تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
موضوع این قسمت: رابطه “امیدواری” با “قانون فرکانس”
در این گفتوگو، دو نفر از کاربران سایت داستانهای واقعی خود از «رهایی از ناامیدی» را روایت میکنند؛ از روزهایی که به تهِ درهی زندگی رسیده بودند (در بحران مالی یا عاطفی) و با ایمان، سپاسگزاری و تغییر نگرش، توانستند از دل تاریکی به روشنایی برسند.
درس اول استاد (قدرت لحظهی حال):
استاد در این گفتگو یادآوری میکند که هیچوقت اوضاع آنقدر بد نیست که نتوانی کاری بکنی، زیرا در هر لحظه با افکار و احساساتمان، آیندهمان را میسازیم.
او توضیح میدهد که وقتی همچنان مثل گذشته فکر میکنیم، همان نتایج گذشته را تجربه میکنیم، اما به محض اینکه تصمیم بگیریم متفاوت بیندیشیم و احساس بهتری را انتخاب کنیم، جهان نیز فوراً پاسخ میدهد و مسیر جدیدی برایمان باز میشود.
استاد توضیح میدهد که حتی اگر به ته دره سقوط کنید، همیشه یک راه بازگشت وجود دارد. بسیاری از مردم وقتی به ته دره میرسند تسلیم میشوند، اما حقیقت این است که تا زمانی که زنده هستید، میتوانید وضعیت خود را تغییر دهید.
مهمترین ایده این است: ما «گذشتهی» خود نیستیم. ما آیندهی خود را در «لحظهی حال» میسازیم. ما این کار را با «فرکانس» و «کانون توجه» خود انجام میدهیم. جهان، افراد، ایدهها و موقعیتهایی را برای ما میفرستد که با فرکانس ما در همین لحظه هماهنگ باشند.
اگر در همین لحظه تصمیم بگیرید که افکارتان را تغییر دهید، کانون توجه خود را کنترل کنید و باورهای مثبت بسازید، زندگی شما بلافاصله شروع به بهتر شدن میکند. این تغییر میتواند بسیار سریع باشد. شما واقعاً میتوانید از «دره» به «قله» بروید.
درس دوم استاد (نشانههای هشداردهنده):
استاد در مورد داستان سعید و رابطهی بد او توضیح میدهد. او میگوید این یک مشکل رایج است. جهان همیشه در حال فرستادن «نشانهها» (نشانهها) برای ماست، زمانی که مسیر ما اشتباه است. انگار جهان سر ما فریاد میزند: «این مسیر اشتباه است! تغییر کن!»
اما اگر ما این نشانهها را نادیده بگیریم (مانند ماندن در یک رابطهی بد)، مشکلات همانطور باقی نمیمانند. مشکلات بدتر میشوند. «ضربهها» (ضربهها) از طرف زندگی سختتر، قویتر و مخربتر میشوند.
استاد میگوید شما باید از «اهرم رنج و لذت» (اهرم رنج و لذت) برای ایجاد انگیزه در خود استفاده کنید. شما باید به خودتان بگویید: «اگر من تغییر «نکنم»، رنج در آیندهی من بسیار بزرگتر خواهد بود.» این آگاهی در نهایت به شما کمک میکند تا تصمیم دشوار برای تغییر زندگیتان را بگیرید.
این جلسه دربارهی قدرت لحظهی حال، امید، تصمیم به تغییر، و نشانههای خداوند برای بیداری و تحول درونی است.
پیامی که در عمق این گفتگو نهفته است این است که:
حتی اگر در پایینترین نقطه زندگی باشی، خداوند از طریق نشانهها، الهامات و آگاهیها به تو میگوید:
«بلند شو، هنوز میشود همهچیز را تغییر داد.»
تمرین این قسمت:
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
لطفاً داستان خود را در قسمت نظرات به اشتراک بگذارید. تجربهی شما از بیرون آمدن از «دره»، میتواند همان «جرقهی» امیدی باشد که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴14MB13 دقیقه














بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
لَقَدْ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَءُوفٌ رَحِیمٌ ﴿١٢٨توبه﴾
یقیناً پیامبری از جنس خودتان به سویتان آمد که به رنج و مشقت افتادنتان بر او دشوار است، اشتیاق شدیدی به [هدایتِ] شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ﴿١٢٩توبه﴾
پس اگر از حق روی گرداندند، بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است.
=====================================
سلامبه استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به بچه های پروژه ی پروانه ای…
گام چهارم: رابطه “امیدواری” با “قانون فرکانس”
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
خدای عزیز وشیرین ودلبرم،من اون کسی هستم که به اقامه کردن این صلات ها نیازمندم،پس مثل همیشه از نور خودت بر عقل ودرک و ذهن من ببار وکمکم کن با نوشتن این تمرین،ذهنم روبه سمت قدرت تو جهت بدم و مسیرهای پیش رو،رو روشن تر کنم.
=====================================
تجربه ی من از نجات،از ته دره ی ناامیدی:
{چطور بهشتِ کیش رو با دست خودم جهنم کردم اما خداوند با عشق بی نهایتش،من رو از ته تاریکی ها نجات داد.}
یک پلان قبل از مهاجرتم به کیش:
من با یک ایده ی الهامی از استخدام رسمی پرستاری انصراف دادم و طبق آگاهی های جلسه 3 قدم 7 اومدم ویژگی های شغل دلخواهم رو نوشتم:
من شغلی رو میخوام که نویسندگی از قانون و قرآن باشه،میخوام به گسترش جهان توحیدی کمک کنه،میخوام ثروت روبه شکل آسان وارد زندگیم کنه،من شغلی رو میخوام که به رشد وپیشرفت من کمک کنه و کاری که انقدر دوسش دارم که حاضرم شب ها براش بیدار بمونم و انقدر به من آزادی بده که حتی اگر قصد کردم ماه ها به سفر برم،بتونم با آزادی کامل زمانی ومکانی و مالی انجامش بدم و…
و خداوند پاسخ داد:باز شدن یک در جادویی در جزیره ی کیش و شروع کار من در سمت کارشناس آموزش یک شرکت تجاری بزرگ و توحیدی…در کنار یک مدیر عامل بینظیر …
کل کارم این بود که من باید در طول روز به نمایندگی های شرکت سر میزدم و اگر سوالی در رابطه با محصولاتمون داشتند بهشون پاسخ میدادم،ضمن اینکه باید در تموم جلسات بیزنسی در کنار مدیرعاملم شرکت میکردم،کار ایشون در حوزه ی تجارت و فروش،من هم به عنوان کارشناس شرکت برای توضیحاتی که نیاز بود.
نزدیک به 2 ماه گذشت و من از نظر عزت نفس،ایمانم به قوانین،رشد شخصیتی و اعتماد به نفس و احساس لیاقت هیچ ربطی به سعیده ای که روز های اول وارد جزیره شد نداشتم،من از هر بعدی که میشد شخصیت یک آدم تغییر کنه…صدها مدار رشد کرده بودم.
نشانه های خداوند خیلی آرام،عاشقانه،نرم و لطیف بهم گوشزد میکردن که یادت نره از من چی خواسته بودی،اگر آوردمت اینجا برای رشدت به سمت مدارهای بالاتر بود،تو باید برگردی و بری تو مسیر عشق و علاقه ت حرکت کنی…
اما من در مدار درک این نشانه های آرام نبودم و همچنان به مسیر قبلی ادامه دادم.
نشانه ها آرام آرام بیشتر،سنگین تر و سخت تر شد.
◀️از نظر کاری به بیهودگی رسیده بودم،نتنها علاوه بر کار خودم،کار همکارم که سفارش گیری بود رو هم یاد گرفته بودم و حتی انبار شرکت رو هم زیرو رو کردم و دیگه چیزی نبود یادگیریش من رو به وجد بیاره…
◀️تابستون بود و جزیره ی زیر تابش شدید خورشید.تعداد مسافر ها خیلی کم شد و عملا تو نمایندگی ها مشتری ای نبود که بخواد سوالی بپرسه که من بخوام جواب بدم…
◀️تنهایی عاطفی،تنهایی تو جزیره ،تواون گرما و اون شرایط کاری دیگه داشت خسته کننده میشد…من هیچ حمایتی حتی در حد یک تماس هم از خانواده م هم دریافت نمیکردم…
◀️دخل و خرجم دیگه باهم نمیخوند،به طرز عجیبی به مشکل مالی برخورده بودم،حتی طلاهام هم فروخته بودم که از کسی درخواست کمک نکنم،اما روزهایی رسید که من باید به حسابم نگاه میکردم تا تصمیم بگیرم با این مقدار پول، چه غذایی میتونم بخورم که امروز سیر بمونم…
◀️دخترهام به شدت بی قراری میکردن و میخواستن که بیان پیشم در حالتی که من اصلا شرایط نگه داریشون رو نداشتم…
◀️مادرم که همیشه با عشق دخترا رو پیش خودش نگه میداشت،دائم زنگ میزد و میگفت من میخوام برم پیاده روی اربعین،بچه هاتو پیش کی بزارم؟!
◀️صاحب خونه و مشاور املاک باهم دعواشون شد و بی دلیل من رو کشیدن وسط بحث هاشون و یک فشار ذهنی و روانی دیگه برای یک زن تنها تو جزیره…
◀️تو اون بی پولی و تنهایی و وسط گرمای تابستونی جزیره که نیاز بود روزی ٢ بار بری حموم،دوش حموم شکست.
◀️یک روز از جلسه کاری برگشتم دیدم آب خونه قطع شده،به هر سختی پمپ خونه رو وسط پمپ های همسایه ها پیدا کردم،ده بار رفتم پایین دکمه ی پمپ رو زدم اومدم بالا،باز آب وصل نمیشد…خیس عرق…خسته ی خسته ی…ناامیدِ امید…با گریه خوابم برد،عصر که بیدار شدم زنگ زدم به یک تاسیساتی،اومد نگاه کرد گفت مستاجر قبلی پول آب پرداخت نکرده،از اداره اومدن پلمپ کردن،یک بند پلمپ رو برام باز کرد و تو اون شرایط مالی ،5٠٠ تومن ازم دست مزد گرفت…
◀️دوسه رو بعد …فندک اجاق گاز خونه شروع بی دلیل جرقه زدن…
فشار پشت فشار میومد و قشنگ جهان منو گذاشته بود لای منگنه…
ازونجا که برای گوش کردن به الهاهمم و اومدن به جزیره ی کیش،بسیار زیاد بها پرداخت کرده بودم و در اوج مخالف و بدون هیچ حمایتی ،تک و تنها به خداوند لبیک گفتم و اومدم…خیلی برام سخت بود که دست خالی برگردم…مخصوصا که بهم گفته بودن میخوای بری برو ولی مثل چی پشیمون میشی و برمیگردی…
من احساس فلج شدگی داشتم،احساس رها شدگی،احساس اینکه اینجا دیگه آخر خطه و دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد…
شب ها صدای قرآن رو میزاشتم بالای سرم،خود قرآن رو با دستم روی قلبم نگه میداشتم تا بتونم یکم بخوابم…
خود افشایی:من انقدر ناامید شده بودم که دیگه به مرگ فکر میکردم…
یک شب به خدا گفتم من مطمئنم اگر کسی واقعا ازت بخواد ازین دنیا ببریش تو این کارو میکنی،و من اینو ازت میخوام !این کارو برام انجام بده..من امشب میخوابم و دیگه نمیخوام صبح بیدار بشم…
تنها کاری که کردم این بود که زنگ زدم به دخترها ،میخواستم برای آخرین بار باهاشون حرف بزنم،بهشون گفتم من خیلی دوستون دارم و مراقب خودتون باشید و…گفتم امشب میخوام یکم زودتر بخوابم ،برای همین زنگ زدم ازتون خداحافظی کنم.
تمام که تموم شد ،مثل همیشه رخت خوابم رو تو هال خونه پهن کردم،صدای قرآن رو گذاشتم بالای سرم و تو دلم امید داشتم خدا به حرفم گوش میده و به محض اینکه خوابم ببره،این بازی تموم میشه و من برمیگردم پیش خودش …
اما پلن خدا این نبود:
به طرز عجیبی من یادم رفتم گوشیم رو سایلنت کنم.
ازون طرف هم دخترها یادشون رفت من گفتم من میخوام بخوابم و باهاشون خداحافظی کردم.
نمیدونم چقدر خوابم برده بود که با صدای بلند زنگ گوشی از جام پریده م…چون با اون حال روحی خوابیده بودم ترس تموم وجودم رو گرفته بود و ضربان قلبم وحشتناک شده بود ،تماس رو که جواب دادم نیلا نیکا از صدا ونفس هام فهمیده ن که من ترسیدم…
شروع کردن به گریه کردن و معذرت خواهی که مامان ببخشید تورو ترسوندیم…
همون گریه و نگرانی بچه ها،یک تیری توی تاریکی برای من بود که سعیده بخاطر دختر ها…بخاطر دختر ها…تو نباید کم بیاری،تو میتونی بازم بلند شی،کم نیار…
از فردای اون روز شروع کردم به گوش کردن به جلسه ٢ قدم ٩ و تکرار اون عبارت های تاکییدی توحیدی و گوش کردن به صورت دعای قنوت نماز عید فطر:
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
بالاخره کمک ها رسید،بالاخره صدا زدن خدا وسط ناامیدی ها و تلاش برای پیدا کردن نور در تاریکی ها،نجات رو رسوند:
استاد بعد از مدت ها فایل جدید گذاشت:تسلیم بودن در برابر خداوند
روحم تشنه ی قدرت توحید هر کلمه ی صحبت های استاد بود،گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم…نوشتم و نوشتم و نوشتم….
عصر اون روز با تاکسی رفتم ساحل دامون جزیره…همون جا که خداوند معجزه هاش رو رسونده بود و این در جادویی برام باز شده بود…
صداش زدم و صداش زدم و صداش زدم…
روی آخرین سنگی که نزدیک به دریا بود وایسادم و دعای حضرت ابراهیم رو بلند بلند تکرار کردم:
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ
عصر فردای روزِ تسلیم شدن…
پیغام های روشن خداوند از راه رسید…
دوستم بهم پیام داد: سلام عزیزم ،هروقت خونه بودی فرصت داشتی به من اطلاع بده …
قلبم فهمیده بود نور در راهه،رفتم وضو گرفتم و بعد باهاش تماس گرفتم …
چندتا الهام پر از نور از عالم معنا به قلب رفیقم رسیده بود که منتظر نشونه ها بود تا به دست من برسونه…
اون از کیلومترها اون طرف تر حرف میزد و من این سر دنیا سراپا گوش با صورتی که از عشق خدا،خیسِ اشک بود…
🟣خواب دیده بود …من رو تو یک اقیانوس و دریای خروشان و طوفانی…اون وسط وایساده بودم و ماهی ها از همه طرف پرتاب میشدن و به من میخورند…میگفت ترسناک بود سعیده،حتی دیدنش از دور ترسناک بود ،من نگاهت میکردم و میگفتم تکون بخور سعیده،چرا اونجا وایسادی،چرا نمیترسی…
گفت یک دفعه نور اومد…همه جا روشن شد…تو همونجا وایساده بودی…دریا آروم شد و دیگه هیچ ماهی به سمتت نمیومد…و من این صوت عربی رو شنیدم که اونجا پخش میشد…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا
🟣خواب دیده بود…من کنار استاد …استاد ٣ بار با یک کلمه تحسینم کرده بود :شجاعتت،شجاعتت،شجاعتت…
🟣خواب دیده بود استاد بهمون گفت: فایل اصل بقای اصلح رو یک میلیارد بار گوش کنید…
اگر خانومی،یک خانوم شجاع باش…
🟣خواب دیده بود…من کتاب خودم رو نوشتم…حتی اسمش رو هم گفت …
{اسمی که الان شده اسم فصل اول کتابی که به لطف الله دارم مینویسم….}
و من دوباره روی پاهام وایسادم….دوباره نفس کشیدم…دوباره عزت نفس توحیدیم رو به دست آوردم.
من با شجاعت و ایمان و توکل از کیش برگشتم و با یک کنترل ذهن سنگین از کاری که دوسش نداشتم انصراف دادم …
من سمت رو خودم انجام دادم …
و بعد استاد شایسته مثل یک فرشته از سمت خدا،با پروژه ی (خانه تکانی ذهن) و (مهاجرت به یک مدار بالاتر ) من رو در مسیر درست نگه داشت تا بالاخره دوره ی هم جهت با جریان خداوند از راه رسید و کل بازی زندگی رو یکبار دیگه برای من عوض کرد…
و من از قعر تاریکی و ناامیدی و افسردگی دوباره به اوج روزهای خوبم برگشتم…و دارم با سرعت زیاد به سمت نور حرکت میکنم …
نورِ عشق،نورِ ثروت،نورِ ایمان ،نورِ همه ی چیز های خوب دنیا…
تموم درخواست های که برای شغل دلخواهم نوشتم داره دونه به دونه به راحتی تیک میخوره…
و من در حالی که هوای مهربانی الله رو نفس میکشم ،دارم در جاده ی سرسبز و جنگی و آسفالته به سمت مدار های بالاتر حرکت میکنم…
اَللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ وَلِلّهِ الْحَمْدُ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا….
دوستون دارم استاد جان و استاد جان از روشنی قلبم …
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان ….
سلام بهار عزیزم،بهار قشنگم،بهار مهربونم،بهار خوش صدا،بهار موفق،بهار دلنشین من…
ازت ممنونم که از تجربه ی خودت برام نوشتی،داشتم به جلسه 18 دوره گوش میدادم…توضیح استاد درمورد ترکیب صبارشکور…
وشما مشعل به دست اومدی و قلب منو روشن کردی…
بهم گفته بودن جواب سوالات دست بهاره…دارم کم کم میفهمم چرا اینو گفتن…
ازت ممنونم که هستی،ممنونم که انقدر مهربونی،ممنونم که میتونم دوستت داشته باشم.
قول میدم خیلی خوبروی خودم کار کنم تا بالاخره به مدارت برسم…
با بغض و چشم هایی که تار میبینه،برات نوشته بودم و کلی عشق توی قلبم…
بالاخره میبینمت…نه فورا ولی حتما…
دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت…الله یارت باشه همیشه.
سلام به روی ماهتون فریبا جان عزیزم
تا حالا دقت کردید چقدر اسم وفامیلتون طنین قشنگی داره؟!
دقیقا مثل آرامش عکستون…
میدونید تا حالا چندبار عکس پروفایلتون رو نگاه کردم و از آرامش عکس،از دیدن صورت قشنگتون و زیبایی های گل های توی دستاتون قلبم باز شد…؟!
من ازتون بی نهایت سپاسگزارم که برام نوشتید،ممنونم برای این همه عشق و نوری که برام فرستادید…
من فکر نمیکنم کسی به اندازه ی من توی سایت،عاشق نقطه های آبیش باشه…
همه شون رو مثل یک نوری از سمت خدا میدونم که میزارمشون روی چشمام…و با تموم قلبم ستاره های پایینشون رو آبی میکنم.
شاید از نظر زمانی واولویت بندی کارهام در طول روز،وقت نکنم برای همه پاسخ بنویسم،ولی خدا میدونه که چقدر عاشقانه خط به خطشون رو میخونم و از صمیم قلبم ازشون سپاسگزارم…
خلاصه که خواستم بدونید من یکی خیلی دوستون دارم،خیلی هم به عکس پروفایلتون نظر دارم:))))
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان ومکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام به روی ماه مطهره ی نازنینم…
ازت ممنونم که انقدر قلبت روشنه،ازت ممنونم که انقدر ماهی،ازت ممنونم که انقدر سخاوتمندی…
تو همیشه من رو با تلگراف هات سوپرایز میکنی،این نقطه ی آبی پربرکتت هم در بهترین زمان به دستم رسید…با عشق خوندمش و از نور قلبت،سواستفاده کردم و باطری به باطری کردم برای روشن تر شدن قلب خودم…
یک تلگرافِ پیغام سروشی برام فرستادی روی فایل(تسلیم بودن در برابر خداوند)…گذاشتمش رو چشمم و یک گوشه از صندوقچه ی قلبم نگهش داشتم تا در زمان درستش بهت جواب بدم…
ولی برای اینکه بدونی چه طور نور هدایت خدا رو برام آوردی،برات یک لینک کامنت میزارم،اون کامنت و پاسخ من رو بخون…
بعدش که خوندی،از طرف من کف دستتو ببوس وبزار روی قلبت که جایگاه دریافت نورخداوند شده…
عاشقتم رفیق و به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان ومکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
https://www.abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-24/comment-page-3/#comment-1806753
سلام به روی ماهت الهام عزیزم…
مرا عهدیست با جانان،که تا جان در بدن دارم…
هواداران کویش را چوجان خویشتن دارم…
ممنونم که با قلبت روشنت برام نوشتی،سپاسگزارم برای سخاوتمندیت،برای محبتت و عشقی که از خط به خط کامنتت دریافت کردم.
دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت،الله یارت باشه همیشه.
طبیعیه که اشک ها از صورتم جاری بشه و بی وقفه بباره …نه…؟!
طبیعیه که تو خط به خط کامنتت خدارو دیدم که منو در آغوش گرفته …نه…؟!
شکوه عزیزم،قلب روشنت رو میبوسم،نوری که به همراه خودت داری،عشقی که مثل عطر یک گل سخاوتمندانه تو هوا پخش میکنی…
دختر من هیچی ندارم در جواب این متن الهی تو بدم…نورش بیش از میزان دریافت ظرف نعمت من بود…برای همین اشک ها جاری شدند تا قلبم رو روشن تر کنند تا بتونم این همه عشق رو بپذیرم…
ازت ممنونم شکوه عزیزم،تو برای من پیرهن یوسف آوردی،چشم هام روشن شد…از خدا میخوام تموم زندگیت رو با نور خودش روشن کنه…
دوستت دارم رفیق…
به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و مکان…
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان…
خودت وتموم قشنگی هات و خوشبختی هات رو در پناه نور میسپارمت و الله یارت باشه همیشه…