تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱ - صفحه 42


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زینب برهانیان گفته:
    مدت عضویت: 1325 روز

    درود و عشق به همه همراهان در سایت و استاد عباس منش عزیزم

    اول میخوام خداروشکر کنم که در روز تولدم منو به این دوره هدایت کرد خیلی اتفاقی و دوم تشکر کنم از استاد که انقدر این پروژه ساختارمنده،منطقیه و روند فوق العاده ای داره و چقدرررررر حساب شده است ،واقعا لذت بردم مثل دوره 12 قدم و قطعا بقیه دوره ها

    دوستان عزیزم در رابطه با سوال اول که کجاها منتظر موندی جهان با یک تضاد مجبورت کنه تغییر کنی و مسیرتو عوض کنی؛

    من باید بگم که در حوزه روای خانوادگی من فرزند کوچیک خانواده هستم و از یک سنی حدود 17_18 سالگی متوجه شدم که من با خانوادم متفاوتم، من سبک زندگی متفاوتی میخوام، من ارزشها ، علایق و چارچوب‌های متفاوتی دارم ولی خب نو هر زمینه ای که میخواستم عمل کنم با مخالفت و برخورد شدید خانواده روبرو شدم، برای پوشش، برای اعتقادات،برای استقلال فکری و عملی ،برای انتخاب رشته و شغل ایندم، برای ورزش کردن، سفررفتن و طبیعت گردی و خیلی کارای دیگه…

    میشه گفت حدود 10 سالی من با این روال پیش رفتم، تضاد رو دیدم، محدودیت هارو دیدم، کنترل گری های شدید رو دیدم ولی تغییر محسوسی ایجاد نکردم، چون میترسیدم از مخالفت اونا، چون باورهای اشتباهی داشتم و شاید درونم اونا رو برحق میدونستم، بخاطر اینکه سالها حرفهاشون برام تکرار شده بود و تبدیل به باور شده بودن، در واقع خودم به اونا اجازه میدادم که تصمیم بگیرن ،انتخاب کنن، کنترل کنن، عقاید و نظراتشونو تحمیل کنن .. این رفتارها به من احساس گناه شدیدی میداد، خیلی وقتا ذهنم درگیر بود، احساس شرم داشتم گاها نسبت به خودم خیلی حس بدی داشتم، از علایقم دور بودم و اعتماد به نفسم کم شده بود، و خیلی از کارهایی که میتونستم و دوست داشتم انجام بدم و انجام نمیدادم،، ،

    و این هزینه هایی بود که من پرداختم برای تغییر نکردن،و شرایط خیلی بدو بدتر شد تا جایی که اصلا آرامش نداشتم و اختلاف ها گسترده تر شده و من پرخاشگر و بیقرار …

    ولی خداروشکر که 4 سال پیش شروع کردم به کار کردن روی خودم، به مطالعه کردن و آگاهی پیدا کردن …و مسیر سختی رو گذروندم تا بتونم به تعادل برسم، بتونم باورها و محدودیت های ذهنیمو تغییر بدم، حق انتخاب و کنترل و تصمیمو 100 درصد به خودم بدم و تمرین کنم و تمرین کنم و ضعف های خودمو برطرف کنم چرا که همه چیز نتیجه رفتار خودم بود، همه محدودیت‌ها تو ذهن من بود…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    فریبا گفته:
    مدت عضویت: 1897 روز

    سلام استاد عزیز خانم شایسته دوستان نازنین که من کلی از خوندن کامنتتاتون لذت می برم گاهی وقتا آنقدر گرم خوندن کامنت ها میشم دقت می‌کنم می بینم دو سه ساعت دارم کامنت می خونم همین جا از همه دوستانی که از کامنتا شون کلی چیز یاد گرفتم و لذت بردم وچقدر هم بعضی کامنتا را تحسین می کنم سپاسگزارم

    استاد عزیز من متاسفانه از گروه دو بودم من البته قبل از آشنایی با شما واگاهی های این سایت الآن خدا را شکر در این مورد خیلی بهتر شدم گرچه هنوز جای کار زیاد دارم من وقتی لب پرتگاه رسیدم تازه بیدار شدم تغییر کردم در مقایسه با خودم در همه زمینه ها اما درست به مصداق این حرف شما با سختی دردناک و بسیار زمان بر ولی خدا را شکر بیدار شدم باید بگم خدا کمکم کرد دستم را گرفت نجات داد وووهدایتم کردهدایتم نشونش عضو این سایت بی نظیر پر از آگاهی آرامش دوستان خوب هست

    در زمینه مالی تمرکزم برای افزایش در آمدم هست وبرای این هدفم در حال یادگیری یک مهارت هستم که به امید خدا به زودی کسب وکارم را در این زمینه شروع میکنم.

    استاد عزیز شما تو یکی از فایلاتون میگد امیدوار بودن امیدوار بودن یکی از نتیجه های این آگاهی ها همینه امیدوارم امیدوارم خدایا هزاران هزاران شکر برای حمایتم وحفاظتم هدایتم شکربرای وجود شما استاد عشق سایت و آگاهی هایتان

    خدایا سپاسگزارم برای همه نعمت هایم که هم اکنون در زندگیم دارم وهمه نعمت هایی که اکنون از جانب پروردگار ثروتمند و سخاوتمند رزاق و وهابم دریافت می کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    مجید و لیلا گفته:
    مدت عضویت: 2409 روز

    سلام و درود به خانم شایسته عزیز و استادخوش قلبم و دوستان محترم این سایت

    استاد در پاسخ به سوال اول باید بگم که در زمینه شغلی بارها و بارها نشانه ها به من گفتن از این شرکت و شغل استعفا بده و من گوش نکردم تا محکم ترین چکش جهان رو خوردم و 8ماه حقوق نگرفتم ومتاسفانه بعد با احساس ناجالب و بحث و حقوق نگرفته استعفا دادم وباید بگم که منتظر بودم تا حقوقم واریز بشه و وقتی که این دوره تغییر رو شروع کردم متوجه شدم که باید خودم رو تغییر بدم تا حقوقم واریز بشه نه با احساس ناجالب و بحث و دعوا

    خبر خوب اینکه دیروز همکارم گفت مدیریت گفته به زودی تمام حساب های من پرداخت خواهد شد و من فقط سپاسگزاری کردم که بعد 2 ماه جواب تلفن ندادن حداقل به همکارم خبری دادن و این یعنی پیشرفت و من خداروسپاسگزارم و عاشقتونم استاد که همیشه با آموزش ها و اطلاعاتتون باعث رشد ما شدین

    سوال دوم چه حرکت کوچک یا بزرگی پیشگیرانه انجام دادید تا جلوی یک تضاد احتمالی در آینده رو بگیرید؟؟

    من سنگ کلیه دارم و 6 میل هست الان از روزی که دوره تغییر رو همراه شماشروع کردم علاوه بر اینکه به صورت رایگان هدایت شدم به یک داروی مناسب برای دفع ،ورزش رو شروع کردم که درآینده مجبور به عمل سنگ شکن نشوم، استاد عزیزم کسانی که سنگ کلیه رو تجربه کردن میدونن که درد عجیبی داره و باید بگم که من در مدتی که آموزه های شمارو کار میکردم تونستم یک سنگ 7 میلی رو دفع کنم و اصلا متوجه نشدم که دفع شده بعد از 1 سال برای سونو مجدد که رفتم متوجه شدم خیلی وقته دفع شده اما خب من آموزش هارو رها کردم و برگشتم سرخونه اول ، حالا که مجدد دوره هارو شروع کردم مطمئنم که این سنگ هم به راحتی از بدن من خارج میشه

    دوره هایی که من استفاده کردم : عزت نفس ، حل مسائل ، 12 قدم ، هم جهت باجریان خداوند

    عاشقتونم استاد و ممنونم ازتون امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    Ms Mohadese گفته:
    مدت عضویت: 2787 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانواده عزیز عباس منش

    به نام خدا

    در چه حوزه‌ای (مالی، رابطه، شغلی یا سلامتی) شما منتظر ماندید تا جهان “چکش” را بردارد و یک تضاد دردناک (مثلاً ورشکستگی، بیماری، یا جدایی) شما را وادار به تغییر مسیر کند؟

    در حوزه مالی و سلامتی من با فهم اینکه راهم اشتباه است ادامه دادم و نتیجه آن تضادهای شدید و چکش هایی بود که از جهان می خورم مثل موجودی حساب صفر و بی حالی جسمم و خواب الودگی و دیگر علائم که جمعا منو وادار به قدم‌بر داشتن و رعایت قانون سلامتی می کند .

    امروز، در حالی که اوضاع شما “خوب” است، چه یک حرکت کوچک یا بزرگِ پیشگیرانه‌ای انجام داده‌اید تا جلوی بروز یک تضاد احتمالی در آینده را بگیرید (مصداق گروه چهارم)؟

    اموزش های ادیت فیلم را شروع کرده ام‌و‌ همزمان روی فیلم ها ادیت میزنم‌و‌نمونه کار می سازم و نمی خواهم به اینده دور فکر کنم و هم اکنون با قدم برداشتن در همین لحظه همین قدم را بر می دارم تا خداوند مرا به قدم های بعدی هدایت و راهنمایی کند .

    نشانه های خداپند با شرایط اکنون خودم در حال حاضر قدم برداشتن در این مسیر من بوده است .

    در پناه حق باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    انيكا رضايي گفته:
    مدت عضویت: 2014 روز

    سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته

    و کل خانواده دوستداشتنی سایت

    من بعد از سال ها برگشتم به سایت، دقیقا زمانی که به کل این پروژه و تغییر کردن نیاز داشتم و به لطف الله هدایت شدم.

    من طی مدت طولانی که اصلاااا روی خودم کار نکردم و از همه چی فاصله گرفته بودم ، مدارم بشدت اومد پایین طوری که از لحاظ مالی ، سلامتی کاری و …

    جزو گروه 1 بودم

    و مدام در حال چکش خوردن از دنیا و کائنات

    فقط یکجا در کارم جزو گروه پیشرو 4 قرار گرفتم که زمستان پارسال من بعد از 6 ماه کار کردن در یک مجموعه خوب با ساعت کاری دلخواه و حقوق عالی تصمیم گرفتم شغل دومی هم داشته باشم بود

    بدلیل بالا بردن درآمد ماهانه من در شغل دومم استخدام شدم و بعد از 1 ماه به طور اتفاقی کار اولم ورشکسته شد و تنها کسی که واقعا آسیب جدی از اون ورشکستگی نخورد من بودم چون از قبل شغل دوم داشتم و خیالم از بابت درآمد ماهانه راحت بود

    هر چند درآمدم نصف شد اما خداروشکر که تصمیم من از قبل بهم کمک کرد که اون ورشکستگی به من آسیب زیادی نرساند.

    و اما

    اتفاقی که به من ثابت کرد من جزو گروه اول هستم:

    در اردیبهشت ماه با کسی همکار و شریک کاری شدم

    که از همان هفته اول نشانه هایی بر این اثاث که این آدم کلییییی بدهکاره و کلی پول از مردم خورده رو دیدم اما اصلا توجه نکردم

    حتی یکی از طلب کارها علنا به من گفت که قبلا من شریک مالی و کاری این آقا بودم و مثل شما کلی تو این شرکت زحمت کشیدم و الان بالای 500 میلیون به من بدهکاره . اما من همچنان خودم رو به کوچه علی چپ می زدم و می گفتم که نه بابا مگه میشه پس چرا شکایت نکرده و …( البته بگم که من آگاهانه خودمو گول زدم چون اون کار ویژگی های مثبت زیادی داشت و بالای 50 در صد سود خالص داشت یعنی یک موقعیت عالی که من فکر می کردم این کار کلید منه برای رسیدن به خواسته هام پس نباید از دستش بدم

    چون دیگه همچین فرصت خوبی برام پیش نمیاد)

    خلاصه که انقدر به نشانه ها به تلفن ها و حتی طلب کارها بی اهمیت بودم که بعد از 3 ماه پول من هم خورده شد و من الان درگیر دادگاه و پس گرفتن پولمم

    فقط نمی دونم چرا اون موقع انقدررررررر همه چی با اینکه معلوم بود اما باز گول خوردم و وسوسه یک شبه پولدار شدن شدم.

    من متوجه شدم کلی باید روی تکاملم، باورهای ثروت سازم و حتی عزت نفسم کار کنم تا بتونم دوباره از جام بلند شوم. من ایمان به غیب نداشتم به خدای خودم توکل نداشتم ، حتی باورهام آنقدر محدود کننده بود که فکر کردم آخرین فرصته، من به خودمم ایمان نداشتم.

    استاد عزیزم

    من الان جایی استخدام شدم با بهترین ویژگی ها

    حقوق بالا

    محیط خوب و امن و به نام که روزمه ای برای من داره می سازه از هر نظر عالی

    تجربه ها و آدم هایی که باهاشون ارتباط گرفتم

    حق بیمه و وام کاری و…. ظاهر خانواده پسند

    چیزی که واقعا جبران دو شغل قبلی من شده

    اما این مسیر من نیست

    از نظر شغلی و مالی چند سالی هست که دچار مشکل و کلی تضاد می شوم

    انگار که خدا داره بهم میگه اون رویاها و اون خواسته ها با کارگری کردن برای مردم و با حقوق کم بدست نمیاد برو دنبال اون چیزی که پتانسیل شو داری

    برو دنبال کارآفرینی برو دنبال خلق ارزش

    اما باز من ترس و تردید دارم بازم بی ایمانی و بی اعتمادی دارم

    ولی لحظه ای که به این پروژه هدایت شدم تصمیم خودم رو گرفتم تا زمانی که قرض ها و بدهی هایم را با این شغلم صاف کردم در این شغل بمانم (طبق محاسبه های من 3 ماه آینده) و بعد با خیال آسوده و راحت از شغلم بیام بیرون و برم دنبال همون خلق ارزشی که سال هاست میاد تو ذهنم اما من کاری براش نکردم

    اما اینبار قبل از بر خورد چکش می روم و در این 3 ماه به خودم قول می دم که روزانه با آموزه های شما روی خودم کار کنم و مدارم رو بالاتر بیارم.

    سپاس فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    بهناز عادلی فر گفته:
    مدت عضویت: 775 روز

    سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته دوست داشتنی و دوستان هم مسیر در پروژه تغییر را در آغوش بگیر

    انجام تمرین برای بار سوم :

    نشانه : کم شدن توان مالی هر از گاهی

    هدف خداوند : رسیدن به استقلال مالی

    من یک سال پیش دوره قانون سلامتی رو تهیه کردم و از نظر دیگران مخارج تغذیه ام زیاد بود . و یکی از خواسته هام این بود که به استقلال مالی برسم تا بتونم هزینه خوراکم رو خودم بدم و نگرانی بابت ادامه مسیر نداشته باشم.

    و خداوند .خداوند همیشه مهربان ، مسیر را برای من هموار کرد ، خداوندی که دوره قانون سلامتی را سر راه من قرار داد و به من گفت این مسیر برای سلامتی تو هست و تمام خواسته هات ، سلامتی جسمانی ، از بین رفتن دردها ، جوانی و شادابی پوست ، اندام زیبا ، قدرت بالا ، اگه اینها رو میخوای این مسیر رو برو .

    و حتی خداوند شرایط را طوری رقم زد که همسرم از شغل شرکتی بیرون بیاد ، یعنی به خاطر تعدیل نیرو ،خود شرکت گفتن نیا.و همچنین یک معامله سودآوری انجام داد و الان یک زمینی داره که اون رو قطعه بندی کرده و داره میفروشه.

    خب همسرم با قوانین و با باورهای درست ثروت آشنا نیست. و باورهای غلط زیادی داره . هی میگه مشتری نیست یا به قیمت خیلی ارزون تر زمین ها رو رد میکنه تا بتونه خرجی ماه رو بده، بیشتر فکر تفریح و سفر هست تا سرمایه گذاری درست ، هی بذل و بخشش میکنه و میگه خداوند میخواسته این زمین به دست من بریه تا بتونم به دیگران کمک کنم.نوع نگاهش نسبت به پول ، نوع برخوردش با پول درست نیست و …

    منی که در حد خیلی کم قوانین رو میدونم اشتباهاتش رو میفهمیدم و سعی میکردم طرز نگاهش رو عوض کنم.

    چند وقت پیش متوجه شرک خفی در وجود خودم شدم.

    چرا وقتی باورهای اشتباه همسرم رو میبینم حسم بد میشه؟ چرا من ناراحت میشم از بذل و بخشش هاش؟

    پول خودشه ، دوست داره با باور اشتباه و احساس عدم لیاقت خودش ، این پول رو بذل و بخشش کنه ، فکر میکنه خداوند این طوری بیشتر دوست داره، اصلا طرز فکر های خودشه، به من چه؟

    خب من میترسم تمام پولش و سرمایه اش رو از دست بده.

    خب بده، چرا من ناراحت بشم؟ دوباره یاد میگیره بهتر خرج کنه و مدیریت بهتری داشته باشه.

    بقیه هر باوری داشته باشن توی زندگی خودشونه.من نتیجه باورهای خودم رو میگیرم.

    پس چرا من نگران میشم از باورهای غلط اون؟

    چون من درواقع نگران خودم هستم.

    نگران آینده مالی خودم.نگران اینکه اگه زمین ها فروش بره و خرج بشه بعدش چی؟ بی پولی همسرم رو مساوی میدونم با بی پولی خودم و ترس از نرسیدن به خواسته ها و ادامه ندادن مسیر قانون سلامتی.

    یک شرک بزرگ و پنهان در وجودم.

    من آینده خودم رو به شرایط مالی همسرم گره زده بودم.

    یادم رفته بود خدایی که این مسیر رو سر راه من قرار داد و حتی شرایط رو طوری رقم زد که من بدون نگرانی از خرج خورد و خوراک از مسیر سلامتی لذت ببرم. و نتایج خوبی بگیرم ( که در دوره قانون سلامتی مفصلا خواهم گفت ) ،با حس خوب به همه خواسته هام داره منو میرسونه، بهترین تفریحات ، بهترین سفرها ، که برای آرامش ذهنی من لازم بوده ، بهترین نعمت ها رو برای من فراهم کرده که من نگرانی نداشته باشم و فقط بشینم و روی خودم و خواسته هام تمرکز کنم.همون خدا ، خدای روزی دهنده که همیشه روزی من رو رسونده ، از این به بعد هم میرسونه.خداوند از بی نهایت طریق میتونه روزی من رو برسونه.

    من به جای اینکه امتیاز این رفاه و آسایش رو به خداوند بدم به همسرم داده بودم.

    من به جای اینکه قدرت رو به خداوند بدم ، به همسرم داده بودم.

    من به جای اینکه رزق و روزی رو از خداوند بخوام ، از همسرم میخواستم.

    من به جای اینکه از خداوند سپاسگزاری کنم ، چشم امیدم به همسرم و پولسازی بیشتر اون بود.

    من اگر در حد کم باورهای درست مالی رو میدونم ، اگر میتونم تشخیص بدم اشتباهات مالی دیگران رو به خاطر باورهای غلطشون ، خب چرا خودم نتونستم پول بسازم و به استقلال مالی برسم؟

    تا وقتی خودم نتیجه نگیرم ، چطور میخوام به همسرم بگم باور درست اینه؟

    من فکر میکنم اون میتونه ولی من نمیتونم.

    چرا؟

    چون اون عزت نفس بالایی داره ، قدرت کلام بالایی داره ، گفتار روان داره ، ولی من ندارم.

    خب بنشین روی همین موارد کار کن تا تو هم بتونی در کنار اینها با باورهای درست پول بسازی.

    اولین قدم رو برای گفتارم و حل چالش گفتاری ام برداشتم. انشاالله بعد این موضوع موارد دیگه رو هم حل میکنم.

    من ترس داشتم، نگران بودم از آینده ، و من شرک ورزیدم به خداوند.

    نشانه ها اومده برای تغییر : بد شدن اوضاع مالی هر از گاهی به خاطر باورهای اشتباه همسرم که بازار خرابه و مشتری نیست.

    هدف از این نشانه : قدم برداشتن برای رسیدن به استقلال مالی ، کار کردن روی باورهای مالی خودم به جای تغییر همسرم.نشون دادن توی عمل که این باورها و این مسیر درسته، نه فقط توی حرف

    همون طور که وقتی همسرم نشانه های سلامتی و تناسب اندام رو در من دیده ، روی تغذیه اش حساس تر شده و بیشتر مراعات میکنه. به سبک من ،نه ، ولی سالم خوری داره و این خودش برای شروع خوبه. آدمی که هر شب جعبه جعبه شیرینی خامه ای میخوره به بهانه اینکه ورزش میکنه و آب میشه، الان لب به هیچ نوع شکر و قند و مواد شیرین کننده نمیزنه.و دوبرابر هم ورزش میکنه و بدنسازی هم کار میکنه.و این یعنی من در عمل نشون دادم بهش حرفهام درسته . و من تونستم تاثیر مثبت بزارم روی سبک تغذیه اش.

    الان هم آگاهی هایی که دارم رو باید در عمل ازشون استفاده کنم و پول بسازم. ببینم کجای کارم ایراد داره ، چه باورهای محدود کننده ای دارم ، بنشینم روی خودم و باورهای خودم کار کنم. و خودم پول بسازم.هدف خداوند هم همینه.

    سوال مهم : چرا با این همه تلاش پول درنمیاد؟ کجای کار من ایراد داره؟

    در مورد حمایت مالی ، من هم جزو اون افرادی هستم که به شروع کردن از صفر افتخار میکنم. شاید از غروری هست که دارم.

    حتی برای خرید دوره قانون سلامتی ، گفتم باید با پول خودم بخرم.و از همسرم پول نگرفتم.

    یا وقتی میخواستم برای فروش کسب و کارم رو شروع کنم، گفتم باید با پول خودم شروع کنم.در صورتی که در اون حد رو همسرم به من میداد.ولی صبر کردم ، ذره ذره پولهام رو روی هم گذاشتم و با پول خودم خرید کردم.

    و همیشه به این فکر میکردم که اگر موفق بشم ، اگر پولدار بشم ، دیگران یا همسرم نگه با کمک من موفق شدی. اگه من نبودم تو نمیتونستی ، سرمایه اولیه رو من بهت دادم.

    یه جورایی نمیخواستم زیر دین کسی برم، و فکر میکردم باعث افتخار هست که بگم من بدون کمک دیگران و از صفر شروع کردم و موفق شدم.یه جورایی نمیخواستم ممنون کسی باشم.

    یا حتی اگر شکست بخورم کسی نتونه سرکوفت بزنه به سرم.

    بگم پول خودم بوده، در این راه خرج کردم.شکست خوردم ولی یک تجربه ای به دست آوردم.

    حتی چند وقت پیش به خاطر چالش و اشتباهی که در تغذیه داشتم و وزنم خیلی کم شد ، همسرم میگفت برو بدنسازی.

    من میدونستم باید این مسیر رو برم ولی میگفتم نه، وقتی خواهم رفت که پول باشگاه و پول خوراکم رو خودم بدم.

    بارها گفت من کمکت میکنم، من هزینه ها رو میدم ولی من مقاومت کردم.و چندین بار دستان کمکش رو رد کردم.

    اتفاقا توی همون مسیر خداوند انسانی رو سر راهم قرار داد که کمکم کرد اشتباه تغذیه ای ام رو فهمیدم و چالشم رو حل کرد.

    به خاطر غرور.

    میگفتم نمیخوام در آینده بگه به کمک من تونستی بدنت رو بسازی.

    یه جورایی دوست دارم موفقیت رو به خودم نسبت بدم.

    از اینکه به کمک دیگران موفق بشم راضی نیستم.

    و الان متوجه این باور محدود کننده و این غرور بی جا در خودم شدم.

    انگار یه جورایی دوست دارم از مسیر سخت به موفقیت برسم و پیروزی بعد از سختی ها رو باعث افتخار میدونم.

    ناآگاهانه لذت موفقیت رو در سختی کشیدن میدونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    سینا بیدگی گفته:
    مدت عضویت: 1584 روز

    سلام.

    قسمت دوم کامنت

    در مورد تجربه راستین عزیز

    که پدر موفق و ثروتمندی داشته و نیاز هاش پول جیبی اینا براش فراهم می کرده بی دغدغه و عشق حال کردن

    این صحبت ها در کودکی و نوجوانی منم میزدم فلانی پدرش هواش داره پدرش داره پول پدرش فلان اگه عرضه داری خودت گیلمت از اب بکش بیرون این دیدگاه

    الان افرادی دیدم که تمام امید و دل خوشی شان به پول پدرشان هست و در زندگی هیچ حرکتی تا جایی که دیدم نکردن یعنی حرکت کمتری داشتن و بیشتر مسائل تضاد براشان به وجود میامد و مجبور می شدن حرکت کنن اما وابستگی به پدر به اون شخص پولدار یا ساپورت کننده بوده

    راستین میگه از یه جا به بعد دیگه این حمایت قطع شد دیگه پول ساپور کردنه وجود نداشت….

    میگه از یه جا به بعد فهمیدم باید روی پای خودم بعد اون فشار ها به ایستام

    حالا من ادمهایی دیدم که وقتی پدر گفته من دیگه حمایت ازت نمی کنم بل بشویی در زندگی شان به وجود اماده اون وابستگی باعث رنجش اشفتگی شده حتی خانواده خودم.. حتی خودم و حتی دیگران

    حتی خودم اون اویل رشد و ابتدای جوانی خودم سنین نوجوانی می گفتم پدرم غلط کرد من به دنیا اورد حالا وظیفه اش چشمش کور باید حمایت کنه بقیه ماجرا همه میدونیم با نوع افکار ادم چی میشه

    راستین تصمیم به تغییر میگیره یعنی تضاد برای بهبود شرایط مالی وارد بازار کار میشه تا اوضاع رو بهبود ببخشد

    منم وارد کار شدم منم سعی تلاش کردم اما اون وابستگی اون دیدگاه هنوز با من بود پدرم زمین مغازه و اوضاع مالی خوبی داشت اما من انتظار خیلی بالایی ازش داشتم چون هم و سن سال های خودم میدیدم و مقایسه می کردم و فشار بیشتر می شد تحت این فشار نشد و نشد که من یک هدف مشخص یک علائقه مشخص خودم پیدا کنم نمیذاشت وابستگی به پول پدر دیدن اوضاع مالی خوب پدری شده بود یک ریسمان که مانع ایجاد می کرد حرف دیگران شلاق میزد

    خیلی زود تحت تاثیر اون دیدگاه وابستگی مشرک بودن ها من معتاد شدم رفتم و شرایط خیلی خیلی بدتر شد دیگه نابود شدم اصلا من فکر می کردم باید خودم کاری برای خودم کنم من باید تغییر کنم اما خیلی زود از بین میرفت جالبه….

    راستین میگه من سعی و تلاش می کردم سوال می کردم که چرا اوضاع بهبود پیدا نمی کنه من تمام کار هارو دارم انجام میدم پس چرا نمیشه یعنی سوال داشته که داستان چیه…؟؟

    بعد این اتفاق می افتد که من هدایت شدم از طریق یک نفر که در موضوع موفقیت حرف میزده و بار ها تصویر فایل استاد عباس منش دیده اما چون در مدار دریافت اگاهی نبوده ازش رد می شده

    و بعد باز هم دنبال جواب بوده برای سوال برای پیشرفتش هدایت میشه به سایت عباس منش

    تهیه دوره عزت نفس و روانشانسی و شروع بهبود و تغییر خودش شروع می کنه و نتیجه ها تغییر این شخصیت

    و این تضاد باعث پیشرف شد نکته کلیدی

    تضاد به وجود میاد که پیشرف کنی

    مقایسه 18 سالگی راستین

    که ساپورت پدر استفاده کنه برای پیشرف برای بهبود که اگر این اگاهی که الان در این سن داره در 18 سالگی میداشت قطعا بهتر میشه حرکت کرد بهتر میشه شرایط تغییر داد…

    خداوند از طریق همین بندگان و دستان خودش داره کارهارو انجام میده و این اشتباه که فکر کنم حتما من باید از صفر یا زیر صفر با شرایط سخت تر تغییر کنم

    که واقعا سخت پیچیده و طاقت فرسا هست…

    اینجا راستین که همش می گفت چرا پول در نمیاد این پول کجاست مگه درگیر شرایط مالی

    حالا از تغییر شخصیت این نتایج به وجود که از پول حرف بزنی اول چقدر بود چقدر شد و الان داره چقدر میشه و در زمینه کار خودش موفق بشه…

    عدم حمایت پدر و اعضای خانواده باعث بزرگ شدن ادم می شود باعث حرکت کردن می شود

    حمایت حمایت خداوند ابدی هست

    حمایت خداوند همیشه در دسرس هست

    حمایت خداوند هی حاظر و اماده است

    حمایت خداوند خیر برکت هست

    حمایت خداوند کار ها به اسانی انجام می شود

    حمایت خداوند قدرت نیرو می بخشد

    حمایت خداوند پاک زلال و شفاف هست

    حمایت خداوند تسکین دهنده مرحم شفا دهنده هست

    نباید احساسی عمل کرد در مورد فرزندان و حمایت کردن شان چون باعث پست رفت و کوچیک شدن اونها میشیم

    ادمها داستان درک کنن که نزارن بچه وابسته شوند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    بهناز عادلی فر گفته:
    مدت عضویت: 775 روز

    سلام به استاد عزیزم

    انجام تمرین و فکر کردن دوباره به جواب سوالات :

    شغل و کسب و کار : مربیگری ورزش صبحگاهی

    نشانه : کم شدن جمعیت کلاس

    علت :

    تا الان فکر میکردم شاید خداوند داره میگه که خب بسه دیگه ، اینجا هر چی لازم بوده یاد گرفتی و حالا با این مهارتی که داری برو و به سالن های مختلف و درخواست کار بده ، یا یک سانس رو اجاره کن و مثلا کلاس ایروبیک رو شروع کن با شاگرد خصوصی .

    مگه نمیگی که دلت میخواد باشگاه خودت رو بزنی و از زیر بار دولت بودن بیرون بیای تا محتاج دو قرون دوزاری که میدن نباشی ، مگه نمیگی که این همه زحمت میکشی و ماهی 1/400/000 ت میدن برای دو کلاس که حتی پول رفت و آمدت هم نمیشه، اون هم کلاس های تو که خارج از شهره،

    یادم میاد اوایل این قدر ذوق و شوق داشتم برای یادگیری ، و میگفتم حتی اگر پول هم ندن مهم نیست، من میرم تا یاد بگیرم ، یک محیط خوب و صمیمی برای یادگیری دارم.من هدفم کسب تجربه بود.

    خب الان تجربه کسب کردی ، مدارت هم رفته بالاتر ، آگاهی هات رفته بالاتر ، دلت یادگیری بیشتر ، پول بیشتر میخواد، پس خودت اون دو کلاس رو تعطیل کن و برو برای راه اندازی کسب و کار خودت.

    تعداد کم شده؟ این نشانه اینه که وقت تعطیلی کلاس هاست، خودشون قدر کلاس رایگان رو نمیدونن، تعطیل که بشه اونوقت خواهند فهمید که چی رو از دست دادن، الان تنبلی میکنن صبح زود بیان کلاس ؟ به سلامتی شون اهمیت نمیدن؟ خب خودشون مقصرن، من نمیتونم کاری بکنم.

    وقتی تعطیل بشه افسوس خواهند خورد، مثل کلاس دیگه ای که تعطیل کردم و چند وقت بعدش خود خانمها زنگ زدن که ما حاضریم پول بدیم ولی شما بیاین کلاس رو ادامه بدین.

    (هر چند ته ذهنم یه ترسی از خارج شدن از منطقه امن رو هم دارم ، ترس از گفتار در موقعیت جدید ، به خاطر مشکل گفتاری ام ، اینجا تقریبا برام عادی شده و ترس هام ریخته )

    آیا واقعا نشانه تغییر برای من ، تغییر شغلم هست؟

    درسته که باید برای وقتم ارزش قائل باشم و به این پولی که به من میدن راضی نباشم ، در واقع برای خودم ارزش قائل باشم و نخوام راضی باشم به این موقعیت.

    ولی …

    این پلن خداوند برای من بود تا در این شغل و در این مکان ها چیزهایی که لازم هست رو یاد بگیرم ، تمرینات گفتاری انجام بدم و …

    آیا چیزهایی که باید یاد میگرفتم رو یاد گرفتم؟

    استاد میگه هر مشکلی توی کسب و کارتون هست ، از خودتون بپرسین من چه فرکانسی فرستادم که این مشکل برام پیش اومده؟ من چه باور اشتباهی داشتم؟ کجای کار من ایراد داره؟

    من هنوز درس های لازم رو در این مرحله نگرفتم.من هنوز تکاملم رو طی نکردم.مربیگری فقط یاد داشتن چند حرکت نیست ، و اینکه اگر حرکات بیشتری بلد باشم ،مربی بهتری هستم.

    نه.

    مربیگری یعنی مهارت ارتباط برقرار کردن با شاگردان.

    همون طور که یکی از درس هایی که توی دوره تربیت مربی طرح ملی ورزش و مردم داشتیم ، درس رهبری با کلام بود ( ارتقا مهارت های مربیگری از طریق ارتباط موثر ) .

    علت کم شدن شاگردهام کم بودن مهارت من در ارتباطات هست ، نه سرد شدن هوا ، نه صبح زود بودن کلاس ها ، نه چیزای دیگه .

    من همون طور که باید فروش رو یاد بگیرم ، مهارت ارائه خودم و ورزشم و کلاسم رو باید یاد بگیرم. همون طور که باید مردم رو ترغیب به خرید محصولم کنم ، باید مردم رو ترغیب به اومدن به کلاس هام کنم.همون طور که باید تبلیغ خوب از محصولم داشته باشم ، و به خوبی معرفی اش کنم ، باید تبلیغ خوب از کلاس هام هم داشته باشم تا مردم علاقه مند بشن به شرکت در کلاس هام.

    درسته کلاس برای اونها رایگان هست و من چه 5 نفر بیان چه 50 نفر ، همون حقوق رو میگیریم ، ولی هر چقدر بتونم جذب بالاتری داشته باشم یک مربی بهتری میشم.

    چه باور محدودکننده ای باعث میشه قدم برندارم برای این کار :

    من خوشم نمیاد کسی رو به زور بگم بیاد تو کلاس ها.

    کسی که قدر ورزش رو بدونه خودش میاد ، نه اینکه من بخوام بگم که بیاد.

    من خوشم نمیاد به کسی بگم ، شاید طرف توی رودروایسی قرار بگیره و من نمیخوام دیگران رو مجبور کنم.

    دوست دارم افرادی بیان توی کلاس هام که علاقه مند باشن به ورزش ، با ذوق و شوق بیان. نه اینکه به خاطر من یا به خاطر رودروایسی یا به خاطر جایزه و … بیان. دوست دارم طرف به خاطر خودش بیاد.

    یه جورایی باورم این بود که قرار نیست من کار خاصی انجام بدم، خداوند خودش افراد علاقه مند و افرادی که به این ورزش ها احتیاج دارن رو سر راه من قرار میده.

    چرا بعضی ها چند جلسه میان و بعد دیگه نمیان؟ چرا میگن ما پاهامون یا کمرمون درد میگیره؟

    نکنه کلاس های من خوب نیست؟

    چرا اصرار دارم کلاسم بهترین باشه؟ ( کمال گرایی)

    یک کلاس ورزش صبحگاهی در حد چند نرمش کافیه.

    درسته هم جوان میان تو کلاس ها هم مسن ،

    ولی این مهارت منه که بتونم طراحی تمرینی انجام بدم که برای همه مفید باشه؟

    اصلا چرا اصرار دارم به زور خانمها رو سالم کنم؟ به زور چربی هاشون رو آب کنم؟ وزنشون رو پایین بیارم؟

    اینجا کلاس ورزش صبحگاهی هست، نه کلاس چربی سوزی

    درسته تا حالا به خاطر کمال گرایی ، انواع زنجیره های ایروبیک و زومبا و … رو کار کردم، حرکات روی زمین ، فیتنس ، شکم پهلو ، پیلاتس ، یوگا ، و … رو کار کردم.

    اما

    مسیری که رفتم درست بوده؟

    درسته کلی یاد گرفتم. کلی تجربه کسب کردم ، کلی مهارت ورزشی به دست آوردم، خودم در کنارشون یاد گرفتم ، از صفر یک مربی شدم ،

    ولی آیا لازمه این همه سخت گیری برای اینجا؟

    1. اصل مهارت ارتباطات

    2. ساده گرفتن برای طراحی تمرینات ، و در واقع متناسب با سن افراد که بیشتر مسن هستن باید حرکات نرم و ساده رو آماده کنم.

    من نمیتونم به زور کسی رو سالم کنم، یا شکم هاشون رو آب کنم،

    درسته خودشون هی میگن یه حرکتی بده ما همین شکمامون آب بشه، ولی وقتی نه تغذیه رو رعایت میکنن ، نه کلاس ها رو میان ، نه اصلا سنشون اجازه میده که تمرینات هوازی سنگین یا شکم پهلو برن ، من چه اصراری دارم ؟

    این برمیگرده به مهارت مربیگری من. به مهارت مدیریت من،

    نشانه من برای تغییر ، تغییر باورهام و یادگیری مهارت های ارتباطی بود نه رها کردن این مکان و رفتن به مکان دیگه ای.

    من هنوز درس هام رو اینجا یاد نگرفتم.

    من هنوز تکاملم رو طی نکردم در اینجا.

    پس تلنگر جهان برای تغییر من : یادگیری مهارت های ارتباطی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      سارا sara گفته:
      مدت عضویت: 2008 روز

      سلام بهناز جان

      ممنون از کامنت خوب و کاربردی که نوشتی خیلی نکته برداری کردم و منم تو کارم به مشکل خوردم و خوشم اومد از سوالهایی که از خودت پرسیدی . منم میخام بشینم و ازین سوالات بپرسم تا ترمزهامو در بیارم .

      در مورد ورزش منم خیلی علاقه دارم چند ساله ورزش میکنم یا میرم باشگاه یا تو خونه خودم . یه مدت رفتم واسه مربیگری ولی دیدم سنم بالاست و در توانم نیست و نشستم ویژگیهای کاری که میخام رو نوشتم دیدم اصلا من به مربیگری علاقه ندارم فقط از محیط شاد و آهنگ شادی که پخش میشه خوشم میاد .

      یه باشگاهی میرفتم که دو تا مربی داشت این تجربه خودمو میگم به عنوان مثلا شاگردی که می‌ره باشگاه و چند تا مربی هستن مثلا یه ماه با یکی می‌ره بعد تغییر میده ماه بعد با اون یکی می‌ره .

      یکماه اول که رفتم باشگاه با مربی بود که بسیار کم انرژی ، صدای آهنگ باشگاه رو کم میکرد ،با بعضی از شاگردها وامیستاد به حرف زدن و بنا می‌گفت خودتون ادامه بدین ،کلاسش در حد 15 نفر بود. منم دیدم اینطوریه ماه بعد رفتم با مربی دیگه . این مربی جدای از ویژگیهای جسمی که داشت خودش اندام ورزشی داشت بسیار شاد صدای آهنگ رو فقط وقتی میخاست حرکتی رو توضیح بده که همه بشنوند کم میکرد . به تازه واردین خیلی توجه میکرد دائم بهشون نگاه میکرد میومد کنارم می‌گفت حرکت رو درست اینطوری انجام بدم . من آب خیلی کم می‌خوردم و پوستم خشک بود همون روز اول متوجه شد و گفت . و توصیه کرد آزمایش بدم و سطح ویتامین دی بدنم رو حتما بدونم ،

      به هیچ عنوان تمرین رو قطع نمی‌کرد که با دیگران صحبت کنه

      همه رو مجبور میکرد منظم به صف باشن طوری که همه رو تو آیینه ببینه .

      اینا و انرژی مثبت بالایی که داشت باعث شده بود که سالن بزرگ ورزشی پر باشه از ساگرد و شاید باورت نشه اگه دیر می رسیدیم جا نبود . شاید صد نفری میومدن تو یه تایمش .

      این تجربه من بود از باشگاه و مربی ها . بنظرم فقط انرژی مثبت داشتن و یکسری نکات رو رعایت کردن خیلی جواب میده

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        بهناز عادلی فر گفته:
        مدت عضویت: 775 روز

        سلام سارای عزیز.

        ممنون بابت فیدبک مثبتی که به کامنتم دادی و همچنین تجربه خودت رو از مربی هایی که داشتی در اختیارم قرار دادی.

        این تجربیات قطعا کمکم میکنه که بتونم اشکالات کارم رو دربیارم و ویژگی های یک مربی خوب رو پیدا کنم و یاد بگیرم.

        انشاالله بتونی چالشت رو به راحتی حل کنی و تغییرات لازم رو بپذیری و اعمال کنی.

        در پناه الله مهربان شاد و سلامت باشی ️

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    محبوبه ویسی گفته:
    مدت عضویت: 731 روز

    سلام

    وقت به خیر به استاد عزیزم و خانواده بزرگ و آگاه ام

    من شخصیتی داشتم تا چند سال پیش که از پوشیدن لباس های جدید هم نسبتا ترس داشتم یعنی اینقدر به تغییر ها در زندگی ام مقاومت داشتم .

    گذشت و من با استاد اشنا …..

    من با توجه به آگاهی که از استاد یاد گرفتم شروع کردم به تغییر های کم و زیادی در زندگی ام

    از کوچک ترین تغییر این بود که سعی کردم از راه مختلفی که از سر کار تا خونه هست امتحان کنم،شاید چیز ساده به نظر برسه برای من قدم یک بود….

    من کارم جوری بود که 5الی4ساعت باید سر پا می ایستادم چون نمی پذیرفتم که سبک کار کردنم رو تغییر بدم، ولی بعد 4سال پذیرفتم که تغییر کنم و باعث شده نشسته و سریع تر با خستگی کمتر کارم رو انجام بدم .

    سه هفته ماه پیش تجربه کار کردن در یک محیط داشتم که انرژی زیادی رو ازم می‌گرفت با این که همه می‌گفتند آینده داره و ادامه بده ولی چون حس میکردم زیر بار ظلم قرار گرفتم خارج شدم با همه ترس هایی که داشتم ولی تونستم و به خودم افتخار میکنم .

    هر تجربه و هر تصمیم چه خوب و چه بد ما انسان ها رو به یک ورژن قویتر تبدیل میکند .

    به امید در خال زندگی کردن و لذت بردند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    جواد حاتمی گفته:
    مدت عضویت: 1918 روز

    سلام به استاد عزیزم و مریم خانم عزیز که همیشه فعال هستین و دوستان خوبم در سایت،

    در رابطه با تغییر چندتا مثال واضح دارم که میتونم بگم خیلی وقتا جزو گروه سوم بودم،

    یعنی یه مقدار تضاد اومده و حرکت کردم.

    من توی سن 19 سالگی بود که من توی یه قهوه خونه کار میکردم و واقعا دیگه از اون محیط و اون کار خسته شده بودم و با اینکه پولش خوب بود برام، و محیطش هم به ظاهر مفرح بود با دوستام بودم همیشه اما میگفتم این کار در شأن من نیست.

    چی شد؟ (من میخواستم از اون کار بیام بیرون اما نمیدونستم برم تو چه کاری؟)

    یه دری باز شد: (یکی از دوستام گفت من میخوام برم یه جایی هست ارایشگری یاد بگیرم و کلی باور های خوب راجب اینکار بهم داد)

    منم گفتم میرم تو اینکار خیلی هم باحاله اتفاقا، تا اینکه کم کم شروع کردم رفتن توی یه ارایشگاه و دیدن و یاد گرفتن،

    و حتی پول دادم که زودتر یادم بدن.

    به یه جایی رسیدم که باید چیزایی که دیده بودم را انجام میدادم و تمرکز میزاشتم روش،

    این در عین حال بود که توی قهوه خونه کار میکردم، تا اینکه گفتم من باید تو ارایشگاه باشم تا زودتر دستم راه بیوفته.

    این درحالی بود که صاحب ارایشگاه داشت مغازشو جابجا میکرد.

    و من و شاگردهای دیگش را با خودش برد توی مغازه جدیدش.

    با اینکه مشتری خاصی نبود اما میرفتم و اونجا بودم.

    این درحالی بود که ارایشگاه قدیمیه داشت کار میکرد تا قراردادش تمام بشه.

    (یادمه قبل از عید بود)

    تا اینکه یه روز گفت تو برو توی ارایشگاه قدیمیه کمک بچه ها الان قبل عیده و شلوغ میشه.

    (وای منو میگی از یه وری ترسیده بودم چون باید مو کوتاه میکردم، از یه وری خوشحال بودم چون دستم راه میوفتاد و پول درمیاوردم از اینکار)

    خدا شاهده همون یه ماه قبل عید من دستم راه افتاد، و وارد این کار شدم. و ازش تا الان توی چندتا کشور مختلف مثل یونان و المان تونستم پول بسازم.

    یه مثال دیگه وقتی بود که مواد مصرف میکردم و همش با رفیقام اینور و اونور و پارتی و میدیدم که هیچ پیشرفتی نیست و داره عمرم میره، وقتی که یونان بودم.

    از لحاظ خوش گذروندن همه چی فراهم و جور بود، اما لاغر شده بودم و دستم تو جیب دوستام بود. تا اینکه گفتم نه بسه دیگه

    هدایت شدم به فیلم راز و سپاسگزاری را شروع کردم و شروع شد.

    انگار خدا اون زمان تو وجودم اومد و گفت اگر مرد تغییری دیگه مواد نکش و شروع کن هر روز ساعت 10 صبح تو بالکن وزنه بزن( 2تا دمبل 5 کیلویی فقط داشتیم)

    منم پا میشدم و شروع میکردم در حالی بود که همون دوستام خواب بودن و میگفتن چیه پا میشی هممون را زابرا میکنی.

    یه چند وقت که اینطوری پیش رفتم خدا اونارو از من به راحتی جدا کرد و من بعد حتی سیگار را هم کنار گذاشتن به لطف خدا. (تضاد هاشم این بود که نفسم میگرفت، سرفه میکردم، لبم داشت سیاه میشد، دندون هام زرد میشدن)

    یه دوست دخترم وارد زندگیم شد که کلی کمک کرد که سیگارو ترک کنم.

    یه مثال دیگم اینه که وقتی شرایط خوب بود حرکت کردم و بحث مهاجرته

    کار ارایشگری را داشتم، عشق وحال با دوستام همه چی به ظاهر خوب بود.

    اما مهاجرت را خیلی وقت بود میخواستم و جهان دری را برام باز کرد و منم معطلش نکردم، سریع توی یه هفته مهاجرت کردم به یونان.

    الان تضاد های زیادی اومدن سراغم برای تغییر واقعا لمسشون میکنم، اما ذهن میخواد پرسه بزنه، و میگه خودش درست میشه اما این اشغالا رو زیر مبل کردنه، ذهن به این ترفند میخواد خودشو بی حس کنه که درد تضاد هارو لمس نکنه که البته نمیتونه اونی که درد میکشه منم.

    مثلا من یه روابط عاطفی بسیار ازاد میخوام میگه: ادم خوب خودش میاد تو زندگیت

    در صورتیکه داره فرار میکنه از رفتن و با دخترای زیادی ارتباط سطحی برقرار کردن، چرا؟

    چون میترسه از رد شدن، چون فکر میکنه مثل دوستایی که داشتم نمیتونه با دخترا رفاقت کنه بدون وابستگی.

    تضاد دیگه اینه که بیزینس خودمو توی کار مورد علاقم شروع کنم به یادگیری:

    اما همش این باور که (اصلا واقعا دوست دارم اینکار رو؟)

    برای همین منو تو شک و تردید نگه میداره و هیچوقت حتی نمیرم مثل ارایشگری یادش بگیرم.

    وقتی هم سمتش نری دری باز نمیشه.

    (یعنی این الگو همیشه صادقه : اهرم رنج و لذت یه مقدار که درست میشه تو مغزت با مرور لذت ها و رنج ها) و بعدش (هر اقدامی که به ذهنت میرسه که منجر بشه به یه کار عملی «میتونه کسب اطلاعات باشه اولش» و اقدام عملی که بری تو دل اون کار و پیگیرش باشی)

    منجر میشود به نتایج کوچک و باز شدن در ها از طرف جهان. (پاسخ به ایمان تو)

    اگه حرکت نمیکنی یعنی اهرم رنج و لذت جاش تو مغزت درست نشده،

    چقد خدا همیشه داره بهم میگه اهرم رنج و لذت را کار کن هر روز صبح متعهدانه.

    این همیشه قدم اوله

    دوستون دارم و در پناه الله بی همتا شاد و سلامت و ثروتمند باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      آرامش ماندگار گفته:
      مدت عضویت: 188 روز

      خداروشکر جواد عزیز چقدر زیبا. واقعا خیلی. خوشحال شدم. بابت تغییراتی. که خودت دست به کار شدی. وجهان هم با تو. هماهنگ شد. خیلی. زیبا توضیح دادی. برای ترک مواد را چقدر ساده. بیان کردی و قدرت را به مواد ندادی قدرت را به خدا دادی. و خداوند هم تو را به سمت. پیشرفت. هدایت کرد

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
    • -
      بهناز عادلی فر گفته:
      مدت عضویت: 775 روز

      سلام دوست عزیز.

      کامنتت رو خوندم. و بهت احسنت میگم به خاطر قدم هایی که برداشتی.

      کامنتت برام درس مهمی داشت. قسمت اهرم رنج و لذت.

      اتفاقا دیشب داشتم در مورد چالشی که دارم به اهرم رنج و لذتم فکر میکردم و دیدم تا یه ذره چالشم حل میشه اون شور و شوق و اهرم رنج و لذت توی ذهنم کمرنگ میشه. و اقدام عملی ها کمتر میشه ، و نتایج کمتر میشه.

      و من همش برگشت به عقب دارم.

      در واقع جای اهرم رنج و لذت درست نیست توی ذهنم، درست تعریفش نکردم. باید از نو بنویسم و همیشه مرور کنم تا اون شور و شوق رو همیشه زنده نگه دارم.

      ممنون که تجربیاتت رو به اشتراک گذاشتی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: