عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 24 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1743 روز

    سلام به خدای یکتا.

    سلام به استاد عزیزم و همه‌ی دوستان این خانواده صمیمی یکتاپرستان

    مثل همیشه این قلم رو به دست خدا میدم

    نشانه ی امروز من::: نظارت بر ورودی‌ها ی ذهن

    خدایا صد هزار مرتبه شکرت که این فایل رو که امروز ، ذهن داشت زیاد سر به سرم می گذاشت رو بهم عطا کردی، خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

    چند وقت پیش رفته بودن واسه فیبروز ابروهام که مدل یکی از بچه‌ها شدم، ایشون گفتن چون مدل من شدین هزینه ای ازتون نمی گیرم، تا اینکه یکماه گذشت و واسه ترمیم رفتم پیششون ، ایشون گفتن که باید واسه ترمیم یه مبلغی رو بپردازین، من خیلی هنگ کردم که چرا ایشون اون روز اون حرف رو زدن و الآن یه حرف دگه…..

    تا اینکه اومدم به خدا گفتم ، خدا جونم من الان پولی ندارم که واسه ابروهام بدم، تو خودت بگو چکار کنم ، از اون ور قضیه هم اینو داشته باشین که ذهن شروع کرد به نجوا، خب تو این مواقع ذهن بلده که خوب کارشو انجام بده و به قوای از این آب گل آلود ماهی بگیره، تا اینکه داشتم تو سایت دور میزدم یه وقت هدایت شدم به این نوشته که در قسمت اتفاق شخصی هست ، نمی دونم چه طوری آخه من نزدیک به سه ماه ه که عضو سایت شدم، اما بلد نبودم که هر قسمت این سایت رو چه طور ازش استفاده کنم، ولی امروز این اتفاق افتاد، خودم هم نمی دونم چجوری……

    رسیدم به متن نشانه ی امروز من وقتی واردش شدم ، این فایل اومد که استاد می گفت حواستون به ورودی‌ها ی ذهن تون باشه،دیدم دقیقا همین اتفاقی که برای من افتاد و ذهنم داره سواستفاده می کنه رو دارن توضیح میدن، و خدا داره به من میگه که تو باید با این مشکل که به ظاهر واسه تو مشکل شده خییییلی باهوش باشی که چکار کنی ، و بهم گفت که اولاً این یه خیییری رو برات میاره، دوم ن باید الآن وقتش ه که ذهن رو ببری به سمتی که تو می خوای ، اگه تو این مرحله بلد باشی پس تو قانون رو خوب بلد شدی .

    و این بود که من متوجه شدم که خدا باهام خییییییییلی راحت حرف زد اونم تو مرحله ی اول این داستان ……

    پس حواست به ورودی‌ها ی ذهنت باشه که حالتو بد نکنن و ایمان داشته باش که بقیه ی داستان هم خییییییییلی راحت و عالی و به نفع تو اتفاق می افته.

    خدایا صد هزار مرتبه شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت

    خدایا شکرت که این پیام آور وحی الهی رو برای هدایت من فرستادی.

    استاد متشکرم متشکرم متشکرم متشکرم که امروز درس خوبی رو بهم دادی.

    دوستان عزیز یقین داشته باشید که وقتی خدا هست همه چیز خوب و عالی ه ،✨✨✨✨✨✨👍👍👍👍👍👍👍👍👍 خدایا تنها تو رو می پرستم

    و

    تنها از تو یاری می جویم

    ،🤲🤲🤲🤲💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    زهرا آبلو گفته:
    مدت عضویت: 2165 روز

    بسم الله النور

    سلام استاد جان سلام مریم جان عاشقتونم من

    استاد جان هر چه میگذره اهمیت این اصل کنترل وردی ها و دادن وردی های مناسب رو بیشتر درک میکنم بیشتر میبینم که کجا مثل همین فیلم های به ظاهر خنده دار داره ذهن منو برنامه ریزی می‌کنه و خودم متوجه نمیشه و بیشتر ایمان میارم به حرف های شما که اون اوایل مدام می‌شنیدم که خودتو بمباران کن با فایل ها الان درک میکنم که بهترین و نازترین وردی برای ذهن من همین فایل های شماست و الان که خدارو شکر دوره سفر به آمریکا مصادف شده با قدم هشت که من دارم کار میکنم استاد نمی‌دونید این بمباران کردن خودم چقدر عالی داره جواب میده و ذهن منو باز می‌کنه

    قبلا استاد به جوری بود که من فقط چند ساعت در روز میتونستم فایل گوش بدم چون بقیه اعضا خانواده بودن و من باید با همسفری گوش میکردم و فیلم هم که پخش میشد و همسرم و بچها می‌دیدن و گاهی فیلم ها آنقدر جذاب بود که منم میشستم یا موقع غذا بود می‌دیدم و می‌شنیدم اما احساس میکردم که یه وردی نامناسب دارم و از خدا خواستم که شرایط جوری باشه که محیط ایزوله تر باشه چون دیگران رو که نمیتونم مجبور کنم و خدارو شکر استاد الان من حدود دوازده ساعت روز تنها هستم با پسرم که اونم پایه است و تلویزیون فقط یا فایل قدم هارو پخش می‌کنه و یا سفر به آمریکا و زندگی در بهشت و شاید یه قسمت رو من روزی ده بار هم ببینم اما اصلا برم تکراری نمیشه

    همین چند وقت قبل با خودم گفتم من تاکی باید مدام فایل گوش کنم یعنی هیچ چیز دیگه ای نبینم و همون موقع هدایت شدم به یه مقاله یا نوشته ای بود تو سایت که مریم جان نوشته بود که وقتی غذای نامناسب میخوری و غذای مسموم میخوری خیلی زود علایم بروز می‌کنه مثل دل‌پیچه و این عوارض اما وقتی به ذهنت وردی نامناسب میدی طول می‌کشه تا علایم ظهور کنه به خاطر همین که آنقدر کنترل وردی ها اهمیت داره راستش این من قبول کردم و سعی هم میکردم مراقب باشم اما امروز که این فایل رو دیدم و این یک ماه اخیر رو که دارم بیشتر ازقبل وردی هامو کنترل میکنم و ورودی های ناب میدم به ذهنم میبینم که چقدر اوضاع بهتر شده و چه ایده های عالی داره میاد و همون موقع جواب میده و چقدر حالم بهتره یعنی خود به خود داره همه چی خوب پیش می‌ره همون که استاد همیشه میگه تو لازم نیست کار خاصی بکنی همه چی خود به خود خوب میشه اصلا لارجرم نتیجه رخ میده چون قانون جهان هست و یادم استاد همیشه می‌گفت چقدر من عاشق این کلمه هستم خود به خود همه چی خوب میشه و من الان دارم درک میکنم چون اون موقع ها میگفتم استاد یعنی چی خود به خود من بلاخره باید یه کاری انجام بدم اما الان دارم میبینم کسی که داره کار انجام میده من نیستم اون خدای قادر مطلق که داره همه چیو مثل تیکه های پازل میچینه تا من از زندگیم لذت بیشتر ببرم و ایمانم قوی تر بشه

    استاد جان این روز ها دارم سعی که خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زندگی بشه و خدارو هزاران بار شکر میکنم به خاطر وجود شما تو زندگیم که با هر کلمه و هر فایل ذهن منو بازتر میکنید و کمک میکنید که آگاهی هارو به یاد بیارم و خودم و خدا رو بهتر بشناسم

    استاد جان مریم جان عاشقتونم و به زودی آمریکای زیبا میبینمتون 😘😘😘

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      معصومه عبیری گفته:
      مدت عضویت: 2501 روز

      سلام زهرا جون خوش قلبم..

      من عاشقتم عزیزم و همیشه کامنت های زیبات رو میخونم..و چقدر این کامنتت که خوندم یاد خودم افتادم..که دارم بیشتر از قبل سعی میکنم ورودی هامو کنترل کنم..و منم مثل شما فرزند دارم دوتا پسر و واقعا دلم میخواد خیلی وقت پیدا کنم برای گوش دادن فایلها. و همینطور دیدن سفرنامه ها از تلویزیون که خیلی جذاب تر و راحت تره. منم پسر بزرگترم پایه هست . ولی پسر کوچکتره و همسرم کمتر..

      و اینکه همین تمرکز روی فایلها و کامنت ها و همین زیبایی ها رو نباید دست کم بگیرم و بگم با این چیزا که تغییر بزرگی اتفاق نمیفته تو زندگیم…

      چون قرار نیست تغییرات بزرگ یهویی اتفاق بیفته…اینقدر طبیعی و خود بخود و به آرامی رخ میدن که گاها متوجه نمیشیم…

      در واقع قانون خیلی ساده هست به نظرم. خیلی ساده. و از سادگی زیادش هست که گاها ذهن نجوا می‌کنه و میگه نه تو باید یه حرکت دیگه انجام بدی یه سختی متحمل بشی باید یه ذره هم نگران بشی نمیشه که همه چی اینقدر ساده و راحت و لذت بخش باشه….و دائم این نجواها داره میادش…و ما باید دائم یادآوری کنیم به خودمون که راه سخت رفتن و حتی اون فکری که ذهنمون رو مشوش کنه و احساس ناامیدی یا فلج شدن بهمون بده اون اشتباهه و از سمت شیطانه..

      راه خدا راه آسونی راه لذت راه آرامش و شادیه…

      انگار ذهن من هنوز عادت نکرده که من یکم بهم خوش بگذره نگران نباشم تمرکزم رو بذارم رو فایل ها و….و میخواد بگه نه چقد وقتت تلف میکنی..همه چی قرار نیست اینقدر راحت اتفاق بیفته تو باید سختی بکشی…

      میدونی احساس میکنم بس که بعضی وقتا خودمو دوست نداشتم و جسمم رو اذیت کردم و ارزش قایل نبودم براش..وقتی بخوام کمی راحت باشم و لذت ببرم هنوز مقاومت داره ذهنم…

      یا حتی اگه همه چی اکی باشه دنبال یه مسیله میگرده که ذهنمو درگیر کنه… مثلا در مورد مادرم که باید خیلی مواظب ورودی هام باشم که اگه ذهنم نجوا کنه که الان پرستارش نیستش و الان در چه وضعیتیه و اینکه به شرایطش فک کنم که یه جا افتاده و ….

      میدونی انکار هنوز نپذیرفتم که بابا هر کسی هر جا هست جای درستشه و من نباید دلسوزی کنم برای هیچ کس. و باید خودم رو توی اولویت بذارم..و اینکه هر کس خدا رو داره که از همه دنیا قدرتش بالاتره. و من توانایی بهبود زندگی دیگران یا برعکسش رو ندارم.. باید این عذاب وجدان ها رو از خودم دور کنم و اینکه من به قدر کافی همیشه از خودم زدم برای دیگران و باید سعی کنم بیشتر از قبل به خودم اهمیت بدم و خودم رو از همه دنیا بیشتر دوست داشته باشم…

      نمیدونم چرا اینقدر حرفام طولانی شد و اینا رو نوشتم..ولی خیلی برات خوشحالم زهرا جون وقتی میبینم که نتیجه گرفتی و میبینم که مسیرم درسته و با ایمان بیشتری ادامه میدم..

      عاشقتم عزیزم. برات آرزوی بهترینهای خداوند رو دارم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        زهرا آبلو گفته:
        مدت عضویت: 2165 روز

        سلام دوست خوبم معصومه عزیز عاشقتم من

        چقدر انرژی عالی گرفتم از کامنت عالی که برام نوشتی و خوشحالم که دوست های بینظیری مثل شما دارم عاشقتم

        چقدر کامنت برام لذت بخش و آگاهی دهنده بود. تک تک کلمات نور بود بر قلبم و چقدر این کامنت های دوستان چه وردی های نابی و عشقی رو در وجودت آدم جاری می‌کنه خدارو شکر میکنم که دوست ارزشمندی چون تو دارم که این عشق نابتو نثارم کردی و نگاه زیباتو یه کامنتم بینهایت سپاسگزارم خدارو شکر عزیز دلم ویران بینهایت برکت و فراوانی و نعمت آرزو دارم 😘❤️❤️

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    آسمان گفته:
    مدت عضویت: 1818 روز

    به نام خدای هدایتگر و مهربانم

    خدای من هزاران بار شکر که هر لحظه در حال هدایت من هستی

    خدای من شکرت که سریع پاسخ سوالات رو میدهی

    خدای من شکرت که با ایمان و امید به خودت میتوانم خلق کنم

    خدای من شکرت که من رو خالق افریدی

    خدای من شکرت به خاطر عدالتت که هر کسی زندگی خودش رو داره بدون دخالت دیگران خودشه و خودش

    خدای من شکرت که زندگی مال منه ،خلق هر چیزی که بخوام در توان منه ،و تو یک راهنما و هدایتگر هستی برای من تا راحترین و بهترین خلق کردنها رو داشته باشم

    خدای من وقتی تعهد و محکم قدم برداشتنهای من رو میبینی من هم هدایتها و راهنماییهایت را واضحتر میبینم که اتصالی هست بین متعهد بودنم و دیدن هدایتهای بینظیرت

    از وقتی متعهد تر شدن و ایمانم به قانون جهان هستی بیشتر شده هر فایل که باز میکنم یک سخن از جانب خداست برای من .

    امید داشتن ، ناامید نشدن ، الخیر فی ما وقع و بهتر زندگی کردن با توجه به این که خداوند فرصت زندگی کردن و خلق کردن رو به من داده و یاد اوری این نکته که من متولد شدم تا شاد زندگی کنم لذت ببرم در مسیر هر اتفاقی افتاد بیفته برای من همین خوبس و این یعنی زندگی

    زندگی به دور از ترس نگرانی حرص کمبودها چون ایمانم به خدای خودم زیاده و هر لحظه حواسش به من هست و در حال هدایت منه

    خدای مهربونم خدای هدایتگرم عاشقانه میپرستمت و دوستت دارم

    خدای من

    من رو هدایت کن به راه کسانی که به انان نعمت داده ای. امین یا رب العالمین

    در اغوش الهی خدای مهربانم باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1875 روز

    با یاد ونام رب الارباب وخالق تمام جهان که قدرت از آن اوست فقط

    یا رب تو را سپاس که مرا در مسیر بهبودی قرار دادی تا خود را بهبود دهم و بهتر و بهتر شوم و خودم را تجربه کنم و بهتر بشناسم

    مرا هدایت و حمایت و حفاظت فرما به سمت بهترین ها و راه مستقیم

    با هدایت پروردگارم می‌نویسم که هدایتگر همه انسانهاست به سمت آنچه که میخواهند

    درود و سلام به استاد جان ومریم جانم

    اول از همه به خاطر پرودایس زیبا خدارا سپاس میگم وپیراهن زیبای استاد که چقدر با طبیعت پشت سرتون بی نظیر و هم سو شده

    خداراشاکرم که این فایل روی سایت برتر گرفت چقدر به موقع بود برام چقدر نیاز داشتم که یادآوری بشه قوانین برام

    سوال اول

    درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟

    زمانی که از روی جهل وزمان خشم وسایلم را میشکستم به خودم ضربه میزدم معده درد وبیماری وعمل نتیجه خشم وکنترل نکردن احساساتم شد زمانی که برای آرام کردن ذهنم پرخوری میکردم ونتیچه اش چاقی وبیماری بود

    حرف های میزدم که بعداً پشیمان میشدم

    دعواهایی که با اطرافیان راه می‌انداختم

    دخالت های بیجا بین اطرافیان از سر خشم وعصبانیت

    فروش وسایلم به خاطر ترس از کمبود واحساسی عمل کردن که نتیجه خوبی نداشت

    وام های که به خاطر احساساتی عمل کردن گرفتم ونتیجه اش استرس وترس ونگرانی بود

    دلسوزی های بیجا که باعث شد خودم را فراموش کنم و بقیه را در ذهنم بزرگ کنم

    حتی توی شرایط احساسی و هیجانی هم میخواستم فقط به بقیه خوش بگذره وفقط به دنبال راضی کردن بقیه بودم

    دعواهاو کتک کاری هایی که به خاطر احساسی عمل کردن شد وفقط خسارت به خودم زدم

    سوال دو

    تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.

    بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کاربردید؟

    زمانی که خواهرم به خاطر موضوعی ناراحت وعصبانیت بود وسو تفاهم براش شده بود و خشم خود را با من درمیان گذاشت من سعی کردم آرام باشم و جوابی بهش ندادم ولی خواهرم عصبانی بود وبعد پشیمان شد ومن خداراشکر احساس رضایت داشتم که عصبانی نشدم ونتیجه به نفعم شد که بعدها هم ارتباطمون خوب شد

    زمانی که بحثی در خانواده داشتیم سعی می کردم به پیاده روی وکوه نوردی بروم ومرقبه کنم و فقط به ستایش خدا می‌پرداختم واو را مثل دوست کنارم می‌دیدم وچقدر حالم تغییر می‌کرد و آرام میشدم

    زمانی که فردی میخواست مرا عصبانی کند فایل ها در می‌شنیدم با ایرپاد وسعی میکنم نشنوم وصدا را بلند میکنم وفقط فایل گوش میکنم وچقدر جواب میده به من که هم باعث آرامشم میشه هم نمیشنوم که باعث کینه نشه وگوشم را کنترل میکنم که هرچیزی نشنوم

    نوشتن دوره ها وصحبت های استاد ومرور حرف های ایشون خیلی بهم کمک می‌کنه

    مخصوصا دوره قانون آفرینش که چقدر در مورد احساس وجهل صحبت کردند

    استاد نمی‌دونید چقدر ضربه زدم به خودم به خاطر همین احساساتی عمل کردن وپشیمان شدنم واحساس بدی که داره بعدش

    ولی وقتی خودم را کنترل کردم چقدر احساس قوی ترس داشتم که تونستم در لحظه تصمیم نگیرم که به ضررم بشه

    انگار خودت خودت را به نابودی می‌بری با عصبانیت وخشم هات هم جسمی هم روحی تو جهنم هستی ولی وقتی خودت را آرام می‌کنی با خودت حرف میزنی بعدش جهان هم کمکت می‌کنه هدایت می‌کنه بعدش آرامش میاد واین تو هستی که پیروز شدی

    سوال سوم

    توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟

    کوه رفتن وبا خودم وخدا خلوت کردن

    مراقبه کردن ومدیتیشن

    حمام کردن

    مسافرت

    فایل های توحیدی استاد را شنیدن

    دوربودن از انسانهای منفی

    سکوت کردن

    در اتاق خلوت کردن ودوره ها را شنیدن

    با گربه و سگ و درختان صحبت کردن

    درکنار گل وباغچه نشستن وصدای پرنده ها را شنیدن

    برای خودم هدیه خریدن

    مکان را ترک کردن

    بی توجهی به صحبت های اطرافیان

    به عواقب عصبانیت وخشم فکر کردن واهرم رنج ولذت ایجاد کردن برای خودم

    تمیز کردن خانه

    آب دادن به باغچه وگل ها

    استاد. جان دوره شیوه حل مسائل داره برام معجزه می‌کنه هم برای خودم هم برای خانواده ام

    یه حرکت کوچیک داره نتایج عالی رقم می‌زند برام

    خداراشاکرم که در مدار این دوره بودم وچه نتایج عالی بیاد که حتما در دوره خواهم نوشت

    خدایا شکرت که هستی وهستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1495 روز

    به نام خداوند خالق زیبایی ها

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    چرا باید قلب ما که جایگاه خداوند است را با خشم ،نفرت ، کینه ‍‍‍،حسد …………‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ و هر آنچه را که احساس بد لقب می دهیم مکدر کنیم قلبی که خداوند به ما به رسم امانت عطا کرده است و آنقدر بزرگوار و عادل است که عنان زندگیت را به دست خودت سپرده و تو را به هر راهی که انتخاب می کنی سوق می دهد راههایی که امکان دارد هر لحظه به بیراهه برود. احساسات ما که چراغ راهنمای ماست و یکی دیگر از معجزات خداوند برای بنده اش بوده ،بنده ای که هر آنچه را از او بخواهد به او عطا می کند اگر او هم او را بخواند اما خواندن خدای ما با چه احساسی می تواند باشد با خشم و یا با آرامش کدام یک ما انسانها نمی توانیم از قلب مان انتظار داشته باشیم که در تمام مدت با آرامش بتپد گاهی عرصه را آنچنان برایش تنگ می کنیم که حاضر است ان را از درونش بکند و به گوشه ای بیندازد زمانی که ترسیده ایم عصبانی شده ایم و کینه و نفرت تمامی وجودمان را احاطه کرده است ان زمان دیگر قلبی وجود نخواهد داشت عشق به فنا می رود عشقی که می توانست با تمرکز بر روی خوبی ها و زیباییها و هر انچه که خداوند بزرگ افریده است در طبیعت در اسمانها در هر موجود زنده و در هر انچه که در این جهان برای لذت بردن انسان وجود دارد.

    تمامی زندانهای دنیا از انسانهایی انباشته شده است که نتوانستند احساسات خود را در زمان مناسب کنترل کنند تمام اسایشگاه ها از انسانهایی پر شده است که نتوانستند درکی از جهان هستی داشته باشند و انچنان احساساتشان را به دلایل مختلف به زنجیر کشیدند که دیگر نظاره گر خورشید نمی توانند باشند. هر یک از ما اگر به گذشته خود نگاه کنیم حتما نوعی از این احساسات بد را تجربه کرده ایم و جالب این که حتما ان را به خاطر خواهیم آورد چون ذهن ما منتظر چنین مروری بر دست آورد خودش است تا حال قلب ما را بگیرد. بهتر است به یاد آوریم چرا به این جهان آمده ایم و خداوند چه چیزی را در کتابی که به واسطه استاد خیلی خوب از آن بهره گرفته ایم را به ما اموخته است کتابی که چراغ راهنمای ما است همان فانوس دریایی استاد که راه را نه تنها در اقیانوسها که در زمین هم روشن ساخته است. خدایا شکرت. عاشقتونیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    مهناز رویانی گفته:
    مدت عضویت: 2271 روز

    سلام به استاد عزیز و مریم جان سپاسگزارم از شما به خاطر این فایل بسیار آموزنده و زیبا

    چون پر از تجربیات ناب بودم نسبت به این موضوع فورا شروع کردم به نوشتن تجربه خودم تا به امید خدا درسی بشه برای کسانی که تجربه منو میخونن

    زیر بنای تصمیمات ما احساس هستش که اگه شناسایی نشه و تفکر قبل از به اجرا گذاشتن تصمیم نکنیم امکان داره خسارت های بی شمار هم مالی و هم ارتباطی بشه

    من و همسرم دوتا تصمیم بزرگ و اشتباه گرفتیم که محرز و الان هنوز عواقبش میکشیم

    اولین تجربه خرید زمینی بود که الان داریم ما در 15 سال پیش مبلغی پول داشتیم که تصمیم گرفتیم تبدیل به ملک کنیم تو اون سال یه اتفاق خیلی قشنگ برای همسر من از لحاظ جسمی افتاده بود که تمام احساسات خوب ما غلیان کرده بود و خیلی نسبت به همه چیز مثبت و لطیف شده بودیم در همین روزها از سمت یه آشنا زمینی به ما معرفی شد که در یکی از بهترین نقاط شهر بود ولی مشکل فراوانی داشت از جمله اینکه طرح باغات و اینکه هیچ راه دسترسی براش تعریف نشده بود و طرف مقابل به همه این مسایل آگاه بود اما من و همسرم از جایی که سرشار از حس مثبت بودیم بدون هیچ تفکر و تحقیق فقط بر این مبنا که این طرف آشنا درجه یک ما هست و دروغ بهمون نمیگه و اینکه این زمین تو بهترین جا هستش پس لقمه بزرگ و عالیه رفتیم پای معامله و پولی رو که میشد یه ساختمون دو طبقه بخریم دادیم برای پرداخت این زمین بدون رفتن به شهرداری و حتی یه بنگاه معتبر فقط قولنامه تو خونه نوشته شد در حضور طرفین و دوتا شاهد که از اقوام بودن

    بعد یکی دوسال که ما پیگیر شدیم برای ساختن خونه متوجه شدیم که این زمین مشکلات فراوانی از جمله مسیله راه که با یه همسایه طرفیم که به هیچ وجه راضی نمیشه راه بهمون بده مگر به یه مبلغ هنگفت الان ما 15 سال درگیر هستیم و به هیچ نتیجه فعلا نرسیدیم

    تو این تصمیم بزرگترین عامل احساس ما بود که ناشی از کمبود نسبت به اینکه دیگه همچین موقعیتی نیست و ما داریم یه پول میدیم برای زمینی که ارزشش چند برابر خواهد شد و اعتماد بیش از حد به طرف مقابل بود که عواقبش اینه که ما همچنان پیگیر و درگیر با شهرداری و بقیه افراد هستیم

    دومین اشتباه ما در رابطه با فروش خونه ای بود که برای اولین بار ساخته بودیم قبل از خرید اون یکی زمین مشکل دارمون

    زیر بنای فروش خونه ترس بود چون همسر من برای ساخت خونه پروانه نگرفته بود و شهرداری حکم تخریب زده بود من و همسرم از ترس اینکه شهرداری تخریب نکنه خونه رو به فروش گذاشتیم و به قیمت خیلی ناچیز فروختیم و بلافاصله بعد مدت دوماه تو تورمی که برای اولین بار در ایران ترکید اون خونه شد 7 برابر پولی که ما فروختیم و طرف که از ما خریده بود با یه اصلاح کوچیک خونه رو دوباره ساخت من و همسرم الان مستاجر هستیم و این عواقب این تصمیم ما بر مبنای ترس بود

    سپاسگزارم از خدای مهربان که این تصمیمات اشتباه هر چند سنگین ولی ارزشمند بود چون ما دوباره شروع کردیم به حرکت و هم اکنون در بهترین شرایط مالی هستیم به لطف خدا و برنامه استاد مخصوصا دوازده قدم و فایلهای رایگان هم اکنون درآمد 60میلیون به بالا در ماه داریم و فرزندان ما تو بهترین رشته های تحصیلی درس خوندن و هدفمند ازدواج کردن و زندگی سالم و موفق دارن

    از احساس خشم هم بخوام بگم بارها باعث شده برفتاری کنم مخصوصا با بچه ها حتی کتک کاری بشه ولی خدارو شکر الان که تو برنامه با استاد رو خودم کار میکنم تقریبا به 10 رسیده و کمتر تکرار میشه

    من برای اینکه تصمیم اشتباه بر مبنای احساساتم نگیرم پیاده روی میکنم

    دوش میگیرم ،سکوت میکنم و با نوشتن سعی میکنم به آرامش برسم

    ممنون و سپاسگزار از همگی همسفران

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    نفیسه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1888 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان مهربان

    با نام و یاد خداوند مهربان شروع به نوشتن میکنم و برایم مث این است که شروع به قدم زدن در دشت زیبایی میکنم که هر قسمتش با گلهای رنگی پر شده . استاد عزیزم قبلا گفتم الان هم میگم وقتی به قصد نوشتن کامنت و اشتراک گذاشتن تجربیاتم و خوندن تجربیات دوستای قشنگم میام تو سایت انگار بهترین روزها و لحظه های زندگیمه ، انگار که وارد این دشت زیبا شدم و هر لحظه برام زیبا تر میشه … صبح به عشق اینکه برم جاهای جدید برای بازاریابی محصولاتم از خواب بیدار شدم و دیدم که چند تا محصول جدید معرفی شده و دوباره به عشق بارگذاری این محصولات تو سایتم موندم خونه و داشتم لذت میبردم از این هدایت الهی که وسط کارهای سایتم دیدم شما فایل گذاشتین … استاد ناخودآگاه کاری که براش هیجان داشتم رو دوباره رها کردم و به دنبال زیبایی و لذت بیشتر فایلو نشستم نگاه کردم و الان کلا بیخیال محصولات شدم و دارم برات مینویسم . اینقدر اینجا قشنگه که هیچ کاری برام لذت بخش تر از این نیست در همین حین ذهن داره کار خودشو میکنه …‌‌میگه بلند شو برو پی کارت ، چیه اینجا نشستی اینا رو مینویسی ….‌‌حتی استاد جدیداً از سمت شما هم حرف میزنه میگه استاد گفته باید بری و تمرکزی کار کنی .. نباید انرژی ذهنت رو بذاری برای کار دیگه … منم بهش میگم بچه جون بشین سرجات من دیگه خوب تو رو میشناسم جنس حرفاتو میفهمم داری بهم حس بد میدی داری مضطربم میکنی … ولی اینجا این کار گشتن تو سایت خوندن کامنت ،نوشتن کامنت حالمو خوب میکنه … اگر میگی استاد باشه منم میگم استاد…. ولی استاد من برای تمام قانون هاش و حرفاش میگه احساس خوب =اتفاقات خوب . احساس بد =اتفاقات بد . الان احساس من خوبه با توی سایت بودن با نوشتن پس دیگه ساکت باش بذار بنویسم با عشق با لذت برای دوستان قشنگم برای استاد بزرگوارم ،برای مریم مهربانم بنویسم براشون از تجربیاتم .

    اول از همه استاد تحسینتون کنم برای اندام زیباتون و لباس زیبایی که پوشیدین . تحسینتون کنم برای اینکه با بهبودگرایی های که توی سایت انجام دادید و این چندتا فایل آخر بسیار عالی تر شده از نظر محتوا و داره به من خیلی کمک میکنه که باگ هایی که دارم رو دربیارم ، شرایط زندگیم بهتر شده ، هدایت خداوند رو میفهمم و بهش عمل میکنم ، تجربیات دوستان عزیزم رو که میخونم بسیار لذت میبرم و میخونم و درس میگیرم و قانون برام اثبات میشه …. خیلی محتوا های سایت کاربردی شده خیلی عالی شده . برای همین یه انرژی منو هی میکشونه تو سایت که بفهمم و درکم رو بیشتر کنم .

    توی فایل قبلی که عنوانش عادتی که برای همیشه زندگی شما را تغییر میدهد بود نوشتم از تجربه ام که دقیقاً برای این فایل شما بود ولی چون ممکنه دوستانم نخونده باشن براتون مینویسم دوباره از چندتا تجربه ام که سندی باشه هم برای خودم هم دوستانم بخونن و ازش درس و ایده بگیرن .

    استاد اول تجربه هفته قبلمو میگم که بسیار بسیار تجربه عالی بود و منو بسیار درس داد که توی شرایط احساسی بد فرکانس چطوری داره کار میکنه .

