این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من رو هدفی تمرکز می کردم و خودمو میچسبوندم ب خدا با سجده البته خیلی تو سجده ممیوندم و فقط مالکیت و کسی که بتونه خواسته ق منو یده رو خداوند می دونستم
و اصلا اینجور چیرا رو من نمیدونستما که باور چیه و. …
ولی معجزات عجیبی برام اتفاق میفتاد
مٺلا من اونسالها ب صورت رایگان تو اموزشگاه ارایش کار یمکردم جوریکه از استادم که از شاگرد های هم کلاس مدرسه هستیم قویتر شدم
تو بحث دکلره و شینیون و. .. جوریکه تو محل و سالن هر مشتری دنبال من می گشت ولی پول درنمیاوردم بصورت حرفه ای
خیلق ابداع میکردم تو کارهام تو شینیون دکلره ترکیب رنگ و رنگ خوانی
و کوتاهیهایی که درجاتشو فقط خودم بلد بودم
ولی دقیقا استاد وقتی تمرکزی ب یه هدفم میخواستم برسم و اون سجده رو طول می دادم و خودمو مینداختم ب پای خداوند و ازش کمک میخواستم حدود یکهفته یا چند روز تا بیدار میشدم سجده رو انجام میدادم بعضی وقتا ذکر ولی بیشتر وقتها فقط ب خداوند و براورده ضدن خواستم فکر می کردم و ازش میخواستم و این ایه که من مجیبم و نزدیکم و توان هر کاری رو دارم رو تو ذهنمـمیچرخوندم
اون موقع وسایل حواس پرتی خیلی کم بود استاد
و در عرض چند روز مٺلا من خواسته مالی داشتم
بعد ی بار شب اومدم خونه فکر کردم شاید فلکه گاز نبستم ب برادرم گفتم بیا بریم ببینم اومد رفتیم اموزشگاه گقت میتونم ببینم از دم در وایساد پرده رو زد کنار سالنو نگاه کرد گفت من همچین حایی برات بزنم تو مار کن پول منو بر گردون
و من اصلا نمیفهمیدم این دست خداست و… و ترسیدم راستش چون سنم کم بود و مدرکهامو هم هنوز نگرفته بودم و این دوستم که صاخب اونجا بود هن همض میگفت نه فلان مدرک لازمه و انقدر پول پیض دادمو انقدر کرایه و کلا میترسوند منو و بعدا فهمقدم همض دروغ می گفته که من نرم صالن بزنم چون ب من احتیاج داشت و من عمرم تلف میکردم و نپذقرفتم بخاطر این فکر خیالها
ولی چند صال بعد که این دوستم خودشو بست و کلا بابت کار پولی نمیداد و می گفت عوضش تحربه مهارت یاد میگیری منم فکر میکردم درست میگه ولی خب تا چقدر باید رایگان کار کرد مگه
خلاصه چند سال بعدش دوباره همین برادرم البته بصورت شراکتی ک اینم اشتباهه اومم بازم در حالی و زمانی بود که من ذهنمو فقط با صجده بعد از بیداری میچسبوندم ب خدا و هدفم
بهم پول داد و من با شراکت ی مغازه زدم ولی بازم هیچوقت پول در نیاوردم حتی با وام خودرو خودرو خریدم وذی قسطشو نتونستم بدم ای وای
دقیقا چون من دیکه اون ارتباط با خدا رو حفظ نمی کردم
کاملا درک می کنم استاد این صحبت شما رو
من تمرکز روی هدفو ول میکردم چون میگفتم خب دیگه من بهترین خیابون شهر مغازه دارم ماشینم که دارم
پولم که کلا واسه ما نیست و مشتری های اشغالی واسه ماست و همه دنبال قطسین و هر چی بد بخته میاد مغازه من و… اینجا پایین شهره همه گدان باید بری تهران و… بالا شهر و…
در حالیکه همین خیابونی که من بودم ی سالن معروف شد استاد تو همین شرایط تو همین اوضاع اون خانم تقریبا حدود بیست سال پیش
تو همین پایین شهر سالی پونزده میلیون تومان مالیاتش بود پنج برابر طلافروضی بزرگ و معروف محله مون ،و جوری خداوند معروفش کرده بود که از دبی هم واسه عروس شدن میومدن پیش این
و روبروی تتل استقلال تهران شروع ب ساخت وساز و خرید و فروش ماشینهای لاکچری کرده بود استاد
دقیقا اون خانم ی خانم 55ساله بود و مطلقه بود و فقط چرت پرت دربارش میگفتن در حالیکه بشدت الهی بود و پاکو چی میتونست اینجوری تو این اوضاع داغون تو این محله پایین شهر اینجوری پول دربیاره از کل دنیا مشتری داشته باشه
چون اصلا تو سالن دیده نمیشد از اتاقش کنترل میکرد کارکنانش رو
در اصل ب هدایتهای خدا عمل می کرد استاد
ولی من تا نتیجه ای رو می گرفتم رها می کردم خداو هدف بعدی و. ..
من حتی بیصت روز نودمو بستم ب نمازشب خخخخ
چون گفته بودن نمازشب روزیو زیاد میکنه و نصف شب خدا فقط بیداره خخخخخ
میخوندم الحق هم مقومد برام مشتری یعنی توی ده شب من دو میلیون سود کردم مشتری های خوب اومد و ده روز دوم وام جورشد پراید خریدم
در اصل استاد خوبم من اون لحظه ها که ب خدا نزدیک میشدم و اون خواسته رو تکرار می کردم
داشتم باور سازی می کردم و امکان پذیر بودنشو ب ذهنم می قبولوندم
ولی من همه رو از دست دادم
چرا چون اون افکار توحیدی رو رها میکردم ب جای اینکه برم سراغ هدف بعدیم
حرف دوستای خل و چلمو گوش می دادم
کلی فکر شرک الود میومد که خدا نمیخواد یا خیلی سخته یا تو نمیتونی قا فلانی چشمت می زنه
راسته استاد خوبم وقتی باور ها رو رها کنی همین میشه میفتی ته چاه
باید هدف ساخت فکرای هم جهت تقویت کرد با امید
و با رسیدن ب هدفت
هدف بعدی
هدف بعدی
هدف بعدی
وگرنه میری عین رنجر بالا ول می کنی محکم میای پایین برق میره سیم کنترل شهر بازی اتصال میکنه با مخ میخوری کف اسفالت له میشه مغزی که رهاش کردی پرش کردی دوباره از اشغالیجات
و بازم استاد برای ازدواجمم من تو ذهنم میگفتم چی میخوام
و شروع می کردم ب نماز و… واسه خودم چله میزاشتم
و دقیقا پسری ک میخواستم با ماضین ساتافش و. ….خخخخ وای استاد سن وسال و ،،،دلخواهم اومد افتاد دنبالم خونه رو پیدا کرد
ولی بازم از دست دادم چون رها می کردم ادامه دعا و فکرای خوب رو
فکرای چرت میومد تو ذهنم
دقیقا
وقتی قرآن میخوندم تو مغزم میگفتم خدا گفته من مجیبم و همه چیزو مسخر تو کردم اونموقع ها معنی مسخر نمیفهمیدم ولی فقط خوشم میومد انرژیش ضربه احساسی خوب میزد ب مغزم
بعد می گفتم پس این خداهه خوبه می تونه میده
ولی رها می کردم و اوضاع بدتر از بدتر
و بازهم پارسال من دو هفته کار کردم رو ذهنم نتیجه مالی رسید بازم ولش کردم گفتم دیگه نیاز نیست کنترل ذهن خودش درست شده دیگه تموم شد رفت
ولی الان با فایلای خوب شما دارم تازه می فهمم که مسیر همون بوده که من رفتم و رها کردنش غلطترین کاره
فکر کرده (ذهنمو میگم ) ولش می کنم البته فکرده خیالات کرده
خوب منو میشناسه میدونه من کیم چیکارا باهاش کردم قبلانا ب چ چیزایی دست یافتم
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و گرامی و خانم شایسته و تمامی دوستان..
تهران تاریخ 1404/08/16 ساعت 11:49
واقعا سپاس از استاد گرانقدر بابت دوره بی نظیر و فایل عالی..
برای تجربه خودم بخوام بگم داخل شیراز دفتر کامپیوتری داشتم و کاسبی نسبتاً خوبی هم داشتم ولی طی تضاد ها و شرایط که در ذهن داشتم تصمیم به مهاجرت گرفتم چون که مجرد هم هستیم دیگه داخل خانه بودن و با خانواده بحث های پیش میاد و ناراحت میشدن تصمیم به مهاجرت اول به شهر مشهد گرفتم بعد که بررسی کردم گفتم برم تهران الان حدوداً 7ماه هست که تهران هستم و خدا را شکر خداوند طی کتاب الکترونیکی رویاهایی که رویا نیستند فصل 3 استاد با من صحبت کرد و الان در صدد شروع کردن لیسانس روانشناسی هستم و الان هم از همون مهارت هایی که در کامپیوتر دارم دارم درآمد کسب میکنم و خداوند خودش من رو حمایت و هدایت میکنه و به قول استاد باید از حالت سکون خودمون رو خارج کنیم به امید روز های بهتر و زیباتر خدایا شکرت…
سلام.تجربه من در این مورد بعد از تمام شدن درس دانشگاه بود.بعد از اینکه مدرک کارشناسی و گرفتم عروسی کردم و به مدت 2 سال دقیقا بیکار توی خونه بودم.انگار خستگی درس و دانشگاه خیلی سنگین بود و خیالم و راحت کرده بود که مدرک گرفتم.اما هیچوقت از اون مدرک استفاده نکردم.بعد از مدتی دیگ که گذشت فرزند اولم بدنیا اومد و حدود 2 سالش بود که دست و پا شکسته دوباره طراحی رو از سر گرفتم اما دوباره رهاش کردم.و در ادامه فرزندان دوم و سوم هم بدنیا اومدند.من بعد از بدنیا آمدن دوقلوهام بود که تغییر و آغاز کردم.چون خیلی حال روحیم خراب و داغون بود و همون روزها بود که با استاد آشنا شدم.بعد از شرکت در دوره 12 قدم فهمیدم که چقدر باید تغییر کنم .خوب من دیگ 3 تا فرزند کوچک داشتم و عملا نمیتونستم بیرون از خونه فعالیت کنم اما در دوره های غیر حضوری شرکت کردم و شروع به افزایش مهارتهام.از اون زمان تقریبا 5 سال میگذره و من همچنان تحت آموزش و بهتر و بهتر کردن خودم هستم.اما اونطور که میخام هنوز نمیتونم آموزش حرفه ام و شروع کنم چه حضوری و چه غیر حضوری هر دو زمان نیاز داره که در حال حاضر وقت کافی برای این کار ندارم.به اندازه ای صحبت های استاد در من انگیزه ایجاد کرده بود برای حرکت، که داشتم از اونور بوم میافتادم.یعنی بچه هام و مانع پیشرفت میدیدم. اما دوباره راهمو پیدا کردم و فهمیدم باید با شرایطم به صلح برسم.پس خدا رو شکر از نظر تغییر چه شخصیتی و چه از نظر مهارت روی هر دو دارم کار میکنم و این ها سرمایه گذاری هایی هستند که همیشه میتونم ازشون استفاده کنم برای رشد بیشتر. خدا یا شکرت
نمی دونم از کجا شروع کنم من با این که خیلی وقت تو سایت هستم ولی خیلی کند پیش میرم از نظر خودم البته میشه گفت هروز تو سایت هستن کمو بیش ودوره های زیادی کرفتم ولی اونطور که باید درکنم وعمل کنم هنور خیلی راه داره الته من تازه فهمیدم خیلی ترس مخفی در باور هام هست که جلوی خیلی از کار هارو مگیره
من در خوایتم دراود بالا به راحتترین شکل هستشعل من خیاطی هست این کاری بوده که از بچگی دسش داشتم در شرایط بعد کار کردم ملا عزت نفسم که میشد گفت نابود شده بود واعتماد بنفسمم داشت می رفت زیر صفر خلاصه در بیشتر مواقعه نشانه ها امده ومن متوجه نشدم که باید تغییر کنم وهی چک ولگد های بیشتر خوردم تا مجبور به تغییر شدم
گفتم که من دوست دارم به استقلال مالژ وازادی زمانی برسم ولی نزدیک 3 سال که برای کسی کار میکنم که حقوق ثابت دارهوفشار کاریش با لااست تو این مدت رفتار هایی از کار فرما دیدم وتحمل کردم که تازه فهمیدم از عدم احساس لیاقتم بوده کارم درست انجام دادم ولی دیده نشده تازه حرف وحدیس هم شنیدم از ساعت کاریم بیشتر کار کرپم ولی حقوق بیشتر دریافت نکردو هرچی گفتن انجام دادم خلاصه چند وقت که از در دیوار نسانه ها میاد که خودتو رها کن بیا بیرون وبرای خودت کار کن تو خوپه ولی من با ترسهام وچسبیدن به این حقوق سر ماه وبا گول زدن خودم که خداروشکر این میگیرم اگه برم برای خودم کار شروع کنم از کجا معلوم این قدرودر بیارم تا این که چند روز پیش سر منت هایی که کار فروا سرم گذاشت فهمیپم که دیگه نباید بمونم وبه خودم گفتم اگه از گشنگی هم بمیری نباید دیگه اینجا کار کنی وبهشون گفتم من حاضرم همین امروز برم ولی اونه گفتن نمیشه ومن گفتم نهایتن تا سر برج هستم چه شما کسی رو بیارید جام یا نیارید واز خدا هدایت خواستم تا منو هدایت کنه ووقتی این فایل گوش کردم فهمیدم دیگه موندن تو اون محیط کاری چیزی بر من نمی افزاید بلکه توقع کار فرما از من بیشتر می شود وبی احترامی بیشتر میکند من میخوام درامد بالا داشته باشم ولی چسبیدم به یک حقوق سربرج کم که اون هم هر ماه یمی دور.ز دیر تر پرداخت میکنه
من می خوام پا بزارم ر ترسهام وبا اعتماد به نفس بگم بله من دیگه از سر برج نمیام وفقط رو خدا حساب باز کنم ومطمعنم هدایت وحمایتم می کنه همون طور که تا حالا کرده اینم بگم تغیرات خیلی بزرگی کردم چه مالی عاطفی وغیره ولی باید بیشتر از اینا کارکنم روی خودم
*در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
من مدتی مدام روی این مسیله کار میکردم که درامدم 50درصد افزایش یابد و بعد از مدتی بدست اومد خیلی برایم ذوق نداشت و اروم اروم شکرگزاری و نوشتن من کمرنگ شد . در اون مدت من بطور معزه اسایی درامدم خیلی رفت بالا اصلا باورتون نمیشه مدیر عامل هم برام افزایش حقوق زد ولی وقتی کارهای معنوی کمرنگ شد هم.ن درامد اومد سر جای اولش .
کلا انسان از نسیان است و فراموشکار همه چیز برام عادی میشه و شکرگزاری و تمرین ستاره قطبی با اینکه برام خیلی نتایج عالی داره برام روتین میشه و این واقعا بده.
دوباره دوره 12 قدم شروع کردم و دارم خیلی مصمم و عالی و با تمرکز ادامه میدم و به خودم قول دادم که پرقدرت برم جلو .
شروع کردم به کتاب خوندن – تمرین و د رجمع های جدید دعوت میشم و هزاران معجزه دیگه داره رخ میده.
توی باد موفقیت خوابیدن ، این اتفاق هر سال برای من میفته متاسفانه
چند سال پیش یه پیشکسوت املاک میگفت توی این شغل بعد از هر قرار دادی باید دو برابر تلاش کنید
ولی من در اکثر مواقع بعد یکی دو تا قرار داد پشت سر هم، شل کردم
و بعد از مثلا یکی دو ماه بعضا حتی بیشتر ،
شروع کردم به تلاش دوباره
و این چرخه ای هست که برای من تکرار شده توی این چند وقته
و یه جورایی کار املاک رو برام تبدیل کرده به یه روتین
بخاطر همین هست که تصمیم گرفتم کلا تغییر کنم و از این چرخه در بیام
تصمیم گرفتم که کلا توی آنلاین کار کنم ترسهایی که اومده سراغم اینکه
با این وضعیت اقتصادی اگر به درآمد رسیدن توی این زمینه طول بکشه چی
بعد با خودم میگم که همزمان دوتاشم انجام میدم هم روش الآنم رو و هم روش جدید رو تا وقتی که بتونم توی روش جدید به یه ثبات برسم
بلاخره باید از یه جایی شروع کنم
یه بحثی هم که شاید مربوط به موضوع این قدم نباشه اینکه
(من خیلیا رو دیدم اینطوری ان
متاسفانه خودمم اینطوری عمل کردم )
ماها کلی کار میکنیم درآمد میاد حالا شاید هر کس در حد خودش به یه درآمد هایی هم برسه
و به جای اینکه بیایم اون درآمد رو برای گسترش همون کاری که توش هستیم هزینه بکنیم و درآمد رو بیشتر و راحتتر کنیم
میبریم اون پول رو جای دیگه هزینه میکنیم و دوباره برمیگردیم به روش قبلی پول در آوردن
مثلا خودم
درسته من مستاجرم و خونه لازم دارم
ولی اگر میومدم به جای مسکن ملی خریدن اون پول رو صرف بهبود بخشیدن به کسب و کارم میکردم تا بتونم بیشتر و راحتتر پول در بیارم در زمان مناسبش بهتر از اون خونه رو می تونستم بخرم
من یک نیم سال قبل آرزوی بزرگم بود که خودم کارفرما خودم باشم و کسب کار خودم را بسازم، به لطف خداوند مهربان این در خواستم اجابت شد و من کسب کار خودم را ساختم و تا وقتی شور شوق داشتم خیلی از زندگی لذت میبردم و همه چیز خوب بود و درآمد خیلی خوب داشتم ولی وقتی همه چیز خوب بود و من باید تغیر میکردم در کسب کارم و تغیرات میاوردم این کار را نکردم و دوباره همه چیز خراب شد حالا من با شنیدن این فایل فهمیدم که به سقف رسیده بودم و باید تغیر میکردم ولی بجایی این دچار روزمره گی شدم و پسرفت کردم
و برای امروز هم احساس میکنم نیاز به یک تغیر خیلی قوی در بخش کسب کارم دارم یک تغیر 90 درجه که باید انجام بدهم
که به امید الله انجام میدهم.
سپاس استاد گرامی و خانم شایسته عزیز که پروژه تغیر را در آغوش بیگیر را شروع کردین.
سلام به استاد عزیزم ، خانم مریم مهربان و دوستان هم مسیر
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
من قبلا در مسیر اگاهی نبودم ، اما به لطف خداوند در اغلب موارد مثبت فکر میکردم و همیشه رویا های بزرگ داشتم ، و عاشق تغیر بودم ،
چندین سال قبل شرایط ام خیلی خوب بود ، شغل خوب با درآمد بالا ، دوستان خوب .. اما من همه آنها را ترک کردم و بدون هیچ ترس مهاجرت کردم برای ادامه تحصیل که یکی از بزرگترین ارزو هایم بود ، و به شکل معجزه همه چیز دست به هم دادند تا من این مهاجرت را کردم ، ولی همینکه به همه چیز رسیدم آهسته آهسته اون شوق و انگیزه کمتر شد و من در گیر روزمرگی شدم و حتی باعث پسرفت ام شد ، تضاد ها یکی پی دیگر آمدند ، و بلاخره زندگی چنان فشار های وارد کرد ، که دیگر واقعا میخواستم تغیر کنم ، خدا را شکر که من را در مسیر اگاهی قرار داد و امروز اینجا هستم ، بعد از یک ماه کار کردن با فایل های رایگان هدایت شدم به خریداری دوره فوق العاده احساس لیاقت ، زندگی ام از هر جهت در حال تغیر است ، مهمتر از همه که هر روز به خودم نزدیکتر میشوم و خودم را بهتر میشناسم ،
مدت کوتاه است که دوباره مهاجرت کردم به شهر دیگر ، منتظر الهامات خداوند هستم برای قدم های بعدی ، الان با انگیزه بالای باور ها و ساختن حس لیاقتم کار میکنم و تلاش دارم که درآمدم سه برابر شود ، انشالا که دوباره به همه اهدافم برسم و هر گاه به سقف رسیدم قبل از پسرفت که تجربه تلخ اش را دارم ، منتظر نمانم از خداوند هدایت بخواهم و وارد مدار بعدی شوم
کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
_قبول شدن ارشد دانشگاه سراسری
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
_ حس کردم دیگه این رو که قبول شدم از خیلی از اطرافیانم سرتر شدم، و خسته شدم از تلاش کردن حس میکردم درسم که تموم بشه پول هم باید بیاد اما نیومد.
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
_ پسرفت به همراه داشت، بخصوص وقتی بچه دار شدم و دیگه سر کار نرفتم به شدت از لحاظ فکری افت کردم.
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
پارسال دوباره برگشتم به شغلم، و از پارسال تا الان هیچ پیشرفتی نداشتم، نه اینکه بگم همه چیز خوبه چون فکر میکنم نمیتونم بیشتر از این پیشرفت کنم و این حد، برای من بالاترین حده.
وای استاد
دقیقا راست میگین
یادمـمیاد حدود پونزده سال پیش
من رو هدفی تمرکز می کردم و خودمو میچسبوندم ب خدا با سجده البته خیلی تو سجده ممیوندم و فقط مالکیت و کسی که بتونه خواسته ق منو یده رو خداوند می دونستم
و اصلا اینجور چیرا رو من نمیدونستما که باور چیه و. …
ولی معجزات عجیبی برام اتفاق میفتاد
مٺلا من اونسالها ب صورت رایگان تو اموزشگاه ارایش کار یمکردم جوریکه از استادم که از شاگرد های هم کلاس مدرسه هستیم قویتر شدم
تو بحث دکلره و شینیون و. .. جوریکه تو محل و سالن هر مشتری دنبال من می گشت ولی پول درنمیاوردم بصورت حرفه ای
خیلق ابداع میکردم تو کارهام تو شینیون دکلره ترکیب رنگ و رنگ خوانی
و کوتاهیهایی که درجاتشو فقط خودم بلد بودم
ولی دقیقا استاد وقتی تمرکزی ب یه هدفم میخواستم برسم و اون سجده رو طول می دادم و خودمو مینداختم ب پای خداوند و ازش کمک میخواستم حدود یکهفته یا چند روز تا بیدار میشدم سجده رو انجام میدادم بعضی وقتا ذکر ولی بیشتر وقتها فقط ب خداوند و براورده ضدن خواستم فکر می کردم و ازش میخواستم و این ایه که من مجیبم و نزدیکم و توان هر کاری رو دارم رو تو ذهنمـمیچرخوندم
اون موقع وسایل حواس پرتی خیلی کم بود استاد
و در عرض چند روز مٺلا من خواسته مالی داشتم
بعد ی بار شب اومدم خونه فکر کردم شاید فلکه گاز نبستم ب برادرم گفتم بیا بریم ببینم اومد رفتیم اموزشگاه گقت میتونم ببینم از دم در وایساد پرده رو زد کنار سالنو نگاه کرد گفت من همچین حایی برات بزنم تو مار کن پول منو بر گردون
و من اصلا نمیفهمیدم این دست خداست و… و ترسیدم راستش چون سنم کم بود و مدرکهامو هم هنوز نگرفته بودم و این دوستم که صاخب اونجا بود هن همض میگفت نه فلان مدرک لازمه و انقدر پول پیض دادمو انقدر کرایه و کلا میترسوند منو و بعدا فهمقدم همض دروغ می گفته که من نرم صالن بزنم چون ب من احتیاج داشت و من عمرم تلف میکردم و نپذقرفتم بخاطر این فکر خیالها
ولی چند صال بعد که این دوستم خودشو بست و کلا بابت کار پولی نمیداد و می گفت عوضش تحربه مهارت یاد میگیری منم فکر میکردم درست میگه ولی خب تا چقدر باید رایگان کار کرد مگه
خلاصه چند سال بعدش دوباره همین برادرم البته بصورت شراکتی ک اینم اشتباهه اومم بازم در حالی و زمانی بود که من ذهنمو فقط با صجده بعد از بیداری میچسبوندم ب خدا و هدفم
بهم پول داد و من با شراکت ی مغازه زدم ولی بازم هیچوقت پول در نیاوردم حتی با وام خودرو خودرو خریدم وذی قسطشو نتونستم بدم ای وای
دقیقا چون من دیکه اون ارتباط با خدا رو حفظ نمی کردم
کاملا درک می کنم استاد این صحبت شما رو
من تمرکز روی هدفو ول میکردم چون میگفتم خب دیگه من بهترین خیابون شهر مغازه دارم ماشینم که دارم
پولم که کلا واسه ما نیست و مشتری های اشغالی واسه ماست و همه دنبال قطسین و هر چی بد بخته میاد مغازه من و… اینجا پایین شهره همه گدان باید بری تهران و… بالا شهر و…
در حالیکه همین خیابونی که من بودم ی سالن معروف شد استاد تو همین شرایط تو همین اوضاع اون خانم تقریبا حدود بیست سال پیش
تو همین پایین شهر سالی پونزده میلیون تومان مالیاتش بود پنج برابر طلافروضی بزرگ و معروف محله مون ،و جوری خداوند معروفش کرده بود که از دبی هم واسه عروس شدن میومدن پیش این
و روبروی تتل استقلال تهران شروع ب ساخت وساز و خرید و فروش ماشینهای لاکچری کرده بود استاد
دقیقا اون خانم ی خانم 55ساله بود و مطلقه بود و فقط چرت پرت دربارش میگفتن در حالیکه بشدت الهی بود و پاکو چی میتونست اینجوری تو این اوضاع داغون تو این محله پایین شهر اینجوری پول دربیاره از کل دنیا مشتری داشته باشه
چون اصلا تو سالن دیده نمیشد از اتاقش کنترل میکرد کارکنانش رو
در اصل ب هدایتهای خدا عمل می کرد استاد
ولی من تا نتیجه ای رو می گرفتم رها می کردم خداو هدف بعدی و. ..
من حتی بیصت روز نودمو بستم ب نمازشب خخخخ
چون گفته بودن نمازشب روزیو زیاد میکنه و نصف شب خدا فقط بیداره خخخخخ
میخوندم الحق هم مقومد برام مشتری یعنی توی ده شب من دو میلیون سود کردم مشتری های خوب اومد و ده روز دوم وام جورشد پراید خریدم
در اصل استاد خوبم من اون لحظه ها که ب خدا نزدیک میشدم و اون خواسته رو تکرار می کردم
داشتم باور سازی می کردم و امکان پذیر بودنشو ب ذهنم می قبولوندم
ولی من همه رو از دست دادم
چرا چون اون افکار توحیدی رو رها میکردم ب جای اینکه برم سراغ هدف بعدیم
حرف دوستای خل و چلمو گوش می دادم
کلی فکر شرک الود میومد که خدا نمیخواد یا خیلی سخته یا تو نمیتونی قا فلانی چشمت می زنه
راسته استاد خوبم وقتی باور ها رو رها کنی همین میشه میفتی ته چاه
باید هدف ساخت فکرای هم جهت تقویت کرد با امید
و با رسیدن ب هدفت
هدف بعدی
هدف بعدی
هدف بعدی
وگرنه میری عین رنجر بالا ول می کنی محکم میای پایین برق میره سیم کنترل شهر بازی اتصال میکنه با مخ میخوری کف اسفالت له میشه مغزی که رهاش کردی پرش کردی دوباره از اشغالیجات
و بازم استاد برای ازدواجمم من تو ذهنم میگفتم چی میخوام
و شروع می کردم ب نماز و… واسه خودم چله میزاشتم
و دقیقا پسری ک میخواستم با ماضین ساتافش و. ….خخخخ وای استاد سن وسال و ،،،دلخواهم اومد افتاد دنبالم خونه رو پیدا کرد
ولی بازم از دست دادم چون رها می کردم ادامه دعا و فکرای خوب رو
فکرای چرت میومد تو ذهنم
دقیقا
وقتی قرآن میخوندم تو مغزم میگفتم خدا گفته من مجیبم و همه چیزو مسخر تو کردم اونموقع ها معنی مسخر نمیفهمیدم ولی فقط خوشم میومد انرژیش ضربه احساسی خوب میزد ب مغزم
بعد می گفتم پس این خداهه خوبه می تونه میده
ولی رها می کردم و اوضاع بدتر از بدتر
و بازهم پارسال من دو هفته کار کردم رو ذهنم نتیجه مالی رسید بازم ولش کردم گفتم دیگه نیاز نیست کنترل ذهن خودش درست شده دیگه تموم شد رفت
ولی الان با فایلای خوب شما دارم تازه می فهمم که مسیر همون بوده که من رفتم و رها کردنش غلطترین کاره
فکر کرده (ذهنمو میگم ) ولش می کنم البته فکرده خیالات کرده
خوب منو میشناسه میدونه من کیم چیکارا باهاش کردم قبلانا ب چ چیزایی دست یافتم
به نام فرمانروای جهان هستی
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و گرامی و خانم شایسته و تمامی دوستان..
تهران تاریخ 1404/08/16 ساعت 11:49
واقعا سپاس از استاد گرانقدر بابت دوره بی نظیر و فایل عالی..
برای تجربه خودم بخوام بگم داخل شیراز دفتر کامپیوتری داشتم و کاسبی نسبتاً خوبی هم داشتم ولی طی تضاد ها و شرایط که در ذهن داشتم تصمیم به مهاجرت گرفتم چون که مجرد هم هستیم دیگه داخل خانه بودن و با خانواده بحث های پیش میاد و ناراحت میشدن تصمیم به مهاجرت اول به شهر مشهد گرفتم بعد که بررسی کردم گفتم برم تهران الان حدوداً 7ماه هست که تهران هستم و خدا را شکر خداوند طی کتاب الکترونیکی رویاهایی که رویا نیستند فصل 3 استاد با من صحبت کرد و الان در صدد شروع کردن لیسانس روانشناسی هستم و الان هم از همون مهارت هایی که در کامپیوتر دارم دارم درآمد کسب میکنم و خداوند خودش من رو حمایت و هدایت میکنه و به قول استاد باید از حالت سکون خودمون رو خارج کنیم به امید روز های بهتر و زیباتر خدایا شکرت…
به زودی فلوریدا آمریکا میبینمتون استاد گرانقدر
(In God we trust)
سلام.تجربه من در این مورد بعد از تمام شدن درس دانشگاه بود.بعد از اینکه مدرک کارشناسی و گرفتم عروسی کردم و به مدت 2 سال دقیقا بیکار توی خونه بودم.انگار خستگی درس و دانشگاه خیلی سنگین بود و خیالم و راحت کرده بود که مدرک گرفتم.اما هیچوقت از اون مدرک استفاده نکردم.بعد از مدتی دیگ که گذشت فرزند اولم بدنیا اومد و حدود 2 سالش بود که دست و پا شکسته دوباره طراحی رو از سر گرفتم اما دوباره رهاش کردم.و در ادامه فرزندان دوم و سوم هم بدنیا اومدند.من بعد از بدنیا آمدن دوقلوهام بود که تغییر و آغاز کردم.چون خیلی حال روحیم خراب و داغون بود و همون روزها بود که با استاد آشنا شدم.بعد از شرکت در دوره 12 قدم فهمیدم که چقدر باید تغییر کنم .خوب من دیگ 3 تا فرزند کوچک داشتم و عملا نمیتونستم بیرون از خونه فعالیت کنم اما در دوره های غیر حضوری شرکت کردم و شروع به افزایش مهارتهام.از اون زمان تقریبا 5 سال میگذره و من همچنان تحت آموزش و بهتر و بهتر کردن خودم هستم.اما اونطور که میخام هنوز نمیتونم آموزش حرفه ام و شروع کنم چه حضوری و چه غیر حضوری هر دو زمان نیاز داره که در حال حاضر وقت کافی برای این کار ندارم.به اندازه ای صحبت های استاد در من انگیزه ایجاد کرده بود برای حرکت، که داشتم از اونور بوم میافتادم.یعنی بچه هام و مانع پیشرفت میدیدم. اما دوباره راهمو پیدا کردم و فهمیدم باید با شرایطم به صلح برسم.پس خدا رو شکر از نظر تغییر چه شخصیتی و چه از نظر مهارت روی هر دو دارم کار میکنم و این ها سرمایه گذاری هایی هستند که همیشه میتونم ازشون استفاده کنم برای رشد بیشتر. خدا یا شکرت
سلام به استاد وهمه دوستان هم فرکانسی این سایت
نمی دونم از کجا شروع کنم من با این که خیلی وقت تو سایت هستم ولی خیلی کند پیش میرم از نظر خودم البته میشه گفت هروز تو سایت هستن کمو بیش ودوره های زیادی کرفتم ولی اونطور که باید درکنم وعمل کنم هنور خیلی راه داره الته من تازه فهمیدم خیلی ترس مخفی در باور هام هست که جلوی خیلی از کار هارو مگیره
من در خوایتم دراود بالا به راحتترین شکل هستشعل من خیاطی هست این کاری بوده که از بچگی دسش داشتم در شرایط بعد کار کردم ملا عزت نفسم که میشد گفت نابود شده بود واعتماد بنفسمم داشت می رفت زیر صفر خلاصه در بیشتر مواقعه نشانه ها امده ومن متوجه نشدم که باید تغییر کنم وهی چک ولگد های بیشتر خوردم تا مجبور به تغییر شدم
گفتم که من دوست دارم به استقلال مالژ وازادی زمانی برسم ولی نزدیک 3 سال که برای کسی کار میکنم که حقوق ثابت دارهوفشار کاریش با لااست تو این مدت رفتار هایی از کار فرما دیدم وتحمل کردم که تازه فهمیدم از عدم احساس لیاقتم بوده کارم درست انجام دادم ولی دیده نشده تازه حرف وحدیس هم شنیدم از ساعت کاریم بیشتر کار کرپم ولی حقوق بیشتر دریافت نکردو هرچی گفتن انجام دادم خلاصه چند وقت که از در دیوار نسانه ها میاد که خودتو رها کن بیا بیرون وبرای خودت کار کن تو خوپه ولی من با ترسهام وچسبیدن به این حقوق سر ماه وبا گول زدن خودم که خداروشکر این میگیرم اگه برم برای خودم کار شروع کنم از کجا معلوم این قدرودر بیارم تا این که چند روز پیش سر منت هایی که کار فروا سرم گذاشت فهمیپم که دیگه نباید بمونم وبه خودم گفتم اگه از گشنگی هم بمیری نباید دیگه اینجا کار کنی وبهشون گفتم من حاضرم همین امروز برم ولی اونه گفتن نمیشه ومن گفتم نهایتن تا سر برج هستم چه شما کسی رو بیارید جام یا نیارید واز خدا هدایت خواستم تا منو هدایت کنه ووقتی این فایل گوش کردم فهمیدم دیگه موندن تو اون محیط کاری چیزی بر من نمی افزاید بلکه توقع کار فرما از من بیشتر می شود وبی احترامی بیشتر میکند من میخوام درامد بالا داشته باشم ولی چسبیدم به یک حقوق سربرج کم که اون هم هر ماه یمی دور.ز دیر تر پرداخت میکنه
من می خوام پا بزارم ر ترسهام وبا اعتماد به نفس بگم بله من دیگه از سر برج نمیام وفقط رو خدا حساب باز کنم ومطمعنم هدایت وحمایتم می کنه همون طور که تا حالا کرده اینم بگم تغیرات خیلی بزرگی کردم چه مالی عاطفی وغیره ولی باید بیشتر از اینا کارکنم روی خودم
با سپاس از شما عزیزان در پناه حق باشید
سلام استاد توحیدی و همراهان عشق
خدایا شکرت من دست به هر کاری میزنم طلا میشه
*در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
من مدتی مدام روی این مسیله کار میکردم که درامدم 50درصد افزایش یابد و بعد از مدتی بدست اومد خیلی برایم ذوق نداشت و اروم اروم شکرگزاری و نوشتن من کمرنگ شد . در اون مدت من بطور معزه اسایی درامدم خیلی رفت بالا اصلا باورتون نمیشه مدیر عامل هم برام افزایش حقوق زد ولی وقتی کارهای معنوی کمرنگ شد هم.ن درامد اومد سر جای اولش .
کلا انسان از نسیان است و فراموشکار همه چیز برام عادی میشه و شکرگزاری و تمرین ستاره قطبی با اینکه برام خیلی نتایج عالی داره برام روتین میشه و این واقعا بده.
دوباره دوره 12 قدم شروع کردم و دارم خیلی مصمم و عالی و با تمرکز ادامه میدم و به خودم قول دادم که پرقدرت برم جلو .
شروع کردم به کتاب خوندن – تمرین و د رجمع های جدید دعوت میشم و هزاران معجزه دیگه داره رخ میده.
خدایا شکررررت
من دست به هر کاری میزنم تبدیل به طلا میشه.
سپاسگزارم
توی باد موفقیت خوابیدن ، این اتفاق هر سال برای من میفته متاسفانه
چند سال پیش یه پیشکسوت املاک میگفت توی این شغل بعد از هر قرار دادی باید دو برابر تلاش کنید
ولی من در اکثر مواقع بعد یکی دو تا قرار داد پشت سر هم، شل کردم
و بعد از مثلا یکی دو ماه بعضا حتی بیشتر ،
شروع کردم به تلاش دوباره
و این چرخه ای هست که برای من تکرار شده توی این چند وقته
و یه جورایی کار املاک رو برام تبدیل کرده به یه روتین
بخاطر همین هست که تصمیم گرفتم کلا تغییر کنم و از این چرخه در بیام
تصمیم گرفتم که کلا توی آنلاین کار کنم ترسهایی که اومده سراغم اینکه
با این وضعیت اقتصادی اگر به درآمد رسیدن توی این زمینه طول بکشه چی
بعد با خودم میگم که همزمان دوتاشم انجام میدم هم روش الآنم رو و هم روش جدید رو تا وقتی که بتونم توی روش جدید به یه ثبات برسم
بلاخره باید از یه جایی شروع کنم
یه بحثی هم که شاید مربوط به موضوع این قدم نباشه اینکه
(من خیلیا رو دیدم اینطوری ان
متاسفانه خودمم اینطوری عمل کردم )
ماها کلی کار میکنیم درآمد میاد حالا شاید هر کس در حد خودش به یه درآمد هایی هم برسه
و به جای اینکه بیایم اون درآمد رو برای گسترش همون کاری که توش هستیم هزینه بکنیم و درآمد رو بیشتر و راحتتر کنیم
میبریم اون پول رو جای دیگه هزینه میکنیم و دوباره برمیگردیم به روش قبلی پول در آوردن
مثلا خودم
درسته من مستاجرم و خونه لازم دارم
ولی اگر میومدم به جای مسکن ملی خریدن اون پول رو صرف بهبود بخشیدن به کسب و کارم میکردم تا بتونم بیشتر و راحتتر پول در بیارم در زمان مناسبش بهتر از اون خونه رو می تونستم بخرم
بنام خداوند مهربان
سلام خدمت استاد عباس منش عزیزم و همه عزیزان
چقدر این فایل فوق العاده بود
من یک نیم سال قبل آرزوی بزرگم بود که خودم کارفرما خودم باشم و کسب کار خودم را بسازم، به لطف خداوند مهربان این در خواستم اجابت شد و من کسب کار خودم را ساختم و تا وقتی شور شوق داشتم خیلی از زندگی لذت میبردم و همه چیز خوب بود و درآمد خیلی خوب داشتم ولی وقتی همه چیز خوب بود و من باید تغیر میکردم در کسب کارم و تغیرات میاوردم این کار را نکردم و دوباره همه چیز خراب شد حالا من با شنیدن این فایل فهمیدم که به سقف رسیده بودم و باید تغیر میکردم ولی بجایی این دچار روزمره گی شدم و پسرفت کردم
و برای امروز هم احساس میکنم نیاز به یک تغیر خیلی قوی در بخش کسب کارم دارم یک تغیر 90 درجه که باید انجام بدهم
که به امید الله انجام میدهم.
سپاس استاد گرامی و خانم شایسته عزیز که پروژه تغیر را در آغوش بیگیر را شروع کردین.
بنام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم ، خانم مریم مهربان و دوستان هم مسیر
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
من قبلا در مسیر اگاهی نبودم ، اما به لطف خداوند در اغلب موارد مثبت فکر میکردم و همیشه رویا های بزرگ داشتم ، و عاشق تغیر بودم ،
چندین سال قبل شرایط ام خیلی خوب بود ، شغل خوب با درآمد بالا ، دوستان خوب .. اما من همه آنها را ترک کردم و بدون هیچ ترس مهاجرت کردم برای ادامه تحصیل که یکی از بزرگترین ارزو هایم بود ، و به شکل معجزه همه چیز دست به هم دادند تا من این مهاجرت را کردم ، ولی همینکه به همه چیز رسیدم آهسته آهسته اون شوق و انگیزه کمتر شد و من در گیر روزمرگی شدم و حتی باعث پسرفت ام شد ، تضاد ها یکی پی دیگر آمدند ، و بلاخره زندگی چنان فشار های وارد کرد ، که دیگر واقعا میخواستم تغیر کنم ، خدا را شکر که من را در مسیر اگاهی قرار داد و امروز اینجا هستم ، بعد از یک ماه کار کردن با فایل های رایگان هدایت شدم به خریداری دوره فوق العاده احساس لیاقت ، زندگی ام از هر جهت در حال تغیر است ، مهمتر از همه که هر روز به خودم نزدیکتر میشوم و خودم را بهتر میشناسم ،
مدت کوتاه است که دوباره مهاجرت کردم به شهر دیگر ، منتظر الهامات خداوند هستم برای قدم های بعدی ، الان با انگیزه بالای باور ها و ساختن حس لیاقتم کار میکنم و تلاش دارم که درآمدم سه برابر شود ، انشالا که دوباره به همه اهدافم برسم و هر گاه به سقف رسیدم قبل از پسرفت که تجربه تلخ اش را دارم ، منتظر نمانم از خداوند هدایت بخواهم و وارد مدار بعدی شوم
در پناه خدای یکتا شاد، سلامت و ثروتمند باشید
سپاس خدایی که فرمانروای جهانیان هست
من در زندگی قدرت را فقط به رب العالمین میدهم
و فقط تسلیم خداوند یکتا هستم و فقط خداوند رحمان را بندگی میکنم وباور دارم رب مهربانم همه چیزهایی که میخواهم به اراده وقدرت او برایم موجود میکند
سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد عزیزم
کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
_قبول شدن ارشد دانشگاه سراسری
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
_ حس کردم دیگه این رو که قبول شدم از خیلی از اطرافیانم سرتر شدم، و خسته شدم از تلاش کردن حس میکردم درسم که تموم بشه پول هم باید بیاد اما نیومد.
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
_ پسرفت به همراه داشت، بخصوص وقتی بچه دار شدم و دیگه سر کار نرفتم به شدت از لحاظ فکری افت کردم.
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
پارسال دوباره برگشتم به شغلم، و از پارسال تا الان هیچ پیشرفتی نداشتم، نه اینکه بگم همه چیز خوبه چون فکر میکنم نمیتونم بیشتر از این پیشرفت کنم و این حد، برای من بالاترین حده.