این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
عزیز دلم ،قربون هدایت هات ،که به موقع هدایتم کردی به این پروژه
به نام تو شروع می کنم که همه کارها با تو بهترین میشه.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
احساس می کنم اینکه تا به هدفی می رسیم ومیگیم دیگه عالی شد ،از غرور میاد .
همین که میگیم بلدم ،قشنگ سقوط می کنیم .
بارها از این غرور ضربه خوردم وتا رشدی کردم توی یه موضوعی ،انگار همه نتایج کم رنگ شد .
دوسه سال پیش که وارد سایت شدم دوره قانون آفرینش را تهیه کردم و هر ماه که کار می کردم سلولی ،وبا تمرکز انگار توی بهشت بودم .
از این بهتر نمیشد برام .
تا 10ماه دقیق که دوره تمام شد ،دیگه گفتم من بلدم و هر چی نتایج گرفته بودم رفت که رفت .
غرور باعث شد ،روی خودم کار نکنم وفکر می کردم دیگه قوانین را فول شدم وانگار نتایج برام بدیهی شده بود وناسپاس هم میشیم .
یه مورد دیگه که با دوره قانون آفرینش برام معجزه شدمجوز گرفتم برای کارم وشروع کردم به کار ،چقدردرامدم افزایش پیدا کرد و مستقل شدم وخودم درآمد داشتم بعد از یه مدت که مشتری ها راضی بودند و جنس را شناختند ،گقتم خب پول درآوردم ،ودیگه ادامه ندادم .
با اینکه مشتری تقاضا هم داشت ولی من درگیر موضوع های حساب و کتاب شدم واز موضوع اصلی که باید ارزش خلق کنم وبه پولش فکر نکنم ،خارج شدم .
خدا خیلی راحت و آسان هدایت میکرد به این شغل ،ولی من مغرور شدم وبه قول استاد ،فکر می کنی گردنت هم تبر نمیزنه ،از مسیر خارج شدم .
قشنگ شیطان از هزاران راه که تو فکر نمی کنی وارد میشه و میگه تو بلدی دیگه ،لازم نیست کار کنی ،توکه یاد گرفتی .
تو هم میگی بله ،درست میگی ویادمون میره نتایج از کجا اومده
خدا هدایت می کنه به هدف ،وراحت میبردت به مسیر اصلی ،ولی تو سپاسگزار نمیشی وادامهنمیدی
به مورد دیگه سالها پیش سعی کردم ازمواد غذایی که برای بدنم مناسب نبود دست بکشم ،ولی تا هدف می گذاشتم ،ویه دوکیلوکم میشد ،می گفتم خب راحت وزن کم می کنم ،ودوباره برمی گشتم .
تا اینکه جهان خوب چک ولگد زد ،واگر ادامه می دادم کارم به فشار خون و قند خون می کشید .
یه مورد دیگه چند سال توی منزلی که خودمون درست کردیم زندگی می کردم وخیلی خوب جهان داشت کمک می کرد و همه چی ردیف بود ورشد عالی داشتیم و ساخت و ساز منزل و مغازه مون که تمام شد دیگه راکد شدیم و گفتیم دیگه خونه داریم کافیه واز 14سال پیش که خونه و مغازه ساخته شد هیچ هدفی نداشتیم وخیلی به تضاد برخوردیم
چون هدفی انتخاب نکردیم بعدش .
نتیجهاش چی بود؟
دوباره برگشتم به قبل از شروع دوره وانگار سیم وصلم به خدا را قطع کردم .
چقدر انرژیم پایین می آمد و باید به مدت ،اینقدر روی خودم کار می کردم که باز شارژ بشم .
هرچی که به دست آورده بودم از دست می رفت
مثلاً پولی که پس انداز کردم ،رفت
درگیر مسائل بقیه واز خودم غافل میشدم
تمرکز می رفت سمت بقیه ومقصر کردن بقیه
قانون هایی که شنیده بودم ،کلا از یادم می رفت ومیشدم مثل عموم جامعه
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
از خونه مون که 14سال زندگی کردم و بدون امکانات بود ،وبعد از تضاد دیگه هدف گذاشتم نقل مکان کنم و رفتیم به منزل بهتر وبعد از یکسال هم هدف گذاشتیم بیایم تهران ،وراحت خدا هدایت مون کرد به تهران .
دیگه گفتم باید هدف داشته باشم تا به تضاد برنخورم تا قبل از اینکه جهان بیاد سراغم .
الان هم هدف مغازه برای همسر جان گذاشتیم به فضل خدا وانجامشد .
چون احساس کردم تا همه چی عالیه ،باید حرکت کرد پس رفتیم مغازه دیدیم واز تو حرکت از خدا برکت .
رفتم شمع سازی یاد گرفتم چون دیدم دارم بی هدف میشم وخیلی احساس لیاقتم بالا رفت که می تونم هر کاری را بخوام انجام بدهم .
چون میدیدم بقیه دانشجوهای شمع سازی با یه بار ،که کارشون خوب نمیشد ،دیگه ادامه نمی دادند،ولی با دوره احساس لیاقت ،خیلی با خودم مهربان بودم شوق داشتم و ادامه دادم تا یاد گرفتم .
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
اصلا مسیر را سوت زنان اومدیم جلو
به تضادی هم برنخوردبم
چقدر خدا کمکمون کرد تو هدف هایی که گذاشتیم .
حال واحساس خوب
انرژی و انگیزه عالی
احساس نزدیکی به خدا
دیدن اینکه خدا چقدر قشنگ به موقع پول می رسونه ،وخداهمه چی را ردیف می کنه .
خدایا شکرت برای نوشتن این سوالات که باعث میشه رشد کنم .
استاد جان سپاسگزارتون هستم برای این پروژه
هدایت هایی میاد برام که امید نتایج عالی از این پروژه را میده .
ترانه جان الان 6 سالشه و کلاس اوله. زمانی که 3 سالش بود دوره معروف لجبازی 3 سالگی رو بصورت خیلی شدید گذروند و اون اوایل من هنوز قبول نکرده بودم که من باید منعطفتر بشم.
نمی دونستم که این یک دوره چندماهه گذراست و فقط با نرمخویی و بازی و پذیرش خواسته های بچه تعدیل میشه و این لجبازیها در واقع دلرن سنگ بنای اعتمادبنفس و عزت نفس بچه رو تشکیل میدن.
دو سه ماه اول مقاومت می کردم و انتظار داشتم همچنان لباسهایی که من انتخاب می کنم رو بپوشه، زمانی که من میگم بخوابه، غذایی که من میدم به اندازه ای که من میگم بخوره و و و …
ولی نتیجه فقط بدتر و بدتر شدن اوضاع بود و ناآرومی بچه.
شبها از توی خواب جیغ میزد و با گریه بیدار میشد چون روحش در طول روز در عذاب بود.
من اون ماه ها دوره 12 قدم رو کار می کردم و به مرور خودم به آرامش بیشتری دست پیدا کردم.
یه روز از یک روانشناس در اینستاگرام شنیدم که لجبازی=لج+بازی. و اینکه این لجبازیها پایه و شالوده عزت نفس و اعتمادبنفس بچه هستند که اگر سرکوب بشن بچه بعدها در بزرگسالی دیگه قدرت «نه کفتن» رو نخواهد داشت.
دقت کنید وقتی من عاجزانه تسلیم شدم، آرامش درونی پیدا کردن و از خداوند کمک خواستم هدایت ها و جوابها از راه رسید.
یک هدایت دیگه این بود که ترانه رو بخاطر سرماخوردگی برده بودم مطب یک دکتر عمومی که اتفاقا متخصص طب سنتی هم بود. ایشون تا ترانه رو دید گفت بچه ات بچه شادی نیست و اعتماد بنفس نداره چون تو خودت بغض فروخورده داری. خودت رو شاد کن بچه خودبخود درست میشه.
دقیقا درست میگفت، من عصبی بودم ولی پرخاشگر نبودم، من آرامش درونی نداشتم و این در بچه بروز پیدا کرده بود. من با خودسازی و خداشناسی به آرامش نسبی رسیدم و به تبع من بچه ام هم آروم شد.
من دیگه گاردم رو باز کردم، عقب کشیدم و سعی کردم جبران کنم.
یادمه توی هوای گرم تابستون 1401 با لباس خونگی پاییزه ای که ترانه دوستش داشت با مترو بردمش رفتیم کلاس ماساژ. عرق می ریخت ولی لباسشو دوست داشت. و من دیگه برام مهم نبود دیگران چه فکری در موردم می کنند.
یک دست لباس داشت که خیلی دوستش داشت و غیر از اون چیزی نمیپوشید. من دائم می شستم سریع خشکش میکردم و تنش میکردم. گفتم به جهنم بذار مردم فکر کنن ترانه فقط همین یک لباس رو داره، اونها چه میدونن جریان چیه. مگه من قراره همه رو راضی نگه دارم. مگه من برای اونها زندگی کنم که به بچه ام فشار بیارم و ناراحتش کنم تا مردم به به و چه چه کنن؟
من نشانه ها رو میدیدم، اذیت شدن بچه ام رو می دیدم اما دو ماه هیچ تغییری در روند رفتاریم نداده بودم و بچه ام اذیت میشد.
ولی وقتی سیلی ها رو خوردم دیگه تغییر موضع دادم و مسئله بعد از سه چهار ماه حل شد. خیلی زودتر از اونی که فکرش رو می کردم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا بریم سراغ حالتی که زود متوجه نشانه ها شدم و جلوی بد شدن اوضاع رو گرفتم.
وقتی دو سال پیش که ترانه 4 سالش بود گذاشتمش مهد، همون روزهای اول دیدم غصه میخوره و با نارضایتی میره.
دلیلش رو نمی گفت ولی بغض میکرد و دلش نمیخواست بره. سریع از مربی و مدیرش پیگیری کردم و دیدم بله هنوز ترانه کلی ترسها و عدم اعتمادبنفس کافی داره که باید با کمک و مداخله روانشناس حل بشن. منو معرفی کردن به یک مرکز گفتاردرمانی و من بدون هیچ مقاومتی پذیرفتم.
چندین ماه بردمش گفتاردرمانی و در طی اون مدت با هر ترفندی که به ذهنم میرسید راضیش میکردم بره مهدکودک تا از محیط امن خونه دربیاد و ترسهاش کم کم بریزه.
بچه ای که از دو سالگی غذا خوردن و دستشویی رفتن و خوابیدنش مستقل بود در اون برهه از تنها دستشویی رفتن میترسید، من ماه ها و ماه ها همراهش می رفتم دستشویی. از تنها خوابیدن میترسید من هرشب میآوردم کنار خودم تو تختم بغلش میکردم و با بازی و خنده میخوابوندمش، خلاصه تلاشمو کردم تا بالاخره یکی یکی ترسهاش از بین رفتن و اعتماد بنفسش ذره ذره بالا رفت.
پیش دبستانیش بهتر از مهدش بود و دیگه خبری از گریه های هر روزش نبود.
به لطف خداوند بچه ای که در یک برهه کارش به جایی رسیده بود که توی پارک نزدیک بچه ها نمیرفت و با هیچکس ارتباط نمیگرفت، رسید به اونجا که هر روز توی پارک دوست جدید پیدا میکرد و کاملا بچه نرمال و شادی شد.
انقدر خیالم ازش راحت شد که مدرسه دولتی ثبت نامش کردم و به لطف خداوند با رضایت و شادی و خنده هر روز از مدرسه برمیگرده و از شیطنتهاش و اتفاقات خوبش برام تعریف میکنه.
(یه روز اومده میگه مامان امروز با دوستم شیطونی کردیم رفتیم سیفون همه دستشویی ها رو کشیدیم کلی خندیدیم!!! من هم کلی ذوق کردم و خندیدم)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا تغییری رو بگم که قبل از اینکه اوضاع بخواد خراب بشه بهش فکر کردم.
قبل از اینکه ترانه نسبت به تکلیف نوشتن ضعف نشون بده و بخواد ازش در بره، یک قانون براش وضع کردم و گفتم شما موظفی ساعت 4 بعدازظهر شروع کنی به تکلیف انجام دادن و نباید بیشتر از یک ساعت هم طول بکشه.
چون اگر به میل خودش باشه حاضره تمام روز کارتون ببینه و بازی کنه. ولی دیگه بچه ام مفهوم ساعت 4 رو یاد گرفته و بدون مقاومت میپذیره. تو ذهنش انگار حک شده که راه دررویی نیست و این یک روتین واجبه.
چون جایی خونده بودم که ذهن انسان عاشق برنامه داشتنه، عاشق اینه که یک خط سیر مشخص داشته باشه و طبق اون عمل کنه،
حالا بچه ای که تا بحال تکلیف انجام نداده و موظف نبوده قطعا اوایلش مقاومت میکنه.
من از همون اول با نظم و اقتدار براش برنامه ریختم و برای اینکه خشک و بی روح نباشه هر لوحه یا درسی رو براش تبدیل میکنم به قصه یا یک جور نقاشی یا بازی.
اون هم که عاشق قصه است، پس من قصه میگم و اون قشنگ می شینه می نویسه. نه جنگی و نه بحثی، خیلی شیک و مجلسی!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
همه این توضیحات رو دادم، بعد با خودم فکر کردم تغییر چطور میتونه برای خودم جذاب باشه؟
خوب از همین روش. تبدیل به قصه و بازی. به ذهنم جایزه بدم. براش رویاهام رو مجسم کنم. اهرم لذت رو قویتر کنم طوری که با عشق رسیدن به اون لذتها تغییر رو در آغوش بگیره.
ذهن من و ذهن ترانه یکیه. اگر بازی و قصه روی اون جواب میده روی منم جواب میده.
اهرم رنج و لذت قطعا میتونه محرک قویای برای باقی موندن در مسیر تغییرات باشه تا این روتین جدید مثل یک شیار جدید در مغزم شکل بگیره.
مثل یک رودخانه جدید…
الهی شکر چه ایده خوبی گرفتم از این تمرین.
با اینکه استاد هزار بار در مورد قدرت اهرم رنج و لذت توضیح داده بودن ولی انگار برام جدیده.
شما با دیدگاه زیبای خودتون نگاه کردید و حضور همیشگی خداوند بود که از طریق کامنت من شما رو تحت تاثیر قرار داد.
الهی شکر که در مسیر تکامل هستیم و ذره ذره، وجب به وجب داریم پیش میریم و از هم درس یاد میگیریم.
همین امروز بخاطر گوش دادن فقط 10 دقیقه کتاب صوتی در راستای کار مورد علاقه ام کلی خدا رو شکر کردم.
همزمان وقتی داشتم به ترانه توی مشق و درسهاش کمک میکردم چون طولانی شد یک لحظه عصبانی شدم و عنان از دستم در رفت.
ولی تفاوت اینجا بود که هم من زودتر آروم شدم، هم ترانه تونست بیاد ناراحتیش رو با چند کلمه به من ابراز کنه، در مورد احساساتش باهام حرف بزنه و من این اعتمادبنفس تقویت شده اش رو به فال نیک گرفتم.
سریع دوباره با هم جفت و جور شدیم و بعد از مشقاش با هم شیرموز درست کردیم و کلی لذت بردیم.
الهی شکر برای این رشد و بهبود.
برای خودم و شما و همه دوستانم لحظاتی سرشار از نور و عطر خدا درخواست می کنم.
سلام دوست عزیزم کامنتت عالی بود و به من درس های زیادی داد
اولا که نتایجت رو در غالب رفتار فرزند عزیزت توضیح دادی من همیشه کامنت ها و که میخواندم راجع به کار و بیزینس های شخصی بود و نمیتونستم راحت باهاش ارتباط بگیرم چون خودم مثل شما مادرم خیلی با کامنتتون ارتباط گرفتم و چقدر عالی توضیح داده بودید
و اینکه همه نگرانی پدرو مادرا فرزندانشان هستن و فقط کافیه رو خودشون کار کنن فرزندان الگو برداری میکنن
الهی شکر که خیلی اتفاقی کامنت شما رو خوندم چون در پاسخ به نسترن عزیز نوشتید ولی برای من. به همین خاطر نقطه آبیش رو من دریافت نکردم، هرچند پاسخ برای من بوده.
به هرحال هدایت خداوند بر این شد که من در این زمان مهر و محبت شما رو دریافت کنم.
جمله خیلی قشنگی گفتید. اینکه من هم وقتی همسن بچه هام بودم دوست داشتم به میل خودم رفتار کنم.
بله، همینه و همین زیباست. که بتونیم دنیا رو از زاویه دید دیگران هم ببینیم و خودمون رو به جای اونها تصور کنیم. منعطفتر بشیم و سخت نگیریم.
لحظه حال رو دریابیم بجای اینکه نگران قضاوت دیگران باشیم. این خیلی زندگی رو ساده تر و قشنگتر میکنه.
چه درس زیبایی توی این جمله شما بود. ممنونم ازتون.
یکی دیگه اینکه برام دعای فوق العاده زیبایی کردید و گفتید امیدوارم انقدر پیشرفت کنی که راضی بشی.
من تابحال همچین دعایی در حق خودم نکرده بودم. همیشه می گفتم انقدر بهم نعمت بده که راضی بشم ولی این دعا از زبون شما برام خیییییلی ارزشمند و متفاوت بود. پیشرفت! چه منطقی!
مسلمه که وقتی از پیشرفتم راضی باشم ادامه اش میدم، از زندگیم راضیتر خواهم بود و سپاسگزارتر میشم. رشد می کنم و نعمت هم به همراهش بیشتر وارد زندگیم میشه.
این یک کلید بود که شما با لطف کلامتون بهم دادید. پیشرفت، پیشرفت و پیشرفت.
الهی شکر، این نور امشبم بود و از دست مهربون شما به دستم رسید.
الهی که هزاران برابرش به خودتون برگرده، به شکل نعمت و ثروت و سلامتی و رضایتمندی و پیشرفت. یا هرچی که خودتون آرزوش رو دارید.
سلام سعیده جانم،سعیده ی آروم و رها،سعیده ی جست و جوگر و حلال تموم گره هایی که به نظر میاد کور شدند…اما با تو با ذهن آروم وجزئی نگر و پر قدرتت،یک نخ از طناب بهم پیچیده رو میکشی و یک جوری بازش میکنی که انگار هیچ وقت هیچ پیچیدگی ای نداشته…
داشتم تو دفترم تمرین ستاره ی قطبی مینوشتم و توی درخواست هام از خدا خواستم از نور خودش بر رابطه ی بین من و دخترها بتابه و کمکم کنه امروز روز مادر دختریه بهتری از دیروز داشته باشیم…
من میدونم و خدای من که چقدر این دخترها نازنینند ولی من مادر بلد نیستم درست با شرایط سنی که توش هستند برخورد کنم و در طول روز بارها باهم به چالش برمیخوریم….
باورت میشه دیگه؟!هنوز خودکارم رو پایین نزاشته بودم که فرشته از راه رسید و خبر داد کامنت ها منتشر شده،از خوندن کامنت خودش،از توحیدی تر شدنش،چشام خیس شد….و بعد از خوندن کامنت تو،پاسخ در لحظه ی خداوند رو گرفتم…
یادته صبح برام آیه ی اذاسالک عبادی رو فرستادی…؟!دیدی جوابش از دستان پربرکت تو رسید…؟!دیدی؟!دیدی خدا چقدر مهربون و ناز و شیرینه؟!
دوستت دارم سعیده،بیشتر از دیروز،کمتر از فردا…
ازت ممنونم برای همه چیز و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان ومکان …
خدایا شکرت امروز چند دقیقه ایی سایت رو زیرورو کردم تا به کامنت شما برسم خیلی حرفهاتون به دلم میشینه مگه میشه مادری به این مهربونی درخواست رابطه خوب با فرزند کنه
توی. دفتر ستاره قطبی م نوشته بودم دلم یه ستاره آبی میخواد خدا جون
و
جالبتر از این که نوشته بودم از سعیده ها باشه
خواستم ننویسم اینو
شاید باور نکنید
ولی با خودم گفتم
چرا باور نکنید
ما هر روزه داریم خواسته های ستاره قطبی رو تیک می زنیم
و
زندگیمون رو خودمون داریم خلق می کنیم و این قدرتی که
رب العالمین جهانیان بهمون ارزانی بخشیده
خدایا هزاران سپاس
من دو سه روزی بود میخواستم یه دوره تهیه کنم
و میخواستم دوره هم جهت با خداوند رو بخرم
ولی دیشب به طرز شگفت انگیز ی فایل استمرار در کانون توجه رو دیدم و من که فایل های هدیه رو زیر و رو کرده بودم ، تا حالا اینو ندیده بودم
و اونجا استاد و خانم شایسته
درباره قدم دوم و ستاره قطبی
می گفتن و گفتم این یه نشونه برام هست و صبح امروز باز روی فایل های صوتی که در گوشی ذخیره کرده بودم به طور رندم زدم و دوباره جلسه دوم از قدم اول و ستاره قطبی شنیدم
و بعد از گوش دادن بلا فاصله
قدم دوم رو گرفتم و امشب اینقدر شادم ، انگاری گنج پیدا کردم و خوشحالیم با دیدن ستاره آبی از سعیده جان مضاعف شد
خدایا شکرت
من دیگه باور کردم که صد در صد زندگیم رو خودم دارم رقم می زنم
پس باید بتوانم باورهای مطابق با خواسته هام رو
پیدا کنم و هزاران بار با خودم بگم و در راه به دست آوردنشون تلاش کنم
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان در این دوره فوق العاده
من هم مثل خیلی از دوستان تجربه پیشرفت و بعد توقف و بعد رکود را داشته ام هم در بحث مالی و کسب و کار و هم در بحث رژیم و کاهش وزن در بحث مالی وقتی با کار کردن روی دوره ثروت به خواسته ام رسیدم و رشد مالی ایجاد شد فکر کردم که روند رشد را درست کردم و این موضوع خود به خود ادامه داره ولی وقتی سرگرم روزمرگی شدم جریان برعکس شد و به همان شکل که آرام آرام رشد کرده بود با نشانه های اولیه و به تدریج با گرفتن نشانها بزرگتر شد این بار وقتی از جریان دور شدم آرام آرام با آمادن نشانها از مدار خارج شدم ولی باور نکردم که در حال پایین آمدن هستم و اصلاح نکردم تا وقتی شرایط خیلی سخت شد و فهمیدم که از مسیر کاملا خارج شدم تصمیم گرفتم تا دوباره اصلاح کنم و این کار خیلی خیلی سختی بود
بازهم از شما استاد عزیز سپاسگزارم که هستید و با الهامات فوق العاده و این دورهای عالی مسیر را روشنتر شیرینتر و راحتر و هموار میکنید
امروز یکشنبه 27 مهر 1404- قدم سوم پروژه رویایی تغییر را در آغوش بگیر
رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»، اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟ نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف، بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟ اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
صحبت استاد با دانشجوی عزیز و فوق العاده شون این جلسه 12 دقیقه بود والی هزاااار تا مفهوم اساسی توش نهفته بود
خدا 1400 سال پیش گفته : فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (6) فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7)
پس زمانی که از کاری فارغ شدی ، به کار جدید مشغول شو …
فکر میکنم سوره شرح رو استاد در جلسه قرآنی قدم 11 یا 12 توضیح میدن و چقدر رویایی دربارش صحبت میکنن
اگر بخوام از تحربیات خودم بگم :
خوب من قلبن ها موفقیت رو یه مقصد میدیم که میری میرسی و بعدش به قول آخر قصه خارجی ها :
They lived happily ever after !!!
ولی الان میبینم هر بار که از حرکت ایستادم انگار بدترین حس ها رو تجربه کردم و هر گاه یه هدفی رو تیک زدم و به سرعت بعدش هدف گذاری بهدی رو کردم جهان انگار به عمرت ، به زمانت ، به ثروتت ، به رابطه ت پاداش میده و تصاعد میزنه
همونطوری که استاد در دوره قانون سلامتی میگن هر بار که سبک زندگیت رو خراب کنی و مثلا یه خوراکی قندی یا کربوهیدراتی بخوری بعدش باید دوباره از صفر دو هفته تلاش کنی تا بدنا برا رو خالت چربی سوزی
و توی دوره هم جهت میگن که هر بار که مومنتوم رو اونقدر کمرنگ میکنی که انگار ایستادی برای شروع دوباره باید یک عااالمه انرژی به اندازه همون انرژی اولیه بذاری تا دوباره مومنتوم شکل بگیره
پس
ارزش نداره که سبک غذایی ت رو خراب کنی یا اینکه مومنتون مثبتتت رو متوقف کنی
در مورد اهداف هم همین بوده
مثلا زمانی که من زبان رو شروع کردم و افتادم رو دور مومنتون مثبت و دو ساله تیچر شدم ، فکر کردم دیگه تمومه و ته آخر همه چیزه ، خودم اونقدری روی خودم کار نکردم و یک سال که گذشت دیدم اولا خیلی همه چیز کسل کننده س ، ثانیا سطح خودم داره روز به روز میاد پایین
در خالی که اخیرا من یه هدف گذاری کوتاه کردم و دوتا مدرک که باید میگرفتم رو گرفتم و بعدش : اول میخوام یه مدرک دیگه بگیرم ، بعد دیدم به کارم نمیاد ، شروع کردن با جسارت هدف گذاری و کار کردن روی مهارت هام در حوزه خودم ، هر روز مطالعه و هدف گذاری های کوتاه کوتاه تا مستر بشم تو حوزه خودم و جز بهترین ها به لطف الله یکتا
نتیجه اینکه : زهرا خانمی جایی که به هدفی رسیدی البته نه نه نه نه نه !!!! اشتباه نکن ، قبل اینکه هدف تیک بخوره و وقتی نزدیکش شدی ، تارگت بعدی که چالش بیشتری برات ایجاد میکنه رو بذار که اینطوری اصلا زندگی هر روزش عشقه و اشتیاق و ذوق و شوق
که اگر این کارو نکردی سرگشته وحیران میشی و دور خودت میچرخی
و از اونجایی که ما تو این چیزی به اسم ثابت نداریم ، اگر رو به جلو حرکت نکنی ، قطعا رو به عقب خواهی بود
به قول استاد :
اگر به سمت کمال حرکت نکنی ، به سمت زوال کشیده میشوی
خیلی خوشحالم که وارد این پروژه شدم و دوره لیاقت رو دوباره شروع کردم اما خب سرعتم در پیشروی دوره لیاقت آروم و آهسته س چون میخام مجددا به دقت تمام سخنان استاد رو درک کنم.
گام 3:
«» آره استاد بارها شده به نتیجه ای رسیدم که از نظر خودم خیلی بزرگ بوده و بعدش تصور کردم «تموم شد» ته موفقیت همینه و دیگه منو این همه خوشبختی محاله !
دور شدنم از مسیر اصلی اونقدر طبیعی بوده که متوجهش نبودم و به همون نسبت از بین رفتن تدریجی همه نتایج هم به شدت طبیعی رخ میده که نمیدونیم از کجا خوردیم !!!!
کاملا با سخنان شما موافقم یعنی وقتی احساس کردیم دیگه تهشه ، دیگه تمومه ، نه تنها نتایج توی اون حوزه بلکه تو حوزه های دیگه هم نابود میشه !
….چند وقت پیش رابطه ای رو تجربه کردم که به شدت عالی بود و فکر میکردم این دیگه تهشه و به هدفم رسیدم دیگه گفتم خدایا شکرت!
ولی من اونقدر غرق در رابطه بودم ، اونقدر وابسته بودم که کل فضای ذهنیم شده بود اون رابطه ، کل وقتم با اون شخص چت میکردم و بقیه تایم ها که نبود، بهش فکر میکردم! عملا هیچ کار مفیدی انجام نمیدادم .
خودمو قانع میکردم میگفتم من که حسم عالیه و همه چی خوبه ،پس دیگه لازم نیست تمرین کنم لازم نیست رو خودم کار کنم ، وقتی حالم خوبه چرا تمرین کنم؟؟؟!
با این دلایل خودمو از پیشرفت دور میکردم و متوجه نبودم به سمت بن بست در حرکتم.
نتیجه این شد که بعد از مدتی نه تنها فقط رابطه ازبین رفت بلکه در بحث سلامتی هم دچار مشکلاتی شدم، در بحث روابط خانوادگی هم تضادهای عجیبی پیش اومد.
.
وقتی کارمند بودم حس کردم شغلم جای پیشرفت نداره دقیقا مثل شما استادجان، یکسال تمام فکر میکردم با خودم ، من کارشناسی بودم که چه یکسال کار کنم چه ده سال چه سی سال، همون کارشناس در همون جایگاه شغلی باقی میمونم ، درصورتیکه دلم میخاست پیشرفت کنم ولی شغلم چیزی نبود که حالا دوسش داشته باشم در صورتی که 4سال براش درس خونده بودم تو دانشگاه دولتی که کلی درس خوندم تا کنکور قبول شم، با معدل خوبی فارغ التحصیل شده بودم ، 5سال سابقه کار داشتم بیمه داشتم حقوق بالا داشتم همه دوس داشتن بجای من باشن و در کل شرایط خوبی توکارم بود ـ تمام اینها باعث میشد نتونم استعفا بدم و خودمو سرزنش کنم ، اما وقتی اعتماد بنفسم بالا رفت شجاع شدم و از شغلم خارج شدم تصمیم گرفتم کار در حوزه دیگه ای رو شروع کنم که جای پیشرفت هم داشته باشه و همه چیزش با خودم باشم.
الان مشغول آموزش دیدن هستم و از اینکه شغلم رو کنار گذاشتم اصلا ناراحت نیستم ، دارم با حس خوب کار میکنم و از یادگیری مهارت جدید لذت میبرم و میدونم انتخاب خوبی کردم.
انشاالله با یاری خداوند مسیر جدیدم رو ادامه میدم و به موفقیت میرسم .
باوجود ظاهر زیبای شغلت (اینکه از نظر دیگران حقوقی بهت بدن که همه ارزوشون باشه -بیمه و سابقه و ..)
تصمیم گرفتی به صدای علاقت گوش بدی
درکت میکنم که گاهی میفهمیم چیزی در مسیرمون درست نیست اما خب هنوز مجبور به تغییرش نشدیم و به دیگران هم نمیتونیم ثابت کنیم که اشتباهه
اما شجاعت و رشد تو اینجا بود که قبل از اینکه مجبور بشی مسیر رو تغییر دادی و به قلبت گوش دادی
ممنونم که ثبتش کردی من کامنت تورو برای خودم نگه میدارم و هر چند وقت یکبار شجاعتت رو مرور میکنم تا یادم باشه که تغییر قبل از مجبور شدن چقدر زیبا و قابل تحسینه
استاد کاش اون موقع تو شهر ما هم سمینار میزاشتید شاید من اونجا با شما اشنا میشدم و زودتر به خودشناسی میرسیدم اهداف جدیدیتری را برای خودم میزاشتم استاد بی هدف بودن خیلی اعصاب خورد کنی ولی از وقتی با شما اشنا شدم اصلا نمیتونم حتی یک روز بی هدف باشم و حالم انقدر بد باشه که نخام از جام بلند شم یعنی اگه از کار هم خسته باشم میرم سراغ دوره ها مینویسم گوش میدم قبلی ها را میخونم مقایسه میکنم
بخدا اصلا با شما بودن خودش بزرگترین هدفه بماند که با کار کردن روی دوره ها هددددایت میشیم به حای بهتر به ادمهای بهتر به شرایط بهتر
چه هدفی از این بالاتر
والا بچه های سایت انقدر سرشون شلوغ میشه و مشغول پول ساختن میشند وقت نمیکنند کامنت بزارند خخخخخخخخخ
خدا رو شاکرم که دوباره فرصتی بهم داد تا گام سوم رو هم بشنوم و از آگاهیهاش استفاده کنم .
تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
چیزی که به یاد دارم ومیتونم مثال بزنم اینه که چندین سال پیش بعد از جدایی از همسر اولم بعد از چهار سال تنهایی و فشارهای سخت مسئولیت زندگی با همسر دومم آشنا شدم و بعد مراحل ازدواج خیلی خوشحال بودم که بالاخره مرد ایده آل زندگیم رو پیدا کردم و بنا به مشکل روابطی که دارم خیلی سریع وابسته شدم و شرک ورزیدم و اون شد خدای زندگی من .ایشون یه آدم بسیار مذهبی بود و طبق اعتقاداتش زن فقط باید برای خانه داری و همسر داری انجام وظیفه میکرد و با کار بیرون کاملا مخالف بود.
من هم چون فکر میکردم دیگه به تمام خواسته هام رسیدم و خوشبخت روزگار شدم .گفتم اشکال نداره من از کار کردن انصراف میدم و بنا به گفته ایشون که اگه تو قناعت کنی و با آنچه داریم بسازی و هوس کار بیرون و فعالیت اضافه نکنی رابطه ما عاشقانه میمونه منم اطاعت کردم و 17 سال سابقه کاری رو کنار گذاشتم و شدم کدبانوی منزل .
بعد سالها که دیگه نه کاری داشتم ،نه پول و پس اندازی، نه اعتماد به نفسی و در کل با مسائلی که پیش اومده بود و فاصله زیادی که بین ما افتاده بود هشدار پشت هشدار از جهان رسید که چه نشستی که از نظر عزت نفس با خاک یکسان شدی.
بسیار هدایتی با شنیدن همین فایل جلسه دوم این پروژه فایل رزا جون در سال 1401 تشویق شدم دوره 12 قدم رو بگیرم و بعد چند قدم هدایت شدم دوره عزت نفس رو بگیرم و مجدد خدا به من رو کرد و تصمیم گرفتم کارم رو شروع کنم ، به طرز معجزه آسایی متوجه شدم همسرم یک سال پیش با خانومی محرم کرده و به قول خودش حلال کردم هزار کردم ، و همچنان مخالف بود من کار کنم .
منم تصمیم نهایی گرفتم و ایشون با این شرایط با من نموند.
از همونجا با کار کردن این دو دوره زندگی من متحول شد .
بعد یکسال مجدد به همسر اولم برگشتم و الان حدود 4 ماهه که زندگیم امنه ،مشکل خاصی ندارم ،بخاطر دخترم من و همسرم مصالمت آمیز کنار هم زندگی میکنیم ،مشکل خاصی دیگه از نظر هزینه ها ندارم اما خودم دلم تغییر و حرکت خواست . دیگه نمیخوام ساکت و ثامت بمونم دلم پیشرفت میخواد. دلم حرکت رو به جلو میخواد .یه دوره آموزشی جدید مربوط به حرفه خودم رفتم تهران دیدم و برگشتم .اما هنوز سخت حرکت میکنم .
توی سایت به صورت هدایتی یه تست دادم وبه من دوره شیوه حل مسائل زندگی معرفی شد تا مشکل کمالگراییم که با این تست مشخص شده بودرو حل کنم. بدون هیچ تردیدی دوره رو خریدم و داشتم روی جلسات دوره کار میکردم که پروژه تغییر را درآغوش بگیر روی سایت قرار گرفت و معجون من کامل شد .
به لطف الله الان دارم تمام دوره هارو هر روز ترکیبی کار میکنم تا اینبار با این نقشه گنجی که دارم به صورت ریشه ای مساله کمالگراییمو حل کنم و به امید خدا تا شب عید به پله اول هدف بزرگم که شروع به کار و رسیدن به استقلال مالی هست رو تیک بزنم .
برای تک تک شما عزیزان آرزوی موفقیت روز افزون دارم .
و با کمال تشکر از استاد عزیزم ،مریم جون و تمامی عزیزان زحمت کش گروه عباس منش .
تونستم به فروشگاهی را بگیرم و همون لحظه احساس کردم به تمام خواسته هام رسیدم،ویه مقدار از اون شوروهیجانم کم شد ،که من به خواسته ام رسیدم دیگه تمومشده،ویه جورایی نشستم .
همین باعث شد که من از لحاظ مالی ،پیشرفت که نکردم هیچ ،پس رفت هم کردم .
یعنی مهم نیست که ما به چه هدفی می رسیم ،ممکن است هدف بزرگی را برسیم ،ولی اون موقع اگر بخواهیم ثابت بمونیم وروی خودمون کار نکنیم،نتایج دقیقا برعکس میشه و برای من این اتفاق افتاد .
ویاد صحبت های شما افتادم که همیشه باید حرکت کنیم ،نباید موقعی که به هدف رسیدیم ،بایستیم ،فکرکنیم که به نتیجه رسیدیم.
وموقعی که این فکر را بکنیم دقیقا به فرسایش خودت نزدیک میشی .
با اینکه نتایج خوبی گرفته بودم ،ولی دنیا من را مجبور کرد که تغییر بکنم .
دوسه روز پیش بود به همسرم گفتم ،که من احساس میکنم که توی این موضوع ما الان به یه سقفی رسیدیم .نیاز است که ما یه تغییری را ایجاد کنیم توی این سطح نمونیم .
احساس میکنم که ما باید مدارمون تغییر کند.
دوسه روز پیش از خدا خواستم ،کخ که من را هدایت کن به سمت خواسته جدیدم ،به سمت مرحله بعدیم ،یه راهی را جلوی پای من بذاره که من وارد مدار دیگه ای بشوم و موقعیت کاری دیگه ای را تجربه کنم .
پاسخ استاد:
واقعا خدا داره همه ما را هدایت میکنه .
وقتی که ما شروع میکنیم در واقع ،درباد موفقیت هامون خوابیدن ،یعنی به یک جایی میرسیم ،عه چقدر خوب و دیگه حرکت نمی کنیم و دیگه تلاش نمی کنیم ،اوضاع بدتر از قبل میشه .
اوضاع میتونه بدتر بشه وقتی که ماهیچ حرکتی برای پیشرفت کردن نکنیم.
به خاطر همین من، دنبال آدم هایی که همیشه دنبال بهبود هستند ،همیشه دنبال بهتر کردن هستند ،نه فقط در مورد مسائل مالی .
هی دارم این موضوع را گسترش میدهم که هی ذهنمون تک بعدی نشه،که فقط مسائل مالی است که باید بهبود پیداکند.
ما میتوانیم تو همه این ابعاد،روی خودمون کار کنیم وبهتر وبهترکنیم.
وتاوقتی داریم روی خودمون کار می کنیم ولی پیشرفت میکنیم و داریم بهبود میدهیم ،وداریم تغییر می دهیم.
یکی از اولین کتابهایی که من توی حوزه موفقیت خواندم ،کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد بود.
وخیلی هم شرایط خوب بود .
شما فرض کنید که یه جایی باشه که هم بازی کنی ،هم پول در بیاری،هم دوست های خوبی داشته باشی ،هم کلا فان باشه ازصبح تا شب،این دیگه بهشته .
ولی من دیدم رسوندی که داره اتفاق میفته ،به سمتی داره میره،که من دیگه چیزی یاد نمی دهم .
دیگه یواش یواش بازی هم برام خیلی مهم نبود.
یواش یواش داره شرایطی پیش میاد .
وبعد از اون کتاب پنیر ،دیدم که من یه پنیری گیرم آمده، دارم می خورمش،واین پنیر داره کم میشه .
ومن حواسم نیست که داره این پنیر کم میشه.
در واقع دارم می پوسم.
درسته که داره بهم خوش می گذره ،ولی 10سال بعد ،20سال بعد اگر تو این مسیر بمونم ،اولا که یه آدمه 40ساله شدم که مهارت دیگه ای بلد نیست که صبح تا شب تو مغازه بوده وفقط بازی کرده ،دوما هم این مغازه هم، بالاخره این دستگاهها ارزان تر میشه ،هی مردم راحت تر می توانند بخرند .
واین قبل از اینکه اوضاع اونقدر بد بشه ،مثلا من دارایی ام را ازدست بدهم ،شرایطم را از دست بدهم ،تصمیم گرفتم مهاجرت کنم به بندرعباس ،وبرم توی مسیرجدیدی که جای پیشرفت داشته باشد.
درسته که از صفر شروع کردم،و توی مسیری بود که جای پیشرفت داشت،و از بهشت این کاررا کردم.
این اون چیزیه که باعث شد سال 80،موقعی که 20 سالم بود من مهاجرت کنم،برم بندرعباس ازدواجم کرده بودم.
و از کارگری شروع کنم،در حالی که من برای خودم مغازه داشتم کار داشتم کلی اعتبار داشتیم و کلی دوستهای خوب داشتم توی شهر کاملاً غریب که هیچکس رو نمیشناسم و از صفر شروع کنم.
ولی کتاب پنیر مرا چه کسی جابجا کرد را که خونده بودم ،اولین چیزی که به ذهنم رسیده بود این بود،یه کار جدید شروع کنم یه کاری که جای پیشرفت داشته باشه یه کاری که بتونم توش رشد کنم بتونم چیز یاد بگیرم بهتر بشم.
از همون کارگری چند ماه بعدش شدم سوپروایزر،و کلی تجربه بیشتر کلی کار کردن با خارجیها ارتباطات گسترده و بعد همینجوری پیشرفت و بعد دانشگاه.
و بعد توی دانشگاه به یه نقطه خیلی خوبی رسیده بودم و یه حقوق مناسبی از همون شرکت داشتم و یک عالمه دوست فوق العاده بندری داشتم و دوباره دیدم که اگر بخوام پیشرفت کنم(بدون اینکه سر کار بروم داشتم حقوق میگرفتم ).
دو سال بود که سر کار نمیرفتم ،و حقوق میگرفتم بیمه هم بودم داشتم حقوقم میگرفتم و همه چی خوب بود و یه خونه جدید هم گرفته بودیم و همه چی عالی.
ولی دیگه میدیدم که دیگه پیشرفتی توش نیست واز این جا به بعد داره میفته توی روزمرگی زندگی ومن دوباره،یک سری علایق جدیدپیدا کرده بودم دوباره یک سری خواستههای جدید پیدا کرده بودم یک شور و شوق جدید پیدا کرده بودم و بعد میخواستم حرکت کنم به سمت شور و شوقم و بعد ادامه دادم و ادامه دادم و بعد نتیجه اش چیزی است که دارید میبینید.
میخوام بگم اون تیکهای که ما تصمیم میگیریم که تغییر کنیم خیلی خیلی تیکه مهمی است توی زندگیمون و حالا اگر باهوش باشیم قبل از اینکه اوضاع خیلی سخت بشه و با دیدن نشانهها ،آماده میکنه خودش رو
قبل از اینکه توی طوفان گیر کنه آماده میکنه
این نشانهها رو ما همیشه داریم دریافت میکنیم ولی مشکل اینجاست که اغلب ما اغلب آدما تا وقتی اون چکش رو از خدا نخورند بیدار نمیشوند.
وقتی بیدار میشوند که اون چکش را میخورند.
من میخوام اون دوستانی که با ما هستند تو این مسیر هستند توی سایت هستند ،میخوام هی بهتر کنیم خودمون رو با دیدن نشانهها،تو مسیر مختلف این کارو انجام بدهیم.
از تجربیات همدیگراستفاده میکنیم جاهایی که تغییر نکردیم چک و لگد بدجور خوردیم و جاهایی که تغییر کردیم و قبل از اینکه چک و لگد خوردیم تغییرکردیم و یا وقتی که چک و لگد خوردیم تغییر کردیم و نتایجی که گرفتیم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
عزیز دلم ،قربون هدایت هات ،که به موقع هدایتم کردی به این پروژه
به نام تو شروع می کنم که همه کارها با تو بهترین میشه.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
احساس می کنم اینکه تا به هدفی می رسیم ومیگیم دیگه عالی شد ،از غرور میاد .
همین که میگیم بلدم ،قشنگ سقوط می کنیم .
بارها از این غرور ضربه خوردم وتا رشدی کردم توی یه موضوعی ،انگار همه نتایج کم رنگ شد .
دوسه سال پیش که وارد سایت شدم دوره قانون آفرینش را تهیه کردم و هر ماه که کار می کردم سلولی ،وبا تمرکز انگار توی بهشت بودم .
از این بهتر نمیشد برام .
تا 10ماه دقیق که دوره تمام شد ،دیگه گفتم من بلدم و هر چی نتایج گرفته بودم رفت که رفت .
غرور باعث شد ،روی خودم کار نکنم وفکر می کردم دیگه قوانین را فول شدم وانگار نتایج برام بدیهی شده بود وناسپاس هم میشیم .
یه مورد دیگه که با دوره قانون آفرینش برام معجزه شدمجوز گرفتم برای کارم وشروع کردم به کار ،چقدردرامدم افزایش پیدا کرد و مستقل شدم وخودم درآمد داشتم بعد از یه مدت که مشتری ها راضی بودند و جنس را شناختند ،گقتم خب پول درآوردم ،ودیگه ادامه ندادم .
با اینکه مشتری تقاضا هم داشت ولی من درگیر موضوع های حساب و کتاب شدم واز موضوع اصلی که باید ارزش خلق کنم وبه پولش فکر نکنم ،خارج شدم .
خدا خیلی راحت و آسان هدایت میکرد به این شغل ،ولی من مغرور شدم وبه قول استاد ،فکر می کنی گردنت هم تبر نمیزنه ،از مسیر خارج شدم .
قشنگ شیطان از هزاران راه که تو فکر نمی کنی وارد میشه و میگه تو بلدی دیگه ،لازم نیست کار کنی ،توکه یاد گرفتی .
تو هم میگی بله ،درست میگی ویادمون میره نتایج از کجا اومده
خدا هدایت می کنه به هدف ،وراحت میبردت به مسیر اصلی ،ولی تو سپاسگزار نمیشی وادامهنمیدی
به مورد دیگه سالها پیش سعی کردم ازمواد غذایی که برای بدنم مناسب نبود دست بکشم ،ولی تا هدف می گذاشتم ،ویه دوکیلوکم میشد ،می گفتم خب راحت وزن کم می کنم ،ودوباره برمی گشتم .
تا اینکه جهان خوب چک ولگد زد ،واگر ادامه می دادم کارم به فشار خون و قند خون می کشید .
یه مورد دیگه چند سال توی منزلی که خودمون درست کردیم زندگی می کردم وخیلی خوب جهان داشت کمک می کرد و همه چی ردیف بود ورشد عالی داشتیم و ساخت و ساز منزل و مغازه مون که تمام شد دیگه راکد شدیم و گفتیم دیگه خونه داریم کافیه واز 14سال پیش که خونه و مغازه ساخته شد هیچ هدفی نداشتیم وخیلی به تضاد برخوردیم
چون هدفی انتخاب نکردیم بعدش .
نتیجهاش چی بود؟
دوباره برگشتم به قبل از شروع دوره وانگار سیم وصلم به خدا را قطع کردم .
چقدر انرژیم پایین می آمد و باید به مدت ،اینقدر روی خودم کار می کردم که باز شارژ بشم .
هرچی که به دست آورده بودم از دست می رفت
مثلاً پولی که پس انداز کردم ،رفت
درگیر مسائل بقیه واز خودم غافل میشدم
تمرکز می رفت سمت بقیه ومقصر کردن بقیه
قانون هایی که شنیده بودم ،کلا از یادم می رفت ومیشدم مثل عموم جامعه
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
از خونه مون که 14سال زندگی کردم و بدون امکانات بود ،وبعد از تضاد دیگه هدف گذاشتم نقل مکان کنم و رفتیم به منزل بهتر وبعد از یکسال هم هدف گذاشتیم بیایم تهران ،وراحت خدا هدایت مون کرد به تهران .
دیگه گفتم باید هدف داشته باشم تا به تضاد برنخورم تا قبل از اینکه جهان بیاد سراغم .
الان هم هدف مغازه برای همسر جان گذاشتیم به فضل خدا وانجامشد .
چون احساس کردم تا همه چی عالیه ،باید حرکت کرد پس رفتیم مغازه دیدیم واز تو حرکت از خدا برکت .
رفتم شمع سازی یاد گرفتم چون دیدم دارم بی هدف میشم وخیلی احساس لیاقتم بالا رفت که می تونم هر کاری را بخوام انجام بدهم .
چون میدیدم بقیه دانشجوهای شمع سازی با یه بار ،که کارشون خوب نمیشد ،دیگه ادامه نمی دادند،ولی با دوره احساس لیاقت ،خیلی با خودم مهربان بودم شوق داشتم و ادامه دادم تا یاد گرفتم .
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
اصلا مسیر را سوت زنان اومدیم جلو
به تضادی هم برنخوردبم
چقدر خدا کمکمون کرد تو هدف هایی که گذاشتیم .
حال واحساس خوب
انرژی و انگیزه عالی
احساس نزدیکی به خدا
دیدن اینکه خدا چقدر قشنگ به موقع پول می رسونه ،وخداهمه چی را ردیف می کنه .
خدایا شکرت برای نوشتن این سوالات که باعث میشه رشد کنم .
استاد جان سپاسگزارتون هستم برای این پروژه
هدایت هایی میاد برام که امید نتایج عالی از این پروژه را میده .
به نام الله یکتا
سلام.
خدمت استاد عباس منش وهمه هم فرکانسهای
عزیز.
سوال اول
در زندگیت چند بار به هدفی رسیدی وبعد احساس
کردی دیگه تمام است ؟
واقعیت اینکه من خیلی خوب و پر انرژی شروع میکنم و اشتیاق فراوان برای هدفهام دارم
اما زمانی که به هدفهای میرسم احساس میکنم
بسه یکم حالا لذت ببریم دیگه کارم تموم شده
آنقدر در خودم ولذتهای آنی غرق میشوم که انگار
من دیگه هیچ هدف وخاسته آیی ندارم تا که دوباره
به تضاد برخورد کنم یا خداوند باسیلی اول مرا هوشیار کند .
مثال.من همیشه دوست داشتم برای خودم کارکنم .کارم دیزاین داخلی ساختمون هست 13 سال پیش من برای شرکتی کار میکردم و.بعد از 2سال کارکردن
در اون شرکت تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم
از اون شرکت اومدم بیرون .
چون از بچگی دوست داشتم برای خودم کارکنم .چون اگه کسی
بالا سر من بود بهم بی احترامی میکرد.
من جوابشو میدادم و هیچ فرقی نمیکرد
نمتونستم تحمل کنم که به من بیادبی کنن .
خلاصه . اومدم بیرون با لطف هدایت خداوند که از طریق افراد شده بود برای خودم کار میکردم
3سال پیش احساس کردم که علاقه زیادی به تولید هنر های چوبی دارم و شروع کردم آرام آرام با اشتیاق عالی رسیدم به هدفم
که از چوب یک ظرف زیبا یا کلی ایدهای جذاب بسازم
آرام بعد از 2سال در کنار کار قبلیم این کارمو ادامه دادم تا دستگاه خریدم . همینکه دستگاه خریدم 6ماهی فعالیت کردم و فروش هم داشتم .
اما دیگه خاسته جدیدی نداشتم توحوضه کاری خودم تمرکزم دونقطه شد
یکی. ساختمانی
و
یکی. هنرهای دستی چوبی
وبعد احساس کردم که بیخودی خودمو وقتمو گرفتم
نا امید دلسرد شدم .
وفکرم ذهنم میگفت بگیر دستگاه رو بفروش.
اما به لطف خدا و استاد .و پروژه جدید که روی سایت قرار داده شد وهمه شما عزیزان .
متوجه این موضوع شدم که کارم چرا استپ خرد
چون هدف جدیدی نداشتم وازخدا ایده جدید نخواستم
فکر کردم که من همه چیز میدونم
العانکه اینارو مینویسم
برای یادآوری خودم مینویسم که هروقت روی خودم و اطرافیانم حساب کردم زمین خوردم
ولی هروقت که از خدا طلب یاری خاستم
هدایت کرد و در هایی رو برام باز کرد که فکرشو نمیکردم
قسمت دوم سوال
من زمانی که کارم را شروع کردم .
رفتم دوره اینکار را بدم گفتم این اولین هدف
بعد تو همون دوره هرشب تو. یوتویوب سایت
میزدم بادقت کارهای بقیه رو میدم وفایل هاشونو بارها بارها میدیدم قیمت ها خرید چوب
همه چیز از هر زاویه آیی مشخص میکردم
یعنی من پشت سرهم برای خودم هرشب هدف جدید داشتم .
زمانی که من هدف جدید انتخاب میکرد یعنی قبل از اینکه به هدفم برسم هدف بعدی آماده داشتم
فرق متفاوت این بود که سرعت رونده یادگیری بالا رفته بود
روابطم قویتر شده بود
کارهام فروش میرفت
احساسم عالی بود با اینکه کار میکردم
وکمتر از کار ساختمانی پول میگرفتم
واز اینکه خودم محصولات چوبی تولید میکنم
وبا اشتیاق میفروشم
خیلی شادتر وسپاسگذار بودم .
امیدوارم اینبار بتونم
مسیر فراوانی و داشتن اهداف روزانه رو تو زندگیم پر رنگ بکنم
.
ممنون. در پناه الله یکتاه
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و ارادت
الهی شکر برای یک روز دیگر آگاهی
در مورد دخترم ترانه میخوام بنویسم.
ترانه جان الان 6 سالشه و کلاس اوله. زمانی که 3 سالش بود دوره معروف لجبازی 3 سالگی رو بصورت خیلی شدید گذروند و اون اوایل من هنوز قبول نکرده بودم که من باید منعطفتر بشم.
نمی دونستم که این یک دوره چندماهه گذراست و فقط با نرمخویی و بازی و پذیرش خواسته های بچه تعدیل میشه و این لجبازیها در واقع دلرن سنگ بنای اعتمادبنفس و عزت نفس بچه رو تشکیل میدن.
دو سه ماه اول مقاومت می کردم و انتظار داشتم همچنان لباسهایی که من انتخاب می کنم رو بپوشه، زمانی که من میگم بخوابه، غذایی که من میدم به اندازه ای که من میگم بخوره و و و …
ولی نتیجه فقط بدتر و بدتر شدن اوضاع بود و ناآرومی بچه.
شبها از توی خواب جیغ میزد و با گریه بیدار میشد چون روحش در طول روز در عذاب بود.
من اون ماه ها دوره 12 قدم رو کار می کردم و به مرور خودم به آرامش بیشتری دست پیدا کردم.
یه روز از یک روانشناس در اینستاگرام شنیدم که لجبازی=لج+بازی. و اینکه این لجبازیها پایه و شالوده عزت نفس و اعتمادبنفس بچه هستند که اگر سرکوب بشن بچه بعدها در بزرگسالی دیگه قدرت «نه کفتن» رو نخواهد داشت.
دقت کنید وقتی من عاجزانه تسلیم شدم، آرامش درونی پیدا کردن و از خداوند کمک خواستم هدایت ها و جوابها از راه رسید.
یک هدایت دیگه این بود که ترانه رو بخاطر سرماخوردگی برده بودم مطب یک دکتر عمومی که اتفاقا متخصص طب سنتی هم بود. ایشون تا ترانه رو دید گفت بچه ات بچه شادی نیست و اعتماد بنفس نداره چون تو خودت بغض فروخورده داری. خودت رو شاد کن بچه خودبخود درست میشه.
دقیقا درست میگفت، من عصبی بودم ولی پرخاشگر نبودم، من آرامش درونی نداشتم و این در بچه بروز پیدا کرده بود. من با خودسازی و خداشناسی به آرامش نسبی رسیدم و به تبع من بچه ام هم آروم شد.
من دیگه گاردم رو باز کردم، عقب کشیدم و سعی کردم جبران کنم.
یادمه توی هوای گرم تابستون 1401 با لباس خونگی پاییزه ای که ترانه دوستش داشت با مترو بردمش رفتیم کلاس ماساژ. عرق می ریخت ولی لباسشو دوست داشت. و من دیگه برام مهم نبود دیگران چه فکری در موردم می کنند.
یک دست لباس داشت که خیلی دوستش داشت و غیر از اون چیزی نمیپوشید. من دائم می شستم سریع خشکش میکردم و تنش میکردم. گفتم به جهنم بذار مردم فکر کنن ترانه فقط همین یک لباس رو داره، اونها چه میدونن جریان چیه. مگه من قراره همه رو راضی نگه دارم. مگه من برای اونها زندگی کنم که به بچه ام فشار بیارم و ناراحتش کنم تا مردم به به و چه چه کنن؟
من نشانه ها رو میدیدم، اذیت شدن بچه ام رو می دیدم اما دو ماه هیچ تغییری در روند رفتاریم نداده بودم و بچه ام اذیت میشد.
ولی وقتی سیلی ها رو خوردم دیگه تغییر موضع دادم و مسئله بعد از سه چهار ماه حل شد. خیلی زودتر از اونی که فکرش رو می کردم.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا بریم سراغ حالتی که زود متوجه نشانه ها شدم و جلوی بد شدن اوضاع رو گرفتم.
وقتی دو سال پیش که ترانه 4 سالش بود گذاشتمش مهد، همون روزهای اول دیدم غصه میخوره و با نارضایتی میره.
دلیلش رو نمی گفت ولی بغض میکرد و دلش نمیخواست بره. سریع از مربی و مدیرش پیگیری کردم و دیدم بله هنوز ترانه کلی ترسها و عدم اعتمادبنفس کافی داره که باید با کمک و مداخله روانشناس حل بشن. منو معرفی کردن به یک مرکز گفتاردرمانی و من بدون هیچ مقاومتی پذیرفتم.
چندین ماه بردمش گفتاردرمانی و در طی اون مدت با هر ترفندی که به ذهنم میرسید راضیش میکردم بره مهدکودک تا از محیط امن خونه دربیاد و ترسهاش کم کم بریزه.
بچه ای که از دو سالگی غذا خوردن و دستشویی رفتن و خوابیدنش مستقل بود در اون برهه از تنها دستشویی رفتن میترسید، من ماه ها و ماه ها همراهش می رفتم دستشویی. از تنها خوابیدن میترسید من هرشب میآوردم کنار خودم تو تختم بغلش میکردم و با بازی و خنده میخوابوندمش، خلاصه تلاشمو کردم تا بالاخره یکی یکی ترسهاش از بین رفتن و اعتماد بنفسش ذره ذره بالا رفت.
پیش دبستانیش بهتر از مهدش بود و دیگه خبری از گریه های هر روزش نبود.
به لطف خداوند بچه ای که در یک برهه کارش به جایی رسیده بود که توی پارک نزدیک بچه ها نمیرفت و با هیچکس ارتباط نمیگرفت، رسید به اونجا که هر روز توی پارک دوست جدید پیدا میکرد و کاملا بچه نرمال و شادی شد.
انقدر خیالم ازش راحت شد که مدرسه دولتی ثبت نامش کردم و به لطف خداوند با رضایت و شادی و خنده هر روز از مدرسه برمیگرده و از شیطنتهاش و اتفاقات خوبش برام تعریف میکنه.
(یه روز اومده میگه مامان امروز با دوستم شیطونی کردیم رفتیم سیفون همه دستشویی ها رو کشیدیم کلی خندیدیم!!! من هم کلی ذوق کردم و خندیدم)
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا تغییری رو بگم که قبل از اینکه اوضاع بخواد خراب بشه بهش فکر کردم.
قبل از اینکه ترانه نسبت به تکلیف نوشتن ضعف نشون بده و بخواد ازش در بره، یک قانون براش وضع کردم و گفتم شما موظفی ساعت 4 بعدازظهر شروع کنی به تکلیف انجام دادن و نباید بیشتر از یک ساعت هم طول بکشه.
چون اگر به میل خودش باشه حاضره تمام روز کارتون ببینه و بازی کنه. ولی دیگه بچه ام مفهوم ساعت 4 رو یاد گرفته و بدون مقاومت میپذیره. تو ذهنش انگار حک شده که راه دررویی نیست و این یک روتین واجبه.
چون جایی خونده بودم که ذهن انسان عاشق برنامه داشتنه، عاشق اینه که یک خط سیر مشخص داشته باشه و طبق اون عمل کنه،
حالا بچه ای که تا بحال تکلیف انجام نداده و موظف نبوده قطعا اوایلش مقاومت میکنه.
من از همون اول با نظم و اقتدار براش برنامه ریختم و برای اینکه خشک و بی روح نباشه هر لوحه یا درسی رو براش تبدیل میکنم به قصه یا یک جور نقاشی یا بازی.
اون هم که عاشق قصه است، پس من قصه میگم و اون قشنگ می شینه می نویسه. نه جنگی و نه بحثی، خیلی شیک و مجلسی!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
همه این توضیحات رو دادم، بعد با خودم فکر کردم تغییر چطور میتونه برای خودم جذاب باشه؟
خوب از همین روش. تبدیل به قصه و بازی. به ذهنم جایزه بدم. براش رویاهام رو مجسم کنم. اهرم لذت رو قویتر کنم طوری که با عشق رسیدن به اون لذتها تغییر رو در آغوش بگیره.
ذهن من و ذهن ترانه یکیه. اگر بازی و قصه روی اون جواب میده روی منم جواب میده.
اهرم رنج و لذت قطعا میتونه محرک قویای برای باقی موندن در مسیر تغییرات باشه تا این روتین جدید مثل یک شیار جدید در مغزم شکل بگیره.
مثل یک رودخانه جدید…
الهی شکر چه ایده خوبی گرفتم از این تمرین.
با اینکه استاد هزار بار در مورد قدرت اهرم رنج و لذت توضیح داده بودن ولی انگار برام جدیده.
استاد شما خیییییلی استادید.
من خیلی عاشقتونم و خیلی زیاد ارادت دارم.
خانم شایسته جانم بخدا شما بینظیرید. کارتون حرف نداره. دمتون گرم!
مامان سعیده ی عزیز با کامنتت قطره اشک از چشمام اومدن پایین
میدونم چقدر سعی کردی که به نتایج پایدار و ارامشی که امروز داری برسی
و چقدر قشنگ نشون دادی وقتی مادر تغییر میکنه کودک هم اروم میگیره
کامنتت پر از عمل به اگاهیها و تسلیم در برابر خداوند بود
ممنونم ازت برای انتشار و خداراشکر برای هر نشونه ایی که ما رو به مسیر برمیگردونه
به نام الله یکتا
نسترن خانم عزیزم سلام و ارادت. متشکرم از لطفتون.
شما با دیدگاه زیبای خودتون نگاه کردید و حضور همیشگی خداوند بود که از طریق کامنت من شما رو تحت تاثیر قرار داد.
الهی شکر که در مسیر تکامل هستیم و ذره ذره، وجب به وجب داریم پیش میریم و از هم درس یاد میگیریم.
همین امروز بخاطر گوش دادن فقط 10 دقیقه کتاب صوتی در راستای کار مورد علاقه ام کلی خدا رو شکر کردم.
همزمان وقتی داشتم به ترانه توی مشق و درسهاش کمک میکردم چون طولانی شد یک لحظه عصبانی شدم و عنان از دستم در رفت.
ولی تفاوت اینجا بود که هم من زودتر آروم شدم، هم ترانه تونست بیاد ناراحتیش رو با چند کلمه به من ابراز کنه، در مورد احساساتش باهام حرف بزنه و من این اعتمادبنفس تقویت شده اش رو به فال نیک گرفتم.
سریع دوباره با هم جفت و جور شدیم و بعد از مشقاش با هم شیرموز درست کردیم و کلی لذت بردیم.
الهی شکر برای این رشد و بهبود.
برای خودم و شما و همه دوستانم لحظاتی سرشار از نور و عطر خدا درخواست می کنم.
سلام دوست عزیزم کامنتت عالی بود و به من درس های زیادی داد
اولا که نتایجت رو در غالب رفتار فرزند عزیزت توضیح دادی من همیشه کامنت ها و که میخواندم راجع به کار و بیزینس های شخصی بود و نمیتونستم راحت باهاش ارتباط بگیرم چون خودم مثل شما مادرم خیلی با کامنتتون ارتباط گرفتم و چقدر عالی توضیح داده بودید
و اینکه همه نگرانی پدرو مادرا فرزندانشان هستن و فقط کافیه رو خودشون کار کنن فرزندان الگو برداری میکنن
سلام سعیده ی زیبا رو و متبحر در استفاده از قوانین کیهانی…
واااااای خدایِ من ، چقدر نیاز داشتم ، چقدر زیبا خدا هدایتم کرد همزمانی ها کار خودِ خودِ خودشه
بچه های منم در سن 13 .11 هستن ،بچه های خیلییییی خیلیییی خوب و نازنینی هستن
و به اقتضای سنشون گاهااا حرف گوش نمیدن و دوست دارن باب میل خودشون برن یا باهم بحث میکنن
من هم در لحظه پرخاش میکنم و بعدش هم خودم از پرخاش خودم ناراحت میشم که بابا اینا بچه ن عیب نداره
خودت هم همسن بچه هات بودی دوست داشتی بعضی کارها طبق میل خودت باشه اما الان …
خدا رو شکر میکنم که قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه ، اینقدر زیبااا و عالییییی هدایتم کرد
سعیده جانم خدا شما رو حفظ کنه خدا بهت خیر بده ، اونقدر پیشرفت کنی که راضی بشی
ازت ممنونم بابت خط به خط این کامنت سرشار از نورت
خدایا هزاران مرتبه شکرت ، خدایا مرسی بابت تک به تک هدایتهات ،حمایتهات
مرسی بابت تک به تک دستهای ارزشمندت که هدایتی از سمت تو برام دارند
الهیدشکررررررررر
آرزو جانم سلام
درود و نور خداوند به قلب شما
الهی شکر که خیلی اتفاقی کامنت شما رو خوندم چون در پاسخ به نسترن عزیز نوشتید ولی برای من. به همین خاطر نقطه آبیش رو من دریافت نکردم، هرچند پاسخ برای من بوده.
به هرحال هدایت خداوند بر این شد که من در این زمان مهر و محبت شما رو دریافت کنم.
جمله خیلی قشنگی گفتید. اینکه من هم وقتی همسن بچه هام بودم دوست داشتم به میل خودم رفتار کنم.
بله، همینه و همین زیباست. که بتونیم دنیا رو از زاویه دید دیگران هم ببینیم و خودمون رو به جای اونها تصور کنیم. منعطفتر بشیم و سخت نگیریم.
لحظه حال رو دریابیم بجای اینکه نگران قضاوت دیگران باشیم. این خیلی زندگی رو ساده تر و قشنگتر میکنه.
چه درس زیبایی توی این جمله شما بود. ممنونم ازتون.
یکی دیگه اینکه برام دعای فوق العاده زیبایی کردید و گفتید امیدوارم انقدر پیشرفت کنی که راضی بشی.
من تابحال همچین دعایی در حق خودم نکرده بودم. همیشه می گفتم انقدر بهم نعمت بده که راضی بشم ولی این دعا از زبون شما برام خیییییلی ارزشمند و متفاوت بود. پیشرفت! چه منطقی!
مسلمه که وقتی از پیشرفتم راضی باشم ادامه اش میدم، از زندگیم راضیتر خواهم بود و سپاسگزارتر میشم. رشد می کنم و نعمت هم به همراهش بیشتر وارد زندگیم میشه.
این یک کلید بود که شما با لطف کلامتون بهم دادید. پیشرفت، پیشرفت و پیشرفت.
الهی شکر، این نور امشبم بود و از دست مهربون شما به دستم رسید.
الهی که هزاران برابرش به خودتون برگرده، به شکل نعمت و ثروت و سلامتی و رضایتمندی و پیشرفت. یا هرچی که خودتون آرزوش رو دارید.
بی نهایت سپاسگزارم ازتون دوست خوبم.
سلام سعیده جانم،سعیده ی آروم و رها،سعیده ی جست و جوگر و حلال تموم گره هایی که به نظر میاد کور شدند…اما با تو با ذهن آروم وجزئی نگر و پر قدرتت،یک نخ از طناب بهم پیچیده رو میکشی و یک جوری بازش میکنی که انگار هیچ وقت هیچ پیچیدگی ای نداشته…
داشتم تو دفترم تمرین ستاره ی قطبی مینوشتم و توی درخواست هام از خدا خواستم از نور خودش بر رابطه ی بین من و دخترها بتابه و کمکم کنه امروز روز مادر دختریه بهتری از دیروز داشته باشیم…
من میدونم و خدای من که چقدر این دخترها نازنینند ولی من مادر بلد نیستم درست با شرایط سنی که توش هستند برخورد کنم و در طول روز بارها باهم به چالش برمیخوریم….
باورت میشه دیگه؟!هنوز خودکارم رو پایین نزاشته بودم که فرشته از راه رسید و خبر داد کامنت ها منتشر شده،از خوندن کامنت خودش،از توحیدی تر شدنش،چشام خیس شد….و بعد از خوندن کامنت تو،پاسخ در لحظه ی خداوند رو گرفتم…
یادته صبح برام آیه ی اذاسالک عبادی رو فرستادی…؟!دیدی جوابش از دستان پربرکت تو رسید…؟!دیدی؟!دیدی خدا چقدر مهربون و ناز و شیرینه؟!
دوستت دارم سعیده،بیشتر از دیروز،کمتر از فردا…
ازت ممنونم برای همه چیز و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان ومکان …
سلام سعیده پر از انرژی و حال خوب
خدایا شکرت امروز چند دقیقه ایی سایت رو زیرورو کردم تا به کامنت شما برسم خیلی حرفهاتون به دلم میشینه مگه میشه مادری به این مهربونی درخواست رابطه خوب با فرزند کنه
شما جزء شاگردهای زرنگ استاد هستید
میتونم ایمیلی از شما داشته باشم
بنام خدای مهربان
سلام به سعیده عزیزم
مادری مهربان ودوست داشتنی
چقدر کامنتهایی که در مورد بچه هاس برام تآمل برانگیزه
ممنونم بابت کامنت زیبات
منم وقتی شیرین کلاس اول بود اولش با یه چالش مواجه شدم که نمیخواست بنویسه
نه ابنکه نخواد تا اخر شب طولش میداد
سریع فهمیدم باید یه کاری کنم
خلاصه هدایت شدم به گذاشتن تایم
دقیقا مثله شما
اونسال رو باهم به خوبی گذروندیم
ولی سال بعدش دیدم اینکار اتگار جواب نمیده
از طرفی با قانونم بیشتر اشنا شده بودم
شیرین هم بزرگترشده بود
باز دست به دامن خداشدم که چه کنم ؟
خیلی قشنگ خدابرام آیه ای رو اورد که تو فقط بشیر ونذیری
گرفتم خداوند منظورش چیه از طرفی یه بارم با نشانه روزانم هدایت شدم
که تو نه تنها ازتغییر دیگران ناتوانی بلکه اصلا لازمم نیست کسی رو تغییر بدی
شیرین پاشنه اشیل منه
یاد قدم دو یا سه افتادم که استاد راجع به پسرشون گفتن
دیدم باید رها بشم
باید از درون رها بشم
کارخیلی خیلی خیلی سختی بود
هنوزم نجواها میان
ولی خداروشکر خیلی بهترشدم
بهش گفتم مامانم
تو دوراه داری
یا از مدرسه میای
تکالیفتو بنویسی یا ننویسی
خودت انتخاب کن کدوم کارو دوست داری
میدونستم که ننوشتن عذابش میداد
بچه ی زرنگیه ولی دوست داره بیشتر تفریخ کنه
واین طبیعیه اون لذت بردن رو دوست داره
کاری که من دارم خودم رو میکشم بکنم پایه ی زندگیم اونوقت میخوام اون ازخودش دریغ کنه
خلاصه گفتم اگر راه اول رو میخوای بری
میتونی زود بنویسی و با زود نوشتنت فکرت راحت میشه به کارای دیگت میرسی بیشتر بازی میکنی و…..
ولی اگه دوست داشته باشی دیر برسی هم میشه ولی خب فکرت درگیره بازیهات به دلت نمیشینه و….
سعیده جان خیلی خیلی کارسختیه خودت کمالگرا باشی دخترتم پاشنت باشه
بعد سعی کنی فقط بشیر ونذیر باشی
ولی خدای من شاهده اون موقعی که تونستم درونی رها باسم وحرص نخورم
چون کاراشو میکرد ولی دیر وقت
ولی وقتی درونی گفتم اونم خدارو داره
میخواد هرموقع بنویسه اصلا مهم نیست
مهم شادبودنشه
دیدم خودجوش خودش میره پای تکایفش ویولنش رو میزته
ومن مبهوت شدم که همه ی بیرون من بازتابه درون خودمه
الان باز یه سال دیگه گذشته و دیگه رهاترم بعضی تایما زود مینویسه بعضی وقتا دیرتر
ومنم بش گیر نمیدم
پاشنمه وگاهی یهو میرم تو فاز نصیحت ولی سریع برمیگردم با کمک خدا
اینو فهمیدم که من باید از وجودش لذت ببرم وبسپارمش به خدا
اونی که منو هدایت کرده اونم هدایت میکنه
و سعی میکنم از وجودش لذت ببرم
الان رابطه ی خیلی بهتری داریم
بارها شده اومده میگه مامان چقدر خوبه تو با عباس آشنا شدی منظورش استاده
تو مثله مامانای دیگه نیستی
بهم گیر نمیدی دیگه برام قانون نمیزاری
اخه من اون قدیما خدای قانون گذاشتن براش بودم واسه هرکارش
چقدر نادون بودم
وخیلی راضیه از این ازادیش وحق انتخابهایی که بش دادم
والان بیشتر از وجودهم لذت میبریم منم به کارام راحت ترمیرسم میگم خداهست خودش هدایتش میکنه.
درپناه الله مهربان در کنار دودختر زیبات و همسر مهربونت همیشه شاد وخرم باشی
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدای هدایتگر روزی رسان
سلام سعیده جان. امیدوارم عالی باشی
خیلی خیلی متشکرم برای این کامنت فوق العاده زیبا و کامل و تاثیرگذار.
چقدر ازش درس گرفتم. باید سیوش کنم و هر هفته یه دور مرورش کنم از بس تامل برانگیز و درس آموز بود.
توکلت به خداوند در مورد مشق نوشتن بچه ات و سپردنش به خودش.
از اینکه جای اون تصمیم نگیری و حرص و جوش نخوری، از درون واقعا رها باشی و تمرکزت رو بذاری روی شاد بودن و لذت بردن از وجود بچه ات.
این نکته طلایی بود که گفتی من دارم خودمو می کشم که شاد باشم ولی میخوام شادی ذاتی و طبیعی رو از بچه ام بگیرم.
منو به فکر فرو برد. و باعث شد بازنگری کنم. استاپ کنم و دوباره رفتار خودمو از اول مرور کنم.
بی نهایت ازت متشکرم برای این تجربیات باارزشی که در اختیارم گذاشتی که خودش مثل یه دوره کامل بود. متشکرم ازت.
بنام خداوند هدایتگر
سلام سعیده ی عزیزم
چقدر خوشحالم کردی که برام نوشتی و گفتی که تجربیاتم برات مفید بوده
چقدر بیشتر خوشحالم کردی که نوشتی به اندازه ی یه دوره این نوشته ها برات ارزشمند بوده
این کلامت نوری از طرف خداوند برام بود یه هدیه یه گیفت که سعیده داری درست میری
با قدرت ادامه بده وقتی گفتم تو فقط بشیر ونذیری رو تونستی درست درک کنی و بکارش ببندی
خداروشکر میکنم برا این سایت ارزشمند که هرکدوممون میتونیم تجربیات خودمون رو براهم به اشتراک بزاریم
چون یاد گرفتن قانون یه چیزه
استفاده ی درست اون تو هر جنبه یه چیز دیگس
من خودم از نوشته های بچه ها خیلی چیزا یاد گرفتم
براهمینم سعی میکنم اگه تجربه ای تو هر زمینه دارم برا دوستانم به اشتراک بزارم شاید براشون مفید باشه
امیدوارم هممون در این مسیر همواره مستدام باشیم و هر روزمون رو به رشد و بهتر شدن باشه
انشالله درپناه خداوند درکنار خانواده ی عزیزت همیشه در ارامش و شادی ولذت بردن باشی.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام دوست عزیزم
سعیده جان
من واقعا به داشتن چنین دوستایی
افتخار می کنم
چقدر قشنگ و خوب فهمیدی با دخترت رفتار کنی
من سالها معلم دوره دبستان بودم
همیشه توصیه ام به مادر ها
رفتاری بوده که شما با دختر گلت داشتی
خدایا شکرت
که چنین مادرای نازنینی هستن
که با رفتار درستشون
باعث برقراری دوستی عمیق بین شما و بچهها میشین
سعیده جان رضایی و سعیده جان
شهریاری هم که همیشه توی کامنتت هاشون دیدم که چقدر عاقلانه و عاشقانه مادری می کنند
خصوصا سعیده جان شهریاری
که داره دوقلوهای خوشگلش رو
به زیباترین شکل داره بزرگ میکنه
البته منم دخترای دوقلوم رو که بزرگ کردم
در واقع خودم در کنار اونا بزرگ شدم و چقدر رشد کردم
و
حالا چه دوستای نازنینی برام هستن
برای همه دوستان عزیزم
آرزوی موفقیت و شادکامی و ثروتمندی و
دوستی با بچههاشون رو دارم.
در پناه نور و عشق خدا باشید.
راستی حالا متوجه شدم
چقدر همه مون سعیده هستیم
خدایا شکرت
بنام خدای مهربان
سلام سعیده ی عزیزم
میدونی تو تیک تایید ستاره قطبیم شدی
دیروز برا اولین بار نوشتم دلم یه نقطه ابی میخواد
من شبا خیلی زود میخوابم وقتی رفتم چک کردم و دیدم نقطه آبی ندارم جلو ستاره قطبیم نوشتم
فردا انشالله
وقتی صبح کامنتتو دیدم وساعت ارسالشو
گفتم خداجونم فدات بشم که وقتی نوشتنهای شبم تموم شد ومن درخواب نازبودم
تو این فرشتت رو مامور کردی تا برام بنویسه
خدایاهزاران بارشکرت
که با این کامنت هم ستاره قطبی دیروزم تیک خورد هم نعمت غیر منتظره ای که امروز نوشتم
ممنونم ازت سعیده عزیزم که دستی شدی از طرف خداوند برا تایید هزارباره قانون
درمورد تربیت هم من چون پاشنه اشیلم شیرینه واستاد گفتن بیشترین ضربه ها رو ما از پاشنه هامون میخوریم
من خیلی رو این موضوع کار کردم
خیلی هدایت طلبیدم
خیلی مسیرها رو رفتم بعد بازخوردشو تو شیرین میگرفتم
و میدیدم نه
راه بهتر وراحت تریم باید باشه
والان تا به اینحا رسیدم که برا سعیده رضایی عزیز نوشتم
وقتی جواب سعیده جانو دیدم گفتم خدایاشکرت که بهم داری میگی کارت درسته
والان کامنت شما به عنوان یه معلم هم برام مهرتایید بیشتری شد که کار درست همینه
خداروشکر برا این سایت و این امکاناتی که داره که میتونیم از تجربیات همدیگه بهره مند بشیم
ممنون که برام نوشتی عزیز دلم
درپناه خداوند همیشه شاد وسربلندباشی
راستی چه جالبه سعیده ها باهم کانکت شدن وبراهم مینویسن
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدای زیبایی ها
سلام سعیده جان
دوست عزیزم
که نوری شدی و به قلبم تابیدی
راستش منم به قول شما امروز برای اولین بار
توی. دفتر ستاره قطبی م نوشته بودم دلم یه ستاره آبی میخواد خدا جون
و
جالبتر از این که نوشته بودم از سعیده ها باشه
خواستم ننویسم اینو
شاید باور نکنید
ولی با خودم گفتم
چرا باور نکنید
ما هر روزه داریم خواسته های ستاره قطبی رو تیک می زنیم
و
زندگیمون رو خودمون داریم خلق می کنیم و این قدرتی که
رب العالمین جهانیان بهمون ارزانی بخشیده
خدایا هزاران سپاس
من دو سه روزی بود میخواستم یه دوره تهیه کنم
و میخواستم دوره هم جهت با خداوند رو بخرم
ولی دیشب به طرز شگفت انگیز ی فایل استمرار در کانون توجه رو دیدم و من که فایل های هدیه رو زیر و رو کرده بودم ، تا حالا اینو ندیده بودم
و اونجا استاد و خانم شایسته
درباره قدم دوم و ستاره قطبی
می گفتن و گفتم این یه نشونه برام هست و صبح امروز باز روی فایل های صوتی که در گوشی ذخیره کرده بودم به طور رندم زدم و دوباره جلسه دوم از قدم اول و ستاره قطبی شنیدم
و بعد از گوش دادن بلا فاصله
قدم دوم رو گرفتم و امشب اینقدر شادم ، انگاری گنج پیدا کردم و خوشحالیم با دیدن ستاره آبی از سعیده جان مضاعف شد
خدایا شکرت
من دیگه باور کردم که صد در صد زندگیم رو خودم دارم رقم می زنم
پس باید بتوانم باورهای مطابق با خواسته هام رو
پیدا کنم و هزاران بار با خودم بگم و در راه به دست آوردنشون تلاش کنم
اما نه فیزیکی .
خدایا شکرت
به امید دیدار در زمان و مکان مناسب
در پناه نور و عشق خدا باشید.
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان در این دوره فوق العاده
من هم مثل خیلی از دوستان تجربه پیشرفت و بعد توقف و بعد رکود را داشته ام هم در بحث مالی و کسب و کار و هم در بحث رژیم و کاهش وزن در بحث مالی وقتی با کار کردن روی دوره ثروت به خواسته ام رسیدم و رشد مالی ایجاد شد فکر کردم که روند رشد را درست کردم و این موضوع خود به خود ادامه داره ولی وقتی سرگرم روزمرگی شدم جریان برعکس شد و به همان شکل که آرام آرام رشد کرده بود با نشانه های اولیه و به تدریج با گرفتن نشانها بزرگتر شد این بار وقتی از جریان دور شدم آرام آرام با آمادن نشانها از مدار خارج شدم ولی باور نکردم که در حال پایین آمدن هستم و اصلاح نکردم تا وقتی شرایط خیلی سخت شد و فهمیدم که از مسیر کاملا خارج شدم تصمیم گرفتم تا دوباره اصلاح کنم و این کار خیلی خیلی سختی بود
بازهم از شما استاد عزیز سپاسگزارم که هستید و با الهامات فوق العاده و این دورهای عالی مسیر را روشنتر شیرینتر و راحتر و هموار میکنید
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
امروز یکشنبه 27 مهر 1404- قدم سوم پروژه رویایی تغییر را در آغوش بگیر
رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»، اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟ نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف، بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟ اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
صحبت استاد با دانشجوی عزیز و فوق العاده شون این جلسه 12 دقیقه بود والی هزاااار تا مفهوم اساسی توش نهفته بود
خدا 1400 سال پیش گفته : فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (6) فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7)
پس زمانی که از کاری فارغ شدی ، به کار جدید مشغول شو …
فکر میکنم سوره شرح رو استاد در جلسه قرآنی قدم 11 یا 12 توضیح میدن و چقدر رویایی دربارش صحبت میکنن
اگر بخوام از تحربیات خودم بگم :
خوب من قلبن ها موفقیت رو یه مقصد میدیم که میری میرسی و بعدش به قول آخر قصه خارجی ها :
They lived happily ever after !!!
ولی الان میبینم هر بار که از حرکت ایستادم انگار بدترین حس ها رو تجربه کردم و هر گاه یه هدفی رو تیک زدم و به سرعت بعدش هدف گذاری بهدی رو کردم جهان انگار به عمرت ، به زمانت ، به ثروتت ، به رابطه ت پاداش میده و تصاعد میزنه
همونطوری که استاد در دوره قانون سلامتی میگن هر بار که سبک زندگیت رو خراب کنی و مثلا یه خوراکی قندی یا کربوهیدراتی بخوری بعدش باید دوباره از صفر دو هفته تلاش کنی تا بدنا برا رو خالت چربی سوزی
و توی دوره هم جهت میگن که هر بار که مومنتوم رو اونقدر کمرنگ میکنی که انگار ایستادی برای شروع دوباره باید یک عااالمه انرژی به اندازه همون انرژی اولیه بذاری تا دوباره مومنتوم شکل بگیره
پس
ارزش نداره که سبک غذایی ت رو خراب کنی یا اینکه مومنتون مثبتتت رو متوقف کنی
در مورد اهداف هم همین بوده
مثلا زمانی که من زبان رو شروع کردم و افتادم رو دور مومنتون مثبت و دو ساله تیچر شدم ، فکر کردم دیگه تمومه و ته آخر همه چیزه ، خودم اونقدری روی خودم کار نکردم و یک سال که گذشت دیدم اولا خیلی همه چیز کسل کننده س ، ثانیا سطح خودم داره روز به روز میاد پایین
در خالی که اخیرا من یه هدف گذاری کوتاه کردم و دوتا مدرک که باید میگرفتم رو گرفتم و بعدش : اول میخوام یه مدرک دیگه بگیرم ، بعد دیدم به کارم نمیاد ، شروع کردن با جسارت هدف گذاری و کار کردن روی مهارت هام در حوزه خودم ، هر روز مطالعه و هدف گذاری های کوتاه کوتاه تا مستر بشم تو حوزه خودم و جز بهترین ها به لطف الله یکتا
نتیجه اینکه : زهرا خانمی جایی که به هدفی رسیدی البته نه نه نه نه نه !!!! اشتباه نکن ، قبل اینکه هدف تیک بخوره و وقتی نزدیکش شدی ، تارگت بعدی که چالش بیشتری برات ایجاد میکنه رو بذار که اینطوری اصلا زندگی هر روزش عشقه و اشتیاق و ذوق و شوق
که اگر این کارو نکردی سرگشته وحیران میشی و دور خودت میچرخی
و از اونجایی که ما تو این چیزی به اسم ثابت نداریم ، اگر رو به جلو حرکت نکنی ، قطعا رو به عقب خواهی بود
به قول استاد :
اگر به سمت کمال حرکت نکنی ، به سمت زوال کشیده میشوی
با عشق ، ادامه دارد ….،
به نام خدای مهربانم خدای بزرگ و قدرتمندم فرمانروای جهان زیبا
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
واقعا قلبا از خدا سپاسگزارم که از بی نهایت راه و با ابزارهاش که ما عقلمون نمیرسه ما رو هدایت میکند
استاد عزیزم ممنونم که هر دفعه هدایتها رو با قلبتون با عشق خداوند و خالصانه دریافت
میکنین و عمل میکنین و نتیجه هاشو میبینین
میاین با همون عشقی از خداوند با ما به اشتراک میذارین و چون عجین با عشقه خداونده به قلب ما هم راحت میشینه
ذانه انسانها اینکه با رسیدن به هر هدفی ، هدفی دیگری رو میخواهن
و این توانایی و قدرت رو خداوند بهشون داده
اما بعضی از انسانها این توانایی و قدرتشون رو نمیبینن و حرکت هم نمیکنن اما از خداوند خیلی چیزها میخوان که از آسمون براشون بریزه کهاین امکان نداره
به قول استاد از مسیر باید لذت ببریم نه اینکه به فکر مقصد باشیم کی میرسیم و عجله دست میده بهمون
و این کاره شیطانه
باید روی خودمون اینقدر کار کنیم که طبق قانون جلو بریم و از مسیر با کنترل ذهنمون لذت ببریم
ما سمته خودمون رو انجام بدیم مابقی به خداوند میسپاریم
در پناه خداوند مهربان باشین
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
به نام خداوند توانمند و هدایتگرم
سلام و درود همراهان گرامی
خیلی خوشحالم که وارد این پروژه شدم و دوره لیاقت رو دوباره شروع کردم اما خب سرعتم در پیشروی دوره لیاقت آروم و آهسته س چون میخام مجددا به دقت تمام سخنان استاد رو درک کنم.
گام 3:
«» آره استاد بارها شده به نتیجه ای رسیدم که از نظر خودم خیلی بزرگ بوده و بعدش تصور کردم «تموم شد» ته موفقیت همینه و دیگه منو این همه خوشبختی محاله !
دور شدنم از مسیر اصلی اونقدر طبیعی بوده که متوجهش نبودم و به همون نسبت از بین رفتن تدریجی همه نتایج هم به شدت طبیعی رخ میده که نمیدونیم از کجا خوردیم !!!!
کاملا با سخنان شما موافقم یعنی وقتی احساس کردیم دیگه تهشه ، دیگه تمومه ، نه تنها نتایج توی اون حوزه بلکه تو حوزه های دیگه هم نابود میشه !
….چند وقت پیش رابطه ای رو تجربه کردم که به شدت عالی بود و فکر میکردم این دیگه تهشه و به هدفم رسیدم دیگه گفتم خدایا شکرت!
ولی من اونقدر غرق در رابطه بودم ، اونقدر وابسته بودم که کل فضای ذهنیم شده بود اون رابطه ، کل وقتم با اون شخص چت میکردم و بقیه تایم ها که نبود، بهش فکر میکردم! عملا هیچ کار مفیدی انجام نمیدادم .
خودمو قانع میکردم میگفتم من که حسم عالیه و همه چی خوبه ،پس دیگه لازم نیست تمرین کنم لازم نیست رو خودم کار کنم ، وقتی حالم خوبه چرا تمرین کنم؟؟؟!
با این دلایل خودمو از پیشرفت دور میکردم و متوجه نبودم به سمت بن بست در حرکتم.
نتیجه این شد که بعد از مدتی نه تنها فقط رابطه ازبین رفت بلکه در بحث سلامتی هم دچار مشکلاتی شدم، در بحث روابط خانوادگی هم تضادهای عجیبی پیش اومد.
.
وقتی کارمند بودم حس کردم شغلم جای پیشرفت نداره دقیقا مثل شما استادجان، یکسال تمام فکر میکردم با خودم ، من کارشناسی بودم که چه یکسال کار کنم چه ده سال چه سی سال، همون کارشناس در همون جایگاه شغلی باقی میمونم ، درصورتیکه دلم میخاست پیشرفت کنم ولی شغلم چیزی نبود که حالا دوسش داشته باشم در صورتی که 4سال براش درس خونده بودم تو دانشگاه دولتی که کلی درس خوندم تا کنکور قبول شم، با معدل خوبی فارغ التحصیل شده بودم ، 5سال سابقه کار داشتم بیمه داشتم حقوق بالا داشتم همه دوس داشتن بجای من باشن و در کل شرایط خوبی توکارم بود ـ تمام اینها باعث میشد نتونم استعفا بدم و خودمو سرزنش کنم ، اما وقتی اعتماد بنفسم بالا رفت شجاع شدم و از شغلم خارج شدم تصمیم گرفتم کار در حوزه دیگه ای رو شروع کنم که جای پیشرفت هم داشته باشه و همه چیزش با خودم باشم.
الان مشغول آموزش دیدن هستم و از اینکه شغلم رو کنار گذاشتم اصلا ناراحت نیستم ، دارم با حس خوب کار میکنم و از یادگیری مهارت جدید لذت میبرم و میدونم انتخاب خوبی کردم.
انشاالله با یاری خداوند مسیر جدیدم رو ادامه میدم و به موفقیت میرسم .
در پناه حق
نجمه ی عزیزم سلام
باوجود ظاهر زیبای شغلت (اینکه از نظر دیگران حقوقی بهت بدن که همه ارزوشون باشه -بیمه و سابقه و ..)
تصمیم گرفتی به صدای علاقت گوش بدی
درکت میکنم که گاهی میفهمیم چیزی در مسیرمون درست نیست اما خب هنوز مجبور به تغییرش نشدیم و به دیگران هم نمیتونیم ثابت کنیم که اشتباهه
اما شجاعت و رشد تو اینجا بود که قبل از اینکه مجبور بشی مسیر رو تغییر دادی و به قلبت گوش دادی
ممنونم که ثبتش کردی من کامنت تورو برای خودم نگه میدارم و هر چند وقت یکبار شجاعتت رو مرور میکنم تا یادم باشه که تغییر قبل از مجبور شدن چقدر زیبا و قابل تحسینه
سلام استاد عزیزم
شاگرادتون یکی از یکی بهتر اند
واقعا شنیدن صحبتهاشون پراز نکته و اموزنده بود
من سال 88شروع کردم به درس خوندن و سال 92تموم شد
احساس کردم دیگه تموم شد حالا چه کار کنم
فکر میکردم حتما باید کاری را انجام میدادم
استاد کاش اون موقع تو شهر ما هم سمینار میزاشتید شاید من اونجا با شما اشنا میشدم و زودتر به خودشناسی میرسیدم اهداف جدیدیتری را برای خودم میزاشتم استاد بی هدف بودن خیلی اعصاب خورد کنی ولی از وقتی با شما اشنا شدم اصلا نمیتونم حتی یک روز بی هدف باشم و حالم انقدر بد باشه که نخام از جام بلند شم یعنی اگه از کار هم خسته باشم میرم سراغ دوره ها مینویسم گوش میدم قبلی ها را میخونم مقایسه میکنم
بخدا اصلا با شما بودن خودش بزرگترین هدفه بماند که با کار کردن روی دوره ها هددددایت میشیم به حای بهتر به ادمهای بهتر به شرایط بهتر
چه هدفی از این بالاتر
والا بچه های سایت انقدر سرشون شلوغ میشه و مشغول پول ساختن میشند وقت نمیکنند کامنت بزارند خخخخخخخخخ
استاد عزیزم قربونت برم بهترینی زیباترینی داناترینی عزیرم
خیلی دوستت دارم مسیرمو روشن کردی
سلام به استاد بزرگم و عزیزان همراه
خدا رو شاکرم که دوباره فرصتی بهم داد تا گام سوم رو هم بشنوم و از آگاهیهاش استفاده کنم .
تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
چیزی که به یاد دارم ومیتونم مثال بزنم اینه که چندین سال پیش بعد از جدایی از همسر اولم بعد از چهار سال تنهایی و فشارهای سخت مسئولیت زندگی با همسر دومم آشنا شدم و بعد مراحل ازدواج خیلی خوشحال بودم که بالاخره مرد ایده آل زندگیم رو پیدا کردم و بنا به مشکل روابطی که دارم خیلی سریع وابسته شدم و شرک ورزیدم و اون شد خدای زندگی من .ایشون یه آدم بسیار مذهبی بود و طبق اعتقاداتش زن فقط باید برای خانه داری و همسر داری انجام وظیفه میکرد و با کار بیرون کاملا مخالف بود.
من هم چون فکر میکردم دیگه به تمام خواسته هام رسیدم و خوشبخت روزگار شدم .گفتم اشکال نداره من از کار کردن انصراف میدم و بنا به گفته ایشون که اگه تو قناعت کنی و با آنچه داریم بسازی و هوس کار بیرون و فعالیت اضافه نکنی رابطه ما عاشقانه میمونه منم اطاعت کردم و 17 سال سابقه کاری رو کنار گذاشتم و شدم کدبانوی منزل .
بعد سالها که دیگه نه کاری داشتم ،نه پول و پس اندازی، نه اعتماد به نفسی و در کل با مسائلی که پیش اومده بود و فاصله زیادی که بین ما افتاده بود هشدار پشت هشدار از جهان رسید که چه نشستی که از نظر عزت نفس با خاک یکسان شدی.
بسیار هدایتی با شنیدن همین فایل جلسه دوم این پروژه فایل رزا جون در سال 1401 تشویق شدم دوره 12 قدم رو بگیرم و بعد چند قدم هدایت شدم دوره عزت نفس رو بگیرم و مجدد خدا به من رو کرد و تصمیم گرفتم کارم رو شروع کنم ، به طرز معجزه آسایی متوجه شدم همسرم یک سال پیش با خانومی محرم کرده و به قول خودش حلال کردم هزار کردم ، و همچنان مخالف بود من کار کنم .
منم تصمیم نهایی گرفتم و ایشون با این شرایط با من نموند.
از همونجا با کار کردن این دو دوره زندگی من متحول شد .
بعد یکسال مجدد به همسر اولم برگشتم و الان حدود 4 ماهه که زندگیم امنه ،مشکل خاصی ندارم ،بخاطر دخترم من و همسرم مصالمت آمیز کنار هم زندگی میکنیم ،مشکل خاصی دیگه از نظر هزینه ها ندارم اما خودم دلم تغییر و حرکت خواست . دیگه نمیخوام ساکت و ثامت بمونم دلم پیشرفت میخواد. دلم حرکت رو به جلو میخواد .یه دوره آموزشی جدید مربوط به حرفه خودم رفتم تهران دیدم و برگشتم .اما هنوز سخت حرکت میکنم .
توی سایت به صورت هدایتی یه تست دادم وبه من دوره شیوه حل مسائل زندگی معرفی شد تا مشکل کمالگراییم که با این تست مشخص شده بودرو حل کنم. بدون هیچ تردیدی دوره رو خریدم و داشتم روی جلسات دوره کار میکردم که پروژه تغییر را درآغوش بگیر روی سایت قرار گرفت و معجون من کامل شد .
به لطف الله الان دارم تمام دوره هارو هر روز ترکیبی کار میکنم تا اینبار با این نقشه گنجی که دارم به صورت ریشه ای مساله کمالگراییمو حل کنم و به امید خدا تا شب عید به پله اول هدف بزرگم که شروع به کار و رسیدن به استقلال مالی هست رو تیک بزنم .
برای تک تک شما عزیزان آرزوی موفقیت روز افزون دارم .
و با کمال تشکر از استاد عزیزم ،مریم جون و تمامی عزیزان زحمت کش گروه عباس منش .
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداوندا هدایتم کن به عملگرا بودن در این مسیر
گام سوم پروژه تغییر را در آغوش بگیر
خلاصه گفتگوبا مصطفی
تونستم به فروشگاهی را بگیرم و همون لحظه احساس کردم به تمام خواسته هام رسیدم،ویه مقدار از اون شوروهیجانم کم شد ،که من به خواسته ام رسیدم دیگه تمومشده،ویه جورایی نشستم .
همین باعث شد که من از لحاظ مالی ،پیشرفت که نکردم هیچ ،پس رفت هم کردم .
یعنی مهم نیست که ما به چه هدفی می رسیم ،ممکن است هدف بزرگی را برسیم ،ولی اون موقع اگر بخواهیم ثابت بمونیم وروی خودمون کار نکنیم،نتایج دقیقا برعکس میشه و برای من این اتفاق افتاد .
ویاد صحبت های شما افتادم که همیشه باید حرکت کنیم ،نباید موقعی که به هدف رسیدیم ،بایستیم ،فکرکنیم که به نتیجه رسیدیم.
وموقعی که این فکر را بکنیم دقیقا به فرسایش خودت نزدیک میشی .
با اینکه نتایج خوبی گرفته بودم ،ولی دنیا من را مجبور کرد که تغییر بکنم .
دوسه روز پیش بود به همسرم گفتم ،که من احساس میکنم که توی این موضوع ما الان به یه سقفی رسیدیم .نیاز است که ما یه تغییری را ایجاد کنیم توی این سطح نمونیم .
احساس میکنم که ما باید مدارمون تغییر کند.
دوسه روز پیش از خدا خواستم ،کخ که من را هدایت کن به سمت خواسته جدیدم ،به سمت مرحله بعدیم ،یه راهی را جلوی پای من بذاره که من وارد مدار دیگه ای بشوم و موقعیت کاری دیگه ای را تجربه کنم .
پاسخ استاد:
واقعا خدا داره همه ما را هدایت میکنه .
وقتی که ما شروع میکنیم در واقع ،درباد موفقیت هامون خوابیدن ،یعنی به یک جایی میرسیم ،عه چقدر خوب و دیگه حرکت نمی کنیم و دیگه تلاش نمی کنیم ،اوضاع بدتر از قبل میشه .
اوضاع میتونه بدتر بشه وقتی که ماهیچ حرکتی برای پیشرفت کردن نکنیم.
به خاطر همین من، دنبال آدم هایی که همیشه دنبال بهبود هستند ،همیشه دنبال بهتر کردن هستند ،نه فقط در مورد مسائل مالی .
هی دارم این موضوع را گسترش میدهم که هی ذهنمون تک بعدی نشه،که فقط مسائل مالی است که باید بهبود پیداکند.
مسائل مالی هست ،مسائل کاری هست ،مسائل روابطمون با دیگران هست،مسائل سلامت جسمانی مون هست،ارامش مون هست،همه اینها هست.
ما میتوانیم تو همه این ابعاد،روی خودمون کار کنیم وبهتر وبهترکنیم.
وتاوقتی داریم روی خودمون کار می کنیم ولی پیشرفت میکنیم و داریم بهبود میدهیم ،وداریم تغییر می دهیم.
یکی از اولین کتابهایی که من توی حوزه موفقیت خواندم ،کتاب چه کسی پنیر مرا جابجا کرد بود.
وخیلی هم شرایط خوب بود .
شما فرض کنید که یه جایی باشه که هم بازی کنی ،هم پول در بیاری،هم دوست های خوبی داشته باشی ،هم کلا فان باشه ازصبح تا شب،این دیگه بهشته .
ولی من دیدم رسوندی که داره اتفاق میفته ،به سمتی داره میره،که من دیگه چیزی یاد نمی دهم .
دیگه یواش یواش بازی هم برام خیلی مهم نبود.
یواش یواش داره شرایطی پیش میاد .
وبعد از اون کتاب پنیر ،دیدم که من یه پنیری گیرم آمده، دارم می خورمش،واین پنیر داره کم میشه .
ومن حواسم نیست که داره این پنیر کم میشه.
در واقع دارم می پوسم.
درسته که داره بهم خوش می گذره ،ولی 10سال بعد ،20سال بعد اگر تو این مسیر بمونم ،اولا که یه آدمه 40ساله شدم که مهارت دیگه ای بلد نیست که صبح تا شب تو مغازه بوده وفقط بازی کرده ،دوما هم این مغازه هم، بالاخره این دستگاهها ارزان تر میشه ،هی مردم راحت تر می توانند بخرند .
واین قبل از اینکه اوضاع اونقدر بد بشه ،مثلا من دارایی ام را ازدست بدهم ،شرایطم را از دست بدهم ،تصمیم گرفتم مهاجرت کنم به بندرعباس ،وبرم توی مسیرجدیدی که جای پیشرفت داشته باشد.
درسته که از صفر شروع کردم،و توی مسیری بود که جای پیشرفت داشت،و از بهشت این کاررا کردم.
این اون چیزیه که باعث شد سال 80،موقعی که 20 سالم بود من مهاجرت کنم،برم بندرعباس ازدواجم کرده بودم.
و از کارگری شروع کنم،در حالی که من برای خودم مغازه داشتم کار داشتم کلی اعتبار داشتیم و کلی دوستهای خوب داشتم توی شهر کاملاً غریب که هیچکس رو نمیشناسم و از صفر شروع کنم.
ولی کتاب پنیر مرا چه کسی جابجا کرد را که خونده بودم ،اولین چیزی که به ذهنم رسیده بود این بود،یه کار جدید شروع کنم یه کاری که جای پیشرفت داشته باشه یه کاری که بتونم توش رشد کنم بتونم چیز یاد بگیرم بهتر بشم.
از همون کارگری چند ماه بعدش شدم سوپروایزر،و کلی تجربه بیشتر کلی کار کردن با خارجیها ارتباطات گسترده و بعد همینجوری پیشرفت و بعد دانشگاه.
و بعد توی دانشگاه به یه نقطه خیلی خوبی رسیده بودم و یه حقوق مناسبی از همون شرکت داشتم و یک عالمه دوست فوق العاده بندری داشتم و دوباره دیدم که اگر بخوام پیشرفت کنم(بدون اینکه سر کار بروم داشتم حقوق میگرفتم ).
دو سال بود که سر کار نمیرفتم ،و حقوق میگرفتم بیمه هم بودم داشتم حقوقم میگرفتم و همه چی خوب بود و یه خونه جدید هم گرفته بودیم و همه چی عالی.
ولی دیگه میدیدم که دیگه پیشرفتی توش نیست واز این جا به بعد داره میفته توی روزمرگی زندگی ومن دوباره،یک سری علایق جدیدپیدا کرده بودم دوباره یک سری خواستههای جدید پیدا کرده بودم یک شور و شوق جدید پیدا کرده بودم و بعد میخواستم حرکت کنم به سمت شور و شوقم و بعد ادامه دادم و ادامه دادم و بعد نتیجه اش چیزی است که دارید میبینید.
میخوام بگم اون تیکهای که ما تصمیم میگیریم که تغییر کنیم خیلی خیلی تیکه مهمی است توی زندگیمون و حالا اگر باهوش باشیم قبل از اینکه اوضاع خیلی سخت بشه و با دیدن نشانهها ،آماده میکنه خودش رو
قبل از اینکه توی طوفان گیر کنه آماده میکنه
این نشانهها رو ما همیشه داریم دریافت میکنیم ولی مشکل اینجاست که اغلب ما اغلب آدما تا وقتی اون چکش رو از خدا نخورند بیدار نمیشوند.
وقتی بیدار میشوند که اون چکش را میخورند.
من میخوام اون دوستانی که با ما هستند تو این مسیر هستند توی سایت هستند ،میخوام هی بهتر کنیم خودمون رو با دیدن نشانهها،تو مسیر مختلف این کارو انجام بدهیم.
از تجربیات همدیگراستفاده میکنیم جاهایی که تغییر نکردیم چک و لگد بدجور خوردیم و جاهایی که تغییر کردیم و قبل از اینکه چک و لگد خوردیم تغییرکردیم و یا وقتی که چک و لگد خوردیم تغییر کردیم و نتایجی که گرفتیم.
خدایا شکرت برای نوشتن گام سه پروژه