چرا بعضی افراد بدشانس هستند؟ - صفحه 64 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1338 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا زهرایی گفته:
    مدت عضویت: 1634 روز

    به نام خدا

    سلام استاد عزیزم و دوستان عزیزم

    امروز پنج شنبه 6 بهمن 1401

    دیروز رفتیم خونه دخترعموم و بعد مهمونی خیلی سعی میکردم ب اتفاقاتی ک افتاد فکر نکنم و حالمو بد نکنم و تا حدی هم موفق بودم در حالی ک قبلا چند شبانه روز درگیر میشدم…

    دیشب واقعا از نرمی و راحتی رخت خوابم و ارامشم لذت بردم و غرق در احساس خوب شدم.

    حالا میفهمم اینجایی ک هستم خیلی خوبه چون تنها و راحتم و به راحتی میتونم روی خودم کار کنم و مدیر زندگی خودم باشم

    امروز چند تا کامنت تو کانال تلگرام استاد خوندم وخیلی بهم انگیزه داد تا دوره عزت نفس رو جدی تر پیگیری کنم چون در ارتباط برقرار کردن کمی ضعف نشون میدم میخوام بطور جدی تر روش کار کنم .

    مثلا الان تصور اینکه بخوام شغل فروشندگی رو انتخاب کنم برام غیر قابل تصوره اما امیدوارم در اینده بتونم…

    چون شغلی هست که همیشه کار هست براش و برای شروع خوبه…

    میخوام کمی از نکات مثبت این روزها بنویسم تا کانون توجهمو کنترل کنم:

    دادن وام با سود کم ب پدرم به مبلغ 100 تومن که قراره قرضه 10 تومنی ماروهم بده

    کمک جهیزیه

    خورشت قورمه سبزی خونه دخترعموم غذای مورد علاقمه

    فرش های زیبای اشپزخونمون

    محبت من نسب ب دخترعموی کوچیکم ک خیلی بانمک و شیرینه و به دنبال اون احساس خوب زنعموم و رفتار خوبش با من

    حرف گوش کن بودن همسرم

    خونه قشنگمون میز تیوی خوبمون تلوزیون خوبمون یخچال خوبمون ماشین لباسشویی خوبمون خونه ای که به رایگان توش ساکنیم

    سلامتی همسرم پدرم مادرم

    راستی با دیدن فیلم عروسی دخترعموم فهمیدم قرار نیس همیشه بهترین باشی و سختش کنی و بیشتر برای جشنمون هیجان دارم . اون استرسم تبدیل به هیجان شده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    زهره مرتضایی گفته:
    مدت عضویت: 1741 روز

    به اسم اللّه، رحمن و رحیم

    سلام ودرود به استاد عزیزو خانم شایسته مهربون و همه هم فرکانسی های عزیز

    چه جالب که من دوروز با این مساله دارم دست و پنجه نرم میکنم و دقیقا امروز این فایل اومد

    میدونید عموما ما علاقه داریم به بازی کردن نقش قربانی

    دوست داریم که توجیه کنیم تمام اتفاقاتی که برامون میفته رو برا همین میریم توو این نقش

    با خودت میگی که خیله خب باشه قبول کردم مقصر صددرصد خودمم

    اما بااین حال وقتی ازت میپرسن چی شد چرا رفتی چرا نیستی کجایی

    دوباره شروع میکنی به قربانی بودن

    تعهد دادن ترسناکه، اما ترسوها تنبیه میشن

    ترسوها همیشه پشت در باقی میمونن و نمیتونن برسن

    نترس تعهد بده

    خدایا با توکل به نام اعظمت

    امروز 13بهمن 1401

    تعهد میدم من زهره آگاهانه آگاهانه آگاهانه

    درباره چیزهایی که نمیخوام غر نزنم، گیر ندم، قربانی نباشم، غیبت نکنم و از بدیها نگم

    بِسمِ اللّه الرَّحمَن الرَّحیم

    توکل برتو خدای عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    حمیدرضا صادقی گفته:
    مدت عضویت: 4325 روز

    روز دهم

    و یکی از مواردی که برای همه ما آشناست ، چه از خودمون گرفته تا فامیل و آشنا و موضوع صحبت در جمع و محفل ها دوستانه و فامیلی

    و همه ما تجربه اش کردیم

    یاد دوران اولین دانشگاهم افتادم ، حدود سال 91 تا 93 ( که جالبه بگم بعد در اواخر اون دوران بود با استاد عباس منش آشنا شدم ، چون با وجود کلی باگ درون شخصیتم ولی خواهان رشد بودم )

    یادمه توی اون دوران ، به طرز عجیبی و ناخواسته ، میخواستم انگار به بقیه نشون بدم که من خیلی کار دارم و درگیرم و گرفتارم و … ، واقعا بعدا از اون هم که بهش پی بردم الان هم که فکر میکنم ، میبینم ناخواسته بود ، درسته که از ضعف عزت نفسم بود ولی نمیخواستم به عمد و یا دروغ ادا در بیارم

    و نتیجه چی میشد ، مدل های مختلف کار و گرفتاری که برام پیش میومد

    سال 91 در برهه کارها و کمک و اسباب کشی برای عروسی خواهرم بودیم ، به قدری من این موضوع و کلام اینکه : ” من کار دارم ، نرسیدم و عروسی خواهرمه ” را تکرار کردم

    که تا ترم 4 ام دانشگاه بچه ها برای من دست گرفته بودند ، که میگفتند هنوز عروسی داریند ؟!! خخخخخ !

    و به طنز هی میگفتند به استاد بگو : ما عروسی داریم و کار دارم !

    اتفاقات ناخواسته مختلفی برام پیش میومد ، از عقب افتادن شهریه دانشگاه تا رو زدن آخر هر ترم برای نمره گرفتن ، اتفاقات شخصی و …. ، که هم نمیخوام فکر کنم که یادم بیاد و هم بهش توجه کنم ! ولی در کل با هر اتفاقی و تعریف برای دوستان ، اینو میگفتم که :

    اینم از شانس ماست !!!!

    من واقعا نمیخواستم اون شرایط یا اصطلاحا شانس را ، ولی الان و بعد از اون فهمیدم که از ضعف عزت نفس من ، کانون توجه من و ناخودآگاه من بود که میخواست تا تعریف کنه ، تا مورد ترحم قرار بگیره و بقیه باهاش همدردی کنند و …. !!

    بعد از اون ( دقیقا نمیدونم کی ) به این رسیدم که چرا هی میگم : اینم از شانس منه ؟!! چرا دارم با زبون خودم شانس خودم را بد میگم ؟؟!!!

    و تصمیم گرفتم که دیگه نگم اینم شانس منه ! و به طرز جالبی ، با اینکه کلی موارد دیگر توجه من روی ناخواسته ها بود و ضعف عزت نفس بود و همچنان هم هست ، ولی اتفاقات ناخواسته من خیلی کمتر شد

    دانشگاه بعدی که رفتم ، که البته رشته مورد علاقه خودم بود !!

    یاد این قضیه افتادم و گفتم بزار اینجا تمرینش کنم ، چون داخل دانشگاه از نمره نگرفتن ، بحث با مسئولین آموزش و اتفاقات غیر مترقبه ای که به شانس خودم نسبت میدادم زیاد تجربه کردم !

    گفتم حالا داخل این دانشگاه تمرین کن ( زمانی بود که با استاد آشنا شده بودم و توی صحبت هاشون گفتند که ارتباط عالی با اساتید و مسئولین دانشگاه داشتند )

    در این دانشگاه دوم خییلی جالب بود که :

    رابطه صمیمی با افراد کارمندای قسمت آموزش برقرار کرده بودم که تقریبا همه شون من را میشناختند و هر سری کاری داشتم با بگو بخند هم اونا کمکک میکردند و هم من با حس خوب ازشون تشکر میکردم

    نمره که دیگه شده بود آب خوردن ، چه کار تحویل میدادم و چه نمیدادم ، چون رشته ای بود که مورد علاقم بود و درش کار میکردم ، و البته رشته های هنری هم دوستانی که تجربه دارند میدونند محیطش منعطف تر از رشته های دیگه هست ، یا نمونه کارم را نشون میدادم ، یا یه کار خیلی مبتدی فقط به عنوان اینکه کار تحویل داده باشم ، یا بدون نمونه و یا به کمک یکی از دوستان که کلا اون برام انجام میداد ، نمرات من پاس میشد ، به خوبی و با حس خوب !!! و نمراتی مثل 18 ، 19 ، که تا چندین سال پیشش من نهایتا تا 16 را تجربه کرده بودم ! و نمره خوب و بالای من 16 بود ، تمام نمرات 10 تا 13 !!!!! خخخخ !!!

    در انتخاب واحد های هر ترم ، مرخصی گرفتن ترم ، پرداخت شهریه و عقب افتادنش ، کارهای مربوط به معافیت تحصیلی ، در آخر معرفی به استاد و امتحان دادن ، همه و همه به خوبی و با کمک دستان مهربون خداوند و افرادی که بودند انجام شد و با لذت فارغ التحصیل اون مقطع شدم !

    فقط با این تعهد که دیگه نگم : اینم شانس منه ! و باور کنم بد شانسم و برعکس ، تکرار میکردم که کارها برای من انجام میشه !!! و نکته استاد در مورد روابطشون در دانشگاه ، من کلی نتیجه و حس خوب از دانشگاه گرفتم

    واقعا دانشگاه دوم من به نسبت دانشگاه اول ، از همه لحاظ ( چه ظاهری و کلاسی تا حس و حال خودم و دوستان و کارهام) 180 درجه تغییر کرد

    .

    این از تجربه خودم در مورد این موضوع و ردپای روز دهم تحول زندگی خودم : )

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1498 روز

    سلام استاد عزیز

    امروز دهمین روز از روزشمار تحول زندگی من است

    و واقعا استاد نکته عالی را به من تذکر دادند

    صحبت نکردن در مورد اتفاقات بد زندگی خود

    صحبت کردن در مورد اتفاقات خوب زندگی خود

    وقتی من در مورد مشکلات زندگی خودم صحبت می کنم

    به جهان این را سفارش می دهم که از آن اتفاقات بد باز در زندگی من به نمایش بگذارد

    و بر عکس آنهم بسیار مهم است

    صحبت کردن در مورد اتفاقات خوب و زیبا و عالی زندگی خودم

    این نکته عالی بود

    برای داشتن یک حال خوب پایدار

    یک زندگی همیشه شاد داشتن

    یاد بگیرم دوست داشته باشم در مورد اتفاقات خوب زندگی که برایم اتفاق می افتد صحبت کنم

    ای جااانم استاد عزیز

    ممنون از این نکته عالی

    سپاس از خدای خوب خودم

    سپاس از خدای زیبایی ها

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    مریم احمدی گفته:
    مدت عضویت: 1313 روز

    روزشمارتحول زندگی من :روزدهم

    سلام به استادعزیزم وخانم شایسته گل

    وتمام دوستان هم فرکانسیم

    خداروشکرمیکنم هرروز فایل های سفرنامه رو میبینم ودارم درحدتوانم عمل میکنم

    خیلی سریع گذشت اصلا نفهمیدم چطوربه روز دهم رسیدم

    امروزصبح ساعت شش بیدار شدم

    ساعت هفت صبح بودکه برف شروع به باریدن کرد

    خیلی خوشحال شدم بعدازچندسال امروز،تمام روزبرف بارید

    شهری که توش زندگی میکنم هرسال هیچ برفی نمی باره

    امروز واقعا حالم خوب بود

    هی میرفتم برف بازی میکردم

    ازوقتی به قوانین عمل می کنم

    اگاهانه درموردمشکلاتم باکسی حرف نمیزنم

    در کل من ادم درونگرا وکم حرفی هستم قبلاهم باخانوادم ازناراحتی هام حرف نمیزدم الان که اصلا هیچی نمیگم

    بعدازشناخت قوانین اگاهانه ذهنمو روی خواسته هام میزارم

    پدرم ادمی هست بشدت کمالگرا

    بخاطر کار اشتباهی که انجام داده بودم امشب سخت دعوام کرد……

    خداروشکرمیکنم که اگاهانه تونستم ذهنموکنترل کنم

    خودمو سرزنش نکردم بعدش رفتم فایل جلسه دوم وسوم عزت نفس رونگاه کردم

    خداروشکررومیکنم که مثل قبل احساس گناه ندارم

    ادم بیخیالی شدم به خودم سخت نمیگیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    فواد بنیادی گفته:
    مدت عضویت: 1201 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به استاد عزیزم مریم جان عزیز و دوستان همسفر ام

    روز دهم سفر نامه تحول زندگی من

    خدایا شکرت که مرا در این مسیر عشق و یکتا پرستی قرار دادی خدایا شکرت من وختی به گذشته ام نگاه میکنم میبینم که انسان بسیار ضعیفی بودم و یه جوری از طریق خانواده مرا بد شانس میگفتن میگفتن تو شانس نداری و… و من وختی یه زره بزرگتر شدم به افراد داستان های عجیبی تعریف میکردم و بعضی وخت هم آن داستان ها را بخاطری جلب توجه افراد به خودم تعریف میکردم و این باعث جذب ناخواسته ها می شد و من همواره در مسیر ناخواسته ها قرار می‌گرفتم و همیشه از خداوند در خواستم این بود که خدایا مرا در مسیر پیشرفت و خوش جانسی قرار بده و خداوند رو هزاران بار شکر که در این مسیر زیبا قرار گرفتم و الان بیشتر روی زیبایی و قشنگی ها تمرکز میکنم از هر زیبایی کوچک لذت میبرم و از خداوندم سپاسگزارم خدایا شکرت و حالا هم بعضی وخت میشه من از ناخواسته حرف بزنم اما سریعا خودم و ذهنم را کنترل میکنم و درباره خواسته هایم حرف میزنم درباره نعمت ها و فراوانی که میبینم حرف میزنم خدایا شکرت

    رد پای روز دهم من

    هر کجا هستید در پناه الله یکتا شاد سالم ثروتمند سعادتمند در دنیا و آخرت باشید ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    اعظم بابازاده گفته:
    مدت عضویت: 1340 روز

    سلام استادجان و مریم جان

    روز دهم

    آره آره من هم جزو همون آدمایی بودم که علاقه داشتم از اتفاقات عجیب و غریبی که واسم پیش میومد برای بقیه تعریف کنم

    و حالا میفهمم که تکرار اون اتفاقات به واکنش خودم مربوط بوده

    و خدارو صدهزار مرتبه شکر که خیلی وقته اتفاقات فقط خوب برام میفته و ازون مسائل دیگه برام پیش نمیاد

    چون تمرکز من به نکات مثبته

    تمرکز من به زیبایی هاست

    کانون توجه من به خواسته هامه

    به قول شما که بسیار بسیار تو فایلاتون شنیدم که اگه بتونم زیپ دهنم و بکشم و فقط وقتی دهنم و باز کنم که بخوام تعریف و تمجید کنم بخوام خوبی ها رو بگم زیبایی ها رو بگم،اگه فقط و فقط بتونم همین یه کار و انجام بدم دنیا روی خوشش رو بهم نشون میده و بقول شما لاجرم اتفاقات خوب میفته

    خدایا شکرت

    استاد عزیز و مریم عزیز خیلی دوستتون دارم

    به امید دیدار تان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 2177 روز

    به نام مهربون خدای هدایتگرم

    سلام سلام

    به استاد عزیزم و دوستای هم قدم توی این مسیر

    امروز دهمین روز از روز شمار تحول زندگی من هست.

    الان که به این فایل گوش میکردم یه لحظه خودم رو بررسی کردم . خب من خیلی تلاش کردم که زیبایی ها و فراوانی ها رو ببینم این مدت و تمرکزم روی نکات مثبت باشه . اما دیدم که یکی دو هفته ی گذشته یکی دو بار این کار رو کردم ، البته نه راجب اتفاقاتی برای خودم افتاده ، راجب بقیه که چه اتفاقاتی براشون افتاده . بعدش همون لحظه فهمیدم که اشتباه کردم و گفتنش نه تنها حال خودم و بقیه رو خوب نمیکنه بلکه واقعا حال همه رو میگیره .

    از امروز تلاشمو میکنم که این مورد رو هم بیشتر کنترل کنم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    طوبی گفته:
    مدت عضویت: 1301 روز

    بنام خدا

    روز دهم سفرنامه هست یاد گرفتم از این فایل که توجه من روی هر چی باشه اونو به سمت خودم جذب میکنم .حالا ممکنه توجه من روی ناخواسته هام باشه ومن توی فکرم همش درباره اونا فکر کنم ووقتی ناخواسته هامو توی فیزیک زندگیم مبینم.نامید میشم .غافل از اینکنه قانون ثابت ه وبرای همه یکجور کار میکنه وبه فرکانس که همون احساس هست پاسخ میده..پس باید فقط تمرکز کنیم روی حواسته هامون همیشه احساس خوبی داشته باشیم تا اتفاقات خوبی برامون بیفته..

    قانون ساده ای هست اما عمل بهش در اول راه اسون هست برای کسی که واقعا بازی رو یاد گرفته باشه. پس بازم میرسیم به اینکه تمام اتفاقات زندگی رو خودمون رقم میزنیم

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    پریا فراهانی گفته:
    مدت عضویت: 2024 روز

    درودبر پروردگارم

    واستاد عزیزم و مریم جانم و همه دوستان عباسمنشی ها

    روز دهم از قدم دهم من

    استاد بله دقیقا بارها شده که من این تجربه داشتم وبارها شده فراموش کردم و برام تکرار شده

    که راجب اتفاقات ناجالبی که برام افتاده حرف بزنم و همون جنس اتفاق جذب کردم و با تکرار این مساله فهمیدم که البته با کمک شهود درونم متوجه شدم که نباید راجب اتفاقات ناجالب حرف بزنم یا توجه و تمرکز روشون کنم

    واز اونجایی که این تجربه تلخ و بارها تجربه اش کردم حسابی درسشو گرفتم و دیگه هرگز انجامش نمیدم

    ممنونم از شما استاد عزیزم که هر قدم با ما هستید و همچنین مریم مهربان و همه ی دوستانم

    و از خودم ممنونم و ب خودم افتخار میکنم که با همت و اراده و عزم راسخ هر روز و هر قدم پیش میرم ب لطف الله یکتا

    خیلی دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: