این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
و کسانی که ایمان آورداند و کردند کارهای شایسته البته میزداییم از ایشان بدیهایشان را و البته پاداش میدهیم ایشان را به نیکوترین کاری که میکنند.
>>>>>>>>>>>>
از وقتی که این آیات خواندم بیشتر از پیش عاشق ربم شدم، فقط به خاطر این که بهش ایمان و امید دارم که هدایتم میکند، حمایتم میکند و هستش و سپاس گزار آنچه که به من داده هستم و در این جهت قدم برمیدارم پس به زیباترین شکل ممکن نعمت میدهد و بدیها را از وجودم پاک میکند.
خدا جونم من تسلیمم، سر و پا تسلیمم، هیچ نمیدانم و فقیرم به کوچکترین خیری از سوی تو من فقیرم به هدایتها و حمایتهایت همانطور که تاکنون بوده و هستم و خواهم بود، گردنم نزد تو از موهام باریکتر است به قول استاد هرآنچه دارم از آن توست. الحمدلله کما هو اهلهو.
خدا جونم بارها تا لبه دره حتی ته ته دره رفتم اما امید را در قلبم زنده کردی و نجاتم دادی نزاشتی غرق بشم. نزاشتی در منجلابی که خودم برای خودم ساختم بمانم متشکرم متشکرم عشق بیهمتای من.
اولین دره سرطان به مدت 7 سال که این بین یک دفعه خوب شد و دوباره یک سال بعد اوت کرد خوب یادمه قویترین داروها رو مصرف میکردم، قیمتش خیلی زیاد بود اما ربم خودش جور میکرد هر سری اوایل.
سری دوم افسرده شده بودم اما کم کم نور امید و ایمان در قلبم زنده شد با خدا عهد کردم شاد باشم و شاد زندگی کنم یواش یواش امیدم بیشتر میشد نمیدانم چه جوری اما شد. همیشه موقعه دارو و درد ذکر میگفتم مثل یا شافی باعث میشد حواسم پرت شه آخرش که انگیزه گرفته بودم برای بهبودی بیشتر و بیشتر گفتن باید پیوند مغز استخوان انجام بدهم چند ماه تو نوبت بودم اما در بهترین زمان نوبتم رسید چون خداییش آن تایم انتظار عشق میکردم با رب و بیخیال غم و غصه شده بودم. به خوبی آن یک ماه و خورده ای که در بیمارستان بودم گذشت و حتی رب آنجا و در دل تنهایی یک شب دیدم در واقع نقطه عطف نزدیکیم به رب بود. شکر خدا 9 یا 10 سال هست که میگذرد از آن اتفاق….. باعث شد بیشتر با رب حرف بزنم و بنویسم براش، به خیلی چیزها شک کنم و آرام آرام شرکهای بزرگ مثل توسل به غیر را از وجودم پاک کنم منی که از خانوادهام فاصله گرفته بودم بهشون نزدیکتر از قبل شدم در یک جمله متوکل تر و آرام ترم کرد.
دره دوم و انشالله آخرین دره: بهمن پارسال چوب دو تا اشتباه بدجور خورد:
1. غرور که بله من از پس هر کاری برمیام، من بلدم خودم را نجات بدهم من اِل من بِل مغرور شدم به خودم و یادم رفته بود لطف خدا هست.
2. از طرفی یه بخش دیگه وجودم ورد زبونش شده بود چاره ای نیست دیگه تو که تلاشت کردی نشد پس دیگه کاری نمیشه کرد ولش کن= تسلیم شدن در برابر مشکلات.
اواخر بهمن به مسافرت رفتیم و قرار بود از مسافرت برگشتیم من برم اولین کار بیرونم را شروع کنم و تازه تغییر رشته از ادبیات به عروسکی دادم( سر این کلی احساس بیارزشی به خاطر هزینههایی که این بین داشتم کردم.) خلاصه تو راه برگشت ماشینمان چپ کرد و پدرم من را آش و لاش از زیر ماشین بیرون کشید. فقط میتوانم بگم رب العالمین ام فرصت دوباره بهم داد برای زنده بودن و زندگی کردن، تا مدتها ناتوان بودم از کارهای ساده فقط تو تخت بودم و گیج که چیشد که این شد از سایت فاصله گرفتهام و فکر میکردم به زندگیم و آنچه گذشته و تنها دل خوشیم صوت قرآن بود میزاشتم و گوش میکردم بعد سه ماه آرام آرام شروع کردم به گوش کردن فایلها و امید در قلبم بیشتر و بیشتر شد از آن شرایط یادگرفتم سپاس گزار لحظهام باشم و شاد زندگی کنم ورد زبانم شده بود غم میاد و میره شادی میاد و میره این که من این لحظات چه جوری سپری کنم مهم هست. چه جوری بیاد بیارم مهم هست. به لطف رب دنده هام خوب شد و پاهام رو به بهبودی هست. قشنگ میتوانم راه برم و این یک نعمت بزرگ، کیف میکنم وقتی آدم ها را میبینم در خیابان راحت راه میروند و میدوند کیف میکنم میبینم مردم تو بازار و کوچه در حال گشتن هستن. لذت میبرم از این که میبینم ساعتها و دقایق میایستند و حرف میزنند به خداییش همه اینها نعمت که تا قبل این ندیده بودم. از این که ماشینها در حرکتاند از این که خانوادهام صبح با پای خودشان میرند و با پای خودشان بر میگردند خانه، خدا رو صد هزار مرتبه شاکرم.
از این که توانایی انجام دادن کارهای ساده خودم را دارم لذت میبرم از این که میتوانم در حد توانم بهبود جز ای شده، جمع و جو یا مرتب کردن آشپز خونه و شوستن ظرفها انجام بدهم لذت میبرم و این را هدیهای برای چشمها و روحم میدانم.
این اتفاق یادم داد تسلیم باشم و این تسلیم بودن را در عمل باید بارها و بارها تکرار کنم که نتیجهی غرور ویرانی هست. نتیجه قربانی دانستن و توکل نکردن به رب ویرانی هست. همیشه و تحت هر شرایطی یک راه چاره هست فقط باید تسلیم باشیم و به رب توکل کنیم و از خودش کمک بخواهیم فقط خودش این منی میگم که ته ته عجز و ناتوانی را همین چند ماه پیش تجربه کردم اما با امید و توکل به خودش قدم قدم آرام آرام بلند شدم و هنوزم امید دارم شرایطم بهتر از الان بشه و بتوانم فعال تر باشم بتوانم دوباره دانشگاهم برم و خیلی کارهای دیگه همهاین ها حتی این امید و ایمان هم به لطف رزاقیت و وهابیت خودش همین که صداش میکنی حتی اگه بدترین آسیب به خودت وارد کرده باشی با عشق دستت را میگیره و زخمهات التیام میدهد و به مسیر میاردت. همه چی و همه کس اوست. عزت اوست و تمام کارها به سوی او بازمیگردد.
تنها تو را میپرستیم و تنها از تویاری میخواهیم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که نعمت داده ای نه آنان که غضب کردهای و نه گمراهان.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
خب آخرین تجربه م رو بگم یه مساله بود که مدتهاااا درگیرش بودیم و یجورایی بهش عادت کرده بودیم که همینه که هست
اما درنهایت با یه حس و نسیمی از چک و لگد ابتدایی که خب اگه قبلتر بود میگفتم ای بابا چرا آخه بهش توجه و گیر میخان بدن ،
لطفاً تجربهات را بنویس:چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
دقیقا با تغییر نگاه که تغییر را در آغوش بگیر و ایمان و سپاسگزاری ازینکه کارمون به چک و لگد قطعی و اصلی نرسید و اینکه نشونه اینکه دقیقا همزمان شد با قرارگرفتن جلسات اولیه تغییر رو در آغوش بگیر و دقیقا با خستگی ولی از روی درک بلند شدم و دنبال کردم مراحلش رو الان تقریبا میشه گفت بالای 90 درصد اون مساله مزمن و فرسایشی رفع شده و همچنان ادامه میدم تا کاملا ازش دربیاییم.
