این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
میخوام از تجربه شکست سختی که داشتم و بیرون اومدن از اون شرایط بنویسم که هم درسهای مهمی که از اون دوره گرفتم برای خودم مرور بشه و هم برای دوستان تجربم رو بازگو کرده باشم.
من در اسفند ماه 1402 برای اولین بار در یک ایونت شرکت کردم و در حالی که برآورد کرده بودیم این ایونت سه روزه برای ما حداقل 50 میلیون سودآوری داشته باشه ، در کمال ناباوری 50 میلیون ضرر کردیم. وقتی محاسبه همه امور اون سه روز تمام شد و باورم شد که 50 میلیون ضرر کردم سست شدن زانوانم رو حس کردم ، دنیا دور سرم چرخید. چون همیشه خیلی مراقب دخل و خرجم بودم که به اندازه باشه و هیچوقت در زندگیم تا اون روز بدهکار نشده بودم .باورم نمیشد ، علاوه بر اینکه باید حقوق کارمندانم رو پرداخت میکردم ، هزینههای امور جانبی ایونت (مثل کرایه میز و صندلی و چیزای دیگه) هم بود. علاوه بر اون چند روز دیگه سال جدید بود و من به امید سود این ایونت (که بعداً فهمیدم چقدر مشرک بودم) هیچ رخت و لباس نویی نخریده بودم ، خلاصه تمام این فکرها در چند لحظه از ذهنم گذشت و نتیجهاش این بود که تا چند هفته حال بسیار بدی داشتم. با کمک گرفتن از چند تا از دوستان و آشنایان مخارج ایونت و حقوق همکارانم رو پرداخت کردم ولی من ماندم و شب عید و 50 میلیون بدهکاری!
به حساب من حداقل شش ماه طول میکشید که بتونم اون هزینه رو پرداخت کنم. چون بهرحال در کنار این مبلغ هزینههای جانبی کار و امور زندگی هم هر ماه اضافه میشد.
اون زمان هنوز با استاد عباسمنش آشنا نبودم و فایلهای اساتید دیگه رو گوش میدادم و کتاب میخوندم.
در این بین همسر عزیزم که همیشه همراهم هست دو تا نکته به من یادآوری کرد که خیلی موثر بود.
اول اینکه دائم میگفت انقدر خودتو اذیت نکن، سعی کن با هرکاری که میتونی حالتو خوب نگه داری(همون تمرکز بر نکات مثبت و حال خوب) . میگفت بخصوص الان که در تعطیلات عید هستیم و اتفاقا مصادف با ماه رمضان بود فقط سعی کن در حال خوب بمونی ، فیلم طنز ببین ، کتاب بخون ، قرآن بخون ، گردش و تفریح برو خلاصه با هر روشی که میتونی فقط حالتو خوب نگه دار و به رحمت خدا امیدوار باش مطمئن باش درست میشه.
نکته دوم اینکه گفت چقدر پول تو حسابت هست؟ 10 هزار تومن ؟ 50 هزار تومن ؟ 100 هزار تومن ؟
هر چقدر پول داری فقط تمرکزت رو بذار روی اون مبلغ و بابتش سپاسگزار باش ، اصلا به مقدار بدهی توجه نکن ، تمرکزت فقط روی مقدار پولی که در حسابت هست باشه.
منم در اون مدت تعطیلات عید فقط همین کارها رو انجام میدادم و در عین حال زیاد با معانی دعای جوشن کبیر انس گرفته بودم.
و اتفاق جالبی که افتاد این بود که باز هم در کمال ناباوری من ، در همون تعطیلات 20 میلیون از بدهی ها تسویه شد و بقیه اون هم تا اوایل اردیبهشت ماه تسویه شد.
هنوز هم به اون روزها فکر میکنم نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد ولی انگار من ناآگاهانه قوانین رو رعایت کردم. و جالب این بود که به قول استاد دقیقا از زمانی که در مسیر درست قرار گرفتم ، فارغ از اینکه تا لحظه قبل در مسیر نادرست بودم ، نتایج عوض شد.
تمرکز روی نکات مثبت ، سپاسگزاری ، تسلیم و توکل کار خودشو کرد.
و خداوند آدمها موقعیت ها شرایط و امکانات رو طوری کنار هم چید که من به خواسته ام برسم.
بعدها که با استاد و آموزه هاشون آشنا شدم متوجه شدم من با طی نکردن تکامل و با شرک ورزیدن به این نقطه رسیده بودم و از همون زمان دیگه هیچ کاری رو بدون طی کردن تکامل انجام ندادم .
در پایان از استاد عزیزم و مریم بانوی عزیز که از هردو بسیار میآموزم بینهایت سپاسگزارم.
خدایا شکرت که امروز کارهای زیادی رو انجام دادم، امروز برنامه امرو کامل انجام دادم و حتی در کنارش حمام هم رفتم، نشانه روز هم گوش کردم و کامنت کذاشتم
چقدر خوشحالم که با وجود خداوند در زندگیم انقدر جلوام، تمام زمانم رو به بهترین شکل خلق میکنم، حنی اگر خسته باشم عصرها میخوابم، اما دیگه خبری از استرس قدیم نیست، انگار زمان ایست میکنه تا من تا شب کارهام رو به اتمام برسونم و وقتی تمام گزینه های ستاره قطبی من تیک خورد زمان دوباره شروع به حرکت میکنه و یهو میشه ساعت نه شب، حتی انقدر زمان اضافه دارم که نه شب میام تو تخت خواب و تا یک ساعت قبل خوابم میام تو سایت و آگاهی دریافت میکنم و در این بهشت میگردم
با ارامش میخوابم تا پنج صبح و باز شروع میکنم به خلق
من هیچوقت به ان شدت نمیدونستم که قدرت و توانایی خلق زندگیم رو دارم، من ته ته چاه بودم، قعر چاه بودم، ضربه ها خوردم، حال بد داشتم، ساعت ها کار میکردم و بازهم افسردگی داشتم که چرا نمیشه، چرا نمیرسم به هدف روزم، چرا انقدر حالم بده
من یادمه یک روز نمیتونستم بدون سیگار زندگی کنم، در سن کممم…
نمیتونستم دوستان معتادمو نبینم، نمیتونستم….و من باورم نمیشه چه آدمی بودم، اصلا باورم نمیشه من چه آدمی بودم قبلا
من نجات پیدا کردم، خداوند منو نجاتم داد. و جالبه من سایت و میشناختم استادم رو میشناختم اما در مدارش نبودم که بیام و آگاه شم، چشمام کور بود و نمیدید نقشه گنج رو
مادر پدرم ازم ناامید بودن، من علاوه بر اینکه خودم رو ناامید کرده بودم بلکه خانوادم روهم ناامید کرده بودم
ولی چقدر الان همه چیز زیباست
به چشم نمیاد اما وقتی میشینم مینویسم و فکر میکنم به قدیما، میبینم من الان به بهترین شکل نسبت به من یکسال پیش یا حتی هفت هشت ماه پیش دارم زندگی میکنم، من الان متجزات در زندگیم رخ میده
بدن عالی من، بدن قوی و سلامت من، به چشم نمیاد اما وقتی با بدن افراد دیگه و سیستم ایمنی افراد دیگه مقایسه میکنم میبینم چطور ممکنه انقددر بدن این افراد ضعیف باشه، میبینم که عادی نیست این موضوعات برای هرکسی و من با وجود خداوند به این شکل دارم زندگی میکنم
به ساعت کارم نگاه میکنم، با انرژی روزی هشت ساعت تا دوازده ساعت کار میکنم و بازهم از زمان استراحتم برای تمیزکاری و کارهای دیگه استفاده میکنم و نمیتونم بشینم پای موبایل و اینستاگرام و فضای مجازی
اینستاگرامم رو فقط روزی نیم ساعت اونهم برای کارم میرم، در صورتی که برای بقیه اینها عادی نیست، خانواده خودم صبح دیر بیدار میشن، بعد بیدار شدن میرن سر میز صبحانه میخورن و اخبار میبینن و یک ساعت اونجا وقت میگذرونن، بعدش باز میشینن پای موبایل، موقع نهار باید تیوی روشن باشه، این موبایل و این تیوی داعم باید استفاده بشه، در صورتی که من رها شدم از بند اینها
من رها هستم، موقع نهار میرم کنار پنجره حیاطمون و با دیدن درختا که زرد شدن و پرنده های توی حیاط کوچولومون نهار میخورم و لذت میبرم، زمان اضافه ام رو میرم دفتر آگاهیم رو میخونم که آگاهی های فایل هارو در اونجا نوشتم، هزاران کار دیگه، اما موبایل نه، اما تیوی نه.
خدایا شکرت خدایا صدهزار مرتبه شکرت
چطور شد که انقدر تغییر کردی اسما..یهو همه چیز تغییر کرد
اون دختری که معتاد بود و از خانوادش دور بود و بی هدف بود و پوسیده بود، تبدیل شده به یک دختر با دیسیپلین و با آرامش و هدفمند
دلم میخواد گریه کنم که لطف خداوند انقدددر شامل حال من شده
حتی امروز یکی از دوستانی که مدتها باهاش صحبت میکردم و ارتباط داشتم باهاش موقع ورزش، متوجه شدم اون هم با سایت استاد اشناست، اون هم در این بهشت الهی حظور داره
همون موقع گریه ام گرفت که خدایا تو چقدر پاسخگوی نیازهای منی، من آدمهای اشتباه رو حذف کردم، تو به آرومی یکی یکی آپمهای موفق و آدمهای توحیدی رو وارد زندگیم میکنی، یهو به خودم میام میبینم فردی که یکی دو هفته دارم به شدتتت باهاش انرژی میگیرن و باهاش دوستم و ارتباط میگیرم اون هم با قوانین آشناست، اون هم هم فرکانس منه
خدایا تا صبح میتونم بنویسم
میتونم بنویسم از تغییراتی که فقط در چندماه رخ داده، معجزاتی که در چند ماه در این سن کم در زندگی من رخ داد اما خیلی ها با وجود سن زیادشون هنوز هم هدایت نشدند، خیلی ها از دنیا رفتند ولی بازهم هدایت نشدند
خدایا من چقدر خوشبختم
من از دیدن صورت پدرم، اون ناامیدی، چهره مادرم و ناامیدی در چهرشون به خودم اومدم…از اینکه دوستانم به شدت با خانواده شون رابطه خوبی داشتند و من حسرت کشیدم
این باعث شد به خودم بیام.
یک تلفن ساده که دوستم با مادرش داشت و چقدر زیبا باهاش صحبت میکرد، (سه سال پیش شاید) و همونجا من حسرت خوردم، منی که احساس بی تعلقی میکردم
دوری از خانواده نع از لحاظ فیزیکی، بلکه از لحاظ روحی بدترینننن چیزه، اینکه فیزیکی دور باشی اما قلبتون پیش هم باشه چیزی نیست اما وقتی قلبت دوره و فیزیکی کنارشونی، ولی نمیتونی بگی عاشقشونی، نمیتونی بهشون با عشق نگاه کنی
این بدترین ضربه است
من بدترین ضربه هارو خوردم به خودم اومدم
پس خداروشکر
خداروشکر بابت اون ضربه ها
الان انقدر با مامان بابام با عشقققق صحبت میکنم که اونروز یکی از خالم به مامانم گفته بود تلفن همسرته انقدر عشق رد و بدل میکنی؟! مامانم خندید و گفت نه دخترمه
چقدر کامنتت زیبا بود دختر واقعا نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم
آفرین بهت که اینقدر خوب داری روی خودت کارمیکنی واینهمه نتیجه گرفتی
عزیز دلم خیلی تحسینت میکنم همینطور با همین ایمان ایمان بده منم ادامه میدم من وتو وهمه ی ما بچها به همراه استاد عزیزمون که فانوس ونور و روشنایی به دست داره وراس ما قرار داره درحرکتیم
قطعا این حد از ایمان وتعهد نتایج بینظیری رو درلحظه برامون خلق میکنه ،
اسما جان برات بهترینها رو ازخداوند میخوام
خیلی مسیرت زیباست عزیزم واقعا لذت بردم از ایمانت وعمل کردن به ایمانت
خدای من عجببب بدنی داری دختررر، بهم یه عالمه انگیزه دادی از همین شروع صبحم تا برم ورزشمو انجام بدم
رفتم پروفایلت و داستان زندگیت رو خوندم و چقدر لذت بردم، هرکدوم از ما به روشی با این قوانین و استاد نازنینمون اشنا شدیم و چقدر جالبه ختی یککک نفر نیست بگه منم به همین روش فلانی اشنا شدم، همه به یک روش متفاوتی اشنا شدند
خداوند رو سپاسگذارم که تورو نشون من داد، واقعا عاشق اون پکای شکمت شدم دختر نمیتونم انکار کنم که الان دوباره میرم پروفایلت و نگاه میکنم
همین حالا که از خواب بیدار شدم یکم که فکر کردم دیدم خواب دیده بودم چه لباسامو در آوردم و یک بدننن عاللیییی دارمم، پر از عضله
وای خدا چقدر خواب خوبی بود، بهتریننن خواب دنیا بود
یعنی روزی میرسه که تلاش های منم نتیجه بده
انقدر ذوق اون بدنو دارم که نمیتونم ختی لحظه ای ورزشم رو کنار بگذارم
جالبه که من ورزش رو فقط برای این شروع کردم که درد کتفم برطرف بشه چون نیاز به دکتر و عمل و.. داشت بخاطر ضعف عضلات و مفاصل و چندتا چیز دیگه که نمیدونم
و بعد یوگا رو شروع کردم و گفتم بزار روزی بیست دقیقه امتحانش کنم
الان یک سال میگذره و چنانن معتاد ورزش شدم که نمیتونم روزی دو ساعت کمتر ورزش کنم
هدفای الانم کجا و هدفای یکسال پیشم کجا.
خداوند رو سپاسگذارم که اشنا کرد من رو با این سایت توحیدی تا بتونم تمرکز و استمرار و صبر رو یاد بگیرم
صبر!!! چیزی که هنوزم توش خیللی ایراد دارم
من اصلا دختر صبوری نبودم و همین حالا هم در تلاشم که این احساس بد و عجله رو از خودم دور کنم
امیدوارم بتونم مثل تو بدن فوق العاده زیبایی بسازم.
موفق و پیروز و ثروتمند و لیاقت مند و توحیدی باشی رفیق نازم
استاد جانم، امروز که این قدم رو شنیدم و به تمرینش رسیدم، یهدفعه یاد سه سال پیش خودم افتادم…
اون روزها من غرق روزمرگی بودم. نه از خودم خبری بود، نه از روح زندهای که یه زمانی درونم میدرخشید. چند سالی از رفتنم به چابهار گذشته بود و من ناخودآگاه شبیه آدمهایی شده بودم که اطرافم بودن. صبح تا شب فیلم میدیدم، توی فضای مجازی پرسه میزدم، نصف روز رو میخوابیدم و وقتی بیدار میشدم، فقط غر میزدم… بیوقفه.
نه از زندگیام راضی بودم، نه از خودم. همسرم رو مدام با دیگران مقایسه میکردم و خودم رو هیچ میدیدم. عزت نفسم پایین اومده بود، اونقدر که هر بیاحترامیای رو تحمل میکردم و سکوت میکردم. جسمم هم مثل روحم خسته و بیمار شده بود، وزنم بالا رفته بود و هر روز بیشتر در خودم فرو میرفتم.
یه روز، وقتی از همه چیز خسته بودم، همسرم گفت دیگه به این زندگی علاقهای نداره، و اگه بخوام میتونم برم. گفت خودش هم اصراری نداره. اون جمله برام مثل پتک بود. گفت و رفت مأموریت. یه هفته تنها موندم.
اون روزها هنوز با شما، استاد جانم، آشنا نشده بودم. فرکانسم هنوز به اون حد نرسیده بود که بخوام صدای شما رو بشنوم. اما همون روزی که همسرم رفت، یه حسی از درونم بلند شد… یه صدای آروم که گفت:
«اگه مشکلی هست، از خودته. تو باید درستش کنی.»
همون موقع یاد کتابی افتادم از باربارا دی آنجلیس که سالها قبل خریده بودم ولی حتی یهبار هم بازش نکرده بودم. همسرم که رفت، انگار یه نیروی درونی منو هل داد سمت اون کتاب. یکی از دوستام که شاهد اوضاع بود گفت: «تو باید همین امروز برگردی شهرت!»
ولی من حس دیگهای داشتم. انگار یه چیزی توی من بیدار شده بود.
من بارها تهدید کرده بودم که جدا میشم، اما اون بار… حس متفاوتی بود. یه آگاهی تازه که میگفت: «مشکل از بیرون نیست، از درون توئه. رابطهت با خودت خرابه. باید اون رو درست کنی.»
شروع کردم به خوندن کتاب. توی همون صفحات اول نوشته بود:
«اگر در اطرافت مشکلی میبینی، بدون ریشهاش در درون خودته. ما لایق یک زندگی خوبیم، اما برای داشتنش باید از خودمون شروع کنیم.»
اون جمله برام یه تلنگر واقعی بود. فهمیدم تا وقتی دارم گله و شکایت میکنم، تا وقتی چشمم فقط دنبال نقصهاست، هیچ چیز تغییر نمیکنه. تصمیم گرفتم تمرکزم رو بذارم روی چیزهای خوب، هرچقدر هم کوچیک.
اولش خیلی سخت بود، چون صادقانه بگم، نکتهی مثبتی نمیدیدم!
ولی چون رسیده بودم به آخر خط، تمام تلاشم رو کردم. شروع کردم به شکرگزاری. به جای غر زدن، دنبال چیزهایی گشتم که بشه بابتشون سپاسگزار بود.
تو اون یه هفتهای که همسرم نبود، نه من بهش زنگ زدم، نه اون به من.
اما جالبه بدونی، اصلاً ناراحت نبودم! برای اولین بار، ذهنم مشغول این نبود که اون کجاست و چی میکنه. فقط به این فکر میکردم که باید خودم رو درست کنم. نه برای نجات ازدواجم، بلکه برای نجات خودم.
چون بارها تلاش کرده بودم زندگی رو برای “او” درست کنم، اما هر بار نتیجهاش کوتاهمدت بود.
این بار تصمیم گرفته بودم از “من” شروع کنم.
وقتی بعد از یک هفته برگشت، اصلاً به یادم نیومد چی گفته بود. فقط یه جمله بهش گفتم:
«من لیاقتم خیلی بیشتر از اینه.»
اون جمله از عمق وجودم اومده بود، از زنی که تازه داشت خودش رو پیدا میکرد.
از اون روز، دیدم نسبت به زندگی عوض شد. دیگه به چاه گذشته نگاه نکردم. شروع کردم به بالا رفتن، به ساختن، به زندگی کردن. چند ماه بعد، جهان من رو به استاد عزیزم رسوند… و از اون لحظه، فرکانس زندگیم برای همیشه تغییر کرد.
الان، وقتی به گذشته نگاه میکنم، لبخند میزنم. چون اون سقوط، مقدمهی صعودم بود. اون تهِ چاه، جایی بود که خدا منو صدا زد.
حالا با تمام وجودم باور دارم:
من لایق بهترینهام.
لایق عشق، آرامش، سلامتی و ثروتم.
لایق به دنیا اومدن بودم و لایق از دنیا خواهم رفت.
و ایمان دارم خدای مهربونم هر روز، زیباترین مسیر رشد و هدایت رو برام رقم میزنه.
من هر روز دارم در مسیر تکاملم، به بهترین شکل ممکن، جلو میرم.
گام چهارم – جمعه ٢ آبان ١۴٠۴- رابطه امیدواری با قانون فرکانس
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟ چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
لطفاً داستان خود را در قسمت نظرات به اشتراک بگذارید. تجربهی شما از بیرون آمدن از «دره»، میتواند همان «جرقهی» امیدی باشد که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد
فروردین 1403 برای من جایی بود که در اوج نا امیدی بودم ، جایی که حقیقتا همه چیز بهم ریخته بود ، استارتاپی که تاسیس کردم شکست خورده بود و من مونده بودم با صدها میلیون بدهی ، رابطه عاطفی که هر روز اوضاعش بدتر میشد ، سلامتی که نصفه نیمه بود و کلی چالش های سلامتی داشتم ، رابطه م با خدا اصلا خوب نبود و رابطه م خلاصه میشد به عادتی به نام خم و راست شدن به اسم نماز
هیچ وقت یادم نمیره ، سر کار بودم و داستم طبق معمول تو اینترنت کارمو انجام میدادم ، حسم گفت یه کلمه ای رو در نت سرچ کنم و اولین سایتی ( سایت استاد عبلسمنش عزیزم ) که اومد بالا رو باز کردم و یه دوری توی زدم ، یه نگاهی به قیمت دوره ها انداختم ، با خودم گفتم : من کجا و n میلیون پول دوره کجا؟ ول کن بابا
حسم نداشت از سایت برم بیرون ، به 12 قدم هدایت شدم و دیدم میشه قدم به قدم خریدش ، آخر ماه بود و کل موجودی م شاید 2-3 تومن بود ، کلی با خودم کلنجار رفتم که قدم اول رو بخرم یا نه ،،،،، ( از اونجایی که سالها پول های سنگین چند ده میلیونی بابت دوره اساتید موفقیت مختلف پرداخت کردن بودن ) با خودم عهد بستم که : یک میلیون و خورده ای هست دیگه ، میخرمش ، انجام میدم و اگر نتیجه نداد بیخیال میشم
28 فروردین 1404 اولین جلسه رو گوش دادم و تغییرات من به مرور شروع شد ،
قدم اول
قدم دوم
قدم سوم
عزت نفس یادم نمیره که چقدرررررر مقاومت داشتم در مقابل تمرینات عزت نفس و الان دوباره برگشتم و دارم تمریناتش رو به همراه دوره احساس لیاقت انجام میدم و چه جادویی داره ایجاد میشه
و کلی دوره دیگه که بعدش تهیه کردم
دوره ها بک طرف ، تک تک تعبیراتی که در زندگیم رخ داد یک طرف
در عرض 3 ماه در مهر 1403 ، 500 میلیون پول ساختم و یه بهش زیادی از بدهی هام رو پرداخت کردم
اسفند 1403 با جسارت و شجاعت اون رابطه عاطفی مریض رو تموم کردم
26 اسفند 1403 دوره جادویی قانون سلامتی رو شروع کردم و الان هیکل و سلامتی م رویایبه
رابطه م با خدا ، رویاییه ، قرآن شده شروع روزم ، میخونم و کلمه به کلمه ش رو میبوسم ، اونطوری که دوست دارم عبادت میکنم ، نه فقط با خم و راست شدن ، لاک میزنم و نماز میخونم ،،،، و صلاه رو اونطوری که درک کردم اقامه میکنم
و از 27 اسفند که استاد در دوره هم جهت درباره نوشتن برگه های سپاسگزاری گفتن ، گوی سپاسگزاری من هر روز بزرگ و بزرگتر میشه
و آرامش
بزرگترین نعمت این روزهای من آرامشی ست که سالها به خاطر شرک و اضطراب مداوم گمش کرده بودم
راستی ، اوضاع مالی م به لطف الله خیلی بهتر شده و چند تا پروژه رو استارت زدیم که به لطف الله و از فضل خداوند صدها میلیون برامون پول میسازه
و میدونید بچه ها؟
به الله قسم مسیر درست همینه و همینجاست ، دنبال استاد و کلاس و کتاب دیگه ای نباشیم ، هر چی بخوایم الله یکتا به کلام استاد جاری میکنه تا هدایتمون کنه
شکر الله بابت این همه تغییرات متعدی که تونستی در زندگیت ایجاد کنی!
واقعا که این جملاتت باعث میشه که بتونم پر قدرت مسیرم رو ادامه بدم!
واقعا تحسینت میکنم بابت این تغییراتی که در زندگی ات ایجاد کردی!
شکر الله بابت اینکه میتونم به کامنت زیبایت دسترسی داشته باشم!
شکر الله یکتا بابت این الگویی که بهش تبدیل شدی!
چقدر تغییر کردی دخترجان ، واقعا حیرت انگیز عمل کردی!
واقعا ی الگو و اسوه ای شده برای تمام ماها که بتونیم عالی ادامه بدیم – از اینکه میبینم که در حیطه ثروت بدهی ات رو هندل کردی و همچنین اینکه سلامتی رو عالی پیش بردی و همچنین اینکه رابطه ات رو به درستی هندل کردی!
بله اشتراک ایمیلی ات فعال هست و در کامنت نوشتن هم به ی الگو قابل تحسین تبدیل شدی!
مرسی بابت کامنت بی نظیرت امیدوارم که همیشه و همواره مسیرت رو عالی ادامه بدی و لذت ببری!
سلام خدمت استاد عباس منش دست خداوند در زمین و دوستان عزیزی که در این مسیر هم راه هم هستیم
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
من حدود دو سال و نیم گذشته تو رابطه ام با همسرم به جایی رسیدم که به ته دره رسیدم و همه چیزمو حتی لباس هامو از دست دادم با ی حال بد شرایط مهاجرت برایم فراهم شد چون یک بار هم این مسیر را تجربه کرده بودم و شرایط خودش جور شد که من مهاجرت کنم این بار هم به همان شکل شرایط جور شد و من مهاجرت کردم چون خودم خواستم و خدا این شرایط و برای من فراهم کرد وقتی مهاجرت کردم و تو محیط جدیدی قرار گرفتم چون از لحاظ روحی اصلا شرایط خوبی نداشتم و از نظر مالی هم به همین شکل تنها موضوعی که میتونست ارومم کنه فقط شکرگزاری بود و زمانی که میخواستم بخوابم با خدا صحبت میکردم که میدونم شرایطم تغییر میکنه و دوباره بلند میشه در سال اول مهاجرتم با خیلی از عادتهای بدم روبه رو شدم که مجبور بودم از بین ببرمشون و هر شب میرفتم لب دریا و کلی گریه میکردم مثل این بود که مواد مصرف میکنم و اثرات مواد داشت از بدنم خارج میشد درامدم پایین بود در سال اول حالم خراب بود در پایین ترین سطح در شرکت کار میکردم ولی اغاز سال دومم حس میکردم که قوی تر شدم ارتباطم با خدا بیشتر و بیشتر شده حسی که تا به قبلش تو زندگیم نداشتم در سال دوم از نظر مالی شرایطم خیلی بهتر شده بود از نظر سطح کاری خیلی بالاتر اومده بودم از نظر اشنای و اعتبار بین ادمهایی که اینجا زندگی میکردن خیلی قوی شده بودم ولی الان رسیدم به نقطه ای که حس میکنم ی چیزی سد راهم شده و نمیزاره شرایطم تغییر کنه و خیلی درگیرش هستم و خداروشکر که همیشه چالشهای زندگی منو با راه حل به من میده این دوره بی نظیر و از استاد عباس منش و در مسیرم قرار داد تا متوجه تغییری که باید انجام بدم بشم
تمریناتی که انجام میدادم تو شکرگزاری صبحم بعد از انجام شکرگزاری عبارات تاکیدی گذاشته بودم و تکرار میکردم بلند بلند صبح میگفتم خواسته هامو میگفته اولش خواسته هامو بزرگ بزرگ میگفته نمیشد شروع کردم به خواسته های کوچکتر که هر روز میگفتم و اتفاق میوفتاد و اینها تماما باعث شدن که من ایمانم بیشتر و بیشتر بشه به خداوندم
الان که داشتم ویس قسمت چهارم گوش میدادم متوجه شدم که در قسمت باورهای رابطم کاری انجام ندادم چون با خانمی در ارتباط هستم که مشابه اتفاقاتی که با همسرم رقم خورده بود مجددا اتفاق افتاد اونم به خاطر اینکه من مهاجرت که کردم چون میدونستم تنها هستم وقتی برای این موضوع نذاشتم و بیشتر برای شرایطم ، کارم و درامدم زمان گذاشتم
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
واقعیتش من تا به حال به ته دره نرسیدم همیشه وسطای راه متوجه شدم با چندتا چک و لگد محکم اما روزای سختی بوده تو زندگیم
یادمه روزای اولی که اومده بودیم تو این مغازه خوب شهر جدید بود نا آشنا بودیم نسبت به همه چیز مثل سلیقه مشتری بازار کارش خوب تهران اقیانوسیه ما حتی نمیدونستیم فلان محله کجاست اتوبانها و خیلی مسیرها برامون نا آشنا بود گیج میزدیم جنس مغازه کم بود اطرافیانمون همه مغازه هاشون کیپ تا کیپ جنس بود مشتری داشتند من به لطف کار کردن با دوره های استاد از لحاظ روحی خیلی بهتر بودم حالم خوب بود احساس ارزشمندی میکردم امید داشتم اما عشقم واقعا خودش رو باخته بود به حدی که بخدا قسم من فرکانس ترسش رو قشنگ استشمام میکردم صبح که میخواست بره مغازه من حس میکردم که با چه ترسی داره میره و چقدر حالش بده احساس ضعف و بدرد نخوری میکنه و میرفت با اون حال و فرکانس بد و نتیجه هم نمیگرفت جوری که یک هفته شد دشت نمیگرفت و از یه جایی به بعد بهش گفتم تو خونه بشین من میرم مغازه و رفتم و کاسبی هم کردم و قشنگ یادمه یک شب اومدم خونه بهش گفتم البته با توجه به شواهدی که میدیدم و پتانسیلی که در اون بازار دیدم بهش گفتم ببین این مغازه راحت میتونه روزی 20 تومن دخل بزنه این مکان و این موقعیتی که ما داریم ساخته شده برای این کار ما باید خودمون رو جمع کنیم عزممون رو جزم کنیم و از فرداش ایشون شروع کرد رفت مغازه و یادش اومد که اصلا هدف ما از اومدن به تهران چی بوده و نور امید تو دلش روشن شد و از همون روز استارت فروشهای طوفانیش به لطف خدا شروع شد و واقعا شد همون محمدی که همه میگند این اگه هفت تا دختر کور و کچل هم داشته باشه براحتی شوهرشون میده چون ذاتا فروشنده هست و ساخته شده برای این کار اما امان از مقایسه کردن که چنان آدم رو به احساس بی ارزشی میرسونه که عملا میتونه تو رو فیریز کنه و تمام تواناییهات رو نادیده بگیری و زندگی رو برای خودت جهنم کنی.
من اونجا اهمیت اعتماد به نفس و احساس ارزشمندی رو خیلی قشنگ با گوشت و پوست و استخونم درک کردم و هزاران بار به خودم گفتم استاد میگفتند اگر بنای اعتماد به نفس و احساس ارزشمندی روی عوامل بیرونی بنا شده باشه و پایه های سستی داشته باشه با از دست رفتن اون عوامل میتونه بنای زندگی تو هم به یکباره فروبریزه یعنی همین ببین منظور استاد دقیقا همین بود و هزاران بار خدا رو شکر کردم که اون مهاجرت دقیقا بعد از گذراندن دوره ارزشمند و بشدت نیاز احساس ارزشمندی رقم خورد و من در موقعیت فرکانسی و احساسی بودم که بتونم سر پا بایستم و عشقم هم بمن تکیه کنه و بتونه خودش رو سر پا نگه داره.
بچه ها نمیدونید نمیدونید اون دوره چه گنجینه ای هست اگر اینجا هستی اگر داری این کامنت رو میخونی میخوام بهت بگم خدا داره بهت نشانه ای میده بواسطه این کامنت من که دوره احساس ارزشمندی رو تهیه کنی باور کنید از نون شبتون واجبتره.
بنام رب قادر وهاب
سلام ب استاد عزیزم و استاد شایسته نازنین
و سلام ب دوستان هم پروژه ای تغییر
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بخاطر گام چهارم پروژه تغییر
و روز 7 از 28 شکرگزاری
خدایا ازت میخوام برقلمم جاری بشی و اونچه ک لازمه و ب رشد من کمک میکنه نوشته بشه
توکلت علی الله
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد
ته دره،اره
جایی ک هیچی دیده نمیشه و همه چی مبهمه ،نمیدونی قراره چ اتفاقی بیفته
و ذهنت برات جهنم درست میکنه
جایی ک هیچ امیدی نداری ب آینده
خودتو میزنی ب اون راه
شروع میکنی ب ترحم دیگران رو جلب کردن
تظاهر میکنی حالت خوبه
و میخندی
خنده ای ک پشتش ی روح خسته اس
احساس بی ارزشی
عدم لیاقت نابودت میکنه
فریاد نجواها ذهن گوشتو کَر میکنه
الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر آرامشی ک دارم الان ،چقد آدم فراموشکاره
تو کامنتای قبلیم زیاد در موردش نوشتم
من ب تضادی خوردم تو رابطه
ک بنظرم لازم و حیاتی بود برام ک بیدار بشم
اولش انگار اختیار عصب میمیک چهره ام و از دست داده بودم
ب هیچی واکنش نشون نمیدادم
انگار عضلات صورتم از کار افتاده بود
نمیدونستم چی بسرم اومده انگار تو بی خبری بودم تو زمان رها شده بودم
همه اش فکرم تو گذشته بود
لحظه حال و درک نمیکردم
تا اینکه پذیرفتم ک این اتفاق افتاده و تموم شده
بعد حس کردم روحم میخواد ب زیبایی ها توجه کنه
مثلا بچه ی کوچیکی ک میدیدم کلی ذوق میکردم براش ،ب مادرش میگفتم بچه ات چقد قشنگه
چ موهایی داره
چقد بامزه اس
و اون بچه هه چشاش قلبی میشد و باعشق نگام میکرد
و منم کلی میخندیدم با صدای بلند ها
انگار میخواستم بقیه بدونن ک من حالم خوبه و شادم
تظاهر میکردم
ذهنم هی اذیت میکرد
یادمه گوشیِ ساده داشتم ،بعد اون تضاد ک تو رابطه برام ایجاد شد
ب مامانم گفتم برام گوشی لمسی بخر ک کمتر فکر و خیال کنم
ک ب راحتی برام خریده شد خداروشکر
وقتی اوردن برام شارژرش رابط میخواست
ک دامادمون ک همراه آجیم گوشی و برام خریده بود
خودش رفته بود برام یکی گرفته بود
چقد این کارش برام ارزشمند بود و حس خوب گرفتم ازش
یکی از خواهرم برای اینکه حالم و خوب کنه و بهم بگه برام مهمی ی رژ خیلی خوشگل با ی رنگ خاص جیغ هدیه داد
این هدیه آجیم قلبم و گرم کرد
یکی دیگه از آجیام ی مانتو مجلسی خیلی زیبا خرید
پدر روز اول صدام زد گفت دخترم معامله ک نشده ن سوده ن ضرر
خیریتی توش بوده هیچ اتفاقی نیفتاده
این اولین بار بود ک باعشق میخواست دلداریم بده
و چقد قلب من گرم شد ب وجود پدر عزیزم
یکی از خواهرهام تو گوشیش رمان خانه داشت
چندباری ازش رمان خونده بودم
احساسم میگفت باید خودتو سرگرم کنی
خیلی چیزا یاد بگیری
و گزینه ای ک بود نصب برنامه چنتا رمان خانه رو گوشیم بود
کلیییی رمان خوندم و آروم آروم از اون فضای فکری و نجواها اومدم بیرون
خیلی خواسته ها برام واضح شد
فهمیدم باید اصولی تغییر کنم
باید شخصیتم تغییر کنه افکارم
خداوند منو هدایت کرد ب تلگرام
کانالها و گروه ها
و بعد او گروه شکر گزاری
و پاگذاشتن تو مسیر توجه ب نعمتها و داشته ها و چقد هربار حس من بهتر میشد
ک طی چندمرحله هدایت شدم ب سایت خداروشکر
الان ک فکرش و میکنم قشنگ ردپای خدارو تو تک تک مراحل زندگیم میبینم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
الان خیلی بهتر شدم تو زمینه روابط ولی باید بیشتر کار کنم
چون هربار بهتر میشه
خدایا صدهزار مرتبه شکرت
تمربن 10تا موهبت من
1.خدایا شکرت بخاطر وجود نازنین پدرم تو زندگیم الهی شکرت ک امروز باعشق بهم 50 تومن هدیه تولد داد و قبلش هم ی شلوار یخی خوشگل برام خرید
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
2.خدایا شکرت بابت کیک تولدم ک برای اولین بار تو 34سال عمرم خودم برای خودم درست کردم ک الحق خیلی خوشمزه شده بود ولی تهش ی کم سوخت خخخخخ
ذهنم همه اش میگفت دیدی سوختیش خراب شد گند زدی
گفتم اشکال نداره مهم اینه ک برای خودم کیک درست کردم و ب خودم احترام گذاشتم و برای خودم ارزش قائل شدم
و از خدا تشکر کردم بابت تولدم
و البته ک پدر گفت خیییلی خوشمزه شده ،طعمش با بقیه فرق داشت
و مادر هم خیلی خوشش اومد
الهی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
3.خدایا صدهزار مرتبه شکرت ی دفتر لازم داشتم ک دیشب کیان ی دفتر با یه سکه 500 تومنی بهم هدیه داد
امروز ک جمعه بود ،مامان کیان گفت،کیان از شنبه اول هفته میخواسته کادو تو بیاره
ک نزاشتم خخخخخخخ
خدایا شکرت امروز تمرین جلسه 4 ت احساس لیاقت و توی همین دفتر نوشتم
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
4.خدایا شکرت بابت هدیه ی آجی بزرگه ام ی روغن کندور بود ک برای جوانسازی و لیفته
خدایا شکرت بابت پوست روشن قشنگم هرروز داره شاداب ترمیشه
الهی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
5.خدایا شکرت بابت نعمت آب فراوان ک بهمون رزق دادی از آسمون
الهی شکرت بابت دوش عالی ک گرفتم چقد سرحال ترشدم
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
6.خدایا شکرت بابت هوای عالی ومعرکه ی امروز چقد لذت بخشه
خدایا شکرت بابت پروانه ای ک دیدم
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
7.خدایا شکرت بابت نعمت گوشی ک دارم میتونم باهاش ب دریای آگاهی سایت وصل بشم ،الهی شکرت ب راحتی تونستم نت بخرم این نشونه ثروته
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
8.خدایا شکرت بابت سیستم ایمینی بدنم ک عالی داره کار خودش و انجام میده و قوی تر میشه
خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
9.خدایا شکرت بابت نعمت خواب عمیق و آرامش بخش ،ب محض اینکه سرم و میزارم رو بالش رفتم
خدایا سپاسکزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
10.خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت انگشتان قشنگم ک دارن تایپ میکنن و چشمام ک دارن همزمان صفحه کلید و جمله ای ک مینویسم و میبینم
خدایا سپاسگزارم سپاسگرارم سپاسگزارم
بنام خداوند بخشنده و مهربانم….
سلام به زکیه بانو توحیدی
سلاممم و صد سلام تولدتتتتت مبارک باشه الهی چقدر قشنگت این همه عشقققق که شامل حالت شده چقدر قشنگ که اینقدر لذت میبری از زندگی.
چقدر قشنگ این همه قلب خوشگل دور بر توووو….
چقدر خوبه که یه آدمی مثل تو روی این کره خاکی هست….
چقدر خوب که حضور داری در این دیناااا…
خدارو صد هزار بار شکر برای تمام قشنگی های جهان هستی خدارو صد هزار بار شکر که هیچ برگی بدون اذن خودش از درخت پایین نمیوفته….
خدا وشکر که امروز بیدارم کرد و فرصت بندگی کردن و سپاس گزاری بهم داد الهی شکرررر….
در پناه رب شاد سلامت و ثروتمند و عاشق باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا…
بنام رب جمیل ،خالق عشق و زیبایی
سلام ب بنده ی خوب خدا،دوست خوش انرژی قشنگم حسین عبادی عزیز
خییییلی ازت ممنونم بابت نوری ک از قلب قشنگت برام جاری کردی چقد انرژی گرفتم چقد قلبم و گرم کرد
ان شاالله هزار برابرش بهت برگرده دوست من
خییلی ازت ممنونم ک بهم تولدم و تبریک گفتی آقا حسین، خیلی خوشحالم کردی:))
چ آرامش و انرژییی از تک تک کلماتت چکه میکرد
کامنتت برام پیغامی داشت از طرف ربم
قبل اینکه بیام سایت گفتم خدایا ی نشونه بهم بده
ی نقطه ی آبی
وقتی صفحه بالا اومد دیدم نقطه آبی کنار اسممِ
اصن قلبم شکوفته شد
و دیدم خدا هدایتش و فرستاده
هیچ برگی بدون اذن خودش از درخت پایین نمیوفته….
الهی صدهزار مرتبه شکرت قلبم آروم گرفت
و همه چی و ب خودش سپردم
فهمیدم برگی ک افتاده از درخت ب اذن خودش بوده
خدایا صدهزار مرتبه شکرت
خدایا من تسلیم هستم ب هرخیری ازسمت تو سخت محتاجم و فقیر
من هیچی نمیدونم
من هیچی نمیفهمم
تو بهم بگو
تو برام تصمیم بگیر
تو هدایتم کن
تو ب همه اسرار سینه ها آگاهی ،تویی عالم مطلق
و قادر مطلق
فرمون دست تو باشه
مرررسی ازت، حسین جان عبادی،بنده ی نازنین خدا
چقد شبیه اسمتی پسرررر
بهت افتخار میکنم بخاطر مدار قشنگی ک درش قرار گرفتی ،چقد شما رو لطیف کرده
خدایا شکرت
ب خدای قادر وهاب میسپارمت
«وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»
هر که بر خدا توکل کند، خداوند او را کفایت میکند. (طلاق، 3)
از وقتی یاد گرفتم که امید واقعی یعنی باور به نتیجه حتی وقتی هیچ نشانهای نیست، تازه فهمیدم توکل یعنی چی.
یعنی دست از کنترل برداری، اما از ایمانت دست برنداری
یعنی بگی: «خدایا، من انجامش میدم، اما نتیجه با تو.»
و وقتی واقعاً از عمق وجودت این جمله رو حس میکنی، یه آرامش عجیبی جاری میشه…
همون آرامشی که هیچ عقل ظاهربینی نمیتونه توضیحش بده.
فرکانس امید یعنی باور به نوری که هنوز دیده نمیشه
و من با دیدن این آموزش و توضیحاتش تصمیم گرفتم
برای رهایی و خروج از شرایطی که حدودا دو سه سالی درگیرشم
یه اهرم رنج و لذت بنویسم
و نشستم نوشتم قبل از اینکه بیام دیدگاهم رو بنویسم
و چقدر بعد از نوشتن اون اهرم ها احساس ترس ام به خاطر خروج از اون شرایط
تبدیل به احساس قدرت شد و چقدر من الان آرومم
و من در لحظهای که اهرم رنج و لذت نوشتم، فهمیدم این یعنی ایمان در عمل
اونجا که ترس داشتم، ولی نوشتم،
دلم لرزید، ولی ادامه دادم،
اونجا بود که فرکانسم از «ترس» رفت روی «اعتماد»
انگار خدا داشت از درونم زمزمه میکرد:
«رهایش کن، من پُشتت هستم…»
«إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا»
همانا با سختی، آسانی است. (شرح، 6)
این آیه همیشه برای من فقط جملهای آرامشبخش بود،
یعنی همزمان که درگیر چالشها هستی، در دل همان چالش، راه رهایی هم پنهان است.
فقط باید فرکانست را عوض کنی.
وقتی از ترس به ایمان حرکت میکنی،
از تردید به سپردن،
سختیها همان پلههایی میشوند که قرار است تو را بالا ببرند
من در نوشتن اهرم رنج و لذت، حس کردم اون پلهها رو دارم یکییکی میرم بالا…
ترسهام دیگه مثل قبل سنگین نبودند.
انگار تبدیل شده بودن به نیرویی که هل میداد منو سمت خودِ حقیقیم.
«وَعَسَىٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، در حالی که خیر شما در آن است. (بقره، 216)
وقتی به این آیه فکر کردم، دیدم تمام ترسهایی که سالها در من ریشه داشت،
در واقع دعوتهایی بودن برای رشد.
شرایطی که ازش فرار میکردم،
درسهایی بودن که خدا میخواست از طریقشون به من بگه:
«تو قویتر از چیزی هستی که فکر میکنی.»
حالا که نگاه میکنم، میبینم امید یعنی دیدن خیر حتی وسط درد
یعنی باور داشته باشی پشت هر ترسی، یک قدرت درونی منتظره تا بیدار بشی
خدایا شکرت برای این آگاهی…
برای استادمون
برای این سایت الهی
برای اینکه نشونم دادی امید فقط یه احساس لطیف نیست،
یه انتخاب قدرتمنده — انتخاب دیدنِ نیکیِ تو در هر اتفاقی.
شکرت که یادم دادی قانون فرکانس فقط یک قانون نیست،
بلکه شیوهای الهی برای درک حضور تو در زندگیه
از امروز تصمیم گرفتم هر وقت ترس اومد سراغم،
به جای فرار، بایستم و بگم:
«اینم یکی از نشونههاته خدایا، دارم رشد میکنم…»
و همون لحظه، مثل همیشه، تو آرامش رو از درونم جاری میکنی.
شکرت برای هدایت، برای ایمان، برای هر بار که از تاریکیِ ذهن، به روشناییِ یقین رسوندیم
خدایا شکرت
سلام شکوه زیبا و نازنین
دوست خیلی خوشگلم ،چقدر کامنتت قشنگ بود ،لحظه لحظه اش پر از نور بود که وارد قلبم میشد
اونجایی که گفتی “لحظهای که اهرم رنج و لذت نوشتم، فهمیدم این یعنی ایمان در عمل”
و تغییر فرکانسی که از نوشتن این اهرم بهت دست داده خیلی خیلی عالی بود.
دوست خوشگلم خیلی لذت بردم از کامنتت
برات بهترین هارو ارزو می کنم.
️️
️️
بنام خداوند بخشنده و مهربانم….
العنکبوت
مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺧﺪﺍ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﺎﻧﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﻨﻜﺒﻮﺕ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻱ [ ﺑﻲ ﺩﻳﻮﺍﺭ ، ﺑﻲ ﺳﻘﻒ ﻭ ﺑﻲ ﺣﻔﺎﻅ ] ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ، ﻭ ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺳﺴﺖ ﺗﺮﻳﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﻨﻜﺒﻮﺕ ﺍﺳﺖ ، ﺍﮔﺮ [ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ]ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ [ ﺑﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﻰ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ . ](4١)
سلام به شکوه خانوم …
الهی که در پناه رب العامین همیشه رو به سمت نور باشی و با عشق و لذت قدم بردارید….
سپاس گذار خدا هستم که چند روز میخوام کامنت شمارو بخونم نمیشد و امروز به لطف پروردگار قشنگم شددددددد الهی شکر….
چقدر قشنگ نوشتی جایی که میگی…
دیدن هر خیری حتی وسط درد….
دردی که ما درد میخونمیش…
دردی که ما اون درد میکنیم…..
دردی که درد نیست حتی در بدترین شرایط….
وقتی بدونی که یه قدرتی هست که تنها قدرت جهان هستی دیگه چیزی نمیمونه اون موقع که درد باشه….
به شرط ایمان البته به شرط عشق به شرط تسلیم بودن به شرط هر خیری که از تو به من برسه من فقیرم….
و چقدر قشنگگگ گفتید که امید فقد یک احساس لطیف نیست….
یک انتخاب قدرتمند یه حس قلبی که در ما حضور داره وقتی قلبت وصل امید باشه دیگه هم چیز حله چقدر حالمو خوب کرد کامنتتون چقدر آگاهی داد بهم….
شکوه عزیز و قشنگ قلب…..
خدایا شکرت برای این صلات برای این عشق برای این رهایی برای این همه حضور توووو الهی شکرت رب من شکرتتتت بینهایت….
خدایا شکرت که هیچ برگی بدون اذن تو از درخت پایین نمیوفته….
خدایا شکرت که هر خیری که از تو به ما میرسه ما بهش فقیربیم….
خدایا شکرت که امروز با خواندن کامنت شکوه شروع شد…..
خدایا شکرت که بیدارم کردی تا بتونم بندگی تورو کنم و سپاس گزار لحظه به لحظه زندگیم باشم….
خدایا شکرت که بهم عزت دادی تا بتونم عاشق باشم….
خدایا شکرت که الان سر کارم تا عاشقی کنم و عشق رو بگیرم و عشق رو بدم…..
خدایا شکرت که هر لحظه در تلاشم که وصل تو باشم با مومنتوم مثبت….
خدایا شکرت که دارم تلاش میکنم سپاس گزار تو باشم با احساس عالی سجده کنان…
خدایا شکرت که اینجا حضور دارم و یاد میگیرم و تلاش میکنم که عمل کنم به تمام آموزشها….
خدایا شکرت بی قید و شرط…..
خدایا شکرت شکرت یه بغل محکم الهی شکرت شکرت شکرت صد هزار بار
شکوه عزیز در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت ثروتمند و عاشق باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
حسین عزیز و بندهی عاشق خدا
کلماتت بوی حضور میداد…
بوی سجدهای که از دل برمیخیزه نه از عادت
چقدر زیبا ستایش کردی و چه اندازه لطیف خدا رو صدا زدی…
آیهای که نوشتی، یادم انداخت که هر وقت به غیر او دل بستیم، خونهمون سست شد…
اما وقتی دل رو به خودش سپردیم، همهچیز استوار شد.
تنها پناه امنِ من، خانهی حضور اوست.
ممنونم از کامنت پر از نورت که واسم نوشتی
خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم یه نقطه آبی دارم
الهی که در همین مسیر عشق و بندگی، هر لحظه عمیقتر شی در وصل، در ایمان، در شکر.
از اینکه نوشتهم جرقهای از یاد خدا در دلت روشن کرد، با تمام وجودم شکرگزارم.
در پناه نور او باشی همیشه
سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی مهربان
سلام به همه دوستان عزیزم
میخوام از تجربه شکست سختی که داشتم و بیرون اومدن از اون شرایط بنویسم که هم درسهای مهمی که از اون دوره گرفتم برای خودم مرور بشه و هم برای دوستان تجربم رو بازگو کرده باشم.
من در اسفند ماه 1402 برای اولین بار در یک ایونت شرکت کردم و در حالی که برآورد کرده بودیم این ایونت سه روزه برای ما حداقل 50 میلیون سودآوری داشته باشه ، در کمال ناباوری 50 میلیون ضرر کردیم. وقتی محاسبه همه امور اون سه روز تمام شد و باورم شد که 50 میلیون ضرر کردم سست شدن زانوانم رو حس کردم ، دنیا دور سرم چرخید. چون همیشه خیلی مراقب دخل و خرجم بودم که به اندازه باشه و هیچوقت در زندگیم تا اون روز بدهکار نشده بودم .باورم نمیشد ، علاوه بر اینکه باید حقوق کارمندانم رو پرداخت میکردم ، هزینههای امور جانبی ایونت (مثل کرایه میز و صندلی و چیزای دیگه) هم بود. علاوه بر اون چند روز دیگه سال جدید بود و من به امید سود این ایونت (که بعداً فهمیدم چقدر مشرک بودم) هیچ رخت و لباس نویی نخریده بودم ، خلاصه تمام این فکرها در چند لحظه از ذهنم گذشت و نتیجهاش این بود که تا چند هفته حال بسیار بدی داشتم. با کمک گرفتن از چند تا از دوستان و آشنایان مخارج ایونت و حقوق همکارانم رو پرداخت کردم ولی من ماندم و شب عید و 50 میلیون بدهکاری!
به حساب من حداقل شش ماه طول میکشید که بتونم اون هزینه رو پرداخت کنم. چون بهرحال در کنار این مبلغ هزینههای جانبی کار و امور زندگی هم هر ماه اضافه میشد.
اون زمان هنوز با استاد عباسمنش آشنا نبودم و فایلهای اساتید دیگه رو گوش میدادم و کتاب میخوندم.
در این بین همسر عزیزم که همیشه همراهم هست دو تا نکته به من یادآوری کرد که خیلی موثر بود.
اول اینکه دائم میگفت انقدر خودتو اذیت نکن، سعی کن با هرکاری که میتونی حالتو خوب نگه داری(همون تمرکز بر نکات مثبت و حال خوب) . میگفت بخصوص الان که در تعطیلات عید هستیم و اتفاقا مصادف با ماه رمضان بود فقط سعی کن در حال خوب بمونی ، فیلم طنز ببین ، کتاب بخون ، قرآن بخون ، گردش و تفریح برو خلاصه با هر روشی که میتونی فقط حالتو خوب نگه دار و به رحمت خدا امیدوار باش مطمئن باش درست میشه.
نکته دوم اینکه گفت چقدر پول تو حسابت هست؟ 10 هزار تومن ؟ 50 هزار تومن ؟ 100 هزار تومن ؟
هر چقدر پول داری فقط تمرکزت رو بذار روی اون مبلغ و بابتش سپاسگزار باش ، اصلا به مقدار بدهی توجه نکن ، تمرکزت فقط روی مقدار پولی که در حسابت هست باشه.
منم در اون مدت تعطیلات عید فقط همین کارها رو انجام میدادم و در عین حال زیاد با معانی دعای جوشن کبیر انس گرفته بودم.
و اتفاق جالبی که افتاد این بود که باز هم در کمال ناباوری من ، در همون تعطیلات 20 میلیون از بدهی ها تسویه شد و بقیه اون هم تا اوایل اردیبهشت ماه تسویه شد.
هنوز هم به اون روزها فکر میکنم نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد ولی انگار من ناآگاهانه قوانین رو رعایت کردم. و جالب این بود که به قول استاد دقیقا از زمانی که در مسیر درست قرار گرفتم ، فارغ از اینکه تا لحظه قبل در مسیر نادرست بودم ، نتایج عوض شد.
تمرکز روی نکات مثبت ، سپاسگزاری ، تسلیم و توکل کار خودشو کرد.
و خداوند آدمها موقعیت ها شرایط و امکانات رو طوری کنار هم چید که من به خواسته ام برسم.
بعدها که با استاد و آموزه هاشون آشنا شدم متوجه شدم من با طی نکردن تکامل و با شرک ورزیدن به این نقطه رسیده بودم و از همون زمان دیگه هیچ کاری رو بدون طی کردن تکامل انجام ندادم .
در پایان از استاد عزیزم و مریم بانوی عزیز که از هردو بسیار میآموزم بینهایت سپاسگزارم.
به خدای بزرگ میسپارمتون.
خدایا شکرت که امروز کارهای زیادی رو انجام دادم، امروز برنامه امرو کامل انجام دادم و حتی در کنارش حمام هم رفتم، نشانه روز هم گوش کردم و کامنت کذاشتم
چقدر خوشحالم که با وجود خداوند در زندگیم انقدر جلوام، تمام زمانم رو به بهترین شکل خلق میکنم، حنی اگر خسته باشم عصرها میخوابم، اما دیگه خبری از استرس قدیم نیست، انگار زمان ایست میکنه تا من تا شب کارهام رو به اتمام برسونم و وقتی تمام گزینه های ستاره قطبی من تیک خورد زمان دوباره شروع به حرکت میکنه و یهو میشه ساعت نه شب، حتی انقدر زمان اضافه دارم که نه شب میام تو تخت خواب و تا یک ساعت قبل خوابم میام تو سایت و آگاهی دریافت میکنم و در این بهشت میگردم
با ارامش میخوابم تا پنج صبح و باز شروع میکنم به خلق
من هیچوقت به ان شدت نمیدونستم که قدرت و توانایی خلق زندگیم رو دارم، من ته ته چاه بودم، قعر چاه بودم، ضربه ها خوردم، حال بد داشتم، ساعت ها کار میکردم و بازهم افسردگی داشتم که چرا نمیشه، چرا نمیرسم به هدف روزم، چرا انقدر حالم بده
من یادمه یک روز نمیتونستم بدون سیگار زندگی کنم، در سن کممم…
نمیتونستم دوستان معتادمو نبینم، نمیتونستم….و من باورم نمیشه چه آدمی بودم، اصلا باورم نمیشه من چه آدمی بودم قبلا
من نجات پیدا کردم، خداوند منو نجاتم داد. و جالبه من سایت و میشناختم استادم رو میشناختم اما در مدارش نبودم که بیام و آگاه شم، چشمام کور بود و نمیدید نقشه گنج رو
مادر پدرم ازم ناامید بودن، من علاوه بر اینکه خودم رو ناامید کرده بودم بلکه خانوادم روهم ناامید کرده بودم
ولی چقدر الان همه چیز زیباست
به چشم نمیاد اما وقتی میشینم مینویسم و فکر میکنم به قدیما، میبینم من الان به بهترین شکل نسبت به من یکسال پیش یا حتی هفت هشت ماه پیش دارم زندگی میکنم، من الان متجزات در زندگیم رخ میده
بدن عالی من، بدن قوی و سلامت من، به چشم نمیاد اما وقتی با بدن افراد دیگه و سیستم ایمنی افراد دیگه مقایسه میکنم میبینم چطور ممکنه انقددر بدن این افراد ضعیف باشه، میبینم که عادی نیست این موضوعات برای هرکسی و من با وجود خداوند به این شکل دارم زندگی میکنم
به ساعت کارم نگاه میکنم، با انرژی روزی هشت ساعت تا دوازده ساعت کار میکنم و بازهم از زمان استراحتم برای تمیزکاری و کارهای دیگه استفاده میکنم و نمیتونم بشینم پای موبایل و اینستاگرام و فضای مجازی
اینستاگرامم رو فقط روزی نیم ساعت اونهم برای کارم میرم، در صورتی که برای بقیه اینها عادی نیست، خانواده خودم صبح دیر بیدار میشن، بعد بیدار شدن میرن سر میز صبحانه میخورن و اخبار میبینن و یک ساعت اونجا وقت میگذرونن، بعدش باز میشینن پای موبایل، موقع نهار باید تیوی روشن باشه، این موبایل و این تیوی داعم باید استفاده بشه، در صورتی که من رها شدم از بند اینها
من رها هستم، موقع نهار میرم کنار پنجره حیاطمون و با دیدن درختا که زرد شدن و پرنده های توی حیاط کوچولومون نهار میخورم و لذت میبرم، زمان اضافه ام رو میرم دفتر آگاهیم رو میخونم که آگاهی های فایل هارو در اونجا نوشتم، هزاران کار دیگه، اما موبایل نه، اما تیوی نه.
خدایا شکرت خدایا صدهزار مرتبه شکرت
چطور شد که انقدر تغییر کردی اسما..یهو همه چیز تغییر کرد
اون دختری که معتاد بود و از خانوادش دور بود و بی هدف بود و پوسیده بود، تبدیل شده به یک دختر با دیسیپلین و با آرامش و هدفمند
دلم میخواد گریه کنم که لطف خداوند انقدددر شامل حال من شده
حتی امروز یکی از دوستانی که مدتها باهاش صحبت میکردم و ارتباط داشتم باهاش موقع ورزش، متوجه شدم اون هم با سایت استاد اشناست، اون هم در این بهشت الهی حظور داره
همون موقع گریه ام گرفت که خدایا تو چقدر پاسخگوی نیازهای منی، من آدمهای اشتباه رو حذف کردم، تو به آرومی یکی یکی آپمهای موفق و آدمهای توحیدی رو وارد زندگیم میکنی، یهو به خودم میام میبینم فردی که یکی دو هفته دارم به شدتتت باهاش انرژی میگیرن و باهاش دوستم و ارتباط میگیرم اون هم با قوانین آشناست، اون هم هم فرکانس منه
خدایا تا صبح میتونم بنویسم
میتونم بنویسم از تغییراتی که فقط در چندماه رخ داده، معجزاتی که در چند ماه در این سن کم در زندگی من رخ داد اما خیلی ها با وجود سن زیادشون هنوز هم هدایت نشدند، خیلی ها از دنیا رفتند ولی بازهم هدایت نشدند
خدایا من چقدر خوشبختم
من از دیدن صورت پدرم، اون ناامیدی، چهره مادرم و ناامیدی در چهرشون به خودم اومدم…از اینکه دوستانم به شدت با خانواده شون رابطه خوبی داشتند و من حسرت کشیدم
این باعث شد به خودم بیام.
یک تلفن ساده که دوستم با مادرش داشت و چقدر زیبا باهاش صحبت میکرد، (سه سال پیش شاید) و همونجا من حسرت خوردم، منی که احساس بی تعلقی میکردم
دوری از خانواده نع از لحاظ فیزیکی، بلکه از لحاظ روحی بدترینننن چیزه، اینکه فیزیکی دور باشی اما قلبتون پیش هم باشه چیزی نیست اما وقتی قلبت دوره و فیزیکی کنارشونی، ولی نمیتونی بگی عاشقشونی، نمیتونی بهشون با عشق نگاه کنی
این بدترین ضربه است
من بدترین ضربه هارو خوردم به خودم اومدم
پس خداروشکر
خداروشکر بابت اون ضربه ها
الان انقدر با مامان بابام با عشقققق صحبت میکنم که اونروز یکی از خالم به مامانم گفته بود تلفن همسرته انقدر عشق رد و بدل میکنی؟! مامانم خندید و گفت نه دخترمه
همین.
من به خدا وصل شدم
دیگه چی باید بگم.
من به خدا وصل شدم و حتی خودمم باورم نمیشه!
نمیتونم درک کنم، انقدر محبت خداوند رو!
خدایا من چقدر سپاسگذارم
هرچقدر هم سپاسگذاری کنم کمه! بخدا که کمه!
خدایا شکرت
سلام اسما جان
چقدر کامنتت زیبا بود دختر واقعا نتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم
آفرین بهت که اینقدر خوب داری روی خودت کارمیکنی واینهمه نتیجه گرفتی
عزیز دلم خیلی تحسینت میکنم همینطور با همین ایمان ایمان بده منم ادامه میدم من وتو وهمه ی ما بچها به همراه استاد عزیزمون که فانوس ونور و روشنایی به دست داره وراس ما قرار داره درحرکتیم
قطعا این حد از ایمان وتعهد نتایج بینظیری رو درلحظه برامون خلق میکنه ،
اسما جان برات بهترینها رو ازخداوند میخوام
خیلی مسیرت زیباست عزیزم واقعا لذت بردم از ایمانت وعمل کردن به ایمانت
در پناه الله یکتا باشیم
سلاممم مریم جونم
خدای من عجببب بدنی داری دختررر، بهم یه عالمه انگیزه دادی از همین شروع صبحم تا برم ورزشمو انجام بدم
رفتم پروفایلت و داستان زندگیت رو خوندم و چقدر لذت بردم، هرکدوم از ما به روشی با این قوانین و استاد نازنینمون اشنا شدیم و چقدر جالبه ختی یککک نفر نیست بگه منم به همین روش فلانی اشنا شدم، همه به یک روش متفاوتی اشنا شدند
خداوند رو سپاسگذارم که تورو نشون من داد، واقعا عاشق اون پکای شکمت شدم دختر نمیتونم انکار کنم که الان دوباره میرم پروفایلت و نگاه میکنم
همین حالا که از خواب بیدار شدم یکم که فکر کردم دیدم خواب دیده بودم چه لباسامو در آوردم و یک بدننن عاللیییی دارمم، پر از عضله
وای خدا چقدر خواب خوبی بود، بهتریننن خواب دنیا بود
یعنی روزی میرسه که تلاش های منم نتیجه بده
انقدر ذوق اون بدنو دارم که نمیتونم ختی لحظه ای ورزشم رو کنار بگذارم
جالبه که من ورزش رو فقط برای این شروع کردم که درد کتفم برطرف بشه چون نیاز به دکتر و عمل و.. داشت بخاطر ضعف عضلات و مفاصل و چندتا چیز دیگه که نمیدونم
و بعد یوگا رو شروع کردم و گفتم بزار روزی بیست دقیقه امتحانش کنم
الان یک سال میگذره و چنانن معتاد ورزش شدم که نمیتونم روزی دو ساعت کمتر ورزش کنم
هدفای الانم کجا و هدفای یکسال پیشم کجا.
خداوند رو سپاسگذارم که اشنا کرد من رو با این سایت توحیدی تا بتونم تمرکز و استمرار و صبر رو یاد بگیرم
صبر!!! چیزی که هنوزم توش خیللی ایراد دارم
من اصلا دختر صبوری نبودم و همین حالا هم در تلاشم که این احساس بد و عجله رو از خودم دور کنم
امیدوارم بتونم مثل تو بدن فوق العاده زیبایی بسازم.
موفق و پیروز و ثروتمند و لیاقت مند و توحیدی باشی رفیق نازم
بنام خداوند بخشنده و مهربانم….
سلام به اسما عزیز و قشنگ
به به به به
الهی شکر برای این همه معجزه رب الهی شکر برای این همه کنترل ذهن الهی شکر برای این همه مهر و فضل رب الهی شکرررررر الهی شکر
آفرین به تو دختر قهرمان آفرین به تو که اینقدر لطف رب شامل حالت شده آفرین به تو که تسلیم درگاه رب شدی
آفرین به تو که اینقدر قشنگ هستی…..
الهی شکر برای تک تک نعمتهای رب الهی شکر برای حضور رب در زندگیمون که نورش چراغ راهمون الهی شکر برای تمام نعمتهاش الهی شکررر
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت ثروتمند و عاشق باشی
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا….
به نام خدای مهربانم
سلام به استاد جانم، مریم جانم و دوستان نازنینم.
استاد جانم، امروز که این قدم رو شنیدم و به تمرینش رسیدم، یهدفعه یاد سه سال پیش خودم افتادم…
اون روزها من غرق روزمرگی بودم. نه از خودم خبری بود، نه از روح زندهای که یه زمانی درونم میدرخشید. چند سالی از رفتنم به چابهار گذشته بود و من ناخودآگاه شبیه آدمهایی شده بودم که اطرافم بودن. صبح تا شب فیلم میدیدم، توی فضای مجازی پرسه میزدم، نصف روز رو میخوابیدم و وقتی بیدار میشدم، فقط غر میزدم… بیوقفه.
نه از زندگیام راضی بودم، نه از خودم. همسرم رو مدام با دیگران مقایسه میکردم و خودم رو هیچ میدیدم. عزت نفسم پایین اومده بود، اونقدر که هر بیاحترامیای رو تحمل میکردم و سکوت میکردم. جسمم هم مثل روحم خسته و بیمار شده بود، وزنم بالا رفته بود و هر روز بیشتر در خودم فرو میرفتم.
یه روز، وقتی از همه چیز خسته بودم، همسرم گفت دیگه به این زندگی علاقهای نداره، و اگه بخوام میتونم برم. گفت خودش هم اصراری نداره. اون جمله برام مثل پتک بود. گفت و رفت مأموریت. یه هفته تنها موندم.
اون روزها هنوز با شما، استاد جانم، آشنا نشده بودم. فرکانسم هنوز به اون حد نرسیده بود که بخوام صدای شما رو بشنوم. اما همون روزی که همسرم رفت، یه حسی از درونم بلند شد… یه صدای آروم که گفت:
«اگه مشکلی هست، از خودته. تو باید درستش کنی.»
همون موقع یاد کتابی افتادم از باربارا دی آنجلیس که سالها قبل خریده بودم ولی حتی یهبار هم بازش نکرده بودم. همسرم که رفت، انگار یه نیروی درونی منو هل داد سمت اون کتاب. یکی از دوستام که شاهد اوضاع بود گفت: «تو باید همین امروز برگردی شهرت!»
ولی من حس دیگهای داشتم. انگار یه چیزی توی من بیدار شده بود.
من بارها تهدید کرده بودم که جدا میشم، اما اون بار… حس متفاوتی بود. یه آگاهی تازه که میگفت: «مشکل از بیرون نیست، از درون توئه. رابطهت با خودت خرابه. باید اون رو درست کنی.»
شروع کردم به خوندن کتاب. توی همون صفحات اول نوشته بود:
«اگر در اطرافت مشکلی میبینی، بدون ریشهاش در درون خودته. ما لایق یک زندگی خوبیم، اما برای داشتنش باید از خودمون شروع کنیم.»
اون جمله برام یه تلنگر واقعی بود. فهمیدم تا وقتی دارم گله و شکایت میکنم، تا وقتی چشمم فقط دنبال نقصهاست، هیچ چیز تغییر نمیکنه. تصمیم گرفتم تمرکزم رو بذارم روی چیزهای خوب، هرچقدر هم کوچیک.
اولش خیلی سخت بود، چون صادقانه بگم، نکتهی مثبتی نمیدیدم!
ولی چون رسیده بودم به آخر خط، تمام تلاشم رو کردم. شروع کردم به شکرگزاری. به جای غر زدن، دنبال چیزهایی گشتم که بشه بابتشون سپاسگزار بود.
تو اون یه هفتهای که همسرم نبود، نه من بهش زنگ زدم، نه اون به من.
اما جالبه بدونی، اصلاً ناراحت نبودم! برای اولین بار، ذهنم مشغول این نبود که اون کجاست و چی میکنه. فقط به این فکر میکردم که باید خودم رو درست کنم. نه برای نجات ازدواجم، بلکه برای نجات خودم.
چون بارها تلاش کرده بودم زندگی رو برای “او” درست کنم، اما هر بار نتیجهاش کوتاهمدت بود.
این بار تصمیم گرفته بودم از “من” شروع کنم.
وقتی بعد از یک هفته برگشت، اصلاً به یادم نیومد چی گفته بود. فقط یه جمله بهش گفتم:
«من لیاقتم خیلی بیشتر از اینه.»
اون جمله از عمق وجودم اومده بود، از زنی که تازه داشت خودش رو پیدا میکرد.
از اون روز، دیدم نسبت به زندگی عوض شد. دیگه به چاه گذشته نگاه نکردم. شروع کردم به بالا رفتن، به ساختن، به زندگی کردن. چند ماه بعد، جهان من رو به استاد عزیزم رسوند… و از اون لحظه، فرکانس زندگیم برای همیشه تغییر کرد.
الان، وقتی به گذشته نگاه میکنم، لبخند میزنم. چون اون سقوط، مقدمهی صعودم بود. اون تهِ چاه، جایی بود که خدا منو صدا زد.
حالا با تمام وجودم باور دارم:
من لایق بهترینهام.
لایق عشق، آرامش، سلامتی و ثروتم.
لایق به دنیا اومدن بودم و لایق از دنیا خواهم رفت.
و ایمان دارم خدای مهربونم هر روز، زیباترین مسیر رشد و هدایت رو برام رقم میزنه.
من هر روز دارم در مسیر تکاملم، به بهترین شکل ممکن، جلو میرم.
گام چهارم – جمعه ٢ آبان ١۴٠۴- رابطه امیدواری با قانون فرکانس
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟ چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
لطفاً داستان خود را در قسمت نظرات به اشتراک بگذارید. تجربهی شما از بیرون آمدن از «دره»، میتواند همان «جرقهی» امیدی باشد که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد
فروردین 1403 برای من جایی بود که در اوج نا امیدی بودم ، جایی که حقیقتا همه چیز بهم ریخته بود ، استارتاپی که تاسیس کردم شکست خورده بود و من مونده بودم با صدها میلیون بدهی ، رابطه عاطفی که هر روز اوضاعش بدتر میشد ، سلامتی که نصفه نیمه بود و کلی چالش های سلامتی داشتم ، رابطه م با خدا اصلا خوب نبود و رابطه م خلاصه میشد به عادتی به نام خم و راست شدن به اسم نماز
هیچ وقت یادم نمیره ، سر کار بودم و داستم طبق معمول تو اینترنت کارمو انجام میدادم ، حسم گفت یه کلمه ای رو در نت سرچ کنم و اولین سایتی ( سایت استاد عبلسمنش عزیزم ) که اومد بالا رو باز کردم و یه دوری توی زدم ، یه نگاهی به قیمت دوره ها انداختم ، با خودم گفتم : من کجا و n میلیون پول دوره کجا؟ ول کن بابا
حسم نداشت از سایت برم بیرون ، به 12 قدم هدایت شدم و دیدم میشه قدم به قدم خریدش ، آخر ماه بود و کل موجودی م شاید 2-3 تومن بود ، کلی با خودم کلنجار رفتم که قدم اول رو بخرم یا نه ،،،،، ( از اونجایی که سالها پول های سنگین چند ده میلیونی بابت دوره اساتید موفقیت مختلف پرداخت کردن بودن ) با خودم عهد بستم که : یک میلیون و خورده ای هست دیگه ، میخرمش ، انجام میدم و اگر نتیجه نداد بیخیال میشم
28 فروردین 1404 اولین جلسه رو گوش دادم و تغییرات من به مرور شروع شد ،
قدم اول
قدم دوم
قدم سوم
عزت نفس یادم نمیره که چقدرررررر مقاومت داشتم در مقابل تمرینات عزت نفس و الان دوباره برگشتم و دارم تمریناتش رو به همراه دوره احساس لیاقت انجام میدم و چه جادویی داره ایجاد میشه
و کلی دوره دیگه که بعدش تهیه کردم
دوره ها بک طرف ، تک تک تعبیراتی که در زندگیم رخ داد یک طرف
در عرض 3 ماه در مهر 1403 ، 500 میلیون پول ساختم و یه بهش زیادی از بدهی هام رو پرداخت کردم
اسفند 1403 با جسارت و شجاعت اون رابطه عاطفی مریض رو تموم کردم
26 اسفند 1403 دوره جادویی قانون سلامتی رو شروع کردم و الان هیکل و سلامتی م رویایبه
رابطه م با خدا ، رویاییه ، قرآن شده شروع روزم ، میخونم و کلمه به کلمه ش رو میبوسم ، اونطوری که دوست دارم عبادت میکنم ، نه فقط با خم و راست شدن ، لاک میزنم و نماز میخونم ،،،، و صلاه رو اونطوری که درک کردم اقامه میکنم
و از 27 اسفند که استاد در دوره هم جهت درباره نوشتن برگه های سپاسگزاری گفتن ، گوی سپاسگزاری من هر روز بزرگ و بزرگتر میشه
و آرامش
بزرگترین نعمت این روزهای من آرامشی ست که سالها به خاطر شرک و اضطراب مداوم گمش کرده بودم
راستی ، اوضاع مالی م به لطف الله خیلی بهتر شده و چند تا پروژه رو استارت زدیم که به لطف الله و از فضل خداوند صدها میلیون برامون پول میسازه
و میدونید بچه ها؟
به الله قسم مسیر درست همینه و همینجاست ، دنبال استاد و کلاس و کتاب دیگه ای نباشیم ، هر چی بخوایم الله یکتا به کلام استاد جاری میکنه تا هدایتمون کنه
به قول استاد :
به جای یادگیری تکنیک جدید ، اصل را تکرار کن
و
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کر طلب کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
استاد بغض راه نفسم روگرفته
بعض شادی ، بغض اینکه هر چی هست همینجاست و تمام
و همیشه شکرت
با عشق ، ادامه دارد …….
سلام به زهرا عزیز امیدوارم که حالت عالی عالی باشه
شکر الله بابت این همه تغییرات متعدی که تونستی در زندگیت ایجاد کنی!
واقعا که این جملاتت باعث میشه که بتونم پر قدرت مسیرم رو ادامه بدم!
واقعا تحسینت میکنم بابت این تغییراتی که در زندگی ات ایجاد کردی!
شکر الله بابت اینکه میتونم به کامنت زیبایت دسترسی داشته باشم!
شکر الله یکتا بابت این الگویی که بهش تبدیل شدی!
چقدر تغییر کردی دخترجان ، واقعا حیرت انگیز عمل کردی!
واقعا ی الگو و اسوه ای شده برای تمام ماها که بتونیم عالی ادامه بدیم – از اینکه میبینم که در حیطه ثروت بدهی ات رو هندل کردی و همچنین اینکه سلامتی رو عالی پیش بردی و همچنین اینکه رابطه ات رو به درستی هندل کردی!
بله اشتراک ایمیلی ات فعال هست و در کامنت نوشتن هم به ی الگو قابل تحسین تبدیل شدی!
مرسی بابت کامنت بی نظیرت امیدوارم که همیشه و همواره مسیرت رو عالی ادامه بدی و لذت ببری!
محمد امین عزیز سلام
صمیمانه ازت سپاسگزارم بابت تحسین های الهی و فوق العاده ت
چقدر خوشحال شدم دوباره کامنت زیبات رو دیدم و چندین و چند بار خوندمش
الهی شکر که همممون در مسیر عالی و رویایی رشد و حرکت به روی کمال قرار داریم
ان شالله که در این مسیر استقامت داشته باشیم و رشد های عالی رو تجربه کنیم
در پناه الله یکتا باشی پسر با ذوق و موفق
سلام عرض ادب خدمت زهرا عزیز
چقدر خوب عمل کردی به آموزههای
استاد عشق چه شجاعت تحسینبرانگیز ی
داشتی. نور ایمان در تک تک جملاتت
موج میزنه و این نشان از حرکت به مدار
بالاتره من لذت بردم ازین همه ایمان و
توکل به خدای مهربان
و تحسینت میکنم که انقدر خوب تونستی
تغییر کنی با خوندن کامنتت انرژیم برای حرکت و
تغییر چند برابر شد.
در پناه الله مهربان باشی
حمزه عزیز سلام
سپاسگزارم بابت کامنت زیبا و تحسبن های فوق العاده ت
حقیقت اینه که با خدا که باشی ، خدا کار نمیکنه ، شاهکار میکنه
سپاسگزار الله یکتا هستم که تجربیاتم چراغ راهتون شده و بهتون انرژی چند برابر داده
من هر روز صبح توب تمرین ستاره قطبی م از خدا درخواست میکنم که تحسین دریافت کنم و جهان به هزاااار طریق مختلف این درخواستم رو پاسخ میده
من شخصا به این نتیجه رسیدم که : هیییییچ جا هیچ خبری نیست ، خبری اگر هست ، در این سایت و لابلای کلام توحیدی استاد و آیات قرآن و فایل هاست
و از همه مهم تر
استمرار و استمرار و استمرار و استمرار
در پناه فرمانروای آسمان ها و زمین باشید
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدای هماهنگی ها و زیبایی ها، فراوانی ها
استاد جانم این حس ته دره بودن، اواخر زندگی مشترک قبلی ام خیلی سراغم می آمد.
انگار من درمانده بودم و گیر کرده بودم.
روزها تاریک میگذشت ولی کتاب معجزه ی شکرگزاری منو نجات داد.
اصلا تمرین ساده ولی اساسی آن کتاب نور امیدم شد.
چون از همان روزهای اول که من تمرکز گذاشتم روی داشته هام، نشانه های عجیب و غریب رسیدند و این اتفاقات برای من معجزه به حساب می آمد.
اتفاق جالب دیگه ای که سرعت بهبود اوضاع را در آن زمان برام رقم زد، برنامه ی خندوانه بود.
آن خنده های اجباری ولی از ته دل
جو شاد آن برنامه
مهمانیهای با حال
آهنگ های شاد و قری
و اجرای باحال رامبد جوان
سرعت جدا شدن من از ناخواسته ها را هزاران برابر بیشتر کرد.
همیشه تا نشانه های تضاد میاد با تمرکز خالصانه تر روی شکرگزاری ، نشانه های راه حل را دریافت میکنم و به لطف خدا همه چیز به راحتی هدایت و برطرف میشه.
استاد جانم ممنون برای این پروژه ی بی نظیر
سلام بهار عزیزم،بهار قشنگم،بهار مهربونم،بهار خوش صدا،بهار موفق،بهار دلنشین من…
ازت ممنونم که از تجربه ی خودت برام نوشتی،داشتم به جلسه 18 دوره گوش میدادم…توضیح استاد درمورد ترکیب صبارشکور…
وشما مشعل به دست اومدی و قلب منو روشن کردی…
بهم گفته بودن جواب سوالات دست بهاره…دارم کم کم میفهمم چرا اینو گفتن…
ازت ممنونم که هستی،ممنونم که انقدر مهربونی،ممنونم که میتونم دوستت داشته باشم.
قول میدم خیلی خوبروی خودم کار کنم تا بالاخره به مدارت برسم…
با بغض و چشم هایی که تار میبینه،برات نوشته بودم و کلی عشق توی قلبم…
بالاخره میبینمت…نه فورا ولی حتما…
دوستت دارم و در پناه نور میسپارمت…الله یارت باشه همیشه.
به نام خداوند بی نظیرم
سلام خدمت استاد عباس منش دست خداوند در زمین و دوستان عزیزی که در این مسیر هم راه هم هستیم
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
من حدود دو سال و نیم گذشته تو رابطه ام با همسرم به جایی رسیدم که به ته دره رسیدم و همه چیزمو حتی لباس هامو از دست دادم با ی حال بد شرایط مهاجرت برایم فراهم شد چون یک بار هم این مسیر را تجربه کرده بودم و شرایط خودش جور شد که من مهاجرت کنم این بار هم به همان شکل شرایط جور شد و من مهاجرت کردم چون خودم خواستم و خدا این شرایط و برای من فراهم کرد وقتی مهاجرت کردم و تو محیط جدیدی قرار گرفتم چون از لحاظ روحی اصلا شرایط خوبی نداشتم و از نظر مالی هم به همین شکل تنها موضوعی که میتونست ارومم کنه فقط شکرگزاری بود و زمانی که میخواستم بخوابم با خدا صحبت میکردم که میدونم شرایطم تغییر میکنه و دوباره بلند میشه در سال اول مهاجرتم با خیلی از عادتهای بدم روبه رو شدم که مجبور بودم از بین ببرمشون و هر شب میرفتم لب دریا و کلی گریه میکردم مثل این بود که مواد مصرف میکنم و اثرات مواد داشت از بدنم خارج میشد درامدم پایین بود در سال اول حالم خراب بود در پایین ترین سطح در شرکت کار میکردم ولی اغاز سال دومم حس میکردم که قوی تر شدم ارتباطم با خدا بیشتر و بیشتر شده حسی که تا به قبلش تو زندگیم نداشتم در سال دوم از نظر مالی شرایطم خیلی بهتر شده بود از نظر سطح کاری خیلی بالاتر اومده بودم از نظر اشنای و اعتبار بین ادمهایی که اینجا زندگی میکردن خیلی قوی شده بودم ولی الان رسیدم به نقطه ای که حس میکنم ی چیزی سد راهم شده و نمیزاره شرایطم تغییر کنه و خیلی درگیرش هستم و خداروشکر که همیشه چالشهای زندگی منو با راه حل به من میده این دوره بی نظیر و از استاد عباس منش و در مسیرم قرار داد تا متوجه تغییری که باید انجام بدم بشم
تمریناتی که انجام میدادم تو شکرگزاری صبحم بعد از انجام شکرگزاری عبارات تاکیدی گذاشته بودم و تکرار میکردم بلند بلند صبح میگفتم خواسته هامو میگفته اولش خواسته هامو بزرگ بزرگ میگفته نمیشد شروع کردم به خواسته های کوچکتر که هر روز میگفتم و اتفاق میوفتاد و اینها تماما باعث شدن که من ایمانم بیشتر و بیشتر بشه به خداوندم
الان که داشتم ویس قسمت چهارم گوش میدادم متوجه شدم که در قسمت باورهای رابطم کاری انجام ندادم چون با خانمی در ارتباط هستم که مشابه اتفاقاتی که با همسرم رقم خورده بود مجددا اتفاق افتاد اونم به خاطر اینکه من مهاجرت که کردم چون میدونستم تنها هستم وقتی برای این موضوع نذاشتم و بیشتر برای شرایطم ، کارم و درامدم زمان گذاشتم
سلام به استاد عزیزم و دوستان همراه
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
واقعیتش من تا به حال به ته دره نرسیدم همیشه وسطای راه متوجه شدم با چندتا چک و لگد محکم اما روزای سختی بوده تو زندگیم
یادمه روزای اولی که اومده بودیم تو این مغازه خوب شهر جدید بود نا آشنا بودیم نسبت به همه چیز مثل سلیقه مشتری بازار کارش خوب تهران اقیانوسیه ما حتی نمیدونستیم فلان محله کجاست اتوبانها و خیلی مسیرها برامون نا آشنا بود گیج میزدیم جنس مغازه کم بود اطرافیانمون همه مغازه هاشون کیپ تا کیپ جنس بود مشتری داشتند من به لطف کار کردن با دوره های استاد از لحاظ روحی خیلی بهتر بودم حالم خوب بود احساس ارزشمندی میکردم امید داشتم اما عشقم واقعا خودش رو باخته بود به حدی که بخدا قسم من فرکانس ترسش رو قشنگ استشمام میکردم صبح که میخواست بره مغازه من حس میکردم که با چه ترسی داره میره و چقدر حالش بده احساس ضعف و بدرد نخوری میکنه و میرفت با اون حال و فرکانس بد و نتیجه هم نمیگرفت جوری که یک هفته شد دشت نمیگرفت و از یه جایی به بعد بهش گفتم تو خونه بشین من میرم مغازه و رفتم و کاسبی هم کردم و قشنگ یادمه یک شب اومدم خونه بهش گفتم البته با توجه به شواهدی که میدیدم و پتانسیلی که در اون بازار دیدم بهش گفتم ببین این مغازه راحت میتونه روزی 20 تومن دخل بزنه این مکان و این موقعیتی که ما داریم ساخته شده برای این کار ما باید خودمون رو جمع کنیم عزممون رو جزم کنیم و از فرداش ایشون شروع کرد رفت مغازه و یادش اومد که اصلا هدف ما از اومدن به تهران چی بوده و نور امید تو دلش روشن شد و از همون روز استارت فروشهای طوفانیش به لطف خدا شروع شد و واقعا شد همون محمدی که همه میگند این اگه هفت تا دختر کور و کچل هم داشته باشه براحتی شوهرشون میده چون ذاتا فروشنده هست و ساخته شده برای این کار اما امان از مقایسه کردن که چنان آدم رو به احساس بی ارزشی میرسونه که عملا میتونه تو رو فیریز کنه و تمام تواناییهات رو نادیده بگیری و زندگی رو برای خودت جهنم کنی.
من اونجا اهمیت اعتماد به نفس و احساس ارزشمندی رو خیلی قشنگ با گوشت و پوست و استخونم درک کردم و هزاران بار به خودم گفتم استاد میگفتند اگر بنای اعتماد به نفس و احساس ارزشمندی روی عوامل بیرونی بنا شده باشه و پایه های سستی داشته باشه با از دست رفتن اون عوامل میتونه بنای زندگی تو هم به یکباره فروبریزه یعنی همین ببین منظور استاد دقیقا همین بود و هزاران بار خدا رو شکر کردم که اون مهاجرت دقیقا بعد از گذراندن دوره ارزشمند و بشدت نیاز احساس ارزشمندی رقم خورد و من در موقعیت فرکانسی و احساسی بودم که بتونم سر پا بایستم و عشقم هم بمن تکیه کنه و بتونه خودش رو سر پا نگه داره.
بچه ها نمیدونید نمیدونید اون دوره چه گنجینه ای هست اگر اینجا هستی اگر داری این کامنت رو میخونی میخوام بهت بگم خدا داره بهت نشانه ای میده بواسطه این کامنت من که دوره احساس ارزشمندی رو تهیه کنی باور کنید از نون شبتون واجبتره.
سلام به اساتید عزیزم و همه دوستان
این کامنتم صرفاً برای توضیح درباره کامنت قبلیمه
که برای فایل مصاحبه با استاد قسمت 15 میخواستم بزارم و اشتباهی اینجا گذاشتم
و با اینکه کلاً بیست دقیقه بعدش اومدم درستش کنم و زمان ویرایشش هم خیلی باقی بود و تایید هم نشده بود ولی دیدم قسمت ویرایش نداره
به امید خدا میام و برای این فایل کامنت میزارم
در پناه رب العالمین جان خوش باشیم و از نعمتهای بی پایانش برخوردار باشیم