تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: تغییر آگاهانه (مسیر آسان) یا تغییر اجباری (مسیر سخت): شما کدام را انتخاب میکنید؟
چهارراه سرنوشتساز «تغییر»
چند سال پیش استاد فایلی روی سایت قرار داد با عنوان «میخواهی جزو کدام گروه باشی؟». که کاملا با این قسمت مرتبط است.
استاد در ابتدای این فایل، تمام انسانها را بر اساس نحوهی واکنششان به «تغییر» به چهار گروه کلیدی تقسیم میکنند. شنیدن این دستهبندی بهتنهایی میتواند مسیر زندگی شما را عوض کند، زیرا فوراً متوجه میشوید در کدام بخش از زندگیتان، در کدام گروه قرار دارید:
۱. گروه نابود شوندگان: افرادی که آنقدر نشانههای جهان را نادیده میگیرند و به مسیر اشتباه ادامه میدهند (مانند یک معتاد) تا شغل، روابط، سلامتی و در نهایت، همهچیز خود را از دست میدهند و کاملاً نابود میشوند.
۲. گروه «لحظهی آخریها»: این گروه آنقدر تغییر نمیکنند تا به «لبِ پرتگاه» میرسند. درست قبل از نابودی کامل، وقتی در «جوب» افتادهاند و همهچیز را باختهاند، تازه بیدار میشوند و تصمیم به تغییر میگیرند. این تغییر، بسیار سخت، دردناک و زمانبر است.
۳. گروه «هوشیاران»: این افراد با دیدن اولین نشانههای مشکل (مثلاً اولین اخطارها در محل کار یا شروع تنشها در رابطه)، متوجه میشوند که باید مسیر را اصلاح کنند. آنها قبل از اینکه کار به فاجعه بکشد، خود را تغییر میدهند.
۴. گروه «پیشروها» (گروه ایدهآل): اینها افرادی هستند که حتی زمانی که همهچیز خوب است، دنبال بهبود و تغییرِ مثبتاند. یعنی قبل از آنکه جهان چکش را بلند کند و بکوبد روی سرشان، خودشان به فکر بهتر کردنِ خود و زندگیشان هستند. دائم میپرسند: «روابطم را چطور بهتر کنم؟ مسائل مالیام را چطور ارتقا بدهم؟ در کارم چطور با کیفیتتر شوم؟ در سلامت جسمانی چه کار کنم که قویتر و سبکتر و سرحالتر باشم؟» حتی وقتی اوضاع خوب است، باز در جستوجوی عالیتر شدناند.
بیایید دو کار کنیم؛ اول خودمان را بشناسیم؛ بفهمیم جزو کدام گروه هستیم؛ و دوم از تجربههای همدیگر بهره ببریم تا سریعتر و کمهزینهتر تغییر کنیم. چون جهان یک ویژگی روشن دارد: یا خودت را بهبود میبخشی، یا نابودت میکند. در کار خداوند «دلسوزیِ بیقانون» وجود ندارد؛ کار خداوند «قانون» دارد. اگر نگاه سیستمی به خدا داشته باشیم؛ او را بهصورت یک «قانونمندی» ببینیم؛ زندگیمان را بهتر مدیریت میکنیم.
قانون طلایی زندگیِ «روان»
نقطهی اوج صحبتهای استاد، معرفی یک «جملهی طلایی» است که دلیل تمام مشکلات و تضادهای زندگی ما را فاش میکند:
«تضاد (مشکل) برای این به وجود میآید که شما پیشرفت کنی. اگر شما خودت در حال پیشرفت باشی، تضادی به وجود نمیآید.»
جهان هستی مانند یک سیستم هوشمند عمل میکند: یا شما داوطلبانه خودتان را بهبود میبخشید (مانند گروه ۴)، یا جهان شما را با «تضاد» و «مشکلات»، مجبور به پیشرفت میکند. این فایل به شما میآموزد که چطور مسیر اول (مسیر آسان و روان) را انتخاب کنید.
داستان دو مسیر: تغییر از روی «رویا» در برابر تغییر از روی «تضاد»
زیبایی این فایل در دو داستان واقعی است که در ادامه میشنوید:
۱. داستان بهنام: قدرت «تغییر داوطلبانه» (مثال گروه ۴)
بهنام عزیز داستان شگفتانگیز خود را تعریف میکند. او در تبریز کارمند بود و یک زندگی «خانوادهپسند» و ظاهراً عالی داشت: خانه، شغل ثابت و دوستان خوب. اما او احساس میکرد این رویای او نیست.
او با الهام از دورهی «عزت نفس»، یک تصمیم شجاعانه گرفت: با وجود خوب بودن همهچیز، داوطلبانه کارش را رها کرد، خانهاش را پس داد و فقط با دو میلیون تومان پول و بدون هیچ تخصصی، برای دنبال کردن علاقهاش (گل و گیاه) به تهران مهاجرت کرد.
نتیجه؟ در کمتر از یک سال، بهنام به یکی از ۳ برند برتر آنلاین در حوزهی کاری خود در کل کشور تبدیل شد. چون او قبل از بروز تضاد حرکت کرده بود، جهان مسیر را برایش هموار کرد و زندگیاش «روان» پیش رفت.
۲. داستان راستین: قدرت «تغییر اجباری» (مثال گروه ۲)
راستین عزیز داستان متفاوتی را به اشتراک میگذارد. او «بچه پولداری» بود که کاملاً به حمایت مالی پدرش وابسته بود.
تضاد بزرگ: در سن ۲۱ سالگی، پدرش ناگهان حمایت مالی خود را قطع کرد. این «تضاد» و ضربهی بزرگ، او را که به گفتهی خودش ایمانی هم نداشت، مجبور کرد تا روی پای خودش بایستد.
نتیجه؟ او پس از برخورد با این دیوار سخت و شروع کار کردن روی باورهایش (با دورههای استاد)، از درآمد ۲ میلیونی به مداری رسیده که اکنون در فکر معاملات میلیاردی و کارآفرینی در ساختوساز است.
استاد در انتها توضیح میدهند که هرچند نتیجهی راستین عالی است، اما مسیر او سخت بود، زیرا جهان او را مجبور به تغییر کرد. اما مسیر بهنام آسان بود، زیرا او خودش تغییر را انتخاب کرد. این فایل به شما کمک میکند تا آگاهانه مسیر آسانتر را برای خلق موفقیتهایتان انتخاب کنید.
تمرین این قسمت:
هدف این قانون، این است که ما زندگی خود را از حالت واکنش به بحران خارج کرده و به حالت خلق پیشرفت فعال ببریم.
استاد عباس منش تأکید میکنند که اگر همواره در حال پیشرفت باشیم، تضاد به وجود نمیآید.
حال، صادقانه به زندگی خود نگاه کنید: در چه حوزهای (مالی، رابطه، شغلی یا سلامتی) شما منتظر ماندید تا جهان “چکش” را بردارد و یک تضاد دردناک (مثلاً ورشکستگی، بیماری، یا جدایی) شما را وادار به تغییر مسیر کند؟
همچنین، امروز، در حالی که اوضاع شما “خوب” است، چه یک حرکت کوچک یا بزرگِ پیشگیرانهای انجام دادهاید تا جلوی بروز یک تضاد احتمالی در آینده را بگیرید (مصداق گروه چهارم)؟
لطفاً تجربه خود را به اشتراک بگذارید و بگویید درس بزرگ شما از آن “ضربهی” جهان و یا قدرت “تغییر فعال” چه بوده است. (تا دیگر اعضای سایت نیز از این خودشناسی جمعی بهرهمند شوند)
با به اشتراک گذاشتن این دو تجربه، به خودمان و دیگران کمک کنیم تا قدرت «تغییر آگاهانه» (قبل از برخورد با تضاد) را بیشتر درک کنیم.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱26MB27 دقیقه













سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته دوست داشتنی و دوستان هم مسیر در پروژه تغییر را در آغوش بگیر
انجام تمرین برای بار سوم :
نشانه : کم شدن توان مالی هر از گاهی
هدف خداوند : رسیدن به استقلال مالی
من یک سال پیش دوره قانون سلامتی رو تهیه کردم و از نظر دیگران مخارج تغذیه ام زیاد بود . و یکی از خواسته هام این بود که به استقلال مالی برسم تا بتونم هزینه خوراکم رو خودم بدم و نگرانی بابت ادامه مسیر نداشته باشم.
و خداوند .خداوند همیشه مهربان ، مسیر را برای من هموار کرد ، خداوندی که دوره قانون سلامتی را سر راه من قرار داد و به من گفت این مسیر برای سلامتی تو هست و تمام خواسته هات ، سلامتی جسمانی ، از بین رفتن دردها ، جوانی و شادابی پوست ، اندام زیبا ، قدرت بالا ، اگه اینها رو میخوای این مسیر رو برو .
و حتی خداوند شرایط را طوری رقم زد که همسرم از شغل شرکتی بیرون بیاد ، یعنی به خاطر تعدیل نیرو ،خود شرکت گفتن نیا.و همچنین یک معامله سودآوری انجام داد و الان یک زمینی داره که اون رو قطعه بندی کرده و داره میفروشه.
خب همسرم با قوانین و با باورهای درست ثروت آشنا نیست. و باورهای غلط زیادی داره . هی میگه مشتری نیست یا به قیمت خیلی ارزون تر زمین ها رو رد میکنه تا بتونه خرجی ماه رو بده، بیشتر فکر تفریح و سفر هست تا سرمایه گذاری درست ، هی بذل و بخشش میکنه و میگه خداوند میخواسته این زمین به دست من بریه تا بتونم به دیگران کمک کنم.نوع نگاهش نسبت به پول ، نوع برخوردش با پول درست نیست و …
منی که در حد خیلی کم قوانین رو میدونم اشتباهاتش رو میفهمیدم و سعی میکردم طرز نگاهش رو عوض کنم.
چند وقت پیش متوجه شرک خفی در وجود خودم شدم.
چرا وقتی باورهای اشتباه همسرم رو میبینم حسم بد میشه؟ چرا من ناراحت میشم از بذل و بخشش هاش؟
پول خودشه ، دوست داره با باور اشتباه و احساس عدم لیاقت خودش ، این پول رو بذل و بخشش کنه ، فکر میکنه خداوند این طوری بیشتر دوست داره، اصلا طرز فکر های خودشه، به من چه؟
خب من میترسم تمام پولش و سرمایه اش رو از دست بده.
خب بده، چرا من ناراحت بشم؟ دوباره یاد میگیره بهتر خرج کنه و مدیریت بهتری داشته باشه.
بقیه هر باوری داشته باشن توی زندگی خودشونه.من نتیجه باورهای خودم رو میگیرم.
پس چرا من نگران میشم از باورهای غلط اون؟
چون من درواقع نگران خودم هستم.
نگران آینده مالی خودم.نگران اینکه اگه زمین ها فروش بره و خرج بشه بعدش چی؟ بی پولی همسرم رو مساوی میدونم با بی پولی خودم و ترس از نرسیدن به خواسته ها و ادامه ندادن مسیر قانون سلامتی.
یک شرک بزرگ و پنهان در وجودم.
من آینده خودم رو به شرایط مالی همسرم گره زده بودم.
یادم رفته بود خدایی که این مسیر رو سر راه من قرار داد و حتی شرایط رو طوری رقم زد که من بدون نگرانی از خرج خورد و خوراک از مسیر سلامتی لذت ببرم. و نتایج خوبی بگیرم ( که در دوره قانون سلامتی مفصلا خواهم گفت ) ،با حس خوب به همه خواسته هام داره منو میرسونه، بهترین تفریحات ، بهترین سفرها ، که برای آرامش ذهنی من لازم بوده ، بهترین نعمت ها رو برای من فراهم کرده که من نگرانی نداشته باشم و فقط بشینم و روی خودم و خواسته هام تمرکز کنم.همون خدا ، خدای روزی دهنده که همیشه روزی من رو رسونده ، از این به بعد هم میرسونه.خداوند از بی نهایت طریق میتونه روزی من رو برسونه.
من به جای اینکه امتیاز این رفاه و آسایش رو به خداوند بدم به همسرم داده بودم.
من به جای اینکه قدرت رو به خداوند بدم ، به همسرم داده بودم.
من به جای اینکه رزق و روزی رو از خداوند بخوام ، از همسرم میخواستم.
من به جای اینکه از خداوند سپاسگزاری کنم ، چشم امیدم به همسرم و پولسازی بیشتر اون بود.
من اگر در حد کم باورهای درست مالی رو میدونم ، اگر میتونم تشخیص بدم اشتباهات مالی دیگران رو به خاطر باورهای غلطشون ، خب چرا خودم نتونستم پول بسازم و به استقلال مالی برسم؟
تا وقتی خودم نتیجه نگیرم ، چطور میخوام به همسرم بگم باور درست اینه؟
من فکر میکنم اون میتونه ولی من نمیتونم.
چرا؟
چون اون عزت نفس بالایی داره ، قدرت کلام بالایی داره ، گفتار روان داره ، ولی من ندارم.
خب بنشین روی همین موارد کار کن تا تو هم بتونی در کنار اینها با باورهای درست پول بسازی.
اولین قدم رو برای گفتارم و حل چالش گفتاری ام برداشتم. انشاالله بعد این موضوع موارد دیگه رو هم حل میکنم.
من ترس داشتم، نگران بودم از آینده ، و من شرک ورزیدم به خداوند.
نشانه ها اومده برای تغییر : بد شدن اوضاع مالی هر از گاهی به خاطر باورهای اشتباه همسرم که بازار خرابه و مشتری نیست.
هدف از این نشانه : قدم برداشتن برای رسیدن به استقلال مالی ، کار کردن روی باورهای مالی خودم به جای تغییر همسرم.نشون دادن توی عمل که این باورها و این مسیر درسته، نه فقط توی حرف
همون طور که وقتی همسرم نشانه های سلامتی و تناسب اندام رو در من دیده ، روی تغذیه اش حساس تر شده و بیشتر مراعات میکنه. به سبک من ،نه ، ولی سالم خوری داره و این خودش برای شروع خوبه. آدمی که هر شب جعبه جعبه شیرینی خامه ای میخوره به بهانه اینکه ورزش میکنه و آب میشه، الان لب به هیچ نوع شکر و قند و مواد شیرین کننده نمیزنه.و دوبرابر هم ورزش میکنه و بدنسازی هم کار میکنه.و این یعنی من در عمل نشون دادم بهش حرفهام درسته . و من تونستم تاثیر مثبت بزارم روی سبک تغذیه اش.
الان هم آگاهی هایی که دارم رو باید در عمل ازشون استفاده کنم و پول بسازم. ببینم کجای کارم ایراد داره ، چه باورهای محدود کننده ای دارم ، بنشینم روی خودم و باورهای خودم کار کنم. و خودم پول بسازم.هدف خداوند هم همینه.
سوال مهم : چرا با این همه تلاش پول درنمیاد؟ کجای کار من ایراد داره؟
در مورد حمایت مالی ، من هم جزو اون افرادی هستم که به شروع کردن از صفر افتخار میکنم. شاید از غروری هست که دارم.
حتی برای خرید دوره قانون سلامتی ، گفتم باید با پول خودم بخرم.و از همسرم پول نگرفتم.
یا وقتی میخواستم برای فروش کسب و کارم رو شروع کنم، گفتم باید با پول خودم شروع کنم.در صورتی که در اون حد رو همسرم به من میداد.ولی صبر کردم ، ذره ذره پولهام رو روی هم گذاشتم و با پول خودم خرید کردم.
و همیشه به این فکر میکردم که اگر موفق بشم ، اگر پولدار بشم ، دیگران یا همسرم نگه با کمک من موفق شدی. اگه من نبودم تو نمیتونستی ، سرمایه اولیه رو من بهت دادم.
یه جورایی نمیخواستم زیر دین کسی برم، و فکر میکردم باعث افتخار هست که بگم من بدون کمک دیگران و از صفر شروع کردم و موفق شدم.یه جورایی نمیخواستم ممنون کسی باشم.
یا حتی اگر شکست بخورم کسی نتونه سرکوفت بزنه به سرم.
بگم پول خودم بوده، در این راه خرج کردم.شکست خوردم ولی یک تجربه ای به دست آوردم.
حتی چند وقت پیش به خاطر چالش و اشتباهی که در تغذیه داشتم و وزنم خیلی کم شد ، همسرم میگفت برو بدنسازی.
من میدونستم باید این مسیر رو برم ولی میگفتم نه، وقتی خواهم رفت که پول باشگاه و پول خوراکم رو خودم بدم.
بارها گفت من کمکت میکنم، من هزینه ها رو میدم ولی من مقاومت کردم.و چندین بار دستان کمکش رو رد کردم.
اتفاقا توی همون مسیر خداوند انسانی رو سر راهم قرار داد که کمکم کرد اشتباه تغذیه ای ام رو فهمیدم و چالشم رو حل کرد.
به خاطر غرور.
میگفتم نمیخوام در آینده بگه به کمک من تونستی بدنت رو بسازی.
یه جورایی دوست دارم موفقیت رو به خودم نسبت بدم.
از اینکه به کمک دیگران موفق بشم راضی نیستم.
و الان متوجه این باور محدود کننده و این غرور بی جا در خودم شدم.
انگار یه جورایی دوست دارم از مسیر سخت به موفقیت برسم و پیروزی بعد از سختی ها رو باعث افتخار میدونم.
ناآگاهانه لذت موفقیت رو در سختی کشیدن میدونم
سلام به استاد عزیزم
انجام تمرین و فکر کردن دوباره به جواب سوالات :
شغل و کسب و کار : مربیگری ورزش صبحگاهی
نشانه : کم شدن جمعیت کلاس
علت :
تا الان فکر میکردم شاید خداوند داره میگه که خب بسه دیگه ، اینجا هر چی لازم بوده یاد گرفتی و حالا با این مهارتی که داری برو و به سالن های مختلف و درخواست کار بده ، یا یک سانس رو اجاره کن و مثلا کلاس ایروبیک رو شروع کن با شاگرد خصوصی .
مگه نمیگی که دلت میخواد باشگاه خودت رو بزنی و از زیر بار دولت بودن بیرون بیای تا محتاج دو قرون دوزاری که میدن نباشی ، مگه نمیگی که این همه زحمت میکشی و ماهی 1/400/000 ت میدن برای دو کلاس که حتی پول رفت و آمدت هم نمیشه، اون هم کلاس های تو که خارج از شهره،
یادم میاد اوایل این قدر ذوق و شوق داشتم برای یادگیری ، و میگفتم حتی اگر پول هم ندن مهم نیست، من میرم تا یاد بگیرم ، یک محیط خوب و صمیمی برای یادگیری دارم.من هدفم کسب تجربه بود.
خب الان تجربه کسب کردی ، مدارت هم رفته بالاتر ، آگاهی هات رفته بالاتر ، دلت یادگیری بیشتر ، پول بیشتر میخواد، پس خودت اون دو کلاس رو تعطیل کن و برو برای راه اندازی کسب و کار خودت.
تعداد کم شده؟ این نشانه اینه که وقت تعطیلی کلاس هاست، خودشون قدر کلاس رایگان رو نمیدونن، تعطیل که بشه اونوقت خواهند فهمید که چی رو از دست دادن، الان تنبلی میکنن صبح زود بیان کلاس ؟ به سلامتی شون اهمیت نمیدن؟ خب خودشون مقصرن، من نمیتونم کاری بکنم.
وقتی تعطیل بشه افسوس خواهند خورد، مثل کلاس دیگه ای که تعطیل کردم و چند وقت بعدش خود خانمها زنگ زدن که ما حاضریم پول بدیم ولی شما بیاین کلاس رو ادامه بدین.
(هر چند ته ذهنم یه ترسی از خارج شدن از منطقه امن رو هم دارم ، ترس از گفتار در موقعیت جدید ، به خاطر مشکل گفتاری ام ، اینجا تقریبا برام عادی شده و ترس هام ریخته )
آیا واقعا نشانه تغییر برای من ، تغییر شغلم هست؟
درسته که باید برای وقتم ارزش قائل باشم و به این پولی که به من میدن راضی نباشم ، در واقع برای خودم ارزش قائل باشم و نخوام راضی باشم به این موقعیت.
ولی …
این پلن خداوند برای من بود تا در این شغل و در این مکان ها چیزهایی که لازم هست رو یاد بگیرم ، تمرینات گفتاری انجام بدم و …
آیا چیزهایی که باید یاد میگرفتم رو یاد گرفتم؟
استاد میگه هر مشکلی توی کسب و کارتون هست ، از خودتون بپرسین من چه فرکانسی فرستادم که این مشکل برام پیش اومده؟ من چه باور اشتباهی داشتم؟ کجای کار من ایراد داره؟
من هنوز درس های لازم رو در این مرحله نگرفتم.من هنوز تکاملم رو طی نکردم.مربیگری فقط یاد داشتن چند حرکت نیست ، و اینکه اگر حرکات بیشتری بلد باشم ،مربی بهتری هستم.
نه.
مربیگری یعنی مهارت ارتباط برقرار کردن با شاگردان.
همون طور که یکی از درس هایی که توی دوره تربیت مربی طرح ملی ورزش و مردم داشتیم ، درس رهبری با کلام بود ( ارتقا مهارت های مربیگری از طریق ارتباط موثر ) .
علت کم شدن شاگردهام کم بودن مهارت من در ارتباطات هست ، نه سرد شدن هوا ، نه صبح زود بودن کلاس ها ، نه چیزای دیگه .
من همون طور که باید فروش رو یاد بگیرم ، مهارت ارائه خودم و ورزشم و کلاسم رو باید یاد بگیرم. همون طور که باید مردم رو ترغیب به خرید محصولم کنم ، باید مردم رو ترغیب به اومدن به کلاس هام کنم.همون طور که باید تبلیغ خوب از محصولم داشته باشم ، و به خوبی معرفی اش کنم ، باید تبلیغ خوب از کلاس هام هم داشته باشم تا مردم علاقه مند بشن به شرکت در کلاس هام.
درسته کلاس برای اونها رایگان هست و من چه 5 نفر بیان چه 50 نفر ، همون حقوق رو میگیریم ، ولی هر چقدر بتونم جذب بالاتری داشته باشم یک مربی بهتری میشم.
چه باور محدودکننده ای باعث میشه قدم برندارم برای این کار :
من خوشم نمیاد کسی رو به زور بگم بیاد تو کلاس ها.
کسی که قدر ورزش رو بدونه خودش میاد ، نه اینکه من بخوام بگم که بیاد.
من خوشم نمیاد به کسی بگم ، شاید طرف توی رودروایسی قرار بگیره و من نمیخوام دیگران رو مجبور کنم.
دوست دارم افرادی بیان توی کلاس هام که علاقه مند باشن به ورزش ، با ذوق و شوق بیان. نه اینکه به خاطر من یا به خاطر رودروایسی یا به خاطر جایزه و … بیان. دوست دارم طرف به خاطر خودش بیاد.
یه جورایی باورم این بود که قرار نیست من کار خاصی انجام بدم، خداوند خودش افراد علاقه مند و افرادی که به این ورزش ها احتیاج دارن رو سر راه من قرار میده.
چرا بعضی ها چند جلسه میان و بعد دیگه نمیان؟ چرا میگن ما پاهامون یا کمرمون درد میگیره؟
نکنه کلاس های من خوب نیست؟
چرا اصرار دارم کلاسم بهترین باشه؟ ( کمال گرایی)
یک کلاس ورزش صبحگاهی در حد چند نرمش کافیه.
درسته هم جوان میان تو کلاس ها هم مسن ،
ولی این مهارت منه که بتونم طراحی تمرینی انجام بدم که برای همه مفید باشه؟
اصلا چرا اصرار دارم به زور خانمها رو سالم کنم؟ به زور چربی هاشون رو آب کنم؟ وزنشون رو پایین بیارم؟
اینجا کلاس ورزش صبحگاهی هست، نه کلاس چربی سوزی
درسته تا حالا به خاطر کمال گرایی ، انواع زنجیره های ایروبیک و زومبا و … رو کار کردم، حرکات روی زمین ، فیتنس ، شکم پهلو ، پیلاتس ، یوگا ، و … رو کار کردم.
اما
مسیری که رفتم درست بوده؟
درسته کلی یاد گرفتم. کلی تجربه کسب کردم ، کلی مهارت ورزشی به دست آوردم، خودم در کنارشون یاد گرفتم ، از صفر یک مربی شدم ،
ولی آیا لازمه این همه سخت گیری برای اینجا؟
1. اصل مهارت ارتباطات
2. ساده گرفتن برای طراحی تمرینات ، و در واقع متناسب با سن افراد که بیشتر مسن هستن باید حرکات نرم و ساده رو آماده کنم.
من نمیتونم به زور کسی رو سالم کنم، یا شکم هاشون رو آب کنم،
درسته خودشون هی میگن یه حرکتی بده ما همین شکمامون آب بشه، ولی وقتی نه تغذیه رو رعایت میکنن ، نه کلاس ها رو میان ، نه اصلا سنشون اجازه میده که تمرینات هوازی سنگین یا شکم پهلو برن ، من چه اصراری دارم ؟
این برمیگرده به مهارت مربیگری من. به مهارت مدیریت من،
نشانه من برای تغییر ، تغییر باورهام و یادگیری مهارت های ارتباطی بود نه رها کردن این مکان و رفتن به مکان دیگه ای.
من هنوز درس هام رو اینجا یاد نگرفتم.
من هنوز تکاملم رو طی نکردم در اینجا.
پس تلنگر جهان برای تغییر من : یادگیری مهارت های ارتباطی
سلام دوست عزیز.
کامنتت رو خوندم. و بهت احسنت میگم به خاطر قدم هایی که برداشتی.
کامنتت برام درس مهمی داشت. قسمت اهرم رنج و لذت.
اتفاقا دیشب داشتم در مورد چالشی که دارم به اهرم رنج و لذتم فکر میکردم و دیدم تا یه ذره چالشم حل میشه اون شور و شوق و اهرم رنج و لذت توی ذهنم کمرنگ میشه. و اقدام عملی ها کمتر میشه ، و نتایج کمتر میشه.
و من همش برگشت به عقب دارم.
در واقع جای اهرم رنج و لذت درست نیست توی ذهنم، درست تعریفش نکردم. باید از نو بنویسم و همیشه مرور کنم تا اون شور و شوق رو همیشه زنده نگه دارم.
ممنون که تجربیاتت رو به اشتراک گذاشتی
سلام سارای عزیز.
ممنون بابت فیدبک مثبتی که به کامنتم دادی و همچنین تجربه خودت رو از مربی هایی که داشتی در اختیارم قرار دادی.
این تجربیات قطعا کمکم میکنه که بتونم اشکالات کارم رو دربیارم و ویژگی های یک مربی خوب رو پیدا کنم و یاد بگیرم.
انشاالله بتونی چالشت رو به راحتی حل کنی و تغییرات لازم رو بپذیری و اعمال کنی.
در پناه الله مهربان شاد و سلامت باشی ️