چرا بعضی افراد بدشانس هستند؟ - صفحه 57 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1338 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    MJGoodlooking گفته:
    مدت عضویت: 2616 روز

    به نام خدا

    به لطف خدا

    و در راه خدا

    خدای خوبم ازت ممنونم بابت نعمت هدایتم و ازتون ممنونم اساتید عزیزم.

    دهمین برگ از سفرنامه توحیدی من:

    چقد جالب بود برام دقیقا روزای اولی که این فایل رو شنیدم همش با خودم میگفتم اره بخدا راست میگه همیشه همینجوریه مخصوصا یکی ازدوستان نزدیکم رو که خیلیییییی روش زوم کردم دیدم دقیقا زندگیش همینه و ازهمون اوایل شروع کردم به تغییر رفتار خودم.

    ایقد اولاش سخت بود که نگو چقد بهم فشار میومد که تو جمع یه چیزی میومد رو زبونم و همیشه میگفتم اما الان دیگه داشتم کنترل میکردم زبونمو که نگم و چقدر عالی میشد بعدش چقد قند تو دلم آب میکردن که بهله تونستم حالا چقد بهتره بیام از خواسته هام حرف بزنم و خدا شاهده همین کار ساده چقدرررررررر باعث پیشرفت من شد چقد حال دلمو خوب کرد.

    خدایا شکرت بابت همه چیز💙

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    سارا وفادارنژاد گفته:
    مدت عضویت: 2035 روز

    سلام به استاد عزیز و مریم جان عزیزم و همه ی همسفران گلم.امروز روز ۱۰ ام از این سفر نامه است که من بخاطر یه اتفاق تکراری و آزار دهنده که دیروز برام پیش اومد بعد ۶ ماه اومدم که فایل امروز رو ببینم و دیدم که اِ چه هماهنگ شده قشنگ با اون اتفاق ناخواسته یا بهتره بگم تضادی که میگه ببیییییین منم یکی از ترمزهاتم ها بدو بیا منو رفعش کن.خیلی به موقع اومد چون قبلا بهش رسیدگی کرده بودم و خداییش خوب از پسش براومده بودم ولی خب ۱ ماه بیشتر بود که دوباره ول کرده بودم. که دوباره سر و کله اش پیدا شده ولی نه به شدت و ناراحتی قبل خییلی کمتره تا با رفعش خدا باز هم به بهتر شدن رابطه عاشقانه ام کمک کنه و اینکه بهم بگه ببیییین عزت نفست هنوووز جای کار داره ها! خدایی وقتی این پیش اومد فوری اومد تو ذهنم که نگاه کن سارا دوباره اومده بالا ها بهش برس این ترمز رو دیگه تکلیفش رو روشن کن که دیگه برعکسش و چیزی که میخوای بجاش بیاد.ولی اینم بگم که دارم روی باور اینکه خالق زندگیمم و بعد خدا فرشته ها به دستور خدا به من سجده کردن و باورهای خفن دیگه کار میکنم که دقیقا تو اون زمینه ها نتایج خوبی داره میاد دوباره خدا رو شکر میکنم که ترمز مخفیم پیدا شد.حالا از ترمزم بگم: از بچگی فکر میکردم اطرافیانم مخصوصا مادرم و پدرم بقیه رو به من ترجیح میدن.و فک میکردم همه بهم حسادت میکنن 😶توی جمع فامیلم فک میکردم خاله هام به بقیه دختر خاله هام توجه میکنن و اونا رو دوست دارن و منو دوست ندارن. کلا میگفتم همه بقیه رو به بودن با من ترجیح میدن و اگه کسی به من بگه میخوامت در ظاهره ولی تو خفا و خلوتش داره برضد من کار میکنه🙄.خلاصه بگم یه ترمز چررررت.یه خودناباوری یه کمبود از اینکه آدم ها باهام ۱ رو نیستن. درظاهر باهامن ولی اون نفر دوم رو ترجیح میدن🤔. الان که دارم مینویسم میگم آخه مگه خودآزاری داری 😅.یه بار تونستم درستش کنم با باورسازی ولی خب نذاشتم تا اون باور جدیده ریشه دار بشه. درستش کردم اینبار که دوباره اومده رو هم بهتر از قبل از پسش برمیام و میخوام تمرکزم رو بذارم رو حل این. استاد نمیدونی اونموقع که خفن روی باور توحیدی و عزت نفسم کار کردم و اصلا کلا بیخیال این پاشنه آشیله شده بودم. خدا شاهده چه اتفاقات عاااالی رو تجربه میکردم. خودم خلق کردم. دوباره هم خلقش میکنم چون خیلی با خودم تو صلح بودم.اصن یه وضع خوبی😎😎. همسرم که بازیگوشیهایی میکرد اصلا خبری از اون کاراش نبود. چون من روی خودم کار میکردم اونم کم کم روی من و خوبیهام زوم شده بود و فقط تحسینم میکرد. ازم بابت گذشته معذرت خواهی میکرد بابت شیطنتهاش. میگفت من انگار تازه تو رو پیدا کردم. استاد من هییییییچ صحبتی در این مورد ها باهاش نداشتم .زندگی روزمرمون رو میگذروندیم ولی اینبار با آرامش درونم با دیدن خوبیهام. با کار کردن روی باورهام و با خدا صحبت کردن و ازش خواستن و در کل با خودم تو صلح بودم. نگاهم رو از روی همسرم فقط برداشتم و گذاشتم روی خودم .خیلی خوبه خیلی. جالبه خیلی از چیزایی که قبلا درگیرش بودم و ناراحتشون که چیکار کنم برن گم شن از زندگیم بیرون، دیگه برام مهم نبودن اصصصصصلا و جالبتر اینجاست اصلاااا نفهمیدم چطور محو شدن . و تا الان که این باور غلطه اومده رو نمیذارم بمونه فک کرده میتونه منو دوباره گول بزنه😏😏 اوموقع من بچه بودم بروبرو من خدا رو پیدا کردم. فهمیدم جایگاهم کجاست حنات رنگی نداره.من از تو بچه پرو ترم😏 سارا نیستم خودمو نکشونم دوباره به مدارهای خفنتر. خلاصه کار دارم باش. یه جوری حلش میکنم که منتظر باشید بیام و از نتایج حذف این باور و جایگزینیش براتون تعریف کنم. استاد واقعا وقتی میام و کامنت میذارم چقدر انرژی میگیرم. من با نوشتن و گوش دادن صدای خودم خیلی دوباره باورهای خوبم تقویت میشن. مرسی که خودتو و عزیزدلت و دوستان تا اینجای کامنتم همراهم بودید. اگه برید تو کامنتام و طبق تاریخشون بخونید قشنگ تکاملم رو حس میکنید. چقدر خوبه این رد پا گذاشتن . قبلا فقط توی دفترم بود ولی الان توی سایت هم رد پا میذارم و جالب اینجاست وقتی به یه نتیجه ای میرسم و برمیگردم عقب نگاه میکنم خیلی این تکامله معلومه.یه خواسته ای هم که این روزا از خدا دارم اینه که من وافع دلم میخواد با همسرم با عشقم بشینم و خیلی راحت در مورد این قوانین و حل مسئله و این مسایل با هم صحبت کنیم یه همصحبتی که با عشق تحسینم کنه و به صحبتهام گوش بده و اونم از خودش و تغییراتش بگه. یه مدت کمی توجه کردم و باورش کردم، از رفتارا و حرف های همسرم نشونه هایی دیدم که گفتم هدا رو شکر کی بهتر از خودش که بشینیم با هم گپ بزنیم چقدر عالی ولی متاسفانه شل گرفتم.اینو هم بگم همسرم قبلا اعتقادی به این مباحث نداشت کلا فازش یه چیز دیگه بود. خب من برم فعلا تا کامنت بعدی خدا نگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    Asal Banoo گفته:
    مدت عضویت: 1633 روز

    سلام استاد عزیزم

    سفر روز دهم

    به خدا درسته ، من یه روزایی بود که میگفتم خوب چه اتفاق بدی افتاده که تعریف کنم و همش هیجان داشتم که اتفاق بد رو تعریف کنم و همه توجه کنن یعنی اگه چیزی هم برای گفتن نمیداشتم از مسائل و مشکلات دیگران صحبت میکردم و دقیقا درسته زندگیم هم گواه این صحبتهاست که حاصل فرکانس خودم بوده اما خداروشکر الان در هر صورت هر کسی میپرسه میگم خداروشکر و البته یه باور غلط هم دارم میگم اتفاقات خوب رو تعریف نکنم نکنه دیگه برام رخ نده 🤔🤔

    این باور مخرب رو الان پیدا کردم اون زیر زیرا قایم شده بود😂😂

    در هر صورت خداروشکر که الان میدونم هر توجه ای فرکانس منه پس اگه میخوام اتفاقات خوب برام بیوفته همینجا متعهد میشم که تمرکز کنم روی اتفاقات خوب و متعهد میشم که هیچ وقت واسه هیچ کس ، هیچ اتفاق بدی رو تعریف نمیکنم 💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    زهرا کریمی گفته:
    مدت عضویت: 1352 روز

    روز دهم سفرنامه

    سلام عزیزان . سلام زهرا جان . سلام استاد مهربانم.

    فکر کردم که من چطور هستم ! من هم در مورد اتفاقات بد و عجیب صحبت میکنم! دوستدارم این شکلی جلب توجه کنم یا نه ؟ و تمام این مسائل که استاد گفت فکر کردم .

    خداروشکر این عادت رو خیلی شدید و زیاد ندارم . بوده ولی نه آنقدر زیاد . بنظرم تعریف هایی که میکردم بیشتر بخاطر مظلوم نمایی و از طرفی نشان دادن صبر و حوصله ام بوده که توانستم در آن مشکلات پیروز شوم . ولی نمیدونستم که کلا فکرم و راهم اشتباه و فرعی .

    از وقتی هم که با استاد آشنا شدم نا خودآگاه اتفاقاتی رو تعریف میکنم که از موفقیت ها و تجربه های لذت بخش . و خدایی توجه ام به زیبایی ها بوده . من هم مثل خانم شایسته عاشق فیلم گرفتن هستم . از همون بچگی .

    دیشب حافظه گوشیم پر شده بود داشتم خالی میکردم پر بود از فیلم های طبیعت و زیبایی و جمع های خانوادگی خداروشکر.

    اما تعهدی که اینجا به خودم میدم و غیر قابل مذاکره است اینه که باید بیشتر به زیبایی ها و ثروت ها و نعمت ها توجه کنم و تعریف کنم و زبان تحسین و تشکر رو پرورش بدم .

    هروقت هم که خواستم با اتفاقات ناخوشایند جلب توجه کنم به خودم بگم

    《 زهرا اگه تعریف کنی بازم تجربه اش میکنی 》

    《 تو احتیاجی به جلب توجه نداری ، همین که از زندگی لذت ببری ، با خودت تو صلح باشی و نتایج خوب بگیری همه اونایی که در مدار هستن میان سمتت از درون انرژی بزار نمیخواد انرژی و وقتت رو صرف همچین کار بیهوده ای بکنی برو انقدر ثروتمند شو که بقیه بیان ازت بپرسن تو چکار کردی زهرا رمز موفقیتت چی بوده منم بگم .

    abasmanesh.com

    راستی استاد یه نکته گفتین که برای ذهن من تبدیل شد به یک منطق خیلی قوی .

    من از شما و خانم شایسته یادگرفتم برای اینکه زیپ دهنم رو ببندم و خیلی حرفا رو نگم باید برای ذهنم منطق قوی بیارم که قانع بشه . اون نکته این بود که

    وقتی ما همش از تجربه های ناخوشایند میگیم دیگه ذهنمون منتظر تا بازم اتفاقات ناخوشایند تجربه کنه که بعدا پیش کسی رفت یه حرفی برا گفتن داشته باشه . انگار ذربین میگیره دستش و حتی چیزای کوچیکم با پیاز داغ تعریف میکنه تا همه بگن واووو چه خفن …

    دقیقا ما برای اینکه مثبت اندیش بشیم و در راه هدایت قدم برداریم اون اوایل هیچ حرف خواصی از تجربه های خوب نداریم چون برامون یجورایی بی معنی و ناشناخته اس چون عادت به اون اتفاق بد ها کردیم به همون ناخوشایند ها ولی اگه استمرار به خرج بدیم رفته رفته ماهم به تجربه های خوب و خوش توجه میکنیم و به خاطر می‌سپاریم تا بعدا تعریف کنیم و این میشه تمرین برای ذهن .

    فعلا خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  5. -
    وهاب زارعی گفته:
    مدت عضویت: 2730 روز

    به نام خدای من

    قدم دهم و ردپای من در این سفر

    سلام به استاد ، خانم شایسته مهربان و دوستانم در سایت

    تازه فهمیدم چرا اتفاقات بد در زندگی ام بوده ، به خاطر حرفها داستان تعریف کردنها ، مثال زدنها ، خوش زبانی ها و ضرب المثلهایی که فکر میکردم ادعای فضل بوده و مورد توجه بقیه بودم و غافل از اینکه مسبب اتفاقات بد بعدی بودم و خدا را شکر با وجود راهنمایی استاد شروع میکنم به تمرین و کنار گذاشتن این عادت و البته حتی با خودت ، خدایت هم نباید اینها را بگویی و توجه کنی که طبق قانون جهان ناخواسته ناخواسته می‌آورد.

    از همینجا شروع میکنم چه جاده زیبایی ، چه تسلطی داشته استاد که همزمان هم فیلم برای ما گرفته ، هم رانندگی کرده ، چه ماشین خوبی ، البته اگر استاد تونسته من هم می تونم تجربه کنم ای زیبایی‌ها رو ، ممنون استاد که بهترین الگویی برای رسیدن به خواسته ها و ببین چقدر الهامات و تکرار آنها برای استاد مهم بوده که حتی در این شرایط هم فیلم گرفته و در جا ثبت کرده ، من اوایل خودم دوست نداشتم در مورد فایلها و توضیح شرایط بچه ها بخونم و چیزهایی که بچه ها می نوشتن رو رد میکردم اما الان متوجه شدم این یعنی توجه به نکات مثبت ، خدایا شکرت که من رو در این راه قرار دادی.

    تشکر از استاد و خانم شایسته عزیز و خدای مهربانم که همه چیز از اوست به امید تجربه‌های خوب ، خدایا شکرت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1578 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    بسیاری از ما مشکلات و اتفاقات بد زندگی خود را برای دیگران بیان و تعداد کمی از ما درباره ی اتفاقات خوب با دیگران صحبت می کنیم اگر بلاها پیشامدها و اتفاقات ناجالب را برای دیگران بیان کرده و از تعریف آن لذت می بریم در مدار ی قرار می گیریم که از جنس همان اتفاقات را تجربه خواهیم کرد. بسیاری دوست دارند اتفاقات بد و عجیب و غریب را برای دیگران به صورت مکرر بیان کنند زمانی که برنامه ی ما این است که درباره ی مشکلات خود صحبت کنیم به جهان درخواست می دهیم که از این دست اتفاقات بیشتر در زندگی ما به وجود اورد. اگر بر روی تعریف اتفاقات خوب و مثبت برای دیگران تمرکز و خود را متعهد کنیم تنها تعهد دادن به خود انتظار برای رخ دادن اتفاقات بد را به شدت کاهش خواهد داد

    زمانی که دوست داریم در مورد اتفاقات ناجالب صحبت کنیم به صورت ناخودآگاه در انتظار آن اتفاق هستیم تا بتوانیم درباره ی آن با دیگران صحبت کنیم به این دلیل که دوست داریم حرفی برای گفتن با دیگران داشته باشیم از رخ دادن این اتفاقات لذت می بریم اما زمانی که تمرکز ما بر روی این موضوع باشد که ما فارغ از اتفاقات نامناسب فقط در مورد مسائل خوب مثبت صحبت خواهیم کرد اتفاقات خوب برای ما رخ خواهد داد.

    نکته ی مشترک افرادی که با چنین اتفاقاتی مواجه می شوند این است که در مورد مشکلات خود صحبت کرده و در انتظار جمع هایی هستند که بتوانند این اتفاقات را برای دیگران تعریف کنند زمانی که دوست داشته باشیم در مورد مشکلات خود صحبت کنیم مشکلات و اتفاقات را برای خودمان به وجود خواهیم آورد.باید بسیار مراقب باشیم و خود را متعهد کنیم که به هیچ عنوان در مورد آن ها به هیچ وجه و با هیچ کسی صحبت نکنیم اگر بتوانیم خود را متعهد کنیم مطمئنا در شرایطی قرار خواهیم گرفت که فقط اتفاقات و شرایط فوق العاده را تجربه خواهیم کرد.

    خدایا شکرت

    عاشقتونیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    ناصر ابرباف گفته:
    مدت عضویت: 1279 روز

    سلام و درود

    من بعضی نکات منفی رو که برام اتفاق می افتاد رو برای خودم بزرگش میکردم به همسرم و دوستان نزدیکم تعریف میکردم

    و همیشه درگیر همون کارها میشدم

    چند وقتی هست که اصلا نکات نازیبا برام مهم نیست

    برای کسی تعریف نمیکنم

    به نکات مثبت توجه زیادی دارم همه چی عالیه

    و هر روزم بهتر از روز دیگری میشه

    سپاس از استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    مسعود مقصودی گفته:
    مدت عضویت: 1802 روز

    سلام و دروود

    روز شمار روز دهم،برای بار دوم

    26 ام مردادماه 1403

    اتفاقا چند هفته ای هست که با یکی از دوستان هر روز در مورد اتفاقات خوبی که برامون میفته صحبت میکنیم.این هفته ی گذشته،انگار صبح که از خواب بیدار میشدم ،فقط منتظر اتفاق های خوب بودم تا برای دوستم تعریف کنم،باور کنین چنان معجزاتی رخ میداد،که دهن من باز میموند.

    یعنی انگار چون منتظر اتفاق خوب بود که تعریف کنم،پشت سر هم معجزه رو تجربه میکردم و میتونم بگم چند هفته ی گذشته،جزء بهترین هفته های زندگیم بود.

    عاااشقتونمممم استادان عزیزمممم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    لیلا توسلی گفته:
    مدت عضویت: 1112 روز

    10مین ردپاروزشمارزندگی1403/8/13،سلام به خدابه نام خدا.سلام وخداقوت به استادومریم جون وسلام به درختهای باغ بهشت سایت که توسط استادومریم جون آب،خاک،نوروکودمرغوب میدهندوبه صورت تکاملی رشدمی کنیم! وسربه آسمان میبریم پرباروپرمیوه ازمیوه هاومحصولاتمون همه ی بچه هااستفاده میکنند!نیمه ی نوروز1398بودپسرکوچکم شهربیرجندخدمت میکردمنو2تاپسربزرگترم لوازم برداشتیم نگفتیم میریم سفر!گفتیم :شمارومیزاریم محل خدمت تاببینیم چی قسمت میشه!؟که دلتنگ نشه توی روزهای تعطیل ونزدیک13بدربود ح دوداظهربودرسیدیم بیرجند بعدازناهاربردیمش پادگان خوشبختانه فرمانده پادگان همزمان با مارسیدحدودایک ساعتی دم درب پادگان باهم صحبت کردیم که پسرم دلگرم شدبعدخداحافظی کردیم والهی به امیدتو،نگفتیم کجامیریم ؟ولی اون زرنگ بودکه مابه مشهدبرنمیگردیم!ازپادگان واردجاده شدیم سریع زنگزدم دختربرادرم کجایی؟گفت زاهدانیم ،گفتم مابیرجندی داریم میایم زاهدان تعجب کردن عمه دیگرگفت امسال میایم زاهدان چی شده شماداری میای؟! گفتم اومدیم فقط آدرس بده خونه پدرشوهرش بودن .که شب خانه ی عموجانشون دعوت بودن خداوسیله خیرروبرامون ساخت تاشام زاهدان رسیدیم خیلی به ماعزت گذاشتن خداخیرشون بده بعدرفتیم خانه پدرشوهردختربرادرم خونه شون آخریک کوچه بودسربالایی میرفتی کنارکوه بوداینقدرررررر ررزززززززززززیییییییییببببببببااااابابودوخانواده بی نهایت گرم وصمیمی باعزت فکرکنم3روزبودیم بعدرفتیم یادم نیست که به ترتیب بگم فقط به بچه ها گفتم ازمسیری که منوآوردین دیگه….اصلاراهی روکه میرم دوست دارم ازجای دیگه برگردم!غیرازمسافرت شمال که برگشتشم دوست دارم!حالاشیراز، گناوه چقدرگناوه مردم خونگرم داره ازغروب توی خیابونها دم درب فروشگاهامیزدن ومیرقصیدن حال کردیم ماحدوداظهررسیدیم نمازظهروبازارخریدوناهار دوباره بازارتاشب شب کنارساحل جشن ومسابقه بودولی مابایداستراحت میکردیم خیلی نیازبه استراحت داشتیم نگهبانای پارک وقایقها اون فروشنده سوپرگفتند: هرچی خواستین به مابگین تشکرکردیم وخوابیدیم صبح دوباره بازاروخریدوبه خاطرگرما ناهارتوی ماشین جلوی کولرنوشجان کردیم راه افتادیم به سمت اهواز برای شب پیتزاهوس کردن وارداهوازشدیم رفتیم ماشین هندونه فروش آدرس بگیریم وهندونه بخریم بنده خدا گفت :بهتره واردشهرنشین جلوترسه راهه حالاگفته چپ یاراست نمیدونم فقط واردشهرنشین !برین بزرگراه!پسرم پرسیدخوب چرا!؟گفته بودن عربهابعلت حالاهرچی به خاطرجامعه بوددیگه به هم ریختن تیروتفنگ وجنگ وجدال دارن مابه محض خداحافظی توی همون جاده 100مترجلورفتیم یک صدای انفجاری اومدالبته ازنظرماودیدیم ماشین ازکنترل پسرم داره خارج میشه خدایاهنوزحرف بنده خداتوگوش ماست وبه سه راه نرسیدیم به ماتیرزدن!اینها توچندثانیه ازنظرماگذشت پسرم به امروفرمان خداسفت به فرمون چسبیدخیلی هم رانندگیش عالیه،خداروشکرهیچ ماشینی جلومانبودبه سمت راست جاده ماشینوهدایت کردبازهم به قدرت خدااین اتفاق افتاداونقدرماشین به زمین کشیده شدتاجلوی درب یک شرکت بزرگی خدانگه داشت!اینهاهمه وهابیت خداست،به قول پسرم حواسش بودهرماشینی ازکنارمون درهمون حالت میگذشت باتعجب نگاه میکردن وپسرم ته دلش گفته بودخدایاکمکم کن الان اشک توچشمام جمع شده که خدایاچرا!؟چی بود!؟چی شد؟!چرازنده موندیم!؟پیاده شدیم سریع رفتیم جلوماشین دیدیم سمت راست لاستیک ترکیده وپلوس ماشین دررفته بود!نه تیربوده نه تفنگ اینوگفتم :هرچندخبرشادآفرین نیست!ولی اینجای داستان عالیه!هرجارونگاه میکردیم بعدازظهرپنج شنبه همه جاتعطیل!خدابه من اونقدرجبروت داده که گلیم خودموازآب بکشم!رفتم دم درب یک شرکت که خداماشین روتادرب این شرکت رهبری کردوخودبه خودماشین درجاتوقف کرد!درب شیشه ای بودبازکردم صدازدم کسی هست به ماکمک کنه!؟جواب نیومددرلحظه دیدم یک آقای مسن ازماشین پیاده شد.پرسیدبله خانم کاردارین؟اشاره به ماشین وبه سمت ماشین حرکت کردیم .آمددیدو گفت فقط بایدامدادخودروزنگ بزنین!به همسایمون به مشهد زنگ زدم گفت: دوست من مثلادزفوله!به دخترخواهرم زنگزدم گفت : آشناهای مامثلااندیمشک هستند خدایا شهرقریب چکارکنیم؟! الان غروبه بی درپیکرچه کارکنیم؟حاج آقاگفت :بیاابزاربدم انبردست یاچیزهای دیگر برای چی لازم بودنمیدونم ؟!دیدم یک جوانمردی ازدرب پشت همون دفترشرکت اومدداخل دفتر سلام واحوالپرسی کردم ازحاجی پرسیدچی شده!؟براش توضیح دادیم سریع خودشورسوندبه بچه‌ها وماشین گفت: اصلا غصه نخورین شب بیاین بریم خونه مادوطبق س نه مادرم ونه همسرم هیچکس نیست! گفتیم :نه ماخونه نمیایم سه نفرمون بایدیکجاباشیم کنارماشینمون حالاپنکه، تلویزیون ومقداری وسیله خریدیم که توی ماشینه. گفت: پشت دفترشرکت یک اتاق استراحت داریم ببین دوست داری حاج خانم که وسیله ها روازماشین خالی کنین بعدتکلیف ماشینوروشن کنیم .رفتم جاشودیدم نسبتا خوب بودگفتم: مااینجاتنهاباشیم گفت :امنیت داره نگهبان داریم ویک جوان روی سردرب کارگاه به بلندی آلونکی داشت زندگی میکرد وباخیال آسوده رفتیم داخل این شرکت ویاکارگاه خیلی بزرگ بودسگ نگهبان هم داشتن. گفت :اگه امدادخودروبیاد3روزتعطیلی فرداجمعه،روز بعد12فروردین بعد13بدرو بعدهم کارهای اداری ودنگ وفنگ داره الان خودم کارهاروانجام میدم یعنی استادمنوپسربزرگم رفتیم خوابیدیم غروب بود تاساعت 9یا10شب ماشین ازروز اول عالیترشده بودوقتی میگم عالی یعنی عالی وهمون شب روخوابیدیم .گفت :فردابمونین گفتیم نه مامیریم. گفت :پس صبح همچین راه بیفتین که تاشب نشده ازفلان شهرردشین واینقدر ساعت تااونجاراه هست اصلاتواین شهری که میگم حتی سرویس بهداشتی هم نرین چون دست همشون کچه (یعنی امنیت نداره)ماصبح راه افتادیم وبراپسرم خواستگاری هم کردن که دخترخوب سراغ داریم اگه قصدازدواج داری!گفته بودنه متشکرم!تاشب رسیدیم جمکران خوابیدیم صبح تاحرم حصرت معصومه وبه سوی مشهدتاشب خداروشکررسیدیم مشهد!13بدرمشهدتوی خانه ی امن خودمون بودیم .استادجواب سوال چرائیهای خودم روبه یک کلام میتونم بدم برای رسیدن به خدابودشناخت خدای یکتاوخودم!وازهمین جابرای کل مردم دنیادعامیکنم وبرای اون آقایی که به ماجادادوماشینومعجزه واردرست کردچون سفارش شده خداهستیم! وازخطه ی جنوب غرب وجنوب شرق ایران ازاعماق وجودم تشکروقدردانی دارم دست خدایارشون باد .دم همتون گرم!ویک اتفاق نزدیک به بهشتی شدن رودارم برای فایلهای بعدی براتون آرزوی سعادتمندی دارم خدانگهدار باوجوداین اتفاق ازاینکه این کامنت رونوشتم خاطرهابرام تازه شدلذت بردم!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    در جستجو خوشبختی گفته:
    مدت عضویت: 3059 روز

    سلام روز بخیر?

    روز دهم سفرنامه:

    من امروز تعهد میدم ک کمتر اتفاقات بد رو تعریف کنم تا حدودی موفق بودم.

    مثلا من قبل اشنایی با قوانین هرروز دوستی رو میدم ک همش جفتمون در حال غر زدن بودیم

    با اینکه الان خونه هامون بهم چسبیده و منم میخوام بهش سر بزنم همش اتفاقی مبوفته ک نمیشه

    شاید یک ماه هم نبینمش

    اینم تاییدی بر حرفای استاد?

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: