد از کلی کلاس رفتن زبان یاد گرفتن منم فکر میکردم تنها راه زبان یاد گرفتن همینه..
از اونجایی هم که دوست نداشتم هزینه زیادی کنم و از طرفی وقت کافی نداشتم این خواسته مدت ها بود داشت عقب می افتاد..
راستش را بخواهید یه چند باری هم شروع کرده بودم ولی هیچ وقت ادامه نداده بودم چون مسیر همیشه اونقدر تو ذهن من سخت بود که ادامه دادنش نمی تونست اتفاق بیفته..
تا اینکه چند ماه پیش بلاخرهردل را به دریا زدم و بهریکی از دوستام گفتم که بیا با هم زبان انگلیسی کار کنیم..
از اونجایی که دوستم قبلا مربی گری نکرده بود بعد از یک هفته کلا بی خیال شدیم چون نه تنها نتیجه ای نمی گرفتیم هنوز کلی وقت و انرژی مون هم داشت هدر میرفت..
رفتم کتاب های زبان را گرفتم و گذاشتم خاک بخورند…
نمیدونم چجوری شد ولی انگار کتاب ها یه روزی منو دوباره منو به خودشون جذب کردن و این در حالی بود که چند ماهی گذشته بود به امید اینکه شاید کسی راه حلی داشته باشه رفتم تو یوتیوب سرچ کردم و دیدم یه خانمی به اسم مژگان صالحی روش که ازش فوق العاده ممنونم داره همون کتاب ها را درس به درس تدریس می کنه..
داستان کاملا حل شده بود و من لازم نبود حتی یک ریال هزینه بپردازم، هنوز هر ساعتی هم که دوست داشتم می تونستم ویدیو ها را ببینم..
این در حالی بود که خیلی از آدم های دیگه هم تو یوتیوب بودن که ویدیو میزاشتند ولی هیچ وقت راه حل هاشون منو جذب نمی کرد چون انگار اون انتظاری که من داشتم را برآورده نمی کردن..
خیلی های دیگه هم بودن که تدریس همون کتاب ها را شروع کرده بودن ولی ادامه نداده بودن…
تازه نکته تحسین بر انگیز این معلم جدید ام که واقعا ازش ممنونم رزومه فوق العاده ای بود که داشت..
یعنی فرض کن یکی از بهترین های زبان انگلیسی ایران گیرمون اومد که تو حالت عادی باید برای هر ساعت دیدنش چند میلیون هزینه می کردیم اون هم کاملا رایگان و در حالی که اونقدر هم با سابقه بود که از مدرسی تو ایران بهتر من ازش یاد گرفتم..
خب حالا بریم سراغ قانون، قانون اینه که ما باید درخواست های واضح داشته باشیم و بعد فقط کافیه به قول شما سوت زنان و رقص کنان از سر راه خودمون کنار بریم تا الهامات و اتفاقات به صورت کاملا راحت و سریع وارذ زندگی ما بشوند..
اگر چند ماه پیش به من می گفتی که میشه خیلی راحت تو خونه زبان کار کرد با یکی از بهترین مدرس های زبان ایران اون هم هر شب ساعت 11 ب بعد احتمالا می گفتم غیر ممکنه..
اما حالا خیلی راحت دارم انجامش میدم، مثل همون داستان شکم 6 تکه که تو کامنت قبلی گفتم یا حجم فروش کارمون که چقدر ایده های ساده ای در موردش بود ولی من مقاومت میکردم..
استاد عزیزم ازت ممنونم که هستی و از خدای تو هم ممنونم که بهمون یا داد از قوانینش استفاده کنیم..
شجاعتت را تحسین می کنم که مسیری را رفتی که هیچ کس قبل از تو نرفته بود و ایمانی را نشون دادی که باعث شده امروز این همه دنبال کننده داشته باشی..
واقعا توحید را میشه توی تک تک رفتارت دید و این نشون میده خودت اولین کسی هستی که همیشه به گفته هات عمل می کنی…
تولدت مبارک و امیدوارم خیلی زود از نزدیک ببینمتون..
از خانم شایسته هم بی نهایت سپاس گزارم که بهترین و تاثیر گذار ترین تولید کننده محتوایی هستند که میتونست این همه زیبایی را برامون به نمایش بزاره..
خانم شایسته تبریک میگم که همیشه توحیدی ترین وبهترین زنی بودید که تو زندگیم دیدم و ممنونم که اینقدر به قوانین خوب عمل کردید و نشون دادید هر کسی که به آموزش های استاد عمل کنه چقدر میتونه موفق و زیبا باشه…
سلام استاد جان از وقتی با قانون آشنا شدم همیشه از خودم می پرسیدم که چرا آدمهایی که اصلا چیزی در مورد قانون نمی دونن خیلی وقت ها سریع تر از ما هایی که ادعای دونستن اون را داریم عمل می کنند؟
امروز عزم خودم را جمع کردم تا یکبار برای همیشه این موضوع را توی ذهن خودم حل کنم البته روز های. دیگه هم ادامه میدم چون می دونم هر چقدر به خواسته های بزرگتری برسیم باز هم جا برای بهتر شدن وجود داره و از طرفی هم توقع ندارم که یک شبه اتفاقات بزرگ را ببینم.
این ششمین کامنتی هست که دارم روی این فایل میزارم و میخوام در مورد یه حسی صحبت کنم که تو این چند وقت خیلی درگیرش بودم.
همیشه می دیدم آدم هایی که قانون را نمی دونن خیلی وقت ها بیشتر و راحت تر نتیجه می گیرن ولی هر چقدر با سایت شما بیشتر آشنا شدم تازه دلیلش را متوجه شدم..
یاد گرفتم خیلی وقت ها درک من از قانون کامل نیست و دارم فقط به ظاهر نتایج نگاه می کنم.
مثلا همیشه می دیدم فلانی خیلی پول داره ولی اصلا در مورد جذب نمیدونه، رفتم به رفتارش نگاه کردم و دیدم چقدر تو لحظه زندگی می کنه و چقدر راحته در حالی که من صبح تا شب برای پول می دوم و هیچی..
مگه غیر از اینه که رفتار های من از روی ترس بود و نتیجه ترس و شرک چیزی نیست جز فقر و بد بختی..
اونی که خیلی راحت برخورد می کنه، راحت پول درمیاره و اونی که حرص میزنه هر روز فقیر تر میشه..
مگه غیر از اینه که ما هر چی می کشیم از مقاومت های خودمون هست..
شروع کردم به تحسین کردن آدم های موفق، منظورم آدم های خیلی بزرگ نیست بلکه هر آدمی که حتی از من یک نتیجه بزرگتر هم گرفته بود تحسین می کردم…
بعضی وقت ها آدم ها می پرسیدن فلانی چجور آدمیه؟
و من ازش تعریف می کردم ولی تو ذهن خودم بهش حسادت می کردم..
فهمیدم ایمان و شرک یک موضوع درونیه و جهان فقط به فرکانس های ما جواب میده..
از کجا بدونم تو چه فرکانسی هستم، از احساسم..
فهمیدم به جای نصیحت کردن و حرف های قشنگ بیشتر روی مقاومت هام کار کنم. چرا به فلانی حسادت می کنی؟
چون فکر می کنی حق تو رو خورده؟
خدا رحمتش بی انتهاست و فقط کافیه توی این بارون رحمت ظرف خودت را بزرگتر کنی..
یاد مثال اول دوره ثروت 1 افتادم، مثل اون دسته از آدم ها شده بودم که به جای اینکه ظرف خودشون را بزرگتر کنند، به ظرف بقیه نگاه می کردند و حسرت می خوردند.
خب نتیجه توجه به ناخواسته ها هم دریافت بیشتر همون هاست..
استاد چقدر آگاهی های شما عمیق بود و الان تازه دارم حسش می کنم..
و جقدر توحید را می شد تو رفتارتون دید و از خدای شما سپاسگزارم..
خانم شایسته عزیز ازتون ممنونم که تو زندگی هر لحظه به قوانین عمل می کنید و به نظرم لایق ترین آدمی هستید که می تونست آماده دریافت این آگاهی ها و کنار استاد باشه..
مرسی و آرزو می کنم استاد امسال تولد خوبی داشته باشی..
تو سریال زندگی در بهشت منتظر ویدیو روز تولدتون هستم البته اگر هنوز تموم نشده باشه..
مرسی
سلام به همه اساتید و بزرگواران
سوال؟ چه باورهای محدودی (ترمز های مخفی) را میتونی در ذهنت شناسایی کنی که باعث میشه اشتیاقت کم بشه و جلوی پیشرفتت رو بگیره
جواب : فقط دونستن قوانین نیست که اجرا کردنش مهمه و تو از پسش بر نمیای
نمیتونی مثل استاد قوانین را در زندگیت اجرا کنی
تو ارادشو نداری
تمرینات سخته و نمیتونی تمرنات را به نحوی انجام بدی که نتیجه هم بگیری
من این ترمز مخفی را شناسایی و باید با منطق ساکتش کنم
من میتونم تغییر کنم همانطور که استاد عباسمنش با اون گذشتش تغییر کرد
همانطور که آقا هادی ترابی تونست از افسردگی در بیاد
همانطور که آقا رضا عطاروشن تونست تغییر کنه
آره میشه که منم عادتهام رفتارهام خصوصیاتم تغییر کنه و تا بحالم خیلی تغییر کرده ام و نتیجه هم گرفته ام
دیدی این عادتهامو تغییر دادم
دیدی تونستم از اون آدم نامناسب فاصله بگیرم
آره من موفق شده ام که از زندگیم از خودم و از اطرافیانم از کارم از جای که هستم شاکی و ناراضی نباشم
و تونستم راضی باشم سپاسگزار و قدردان باشم
منم مثل آقا رضا موفق شده ام به اخبار و فیلمو و بحث های دوستان در باره نکات منفی توجه نکنم
من موفق شده ام زیاد عصبانی نشم در حالی که قبلا بودم
زیاد تو ناراحتی و غمگین نباشم در حالی که قبلا زیاد تو ناراحتی میموندم
من تونسته ام ارزش حرف مردم را تو ذهنم کم کنم و با تکامل کمترشم میکنم و به شکل گذشته ارزش قاعل نیستم به نظر دیگران
من تونستم باور کنم که خدا با من حرف میزنه و میتونم حرفها و راهها و ایده های که خداوند بهم میده را بشناسم
من تونستم زمانی که همسرم خونه نیست ظرفها را بلافاصله بعد از غذا خوردنم بشورم درحالی که قبلا حوسله نمیکردم تا وعده دیگه ظرفها رو سینک میموند
من تونستم خودمو به سه نفر از افراد بیگانه در خیابانهای شهر تبلیغ کنم (تمرین استاد)
و این همه نتیجه گرفته ام اما با توجه به مدارم ذهنم اون نتایج را نمیبینه
بیرون اومدن از مدار منفی و ضررهای مکرر و درجا زدن ها خیلی سخت تر از اینه که از شرایط نرمال به استقلال مالی رسید
مثلا من در مدار 5_ هستم باید اول به صفر برسم بعد به فکر رسیدن به 5+ باشم
بالا رفتن از سربالایی خیلی سختتر از پایین رفتن از سرپایینیه
برای آقای هادی ترابی سخترین کار رها شدن از افسردگی بود بعدش کار راحتر بود
حالا که موفق شده ام از سختی ها در بیام پس میشه به درجات بالاترم برسم
من میتونم تغییر کنم
من تونسته ام تغییر کنم نتیجه هم گرفته ام و تغییرات و نتایجم بیشتر و بزرگتر هم میشود
تمریناتی که استاد میده کار سختی نیست که ،
به فایلهاش که گوش کنی میبینی کلی دیدگاهت تغییر کرده مثلا نسبت بخدا باورهای گذشته ات اعتبارشونو از دست میدن یعنی اگه رو باور های گذشته تعصب داشتی الان دیگه رو باورهای که استاد تو ذهنت گفته تعصب داری و اونها را تایید میکنی
تمریناتی که استاد میده اصلا سختو طاقت فرسا نیستن
شاید تو دوران مدرسه از انجام تمرین فراری بودم و نمیخواستم تمرینی انجام بدم
ولی تمرینات استاد خیلی راحته
شادو پیروز باشید
دورد به شاعر موفقیت استادم عباسمنش
بسم الله رب النور
النور هو الباقی هو القادر
امروز مجدد نشستم این فایل رو دیدم
بعدش از دیدنش برگشتم به دورانی که خودم رو شناختم فهمیدم قدرت تصمیم و انتخاب و انجام دادن و مفهوم قبول تعهد و مسئولیت پذیری رو فهمیدم
از دورانی که خودم شناختم و هر بار هر آرزو داشتم و براش تلاش کردم نشستم بررسی کردم ببینم چقدر موفق بودم چقدر نه
چقدر برای هدفم و آرزوم تلاش کردم چقدر فقط به قولی وقت تلقی کردم و رفیق نیمه راه با خودم بودم
یه استادی من داشتم دوران کنکور کارشناسی بهمون میگفت بدبخت ترین آدمها توی زمین کسانی هستند که خودشون سر خودشون تا ناف کلاه میذارن) : راست هم میگفت
از زمانی که آدم به خودش دروغ میگه و برای خودش هر چیزی رو بی دلیل تلخ و از هیچی و پوچی برای خودش جهنم میسازه شروع نرسیدن به اهداف هست
ذهن آدم خیلی بزرگه خیلی بزرگ وقتی به فکری میرسه وقتی برای خودش هدف میسازه قطعا توانایی هاش داره تو هر سنی هم باشه عین اون بچه ای که بچگی هدفش روزی 1 ساعت کارت بازی هست تا اون جوانی که در جوانی هدفش تحصیلات عالیه تا مردی که هدفش زندگی خوب تا پیری که هدفش اخرای عمرش لذت از دقایق پایانی
پس برای هدف های مقتضی سنش و سالش تلاش میکنه اما اینکه کی و چقدر نسبت به اون هدف تلاش میکنه و غیرت به خرج میده که براش تا دقیقه نود تو بازی زندگیش بدود مهم عین اون تیمی که تا آخرین دقیقه های بازی نا امید نمیشه
و با هر نوع ترکیبی تلاش میکنند تا نتیجه رو عوض یا تثبیت کنند
ما هم همین هستیم وقتی برای هدفمون خودمون رو به مرحله باور و لایق بودن میرسونیم دیگه در حواشی راه دنبال وقت تلقی نیستیم بادی به هر جهت نیستیم عین نفر اول کنکوری که لا به لای اون همه جزوه و بوی مداد و ماژیک… هدف به رتبه برتری هست خسته نمیشه عقب نمیکشه تا دقیقه نود کنکور تلاش میکنه
وقتی ازش میپرسن فکرش میکردی بدون مکث میگه چرا که نه
چون خودش باور داشته
من یادمه دوران لیسانس استادی بود همه ازش میترسیدن از نمره دادن…
من اولش به ناچار باش برداشتم رسیدم به جایی که گفتم راه چاره ای نیست این استاد چه بخوای چه نخوای منحصری درس رو گرفته پس تو کم نیار تو مثبت فکر کن
همون استاد بالاترین نمره گرفتم منو به واحد عمران وزارت نفت معرفی برای کار آموزی و…
چون خواستم
چون تلاش کردم
چون هدف گذاشتم باید من نمره بگیرم به جای میانبر به جای دنبال حذف یا استفاده از رانت… چون به خدای خودم تکیه کردم گفتم من حرکت میکنم تو هم به حد حرکتم نمره ام رو از قلم این استاد بده
همه اون کلاس نصف حذف نصف افتادن من با اختلاف زیاد شدم بالا ترین نمره
از اونجا به بعد فهمیدم تلاش بال داره دو بال اصلی اون توکل و باور و اعتقاد هست سر اصلی هدف هست هدفی که اگر برامون ارزش نداشته باشه قطعا براش تلاشی نمیکنیم و قطعا تهش هم میشه عین این پروژه های عمرانی سالها طول میکشه جوری که همه اون کارگاه خاک و زنگ زدگی تهش هم فراموش میکنیم اصلا پروژه چی بود مثلا قرار بود تجاری بشه شد بعد چند سال جاده (:
پس باید اگر هدف برامون واقعا هدف سرنوشت ساز هست همه خوب و بد هاش مسئولیت پذیر باشیم
و مدیریت تلاش و مدیریت کنترل ذهنی مون کنیم تا نکات منفی و راه های سخت اون هدف به نکات مثبت تبدیل کنیم به فرصت های طلایی Golden Chans
خدا اول و آخر هست
خدا فقط باید بخواهد واقعا خدا
خدایی که بوده یه ماشین در جاده تصادف کرده ماشین مچاله ولی همه زنده موندن در اوج تا باوری
پس باید از خدا فقط خواست
من خیلی با خدایم تنهایی ها رو تجربه کردم چه شب هایی باش با نماز شب با زبون عامیانه حرف زدم با نمازهام
بهش گفتم خدا من شاید برات بنده عالی نبودم ولی تو برام خیلی عالی هستی از اینکه بهم محبت داری بهم لطف بهم عشق داری ممنونتم به خیلی چیزهایی
دوستان اگر به هدف نمیرسیم خودمون مشکل داریم یا تو شرایط مکانی درست خودمون تو اون لحظه نیستیم یا تو شرایط زمانی کافی نیستیم یا برای هدفمون یه طرح توجیهی درست نداریم اینکه اون هدف چقدر برای ما سرنوشت سازه و ما نسبت به اون هدف چقدر سرنوشت سازیم
چقدر حاضریم براش تلاش براس کسب تجربه در صورت لزوم چقدر براش حاضریم گاهی به تضادهای جامعه فکری و نگرشی فکر نکنیم و گاهی خلاف همه عقاید حرکت کنیم
ممنون از همه که لطف میکنند میخونند و نظر میدهند
من امروز رفتم نون بخرم نون 3 تومنی شده 5 تومن تو نون وایی مردم فحش و لعنت من میخندیدم اولا که باید قبول کنیم مگر میشه گفت نه… پس چرا با خنده نگاه نکنم به اینکه شکر دندون دارم نون تازه بیارم با تخم مرغ بزنم بر بدن(((: پول دارم وایسم تو صف بخرم شکرررر
خدایی دارم بهم سلامتی و جون داده بزم نون بخرم دارم سر سفره چند تا کارگر حلال وار منم تون میگیرم و تون میذارم تو سفره اونا باورتون نمیشه وقتی میرم شاطر برام خاص تنور میکنه چون وقتی کارت میکشم بهش میگم شاطر شکر برات برکت باشه چون واقعا باید پذیرفت با لبخند باید خرج کرد تا با خوشی مصرف کرد
من همیشه اهدافم رو با رنگهای متفاوت مینویسم تعریف رنگ از نظر اهمیت بندی و همیشه تو دفترم مینویسم و آخرش هر زمان به رسیدم چهار کلام براش مینویسم تجاربم و… گاهی شده عین لایتنر یادمونه…؟! وقتی ول کردم شکست خوردم… رنگش عوض شده بعد یه مدت رفتم سراغش عین جدولی که معناش برام بعد اسون شده حلش کردم پس میشه بخدا فقط باور و اعتقاد و ایمان اول به خدات دوم به خودت با نیت درست گام برداری میشه
شب همه بخیر
هدف هایی که براشون تلاش کردم ولی به نتیجه نرسیدن یا روند به نتیجه رسیدنشون اینقدر کنده که انگار نرسیدم:
المپیاد زیست دبیرستان،کنکور دبیرستان،روابطی که میخواستم،درآمد زایی،پیج اینستام،جوشای صورتم
من هی استپ میکنم فایل رو میام اینا رو مینویسم…
خوب کسایی که با تلاش کمتر یا در زمان کم تر به نتیجه دلخواه همون هدفای من رسیدن.
برای درآمد زایی میشناسم.. شیدا
برای پیج میشناسم.. نیرا
برای کنکور نه
برای المپیادم نه
برا روابط هم میشناسم… خیلی از اطرافیان
جوش ها ام که بله بوده
چه باور های محدود کننده ای؟
خوب
برای المپیاد و کنکور…حس میکردم نمیتونم…یعنی بقیه شاید بتونن ولی من نمیتونم… حفظیاتم ضعیفه یا هر چی … با اینکه به این باور داشتم که باهوشم ولی حس میکردم حوصله درس خوندن ندارم … ولی خوب میخوندم ولی همش حس میکردم کافی نیست و بده … در صورتی که اگه همون رو با برنامه ریزی و منسجم انجام میدادم به نایجه میرسید ولی چون مثل بقیه ساعت مطالعه فلان نداشتم همش حس میکردم بدم و لیاقت ندارم…
برای درآمد زایی این باور میومد همش که وقت ندارم و وقت نمیکنم … چند بار شروع کردم ولی همش بعد یه مدت نا امید میشدم و ول میکردم … و فکر میکردم باید خیلی تجهیزات خوب داشته باشی… در واقع برای درآمد زایی میترسیدم برم تو دل کار و به آینده ی دور عکر میکردم.. میخواستم آنلاین شاپ بزنم ولی فکر میکردم 1 سال یا 2 سال دیگه که از ایران رفتم اون همه تلاش و اینا برای آنلاین شاپ توی ایران بیهوده خواهد بود و بعد نمیتونم ادامش بدم و حتی اگه بخوام ادامه بدم اون ور نمیتونم وقت بذارم براش برای همین هی عقب انداختم و هی شروع نکردم
به سرمایه اولیه هم فکر میکردم…که شاید سرمایه بیشتری برای شروع نیاز دارم ولی اونقدر پاشنه آشیل من نبوده چون بارها این باور رو ساخته بودم که با هر چیزی که در اختیار داری شروع کن
برای جوش واقعا نمیدونم … شاید چون باور داشتم باید حتما روتین پوستی خفن داشته باشی یا حتما دکتر بری و راکوتان بخوری یا فیشال بری
و زیاد خرج کنی در صورتی که الان که فکرش رو میکنم زیاد هم براش خرج کردم
پیجم هم که احتمالا چون میترسیدم که توسط بعضی اطرافیان دیده بشه و خجالت میکشم و اعتماد به نفسش رو ندارم و همینطور خودم رو کاربلد نمیدونستم و به نظر خودم حرفه ای نبودم در صورتی که از خیلی های دیگه که تو این کارن و موفق ترن بهترم
روابط … خوب احتمالا همون احساس عدم لیاقت و اینکه به دوست داشته شدن احتمالا گار دارم و نمیدونم چه طور باید دوست داشته شد و اینکه افرادی هم اومدن خیلی هاشون با اون چیزی ک میخواستم متفاوت بوده ولی بزرگ ترینش احساس عدم لیاقته و اینکه فکر میکنم زیبا نیستم در واقعیت..و این باور در من وجود داره که برای یه رابطه خوب باید از لحاظ ظاهری،پوست،مو، وزن بی نقص باشی و از اونجایی که بی نقص نیستم نتونستم روابط رو هم قبول کنم با اینکه کسایی بودن که خیلی زیاد منو دوست داشتن و اوایل هم منم زیاد دوستشون داشتم ولی بعدش دیگه دوستشون نداشتم و همش پسشون زدم
در نهایت اون بارون آخر ویدیو خیلی حس خوبی بهم داد و خیلی زیبا بود
مطمئنم بوی اون بارون باید فوق العاده بوده باشه… بوی چمن ها و خاک بارون خورده
به به
به نام خالق زیبایی ها که همیشه از طرق مختلف ما را به بهترین ها هدایت میکنه
سلام خدمت بهترین استاد دنیا و به شایسته خانوم عزیز
اصللللا کامنت گذار نیستم (دومین کامنتم در این یک سال هست) ولی این فایل بی نهایت منو به فکر فرو برد استاد ممنونتم
من به خواسته های بسیاری رسیدم به لطف خدا ولی خب هست خواسته بسیار مهمی توی کسب و کارم که هنوز به پیشرفت به نظر خودم عالی نرسیدم
اول بگم حدود دوساله با عشق وارد بازار فارکس شدم اونم خیلی هدایتی وقتی از یه خواستگاری زورکی به اصرار خانواده سرباز زدم و از خدا با تموم وجودم یاری خواستم هم اون خواستگاری خدا روشکر سر انجام نرسید و به طرز معجزه آسایی به مسیری هدایت شدم که عاشقانه تلاش میکنم و لذت میبرم یعنی همین معامله گری در فارکس
خب دقیقا پارسال بعد از سال اول کسب و کارم چون تایم سربازیم هم رسید از خدا یاری خواستم تا سربازیم جوری بشه که بتونم به کارم هم برسم خب به لطف خدا و با استفاده از قانون و تجسم و نوشتن در دفترم همش از خدا سپاسگزاری میکردم که خدایا دو روز بهم تعطیلی بده و پنجشنبه و جمعه تعطیلم و میتونم کلی وقت بزارم روی کارم و تجسم میکردم خودمو با ماشینی که نداشتم میرم سربازی و کلی لذت میبردم از این تجسم الان سرباز معلمم و به لطف خدا به جای دو روز تعطیلی 4 روز تعطیلی بهم داده خدایا هزاران بار شکرت و میتونم به کارم برسم توی همین مدت سربازی به لطف خدا ماشین مورد علاقمم خریدم و کلیییی نتایج دیگه
یه نشونه دیگه از قانون بگم وقتی وارد پادگان شدم همیشه اینجوره که سربازاری امریه باید آموزشی برن و کسری هاشون قبول نیست این قاننننونه نظامه ولییییییی خداگواهه من این قانون رو باور نکردم و به یه دوستم توی پادگان که اونم شرایط منو داشت هر صبح و نهار و شام به همه میگفتیم این نهار آخره شام آخره و ما قراره بریم بیرون در حالی که به هر پاسداری و فرمانده ای میپرسیدی میگفتن نه مگه قانون نظام تغیر میکنه و از این حرفا من همونجا که بودم روی دیوار پادگان این آیه رو دیدم و همونجا میخکوب شدم
« کسانی که گفتند پروردگار ما الله هست سپس استقامت کردند ترسی بر آنها نیست و اندوهگین نمیشوند»
خداشاهده همونجا با اینکه هیچ خبری نبود گفتم تمومه ما رفتیم بیرون خدایا شکرت اینم نشونه و از استاد یاد گرفته بودم حالمو خوب نگه دارم حتی از فرماندهی میگفتن موهاتو اصلاح کن من میگفتم نه من قراره برم بیرون و فقط یه نمه روشو زدم تا کمتر گیرم بدن و اصلاح نکردم که قراره بیام بیرون
حالا اتفاقی که افتاد روز چهارم برای اولین بار در تاریخ نظام به گفته خودشون یه بخشنامه زدن که چون پادگان جا نداره کسایی که کسری دارن میتونن برن و آموزشی نرن
اون لحظه داشتم فقط اشک شوق میریختم و به لطف خدا فقط ما دو نفر اصلااااا آموزشی نرفتیم و به هرکی میگفتیم میگفتن خیییلی خوش شانسین اما من میدونستم شانس نیست این قانون خداونده این وعده رب العالمینه که اگه احساساتو خوب نگه داری به خواستت میرسی
خدا رو سپاسگزارم بابت این قانون زیباش
خب سوال اول
چه خواسته یا هدفی داشتی یا داری و با اینکه تمام تلاش های ممکن را انجام داده ای اما هنوز به آن نرسیده ای؟ توی همین معامله گری میشه گفت شب و روزمو دوختم نزدیک دوساله و البته پیشرفت های خییلی خوبی داشتم ولی الان که اینو دارم مینویسم همین الان مورخ 25 خرداد 1402 تمام سودی که کرده بودم رو فقط طی دو روز شامل 20 درصد سود سرمایه کلا از دست دادم والان خدا روشکر حداقل ضرر نکردم و سر به سره و میدونم باز هم میتونم سود کنم بارها بارها بارها این مشکل برام پیش اومده تا یه دوره سودآوری نسبتا خوبی دارم بعد یهو همه چی پر میشه
سوال دو
چه باورهای محدود کننده ای (ترمزهای مخفی) را می توانی در ذهن خود شناسایی کنی که فکر می کنی باعث شده که با وجود این همه تلاش، باز هم به آن خواسته ها نرسی؟
موقع گوش دادن به یه دفتر باز کردم عجیب غریب باور مخرب و ترمز ABS نرسیدن به خواسته ها میومد
بزرگترین ترمزم اینه به نظرم شرررررک شررررک شررررک
همیشه این تو نظرم هست بیام حسابمو رشد بدم بعد به یکی بگم من رشد دادم حسابو تو بیا سرمایه بده به من تا رشدش بدم و تقسیم سود کنیم و میتونم بگم 99.9 درصد اوقات ایین توی ذهن منه فلانی ( اسم نمیبرم ) که اتفاقا خییییلی ثروتمنده و اتفاقا خودش گفته هر موقع رشد حساب خوبی داشتی بیا بهت سرمایه بدم یعنی یه جورایی من « برای لذت بردن خودم معامله نمیکردم بلکه معامله میکردم تا فلانی بهم سرمایه بده و بی نیازم کنه » من اینو خیییییلی خییییلی توی ذهنم بولد کردم خدایا منو ببخش که شرک میورزم خدایا منو ببخش خدایا منو ببخش که فقط زبونی موحد بودم خدایا منو ببخش خدایا خودت کمک کن توحیدی تر بشم در عمل نه حرف
ترمز دوم برای من: احساس گناه
دوره عزت نفس استاد رو هم دارم و بی نهایییت بهم کمک کرده ولی هنوز جا داره روش کار کنم
و مورد سوم نداشتن رهایی که میدونم برای خیییلی از دوستان هم همین مشکل وجود داره میخوایم سریع به اهدافمون برسیم و بسیار عجله داریم و این لذت بخش بودن مسیر رو از بین میبره
خدایا سپاسگزارم بابت قوانین تغیر ناپذیرت
خدایا سپاسگزارم که ما ارا به راه راست هدایت میکنی
خدایا سپاسگزارم که استاد عزیزم رو با ما آشنا کردی
به امید موفقیت بیشتر برای خودم و تمووووم دوستان و استاد عزیزم
سلام به استاد عزیز و خانوم شایسته و همه دوستانی که این نظر رو میخونند ،من چندین ساعت پیش این فایل گوش دادم و در وضعیت خیلی بدی بودم سال ها بود اینقدر مشکل مالی تجربه نکرده بودم ،یک سال پیش به هیچ عنوان دیگه حاضر نشدم کارمند جایی باشم و کلی کار جدید امتحان کردم تا کار مورد علاقه مو پیدا کردم رفتم یه شهر دیگه دوره دیدم کلی تمرین کردم و مدل زدم و با دست خالی و بدون مشتری یه جایی اجاره کردم امااا اینقدر قبلا قانون معجزه هاشو بهم نشون داده که میدونم نتیجه میگیرم و امروز قوی ترین باور مالی توی خودم پیدا کردم که این همه وقت نمیتونستم به ازادی و ارامش مالی برسم و اون لیاقت و ارزشمندی خودم اینکه من لایق ثروتم این که هنر من و استعداد من ارزشمند…میدونم این چیزی که امروز فهمیدم قراره در های زیادی ب روم باز کنه
این ده روز اخیر هر روز 10 کیلومتر راه رفتم و فقط با خدا و خودم حرف زدم ساعت ها نوشتم تا ببینیم چی جلومو گرفته ..
و واقعا نمیدونم چی توی ایننظر نوشتم فقط میدونم اینقدر هیجان و انرژی توی من شکل گرفت که گفت بیا بنویس و من نبودم که کلمات مینوشتم ،هدیه ای بود که احساس رهایی و ارزشمندی بعد سال ها تجربه کرد