عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 33 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محبوبه گفته:
    مدت عضویت: 1539 روز

    سلام و درود

    این فیلمهای طنز این باور رو بهت القا میکنند که مهم نیست چقدر احساست را خوب نگه می‌داری دیگران میتونین ورد بخونند و زندگی ما تحت تاثیر بزارند اگر کسی نفرین کند زندگی بد را تجربه می‌کنی و تو اختیاری نداری ، بهتره مواظب ورودیهای ذهنمون باشیم واین فیلم کمدی بود و ناخودآگاه این باور مخرب اینکه تو هیچ کاره ای و دیگران میتونین تاثیر بزارند را برات می‌ساخت

    در واقعیت اگر ایمان داشته باشی احساس خوب داشته باشی اتفاقات خوب میافتد و واگر احساس بدی داشته باشی و افسرده و غمگین داشته باشی اتفاقات بدی را متوجه میشی دیدید اگر ابتدای روز اتفاق بدی را داشته باشی رگباری اتفاق بد میافتد ولی اگر اتفاق بدی افتاد از دیدی ببینی که احساست بد نشه یا به یه چیز خوب دیگه توجه کنی زنجیر اتفاق بد را قطع میکنی

    پس ورودیهای ذهنت و کنترل کن و به احساست توجه داشته باشد و خودت و فقط خودت خالق صد در صد اتفاقات زندگی خودت هستی با باورهایت با دیده ها و شنیده ها و افکارت

    خداوندا چگونه توحیدت را بر قلبم حک کنم ؟؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1489 روز

    سلام

    چقدر ادم راحت یادش میره که اصل ورودی ذهنه, حالا هرچقدرم ورودی خوب بدیم اگه کنارش ورودی نامناسب باشه اون به هرحال کارشون میکنه, من شبکه اجتماعی و اینا ندارم فقط جوکر و یه فیلم طنز می بینم و کلا زده بودم تو حال اینکه اینا چیزی نیست طنزه و اینا ,در صورتی که همون جوکر صدباااررر هردفعه میگه اوضاع مردم خوب نیست, یخچال مردم خالیه و…. که اصلا دروغ محضه ولی اینا داره وارد مغزم میشه

    اما چیزی که باعث شد این کامنت را بنویسم. این بود که ما میخواستیم یه سفری بریم برا هفته اینده و خیلیییی براش خوشحال بودم , تا اینکه دیروز گفتم بزار برم ببینم هتلی که رزرو شده چجوریه و کجاست و چقدر فاصله داره با مراکز و دریا و اینا که دیدم چندتا نظر بد نوشتن, من اومدم به خیال خودم بیرون و دیدم دیگه تا چندساعت بعد کلا اون ذوق من خوابید و ذهنم میگفت ارهههه دیدی این همه دوس داشتی بری اینم شد هتل؟ قراره خیلی سفرت بیخود باشه و فلان و بهمان و اصلا ذوقم خوابید برا جمع کردن چمدونم و اجازه دادم افکار هی بگن, البته خیلییی فشار ذهنی من ندارم ولی خب احساس و انتظار مثبتی که داشتم پرید (الان اون قسمت سفر به دور امریکار که استاد میگفتند من میرم نظرات جاهای قشنگ رو بخونم همش حواسم هست نظر ناخوشایند توش نباشه چون همونو تجربه میکنم دیگه, دارم درک میکنم استاد چیییی میگفتن تو اون قسمت)

    تا اینکه اخر شب داشتم برای خودم افکار خوب رو میگفتم که “به اندازه ای که امید و ایمان دارم شرایط خوب پیش میره ,شرایط خوب پیش میره دیگه” و همینجور که داشتم این فکر رو پر و بال میدادم گفتم ببین انتظار مثبت داشتن همههههه چیزه و ورودی نامناسب خراااابش میکنه, دیگه انتظار مثبت و انتظار شرایط عالی نداری چون خوندی که قراره اوضاع بد باشه, قراره اتفاقات بدی برات بیفته و…. حالا این تو همه چیزا صادقه, از یه سفر ساده بگیر تا روابط و اینده و…

    و این اتفاق باعث شد که کمر همتم رو بازم محکم تر کنم برای کنترل ورودی ها و ورودی هارا خیلیییی خیلی بیشتر کنترل کنم, نگم من که میدونم چی بد چی خوب! چون مثلا گاهی ممکنه یه توهمی ادم بزنه که من میدونم فلان باور بده حالا اگه شنیدمش هم باور نمیکنم در صورتی که اگه بشنوی باور میکنی! به همین سادگی

    خب به هرحال خداراشکر میکنم که اینجام و دارم روی بهبود و جهت دهی کانون توجهم کار میکنم

    خدارو شکر میکنم که ارزوهام دارن یکی یکی تحقق پیدا میکنند

    خداروشکر میکنم برای گوشی تو دستم, اینترنت نامحدودم ,دستان سلامتم و بهترین سایت دنیا که باعث شد من این رشته افکار رو به تحریر در بیارم

    خدایا امروز رو پر از نعمت و برکت و اتفاقات خوب کن

    خدایا امروزم رو سرشار از شادی و اتفاقات خوب کن

    خدایا عزیزانم در سلامت باشند و کنارهم با احترام و عشق روزمون رو سر کنیم

    دوستتون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1159 روز

    به نام خدای مهربانم خدای هدایتگرم به مسیر زیباییها و ثروتها سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته زیبا رو و زیبا سخن

    نظارت بر ورودیهای ذهن چه فایل زیبایی استاد بی نهایت ممنونم

    در هر ثانیه باید کنترل کنبم ذهنمون رو چون اگر یه روز کنترل نباشه ما رو سریع به بیراهه میبره

    من و خانواده ام یعنی همسر و دخترای قشنگم قراری گذاشته بودیم که برای کنترل ذهن و حال خوب و اتفاقات خوب و توجه بر نکات مثبت بیایم شب که همه دور هم جمع میشیم یا ظهر برای ناهار خوردن هر کسی هر اتفاق یا خبر خوب با کاره خوبی رو انجام داده و دیده و شنیده تعریف

    کنه تا فرکانس خوبی به جهان بفرستیم و هر چه بیشتر اون اتفاقات رو در زندگی مون ببینیم

    و شروع کردیم و خوب هم پیش رفتیم لذت میبردیم بعد از مدتی کم کم کمرنگ شد و خودمون نفهمیدیم و تا چند روز پیش که سر سفره ناهار دخترم از کسی چیزی شنیده بود و گفت و حاله همسرم تا شب بد بود اینقدر که فکرش مشغول شد و بعد مچه خودمون رو گرفتیم که ما این مدت کنترل بر ورودیهای ذهنمون نداشتیم که این نتیجه اش شده بود احساسه بد

    و دیروز با دخترام اومدیم دوباره شروع کردیم به تعهد دادن ولی این سریع ادامه دار باشه که فقط و فقط از خوبیها و نکات مثبت صحبت کنیم

    و به هیچ عنوان از هیچ احدی حرفی نباشه در خونه و دوباره ذهن رو پبچهاشو سفت کردیم

    برای روند اتفاقات خوب و موفقیتها و خواسته ها و هدفهامون

    خیلی مهمه ورودی ذهن

    اگر ورودیه نامناسب و متفی باشه خروجی هم صد در صد نامناسب و منفیه

    و باید در هر ثانیه هواسمون به این باشه که به خورد ذهن چی میدیم

    مثل بچه کوچیک که هواسمون هست بهش چی بدیم بخوره و از خوراکیهای نامناسب جلوگیری میکنیم تا همیشه سالم بمونه

    ذهن رو هم باید تا زنده هستیم مراقبش باشیم سالم بمونه تا زندگی سالم و ایده آل داشته باشیم

    چون همه چیز در ذهن و افکار و باورهای ماست

    من مسول تمام اتفاقات و شرایط زندگیم هستم

    خدایا کمکم کن تا بتونم همیشه تا زنده هستم در زمان حال باشم و توانایی کنترل ذهن رو به من بده

    الهی‌ شکرت سپاسگزارتم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    نازنین خشنود گفته:
    مدت عضویت: 1674 روز

    به نام خدا سلام استاد جون

    یادمه توی روانشناسی ثروت گفتید

    یکی از دلایل موفقیت افراد کنترل احساسات و هیجاناتشونه.

    من میدونم ک توی این مورد پاشنه اشیل دارم مخصوصا توروابط بارها توی عصبانیت رابطه هارو اصلا تموم کردم

    ی ساعت بعد فهمیدم چ اشتباهی کردم.

    ولی الان هرچی ک به زندگیم نگاه میکنم.

    تنها دلیل نتیجه نگرفتنم توی یسری موارد همین عدم کنترل خشم و کلا احساساته و بد ترازون

    من هروقت که عصبانی میشم انگار ک باید خودمو خالی کنم و دراغلب موارد روی افراد دیگه

    ینی چ اونا مقصر باشن چ نباشن

    منطق من اینه ک چطور من حالم خوب نباشه اونا حالشون خوب باشه.

    میدونید من فکر میکنم این ریشه در کودکیم داره

    من وقتی بچه بودم دراکثر مواقع مورد بی توجهی قرار میگرفتم.

    و چون خیلی اعتماد به نفسم پایین بود فقط سکوت میکردم و احساس قربانی شدن میکردم میگغتم اشکال نداره بذار اونا حالشون خوب باشه ولی با من بد حرف بزنن.

    وقتی باشما اشنا شدم فهمیدم ک چ بلایی سرخودم اوردم

    حالابجای اینک اینو متعادل کنم وووقتی ناراحتم از موضوعی.

    با روش خوش و احترام و محبت احساساتم رو ابراز کنم.

    میام ازونور خر میفتم بقول شما.

    و خیلیییی بد و باداد و بیداد واکنش میدم

    انگار میخوام مرهمی بذارم روی زخمای بچگیام ک ایندفه تند واکنش بدم. و اون ادم ضعیف قبلی نباشم.

    اما این مدل رفتارم افراط و تفریطیه

    برای همینه ک اونطوری ک میخواستم نتیجه نگرفتم دلیلش اینه ک من درسته نباید مظلوم باشم ولی قرار نیست با دیگران هم بد رفتار کنم و کلا روابطمو نابود کنم یا ن فقط تو روابط. ولی بیشتر تو این حوزه س.

    ینی یجور بدی واکنش میدم برااینک بخوام خودمم اروم کنم میگم خب اوکی من حق دارم ک از حق خودم دفاع کنم. مشکل ازوناست بجهنم ک ناراحت بشن و منو ترک کنن

    بعد ی لیبل شیک توحیدم میزنم به خودم و میگم خدا برا من کافیه.

    ولی هیچوقت به این فکر نکردم ک اوکی

    اگ من تنهام کلا

    شاید مشکل از هممممه نیست

    شاید مشکل از منه ک صددرصد از منه چون من نمیتونم احساساتمو کنترل کنم. چون من وقتی حالم بد میشه دنبال ی اقدام عملی میگردم ک حالم خوب بشه اتفاقا(میفهمم احساس بد بده)

    ولی اون اقدام عملی چیه؟؟؟

    خالی کردن احساساتم سربقیه.

    حالا اولشم اینطوری نیست ک برم یهو طرفو به فحش بکشم اما شروع میکنم باهاش صحبت کردن جوری ک اون باید حالمو خوب کنه.

    اگ نتونه حالمو خوب کنه یا باز ی حرف دیگ بزنه ک احساسمو شدید تر کنه همون فردو مناسب میبینم برای اینک دعوا کنم

    اونو مقصر بدونم

    باهاش کات کنم و خلاصه بلاک.

    من هیچوقتی خودمو اینطوری نشناخته بودم باگامو اینطوری پیدا نکرده بودم توی 4سالی ک توی سایت شما هستم استاد جان

    تازه این غرورو دارم میذارم کنار ک بفهمم کجا مشکل دارم.

    ن اینک همش بگم من خوبم بقیه مشکل دارن

    ن ایندفه اگه من مشکل مالی دارم اگ من مشکل عاطفی دارم اگ من مریض شدم.

    اگ من حالم بده ی مشکلی درون منه

    ن دیگران.

    و این اتفاقا احساس قدرت بهم میده و مث قبلا احساس بدبختی بهم نمیده چون قبلا همش میگفتم بخاطر فلانی و فلانی و فلانی اما الان بخاطر منه.

    من باید بگردم درستش کنم و چشم.

    درستش میکنم.

    چون فهمیدم بزرگترین پاشنه اشیلم عدم کنترل احساسات و واکنش دادنمه.

    جالبه که ن تنها خودم دوس دارم توی عصبانیت تصمیم بگیرم بلکه طرف مقابلم مجبورررر میکنم ک همون موقع تصمیم بگیره مثلا قشنگ یادمه چندین و چند بار ی مشکلی تو ررابطم پیش اومده عصبانی شدم به طرف گغتم بیا جداشیم حالا اون بنده خدا گفته باشه بعدا حرف میزنیم راجبش

    گفتم نهههههه همییییین الان باید بگی.

    بعدا ن همین الان.

    یکی از دلایلشم فکنم صبور نبودنمه.

    اونم بخاطر اینه ک هربار صبر کردم تو بچگی اون چیزایی ک میخواستم بهش نرسیدم براهمین فکر میکنم تا تنور داغه باید نونو بچسبونی.

    چون ک منم خیلی ادم وابسته ی نیستم. این کار برام راحته ک همه چیو خراب کنم و البته دوساعت بعد مث چی پشیمون میشم.

    خدا کمکم کنه ک درستش کنم اینو

    اگ درست بشه خیلییی چیزا خود بخود حله

    من عاشقتونم استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      نازنین خشنود گفته:
      مدت عضویت: 1674 روز

      به نام خداسلامی دوباره میخوام خودم رو تحسین کنم برای اینک به اموزش های این فایل عمل کردم و سعی کردم ک در شرایط احساسی تصمیم نگیرم و ذهنم رو کنترل کردم و حالا روابطم رو به بهبوده خیلی خوشحالم ک حرفام در حد حرف نبود و عمل کردم

      خیلی خوشحالم ک دارم تغییر میکنم

      دوست دارم نازنینم

      خداوند قطعا پاداش نیکوکاران رو ضایع نمیکنه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 875 روز

    به نام خداوند زیبایی‌ها

    .

    سلام استاد عزیز،

    خانم شایسته گرامی،

    و همه دوستان خوبم

    .

    خدایا شکرت

    واقعا خداوند فوق العادس

    که منو به این فایل رسوند؛

    دقیقاً همون چیزی که الان بهش نیاز داشتم.

    .

    به ذهنم رسید:

    چرا من هیچ‌وقت از نظر مالی رشد نمی‌کنم؟

    انگار یه الگوی تکراری دارم.

    .

    نشستم حساب کردم،

    دیدم تو این دو سال

    کلی پول خرج چیزهایی کردم که واقعاً لازمشون نداشتم.

    .

    بعد که دقیق‌تر نگاه کردم،

    فهمیدم این فقط مربوط به این دو سال نیست؛

    کل زندگی‌ام همین‌طور بوده:

    کلی هزینه‌های بی‌فایده

    و خریدهایی که آخرش استفاده‌ای ازشون نکردم.

    .

    حالا می‌خوام دقیق‌تر بگم

    کجاها احساسی می‌شم و چرا این اتفاق می‌افته:

    .

    – آخرین بار یه فرد معروف

    لایو گذاشته بود

    و گفته بود دوره‌اش تو بلک‌فرایدی با تخفیف ویژه است

    و فقط برای 100 نفر.

    دیدم همه دارن تندتند می‌خرن،

    احساساتم گل کرد

    و منم خریدم.

    .

    – یا وقتی می‌بینم کسی حراج گذاشته

    (چه حضوری چه آنلاین)،

    احساساتم جریحه‌دار می‌شه

    و سریع می‌رم می‌خرم،

    و بعدش استفاده نمی‌کنم.

    .

    – یا توی کامنت‌ها از یه دوره تعریف می‌کنن،

    احساس کمبود و هیجانم بالا می‌زنه

    و فکر می‌کنم با خرید اون دوره،

    اون مهارت رو یاد می‌گیرم.

    .

    بی‌نهایت مثال دارم

    و واقعاً ضربه‌های مالی سنگینی خوردم.

    .

    حتی وقتی یه پول به دستم می‌رسید،

    تندتند می‌رفتم دوره‌های مختلف می‌خریدم.

    .

    یا توی جمع‌ گروهی، در مورد کاری

    وقتی چند نفر دورم جمع شدن

    و از خوبی‌ها و مزیت‌هاش گفتن،

    تحریک شدم و رفتم داخلش.

    وکلی پول از دست دادم

    .

    در واقع تو این سالها

    خُرد خُرد

    چند صد میلیون تومان

    این‌ شکلی از دست دادم

    و همین باعث شده

    الان وضعیت مالیم این‌قدر سخت باشه.

    .

    نشستم فکر کردم

    ببینم مشکل کجای منه؟

    دقیقا به حرف استاد رسیدم

    فهمیدم چند تا برنامه مخرب

    توی ذهنم نصب شده که منو

    عقب نگه داشته:

    .

    1. یه جور کمال‌گرایی دارم

    که می‌گه باید از همون اول بهترین‌ها رو بگیرم؛

    یعنی یه دوره خیلی گرون

    یا چندتا دوره با هم بخرم،

    ولی در نهایت هیچ‌کدوم رو استفاده نمی‌کنم.

    و میگم وقتی همه چی حاظر باشه من شروع میکنم

    .

    2. باور کمبود خیلی قوی دارم:

    «اگه الان نخری، تموم می‌شه»،

    «بهتر از این دیگه گیرت نمیاد»،

    «این تخفیف دیگه تکرار نمی‌شه»،

    «قیمت‌ها داره می‌ره بالا»

    «الان نخرم دیگه ندارم» و …

    و همین باعث می‌شه سریع چندتا بخرم.

    انگار یه حس لذت آنی میبرم و بعدش تموم میشه

    و پولم رو برای فرار از اضطراب دادم

    .

    3. تازه متوجه شدم

    که خیلی زود به حرف آدم‌ها اعتماد می‌کنم.

    وقتی کسی حرفی میزنه ،

    من سریع باورم می‌شه

    و همین اعتماد کورکورانه،

    یکی از بزرگ‌ترین ضربه‌ها رو بهم زده.

    .

    4. مهم‌تر از همه،

    به توانایی‌های خودم اعتماد ندارم.

    فکر می‌کنم کلید رسیدن به خواسته‌هام،

    خرید فلان دوره،

    فلان دستگاه،

    یا دنبال کردن فلان استاد

    و کلی عامل بیرونی دیگه است.

    .

    این‌ها رو نوشتم که

    باید این ایرادها رو درست کنم،

    .

    مهم ترین اصل اینه که حالم خوب باشه

    یعنی در احساسات زیاد چه مثبت و منفی نباشم

    که تراوش احساس مثبت زیاد هم خطرناکه

    .

    ذهنم من فقط با منطق درست

    اونم در زمان پیاده روی کار میکنه

    .

    یعنی وقتی با خودم حرف میزنم

    و بیادم میاد که چه عواقبی دادم

    سریع سرد و متوقف میشم

    .

    اما این اگاهی ها نیاز داره اینقدر

    تکرار بشه که به یه چیز درونی تبدیل بشه

    که اگر احساسات غلبه کرد سریع منطق ها بیان بالا

    و دما رو بیارن پایین

    .

    من میپذیرم که من مسئولشم

    و باید درس هاشو بگیرم و تعهد بدم

    که عمل کنم نه فقط حرف زدن

    .

    خداروشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    سپیدار حکمت گفته:
    مدت عضویت: 3866 روز

    ممنون از زحمات همیشه پر ارزش شما جناب عباس منش دوست داشتنی.

    راستی من یک پیشنهاد داشتم برای استفاده از اپلیکیشن Pinterest ، هم برای استاد و هم عزیزانی که دوست دارن Dream Boeard هایی الکترونیکی داشته باشن که هم همیشه در موبایلتون باشه که هر زمان خواستین بهش دسترسی داشته باشین، هم در هر زمینه ای که فکرتون برسه، می تونین یک بُرد داشته باشین با بی نهایت تصویر که Pin کنین بهش و کل صفحه تون هم میتونه شخصی باشه که فقط خودتون بتونین چک کنین. وب سایتش هم می تونین حساب باز کنین البته. کلا همونطور که همه میدونن، این سایت یا اپ، عکس هایی هست که هر کدوم به سایتی که اون مطلب نوشته شده لینک میشه اما کاربرد دیگه ای که میتونه داشته باشه هم دیدن تصاویر یا مطلب های متنوع در هر زمینه ای هست که حتی میتونین بردهایی با موضوعات و دسته بندی های متفاوت در صفحه تون درست کنین و عکس ها رو به قولا آویزون کنید روی دیوارتون.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    نسیبه جذاب گفته:
    مدت عضویت: 3846 روز

    استااد آیا بغیر از نوشتن معیارها و تجسم واسه ازدواج موفق کاره دیگه ای هم باید انجام داد..؟؟ لطفا راهنماییم کنید سنم داره بالا میره ولی هنوز نتونستم همسرمو پیدا کنم. خیلی دغدغه فکری پیدا کردم. واقعا مشکلیه که تمام فکرم درگیر شده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    عارف کیوان گفته:
    مدت عضویت: 4180 روز

    سلام گرم خدمت استاد گرامی و همه همراهانشان خوش حالم که با شما و پرتو الهی که در مسیر شماست همراهم یک تشکر ویژه داشتم به این خاطر که روی فایلهاتون رمز نمیزارید وخیلی کار با کامپیوتر رو سریعتر میکنید البته چیز خیلی شاید کوچکی باشه ولی به نظرم اومد که بگم تا قدر خودتونو بیشتر بدونید همچنین من یک عذرخواهی بزرگ و شرمسارانه خدمت شما همگی شما دارم چون من از سایت شما رایگان استفاده میکنم اما تا الان کوتاهی کردم وبرای شما نظری نگذاشتم جبران میکنم عذر منو بپذیرید.درود فراوان برای پیروزی همه ما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    حسین کهن‌زاده گفته:
    مدت عضویت: 1847 روز

    به نام خدای مهربان

    درود به همه‌ی دوستان هم‌فرکانسی و درود بیشمار به استاد ارجمند جناب عباسمنش و عزیز دلشون سرکار خانوم مریم شایسته

    شکر خدای مهربان که هر روزمون بهتر از روز قبل هست

    تجربه‌ی من از تصمیمات احساسی برمیگرده به سال 95 تقریبا هفت سال پیش

    ما به لطف خدای مهربون پنجتا برادریم و فاقد خواهر، و من پسر دوم خانواده هستم، ما پنجتا خیلی خیلی با هم برادریم و کلی هوای هم رو داریم و کلی هم تو شرایط مختلف برای هم رفیقیم

    خدارو شکر

    اما تو سال 95 که مد نظر ماست من ی مقدار پول به کوچکترین برادر بدهکار بودم و ایشون که اون زمان تقریبا 23 ساله بود تو گروه خانوادگیمون ی حرفی از روی جوونی و بی‌تجربگی زد که خیلی خیلی به من برخورد و عصبانیم کرد

    من اون لحظه میتونستم با ی کم صبر و ی نفس عمیق از موضوع رد بشم و با شوخی حلش کنم و با ی کم فکر مناسب در آرامش پول برادر کوچیکه رو فراهم کنم و پرداخت کنم.

    اما اون لحظه احساسات بد ترس و غرورکاذب و عصبانیت زورش بیشتر بود. و بر آرامش و ذهن من چیره شد و باعث شد که من ی خط رُند همراه اول، کد یک رو به قیمت ناچیز بفروشم تا فقط دهن داداش کوچیکه رو ببندم.

    اگر اون خط رو داشتم الان راحت یک میلیارد می‌ارزید.

    اشتباه کردم و عصبانی شدم و تو همون حالت که پشت فرمون بودم جلوی یکی از خط فروشهای بالای میدون تجریش توقف کردم و سریع فروختم و همونجا هم به نام زدم

    استاد عزیز:

    شاید این اتفاق خیلی ساده باشه اما من اون خط رو خیلی دوس داشتم اصلا کاری به قیمتش هم ندارم

    کلا بهش علاقه داشتم

    و خیلی وقتها الان خودمو سرزنش میکنم که دیگه حق نداری از روی احساسات تصمیم بگیری

    تو لحظه‌ی تصمیمات احساسی انسان همون موقع فکر میکنه این بهترین راه ممکن هست برای رفع اون مشکل، غافل از اینکه بعد از اینکه اون احساس ناجالب فروکش میکنه، میفهمه که ممکن چه اشتباهی کرده باشه از همه بدتر اینکه ی تجربه بد به ذهن انسان اضافه میکنه و شاید چندین باور غلط به مغز انسان اضافه کنه که مخرب باشه

    دوستان هم فرکانسی و هم‌خانواده دوستون دارم

    استاد عزیز: من هنوز سر حرفم هستم که دوس دارم از تو صفحه موبایل بکِشمت بیرون ی ماچ خیس و آبدارتون بکنم و دوباره بفرستمتون تو پرادایز

    امیدوارم جریانی از ثروت و نعمت و سلامتی به سمت همه‌ی خانواده‌ی عباسمنش که عضو هستن، هم مادی هم معنوی سرازیر باشه

    آمیییییییین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    مسلم گفته:
    مدت عضویت: 2430 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانواده صمیمی عباس منش

    ممنون و سپاسگزارم از استاد عزیز که با الهاماتشون و بیان این آگاهی ها کمک و لطف بزرگی میکنند در جهت رشد و ارتقای آگاهی بشری.

    یکی از تصمیمات احساسی که گرفتم بر میگرده به 7 سال پیش که از روی ترحم و دلسوزی اومدم برای یکی از دوستان صمیمیم وام برداشتم. درسی که از این تصمیم گرفتم این بود که دیگه دور وام و قرض و چک رو خط قرمز کشیدم و برای همیشه از فرکانسشون اومدم بیرون. چرا که این تصمیم نابخردانه نه تنها منو بشدت از پیشرفت دور کرد بلکه حتی از خیلی از هدف های مالیم عقب انداخت و ضررهای روحی و مالی زیادی بهم زد. خداروشکر الان نه وامی دارم نه بدهکار کسی هستم و نه میخام برای کسی دلسوزی کنم…

    تجربه دیگه ای که دیدم تو بورس بود که خیلی از دوستانم ضررهای بزرگی کردند و خیلی هیجانی و بدون هیچ فکری پولشون رو ریختن دور و نه تنها سودی نکردند بلکه بدهکارم شدندخوشبختانه اونموقع اصلا نه کد بورسی گرفتم نه رفتم دنبالش فقط داشتم روی خودم و مهارت هام کار میکردم.

    چند روز پیش که داخل پارک نشسته بودم و داشتم به فایلهای استاد گوش جان میسپردم یه آقایی نزدیکم شد و درخواست کرد که با گوشیم در حد چند ثانیه به خانمش اطلاع بده که اینجاست و نگرانش نشه. من هم بدون هیچ مقاومتی گوشی رو دادم به ایشون. چند ثانیه شد 1 دقیقه بعد شد 3 دقیقه و ایشونم که انگار اولین بارش داره با خانمش صحبت میکنه هی میخنده و آمار همه رو میگیره و … منو میگی دیگه کم کم داشتم به نقطه حساس که عصبانی بشم و ی چیزی بهش بگم آماده میشدم که یهو دیدم گوشی رو محکم کوبید به زمین بعد پا شدم که بهش ی چیزی بگم و حتی بزنمش دیدم بغلم کردو بهم گفت آقا توروخدا دوربین مخفی. من هم همینطور موندم…

    از اتفاقی که برای من افتاد این درس رو گرفتم که بیشتر رو خودم تمرین کنم و در مواقعی که ظاهرا ناخواسته ای برام پیش میاد بتونم ذهنم رو کنترل کنم و زود قضاوت نکنم و احساساتی نشم و هیجانی اقدامی نکنم.

    سعی کنم خودم رو در مواقع عصبانیت آروم کنم و از اون محیط یا فعل نامناسب رو ترک کنم. مشغول بازی بشم یا

    برم تفریح مورد علاقم رو انجام بدم و به خودم زمان بدم تا بصلح برسم و با حوصله و آرامش بیشتری اون چالش رو بررسی کنم تا بتونم تصمیم عاقلانه و بهتری رو اتخاذ کنم. در هر صورت توجه ام رو باید از اون موضوع به موضوع دیگه ای که بهم حس خوبی میده هدایت کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: