تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- جهان روندی رو به حرکت دارد و هرگز سکونی در کار نیست؛
- تا زمانی که به دنبال بهبود هستی، با روند طبیعی و روانِ رشد، همراه هستی؛
- توانایی تشخیص نشانه ها و حرکت کردن در راستای آنها؛
این فایل یکی از عمیقترین و حیاتیترین درسهای مسیر موفقیت را باز میکند. این گفتگو فقط در مورد «تغییر» نیست، بلکه در مورد خطرناکترین دام در مسیر رشد است: دامی که درست بعد از رسیدن به یک موفقیت بزرگ برای ما پهن میشود.
در این گفتگوی شنیدنی، استاد و مصطفی عزیز (یکی از همراهان قدیمی سایت) به ما نشان میدهند که چرا «رسیدن به هدف» میتواند آغاز «پسرفت» باشد و چطور افراد هوشمند، قبل از آنکه جهان مجبورشان کند، خودشان دست به تغییر میزنند.
قبل از شنیدن این فایل، این چکیدهی تأثیرگذار را بخوانید تا درک کنید چرا این گفتگو میتواند نقطهی عطف زندگی شما باشد.
خطرناکترین دام موفقیت: «توقف» پس از رسیدن به هدف
این فایل با داستان تکاندهندهی «مصطفی» آغاز میشود. او به ما میگوید که چطور سالها روی خودش کار کرد و با استفاده از آموزههای استاد، به یکی از اهداف بزرگش (خرید یک فروشگاه) رسید.
اما دقیقاً در همان لحظهی شیرین پیروزی، اتفاقی رخ داد که داستان همهی ماست: او احساس کرد «دیگر تمام شد.» شور و اشتیاقش کم شد و از همه مهمتر، کار کردن روی خودش را متوقف کرد.
نتیجه چه بود؟ او نه تنها پیشرفت نکرد، بلکه به شکلی واضح «پسرفت» کرد.
این فایل به ما هشدار میدهد که بزرگترین موفقیتهای ما میتوانند تبدیل به «قفسهای طلایی» ما شوند. لحظهای که احساس رضایت کامل میکنید و میگویید «من رسیدهام»، لحظهی آغاز سقوط است. جهان هستی بر «بهبود دائمی» بنا شده و «سکون» در این سیستم به معنای مرگ و پسرفت است. مصطفی عزیز این درس را به روش سخت آموخت و جهان او را «مجبور» به تغییر کرد.
فرار از «بهشت»: چرا استاد دو بار شغل رؤیایی خود را رها کرد؟
در ادامهی این گفتگوی عمیق، استاد درسی را که از کتاب «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» آموخته بودند، با دو داستان شخصی و شگفتانگیز از زندگی خودشان به تصویر میکشند:
۱. بهشت اول (کلوپ بازی کامپیوتری): استاد تعریف میکنند که در قم، شغلی داشتند که برایشان «خودِ بهشت» بود. یک کلوپ بازی که در آن هم تفریح میکردند، هم با دوستانشان میخندیدند و هم درآمد عالی داشتند. اما با وجود تمام این لذتها، او نشانهها را دید:
- علاقهاش در حال کم شدن بود.
- احساس میکرد دیگر چیز جدیدی یاد نمیگیرد (شروع پوسیدگی).
- نشانههای بیرونی تغییر (افزایش رقبا، تغییر تکنولوژی به سمت بازی آنلاین) در حال ظهور بود.
او در اوج لذت و درآمد، تصمیمی دردناک اما هوشمندانه گرفت: این بهشت را رها کرد و به بندرعباس مهاجرت کرد تا از صفر و با کارگری شروع کند. چرا؟ چون مسیر جدید، «جای پیشرفت» داشت.
۲. بهشت دوم (شغل کارمندی عالی): در بندرعباس، او دوباره به یک «بهشت» دیگر رسید. در شرکتی استخدام بود که به دلیل مشکلی در گمرک، دو سال کامل حقوق میگرفت بدون اینکه حتی یک دقیقه سر کار برود! هم حقوق داشت، هم بیمه، هم دوستان عالی و هم خانهی خوب.
اما او باز هم نشانهها را دید: «اینجا دیگر پیشرفتی در کار نیست.» این یک زندگی «روزمره» و خالی از شور و شوق بود. او دوباره این آسایش و امنیت کامل را رها کرد تا به دنبال علاقهی جدیدش برود؛ مسیری که در نهایت به خلق همین جایگاهی شد که امروز میبینیم.
طوفان در راه است: تغییر قبل از «چک و لگد» خداوند
درس اصلی این فایل، تفکیک دو نوع تغییر است:
تغییر اجباری (روش عموم مردم): اغلب ما آنقدر در منطقهی امن خود میمانیم تا «پنیرمان» تمام شود. آنقدر صبر میکنیم تا بیماری، ورشکستگی، یا یک شکست عاطفی سنگین از راه برسد. ما منتظر «چک» خداوند میمانیم تا با درد بیدار شویم (مانند تجربهی اول مصطفی).
تغییر هوشمندانه (روش افراد موفق): اما افراد باهوش، مانند کاپیتانی که آسمان را میخواند، قبل از طوفان خود را آماده میکنند. آنها با دیدن اولین نشانههای تکراری شدن، عدم شور و شوق، یا توقف رشد، خودشان فعالانه حرکت میکنند (مانند دو تجربهی استاد).
پاداش تغییر هوشمندانه (داستان امروز مصطفی)
زیبایی این فایل در این است که مصطفی، که یک بار طعم تلخ «تغییر اجباری» را چشیده بود، این بار هوشمندانه عمل کرد. او تعریف میکند که چطور فقط سه روز پیش، احساس کرد که در کار فعلیاش به «سقف» رسیده است. این بار منتظر پسرفت نماند. از خداوند هدایت خواست تا وارد مدار بعدی شود.
و نتیجه؟ جهان «فورا» پاسخ داد. دقیقاً امروز، یک پیشنهاد کاری عالی و جدید به او شد. این پاداشِ درک کردن قانون و حرکت کردن قبل از اجبار است.
این فایل را بشنوید تا بیاموزید چطور «سقفهای» زندگیتان را قبل از آنکه به «زندان» شما تبدیل شوند، شناسایی کنید و همیشه در مسیر رشد باقی بمانید.
تمرین این قسمت:
داستان مصطفی داستان همهی ماست: رسیدن به یک خواستهی بزرگ، احساس رضایت و سپس… توقف! این «توقف بعد از موفقیت» یکی از خطرناکترین دامهای مسیر است. استاد نیز دو بار «بهشت» و آسایش کامل را رها کردند تا در این دام نیفتند.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
- در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
- این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
تجربیات شما در مورد شکستن این سقفها، میتواند الهامبخش هزاران نفر دیگر باشد.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳11MB12 دقیقه














بنام خداوند مهربان
سلام به استاد عزیزم وتمامیه دوستان بینظیرم دراین پروژه الهی
درمورد سوال اولتون مثالی از خودم یادم نمیاد
ولی یادمه حدود 8 سال پیش همسرم خیلی خوب پول در میورد و به شکل نااگاهانه داشت از قوانین به نفع خودش استفاده میکرد
هرکدوم از دوستاش بهش میگفتن فرید تو خیلی خوش شانسی
همه چی برات روبه راهه
هرچی میگی میشه و در واقع میخواستن بگن ساز زندگی برات کوکه
واقعا پیش بینی هاش همه درست از اب درمیومد واقعا تو مدار درستی بود
ولی همش میگفت من به خدا گفتم اگه به n تومن برسم دیگه نمیخوام کار کنم و دیگه فقط میخوام عشق وحال کنم
نمیدونم چرا با اینکه سرش خیلی تو حساب کتاب بود و بازاری بود و میدونست ارزش پول همیشه داره کم میشه ولی این حرفو میزد
الان داره یادم میاد یه جاهاییم حساب کتاباش درست از اب درنیومد
روی یه ملک قدیمی که اون روز تو رامسر خریده بود خیلی حساب میکرد که اگه بکوبیم وبسازیم و بدیم اجاره و ……
در واقع داشت روی چیزی حساب میکرد که اونروز وجود خارجی نداشت زمین رو داشت البته با چند شریک
ولی اون اگه های بعدیش نبودن
خلاصه همسرم به اون مقدار پولم رسید و با توجه به اینکه خواستش بیکارشدن بود عملا بیکارشد
به شکلی که الان 5 ساله کار درست و استیبلی نداره و هرچی تلاشم میکنه هرکدومشون یه جور به سرانجام نمیرسن
اون اوایل که به اون پول رسید همین خونه ای که الان داریم توش زندگی میکنیم رو داست میساخت
خب خیلی هم خوش وخرم بود که هم به اون مقدار پول رسیده هم داره میاد رامسر زندگی کنه و دیگه بقیه زندگیش فقط مسافرت و تفریحه
ولی به قول شما وقتی حرکت نکنی میری پایین تر از اونجایی که هستی
اوایلش که اومدیم همه چی عالی بود بنظرش
از اوتجایی که همسر من آدمیه که اصلا تو خونه بند نمیشه واهل تحرک و جنب وجوشه
خیلی زود همه چی براش تکراری شد
تا یکم احساس خستگی میکرد سریع میرفت چند روز اصفهان و برمیگشت
ولی این دقیقا همون اشغالها رو کردن زیر مبل بود
اون پول هم بخاطر اشتباه خرج کردنهاش و قرض هایی که داد و برنگشت و اعتمادهای اشتباهی که به یه سری کرد و سرش کلاه رفت و
اینکه دیگه درامدی نبود و مجبور بود مخارج خونه رو از اصل پول بده
واون حسابیم که رو اون زمین کرده بود باز بخاطر شراکت با افراد نامناسب همینطور زمین مونده نه میتونن بفروشن نه بسازن هیچی به هیچی
هربار که میگه چرا برام کار جور نمیشه بش میگم یادته چقدر مصرانه میگفتی دیگه نمیخوای بری سرکار
خب دنیام گفت چشم بیا اینم بیکاری دیگه
الان خیلی پشیمونه که خودش با اهمال کاریاش اونهمه خوشبختی رو لز خودش گرفت
البته چون قانونم نمیدونه و اینکه اون اعتمادبنفس گذشتشم از بین رفته نمیدونه چه جوری باید برگرده به مسیر درست
در مورد سوال دوم
وقتی من رفتم تو مسیر گرفتن پروانه داوری
هرچی بیشتر باقانون اشنا میشدم بیشتر میفهمیدم این کار مورد علاقه ی من نیست
چون شما هم همیشه میگید اگه یه مسیری رو رفتی وفهمیدی اشتباهه برگرد
منم هربار با خداوند صحبت میکردم و میگفتم خدایا من حس میکنم این راه من نیست این علاقه ی من نیست بیخیالش بشم ؟
ولی هربار خداوند محکم میگفت ادامه بده
با اینکه انصراف از اونکار وسط راه خودش یه جهاد اکبر و اراده ی قوی میخواست که باید جوابگوی کلی آدم دور وبرم هم مبشدم
ولی چون دیگه داشتم سعی میکردم حرف مردم برام مهم نباشه اگه خداوند میگفت بسه
انصراف میدادم
ولی خب با دستور خداوند ادامه دادم تااینکه اواخر خرداد پارسال پروانه رو گرفتم
خداجون بلافاصله دوتا پرونده هم برام جور کرد
میرفتم دادگاه پرونده قبول میکردم ولی اون کاری نبود که حاضرباشم براش همه کارکنم
همش میگفتم خدایا چون تو میگی دارم ادامه میدم ولی بهم بگو اون علاقه ی واقعیه من چیه ؟ اونی که استاد میگه اگه پولم بهتون ندن حاضرین براش شبانه روز وقت بزارین چیه؟
تا اینکه تو دیماه از طرف دادگستری کل مازندران یه شرایطی رو برا ورود تو کانون داوری قرار دادند
ومنم طبق معمول رفتم سراع خداوند که چیکارکنم این شرایط رو بپذیرم یا نه ؟
وخداوند خیلی واضح گفت نه قبول نکن
اولش شکه شدم باز پرسیدم وباز همون جواب
وباز پرسبدم و باز همون جواب
یه آن موندم پس این دوسال جرا باید وقتم رو میزاشتم واسه اینکار که اخرش به همین راحتی بیام بیرون ؟ خودت گفتی این مسیرته پس چی شد؟
از یه طرف خوشحال که خدا اجازه ی خروج داده
از یه طرف پس چی شد ؟ تموم شد ؟ همین بود ؟
از طرف دیگه چه جوری به همسرم بگم ؟
یادم نیست با یکی ازفایلا بود یا کامنت یکی از بچه ها بود که فهمیدم
بابا این قسمتی از مسیرمن بوده نه تمومش
من چقدر با انجام اینکار بزرگتر شدم برترسهام غلبه کردم خودم برا خودم الگو شدم
که سعیده تو که اینکار سخته رو تونستی انجامش بدی
بری تودادگاه میون اونهمه وکیل وقاضی عرض اندام کنی ، اوایلش پاهات میلرزید ولی فقط میگفتی خدابرام کافیه خداهست وبیرونت قوی و محکم بود برا توکل کردنهات
کارای دیگه هیچن برات
و از اونجا که من سجاعت به خرج دادم و پذیرفتم هدایت خداوندو و تسلیم شدم
واون شرایط رو نپذیرفتم با اینکه بهم زنگ زدن و گفتن خانم آیت حیفه تو که این چند سال مراحلشو طی کردی و حالا که به نتیجه رسیدی بیخیال نشو
ولی گفتم نه
وقتی به همسرم گفتم این تصمیم رو گرفتم خیلی راحت و اروم گفت اره کاره خوبی کردی !!!!
من بودم و دوتا شاخ رو سرم
فرید داره اینو میگه اونکه همش میگفت حیفه اینهمه درسی که خوندی اینهمه وقت گذاشتی پاش منصرف نشو برو جلو
حالا میگه خوب کاری کردی ادامه نده
وخداونده که دلها رو نرم میکنه برات
از اونجایی که قبلش همش خدا خدا میکردم بگو کار مورد علاقم چیه حالا که خداوند اجازه ی خروج داد بیشتر پیگیرشدم که خدایابگو
دقیقا دوماه بعدش خیلی واضح و صریح خداوند بهم گفت نقاشی
تو عاشق نقاشی هستی
راست میگفت چرا من تاحالا بش دقت نکرده بودم من عاشق هنرم وقتی میخواستم برم دبیرستان با وجود مخالفت شدید پدرم رفتم هنرستان رشته طراحی دوخت و عاشق اون ساعتهاییش بودم که با قلم مو وگواش طراحی پارچه میکردیم بعدشم تا یه قلم و کاغذ گیر میوردم سریع عکس یه گل یه چهره نیم رخ یه زن میکشیدم
تموم کتابای حقوقیم تو دانشگاه اثار چشم و ابرو و نیم رخ یه زن توشه
دوسال پیش که شیرین کلاس اول بود معلمشون گفته بود مامانا پایین دفترمشق بچشون رو یه نقاشی کوچولو بکشن تا بچه ها ذوق نوشتن پیدا کنن
یادمه منتظر بودم شب بشه وبرم پشت میزم بشینم نقاشی کنم وای چه حس خوبی بم میداد هر روز به عشق اینکه یه فرصت پیدا کنم واسه ابنکار لحظه شماری میکردم
عجب دم دستم بود این علاقه و نمیدیدمش
حالا خدایا چه مدل نقاشی ابرنگ رنگ روعن مدادرنگی
ماشالا هزار جور نقاشی داریم
ولی گفتم استادگفته از همونجایی که هستی شروع کن
وبا هرچی که داری
شروع کردم با مداد مشکی
طرحهای سیاه قلم میزدم
کلی نقاشی کردم وهربار دیدم روند بهبودم رو
که نقاشی بعدی زیباتر از قبلی میشد
بعد رفتم با مدادرنگی یکمم با مدادرتگی کارکردم
که دوباره از دادگاه بهم پرونده ارجاع شد
خدایا چه کنم ؟ دیگه نمیخوام برم دادگاه
ولی گفت قبول کن
ومنم قبول کردم حس کردم خداوند داره از این طریق برام ورودی مالی میرسونه
واین دستمزد کار کردن رو باورای ثروتمه
برا اینکه ورودیم قط نشه
الان میخوام با دوست عزیزم آبرنگ رو شروع کنم اون تو اینکاراستاده
برم چند جلسه پیشش وابرنگم یاد بگیرم
البته میدونم یعنی خداوند هدایتم کرده رنگ روغن رو باید حرفه ای کارکنم
ولی دارم پله پله و نرم نرم میرم جلو
خیلی خوشحالم خیلی راضیم
چون خون من با هنر آغشته شده من باکارای هنری زمان ومکانو نمیفهمم
میدونم که رفتن به سمت داوری قسمتی ازمسیر وچیدمان عالیه خداوند بود
چون یه کار دهن پر کن واسم و رسم داری بود باپرستیژ بود باید میرفتم انجامش میدادم پر میشدم و ازش میگذشتم
تا دیگه تو ذهنم کارهای حقوقی مثله یه حسرت نمونه که نکنه اون برات بهتر بود نکنه اشتبا کرده باشی؟
نه الان مطمئنم مسیر من هنره روح من با اینجور کارا ارضا میشه نه با قانون و دادگاه و ….
و من شادمان و خوشحالم از این هدایت خداوند
از پلن هایی که برام چید وقتی بهش توکل کردم و فقط از خودش یاری خواستم
منو پله پله رشدم داد بزرگم کرد
وبعد اون عشق واقعیم رو برام نمایان ساخت
البته من هنوز داور رسمی دادگستری هستم ولی چون اون شرایط رو نپدیرفتم دیگه پروانه داوریم تمدید نمیشه وبعد دوسال خودبه خود همه چی تموم میشه
استاد ممنونم از وجودتون بخاطر این پروژه که وقتی برا هرکدومشون دارم کامنت مینویسم نعمتهایی برام یاداوری میشه که مدتیه فراموششون کردم درواقع کلیتشون یادمه ولی
ریز به ریز یاداوری اون جزئیات خیلی حالمو خوب میکنه
وهربار میگم سعیده خدا همون خداست ببین چه کارهایی برات کرده
پس بازم میکنه
تو فقط بچسب بهش و ازخودش بخواه .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
بنام خدای مهربان
سلام به سعیده عزیزم
مادری مهربان ودوست داشتنی
چقدر کامنتهایی که در مورد بچه هاس برام تآمل برانگیزه
ممنونم بابت کامنت زیبات
منم وقتی شیرین کلاس اول بود اولش با یه چالش مواجه شدم که نمیخواست بنویسه
نه ابنکه نخواد تا اخر شب طولش میداد
سریع فهمیدم باید یه کاری کنم
خلاصه هدایت شدم به گذاشتن تایم
دقیقا مثله شما
اونسال رو باهم به خوبی گذروندیم
ولی سال بعدش دیدم اینکار اتگار جواب نمیده
از طرفی با قانونم بیشتر اشنا شده بودم
شیرین هم بزرگترشده بود
باز دست به دامن خداشدم که چه کنم ؟
خیلی قشنگ خدابرام آیه ای رو اورد که تو فقط بشیر ونذیری
گرفتم خداوند منظورش چیه از طرفی یه بارم با نشانه روزانم هدایت شدم
که تو نه تنها ازتغییر دیگران ناتوانی بلکه اصلا لازمم نیست کسی رو تغییر بدی
شیرین پاشنه اشیل منه
یاد قدم دو یا سه افتادم که استاد راجع به پسرشون گفتن
دیدم باید رها بشم
باید از درون رها بشم
کارخیلی خیلی خیلی سختی بود
هنوزم نجواها میان
ولی خداروشکر خیلی بهترشدم
بهش گفتم مامانم
تو دوراه داری
یا از مدرسه میای
تکالیفتو بنویسی یا ننویسی
خودت انتخاب کن کدوم کارو دوست داری
میدونستم که ننوشتن عذابش میداد
بچه ی زرنگیه ولی دوست داره بیشتر تفریخ کنه
واین طبیعیه اون لذت بردن رو دوست داره
کاری که من دارم خودم رو میکشم بکنم پایه ی زندگیم اونوقت میخوام اون ازخودش دریغ کنه
خلاصه گفتم اگر راه اول رو میخوای بری
میتونی زود بنویسی و با زود نوشتنت فکرت راحت میشه به کارای دیگت میرسی بیشتر بازی میکنی و…..
ولی اگه دوست داشته باشی دیر برسی هم میشه ولی خب فکرت درگیره بازیهات به دلت نمیشینه و….
سعیده جان خیلی خیلی کارسختیه خودت کمالگرا باشی دخترتم پاشنت باشه
بعد سعی کنی فقط بشیر ونذیر باشی
ولی خدای من شاهده اون موقعی که تونستم درونی رها باسم وحرص نخورم
چون کاراشو میکرد ولی دیر وقت
ولی وقتی درونی گفتم اونم خدارو داره
میخواد هرموقع بنویسه اصلا مهم نیست
مهم شادبودنشه
دیدم خودجوش خودش میره پای تکایفش ویولنش رو میزته
ومن مبهوت شدم که همه ی بیرون من بازتابه درون خودمه
الان باز یه سال دیگه گذشته و دیگه رهاترم بعضی تایما زود مینویسه بعضی وقتا دیرتر
ومنم بش گیر نمیدم
پاشنمه وگاهی یهو میرم تو فاز نصیحت ولی سریع برمیگردم با کمک خدا
اینو فهمیدم که من باید از وجودش لذت ببرم وبسپارمش به خدا
اونی که منو هدایت کرده اونم هدایت میکنه
و سعی میکنم از وجودش لذت ببرم
الان رابطه ی خیلی بهتری داریم
بارها شده اومده میگه مامان چقدر خوبه تو با عباس آشنا شدی منظورش استاده
تو مثله مامانای دیگه نیستی
بهم گیر نمیدی دیگه برام قانون نمیزاری
اخه من اون قدیما خدای قانون گذاشتن براش بودم واسه هرکارش
چقدر نادون بودم
وخیلی راضیه از این ازادیش وحق انتخابهایی که بش دادم
والان بیشتر از وجودهم لذت میبریم منم به کارام راحت ترمیرسم میگم خداهست خودش هدایتش میکنه.
درپناه الله مهربان در کنار دودختر زیبات و همسر مهربونت همیشه شاد وخرم باشی
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
بنام خداوند هدایتگر
سلام سعیده ی عزیزم
چقدر خوشحالم کردی که برام نوشتی و گفتی که تجربیاتم برات مفید بوده
چقدر بیشتر خوشحالم کردی که نوشتی به اندازه ی یه دوره این نوشته ها برات ارزشمند بوده
این کلامت نوری از طرف خداوند برام بود یه هدیه یه گیفت که سعیده داری درست میری
با قدرت ادامه بده وقتی گفتم تو فقط بشیر ونذیری رو تونستی درست درک کنی و بکارش ببندی
خداروشکر میکنم برا این سایت ارزشمند که هرکدوممون میتونیم تجربیات خودمون رو براهم به اشتراک بزاریم
چون یاد گرفتن قانون یه چیزه
استفاده ی درست اون تو هر جنبه یه چیز دیگس
من خودم از نوشته های بچه ها خیلی چیزا یاد گرفتم
براهمینم سعی میکنم اگه تجربه ای تو هر زمینه دارم برا دوستانم به اشتراک بزارم شاید براشون مفید باشه
امیدوارم هممون در این مسیر همواره مستدام باشیم و هر روزمون رو به رشد و بهتر شدن باشه
انشالله درپناه خداوند درکنار خانواده ی عزیزت همیشه در ارامش و شادی ولذت بردن باشی.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
بنام خدای مهربان
سلام سعیده ی عزیزم
میدونی تو تیک تایید ستاره قطبیم شدی
دیروز برا اولین بار نوشتم دلم یه نقطه ابی میخواد
من شبا خیلی زود میخوابم وقتی رفتم چک کردم و دیدم نقطه آبی ندارم جلو ستاره قطبیم نوشتم
فردا انشالله
وقتی صبح کامنتتو دیدم وساعت ارسالشو
گفتم خداجونم فدات بشم که وقتی نوشتنهای شبم تموم شد ومن درخواب نازبودم
تو این فرشتت رو مامور کردی تا برام بنویسه
خدایاهزاران بارشکرت
که با این کامنت هم ستاره قطبی دیروزم تیک خورد هم نعمت غیر منتظره ای که امروز نوشتم
ممنونم ازت سعیده عزیزم که دستی شدی از طرف خداوند برا تایید هزارباره قانون
درمورد تربیت هم من چون پاشنه اشیلم شیرینه واستاد گفتن بیشترین ضربه ها رو ما از پاشنه هامون میخوریم
من خیلی رو این موضوع کار کردم
خیلی هدایت طلبیدم
خیلی مسیرها رو رفتم بعد بازخوردشو تو شیرین میگرفتم
و میدیدم نه
راه بهتر وراحت تریم باید باشه
والان تا به اینحا رسیدم که برا سعیده رضایی عزیز نوشتم
وقتی جواب سعیده جانو دیدم گفتم خدایاشکرت که بهم داری میگی کارت درسته
والان کامنت شما به عنوان یه معلم هم برام مهرتایید بیشتری شد که کار درست همینه
خداروشکر برا این سایت و این امکاناتی که داره که میتونیم از تجربیات همدیگه بهره مند بشیم
ممنون که برام نوشتی عزیز دلم
درپناه خداوند همیشه شاد وسربلندباشی
راستی چه جالبه سعیده ها باهم کانکت شدن وبراهم مینویسن
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت