تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
موضوع این قسمت: رابطه “امیدواری” با “قانون فرکانس”
در این گفتوگو، دو نفر از کاربران سایت داستانهای واقعی خود از «رهایی از ناامیدی» را روایت میکنند؛ از روزهایی که به تهِ درهی زندگی رسیده بودند (در بحران مالی یا عاطفی) و با ایمان، سپاسگزاری و تغییر نگرش، توانستند از دل تاریکی به روشنایی برسند.
درس اول استاد (قدرت لحظهی حال):
استاد در این گفتگو یادآوری میکند که هیچوقت اوضاع آنقدر بد نیست که نتوانی کاری بکنی، زیرا در هر لحظه با افکار و احساساتمان، آیندهمان را میسازیم.
او توضیح میدهد که وقتی همچنان مثل گذشته فکر میکنیم، همان نتایج گذشته را تجربه میکنیم، اما به محض اینکه تصمیم بگیریم متفاوت بیندیشیم و احساس بهتری را انتخاب کنیم، جهان نیز فوراً پاسخ میدهد و مسیر جدیدی برایمان باز میشود.
استاد توضیح میدهد که حتی اگر به ته دره سقوط کنید، همیشه یک راه بازگشت وجود دارد. بسیاری از مردم وقتی به ته دره میرسند تسلیم میشوند، اما حقیقت این است که تا زمانی که زنده هستید، میتوانید وضعیت خود را تغییر دهید.
مهمترین ایده این است: ما «گذشتهی» خود نیستیم. ما آیندهی خود را در «لحظهی حال» میسازیم. ما این کار را با «فرکانس» و «کانون توجه» خود انجام میدهیم. جهان، افراد، ایدهها و موقعیتهایی را برای ما میفرستد که با فرکانس ما در همین لحظه هماهنگ باشند.
اگر در همین لحظه تصمیم بگیرید که افکارتان را تغییر دهید، کانون توجه خود را کنترل کنید و باورهای مثبت بسازید، زندگی شما بلافاصله شروع به بهتر شدن میکند. این تغییر میتواند بسیار سریع باشد. شما واقعاً میتوانید از «دره» به «قله» بروید.
درس دوم استاد (نشانههای هشداردهنده):
استاد در مورد داستان سعید و رابطهی بد او توضیح میدهد. او میگوید این یک مشکل رایج است. جهان همیشه در حال فرستادن «نشانهها» (نشانهها) برای ماست، زمانی که مسیر ما اشتباه است. انگار جهان سر ما فریاد میزند: «این مسیر اشتباه است! تغییر کن!»
اما اگر ما این نشانهها را نادیده بگیریم (مانند ماندن در یک رابطهی بد)، مشکلات همانطور باقی نمیمانند. مشکلات بدتر میشوند. «ضربهها» (ضربهها) از طرف زندگی سختتر، قویتر و مخربتر میشوند.
استاد میگوید شما باید از «اهرم رنج و لذت» (اهرم رنج و لذت) برای ایجاد انگیزه در خود استفاده کنید. شما باید به خودتان بگویید: «اگر من تغییر «نکنم»، رنج در آیندهی من بسیار بزرگتر خواهد بود.» این آگاهی در نهایت به شما کمک میکند تا تصمیم دشوار برای تغییر زندگیتان را بگیرید.
این جلسه دربارهی قدرت لحظهی حال، امید، تصمیم به تغییر، و نشانههای خداوند برای بیداری و تحول درونی است.
پیامی که در عمق این گفتگو نهفته است این است که:
حتی اگر در پایینترین نقطه زندگی باشی، خداوند از طریق نشانهها، الهامات و آگاهیها به تو میگوید:
«بلند شو، هنوز میشود همهچیز را تغییر داد.»
تمرین این قسمت:
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
لطفاً داستان خود را در قسمت نظرات به اشتراک بگذارید. تجربهی شما از بیرون آمدن از «دره»، میتواند همان «جرقهی» امیدی باشد که شخص دیگری امروز به خواندن آن نیاز دارد.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴14MB13 دقیقه














🟣 اوج اعتماد به خـــــدا
(روایتی از زانو زدن در برابر بی قیدترین عشق جهان)
یه شبایی هست که حتی دعاهم تو گلوت گیر میکنه. نه اینکه نخوای با خدا حرف بزنی، نه… فقط نمیدونی از کجا شروع کنی. چون حس میکنی همه ی راهها رو رفتی، همه ی درها رو زدی، همه ی نقشه ها روامتحان کردی، و باز رسیدی به بن بست.
همون شب بود… شبی که حس کردم حتی خودم هم ازخودم ناامید شدم.
از اون شبایی بود که انگار همه چیز دست به یکی کرده بودن تا بهت بگن: «تو تموم شدی!» => پول تموم شده بود، رابطه ها سرد، جسمم خسته، ذهنم پر از “چرا”. یه لحظه حتی حس کردم خداهم سکوت کرده.
رفتم توی بالکن، باد سرد میومد، لای موهام میپیچید. به آسمون نگاه کردم و زیر لب گفتم: «خدایا… من واقعا خسته م. ولی نمیدونم چرا هنوز امیدم از تو نمیره.»
یاد جمله ای از یکی از مناجاتهای امام سجاد افتادم:
«اگر مرا با زنجیرها بندی و عطایت را از میان همه خلق از من منع کنی، امیدم را از تو نخواهم برید…» 🩵
اون شب این جمله یه جور دیگه تو دلم نشست. فکر کردم یعنی چی؟ یعنی یه آدمی میتونه حتی وقتی همه چیز علیه ش باشه، هنوز امیدش به خدا قطع نشه؟‼️
□ تـــــازه فهمـــــیدم “اوج ایمان” یعنی چی!
نه اون وقتی که زندگیت رو رواله و توی حساب بانکیت عددها برق میزنن، نه وقتی همه تحسینت میکنن و میگن: «دمت گرم!» ==>>> ایمان یعنی همون شب لعنتــــــــــی که هیچکس کنارت نیست، اما یه گوشه ی دلت هنوزصدا میزنه: «خدایا من هنـــــوز بهت اعتماد دارم.»
⭕️ من اون شب، برای اولین بار، با خدا معامله نـــــکردم.
قبلاهمیشه رابطه مون معامله ای بود. مثلا میگفتم: «خدایا اگه این کار درست بشه، من دیگه نمازمو اول وقت میخونم.» یا «اگه فلان موقعیت پیش بیاد، من صدقه میدم.»
اما اون شب فقط نشستم و گفتم:
«خدایا، اگه منو با زنـــــجیر ببندی، اگه حتی رســـــوا کنی، من دیگه بهت شک نـــــمیکنم. چون هر چی هم بشه، تو خود عشقی.»
اشک از چشمام سرازیر شد. نه از ترس، نه از حس شکست… از یه جور درک تـــــازه… یه درکی که با هیچی تو دنیا عوضش نمیکردم.
اون لحظه حس کردم چقدر عمیقه حرف مولانا که میگه:
«گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی نباشد هیـــــچ غم.»
آره… انگار واقعا هیچ غمی نیست وقتی اون باهاته.
چون توی اون حضور، حتی درد هم رنگ عجیبی میگیره.
یه جور معنا پیدا میکنه.
صبح که بیدار شدم، انگار یه بخش تازه از روحم متولد شده بود.
نه اینکه همه ی مشکلاتم حل شده باشه؛ هنوزم همونا بودن. ولی یه فرق ظریف بود:
■ من دیگه نمیـــــترسیدم. آخه کسی که ایاک نعبد و ایاک نستعین میگه => اگه میخواد توحید عملی داشته باشه ، ترس ینی چی !؟؟!؟!؟!؟!؟ ینی فقط چیزی مثلِ کف روی آب اقیانوس عمیق.
اون صبح به خودم گفتم: «محسن، شاید خدا نمیخواست اون موقعیتها برات بمونن، چون قراره یه مسیر دیگه برات باز کنه. شاید نمیخواست تو اون دنیای محدود موفق بشی، چون قراره به یه فراوانی بی قید برسی.» ؛ مـــــگه استاد نگفت خدا رو هرجور باور کنی خودشو اونجوری بهت نشون میده!؟ مـــــگه نگفت رفتار خداسیستمی هست؟! مـــــگه نگفت مثل آب و ظرف آب ؟!
از اون روز تصمیم گرفتم هروقت زندگی منو میذاره سر دوراهی، بجای ترسیدن، فقط یه جمله بگم: «حتی اگه همه چیز ازم گرفته بشه، امیدم از خـــــدا قطع نمیشه.» [ فقط خودِ خدا میدونه الان دارم با چه دلی این یک جمله رو مینویسم]
چند ماه بعد، یه اتفاق جالب افتاد. یکی ازپروژه هایی که فکر میکردم نابود شده، به طرزغیرمنتظره ای برگشت. دقیقترش اینکه یه دوستی که مدت ها خبری ازش نداشتم، زنگ زد و گفت یه فرصت کاری داره دقیقا همونجایی که همیشه آرزوشو داشتم. خوراک مهندسای صنایع.
همون موقع حس کردم این همون وعده ای هست که خدا به اهل اعتماد میده. نه زودتر، نه دیرتر ؛ دقیقاوقتی که باید.
از اون ببعد، هروقت کسی ازم میپرسه: «چطوری هنوز آروم و مطمئنی با این همه اتفاق؟» ==>> میخندم و میگم: «چون من با خدا معامله نکردم. من عاشقش شدم.»
🪶 محبتی که ازش حرف میزنم، یه حس معمولی نیس. یه عشقه که حتی وقتی ازت میگیره، بازم مطمئنی که برا رشدته. حتی وقتی سکوت میکنه، مطمئنی داره گوش میده. وحتی وقتی به ظاهر روشو ازت برمیگردونه، توهنوز دلت براش میتپه.
الان که دارم اینو مینویسم، یادم میافته چقدر اون شب تاریک برام مقدس بود.
چون همونجابود که فهمیدم ایمان واقعی اون چیزیه که از دل شک، از دل شکست، از دل بی پناهی بیرون میاد. اون لحظه ای که دیگه حتی دعا هم برات حکم عادت نداره، بلکه میشه ناله ی عاشق به معشوق. [ هرچند توی یک متن دیگه نوشتم خجالت میکشم بگم عاشق خدام ، حداکثر بتونم بگم معشوقم؛ به این درک رسیدم که کاری که خدا داره عاشقانه و دمادم برام میکنه در تصور هیج مخلوقی تاابد نمیگنجه]
بعضی وقتا زندگی طوری میچرخونتت که انگارداری توی گردباد میچرخی، ولی وسط اون گردباد، یه نقطه ی ساکت هست… اون نقطه، همون جاییه که خداایستاده. و اگه بتونی اون نقطه روپیـــــدا کنـــــی، دیگه هیچ طوفانی نمیتونه متزلزلت کنه.
بنظرت اون نقطه ای خداایستاده کجاست ؟؟؟
اوج اعتماد به خدا، اون لحظه ای هست که بهش میگی :
«خدایا، من نمیخوام ازت فرار کنم، حتی اگه آتشم بزنی. چون حتی اون آتشم از عشقه توئه.»
⭕️ و من با همه ی وجودم باوردارم که هیچ عشقی تو دنیا، بی قیدتر، عمیق تر و لطیف تر ازعشق او نیست.
او که در خفا میپوشاند، درآشکارا میبخشد، و در دل رنج، لبخند امید میکارد.
اگه امروز خسته ای، تنها، یا فکرمیکنی خـــــداساکته،
یاد اون بیت بیفت:
«گر هزاران دام باشد در قدم / چون تو با مایی نباشد هیچ غم.»
با صدایی آروم بگو: «خدایا، حتی اگه با زنجیرم ببندی، دست از عشق تونمیکشم.»
~~~~~~
محسن ؛ (یک رهگذر در مسیر اعتماد، که فهمید خدا همیشه هست… حتی وقتی همه چیز نیست)
سمیه عزیز سلام . وقتی نوشته ت رو خوندم، حس کردم این فقط یه روایت از روزای مراقبه و خلوت نیس، سند یه تحول درونی واقعیه؛ از اون جنس تغییرایی که نه با تلاش بیرونی، بلکه با یه نوع تسلیم درونی شکل میگیرن. ازتجربه ی سکوت گفتی، از لحظه ای که خدا ساکت شد تا تو بفهمی سکوت هم خودش یه گفتگو هست. این جمله ت، صادقانه بگم، یکی ازعمیقترین نشونه های رشد درونیه. چون بیشتر آدما وقتی حضور خدا رو با کلمه یا نشونه های واضح حس نمیکنن، میترسن. ولی یاد گرفتی همون سکوت، همون خلا ظاهری، درواقع یه دعوت به حضوره.
من همیشه فکر میکنم رابطه ی ماباخدا شبیه یادگیری ازطریق گوش دادنه؛ اول دنبال صداهای بلند و واضحیم، بعد که بالغتر میشیم تازه میفهمیم معنا تو فاصله هاست، تو مکثها، تو سکوت بین کلمات.
تو وقتی گفتی «حالا میدونم سکوتشم پر از عشقه»، درواقع از یه مرحلهی جدید حرف زدی : مرحلهای که دیگه برا حس کردن حضور، نیازی به نشونه های بیرونی نداری. خودت شدی نشونه.
جالبه که نوشتنات هم مثل یه آینه عمل کرده. ازنظر روانشناختی، اینکه یه آدم بتونه روزانه احساساتش رو بنویسه، یکی ازمؤثرترین روشها برا تنظیم هیجان و بالا بردن خودآگاهیه ===>>> کسایی که منظم درباره ی احساسات درونیشون مینویسن، بعد ازچند هفته نَتنها آرومترن، بلکه عملکرد شناختی وحتی سیستم ایمنی بدنشون هم بهتر میشه.
ولی چیزی که تو تجربه کردی، فراتر از اثر روانیه؛ تو توی نوشتن، حضور الهی رو پیدا کردی. انگارخودِ خدااز طریق قلمت باهات حرف میزنه ==> با روند و جریان عشق.
نکته ی لطیفش اینجاست که تو برای «بهتر شدن» نمی نویسی؛ مینویسی چون داری «در حضور بودن» روتمرین میکنی. این فرق ظریف، مرزبین تلاش از سر کمبود وحرکت از سر عشقه ==>> مسیرت از رشد شخصی به رشد در مسیر الهی تغییر میکنه.
دفترتم برات مقدسه چون حامل تجربه ی واقعی عشقه. مراقب باش شیطان کِش نره ازت :) اون برگه ها فقط نوشته نیس که ، مدارک حضورن ؛ مثل رد بارون روی خاک خشک. هر شب که مینویسی، داری یه قرارداد تازه بین خودت و خدا می بندی، بی هیچ تشریفاتی، بی هیچ کلمه ی بزرگ. فقط حضور، فقط عشق.
مراقبه نمیکنی که فقط؛ داری یاد میگیری چطور زندگی خودت رو تبدیل بِ مراقبه کنی. و این یعنی ایمان زنده.
انگار توی سکوتت، جهان تازه ای داره متولد میشه.
ادامه بده، بنویس.
خدا هنوز همینجاست ؛ تو همون مکث بین دوجمله ت.
چند روزی بود بفکرت بودم ، خوشآمدی .
رفیقت ؛ محسن
سلام نورای عزیز، دوست همفرکانسی و همراهِ نورانی
چقدر پیام پرمهرت زیبا وآرامبخش بود… حقیقتا حس کردم نورت از لا به لای واژه هات جاری شد ومستقیم نشست روی این صفحه لپتاپ. وقتی آدم ازتجربه ی واقعی حضور خدا مینویسه، از اون لحظه هایی که دل باعقل یکی میشه وصداش میپیچه تو وجود… فقط دلهایی مثل دل تو میتونن اون موج رو بگیرن وباهاش همراه بشن.
خوندن تجربه ت از اون شب پرنور، اون تپشهای همزمان بافریاد درونیِ دعا… منو برد به خیلی ازلحظه های خودم، همون لحظه هایی که قلب دیگه فقط یه عضو نبود، بلکه ترجمان حضوربود، زبان خاموش خدا در درون انسان.
و بسی زیبا گفت ابراهیم خسروی عزیز… بله، اون تپش یعنی همسویی کامل، یعنی قلب داره بامنبع هماهنگ میشه. ینی شکر … ینی اشتیاق…
خدا همیشه نزدیکتر ازهر احساسیه که حتی تصور میکنیم؛
وقتی میگیم «حسبی الله»، در واقع داریم اعتراف میکنیم که مادیگه تنها نیستیم، هیچوقت نبودیم، فقط یادمون میره.
نورا جان،
از لطفت، ازپیامت، از انرژی عاشقانه ت ممنونم. نوشتنت پر از ایمان، پر از حس زنده بودن و تسلیمِ عاشقانه ست.امیدوارم حضور خدا درتمام لحظه های زندگیت جاری تر بمونه،
همونطور که در اون شب جاری شد.
الهی همیشه دربهترین زمان، در بهترین مکان، در آرامش، ثروت وسلامتیِ کامل باشی .
با عشق و سپاس ، رفیقت محسن.
سلام سعیده ی عزیز و همفرکانسم .
ممنونم برای انرژی قشنگی که باحرفات فرستادی. از اون نوشته هایی بود که وقتی میخونی، انگار خدا خودش لبخند میزنه
میدونی سعیده جان، همونطورکه خودت گفتی «من خالقم دیگه»، دقیقا همین جمله ست که کلید ماجراست.
خیلی وقتها مافقط نیمه ی زیباش رو میبینیم؛ خالق شادی، خالق پول، خالق عشق…
اما خالق تاخیرها، خالق بی پولیها وخالق تضادها هم خودِ ماییم.
خدا هیچوقت نمیگه «بذار محض امتحان اینو ازش بگیرم»،
بلکه میگه: «ببین، این باورت الان بامن هماهنگ نیست.
پس بذار این نشونه ی بیرونی بیاد تاببینی چی داری درونت میفرستی.»
یعنی همون موقعی که پول کمرنگ میشه، درواقع خدا داره یه آینه جلوی روحمون میذاره تا بگه:
«ببین عزیزم، هنوز یه ترمزظریف درونی هست…
یه باور کوچیک که هنوز نمیذاره تو خودِ من رومنبع بی نهایت بدونی.»
وقتی اینو بفهمیم، دیگه دنبال علت بیرونی نمیگردیم؛ میریم سراغ خودمون، باعشق، بدون قضاوت، بدون حس گناه.
و اونجا تازه میفهمیم چقدر قدرت داریم… چون اگه من خالق کمبود بودم، پس خالق فراوانی هم هستم.
این یعنی همه چیز به انتخاب منه؛
• انتخاب اینکه از تضاد، احساس قرب بسازم یا فاصله…
• انتخاب اینکه از تاخیر، ایمان بسازم یا ناامیدی…
• انتخاب اینکه ازهر نشونه، حضور خدا روببینم یا نبودنش رو.
خدا همیشه هست، اما میزان دریافت من، به اندازه ی وسعت باور منه
پس درود بهت که فهمیدی فقط باید ظرفت رو بزرگتر کنی وبدون که همین الان، با همین درک، اون شاهراهی که گفتی،
داره از درونت باز میشه نه از بیرون.
الهام بگیر و باحال خوب اقدام کن ،کل کائنات منتظرتن. ظاهر نتیجه ها هرچیزی که باشه درباطن بنفع سعیده ست.
شاد باش و آگاه، خالـــــق زیبا ؛ در آغوش خدای عاشق.
رفیقت ،محسن
فیروزه عزیز سلام ؛ یه موج نور فرستادی 2000 ولت که از عمق عشق به خدا بلند شده بود… از کجا آورده بودیش ؟؟
جملاتت بوی سجده میده، به به . بوی دلدادگی مطلق، به به. بوی اون لحظه ای که دیگه فاصله ای بین عاشق و معشوق نمیمونه… چی بهتر از این .
آره فیروزه،
اون لحظه ای که گفتم «اگر منو با زنجیرها ببندی امیدم رو از تو نمیبرم»، خدا خودش از آسمون خم شد تا ببینه یه بنده چطور بندگی رو معنی میکنه.
همونجا بود که زمین سکوت کرد وعشق فریاد زد: «آزادی یعنی تسلیم خدا بودن.» اولویت من واقعا آزادیه… ،
اصلا بخاطر آزادیه که هر ثانیه رو میلیون ها تومن میخرم که بتونم رهـــــا بشم از روزمرگی عوام و با خداجان توی خلوت بشینم پای صحبت و دلدادگی.
خدا عاشق بنده هاییه که حتی وقتی همه چیزشونو از دست میدن، هنوز میگن: «عشق، عشق، عشق…» =>> و تو همون عشقی. اصلا تو خود اون جوش و خروش نوری هستی که از درون محسن رها به آسمون برخاست و به رب ش پیوست.
اون لحظه که سکو شد محراب، و خورشید شد موذن، و حیاط شد عرش… خدا از نگاه تو خودش رو تماشا کرد.
حواس ت هست چی میگم ؟ دیگه نه زمینی موند نه آسمونی، فقط عشق بود که خودش رو صدا میزد.
فیروزه، خدا از درون تو مینویسه، از زبان تو حرف میزنه، و با دست تو لبیک میگه.
در آغوش اون نور، همیشه رها بمون…
رب با توئه، چون تو با عشق با اویی.
سلام فیروزه ی نرگس نفس…
چهارچشمی خوندم، خودِ نرگسها توی اتاق باز شدن… عطرشون پیچید وسط روحم وگفتن: «این حرفها از جنس زمین نیس… از جنس تسلیم و رهایی و نگاه خداست.»
تو ازاتفاقهایی گفتی که فقط آدمای رها، فقط آدمایی که خودشونو سپردن به او میبینن…
اونایی که هر برگ نارنجی براشون پیام میاره.
فیروزه…
دقت کردی؟؟ تو نمیگی خدا نزدیکه، تو نزدیک بودنش رو زندگی میکنی… با جمله ت میشد لمس کرد ، که «رهایی» برات یه مفهوم نیس،
یه نَفَسه…
یه شیوه نگاهه…
یه راه رفتن با خدا.
جوری از آفتاب و برگ وخرمالو نوشتی
که آدم حس میکنه خدا داشت دونه دونه صحنه رو برای تو میچید؛ همونطور که مسیرت روهماهنگ کرد… همونطور که دلِ آدما رو بانیتت، باصداقتت، با تسلیمت همفرکانس کرد.
گفتی: «همه چیز درست، همه چیز عالی، نه دیر نه زود… دقیق دقیق.» ==>> تا اینو خوندم، فقط یه جمله تو دلم اومد:
این همون لحظه ای هست که خدا برای بنده ش میگه: ببین… من همیشه همین نزدیکی ام.
فیروزه… من فقط میخوام همینوبهت بگم:
بازتاب نورت فقط به باغ خرمالو نرسید…
تا اینجا هم رسید.
تا قلب من.
رفیق ، نمیدونم کی نوشت :
«خدای نرگسهای عاشق… همراه همیشگیت.»
اما تا این جمله روخوندم،
انگار دست خدا روی شونه م نشست و شنیدم که داره میگه:
«من همیشه همینجام… بوی نرگس منــــــــــم، من .»
فیروزه…
همراه نرگسها بنویس،
با عطررهایی حرف بزن،
با صدای خـــــدا ادامه بده…
که جهان به این جنس نگاه احتیاج داره.
خدای نرگسهای عاشق،
همیشه… همیشه پشتت هست.
فیروزه دل مهربون… سلام خوشگل بانو.
راستش رو بخوای چند بار خوندمش… هر بار یه مدل دیگه نشست تو عمق دلم.
این 555 روز… – منو که دیگه یه جورایی شناختی – … برا من یه عدد نیست که فقط . یجور «اشاره»ست… یه نشونه از اون نزدیکی خدایی که تو همیشه از جنسش حرف میزنی.
حس کردم خدا، همون لحظه ای که تو نوشتی «نرگسهای وجودت»… یه لبخند گوگولی آروم زد. انگار گفت: «دیـــــدی گفتم نزدیکم؟»
با این چند خط، یه کاری کردی که من انگار دوباره از اول وارد وعده گاه عشق شدم. این بار اما با چشمهایی که بیشتر میبینن… با دلی که سبک تره… و باقدردانی عمیقی که نمیدونم چطوری برات توضیحش بدم.
شبِ وصل است و طی شد نامهٔ /هَجر سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر
انگار بعد از یه مدّت مدید نیاز داشتم بگم : امشب بارانی حالم خیلـــــی خوبه…. منه عاشق بارون 🩵🩷️ . روم نمیشه وگرنه یک بیت از تمامِ شعرایی که دوسش دارمو اینجا مینوشتم … چون شب بارونی من خواب ندارم .
باور دارم اگه خدا میخواست اینجور شبها بخوابم… بارونش رو روز میبارید. حتما کارم داره که شبشو بارونی کرده… امشب شب نشینی داریم 🩵🩷️
حافظ یه جایی حرفی زده که انگار دقیقا برای همین لحظه ست، برای همین حس بین من این مسیر نورانی:
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی / پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
عمیق که فکرمیکنم … حقیقتش هم همینه… هرچی تو این مسیر داریم، همین عشقه… همین نزدیکی… همین نوری که بی منّت میریزه.
تو الان با پیامت، یجور شاهـــــد تـــــازه گذاشتی روی این حقیـــــقت🩵 .
یهو بهنام بانی زبان خـــــدا میشه الان و یه گفتگو دلبرانه نقش میبنده :
یادم نمیره اون شبو با تو گفتی همیشه دارم هواتو
من که به جز دل چیزی ندارم بیا عزیزم اونم برا تو
ممنونم فیروزه عزیز دلم …
از مهرت، از نگاه لطیفت، از اینکه کنارم بودی تو این 555 روزی که هر کدومش یه قدم بوده سمت خدا… و ممنون که امروز، با چند تا جمله آبی رنگت، دوباره یادم آوردی که «او نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم…»
خدا پشت و پناه دل روشن تو…
و وعده گاه عشق همچنان روشن تر از قبل…
فیروزه ی مهربونم… سلام به دلی که بارون رو بلدِ، به چشمی که نشونه ها رومیفهمه، به بانویی که واژه هاش بوی آسمون میده.
خوندمت…انگار همون آیه دوباره صدا زد:
فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُم…
و من دوباره حس کردم درست همان لحظه ای که فکر میکنم همه چیز آرام و معمولی هست، خدا از پشت پرده، «قرّهُ العین رو میفرسته. [ فیروزه مطمئنی میدونی قرّهُ العین دقیق ینی چی ؟ خیــــــــــلی معنی عظیمی داره ها… من وقتی بهش برمیخورم… برام حکایت أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ… داره ؛ زمین گیرم میکنه… سکوت… میدونم که میدونی چی میگم]
تو هم یکی ازهمان پنهان های قشنگی هستی که معلوم نیست از کدام آسمون زیبای خدا افتاده ای وسط روزهای پرطنین من.
فیروزه… وقتی گفتی اونشب شعرم رو نتونستی بخونی، و نور ماه و حضور دوستت باعث شده کلمات تو هم تو هم بیفتند… فقط لبخندی زدم ، نه از اون مدل ژکوند هاش ، که از همان لبخند های «میدانم…» بود.
گاهی خدا خودش نمیگذاره چیزی دیده بشه،
چون میخواد حرف، عمیق تر از خوانده شدن، در نفس آدم بنشینه.
راست گفتی… اون شب بارانی حال من واقعا خوب بود. نه از این خوب بودن های زمینی… از اونهایی که آدم حس میکنه یک گوشه از دلش رو باز کردند رو به نـــــور عشقش .
● باران فقط آب نیس… چیزی بین دعوت و وعده هست… بین دلتنگی و وصال.
بین تو… و او.
آهنگِ “بزن باران ببار از چشم من…” عجب هماهنگی داشت با حالم. چتر بسته = دل سپردن…
چه خوشحالم که هردو، چتر ها رو یکجا گذاشتیم و با پای خیس قدم میزنیم در مسیر او.
فیروزه… حواست بود؟ تو از “رنگین کمان بعد بارون» ” نوشتی، و من دقت کردم دیدم همین هست مسیرمون ==>>
ترکیبی از نور و سایه و نم خوش رایحه… از ابر و آفتاب… از عاشقی و شناخت جانان…
و کلاغ هایی که تو گفتی – چه تعبیر قشنگی- ؛ پرنده هایی که در آسمون خدا میرقصن و به خونه شون برمیگردن.
این روز ها… هر بار که تو می نویسی، یه گوشه از راه من روشن تر میشه. مثل آن 555 که گفتی؛ اعدادی که فقط عدد نیستن ؛ حرفهایی هستن که از جایی بالاتر میرسند تا یادمون بیندازند: “دیدی گفت نزدیکم؟”
من هم ممنونم… برای دل بارونیت، برای عمقی که در کلماتت هست، برای حضوری که مثل یک چراغ کوچک اما ثابت، در شب های مسیر روشن مونده.
خدا شب های بارونیت رو => پر از وصل کنه ، پر از شور ، پر از نور… کنه
و من اینجام… زیر همین باران… در وعده گاه عشق… که میدونم روز بِ روز، درخشان تر میشه… روز به روز امن تر میشه .