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
»»»» من در چندین حوزه مختلف حس کردم اینجا ته دره است
موضوع اخیرم رابطه ای بود که تازه شروع شده بود و خیلیم عاشقانه و رویایی در کمال احترام و عزت پیش میرفت اما بعد از یکماه متوجه شدم این رابطه چیزی نیست که میخامش ، حس درونیم خیلی واضح فریاد زد تمومش کن ! ولی من با باورهای کمبود و عدم لیاقتی که داشتم نتونستم از رابطه بیرون برم ـ هرروزی که میگذشت نشونه های مختلفی میومد و حسم رو بد میکرد ، بی توجهی و بی احترامی ها شروع شده بود ولی نمیخاستم حرکتی کنم.
میدونستم این رابطه رو نمیخام اما باور نمیکردم رابطه رویاییم انقدر زشت و نامناسب شده باشه !
با فکرهای پوچ و بیخودی خودمو گول میزدم که تو رابطه بمونم میگفتم نه اولشه وقتی اخلاقای همو بشناسیم ارتباطمون بهتر میشه !
کار به جایی رسیده بود که از سایت دور شدم ، وقتی برای کارم نمیذاشتم تمام فکر و ذکرم شده بود اون رابطه و اون شخص ، وابستگی شدیدی داشتم و چون بی توجهی میدیدم حسم هرروز بدتر و بدتر میشد و لیاقتمم زیر سوال برده بودم!
بارها میخاستم تموم کنم ولی زنجیر وابستگی به دست و پام بسته شده بود دقیقا حس میکردم قفل شدم کاملا بی انگیزه شده بودم و اون رابطه هرچی حس خوب داشتم خورده بود ، اما یه شبی وقتی متوجه چیزهای بدتری در مورد اون فرد شدم و حسم کاملا داغون بود تسلیم خداوند شدم ، با خودم گفتم دیگه بسه ، من ارزشم بالاتره ، من لایق یه رابطه پر از آرامش هستم ، من باید حد ومرزم رو رعایت کنم .
این جملاتُ تو ذهنم با صدای بلند میگفتم همونلحظه پیام دادم و رابطه رو تموم کردم و به حرفهای اون شخص و توجیهاتش توجهی نکردم.
از وقتی که متوجه شده بودم این رابطه بدردم نمیخوره تا وقتی تونستم کنار بیام که باید تمومش کنم تقریبا یکماه طول کشید و توی این یکماه شاید هرروزش حالم به شدت بد بود .
وقتی که تموم کردم حس آزادی از زندانی داشتم که خودم ساخته بودم چون پاشنه آشیل من وابستگی تو روابطه .
اما بعد از چند روز دوباره حسم بد شد یعنی حالا بعد از اتمام شروع حال بدی هام بود چون مدام فکر میکردم اخه چرا اینجوری شد؟
چرا رابطمون خراب شد؟ چرا براش مهم نبودم؟ چرا با من اون رفتارها رو داشت ؟ چرا قدرمو ندونست ؟
و بقول استاد تو دوره آفرینش این سوالها کلا از ریشه غلط هستند و قطعا ذهن جوابهایی میده که بیشتر داغونت کنه و لیاقتتو زیر سوال ببره.
دقیقا همین اتفاق برام افتاد و یکی دوماه تو حال خراب بسر میبردم بی دلیل غمگین میشدم گریه م میگرفت با اینکه خودم تموم کرده بودم و به هیچ وجه نمیخاستم اون شخص برگرده ولی بازهم غصه میخوردم احساس قربانی شدن داشتم احساس مظلوم بودن میکردم ، واقعا خسته شده بودم از این وضع ،مدارم اومده بود پایین و نمیتونستم دوره ها رو گوش کنم تمرکز نداشتم و درکشون نمیکردم .
اما اونقدر خالصانه از خدا درخاست کردم تا بالاخره تونستم حالمو تغییر بدم آگاهیایی که داشتمو بالاخره تونستم در عمل بکار ببرم اولینش سپاسگزاری بود که دوباره شروع کردم با حس خیلی خالصی انجامش دادم ،تونستم باورمو در مورد رابطه تغییر بدم تونستم طرز فکرمو تغییر بدم و باور کردم هیچ اتفاقی نیوفتاده ، یک رابطه تموم شده دیگه! گفتم ازش درس بگیر و ادامه بده چرا انقد خودخوری میکنی چرا سوالهای بی سروته از خودت میپرسی ، این رابطه ممکن بود با مرگ یکی از طرفین تموم میشد اونوقت چی ؟ انقدرام مهمش نکن سخت نگیر . اینها جملاتی بود که بهم کمک کرد از حال و هوای بد بیرون بیام .حتی حس بدم به اون فرد از بین رفت و قبول کردم حق داره هرجوری دلش میخاد زندگی کنه .
انگیزه ام برگشت دلم میخاست روی کارم وقت بذارم و بتونم کلاسامو تموم کنم ، کم کم شروع کردم کاری که میخاستمو.
احساسم خوب شده بود ، دوباره به فضای سایت برگشتم کامنت ها و دوره ها و فایل ها حالمو بهتر و بهتر کرد.
قانون آفرینشُ دوباره شروع کردم و الان بخش ششم هستم که واقعا چیزهای جدیدی دارم درک میکنم.
خداروشکر میکنم که دوباره کمکم کرد تا حس و حال خوبی داشته باشم.
استاد جان خیلی ممنونم ازتون ،شما همیشه اصل رو میگید
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم
سلام به استاد عزیزم واستادمریم جانم
سلام به همه دوستان نازنینم
خداروشکر در زندگیم هیچ وقت به ته دره نرسیدم
وقبل از اینکه اوضاع خیلی بد بشه تغییر کردم.
استاد با حضورم در سایت الهی شما وبا کار کردن روی خودم وآگاه شدن از قوانین این جهان هستی، هربار احساس کردم در مسیر اشتباهی هستم قبل از اینکه اوضاع خیلی سخت بشه سعی کردم به آموزه های شما به اندازه ای که درک کردم عمل کنم ونگذارم اوضاع از اینی که هست بدتر بشه وبا طی کردن تکاملم در مسیر درست قراربگیرم.
حتی بارها اتفاق افتاده که به محضی که از خواب بیدارشدم احساس نا امیدی وپوچی بهم دست داده
که با انجام دادن ستاره قطبیم وشکر گزاری داشته هام در مدار احساس خوب قرار میگیرم و در طول روز با احساس خوب پیش میرم.
در نتیجه باید هرلحظه روی خودم کار کنم ولحظه ای از خودم غافل نشم که ذهن بیکار نمیشینه وبه هر دری میزنه تا احساسم رو بد کنه.
استاد عزیزم،استاد مریم جانم بی نهایت ازتون سپاسگزارم.
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگر هر لحظه من به سمت خواسته هام
سلام به استادانم
دقیقاااا من همون آدمی بودم که استاد گفت و دوست داشت بزنه طرف رو له کنه
من چندین سال پیش این الگوی روابط نامناسب رو چندین و چند بار تکرار کردم و اصلا هم تغییر نمیکردم و هی برام تکرار میشد با اینکه همسرم کنارم زندگی میکرد
تا اینکه با آموزه های استادم آشنا شدم و روز با روز درک بهتری از قانون فرکانس و همه قوانین جهان هستی پیدا کردم و روز به روز رابطم با همسرم بهتر و بهتر میشد تا الان که بررسی میکنم توی این 23 سال زندگی مشترک الان بهترین تجربه عشق و صلح و رفاقت رو داریم جوری که اصلا دیگران باورشون نمیشه ما اینهمه سال داریم زندگی میکنیم و تو نگاه اول فکر میکنن با هم دوستیم
چند روز پیش رفتیم کافه دو سه تا خانم بودن اونجا رابطه من و همسرم رو که دیدن بعد رفتن ما از صاحب کافه پرسیدن این دو نفر دوست دختر و دوست پسرن ؟ اونم در جواب گفته بود نه دو تا بچه دارن اونم بزرگ و اونا باورشون نمیشد بس که ارتباط خوب ما رو دیده بودن و رفاقت و عشقی که بینمون بود و صاحب کافه بهشون گفته بود اصلا اینا دنیاشون با همه فرق داره عشق بدون انتظار بینشون جریان داره با هم حسابی رفیقن و اکثر وقتا کنار هم هستن و همش در حال حرف زدنن
و این جریان برام نشانه خوبی بود از رشد در ارتباط که کاملا خودشو توی دنیای بیرون نشون داده
سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
ردپای من در جلسه 4 پروژه تغیر.
اول از همه باید بگم خیلی خیلی خوشحالم از اینکه توی مدار تغیر هستم و به اینجا به این دوره الهی هدایت شدم.
من یک تجربه ای دارم در این زمینه که میخوام اینجا به عنوان تمرین این جلسه بنویسم تا هم ردپایی باشه برای خودم و یادآوری بشه برام که از کجا به کجا رسیدم و هم جرقه ای برای دوستان عزیزم.
حدودا 4 سال پیش بود که من وارد مسیر نادرستی شدم و با آدم های نادرستی وارد رازطه دوستانه شدم که قبل از ارتباط با اون آدمها من هر روز باشگاه میرفتم ورزش میکردم و زندگی ایده آلی داشتم اما به واسطه افکار اشتباه خودم و باورهای نامناسبم به اون جمع ها راه پیدا کردم و دچار اعتیاد به گل شدم و پس از مدتی نگاه کردم و دیدم که من فروشنده مواد و مصرف کننده مواد شدم و تغیر کردن برای من بسیار تا بسیار سخت بود و هر روز داشتم پایین تر و پایین تر میرفتم این موضوع حدود 2 سال ادامه پیدا کرد تا جایی که من واقعا با تمام وجودم میخواستم تغیر کنم و یک زندگی نو بسازم میتونم بهتون بگم اونجایی که بودم ته دره بود و اگر تغیر نمیکردم الان قطعا یا زندان بودم یا باید از توی جوب بودم من رو در می آوردن.
جهان ضربه های به شدت محکمی به من وارد کرده بود و من متوجه این نشانه ها نبودم تا جایی که تصمیمم رو گرفتم برای تغیر یادمه اون زمان با کتاب معجزه شکرگزاری آشنا شده بودم و هر روز بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری میکردم.
بعد از مدتی ایده اومد که دنبال کار بگردم و برم جایی سرکار و یادمه یکی از دوستانم بهم پیشنهاد کاری رو داد برای پیک موتوری.
حقوقش خیلی کم بود اما گفتم اشکال نداره کار میکنم و دور بودن محل اون کار باعث شد من از اون آدمها و اون افراد فاصله بگیرم و 6 ماه مونده بود به اینکه خدمت سربازیم هم تموم بشه.
من صبح میرفتم خدمت ظهر بعد خدمت میرفتم باشگاه و بعد باشگاه میرفتم سرکار و این روند 6 ماه ادامه داشت و من توی اون 6 ماه تصمیم به ترک مواد و سیگار گرفتم و به لطف خدای مهربان ا نهارو هم کنار گذاشتم.
بعد از اینکه خدمتم تموم شد یک پیشنهاد کار بهتر بهم شد در جایی که قبل از خدمت کار میکردم توی یک تعمیرگاه اگزوز و من رفتم اونجا سرکار.
چند ماهی اونجا بودم و با استاد عباسمنش به واسطه یکی از دوستانم آشنا شدم و دوره کشف قوانین زندگی رو برای من ارسال کرد.
من دوره رو گوش میدادم و سرکار و باشگاه میرفتم و زندگی هر روز بهتر و بهتر میشد و تا اینکه من تصمیم گرفتم کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم کسب و کارم رو راه اندازی کردم به لطف خدا و یک سال اون کسب و کار رو داشتم و متوجه شدم که راه اندازی اون کسب و کارم یک اشتباه بوده چون من آدمی نبودم بخوام یک جا بمونم و نشانه ها ام داشت میومد برای تغیر و من تصمیم به مهاجرت گرفتم و شرایطی به وجود اومد و من اون کسب و کار رو جمع کردم و به تهران مهاجرت کردم.
الان 7 ماهه که تهرانم به شرایط ایده آلی نرسیدم هنوز اما حس میکنم که دارم زندگی میکنم حس میکنم که دارم از توانایی هام استفاده میکنم حس میکنم که توی مسیرم توی مسیر رشد و پیشرفت اصلا به لطف خدا خیلی تغیرات درونی در من شکل گرفته خیلی رابطم به خودم و خدای خودم بهتر شده یک رابطه عاشقانه عالی با یک فرد عالی برقرار کردم و دارم پیش میرم و الان باز به تضادهایی برخوردم که باید تغیر کنم باید باورهام رو نسبت به یک سری موضوعات عوض کنم این رو قشنگ از نشانه ها متوجه میشم و خیلی خیلی خوشحالم از اینکه اینجام و قبل از اینکه بیام توی این صفحه از خداوند خواستم که یک نشانه برام بفرسته که چیکارکنم که چه کاری انجام بدم و هدایت شدم به این فایل و برداشتم از این فایل این هست که وقتی تونستم از ته دره بیام بیرون و اینقدر تغیر در خودم و زندگیم ایجاد کنم میتونم بازهم تغیر کنم میتونم قبل از اینکه شرایط خیلی خیلی بد بشه تغیرات رو صورت بدم و یک پله برم بالاتر.
الان به یک تضاد برخودم هیچ ایده ای براش ندارم اما میدونم که خداوند هدایتم میکنه چون همیشه اینکار رو کرده و بازهم تکرار میکنه و من از این تضاد به نفع خودم به عنوان یک سکوی پرتاب استفاده میکنم و یک پله میرم بالاتر.
من تا جایی از لحاظ روحی ته دره رفته بودم ک برام مرگ و زندگی هیچ فرقی نداشت و هر روز برام تکراری و خسته کننده بود و صبح ها از خواب بلند نمی شدم چون میگفتم من ک هدفی ندارم و روزم تکراریه برایه چی بلند شم و چند ماهی این تکرار شد و واقعا از لحاظ روحی و از درون هیچ امیدی به زندگی نداشتم و اصلا میگفتم مگ خدا میتونه توی این شرایط منو به اون رویاهای بزرگم برسونه! و تا جایی که میگفتم اصلا خدایا چرا منو به این مسیر هدایت کردی و رویاهای بزرگی رو به سرم انداختی چرا نذاشتی مثل بقیه زندگی عادی داشته باشم و الان اینهمه نگرانم از ی طرف انقد ناامید بودم ک میگفتم ولش کن مثل بقیه زندگی کن از ی طرف میگفتم نه پس اینهمه خواسته،اون زندگی رویایی ک من توی سرم دارم چی میشه و از یه طرف واقعا با تمام وجود میخواستم توی زندگی رشد کنم و به اون چیزایی که میخام برسم به اون زندگی ک توی سرم دارم بهشون برسم و خیلی برام ناراحت کننده بود این وضعیت و حالم خیلی بد بود با خودم و خیلی توی ظاهر تظاهر میکردم ک حالم با خودم خوبه در حالی ک برعکس بوده و من نمیدونستم .
و یجورایی ی حسی توی دلم میگفت تو میتونی باید به این مسیر ادامه بدی و حتی خودمم دلم میخواست تمرکز کنم روی زیبایی ها و خودم رو بمباران کنم به گوش دادن فایل های رایگان استاد عباسمنش ولی نمیتونستم چون در من باور قوی پشت اینا نبود چون ایمان قوی پشتشون نبود چون با تمام وجودم این قانون رو باور نداشتم
… چطور تونستی از اون موقعیت بعد بیرون بیای؟ولی الان تا جایی ک بتونم ادامه بدم این قانون رو باور کردم و دارم بهتر میشم از وقتی ک پروژه تغییر را در آغوش بگیر روی سایت گذاشته شد انگار ی قدمی شد برای رشد برای حال خوب من و الان شکر خدا حالم انقد خوبه ک ذوق دارم هر روز بلند شم و روی خودم کار کنم و روزم رو زیبا بسازم با( تمرکز بر روی زیبایی ها و نکات مثبت و توجه به اتفاقات خوبی ک برام رخ داده و مخصوصا سپاسگزاری از کوچکترین نعمت هام با خواندن کامنت های دوستان عزیز و گوش دادن به این فایل های استاد گلم و..) و اینکه این حرف استاد رو شنیدم ک ما داریم در هر لحظه لحظه ی بعدیمون رو میسازیم یعنی باید هر لحظه سعی کنم حالم خوب باشه و این قانون فوقالعاده ست.
من با آموزشهای استاد و تهیه دوره ثروت 1و دوره کشف قوانین موفق شدم به نقطهایی از رفاه و درآمد برسم اما بعد از گذشت دو، سه سال از بودن در اون نقطه احساس پوچی میکردم بطوری که درآمد روز به روز کمتر میشد و همه چیز به من میگفت که باید تغییر کنم و بعد از دوسال تنبلی و صبر کردن به بهانهای مختلف امسال مجبور به تغییر شدم و در حال حاضر در شرایط سختی از تغییر قرار دارم و در حال تلاشم البته حس شخصی رو دارم که شنا بلد نیست و پریده تو چهار متری تمام امیدم به لطف خداست ،در واقع اصلا جز توکل بخدا و انگیزه هیچ چیزی ندارم… بچها لطفا برام انرژی مثبت بفرستین،خیلی خیلی امید وارم نه بهتر بگم مطمئنم که انجامش میدم…
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشندۀ مهربان
سوره عنکبوت
مَن کَانَ یَرْجُواْ لِقَآءَ ٱللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَأٓتࣲۚ وَهُوَ ٱلسَّمِیعُ ٱلْعَلِیمُ(5)
هرکه امید میدارد دیدار الله را پس همانا وعده الله آمدنی است و اوست آن شنوای دانا
وَمَن جَٰهَدَ فَإِنَّمَا یُجَٰهِدُ لِنَفْسِهِۦٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ ٱلْعَٰلَمِینَ(6)
هر که بکوشد جز این نیست که میکوشد به سود خودش همانا الله بینیاز است از جهانیان
وَٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّـَٔاتِهِمْ وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ ٱلَّذِی کَانُواْ یَعْمَلُونَ(٧)
و کسانی که ایمان آورداند و کردند کارهای شایسته البته میزداییم از ایشان بدیهایشان را و البته پاداش میدهیم ایشان را به نیکوترین کاری که میکنند.
>>>>>>>>>>>>
از وقتی که این آیات خواندم بیشتر از پیش عاشق ربم شدم، فقط به خاطر این که بهش ایمان و امید دارم که هدایتم میکند، حمایتم میکند و هستش و سپاس گزار آنچه که به من داده هستم و در این جهت قدم برمیدارم پس به زیباترین شکل ممکن نعمت میدهد و بدیها را از وجودم پاک میکند.
خدا جونم من تسلیمم، سر و پا تسلیمم، هیچ نمیدانم و فقیرم به کوچکترین خیری از سوی تو من فقیرم به هدایتها و حمایتهایت همانطور که تاکنون بوده و هستم و خواهم بود، گردنم نزد تو از موهام باریکتر است به قول استاد هرآنچه دارم از آن توست. الحمدلله کما هو اهلهو.
خدا جونم بارها تا لبه دره حتی ته ته دره رفتم اما امید را در قلبم زنده کردی و نجاتم دادی نزاشتی غرق بشم. نزاشتی در منجلابی که خودم برای خودم ساختم بمانم متشکرم متشکرم عشق بیهمتای من.
اولین دره سرطان به مدت 7 سال که این بین یک دفعه خوب شد و دوباره یک سال بعد اوت کرد خوب یادمه قویترین داروها رو مصرف میکردم، قیمتش خیلی زیاد بود اما ربم خودش جور میکرد هر سری اوایل.
سری دوم افسرده شده بودم اما کم کم نور امید و ایمان در قلبم زنده شد با خدا عهد کردم شاد باشم و شاد زندگی کنم یواش یواش امیدم بیشتر میشد نمیدانم چه جوری اما شد. همیشه موقعه دارو و درد ذکر میگفتم مثل یا شافی باعث میشد حواسم پرت شه آخرش که انگیزه گرفته بودم برای بهبودی بیشتر و بیشتر گفتن باید پیوند مغز استخوان انجام بدهم چند ماه تو نوبت بودم اما در بهترین زمان نوبتم رسید چون خداییش آن تایم انتظار عشق میکردم با رب و بیخیال غم و غصه شده بودم. به خوبی آن یک ماه و خورده ای که در بیمارستان بودم گذشت و حتی رب آنجا و در دل تنهایی یک شب دیدم در واقع نقطه عطف نزدیکیم به رب بود. شکر خدا 9 یا 10 سال هست که میگذرد از آن اتفاق….. باعث شد بیشتر با رب حرف بزنم و بنویسم براش، به خیلی چیزها شک کنم و آرام آرام شرکهای بزرگ مثل توسل به غیر را از وجودم پاک کنم منی که از خانوادهام فاصله گرفته بودم بهشون نزدیکتر از قبل شدم در یک جمله متوکل تر و آرام ترم کرد.
دره دوم و انشالله آخرین دره: بهمن پارسال چوب دو تا اشتباه بدجور خورد:
1. غرور که بله من از پس هر کاری برمیام، من بلدم خودم را نجات بدهم من اِل من بِل مغرور شدم به خودم و یادم رفته بود لطف خدا هست.
2. از طرفی یه بخش دیگه وجودم ورد زبونش شده بود چاره ای نیست دیگه تو که تلاشت کردی نشد پس دیگه کاری نمیشه کرد ولش کن= تسلیم شدن در برابر مشکلات.
اواخر بهمن به مسافرت رفتیم و قرار بود از مسافرت برگشتیم من برم اولین کار بیرونم را شروع کنم و تازه تغییر رشته از ادبیات به عروسکی دادم( سر این کلی احساس بیارزشی به خاطر هزینههایی که این بین داشتم کردم.) خلاصه تو راه برگشت ماشینمان چپ کرد و پدرم من را آش و لاش از زیر ماشین بیرون کشید. فقط میتوانم بگم رب العالمین ام فرصت دوباره بهم داد برای زنده بودن و زندگی کردن، تا مدتها ناتوان بودم از کارهای ساده فقط تو تخت بودم و گیج که چیشد که این شد از سایت فاصله گرفتهام و فکر میکردم به زندگیم و آنچه گذشته و تنها دل خوشیم صوت قرآن بود میزاشتم و گوش میکردم بعد سه ماه آرام آرام شروع کردم به گوش کردن فایلها و امید در قلبم بیشتر و بیشتر شد از آن شرایط یادگرفتم سپاس گزار لحظهام باشم و شاد زندگی کنم ورد زبانم شده بود غم میاد و میره شادی میاد و میره این که من این لحظات چه جوری سپری کنم مهم هست. چه جوری بیاد بیارم مهم هست. به لطف رب دنده هام خوب شد و پاهام رو به بهبودی هست. قشنگ میتوانم راه برم و این یک نعمت بزرگ، کیف میکنم وقتی آدم ها را میبینم در خیابان راحت راه میروند و میدوند کیف میکنم میبینم مردم تو بازار و کوچه در حال گشتن هستن. لذت میبرم از این که میبینم ساعتها و دقایق میایستند و حرف میزنند به خداییش همه اینها نعمت که تا قبل این ندیده بودم. از این که ماشینها در حرکتاند از این که خانوادهام صبح با پای خودشان میرند و با پای خودشان بر میگردند خانه، خدا رو صد هزار مرتبه شاکرم.
از این که توانایی انجام دادن کارهای ساده خودم را دارم لذت میبرم از این که میتوانم در حد توانم بهبود جز ای شده، جمع و جو یا مرتب کردن آشپز خونه و شوستن ظرفها انجام بدهم لذت میبرم و این را هدیهای برای چشمها و روحم میدانم.
این اتفاق یادم داد تسلیم باشم و این تسلیم بودن را در عمل باید بارها و بارها تکرار کنم که نتیجهی غرور ویرانی هست. نتیجه قربانی دانستن و توکل نکردن به رب ویرانی هست. همیشه و تحت هر شرایطی یک راه چاره هست فقط باید تسلیم باشیم و به رب توکل کنیم و از خودش کمک بخواهیم فقط خودش این منی میگم که ته ته عجز و ناتوانی را همین چند ماه پیش تجربه کردم اما با امید و توکل به خودش قدم قدم آرام آرام بلند شدم و هنوزم امید دارم شرایطم بهتر از الان بشه و بتوانم فعال تر باشم بتوانم دوباره دانشگاهم برم و خیلی کارهای دیگه همهاین ها حتی این امید و ایمان هم به لطف رزاقیت و وهابیت خودش همین که صداش میکنی حتی اگه بدترین آسیب به خودت وارد کرده باشی با عشق دستت را میگیره و زخمهات التیام میدهد و به مسیر میاردت. همه چی و همه کس اوست. عزت اوست و تمام کارها به سوی او بازمیگردد.
تنها تو را میپرستیم و تنها از تویاری میخواهیم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که نعمت داده ای نه آنان که غضب کردهای و نه گمراهان.
یاحق.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
خب آخرین تجربه م رو بگم یه مساله بود که مدتهاااا درگیرش بودیم و یجورایی بهش عادت کرده بودیم که همینه که هست
اما درنهایت با یه حس و نسیمی از چک و لگد ابتدایی که خب اگه قبلتر بود میگفتم ای بابا چرا آخه بهش توجه و گیر میخان بدن ،
لطفاً تجربهات را بنویس:چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
دقیقا با تغییر نگاه که تغییر را در آغوش بگیر و ایمان و سپاسگزاری ازینکه کارمون به چک و لگد قطعی و اصلی نرسید و اینکه نشونه اینکه دقیقا همزمان شد با قرارگرفتن جلسات اولیه تغییر رو در آغوش بگیر و دقیقا با خستگی ولی از روی درک بلند شدم و دنبال کردم مراحلش رو الان تقریبا میشه گفت بالای 90 درصد اون مساله مزمن و فرسایشی رفع شده و همچنان ادامه میدم تا کاملا ازش دربیاییم.
به نام پروردگار قدرتمندم شروع میکنم
تمرین این قسمت:
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
»»»» من در چندین حوزه مختلف حس کردم اینجا ته دره است
موضوع اخیرم رابطه ای بود که تازه شروع شده بود و خیلیم عاشقانه و رویایی در کمال احترام و عزت پیش میرفت اما بعد از یکماه متوجه شدم این رابطه چیزی نیست که میخامش ، حس درونیم خیلی واضح فریاد زد تمومش کن ! ولی من با باورهای کمبود و عدم لیاقتی که داشتم نتونستم از رابطه بیرون برم ـ هرروزی که میگذشت نشونه های مختلفی میومد و حسم رو بد میکرد ، بی توجهی و بی احترامی ها شروع شده بود ولی نمیخاستم حرکتی کنم.
میدونستم این رابطه رو نمیخام اما باور نمیکردم رابطه رویاییم انقدر زشت و نامناسب شده باشه !
با فکرهای پوچ و بیخودی خودمو گول میزدم که تو رابطه بمونم میگفتم نه اولشه وقتی اخلاقای همو بشناسیم ارتباطمون بهتر میشه !
کار به جایی رسیده بود که از سایت دور شدم ، وقتی برای کارم نمیذاشتم تمام فکر و ذکرم شده بود اون رابطه و اون شخص ، وابستگی شدیدی داشتم و چون بی توجهی میدیدم حسم هرروز بدتر و بدتر میشد و لیاقتمم زیر سوال برده بودم!
بارها میخاستم تموم کنم ولی زنجیر وابستگی به دست و پام بسته شده بود دقیقا حس میکردم قفل شدم کاملا بی انگیزه شده بودم و اون رابطه هرچی حس خوب داشتم خورده بود ، اما یه شبی وقتی متوجه چیزهای بدتری در مورد اون فرد شدم و حسم کاملا داغون بود تسلیم خداوند شدم ، با خودم گفتم دیگه بسه ، من ارزشم بالاتره ، من لایق یه رابطه پر از آرامش هستم ، من باید حد ومرزم رو رعایت کنم .
این جملاتُ تو ذهنم با صدای بلند میگفتم همونلحظه پیام دادم و رابطه رو تموم کردم و به حرفهای اون شخص و توجیهاتش توجهی نکردم.
از وقتی که متوجه شده بودم این رابطه بدردم نمیخوره تا وقتی تونستم کنار بیام که باید تمومش کنم تقریبا یکماه طول کشید و توی این یکماه شاید هرروزش حالم به شدت بد بود .
وقتی که تموم کردم حس آزادی از زندانی داشتم که خودم ساخته بودم چون پاشنه آشیل من وابستگی تو روابطه .
اما بعد از چند روز دوباره حسم بد شد یعنی حالا بعد از اتمام شروع حال بدی هام بود چون مدام فکر میکردم اخه چرا اینجوری شد؟
چرا رابطمون خراب شد؟ چرا براش مهم نبودم؟ چرا با من اون رفتارها رو داشت ؟ چرا قدرمو ندونست ؟
و بقول استاد تو دوره آفرینش این سوالها کلا از ریشه غلط هستند و قطعا ذهن جوابهایی میده که بیشتر داغونت کنه و لیاقتتو زیر سوال ببره.
دقیقا همین اتفاق برام افتاد و یکی دوماه تو حال خراب بسر میبردم بی دلیل غمگین میشدم گریه م میگرفت با اینکه خودم تموم کرده بودم و به هیچ وجه نمیخاستم اون شخص برگرده ولی بازهم غصه میخوردم احساس قربانی شدن داشتم احساس مظلوم بودن میکردم ، واقعا خسته شده بودم از این وضع ،مدارم اومده بود پایین و نمیتونستم دوره ها رو گوش کنم تمرکز نداشتم و درکشون نمیکردم .
اما اونقدر خالصانه از خدا درخاست کردم تا بالاخره تونستم حالمو تغییر بدم آگاهیایی که داشتمو بالاخره تونستم در عمل بکار ببرم اولینش سپاسگزاری بود که دوباره شروع کردم با حس خیلی خالصی انجامش دادم ،تونستم باورمو در مورد رابطه تغییر بدم تونستم طرز فکرمو تغییر بدم و باور کردم هیچ اتفاقی نیوفتاده ، یک رابطه تموم شده دیگه! گفتم ازش درس بگیر و ادامه بده چرا انقد خودخوری میکنی چرا سوالهای بی سروته از خودت میپرسی ، این رابطه ممکن بود با مرگ یکی از طرفین تموم میشد اونوقت چی ؟ انقدرام مهمش نکن سخت نگیر . اینها جملاتی بود که بهم کمک کرد از حال و هوای بد بیرون بیام .حتی حس بدم به اون فرد از بین رفت و قبول کردم حق داره هرجوری دلش میخاد زندگی کنه .
انگیزه ام برگشت دلم میخاست روی کارم وقت بذارم و بتونم کلاسامو تموم کنم ، کم کم شروع کردم کاری که میخاستمو.
احساسم خوب شده بود ، دوباره به فضای سایت برگشتم کامنت ها و دوره ها و فایل ها حالمو بهتر و بهتر کرد.
قانون آفرینشُ دوباره شروع کردم و الان بخش ششم هستم که واقعا چیزهای جدیدی دارم درک میکنم.
خداروشکر میکنم که دوباره کمکم کرد تا حس و حال خوبی داشته باشم.
استاد جان خیلی ممنونم ازتون ،شما همیشه اصل رو میگید
.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم
سلام به استاد عزیزم واستادمریم جانم
سلام به همه دوستان نازنینم
خداروشکر در زندگیم هیچ وقت به ته دره نرسیدم
وقبل از اینکه اوضاع خیلی بد بشه تغییر کردم.
استاد با حضورم در سایت الهی شما وبا کار کردن روی خودم وآگاه شدن از قوانین این جهان هستی، هربار احساس کردم در مسیر اشتباهی هستم قبل از اینکه اوضاع خیلی سخت بشه سعی کردم به آموزه های شما به اندازه ای که درک کردم عمل کنم ونگذارم اوضاع از اینی که هست بدتر بشه وبا طی کردن تکاملم در مسیر درست قراربگیرم.
حتی بارها اتفاق افتاده که به محضی که از خواب بیدارشدم احساس نا امیدی وپوچی بهم دست داده
که با انجام دادن ستاره قطبیم وشکر گزاری داشته هام در مدار احساس خوب قرار میگیرم و در طول روز با احساس خوب پیش میرم.
در نتیجه باید هرلحظه روی خودم کار کنم ولحظه ای از خودم غافل نشم که ذهن بیکار نمیشینه وبه هر دری میزنه تا احساسم رو بد کنه.
استاد عزیزم،استاد مریم جانم بی نهایت ازتون سپاسگزارم.
بنام خداوند هدایتگر
سلام به استاد نازنینم به این سایت الهی و توحیدی و بچه های بینظیر وقوی و مستمر تو این پروژه
والا هرچی فکر میکنم ته دره رفتن های من همه ماله قبل از اشنایی با خداوند و قوانینش و شما بوده
تو فایلای قبلی همین پروژه هم گفتم از بیخوابی شدیدی که یه نشونه بود برا تغییر اساسی و نگاهم به جسمم
وچک ولگدها به جایی رسیدن که قویترین قرصها رو میخوردم و مثله جغد بیدار بودم تا خود صبح به مدت چندسال
حتی همسرم که شنیده بود تریاک خواب خوبی داره
برام به سختی یه کوچولو گیر اورد
ولی من همچنان بیخواب بودم که بودم
یادمه یه روز با اینکه هنوز تو این وادی ها نبودم
البته بعد مهاجرتمون به رامسر وارامش نسبی که
در من ایحاد شده بود
بخاطر دوری از ادمای منفی و هزارتا موضوع دیگه
وقتی همه ی دورهامو زدم
فهمیدم آقا دارو وقرص رو باید بزارم کنار
باید یه فکر اساسی کنم
از اونجایی که ارامش هم داشتم
تو گفتگوهام با خداوند که باهاش به صلح رسیده بودم
یعنی دیگه غر وناله و دعوا باهاش نداشتم و
هر روز صبح با تموم اون بیخوابیها میرفتم لب دریا و راه میرفتم و با خداوند صحبت میکردم
اره رسیده بودم به نقطه ی تسلیم
دیگه هیچی برا امتحان کردن نداشتم و سعی میکردم اتصالم رو به خودش بیشتر کنم
بهش گفتم خدایا
اینهمه ادم تو این دنیا دارن با قرص میخوابن
چرا من هیچی بهم اثر نداره
پس حتما خیری توشه
حسم میگه این بیخوابی برام کلی نفع و فایده داره یعنی قراره از این تضاد زشت وکریه من کلی سود ببرم
خدایا حتما قراره کلی چیز یاد بگیرم
تو این گفتگوها یاد حرف بابام افتادم که یه روزی که خونشون بودم و شب از زور بیخوابی و حال بد داشتم با خدا دعوا میکردم
بهم گفت سعیده تو باید بتونی بدون دارو بخوابی
دنبال رو مامانت نشو
اون به حرف من گوش نداد و روزگارش این شده
تو گوش کن
اونشب تو دلم گفتم
سیر از گشنه خبر نداره
خودت راحت میخوابی نمیدونی بیخوابی چقد وحشتناکه
و گذشت تا
اونروز صبح لب دریا این حرف بابام و اون اطمینانی که تو صداش بود اون صلابت و یه جور امر کردنش
برام یه تلنگر بود یه نشونه از طرف خداوند
و من بعد پیاده روی رفتم تو نت وسرچ کردم بهترین روش درمان بیخوابی بدون دارو
وخداوند هدایتم کرد به سایت یه پزشک مغز واعصاب که پکیجی تحت همین عنوان تهیه کرده بود
سریع رفتم نطرات رو خوندم بازخوردهای بقیه رو دیدم وحسم گفت این پکیج رو بخر
امیدوارم این دکتر همیشه در سلامتی و نعمت و ثروت باشه
اولین چیزی که منو تومسیر قانون قرار داد همین پکیج بود ودیدگاه عالی این پزشک
تمام مطالبش راحع به این بود که تموم بیماریها ریشه ی ذهنی دارن و شما با افکارتون اونا رو به زتدکیتون دعوت کردید
وبعد کلی مرحله وراهکار داشت که بتونی از لحاظ روحی به ارامش برسی تا خواب به صورت طبیعی وارد زندگیت بشه
کارهایی مثله مایندفولنس ،مدیتیشن ،کم کردن نور در شب، بهداشت خواب، تغذیه مناسب، غذا نخوردن از ساعتی به بعد و……
ومن اروم اروم با انجام اون کارها به ارامش بیشتر رسیدم
بعد با کتاب محدودیت صفر اشنا شدم و پذیرش قطعی اینکه من مسئول تمام اتفاقات زندگیم هستم
با اینکه خیلی برام سخت بود این پذیرش
ولی فقط چون میخواستم بتونم خوب بخوابم
اینو پذیرفتم و شروع کردم به پاکسازیهایی که گفته بود
کم کم واردحوزه قانون جذب شدم اولش با یه استاد دیگه
و بعد از طریق دوست عزیزم با شما و سایت پربارتون اشنا شدم
اونروزی که من پذیرفتم دیگه کاری از دستم برنمیاد و
تسلیم شدم
ودرکنارش حس کردم قراره کلی منفعت خداوند روزیم کنه بخاطر این تضاد
با این دید اون شعله ی امید و هدایت تو دلم روشن شد
وبعد پشت سرهم درها بازشد و من رسیدم به جایی که الان چندساله شبها با ارامش و به شکلی کاملا طبیعی و عالی حتی بهتر از دوران قبل از این تضاد به خواب میرم
استاد خداوند میخواست منو با قوانینش اشنا کنه
میخواست بهم بگه تو از لحاظ جسمی سالمی و فکر نکن مثله مامانت ادم ضعیفی هستی چون من همیشه فکر میکردم ادمها بالاخره از لحاظ ژنتیکی به یکی میرن
منم به مامانم رفتم وادم ضعیف و بدخوابی هستم
میخواست منو به سمت شما و این سایت و بهشتش هدایت کنه
ولی چون من درگیر باورهای خرابم بودم
اصلا نمیدونستم دنیا قانون داره
نمیدونستم زندگیم دست خودمه
به همین خاطر قضیه رو زود نگرفتم و تا ته دره رفتم حسابی له شدم بیشتر از اونچه که فکرشو کنم بلا سرم اومد ولی
وقتی تسلیم شدم اونوقت
با نور خودش با هدایتاش
شکفته شدم جوونه زدم رشد کردم و
همینجور این روند ادامه داره تا اخر عمرم انشالله
من همیشه سپاسگزار خداوندم که این تضاد رو برام جور کرد تا منو رشد بده من با جهان واقعیش آشنا کنه
منو باشما و قوانینش آشنا کنه
منو با خودش با خودم با سعیده واقعی آشنا کنه
اون تضاد خیلی برام برکت و نعمت داشت نعمتهایی که انتها وپایانی نداره و هر روز داره بیشتر وبیشتر میشه.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
گاهی اوقات که دستهای هدایتگر و مهربان خدای خودم را فراموش می کنم سبب می شود که در نهایت در مسیر بمانم
بارهای بار شده است که روی عقل خودم حساب باز کردم
بارهای بار شده بود که می ماندم و نمی دانستم که چکار باید بکنم
نمی دانستم مسیر را تشخیص بدهم
اما یک صدا
یک نیرو
یک الهام
یک ایده
نمی دانم چه نام دارد اما هر چه بود سبب می شد که قدم بردارم و به جلو بروم
آن کار را انجام بدهم
در نهایت هم موفق می شدم
به ارامش می رسیدم
چقدر این برای من لذت بخش بود
هر بار از خدای خودم کمک خواستم به طریقی دستهای من را گرفت
به گونه ای من را جلو برد
به راهی من را برد که واقعا برای من آرامش داشت
اینها همگی از او دارم و او برای من عالی و محشر و فوق العاده است
سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگر هر لحظه من به سمت خواسته هام
سلام به استادانم
دقیقاااا من همون آدمی بودم که استاد گفت و دوست داشت بزنه طرف رو له کنه
من چندین سال پیش این الگوی روابط نامناسب رو چندین و چند بار تکرار کردم و اصلا هم تغییر نمیکردم و هی برام تکرار میشد با اینکه همسرم کنارم زندگی میکرد
تا اینکه با آموزه های استادم آشنا شدم و روز با روز درک بهتری از قانون فرکانس و همه قوانین جهان هستی پیدا کردم و روز به روز رابطم با همسرم بهتر و بهتر میشد تا الان که بررسی میکنم توی این 23 سال زندگی مشترک الان بهترین تجربه عشق و صلح و رفاقت رو داریم جوری که اصلا دیگران باورشون نمیشه ما اینهمه سال داریم زندگی میکنیم و تو نگاه اول فکر میکنن با هم دوستیم
چند روز پیش رفتیم کافه دو سه تا خانم بودن اونجا رابطه من و همسرم رو که دیدن بعد رفتن ما از صاحب کافه پرسیدن این دو نفر دوست دختر و دوست پسرن ؟ اونم در جواب گفته بود نه دو تا بچه دارن اونم بزرگ و اونا باورشون نمیشد بس که ارتباط خوب ما رو دیده بودن و رفاقت و عشقی که بینمون بود و صاحب کافه بهشون گفته بود اصلا اینا دنیاشون با همه فرق داره عشق بدون انتظار بینشون جریان داره با هم حسابی رفیقن و اکثر وقتا کنار هم هستن و همش در حال حرف زدنن
و این جریان برام نشانه خوبی بود از رشد در ارتباط که کاملا خودشو توی دنیای بیرون نشون داده
این داستان من همون از دره به قله است
بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
ردپای من در جلسه 4 پروژه تغیر.
اول از همه باید بگم خیلی خیلی خوشحالم از اینکه توی مدار تغیر هستم و به اینجا به این دوره الهی هدایت شدم.
من یک تجربه ای دارم در این زمینه که میخوام اینجا به عنوان تمرین این جلسه بنویسم تا هم ردپایی باشه برای خودم و یادآوری بشه برام که از کجا به کجا رسیدم و هم جرقه ای برای دوستان عزیزم.
حدودا 4 سال پیش بود که من وارد مسیر نادرستی شدم و با آدم های نادرستی وارد رازطه دوستانه شدم که قبل از ارتباط با اون آدمها من هر روز باشگاه میرفتم ورزش میکردم و زندگی ایده آلی داشتم اما به واسطه افکار اشتباه خودم و باورهای نامناسبم به اون جمع ها راه پیدا کردم و دچار اعتیاد به گل شدم و پس از مدتی نگاه کردم و دیدم که من فروشنده مواد و مصرف کننده مواد شدم و تغیر کردن برای من بسیار تا بسیار سخت بود و هر روز داشتم پایین تر و پایین تر میرفتم این موضوع حدود 2 سال ادامه پیدا کرد تا جایی که من واقعا با تمام وجودم میخواستم تغیر کنم و یک زندگی نو بسازم میتونم بهتون بگم اونجایی که بودم ته دره بود و اگر تغیر نمیکردم الان قطعا یا زندان بودم یا باید از توی جوب بودم من رو در می آوردن.
جهان ضربه های به شدت محکمی به من وارد کرده بود و من متوجه این نشانه ها نبودم تا جایی که تصمیمم رو گرفتم برای تغیر یادمه اون زمان با کتاب معجزه شکرگزاری آشنا شده بودم و هر روز بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری میکردم.
بعد از مدتی ایده اومد که دنبال کار بگردم و برم جایی سرکار و یادمه یکی از دوستانم بهم پیشنهاد کاری رو داد برای پیک موتوری.
حقوقش خیلی کم بود اما گفتم اشکال نداره کار میکنم و دور بودن محل اون کار باعث شد من از اون آدمها و اون افراد فاصله بگیرم و 6 ماه مونده بود به اینکه خدمت سربازیم هم تموم بشه.
من صبح میرفتم خدمت ظهر بعد خدمت میرفتم باشگاه و بعد باشگاه میرفتم سرکار و این روند 6 ماه ادامه داشت و من توی اون 6 ماه تصمیم به ترک مواد و سیگار گرفتم و به لطف خدای مهربان ا نهارو هم کنار گذاشتم.
بعد از اینکه خدمتم تموم شد یک پیشنهاد کار بهتر بهم شد در جایی که قبل از خدمت کار میکردم توی یک تعمیرگاه اگزوز و من رفتم اونجا سرکار.
چند ماهی اونجا بودم و با استاد عباسمنش به واسطه یکی از دوستانم آشنا شدم و دوره کشف قوانین زندگی رو برای من ارسال کرد.
من دوره رو گوش میدادم و سرکار و باشگاه میرفتم و زندگی هر روز بهتر و بهتر میشد و تا اینکه من تصمیم گرفتم کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم کسب و کارم رو راه اندازی کردم به لطف خدا و یک سال اون کسب و کار رو داشتم و متوجه شدم که راه اندازی اون کسب و کارم یک اشتباه بوده چون من آدمی نبودم بخوام یک جا بمونم و نشانه ها ام داشت میومد برای تغیر و من تصمیم به مهاجرت گرفتم و شرایطی به وجود اومد و من اون کسب و کار رو جمع کردم و به تهران مهاجرت کردم.
الان 7 ماهه که تهرانم به شرایط ایده آلی نرسیدم هنوز اما حس میکنم که دارم زندگی میکنم حس میکنم که دارم از توانایی هام استفاده میکنم حس میکنم که توی مسیرم توی مسیر رشد و پیشرفت اصلا به لطف خدا خیلی تغیرات درونی در من شکل گرفته خیلی رابطم به خودم و خدای خودم بهتر شده یک رابطه عاشقانه عالی با یک فرد عالی برقرار کردم و دارم پیش میرم و الان باز به تضادهایی برخوردم که باید تغیر کنم باید باورهام رو نسبت به یک سری موضوعات عوض کنم این رو قشنگ از نشانه ها متوجه میشم و خیلی خیلی خوشحالم از اینکه اینجام و قبل از اینکه بیام توی این صفحه از خداوند خواستم که یک نشانه برام بفرسته که چیکارکنم که چه کاری انجام بدم و هدایت شدم به این فایل و برداشتم از این فایل این هست که وقتی تونستم از ته دره بیام بیرون و اینقدر تغیر در خودم و زندگیم ایجاد کنم میتونم بازهم تغیر کنم میتونم قبل از اینکه شرایط خیلی خیلی بد بشه تغیرات رو صورت بدم و یک پله برم بالاتر.
الان به یک تضاد برخودم هیچ ایده ای براش ندارم اما میدونم که خداوند هدایتم میکنه چون همیشه اینکار رو کرده و بازهم تکرار میکنه و من از این تضاد به نفع خودم به عنوان یک سکوی پرتاب استفاده میکنم و یک پله میرم بالاتر.
عاشقتونم
خدانگهدار.
به نام خالق توانمند و زیبایی ها
سلام به استاد گلم و خانم شایسته و دوستان عزیزم
…آیا تا به حال در زندگی ات به ته دره رسیده ای؟
من تا جایی از لحاظ روحی ته دره رفته بودم ک برام مرگ و زندگی هیچ فرقی نداشت و هر روز برام تکراری و خسته کننده بود و صبح ها از خواب بلند نمی شدم چون میگفتم من ک هدفی ندارم و روزم تکراریه برایه چی بلند شم و چند ماهی این تکرار شد و واقعا از لحاظ روحی و از درون هیچ امیدی به زندگی نداشتم و اصلا میگفتم مگ خدا میتونه توی این شرایط منو به اون رویاهای بزرگم برسونه! و تا جایی که میگفتم اصلا خدایا چرا منو به این مسیر هدایت کردی و رویاهای بزرگی رو به سرم انداختی چرا نذاشتی مثل بقیه زندگی عادی داشته باشم و الان اینهمه نگرانم از ی طرف انقد ناامید بودم ک میگفتم ولش کن مثل بقیه زندگی کن از ی طرف میگفتم نه پس اینهمه خواسته،اون زندگی رویایی ک من توی سرم دارم چی میشه و از یه طرف واقعا با تمام وجود میخواستم توی زندگی رشد کنم و به اون چیزایی که میخام برسم به اون زندگی ک توی سرم دارم بهشون برسم و خیلی برام ناراحت کننده بود این وضعیت و حالم خیلی بد بود با خودم و خیلی توی ظاهر تظاهر میکردم ک حالم با خودم خوبه در حالی ک برعکس بوده و من نمیدونستم .
و یجورایی ی حسی توی دلم میگفت تو میتونی باید به این مسیر ادامه بدی و حتی خودمم دلم میخواست تمرکز کنم روی زیبایی ها و خودم رو بمباران کنم به گوش دادن فایل های رایگان استاد عباسمنش ولی نمیتونستم چون در من باور قوی پشت اینا نبود چون ایمان قوی پشتشون نبود چون با تمام وجودم این قانون رو باور نداشتم
… چطور تونستی از اون موقعیت بعد بیرون بیای؟ولی الان تا جایی ک بتونم ادامه بدم این قانون رو باور کردم و دارم بهتر میشم از وقتی ک پروژه تغییر را در آغوش بگیر روی سایت گذاشته شد انگار ی قدمی شد برای رشد برای حال خوب من و الان شکر خدا حالم انقد خوبه ک ذوق دارم هر روز بلند شم و روی خودم کار کنم و روزم رو زیبا بسازم با( تمرکز بر روی زیبایی ها و نکات مثبت و توجه به اتفاقات خوبی ک برام رخ داده و مخصوصا سپاسگزاری از کوچکترین نعمت هام با خواندن کامنت های دوستان عزیز و گوش دادن به این فایل های استاد گلم و..) و اینکه این حرف استاد رو شنیدم ک ما داریم در هر لحظه لحظه ی بعدیمون رو میسازیم یعنی باید هر لحظه سعی کنم حالم خوب باشه و این قانون فوقالعاده ست.
((خدایا شکرت)) ردپای امروز من))
سلام خدمت استاد عزیزم
بی نهایت ممنونم برای این فایل بی نظیر
بسیار خلاصه میگم
من با آموزشهای استاد و تهیه دوره ثروت 1و دوره کشف قوانین موفق شدم به نقطهایی از رفاه و درآمد برسم اما بعد از گذشت دو، سه سال از بودن در اون نقطه احساس پوچی میکردم بطوری که درآمد روز به روز کمتر میشد و همه چیز به من میگفت که باید تغییر کنم و بعد از دوسال تنبلی و صبر کردن به بهانهای مختلف امسال مجبور به تغییر شدم و در حال حاضر در شرایط سختی از تغییر قرار دارم و در حال تلاشم البته حس شخصی رو دارم که شنا بلد نیست و پریده تو چهار متری تمام امیدم به لطف خداست ،در واقع اصلا جز توکل بخدا و انگیزه هیچ چیزی ندارم… بچها لطفا برام انرژی مثبت بفرستین،خیلی خیلی امید وارم نه بهتر بگم مطمئنم که انجامش میدم…
ممنونم استاد
خدایا شکرت