    من توی شرایطی بودم که یکی از نزدیکانم با یک تهمت بسیار بد میخواست منو توی جمع دوستانم خراب کنه چون من فردی هستم که روابط اجتماعی بالایی دارم و همیشه بگو بخند و تعامل بالایی دارم ولی چون این دوست ما ادم گوشه گیر و غیر اجتماعی هست میخواست با متهم کردن ویا کوچک کردن منو از اون جمع خارج کنه . خب وقتی دیدم که من متهم شدم به کاری که داشت آبروی منو میبرد و هیچ حرفی نداشتم برای رفع اتهام خشکم زد ،توی اون لحظه عصبی شدم و یکمی صدامو بردم بالا ولی هرچی میگفتم طرف مقابلم حرفایی میزد که منو محدود تر میکرد و دیدم اصلاً هیچ حرفی ندارم که دفاع کنم چون ماجرا جوری پیش میرفت که هیچ چیزی دیگه برای دفاع نداشتم در صورتی که من هیچکاری نکرده بودم و همش سوتفاهم بود . استاد اینقدر بار روانی روی من بود که داشتم خفه میشدم . توی یه جمع دوستانه جوری داشت آبروی من میرفت در مورد موضوعی که اصلا اتفاق نیفتاده و از هیچی یه کوهی درست شده بود وداشت منو له میکرد . اون لحظه رفتم توی اتاق و از شدت عصبانیت ناخوداگاه احساس کردم اگر گریه کنم این حجم فشار توی قلبم کم میشه و شروع کردم به گریه کردن . این درصورتی هست که من آدم سنگی هستم و به اصطلاح اصلا هیچی اشک منو درنمیاره . ولی اون لحظه آگاهانه گریه کردم که این حجم فشار توی قلبم و ذهنم کم بشه و همینطور هم شد . البته اینو بگم توی مدتی که گریه میکردم به این فکر نمیکردم که چیکار کنم ، آبروم رفت وغیره .. داشتم فکر میکردم و با خدا صحبت میکردم و میگفتم عزت از آن توست و تنها تو هستی که میتونی این سوتفاهم ها رو برطرف کنی و من عاجزم به درگاه تو . بعداز اینکه آروم تر شدم سریع بلندشدم لباسامو پوشیدم و رفتم پیاده روی ، توی مسیر که میرفتم داشتم فکر میکردم چی شد که این اتفاق افتاد و مطمئن بودم من یه جایی اشتباه کردم و باید بفهمم موضوع ریشه اش از کجاست تا اونو حل کنم . یک ساعتی راه رفتم و فکر کردم و فهمیدم به خاطر خیلی ترسها و فرار از مسئله یک سری کم کاری هایی کرده بودم که نتیجه اش به اینجا ختم شد البته اگر به ته قضیه نگاه میکردی میگفتی چه ربطی داره اولش به آخرش ولی من میفهمیدم ربطش چیه چون مث یه سلسله و زنجیره وار همه این اتفاقات به هم وصل شده بود و همش از باور کمالگرایی ،وترس میومد که اینا رو رقم زد . ولی خب دیگه اتفاق افتاده بود و من باید درسش رو میگرفتم .و بعدش گفتم خدایا من اشتباه کردم و تصمیم کرفتم که برم و صادقانه همه موضوع رو توضیح بدم و بقشو بسپارم به خدا و مسئولیت این اتفاق رو به عهده بگیرم . به محض برگشتم به خونه … دوستم منو برد توی آشپزخونه و بهم گفت من اشتباه کردم و قضاوت اشتباه در موردت کردم و ازم کلی عذرخواهی کرد. استاد من هاج و واج مونده بودم که چی شد ؟این آدمی که داشت منو متهم میکرد سرم داد میزد و آبروی منو میبرد حالا اومده عذرخواهی و درکنارش داره منو تحسین میکنه و داره بهم اعتبار میده که اتفاقا تو خیلی درست کاری ،من قضاوت اشتباه کردم ،من مقصرم که بدون تحقیق تو رو متهم کردم .و من همونجا دوباره ازشدت هیجان اشکم سرازیر شد که وقتی سپردم به مالک آسمان ها و زمین و گفتم که من محتاجم به هر خیری که از تو به من برسه و عزت از ان توست خداوند عزتی بهم داد که همه اطرافیانم راغب شدن که با من بیشتر وقت بگذرونن . تمجیدم میکردن ،میخواستن بیشتر باهاشون باشم . استاد نازنینم من کاری به اون تحسین ها نداشتم و اون تمجیدها احساس خاصی ایجاد نمیکرد ،من فقط متحیر و سپاسگذار الله بودم که چطوری ورق ماجرا رو برگردوند و چقدر من کوتاهی کردم درمورد این قدرت مطلق و جاهایی که خواستم خودم مشکل رو حل کنم در صورتی که قدرت مطلق رب العامین بهترین حل کننده مشکلاته در صورتی که بهش بها بدیم . نخوایم خودمون حلش کنیم … ما فقط باید به هدایت هاش عمل کنیم هدایت خداوند برای من این بود که حالتو بهتر کن به احساس بهتر برس گریه کن ،پیاده روی کن … ،درسش رو بگیر ، عزت نفست رو ترمیم کن ، احساس لیاقتت رو افزایش بده و یاد آوری کن در جهان تو هیچ کس نیست که بتونه عزتت رو ازت بگیره و یا عزت بهت بده اِلا الله . توی این ماجرا من این آیه قرآن رو درک کردم که عزت به تمامی از آن خداوند است و اوست پیروزمند فرزانه

    استاد خیلی حالم خوبه … خیلی ازتون ممنونم که شما دارید اینقدر ماها رو به درستی اموزش وپروش میدید که استاد خودمون شدیم . قوانین رو طوری بیان میکنین که بتونیم توی لحظه به لحظه خودمون به صورت شخصی تمرین بسازیم و با شخصیت خودمون اونا رو اجرایی کنیم و رشد کنیم . من که به راحتی میتونم ریشه مسائلم رو پیدا کنم ولی توی عملکرد ضعیف ترم که دارم به لطف الله و تکاملی و به صورت بهبود گرایی نه کمالگرایی این ضعف رو حل میکنم . استاد من دوره حل مسائل رو ندارم ولی وقتی تک به تک مقاله های توی تلگرام و سایت رو در حوزه این محصول میخونم و تجربیات دوستانمو میخونم میفهمم این دوره چیه و چی میخواد بگه … من دارم با همین آگاهی های توی مقاله مشکلاتمو رفع میکنم چه برسه به اینکه محصول رو بخرم . استاد من لذت میبرم از مقاله ها ،،، از متن هایی که توی سایت تلگرام میگذارید و احتمالا زحمتشو خانوم شایسته جان دل میکشه و ازش بسیار بسیار تشکر میکنم . استاد نمی‌دونید چقدر آگاهی این مقاله ها به من کمک کرده . دفترها و سررسیدها پر کردم از نوشتنشون از آگاهی هاش … این مقاله ها دوره هست . این توضیحات محصولات خودش یه دوره هست … من که کلی از این اطلاعات استفاده میکنم و لذت میبرم و ازشون درس میگیرم .

    استاد یه تجربه جذاب دیگه در حوزه روابط دارم که دوست دارم اونم بگم … البته فکر میکنم قبلا کامنت کرده بودم اما دلم میخواد دوباره بنویسم تا زیر این صفحه مربوطه ثبت بشه و دوستانم درسش رو بگیرن

    توی رابطه عاطفی که داشتم اولش چون طرفمو نمیشناختم و خیلی احساس خاصی بهش نداشتم و فقط برای شناخت بیشتر راضی شدم که مدتی با هم رفت و آمد داشته باشیم تا بیشتر با خصوصیات هم آشنا بشیم و ببینم آیا میتونم احساسی بهش پیدا کنم یا نه . خب پیش رفتیم تا جایی که بسیار به هم علاقه مند شدیم و رابطه مون جدی شد . و این دوستم نسبت به من احساس مسئولیت پیدا کرد و اینو بازگو میکرد. خب این همه احساسات که به جریان افتاده بود داشت منو وابسته میکرد و میخواستم بیشتر باهاش باشم . و توی این حین برای دوستم مشکلاتی پیش اومد که نمیتونست پیش من باشه و گاهی حتی زنگ هم نمیزد و قضیه جوری پیش رفت که دو سه روز بهم زنگ نمیزد و هروقت من تماس میگرفتم میگفت عزیزم کار دارم و بهت زنگ میزنم .ولی یادش میرفت وکلا زنگ نمیزد . من دیگه ذاشتم خیلی اذیت میشدم والبته بگم که این فرکانس من بود که این ماجراها اتفاق می افتاد . چون احساس وابستگی پیدا کرده بودم جهان هم طوری بهم واکنش نشون میداد که من از این آدم دورتر بشم . خب اون موقع آگاهی های الانمو نداشتم و فقط ناراحت بودم و هر چی به سمتش میرفتم اون از من دور تر میشد و یه جورایی داشت عزت نفسمو می بلعید . توی این جور شرایط معمولاً اطرافیان هم میگفتن اگر دوست داشت بهت زنگ میزد ، حتما با کس دیگه ایی هست ، خلاصه هزار جور نقل قول که دل منو خالی تر میکرد . تا جایی که دیدم دیگه داره بهم برمیخوره و یه شب از عصبانیت گوشیمو خاموش کردم و پرت کردم به سمت دیوار و شروع کردم به اشک ریختن که من عزت نفسم داره تخریب میشه و خدایا تو کمکم کن و شروع کردم صحبت با خداوند اولش کلی غر زدم ولی هر چی پیش میرفت آروم تر میشدم و ایرادات خودمو میفهمیدم و میدونستم داره از کجا آب میخوره خلاصه اینقدر اشک میریختم که چرا نمیتونم ذهنمپ کنترل کنم و دیگه از یاد اون بابا خارج شدم و رفتم سراغ خودشناسی و همه حرفم با خدا این بود که میخوام آدم قوی بشم چیکار کنم چرا نمیتونم و …. اینقدر صحبت کردم که دیگه بیحال شدم و خوابم برد . صبح که بلند شدم دیدم طفلی گوشیم یه گوشه افتاده و خاموشه برداشتم و زدم به شارژ ولی یه حسی بهم گفت روشنش نکن .و فقط دفترمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن مشکلاتم و حرف زدم و بهم گفت و نوشتم ، راه حل پیدا کردم … همه اینا در حوزه خود شناسی بود ها …. نه اینکه برم با طرفم صحبت کنم اینچ بگم اونو بگم … نه فقط خودم ،ایرادات شخصیتی خودم . و اینقدر نوشتم و نوشتم و احساسم خوب شد و قدرت پیدا کردم و عاشق خودم شدم و خدا و چنان احساس صلحی در وجودم شکل گرفت که حد نداشت . توی همین حین و حال بودم که اون احساس با ذوق خنده بهم گفت دختر خوشگل چرا گوشیت خاموشه بلند شو برو روشن کن همه چیزو روشن کن مث خودت که روشنی … و با ذوق رفتم سمت گوشیم و روشنش کردم وهنوز صفحه گوشی در حال لود شدن بود دیدم دوستم داره زنگ میزنه … اول نمی‌خواستم جواب بدم چون دلم نمیخواست حالم بد بشه ولی اون احساس گفت جواب بده بذار زندگی جریان داشته باشه . منم گفتم چشم . جواب دادم و دیدم دوستم با حالت مستاصل میگه سلام خوبی عزیزم تو کجایی دلم هزار تا راه رفت و از این جور حرفا…. من متعجب از رفتارش گفتم مگه چی شده … گفت هیچی و نگرانت شدم وکلی ابراز علاقه که من عاشقتم و فقط تو رو میخوام و این حرفا که من متعجب چشام گرد شده بود چون این ادم چندین وقت بود از من خبر نمیگرفت حالا اینطوری زنگ زده و اینا رو میگه و میگفت اگر امشب نبینمت دق میکنم … همه کارا کنسل فقط برای تو من اینجوری بودم …..

    چی شد خدایا دورت بگردم چقدر تفاوت .. اینا همش مال این بود که به تو وصل شدم و عالم و آدم رو رها مردم . … بماند که اون شب اومد و کلی بهمون خوش گذشت و حسابی جبران نبودن هاش رو کرد با توجهش ، خرج کردن ها و ابراز علاقه ، نویدی که میداد برای اینده وکلی احساس خوب و حرفایی میزد که تا حالا اصلا ازش نشنیده بودم .

    استاد این تجربه جزو ماندگار ترین اتفاقات زندگیم شد که چطور این شرایط می‌تونه از زمین تا آسمون نتایجش عوض بشه فقط با کنترل ذهن .. کنترل ذهنی که توی شرایط احساسی بد بتونی نهیب به خودت بزنی من دارم چه فرکانسی میفرستم . من دارم چیکار میکنم . گاهی اشتباهی تو خودشناسی میگیم عههههه اشتباه از من بوده و میخواین بریم با کلام رفع اثر کنیم … ولی نه اینا همش گول خوردنه … فقط باید روی خودمون کار کنیم … درونمون … ذهنمون رو شخم بزنیم و عملکردمون و احساسمون رو تغییر بدیم . عملکردی که بر پایه احساسات خوب باشه . اگر عملکرد داره بهمون احساس کمبود ، ترس ، نگرانی ، خود کم بینی ، ضعف میده اینا میشه همون نقطه هایی که باید افسار ذهن رو بکشیم و مراقبش باشیم .

    مورد بعدی هم در مورد کارم هست که کنترل ذهن واحساس لیاقت منو به سمتی کشوند که داشتم برای دعوا و اعتراض به سمت شرکتی که باهاشون کار میکردم میرفتم . این شرکت حق و حقوقات منو نداده بود و به اصولشون و قرارهامون عمل نکرده بود . توی خین پیاده روی که میکردم تا به محل مورد نظرم برسم داشتم میگفتم میرم اینو میگم و فلان خرفو میزنم که چرا به تعهداتتون پایبند نبودیم و دیگه باهاتون همکاری نمیکنم که قلبم داشت منو باز میداشت از این کار و بهم کفت تو اینقدر ارزشمندی که باید فقط احساس خودباوریت رو تقویت کنی و توی این پیاده روی طولانی که از قصد داشتم انجامش میدادم تا ذهنمو کنترل کنم به اینجا رسیدم که تو ارزشمندی و مدام خودمو عزت دادم و تعریف کردم و احساس لیاقت رو درخودم پرورش دادم . وقتی رسیدم و شروع کردیم به صحبت با صاحبان اون شرکت تولیدی .. یکدفعه صاحب اصلی بهم گفت خانم محمدی من ازت میخوام بیای اینجا و بشی مدیر کل مجموعه

    من اینجوری شدم جاااااآآن ……. آره گفت شما اینقدر آدم پیکیر و حاذقی هستی که ما تو رو میخوایم به عنوان مدیر استخدام کنین با حقوقی که تقریبا 2/5برابر درآمدم بود . و من شوکه شدم ولی خودمو جمع کردم و قبول کردم . به همین راحتی به همین خوشمزگی …. داری میری دعوا.. داری میری قضیه رو فیصله بدی و تمومش کنی…بعد به خاطر ایجاد احساس لیاقت میشه مدیر…. بابا بیا برو همش دست تو … تو بیا برو بشین پشت میز ریاست ️ فوقع ما وقع و نفیسه خانم شد مدیر مجموعه ایی که 25 تا پرسنل داشت .. البته اینم بگم اولش کم بودن شاید 10تا12نفر اما من زیادشون کردم و گسترش دادم و بهبود دادم . و عالی بودم و لذت بردم چقدر اون تجربه به من درس های بزرگی داد . چقدر عالی بود چقدر الان که کسب و کار خودمو دارم داره بهم کمک میکنه . چقدر عالی هست چیدمان خداوند . چیدمان هایی که هیچ وقت تو نمیتونی بچینی سالها هم زمان بذاری نمیتونی حتی یک درصدش رو سرو سامون بدی . اما اون نیرو میاد میچینه … کی ؟؟؟؟ وقتی احساساتت رو کنترل کردی … کی؟؟؟؟؟ وقتی تونستی توی بدترین شرایط بهش ایمان بیاری و بهش وصل بشی ….. کی؟؟؟؟؟ وقتی همه چیز برات کوچیک شد و تسلیم درگاهش شدی ….

    خدایا سپاسگذارم برای این فرصت که گشت و گذار کردم و لذت بردم از این دشت زیبا و چرخیدم و عاشقی کردم و ممنونم از استاد عزیزم که این سایتو برای ما پرادایس کرده. استاد پرادایس من اینجاست . اون پرادایسی که توش زندگی میکنی جایزه خداونده بهت که این پرادایس رو برای ما فراهم کردی .

    براتون آرزو میکنم بهترین ها در این دنیا و آخرت نصیبتون بشه

    دوست دار همتون نفیسه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      نگین فلامرزی گفته:
      مدت عضویت: 1953 روز

      سلام نفیسه جان دوست عزیزم آفرین واقعاتحسینت میکنم بخاطر این کنترل فوق العاده ذهنت چقدر خوب و عالی بود ممنونم که این آگاهی را با ما شر کردی امیدوارم من هم عملگرا باشم و همیشه مثل شما و دوستان بینظیر سایت خودم و هر روز یکم بهتر از روز قبلم کنم به امید موفقیت های بیشتر

      سلامت، شاد و ثروتمند و سعادتمند باشی عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    ندابشارتی گفته:
    مدت عضویت: 1635 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته

    خداروشکر میکنم برای دیدن این فایل که دوباره منو به خود شناسی و درک اتفاقات بیرونی ک از درون من نشات میگیره،سوق داد

    یکی از اتفاقهایی ک همین اواخر برای من افتاد که منو توی شرایط بسیار احساسی قرار داد و خداروشکر تونستم با استفاده از اگاهی هایی که از زمانی ک با شما اشنا شدم و یاد گرفتم،ارامش رو بسازم و در نهایت منجر به نتیجه ی خوب و به نفع من باشه

    با من تماس گرفته شد ؛ که برای خواسته ای که مدت ها تقریبا 6 سال،منتظر تحققش بودم باید کلی پول بدم ،پولی که فکر میکردم حقه منه و دادنش،حس قربانی شدن بمن میداد

    در واقع از یک نگاه،حس عصبانیت و قربانی شدن داشتم و خیلی برام پذیرفتنه این راه،برای تحقق اون خواستم،سخت بود

    و از طرفی بمن گفته شد که اگه الان اینکارو نکنم،هیج وقت اون خواسته اتفاق نمیافته

    در واقع بازهم یه حس ترس،که نکنه شرایط سختتر بشه،نکنه بازهم انتظار بکشم،نکنه طرفم بخواد بیشتر اذیتم کنه..

    در واقع چندتا احساس منفی و قوی که از هرطرف به موضوع نگاه میکردم،حس بدی داشت

    حتی تحقق خواستم،هم بهم حس بد میداد چون به قیمت دادن کل پولم بود

    اون لحظه به شدت نگرانو عصبی بودم

    به شدت نجواها میومد

    به شدت درمونده بودم

    نمیدونستم چیکار کنم چون هیچ راهی برام نمونده بود

    حتی خشمم اجازه نمیداد از چشمام اشک بیاد

    چون خیلی وقتا،با گریه اروم میشم خالی میشم

    هی میخواستم به طرف زنگ بزنم و خشممو خالی کنم که این راهی ک جلوی پای من گزاشتی،عینه نامردیه و خلاصه این چیزها … ولی همون موقع میگفتم ک خب اون اصن درکی ازین انسانیت ها نداره پس چرا زنگ بزنی ک بحث و جدل بشه که حالت بدتر بشه (اینو طبق تجربه ی قبلم که قبلا در اوج احساس بد ،زنگ زده بودم و در نهایت به بحث کشیده بود و حال من برای چندروز بدتر شده بود ،گفتم به خودم)

    چندروز قبل تر ازین اتفاق،من با کمک شیوه حل مسایل متوجه یه کویری توی وجودم شده بودم،که توی همه مسایل هم به صورت اختصاصی برای هر مساله ای وارد میشد

    اون کویر،احساس وابستگی بود

    به همه چیز رسوخ کرده بود

    مثلا برای شروع کاری،وابسته به راهی بودم ک خودم تعیین میکردم و با این کویر،اجازه ی ورود راه های دیگ نمیدادم و در نهایت ،چون کار با راهی ک خودم به اندازه ی باورهام در نظر داشتم ،اتفاق نمی افتاد ،حس نا امیدی و خلاصه حال بد داشتم

    یا همین مساله ،چون خودمو وابسته ی همون پولو سرمایم کرده بودم،به راههای هدایت میشدم ک دقیقا مربوط به سرمایم بود،چون فرکانسم اینجوری تنظیم بود

    یا خودم توی باورهام که نشات گرفته از الگویی بود ک قبلا برام اتفاق افتاده بود،فکر میکردم تنها راه تحقق این خواسته ی چندساله،دادنه پوله و از طرفی نمیخواستم این کارم انجام بدم

    درواقع وابسته ی الگویی بودم که قبلا تجربش کرده بودم

    چندتا چیز به هم گره خورده بود

    تا اینک رسیدم به ساختن باور رهایی و تسلیم بودن در برابر خداوند

    مثل حضرت ابراهیم که رها بود در برابر قربانی شدن فرزندش،چون حس رها بود در مقابل خداوند،فقط از ایمانه قوی نشات میگیره ،از اینک خدای قادر بد نمیخواد

    این الگو های قرانی برای باور رهایی هم در این موضوع خاص،خیلی کمکم کرد در واقع باورپذیرتر کرد

    ———————

    همون روز که منو خشم گرفته بود ،اولین کار این بود که با هیچکس حرف نزدم،هی گوشیم زنگ میخورد تا ببینن من چه حسی دارم و این جویای احوال شدن،و به گمانه خودشون دارن بمن ارامش میدن با دلداری دادن،حال منو هی بدو بدتر میکرد

    توی اتاق فقط تند تند راه میرفتم و ارتباطمو با همه قطع کردم و سکوت

    و این روزها باکمک فایل رایگان در قسمت دانلودی،تحول روز شمار ،فصل اول ،روز یازدهم،فهمیدم من چه کار خوبی کردم اون روز

    همونطور ک خدا به حضرت مریم که نگران بود بخاطر قضاوت مردم از دیدن حاملگیش،گفت سکوت کن!

    این سکوت،چقدر باعث میشه فرکانس بد نفرستیم و اتفاقات بدتری جذب نکنیم

    چقدر هی با توضیح دادن به بقیه،مرور نکنیم مساله ی پیش امدرو

    در واقع طبق فرامین استاد،همین ک میگن احساسات را رد کنیم بعد تصمیم بگیریم،بابت ایجاد فرکانس هاست که توی قران خدا بارها اشاره کرده(همون فایل ک گفتم ،کلی مثال قرانی داره)

    همون موقع ک ارتباطمو با مامان بابام ک نگران حال من بودن قطع و راجب این موضوع دیگ با کسی حرف نزدم ،چندساعت بعد،یکی از شاگردای خوب استاد ک من دارم نتایجشو هرروز میبنیم لیلا بشارتی،که خواهر ماهه منه،اومد خونمون

    با جملاتش،(که همون باور رهاییی بود که خودم چندروز قبل داشتم میساختمش با اهرم رنج و لذت،)هی برام تکرار کرد ،همون رهایی حضرت ابرهیم ک رها بود برای بچش و تصمیم خدا،تا اینک به خواب رفتم

    همون روز با همین روش ،ی نشونه ای هم بمن گوشزد میشد،که فردا خودت برو دنبال کارت و انقدر نگران نباش !نتیجه هرچی که هست،خیره خدا برای تو بد نمیخواد(جملاتی که در اوج احساس بد،به قلبم حس ارامش میداد و نمیذاشت نگران تر و در نهایت تصمیمات اشتباه بگیرم)

    روز بعدش من رفتم دیوان عالی کشور،جایی ک همیشه فکر میکردم منو راه نمیدن !سخته ،یا هزارتا چیزه دیگ ک منو باز میداشت ازینک قدم بردارم

    خیلی راحت رفتم و از همه عالی تر این بود ک بمن گفته شد رای دیوان به نفع توعه!!!!

    وقتی اومدم بیرون،به ابجی لیلا زنگ زدم چون اون خیلی خوب درک میکرد ک این نتیجه ی کدوم رفتارو باوره منه!

    من برای کنترل احساسم در این موضوع،از چند روش استفاده کردم

    1)تنها بودن و روزه ی سکوت

    2)گریه کردن و خالی کردن خودم

    3)راه رفتن توی همون اتاقی ک بودم

    4)تکرار جملاتی ک بمن قوت قلب میداد(مثله خدا هرچی بگه انجام میدم حتی اگع الان فکر میکنم به ضررمه)

    5)تکرار باور رهایی،ک ندا رها باش و خودتو به هیچی وابسته ندون،وقتی وابسته ای ،نمیذاری نعمت ها،راه ها،انسانها و … وارد زندگیت بشه

    ( که همین باور و تمرین،باعث شد از جایی ک فکرشم نمیکردم نتیجه به نفع من باشه)

    6)خوابیدن که باعث شد اصلا دیگ به این موضوع فکر نکنم و تمام ارتباطه فرکانسیم با دنیا قطع بشه

    7)مرور این اگاهی ک اگه احساست خوب نباشه،اتفاق خوبی نمی افته

    »»»»»»

    مثال دیگه ای هم ک بیاد دارم،راجب محل کارمه

    قبلا مربی مجموعه ای بودم که مدیریت به شدت درگیر حواشی بود،اقا بود ولی به مسائل خانوم ها و کادر بانوان و حتی خصوصی ترین مسایل مربی ها هم به خودش اجازه ی دخالت میداد

    به شدت ،بی اراده در کنترل احساسات در مواقع خشم بود

    من بابت اون ویژگی های اخلاقی مدیریت، ک قبلتر گفتم، در تضادو کشمکش بودم و البته اون موقع با استاد و اگاهی ها اشنا نبودم

    مشغول کار و فعالیت بودم توی اون مجموعه و البته گاهی هم به زورو تحمل

    تا اینک یکروز ،ایشون به دلیل کنترل نداشتن روی احساسشون، به همه اعلام کردن ندا،دیگ با ما همکاری نداره!!!

    من از همه جا بیخبر…

    توی اون شرایط ،که البته اون موقع اشنا و اگاه به این اموزه ها نبودم،نا اگاهانه ،سکوت کردم و هیچ عکس العملی به اون برخوردو عمله اشتباه و تحقیر امیز اون فرد نسبت به خودم ،نکردم

    به یکماه نکشید،که اون ادم از نظر بقیه یک انسان بسیاااار قدرتمندو خیلی کاردرست بود(چیزهایی ک ادمای هم فرکانس با ایشون تصور میکردن و بیخودو بی دلیل قدرت رو به این شخص داده بودن ) باهزارو یک ترفند برای دلجویی از من و برگشتنه من برای اون باشگاه ، تلاش کرد با دادن وعده وعید های عجیب ک مثلا درامد کل سال برای خودت یا مثلا فلان گوشیو برات میخرم …والبته ک من بر نگشتم و توی همون شرایط بود ک من با استاد اشنا شدم

    نتیجه ی کنترل احساس خشمو ناراحیتیه من در اون لحظه

    با سکوت کردن،

    عکسالعمله هیجانی نشون ندادن،

    راجب دلیل اون اتفاق با شاگردام صحبت نکردن که هروز تماس میگرفتن ندا بیا،چرا رفتی(ناگفته نماند که گاهی حرف میزدم و حالم بد میشد،و با همین حس وحال بد داشتن،خودم تصمیم میگرفتم حرف نزنم راجبش و کنترله این موضوع ک جلوی خودمو بگیرم خیلی سخت بود)

    و این مدت یکسالو خورده ای ک دارم کار میکنم روی خودم، در شرف قدم های اول برای باشگاه زدنه خودم هستم و کلاسای اون باشگاه با کلی شاگرد که براشون گذاشتمو اومدم،کل کلاسهاشون کنسل شده و اصلا اون رشته دیگ متقاضی نداره

    اون روزها که توی اون تضاد و بالا پایین شدن احساساتم بودم ( با استاد و اگاهی ها اشنا نبودم)

    به کوه و دشت و رود میزدم

    تمرینات ورزشیمو سنگینتر میکردم

    با همه ی ادما و شاگردایی ک همش حرف از اون مجموعه میزدن ،قطع رابطه کردم( که البته اون تعداد که اصلا دنبال حاشیه نبودن،دوباره اومدن پیش من و شروع کردن به تمرین در یک جای دورتر به محل زندگی خودشون و نزدیک به محل زندگیه من ،به صورت خصوصی که درامد بیشتری برای من و همین طور زحمت کمتری داشت)

    و این روزها

    راه های راحت تر و نتیجه بخش تر یاد گرفتم

    که کارامدترینش،در رابطه ی با خودم

    سکوتو دور شدن از اون مکانو جمعو فرده

    تکرار جملاتی که باعث احساس ارامش در قلبم میشه(خدایا من تسلیم توام،تو بهم بگو چیکار کنم،تو قدم بعدیو بگو)

    جایی که اب جریان داره (حمام ،استخر،رودخانه ،دریا…)

    و قشنگترینشون:

    داراباد

    اصلا یه حسی اونجا بهم دست میده که انگار توی خواب دارم راه میرم،هیچ چیز مادی وجود نداره …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    آرینا سعیدی گفته:
    مدت عضویت: 1220 روز

    سلااااااام سلامی به طراوت و زیباییِ طبیعتِ اردیبهشت

    سلام به استاد عباسمنش عزیز، مریم بانوی دوست داشتنی و دوستای ارزشمندِ این سایت پر برکت

    اومدم تو سایت تصویر فایل جدید رو دیدم، ناخودآگاه قلبم خندید با لبخند استاد!

    خدایا هزار مرتبه شکرت چه طبیعت شگفت انگیزی چه هوای خوبی چه ترکیب رنگ های زیبایی چه تیشرت خوشرنگی!

    همه چی فوق العاده ست..

    و اما…

    باز کردن ویدیو همانا و گوش سپردن به صحبت های استاد و دیدن لوکیشن رویایی همانا

    خدایاااااااا

    خدا جانم…

    تو داری هر لحظه باهامون حرف میزنی، هر لحظه و به هر طریقی،

    خوشا به حال کسایی که همیشه تلاششون اینه که ذهنشون رو آروم کنن فضای درون شون رو باز کنن تا تو جاری بشی و صحبت ها و هدایت هاتو دریافت کنن.

    دقیقا همین دیشب بود که یه رفیقی بهم پیام داد و در اوج ناراحتی و عصبانیت بود از اتفاقی که همون لحظه براش پیش اومده بود و داشت از کارهایی که میخواست در همون لحظه و همچنین در آینده انجام بده بخاطر این قضیه صحبت میکرد،

    و جواب من چی بود…

    آدم تو مواقع عصبانیت و ناراحتی هر تصمیمی بگیره اشتباهه، و واکنش الانت ممکنه کار رو بدتر کنه به جای اینکه بهبود بده. با توجه به شناختی که از خودت داری ببین چی میتونه یکم آرومت کنه اون کار رو انجام بده، قدم بزن، بنویس و….. و دیگه بهش فکر نکن امشب، بذار چند روز بگذره تا زمانی که آروم بشی بعد تصمیم درست رو میگیری …

    همین صحبت های استاد بود… صحبت های خدا ! … که خودش، رو ذهن و زبون من جاری کرد دیشب.

    بعد از اینکه این حرفو زدم با خودم فکر کردم که شاید اگه قبلا بود مینشستم با صحبتهای احساسی دلداریش میدادم یا منم ناراحت میشدم و جبهه میگرفتم علیه اون اتفاق، اما الان چی… بدون هیچ صحبت اضافی بدون واکنش لحظه ای با آرامش حرفایی که به قلبم اومد رو بهش گفتم… به خودم گفتم، آرینا… مهم نیست صحبت هات روی اون شخص تاثیر گذاشته یا نه حرفتو گوش میده یا نه، الان این برام مهمه که تو حتی اگه نیم پله هم شده باشه، رشد کردی! خدایا شکرت.

    و امروز وارد سایت میشم و این فایل رو میبینم و این صحبت هارو میشنوم….

    خدایاااااااا چقدر دل چسبه حس حضورت!

    چقدر خوبه که هستی هر لحظه

    چقدر امنه آغوشت…

    عاشقتم خدا… هزاران هزار مرتبه شکرت بابت بودنت در هر لحظه.

    .

    استاد عباسمنش عزیزم از شما سپاسگزارم که بارها و بارها دست خدا برای بنده هاش میشی، کالبدی برای عشق بازی خودِ خدا روی زمین میشی.

    الان میفهمم که چرا وقتی وارد سایت شدم قلبم با دیدن این تصویر و این لبخند، خندید :)))

    .

    از خدا بابت حضور شما استاد نازنین، مریم بانوی قشنگم و این سایت و این فضا و این دوستان فوق العاده بینهایت سپاسگزارم.

    .

    امیدوارم هر لحظه از زندگیتون سرشار از حس حضور خدا باشه

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    اسماعیل حلمی گفته:
    مدت عضویت: 1990 روز

    سلام و درود بر استاد عزیز

    تقریباً دو سال هست با شما استاد گرامی هستم و دارم سعی میکنم قانون بیشتر بشناسم و بیشتر درک و عمل کنم در همه زمینه ها .

    اما این موضوع عواقب تصمیم احساسی دقیقا

    الان دارم تاوان این گونه تصمیم می‌پردازم

    هفته قبل یه نشست خانوادگی داشتیم در مورد تقسیم ارثیه. اتفاقاً خودم هم استارت این قضیه رو زده بودم . و با هوشیاری و تسلط بر ذهن این پلن داشتم که هیچ حرفی در اون نشست نزنم و هر تصمیم جمعی گرفته شد تسلیم باشم و بپذیرم .

    خب نشست اولی بسلامتی گذشت و موفق شدم آرام باشم و حرفی نزنم

    جلسه دوم هم گذشت و باز بدون حاشیه گذشت

    اما در جلسه سوم خانوادگی اتفاقی که افتاد حرفایی زده شد که بنظر من حرف زور هست و اتفاقا من با سند حرف میزدم اما اونا از هوا و متاسفانه کنترل از دست دادم و حرفای زدم که روابط مکدر شد

    بعداً فهمیدم که برخوردی انجام دادم که نباید انجامش میدادم .

    اما موارد خیلی زیادی بوده که تسلط بر خود داشتم و نگذاشتم که عصبانی و خشمگین شم که بیام خودم رو آروم کنم . و اتفاقا بسیار از خودم رازی بودم و خدا رو بر این رفتار سپاسگزار بودم .

    بله دقیقاً عصبانی و خشم از شیطان هست و هر رفتاری انجام دهم چیزی جز پشیمانی همراه ندارد و بر عکس آرامش و طمنینه از خداست . ولعاقبه للمتقین.

    نتیجه و درسی که من از این قضیه گرفتم و به خودم گفتم که آقا جان هیچ ایرادی نداره ادم اشتباه کنه . تنها خدا هست اشتباه نمیکنه و فهمیدم که باید تکامل طی کنم باید این باورها نهادینه تا اشتباهات به حداقل برسه زیرا این اخلاق و رفتاری که دارمم حاصل باورهای سی ساله است و به خودم گفتم که من تازه دو سال تو مسیر هستم و مجدداً با انرژی بالا در حال ادامه دادن هستم …مرسی مرسی مرسی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: