این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
2 سال پیش من دوره 12 قدم رو خریدم وشروع کردم به کار کردن روی دوره.
درعین حال من باید از برادر بیمارم نگهداری میکردم وهرروز باید یک مسافت طولانی رو طی میکردم وبرمیگشتم به منزل.
وکارکردن من روی دوره درمسیر رفت وبرگشت از خونه برادرم بود که فایلهارو توی ماشین گوش میدادم وستاره قطبی رو انجام میدادم وگاهی اگر فرصت میکردم در زمانی که ایشون خواب بود من مقداری مینوشتم.
منظورم از گفتن اینها این بود که خیلی سخت روی دوره کار نمیکردم ولی حالم به شدت عااالی شده بود وشاد بودم ودائم شکرگزاری میکردم مخصوصا وقتی میدیدم کوچکترین چیزهایی که برایم عادی بود برای برادرم یک آرزو شده بود حتی ایشون وقتی من روی مبل میشستم میگفت خوش به حالت که توان نشستن داری وایشون یک نعمت بزرگ شده بود توی زندگی من که باعث میشد هر روز نعمتهامو بیشتر وبیشتر ببینم وشکرگزاری کنم.
از لحاظ مالی بسیار پیشرفت کرده بودم از لحاظ روابط عاااالی شده بودم .برادرم که به خاطر شرایطش بسیار عصبی شده بود وتقریبا باهرکسی که کنارش بود برخوردهای بد میکرد حتی یکبار بامن بدرفتاری نکرد منی که صبح تاشب کنارش بودم حتی دربیمارستان ومن میدونستم از کجا سرچشمه میگیره ولی برای همه جای سوال داشت .
ازنظر سلامتی بسیار عاالی بودم بسیار باانرژی وسلامت بودم رسیدم به قدم یازدهم وبرادر من فوت کرد.
وهمه چیز از اینجا خراب شد.
فوت ایشون برای من بسیااار سخت بود وخیلییی اذیت شدم بااینکه میدونستم از رنج ودرد راحت شده وبه خودم قول داده بودم که موقع خاکسپاری بی تابی نکنم ولی باز نتونستم بی تابی نکنم نه اینکه جیغ وداد کنم نه هرگز چون کلا آرام هستم ولی از درون ویران شده بودم وبدون وقفه اشک میریختم درحدی که توان راه رفتن نداشتم .
کم کم نتایج برگشت .جسم سالم من بسیار نحیف وبی انرژی شد ومن دچار یک بیماری سخت شدم ودائم احساس میکردم یک نفر دست روی گلوم گذاشته ودارم خفه میشم.
حتی وقتی شب میشد تاریکی حس خفگی بیشتری به من میداد ومن دائم پشت پنجره مینشستم ونفس عمیق میکشیدم که خفه نشم.بیماری من 12 روز طول کشید و9 روز اول من روزی دوبار دکتر میرفتم وداروهامو عوض میکردند وفقط من میگفتم دارم خفه میشم ولی اکسیژن روی 98 بود واین عجیب بود برای دکترها.
هر روز داروهامو عوض میکردند ومن هرروز بدتر از دیروز بودم.صبح روز دهم خیلی گریه کردم وبلند شدم از عصبانیت داروهامو ریختم توی سطل زباله وگفتم دیگه نمیخورم خودم خوب میشم.بلند شدم خونمو تمیز کردم غذا درست کردم واحساس کردم انرژی گرفتم گفتم بدن من باید خودشو خوب کنه نه داروها. .آگاهانه تمرکز گذاشتم روی چیزهایی که شادم کنه ومن هرساعتی که میگذشت بهتر وبهتر میشدم.
نمیدونین من چه حسی داشتم واقعا دوباره متولد شدم دنیای من دوباره روشن شد ودرپایان روز دوازدهم من درسلامتی کامل بودم وهزاران بارخداروشکر کردم برای نعمت سلامتی.
خواستم بگم امید من مرده رو زنده کرد ودر بدترین حال منو نجات داد به راحتی.
امیدوارم همه دوستان وعزیزانم باگرفتن سرنخ امید به بهترین چیزهایی که آرزو دارن برسن.
سلام به دوست عزیزم مریم جان؛خداوند رحمت کنه داداش گلد را؛ازخداوند برای شما صبر میخواهم؛اول کامنتت منا خیلی ناراحت کرد ولی وقتی تا پایان خوندم لذت بردم وتحسینتون کردم؛خداراشکر که دوباره به این مسیر الهی برگشتی؛لذت بردم از کامنتت که حالد خوبش؛واز خدامیخواهم دراین مسیر توحیدی بمانیم وازهمه مهمتر عمل کنیم؛به قول استاد عزیز ایمان بدون عمل حرف مفت است؛خدایاشکرت برای وجود دوستان نازنینم;
و چند نفر از خانوادهمون چقدر بخاطر این شرایط،” بیمار شدند و میلیونها تومن هزینه کردن..
یه نوع اتفاق..ولی برای اونا اون پیشامدها،” رو بوجود اورد..ولی..
ولی برای من….با کنترل ذهن شدید…قانون با عدالت الهی.برای من جوری دیگه تعبییر شد…
چرا!؟
چون من روی شونهای خداوند بودم..خیلی خیلی قوی و با جسارت شده بودم..
جوریکه من مرگ شخص نزدیکم که پدرم بود دیدم…
ولی بسیار خونسرد…
و همون خونسردیها باعث شد..اتفاقات خوب برام بیفته..و چه درهایی برویم باز بشه..
میخام بگم….من کل تابستون درگیر این وضعیت جسمانی خانواده مون بودییم..من با احساس خوب و بلطف خداوند و این سایت…فقط برکت و احساس خوب و پیشرفت بیزنسم بود..
از طریق دستانش فقط روزی و احساس خوب بود…
نمیگم گریه نکردم احساسم بد نشد…ولی همون کنترل ذهنها چه درهایی برویم باز شد..
چقدر هدایتهای الهی رو شنیدم..
یه لحظه چهره بهشتی خودم مثل آیینه اومد روبروم..بهم گفت نگران نباش ..من کنارتم..بخند نرگس ..
نگران نباش ..
بخند…و من خندیدم…
و خوابهای دیگه باعث شد تو دل اون چالشها و عصابنیت اطرافم ذهنمو کنترل کنم..و احساساتمو خوب بگیرم…
همون قسمت که نشسته بودم دیدم یه برگ سبز رنگی از بالای درخت افتاد پایین.
بهم گفت..همه چیز دست منه….
پس نمیخاد نگران باشی..
ناگفته نمونه نگرانی بود!!!…
ولی لطف خدا بود….من تو تمام اونروزا..چون بعداش برای مادرم ،”یه اتفاق بزرگی پیش اومد..
همه اون کل تابستون برای من کنترل ذهن بود..
چقدر همجوره شخصیتم بزرگ شد…
یه صبحی ..دیدم یه شخصی نوجوان فوت کرده بود…
دقیقا اول طلوع خورشید بود..
به اون جسد نگاه کردم..
گفتم نرگس اگه تو هم جای اون شخص بودی الان چه حرفی داشتی!؟
گفتم خدایا شکرت که این اتفاقها رو هر چند ظاهرش بد بود..از سرمون رفع کردی.
خدایا شکرت که زنده ام…
.من کل تابستون در سفر کنترل ذهن و چالشها بودم..
چه درهایی از لطف خداوند و دستانش بروم باز شد..
چقدر زیاد بود..
واقعا کنترل ذهن فقط توی روزهای ناجالب خودشو نشون میده..
بعضی وقتا توی مسیر بیزنسم،” اینروزا رو میگم…
یکم ..کم طاقت میشم..
ولی زود بخودم میگم اگه نرگس نمیشه..لابد یچیزی هست
یه خیریتی داره
زود خداوند بهم نشون میده قدم بعدی رو بهم میگه.
و بعداش که نتیجه رو میبینم مثل الان..
میگم نرگس تو سمت خودتو انجام بده..
سمت خدا هم تسلیمش باش…
دوست عزیزم..من هنوز تجربه همچنین چیزایی نداشتم.
واقعا اون مسیری که تابستون درگیرش بودم..
گفتم…خدایا باید هر لحظه قدر سلامتیمون بدونیم..
بابت تک به تک نعمتهامون شکرگزار باشیم..
یه شب که توی بیمارستان بودم..خیلی خسته بودم..اون شب اندازه چند سال بهم گذشت..
اینقدر خسته بودم.که نتونستم روی صندلی بشینم..
ملحفه ایی پهن کردم روی زمین بدون بالشت روی زمین خوابیدم..
گفتم نرگس ببین…چقدر شبها توی اتاقت راحت روی نرمی تختخوابت میخوابی…اون صحبتی که داداشتون گفت..دقیقا گویای این حرکت بود برام..
که قدر تمام لحظاتمونو بدونیم..
خداوند را شاکرم که یه مسیر جدید از بیزنسم همین دقایقی نزدیک انجام شد..اومدم کامنت شما رو خوندم..
که سپاسگزاری بابت تمام نعمتهایی که یه چیز ساده هست رو بدونیم..
خانم شایسته امروز توی سفرنامه به دور امریکا صحبت زیبایی کردن..
که سپاسگزار همین داشتها کوچک باشیم…و همین داشتها..آینده مونو میسازه و سپاسگزار بیشتر شویم…
و یه صحبت زیبای دیگر موضوع هدایت…
ما در هر لحظه به نیازهامون پاسخ داده میشه (همون در لحظه بودن و سپاسگزار بودن از همین داشتهای کوچک)
و نگران اینده نبودن .(اونم به وقتش مثل همون سری های قبل هدایت میشویم..
سفر به دور امریکا قسمت 201 …
فعلا دوست عزیزم..بهت تبریک میگم که لطف خداوند شامل حالت شد..که سرپا بشی…
من از ابتدایی که این دوره شروع شد تصمیم گرفتم تغییر اساسی در یکسری افکار و باورهایی که داشتم انجام دهم
یعنی بیشتر و بیشتر متعهد شدم که این تغییر را انجام دهم
زیرا دقیقا در روزی که من این تصمیم را در با خودم و در خلوت خودم گرفته بودم که هممون روز هم یک کامنت در معرفی این دوره که استاد گذاشته بودند نوشتم، این همزمانی را نشانه ای از طرف رب خودم دانستم که حتما باید اینکار را انجام دهم و مصمم شدم به این کار.
شاید خیلی کامنت ننویسم ولی در عمل تلاش می کنم که اینکار را به خوبی انجام دهم .
استاد اصلی ترین تغییری که باید و باید و باید در خودم ایجاد کنم خیلی ساده ولی خیلی هم ظریف است.
آن چیزی نیست غیر از توحید
من به این نتیجه رسیدم که باید و باید و باید به هر طریقی شده است توحید را در وجود خودم بیشتر و بیشتر و بیشتر متبلور کنم
اصلا مهم نیست در چه جنبه ای است .
از هر جنبه ای که من وارد شدم دیدم جاهایی بیشترین ضربه را خوردم که مشرک تر بوده ام
این شرک در زمانهایی خیلی خفی و پنهان بوده است
که شاید خودم هم متوجه این نشده ام .
اما و اما تنها دلیل این عدم موفقیت های من فقط و فقط شرک به خدا بوده است.
برای همین خیلی تلاش می کنم که این را در وجود خودم تغییر دهم که بیشتر حواسم به خدا و وجودش در تمام زندگی خودم باشد.
شما در همه فایلها تون به همه روشهایی که بلد هستید تلاش می کنید که بگویید: همه چیز توحید است
اما من، منٍ مشرک درک نمی کنم و همه اش دنبال مواردی دیگری میگردم.
اما و اما هیچ چیزی غیر از شرک دلیل نیست.
تلاش می کنم که این را در وجود خودم تغییر دهم
و این اصلی ترین برنامه من است .
امیدوارم که خدای بزرگ من در این مسیر من را مثل همیشه و همیشه بیشتر و بیشتر کمک کند .
مواردی که این فایل بیان شده است همه شرح حال من است که باید تغییر کنم .
باید و باید یعنی راه دیگری ندارم .
از مدار شرک( چه شرک خفی و چه شرک آشکار) باید و باید حرکت کنم به سمت مدار توحید ناب.
این مسئولیت من است ولاغیر .
امیدوارم که در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند .
دررابطه باتمرین باید بگم من واقعا به ته دره رسیده بودم بااومدن بچه ی دوم واقعابه فکر خودکشی بودم عصبی وپرخاشگر ازلحاظ مالی شرایط بدبود ازهمه لحاظ هنه چیزبدبود خداهم نمیشناختم خدایی که میشناختم خدای دروغین بود،اما به لطف خدا ازطریق دوستم رسیدم به فایلهای استاد و بعد فیلم راز وبعد دنبال باورهای ثروت سازبودم که رسیدم به عقل کل وسایت وثبت نامو درنتیجه شروع یه زندگی جدید،وبخش باورهای توحیدی زندگیموعوض کرد،ازهمه لحاظ همه چیزعالی شد والان به دلایلی شرایط بدشده اما ناامید نشدم ودوباره ازاول دارم شروع میکنم
امید داشته باشیم در هر شرایطی که باشی حتی ته دره باشی امیدت را از دست نده
ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانس هستیم جهان بر اساس فرکانس ،اتفاقات از جنس همون بر زندگیمون جاری مینماید
در زندگی مشترک بعضی ها اینقدر اذیت میشوند و آن شخص آنقدر شرک دارد که هر لذتی را تحمل میکند و ادامه پیدا میکرد و دوباره دوباره ادامه پیدا کند اگر نشانه ها را میبینم و تغییر نمیکنیم جهان آنقدر چک و لگد میزند تا تغییر کنی
من پارسال که مهاجرت کردم، واقعاً دوران سختی رو گذروندم؛ به قول یکی از دوستانم، تهِ دره بودم.
اما هیچوقت فایلهای استاد رو رها نکردم.
خیلی وقتها ذهنم میگفت برگرد شهرستان، حتی اطرافیانم هم همین رو میگفتن، چون من از شرایط خیلی خوب و پربرکتی مهاجرت کرده بودم. بازار عالی داشتم، کارم حسابی میچرخید، اما حس میکردم دیگه رشد متوقف شده و اونجا ظرفیت بیشتری برای پیشرفت من نیست.
میخواستم دستگاه اضافه کنم ولی میدیدم اونجا جواب نمیده. برای همین تصمیم گرفتم مهاجرت کنم.
اما وقتی اومدم تهران، با اون باورهای محدودکنندهای که داشتم («باید خاک بخوری»، «تهران سخته»، «اینجا کسی رو نداری»…)، واقعاً شرایط سخت شد. سفارش نداشتم، بچهم به دنیا اومد، پول نداشتم و مجبور شدم مدتی با ماشینم اسنپ کار کنم.
خیلی برام سنگین بود، منی که صاحب یه کارگاه میلیاردی بودم، حالا باید اسنپ کار میکردم…
ولی با خودم میگفتم اشکال نداره، درست میشه.
یه سال گذشت، پول پیش کارگاه رفت پای اجاره، ولی خدا درها رو یکییکی باز کرد.
نقل مکان کردم، خونه و کارگاه جدید گرفتم، با شرایطی عالی و معجزهوار.
یه صاحبملک فوقالعاده، یه دوست دلسوز، و آدمهای نازنین سر راهم قرار گرفتند.
سقف کارگاهم رو درست کردیم، چند سازنده قوی پیدا کردم، پروژههای عالی گرفتم، نیروی کار درجهیک خدا برام فرستاد و در عرض چند ماه تمام بدهیهام رو صاف کردم.
کار شهرستان به پستم میخورد انجام میدادم میدادم، می گفتم اشکال نداره اینم قسمتی از هدایته من باید عمل کنم و کارگاه رو روی غلطک بندازم، …
پول پیش خونهم رو 110 میلیون اضافه کردم،
پول پیش کارگاه رو کامل دادم،
همه اجارهها پرداخت شد،
و الان هم مواد اولیه کارم رو دارم، حساب دارم پیش مشتری و به زودی پول دستم میاد، ذهنم آرومه و زندگیم روی غلطکه.
فقط به یه چیز رسیدم:
وقتی تسلیم خداوند بشی و بذاری اون راه رو نشونت بده،
جونم براتون بگه که من موندم این چند روز داره چه اتفاقاتی میوفته که ما از یه چیز دیگع خواستیم هدایت ببینیم و یه چیز دیگع داریم هدایت میبینیم (چیشد اصلا نفهمیدم خودمم خخخ)
استاد من چند وقتی بود قبل اینکه شما پروژه رو شروع کنید (توی پروژه های قبلی هم گفتم)که دنبال هدایت برای ثروتم بودم! فکر نیکردم اوضاع تو ثروت برام بده و… و از خدا هدایت خواستم و اتفاقی عجیب و جالبی که داره میوفته اینه که من دارم از روابط هدایت میبینم !! همش حسی بهم میگه انگار خدا داره از این جبهه میخاد تو رو بکشه بالا انگاری اون پاشنه آشیان نیست پ روابطت هست و جالبه این فایل ها و هر چیزی که دارم میبینم همش روابطه نه ثروت !
هر چی که هست من دارم بهش عمل میکنم خدایاشکرتتتت
بزارید یع چیزی رو خدمت شما و دوستای قشنگم بگم! دیروز باشگاه ما یعنی مدیر قشنگ باشگاه تصمیم گرفتن که یه نمایشگاهی رو راه بندازن به نام ایده پولساز برای بچها (که توش اعتماد به نفس بچها اخساس ارزشمندی شون و خیلی چیزای دیگه تقویت میشد !!) منم رفتم که سر زده باشم و البته کلییی عکس فیلم و پورتره از بچهای قشنگم گرفتم (بچهای کلاسم) تا اینکه آخر شب همه رو برای مدیر فرستادم و گفتم اینا همش دلی هست و اینا ک گرفتم و… و کلی ایشون از من تشکر کردن بابت این لطفم!
تا اینکع امروز صبح کامنت های فایل هم جهت رو برای فایل 23 خوندم سعیده جان عزیزم ٫فاطمه جان خوش خطم و آقای محسن توحیدی عزیز که تازگیا در مدار کامنت هاشون قرار گرفتم که منو به شدت به فکر فرو برد
همه شون یه چیزی رو میگفتن !
اینکه دنبال تایید دیگران نباشم (البته من دنبال تایید دیگران نیستم ولی وقتی ته ته های ذهنم و میگردم و میبینم نه
وقتایی که یه کار خوبی برای باشگاه یا مدرسه ایی که هستم انجام میدم همش توقع دارم از اینکه ازم تشکر بشه قدر دانی بشه و… یا مثلا توقع داشتم در ازای کاری که دیشب کردم دوس داشتم چیزی رو بگیرم (اینا همش ته تهای ذهنم بود هااا))تا اینکه فهمیدم باید بس کنم و اگر اینجوری بخوام ادامه بدم همش حس منیت دارم که من به همه لطف میکنم اون بی معرفتی و … خیلی این احساسات میاد یا مثلا حتی اکر کسی یه کمکی خم کنه بهم بس که غرور زیاده که میگم خب حقم بود !!!
اینا همش در رابطع با روابط من هست !
توی این فایل سعید عزیز از روابط شون صحبت کردن که برای من خیلی جالب بود
یه چیز دیگه که بهش برخوردم این بود که چرا وقتی که نیاز داشتم به کمک استاد شروع کرد این پروژه !!!! بعله این لطف خدا بود این همون هدایته بود ولی خب چیزی که الان ذهنم و درگیر کرده اینه که باید روابط رو با انسان های کنارم که خوب هست بهتر تر کنم یعنی چی ؟ یعنی حس غرور ٫منیت٫ناشکری ٫قضاوت٫آزاد گذاشتن شون ٫حق انتخاب دادن بهشون٫٫داشته باشممم و اون موارد اول نداشته باشم !!پس
باید از الان شروع کنم به تغییر روابطم ! شاید اصلا باید روابطم بهتر شه تا ثروت بیاد تو زندگیم نمیدونم هرچی که هست فق الان میفهمم که باید تغییر کنم همین !
من الان در رابطه عاطفی نیستم ولی خدایلشکر میکنم که تو سن 22 سالگی یعنی الان خدا من رو انتخاب کرد که تو این مسیر باشم
خوشحالم از بودنم در این مسیر
خوشحالم از بودنم در این دوره
خوشحالم از هدایت شدنم به این فایل
خوشحالم که هنوز تو رابطه عاطفی نیستم ولی این آگاهی ها رو زودتر دریافت کردم و میتونم بهترین خودم باشم !
خوشحالم از اینکه روابطم تو این سن روز به روز با آدما بهتر میشه ولی الان باورم بر این که قراره بهتر بشه
خوشحالم که در زمونه ایی به دنیا اومدم که شمام هستید
این پروژه واقعا بی نظیره تا الان چهار جلسه شده ولی تک تک این فایل ها پر از آموزه هست پر از اطلاعات پر از آگاهی و هر کدومشون بطوری به خود من و زندگیم مربوط میشه و الان با گوش دادن این فایل ها متوجه میشم که اگر نشده چرا نشده چون هنوز این باگ ها هست که نمیزاره بشه که تلاش فیزیکی که من انجام میدم بی نتیجه باشه یا حداقل با کمتر نتیجه و میخوام بگم که هروقت تونستم کمی بهتر فکر کنم کنترل کنم کمی بهتر باشم نتایج کوچیک اومده یه گشایش ایجاد شده در حد همون بهتر شدنه و چقدر به این حرف که شما گفتین که جهان سریع پاسخ میده اگر ما ترمز نداشته باشیم درسته و اینکه هر لحظه که یکم تغییر میکنیم نشونه ها میاد خداروشاکرم که منو با این آگاهی ها و خصوصا با شما استاد عزیزم و این سایت بی نظیر آشنا کرد و لایقم و میتونم در اینجا حضور داشته باشم و استفاده کنم و لذت ببرم و زندگیم رو خودم بسازم
من میخاستم اول از شروع اینکه از چه شرایطی با استاد آشنا شدیم که از لحاظ مالی و روابط و سلامتی همه جی واقعا خیلی پایین بود و فرکانسمون در حد همون نزدیک به افتادن به دره بود که به لطف خدای بزرگ با فایلای استاد هدایت شدیم و بعد از پنج سال در بهترین شرایط مالی روابط و سلامتی هستیم از بودن تو این مسیر واقعا لذت میبریم منو همسرم و اینکه بیشتر میخاستم از تجربه اینکه با اینکه این مسیر رو میایم و همه چیزو میدونیم و درک کردیم با تمام وجودمون اما به قول استاد ممکنه دوباره سرگرمه روزمرگی بشیم و یادمون بره قانون رو دوباره از ورودیامون از کسایی که تو زندگیمون هستن و دیده ها شنیده ها گفته ها کنترلی نداشته باشیم و بگیم اره الان دیگه فرکانسمون بالاس سخت نگیریم به خودمون و وا بدیم ،و مثل اون غورباقه زنده ای که تو آب آروم آروم پخته میشه مسیرمون به اشتباه بره و بعد با تغییر شرایط کم کم متوجه بشیم و من اینو با تمام وجودم درک کردم که با اینکه دو سال سفتو محکم رو ورودیایه ذهنم کار میکردم تمرینام عالی انجام میدادم بعد که دو تا زایمان پشت هم داشتم سرگرمه بچه هام شدم یه پسر دوساله با یک نوزاد خب خیلی برام چالش بود و خیلی ول کردم رفتم چسبیده به حاشیه ها و از اصل دور شدم و فکر میکردم جون قانون میدونم اگه عمل هم نکنم دیگه درسته ولی جهان هر روز به احساس ما ،به فرکانس ما و ورودیایه ما پاسخ میدهد و من هر روز صبح با ترس و پریشونی با عذاب وجدان که شیر خودمو ندادم شیر خشک دادم با اینکه چرا اینکه دوتا پشته هم آوردیم بهشون ظلم شده حتما هرچی بقیه یکبار میگفتن من هزار بار تکرار میکردم تو ذهنم تا اینکه آروم آروم با اینکه همه چیزو میدونستم نمیدونستم که جهان به دانسته های من جواب نمیده به ارتعاشات من جواب میده و من کم کم به شرایط بیماری شرایط مالی ضعیف و روابط پر تنش با بقیه مشغول شدم و با وجود اینکه پسران کوچیک بودن با اینکه فرکانسم دوباره خیلی پایین اومد با دیدن نشونه ها گفتم سحر هنوز به صفر نرسیدی هنوز خیلی خوبی شروع کن دوباره و منو همسرم برای رفتن به مدار بالا و رفتن به مسیر سعادت و آسونی دوباره شروع کردیم به تلاش کردن که فرکانسمون بره بالا چالش شروع کردیم 5صبح بیدارمیشدیم زمانی که بچه ها خواب بودن و میتونستم تنها شم و یکم به احساس بهتر برسم شروع کردیم به بیدار شدن و 5صبح باهم اول شکرگزاری مینوشتیم موزیک میذاشتم همسرم ورزش میکرد تو خونه من جلویی اینه میرقصیدم بخدا تو هیچ مجلسی اینقدر شاد نبودم که 5صبح برای خودم شادی میکردمو میرقصیدم با امید بود نه ادا دراوردن میدونی چرا امید بود چون قبلا همین مسیر همین راه منو از بدترین شرایط بالا آورده بود و این شرایط در مقابل اون هیچی نبود و با همون شکرگزاریا شرایط جوری شد که بتونیم هزینه باشگاه هم بدم همسرمم کاراش تایماش هماهنگ شد که بچه هارونگه داره عصرا برم باشگاه و من تو باشگاه وزنه میزدم راه میرفتم تمرین میکردم و تمام ذهنه من رو تغییر باورام بود جلویی اینه به خودم میگفتم تو لایقی تو دوسداشتنی هستی
خداوند روزی رسان بی حساب است
پول به طور پیوسته و آسان تو زندگیم جاریه
در جهانم همه چیز نیکوست
فرزندانم دلیل شادی آرامش و حال خوب من هستن
و همینطور در حال ورزش در حالی که میتونستم تنها شم و ذهنمو کنترل کنم هم شکرگزاری میکردند هم از ورزش و محیط لذت میبردم هم فرکانس ثروت و سلامتی و عشق میفرستادم و دوباره خیلی زود شرایط برگشت به آسونی ها به مسیر هموار و من ادامه دادم و واقعا دیگه با تمام وجودم درکش کردم که من خالق زندگیه خودم هستم با کنترل کردن ذهنم با فرستادن ارتعاشاتم و خیلی به خودم هر روز یاد آوردی میکنم فایل استاد رو که میگفتن هر روز یک روز جدید یک جهان نو یک جهان آکبنده و تو میدونی خلق کنی زندگیتو و این قلبه منو باز میکنه که تو مسیر بمونم هرچند که به قول استاد یادمون میره ولی این مسیر تکاملی بهم یاد داده که دیگه ول نکنم ذهنمو به هوای من میدونم حواسم شیشدنگ باشه به نشونه ها تا از مسیرم دور نشم و زود برگردم
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام وعرض ادب واحترام حضور استاد عباسمنش نازنین وبقیه دوستان عزیزم
2 سال پیش من دوره 12 قدم رو خریدم وشروع کردم به کار کردن روی دوره.
درعین حال من باید از برادر بیمارم نگهداری میکردم وهرروز باید یک مسافت طولانی رو طی میکردم وبرمیگشتم به منزل.
وکارکردن من روی دوره درمسیر رفت وبرگشت از خونه برادرم بود که فایلهارو توی ماشین گوش میدادم وستاره قطبی رو انجام میدادم وگاهی اگر فرصت میکردم در زمانی که ایشون خواب بود من مقداری مینوشتم.
منظورم از گفتن اینها این بود که خیلی سخت روی دوره کار نمیکردم ولی حالم به شدت عااالی شده بود وشاد بودم ودائم شکرگزاری میکردم مخصوصا وقتی میدیدم کوچکترین چیزهایی که برایم عادی بود برای برادرم یک آرزو شده بود حتی ایشون وقتی من روی مبل میشستم میگفت خوش به حالت که توان نشستن داری وایشون یک نعمت بزرگ شده بود توی زندگی من که باعث میشد هر روز نعمتهامو بیشتر وبیشتر ببینم وشکرگزاری کنم.
از لحاظ مالی بسیار پیشرفت کرده بودم از لحاظ روابط عاااالی شده بودم .برادرم که به خاطر شرایطش بسیار عصبی شده بود وتقریبا باهرکسی که کنارش بود برخوردهای بد میکرد حتی یکبار بامن بدرفتاری نکرد منی که صبح تاشب کنارش بودم حتی دربیمارستان ومن میدونستم از کجا سرچشمه میگیره ولی برای همه جای سوال داشت .
ازنظر سلامتی بسیار عاالی بودم بسیار باانرژی وسلامت بودم رسیدم به قدم یازدهم وبرادر من فوت کرد.
وهمه چیز از اینجا خراب شد.
فوت ایشون برای من بسیااار سخت بود وخیلییی اذیت شدم بااینکه میدونستم از رنج ودرد راحت شده وبه خودم قول داده بودم که موقع خاکسپاری بی تابی نکنم ولی باز نتونستم بی تابی نکنم نه اینکه جیغ وداد کنم نه هرگز چون کلا آرام هستم ولی از درون ویران شده بودم وبدون وقفه اشک میریختم درحدی که توان راه رفتن نداشتم .
کم کم نتایج برگشت .جسم سالم من بسیار نحیف وبی انرژی شد ومن دچار یک بیماری سخت شدم ودائم احساس میکردم یک نفر دست روی گلوم گذاشته ودارم خفه میشم.
حتی وقتی شب میشد تاریکی حس خفگی بیشتری به من میداد ومن دائم پشت پنجره مینشستم ونفس عمیق میکشیدم که خفه نشم.بیماری من 12 روز طول کشید و9 روز اول من روزی دوبار دکتر میرفتم وداروهامو عوض میکردند وفقط من میگفتم دارم خفه میشم ولی اکسیژن روی 98 بود واین عجیب بود برای دکترها.
هر روز داروهامو عوض میکردند ومن هرروز بدتر از دیروز بودم.صبح روز دهم خیلی گریه کردم وبلند شدم از عصبانیت داروهامو ریختم توی سطل زباله وگفتم دیگه نمیخورم خودم خوب میشم.بلند شدم خونمو تمیز کردم غذا درست کردم واحساس کردم انرژی گرفتم گفتم بدن من باید خودشو خوب کنه نه داروها. .آگاهانه تمرکز گذاشتم روی چیزهایی که شادم کنه ومن هرساعتی که میگذشت بهتر وبهتر میشدم.
نمیدونین من چه حسی داشتم واقعا دوباره متولد شدم دنیای من دوباره روشن شد ودرپایان روز دوازدهم من درسلامتی کامل بودم وهزاران بارخداروشکر کردم برای نعمت سلامتی.
خواستم بگم امید من مرده رو زنده کرد ودر بدترین حال منو نجات داد به راحتی.
امیدوارم همه دوستان وعزیزانم باگرفتن سرنخ امید به بهترین چیزهایی که آرزو دارن برسن.
دوستتون دارم .
استاد سپاسگزارم ازت برای همه چیز .
سلام به دوست عزیزم مریم جان؛خداوند رحمت کنه داداش گلد را؛ازخداوند برای شما صبر میخواهم؛اول کامنتت منا خیلی ناراحت کرد ولی وقتی تا پایان خوندم لذت بردم وتحسینتون کردم؛خداراشکر که دوباره به این مسیر الهی برگشتی؛لذت بردم از کامنتت که حالد خوبش؛واز خدامیخواهم دراین مسیر توحیدی بمانیم وازهمه مهمتر عمل کنیم؛به قول استاد عزیز ایمان بدون عمل حرف مفت است؛خدایاشکرت برای وجود دوستان نازنینم;
درپناه خداوند شاد ؛سلامت؛صبور؛خوشبخت وثروتمند باشی دوست نازنینم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به خواهرگرامی مریم
خداراسپاسگزارم که به سلامتی برگشتی.
خواهرم گریه سبک بزای ازدست دادن عزیزان نه تنها مذموم نیست بلکه رحمتی از جانب رب هست تا انسان ازنظرروحی سبک شود.
رسول الله ص موقعی که پسر کوچکش ابراهیم ازدنیا رفت اشک ازچشمان مبارکش جاری بودویکی از اصحابش به اسم
عبدالرحمن ابن عوف به ایشان گفت شما هم گریه می کنید.پیامبرجواب داد این اشک رحمت است.البته به زبانمان اجازه نمی دهیم حرفهای شیطان را تکرار کند.
شماهم خواهرگرامی به شیطان اجازه داده بودی تاشما را12روز تا مرز خفگی ببرد.خداشکرکه زود متوجه مسیراشتباه شدید.
درپناه الله مهربان شادوسلامت ثروتمندوسعادتمنددردنیا وآخرت باشید
سلام مریم جان…
با کلامت اشکمو روانه کردیین…
چیزیکه گفتین دقیقا درسته..
چند ماه پیش یه اتفاقی وارد زندگیمون شد..
اتفاقی که هیچ وقت تجربشو نداشتیم..
و جوریکه کل خانواده مون ریخت بهم..
و چند نفر از خانوادهمون چقدر بخاطر این شرایط،” بیمار شدند و میلیونها تومن هزینه کردن..
یه نوع اتفاق..ولی برای اونا اون پیشامدها،” رو بوجود اورد..ولی..
ولی برای من….با کنترل ذهن شدید…قانون با عدالت الهی.برای من جوری دیگه تعبییر شد…
چرا!؟
چون من روی شونهای خداوند بودم..خیلی خیلی قوی و با جسارت شده بودم..
جوریکه من مرگ شخص نزدیکم که پدرم بود دیدم…
ولی بسیار خونسرد…
و همون خونسردیها باعث شد..اتفاقات خوب برام بیفته..و چه درهایی برویم باز بشه..
میخام بگم….من کل تابستون درگیر این وضعیت جسمانی خانواده مون بودییم..من با احساس خوب و بلطف خداوند و این سایت…فقط برکت و احساس خوب و پیشرفت بیزنسم بود..
از طریق دستانش فقط روزی و احساس خوب بود…
نمیگم گریه نکردم احساسم بد نشد…ولی همون کنترل ذهنها چه درهایی برویم باز شد..
چقدر هدایتهای الهی رو شنیدم..
یه لحظه چهره بهشتی خودم مثل آیینه اومد روبروم..بهم گفت نگران نباش ..من کنارتم..بخند نرگس ..
نگران نباش ..
بخند…و من خندیدم…
و خوابهای دیگه باعث شد تو دل اون چالشها و عصابنیت اطرافم ذهنمو کنترل کنم..و احساساتمو خوب بگیرم…
همون قسمت که نشسته بودم دیدم یه برگ سبز رنگی از بالای درخت افتاد پایین.
بهم گفت..همه چیز دست منه….
پس نمیخاد نگران باشی..
ناگفته نمونه نگرانی بود!!!…
ولی لطف خدا بود….من تو تمام اونروزا..چون بعداش برای مادرم ،”یه اتفاق بزرگی پیش اومد..
همه اون کل تابستون برای من کنترل ذهن بود..
چقدر همجوره شخصیتم بزرگ شد…
یه صبحی ..دیدم یه شخصی نوجوان فوت کرده بود…
دقیقا اول طلوع خورشید بود..
به اون جسد نگاه کردم..
گفتم نرگس اگه تو هم جای اون شخص بودی الان چه حرفی داشتی!؟
گفتم خدایا شکرت که این اتفاقها رو هر چند ظاهرش بد بود..از سرمون رفع کردی.
خدایا شکرت که زنده ام…
.من کل تابستون در سفر کنترل ذهن و چالشها بودم..
چه درهایی از لطف خداوند و دستانش بروم باز شد..
چقدر زیاد بود..
واقعا کنترل ذهن فقط توی روزهای ناجالب خودشو نشون میده..
بعضی وقتا توی مسیر بیزنسم،” اینروزا رو میگم…
یکم ..کم طاقت میشم..
ولی زود بخودم میگم اگه نرگس نمیشه..لابد یچیزی هست
یه خیریتی داره
زود خداوند بهم نشون میده قدم بعدی رو بهم میگه.
و بعداش که نتیجه رو میبینم مثل الان..
میگم نرگس تو سمت خودتو انجام بده..
سمت خدا هم تسلیمش باش…
دوست عزیزم..من هنوز تجربه همچنین چیزایی نداشتم.
واقعا اون مسیری که تابستون درگیرش بودم..
گفتم…خدایا باید هر لحظه قدر سلامتیمون بدونیم..
بابت تک به تک نعمتهامون شکرگزار باشیم..
یه شب که توی بیمارستان بودم..خیلی خسته بودم..اون شب اندازه چند سال بهم گذشت..
اینقدر خسته بودم.که نتونستم روی صندلی بشینم..
ملحفه ایی پهن کردم روی زمین بدون بالشت روی زمین خوابیدم..
گفتم نرگس ببین…چقدر شبها توی اتاقت راحت روی نرمی تختخوابت میخوابی…اون صحبتی که داداشتون گفت..دقیقا گویای این حرکت بود برام..
که قدر تمام لحظاتمونو بدونیم..
خداوند را شاکرم که یه مسیر جدید از بیزنسم همین دقایقی نزدیک انجام شد..اومدم کامنت شما رو خوندم..
که سپاسگزاری بابت تمام نعمتهایی که یه چیز ساده هست رو بدونیم..
خانم شایسته امروز توی سفرنامه به دور امریکا صحبت زیبایی کردن..
که سپاسگزار همین داشتها کوچک باشیم…و همین داشتها..آینده مونو میسازه و سپاسگزار بیشتر شویم…
و یه صحبت زیبای دیگر موضوع هدایت…
ما در هر لحظه به نیازهامون پاسخ داده میشه (همون در لحظه بودن و سپاسگزار بودن از همین داشتهای کوچک)
و نگران اینده نبودن .(اونم به وقتش مثل همون سری های قبل هدایت میشویم..
سفر به دور امریکا قسمت 201 …
فعلا دوست عزیزم..بهت تبریک میگم که لطف خداوند شامل حالت شد..که سرپا بشی…
به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن بر زبان آفرین
سلام استاد گرامی، خانم شایسته و دوستان هفرکانسی
من از ابتدایی که این دوره شروع شد تصمیم گرفتم تغییر اساسی در یکسری افکار و باورهایی که داشتم انجام دهم
یعنی بیشتر و بیشتر متعهد شدم که این تغییر را انجام دهم
زیرا دقیقا در روزی که من این تصمیم را در با خودم و در خلوت خودم گرفته بودم که هممون روز هم یک کامنت در معرفی این دوره که استاد گذاشته بودند نوشتم، این همزمانی را نشانه ای از طرف رب خودم دانستم که حتما باید اینکار را انجام دهم و مصمم شدم به این کار.
شاید خیلی کامنت ننویسم ولی در عمل تلاش می کنم که اینکار را به خوبی انجام دهم .
استاد اصلی ترین تغییری که باید و باید و باید در خودم ایجاد کنم خیلی ساده ولی خیلی هم ظریف است.
آن چیزی نیست غیر از توحید
من به این نتیجه رسیدم که باید و باید و باید به هر طریقی شده است توحید را در وجود خودم بیشتر و بیشتر و بیشتر متبلور کنم
اصلا مهم نیست در چه جنبه ای است .
از هر جنبه ای که من وارد شدم دیدم جاهایی بیشترین ضربه را خوردم که مشرک تر بوده ام
این شرک در زمانهایی خیلی خفی و پنهان بوده است
که شاید خودم هم متوجه این نشده ام .
اما و اما تنها دلیل این عدم موفقیت های من فقط و فقط شرک به خدا بوده است.
برای همین خیلی تلاش می کنم که این را در وجود خودم تغییر دهم که بیشتر حواسم به خدا و وجودش در تمام زندگی خودم باشد.
شما در همه فایلها تون به همه روشهایی که بلد هستید تلاش می کنید که بگویید: همه چیز توحید است
اما من، منٍ مشرک درک نمی کنم و همه اش دنبال مواردی دیگری میگردم.
اما و اما هیچ چیزی غیر از شرک دلیل نیست.
تلاش می کنم که این را در وجود خودم تغییر دهم
و این اصلی ترین برنامه من است .
امیدوارم که خدای بزرگ من در این مسیر من را مثل همیشه و همیشه بیشتر و بیشتر کمک کند .
مواردی که این فایل بیان شده است همه شرح حال من است که باید تغییر کنم .
باید و باید یعنی راه دیگری ندارم .
از مدار شرک( چه شرک خفی و چه شرک آشکار) باید و باید حرکت کنم به سمت مدار توحید ناب.
این مسئولیت من است ولاغیر .
امیدوارم که در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند .
یا حق
بنام خداوندی که هر لحظه در حال هدایت ماست
سلام خدمت عزیزانم
دررابطه باتمرین باید بگم من واقعا به ته دره رسیده بودم بااومدن بچه ی دوم واقعابه فکر خودکشی بودم عصبی وپرخاشگر ازلحاظ مالی شرایط بدبود ازهمه لحاظ هنه چیزبدبود خداهم نمیشناختم خدایی که میشناختم خدای دروغین بود،اما به لطف خدا ازطریق دوستم رسیدم به فایلهای استاد و بعد فیلم راز وبعد دنبال باورهای ثروت سازبودم که رسیدم به عقل کل وسایت وثبت نامو درنتیجه شروع یه زندگی جدید،وبخش باورهای توحیدی زندگیموعوض کرد،ازهمه لحاظ همه چیزعالی شد والان به دلایلی شرایط بدشده اما ناامید نشدم ودوباره ازاول دارم شروع میکنم
درپناه الله یکتاشادوپیروز موفق باشید.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام و درود
خداوندا هر آنچه دارم بی شک از آن توست
امید داشته باشیم در هر شرایطی که باشی حتی ته دره باشی امیدت را از دست نده
ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانس هستیم جهان بر اساس فرکانس ،اتفاقات از جنس همون بر زندگیمون جاری مینماید
در زندگی مشترک بعضی ها اینقدر اذیت میشوند و آن شخص آنقدر شرک دارد که هر لذتی را تحمل میکند و ادامه پیدا میکرد و دوباره دوباره ادامه پیدا کند اگر نشانه ها را میبینم و تغییر نمیکنیم جهان آنقدر چک و لگد میزند تا تغییر کنی
بدون اذن خداوند برگی از درخت نمیافتد
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید
بنام خدای هادی و حمایتگر
سلام بر همه
من پارسال که مهاجرت کردم، واقعاً دوران سختی رو گذروندم؛ به قول یکی از دوستانم، تهِ دره بودم.
اما هیچوقت فایلهای استاد رو رها نکردم.
خیلی وقتها ذهنم میگفت برگرد شهرستان، حتی اطرافیانم هم همین رو میگفتن، چون من از شرایط خیلی خوب و پربرکتی مهاجرت کرده بودم. بازار عالی داشتم، کارم حسابی میچرخید، اما حس میکردم دیگه رشد متوقف شده و اونجا ظرفیت بیشتری برای پیشرفت من نیست.
میخواستم دستگاه اضافه کنم ولی میدیدم اونجا جواب نمیده. برای همین تصمیم گرفتم مهاجرت کنم.
اما وقتی اومدم تهران، با اون باورهای محدودکنندهای که داشتم («باید خاک بخوری»، «تهران سخته»، «اینجا کسی رو نداری»…)، واقعاً شرایط سخت شد. سفارش نداشتم، بچهم به دنیا اومد، پول نداشتم و مجبور شدم مدتی با ماشینم اسنپ کار کنم.
خیلی برام سنگین بود، منی که صاحب یه کارگاه میلیاردی بودم، حالا باید اسنپ کار میکردم…
ولی با خودم میگفتم اشکال نداره، درست میشه.
یه سال گذشت، پول پیش کارگاه رفت پای اجاره، ولی خدا درها رو یکییکی باز کرد.
نقل مکان کردم، خونه و کارگاه جدید گرفتم، با شرایطی عالی و معجزهوار.
یه صاحبملک فوقالعاده، یه دوست دلسوز، و آدمهای نازنین سر راهم قرار گرفتند.
سقف کارگاهم رو درست کردیم، چند سازنده قوی پیدا کردم، پروژههای عالی گرفتم، نیروی کار درجهیک خدا برام فرستاد و در عرض چند ماه تمام بدهیهام رو صاف کردم.
کار شهرستان به پستم میخورد انجام میدادم میدادم، می گفتم اشکال نداره اینم قسمتی از هدایته من باید عمل کنم و کارگاه رو روی غلطک بندازم، …
پول پیش خونهم رو 110 میلیون اضافه کردم،
پول پیش کارگاه رو کامل دادم،
همه اجارهها پرداخت شد،
و الان هم مواد اولیه کارم رو دارم، حساب دارم پیش مشتری و به زودی پول دستم میاد، ذهنم آرومه و زندگیم روی غلطکه.
فقط به یه چیز رسیدم:
وقتی تسلیم خداوند بشی و بذاری اون راه رو نشونت بده،
همه چیز به نرمی و زیبایی درست میشه.
استاد عزیز، ازتون بینهایت سپاسگزارم
سلام به استاد عزیزدلمممم و دوستای قشنگ تر از جانم
جونم براتون بگه که من موندم این چند روز داره چه اتفاقاتی میوفته که ما از یه چیز دیگع خواستیم هدایت ببینیم و یه چیز دیگع داریم هدایت میبینیم (چیشد اصلا نفهمیدم خودمم خخخ)
استاد من چند وقتی بود قبل اینکه شما پروژه رو شروع کنید (توی پروژه های قبلی هم گفتم)که دنبال هدایت برای ثروتم بودم! فکر نیکردم اوضاع تو ثروت برام بده و… و از خدا هدایت خواستم و اتفاقی عجیب و جالبی که داره میوفته اینه که من دارم از روابط هدایت میبینم !! همش حسی بهم میگه انگار خدا داره از این جبهه میخاد تو رو بکشه بالا انگاری اون پاشنه آشیان نیست پ روابطت هست و جالبه این فایل ها و هر چیزی که دارم میبینم همش روابطه نه ثروت !
هر چی که هست من دارم بهش عمل میکنم خدایاشکرتتتت
بزارید یع چیزی رو خدمت شما و دوستای قشنگم بگم! دیروز باشگاه ما یعنی مدیر قشنگ باشگاه تصمیم گرفتن که یه نمایشگاهی رو راه بندازن به نام ایده پولساز برای بچها (که توش اعتماد به نفس بچها اخساس ارزشمندی شون و خیلی چیزای دیگه تقویت میشد !!) منم رفتم که سر زده باشم و البته کلییی عکس فیلم و پورتره از بچهای قشنگم گرفتم (بچهای کلاسم) تا اینکه آخر شب همه رو برای مدیر فرستادم و گفتم اینا همش دلی هست و اینا ک گرفتم و… و کلی ایشون از من تشکر کردن بابت این لطفم!
تا اینکع امروز صبح کامنت های فایل هم جهت رو برای فایل 23 خوندم سعیده جان عزیزم ٫فاطمه جان خوش خطم و آقای محسن توحیدی عزیز که تازگیا در مدار کامنت هاشون قرار گرفتم که منو به شدت به فکر فرو برد
همه شون یه چیزی رو میگفتن !
اینکه دنبال تایید دیگران نباشم (البته من دنبال تایید دیگران نیستم ولی وقتی ته ته های ذهنم و میگردم و میبینم نه
وقتایی که یه کار خوبی برای باشگاه یا مدرسه ایی که هستم انجام میدم همش توقع دارم از اینکه ازم تشکر بشه قدر دانی بشه و… یا مثلا توقع داشتم در ازای کاری که دیشب کردم دوس داشتم چیزی رو بگیرم (اینا همش ته تهای ذهنم بود هااا))تا اینکه فهمیدم باید بس کنم و اگر اینجوری بخوام ادامه بدم همش حس منیت دارم که من به همه لطف میکنم اون بی معرفتی و … خیلی این احساسات میاد یا مثلا حتی اکر کسی یه کمکی خم کنه بهم بس که غرور زیاده که میگم خب حقم بود !!!
اینا همش در رابطع با روابط من هست !
توی این فایل سعید عزیز از روابط شون صحبت کردن که برای من خیلی جالب بود
یه چیز دیگه که بهش برخوردم این بود که چرا وقتی که نیاز داشتم به کمک استاد شروع کرد این پروژه !!!! بعله این لطف خدا بود این همون هدایته بود ولی خب چیزی که الان ذهنم و درگیر کرده اینه که باید روابط رو با انسان های کنارم که خوب هست بهتر تر کنم یعنی چی ؟ یعنی حس غرور ٫منیت٫ناشکری ٫قضاوت٫آزاد گذاشتن شون ٫حق انتخاب دادن بهشون٫٫داشته باشممم و اون موارد اول نداشته باشم !!پس
باید از الان شروع کنم به تغییر روابطم ! شاید اصلا باید روابطم بهتر شه تا ثروت بیاد تو زندگیم نمیدونم هرچی که هست فق الان میفهمم که باید تغییر کنم همین !
من الان در رابطه عاطفی نیستم ولی خدایلشکر میکنم که تو سن 22 سالگی یعنی الان خدا من رو انتخاب کرد که تو این مسیر باشم
خوشحالم از بودنم در این مسیر
خوشحالم از بودنم در این دوره
خوشحالم از هدایت شدنم به این فایل
خوشحالم که هنوز تو رابطه عاطفی نیستم ولی این آگاهی ها رو زودتر دریافت کردم و میتونم بهترین خودم باشم !
خوشحالم از اینکه روابطم تو این سن روز به روز با آدما بهتر میشه ولی الان باورم بر این که قراره بهتر بشه
خوشحالم که در زمونه ایی به دنیا اومدم که شمام هستید
عاشقتونم استاد
و الانا میدونم که فقط باید تغییر کنم
دوستون دارم
خدانگهدار همه تون باشه !
پنجمین رد پای اسما
1404/8/3
این پروژه واقعا بی نظیره تا الان چهار جلسه شده ولی تک تک این فایل ها پر از آموزه هست پر از اطلاعات پر از آگاهی و هر کدومشون بطوری به خود من و زندگیم مربوط میشه و الان با گوش دادن این فایل ها متوجه میشم که اگر نشده چرا نشده چون هنوز این باگ ها هست که نمیزاره بشه که تلاش فیزیکی که من انجام میدم بی نتیجه باشه یا حداقل با کمتر نتیجه و میخوام بگم که هروقت تونستم کمی بهتر فکر کنم کنترل کنم کمی بهتر باشم نتایج کوچیک اومده یه گشایش ایجاد شده در حد همون بهتر شدنه و چقدر به این حرف که شما گفتین که جهان سریع پاسخ میده اگر ما ترمز نداشته باشیم درسته و اینکه هر لحظه که یکم تغییر میکنیم نشونه ها میاد خداروشاکرم که منو با این آگاهی ها و خصوصا با شما استاد عزیزم و این سایت بی نظیر آشنا کرد و لایقم و میتونم در اینجا حضور داشته باشم و استفاده کنم و لذت ببرم و زندگیم رو خودم بسازم
سلام و درود
استاد جان اینکه من چندین و چند بار گفتم که
اوضاع زندگی زناشویی م در نهایت بد و خفقان آور بود که با مرجان و این دیدگاه زندگی و شما آشنا شدم و روز به روز زندگی م بهتر از دیروز شد
در زمینه کسب و کار تغییری نکردم ولی خوب شاکر م که روابطم هزار شده و زندگی زناشویی هم بینظیر شده .
یادآور برای حرف قشنگ تون
مینا به نشانه های تغییر توجه کن اگه تغییر نکنی جهان با ضربه های محکم تر و ویرانگرتر نثارت خواهد کرد.
مینا بلند شو بیدار شو
احساس لیاقتم بهتر شده و به اعتماد به نفس هم رسیدم
خدایا هزار بار هزار بار شکر.
سلام و درود
استاد جان اینکه من چندین و چند بار گفتم که
اوضاع زندگی زناشویی م در نهایت بد و خفقان آور بود که با مرجان و این دیدگاه زندگی و شما آشنا شدم و روز به روز زندگی م بهتر از دیروز شد
در زمینه کسب و کار تغییری نکردم ولی خوب شاکر م که روابطم هزار شده و زندگی زناشویی هم بینظیر شده .
احساس لیاقتم بهتر شده و به اعتماد به نفس هم رسیدم
خدایا هزار بار هزار بار شکر.
حمد وسپاس مخصوص پروردگار جهان است
سلام به استاد عزیزم و دوستای گلم
من میخاستم اول از شروع اینکه از چه شرایطی با استاد آشنا شدیم که از لحاظ مالی و روابط و سلامتی همه جی واقعا خیلی پایین بود و فرکانسمون در حد همون نزدیک به افتادن به دره بود که به لطف خدای بزرگ با فایلای استاد هدایت شدیم و بعد از پنج سال در بهترین شرایط مالی روابط و سلامتی هستیم از بودن تو این مسیر واقعا لذت میبریم منو همسرم و اینکه بیشتر میخاستم از تجربه اینکه با اینکه این مسیر رو میایم و همه چیزو میدونیم و درک کردیم با تمام وجودمون اما به قول استاد ممکنه دوباره سرگرمه روزمرگی بشیم و یادمون بره قانون رو دوباره از ورودیامون از کسایی که تو زندگیمون هستن و دیده ها شنیده ها گفته ها کنترلی نداشته باشیم و بگیم اره الان دیگه فرکانسمون بالاس سخت نگیریم به خودمون و وا بدیم ،و مثل اون غورباقه زنده ای که تو آب آروم آروم پخته میشه مسیرمون به اشتباه بره و بعد با تغییر شرایط کم کم متوجه بشیم و من اینو با تمام وجودم درک کردم که با اینکه دو سال سفتو محکم رو ورودیایه ذهنم کار میکردم تمرینام عالی انجام میدادم بعد که دو تا زایمان پشت هم داشتم سرگرمه بچه هام شدم یه پسر دوساله با یک نوزاد خب خیلی برام چالش بود و خیلی ول کردم رفتم چسبیده به حاشیه ها و از اصل دور شدم و فکر میکردم جون قانون میدونم اگه عمل هم نکنم دیگه درسته ولی جهان هر روز به احساس ما ،به فرکانس ما و ورودیایه ما پاسخ میدهد و من هر روز صبح با ترس و پریشونی با عذاب وجدان که شیر خودمو ندادم شیر خشک دادم با اینکه چرا اینکه دوتا پشته هم آوردیم بهشون ظلم شده حتما هرچی بقیه یکبار میگفتن من هزار بار تکرار میکردم تو ذهنم تا اینکه آروم آروم با اینکه همه چیزو میدونستم نمیدونستم که جهان به دانسته های من جواب نمیده به ارتعاشات من جواب میده و من کم کم به شرایط بیماری شرایط مالی ضعیف و روابط پر تنش با بقیه مشغول شدم و با وجود اینکه پسران کوچیک بودن با اینکه فرکانسم دوباره خیلی پایین اومد با دیدن نشونه ها گفتم سحر هنوز به صفر نرسیدی هنوز خیلی خوبی شروع کن دوباره و منو همسرم برای رفتن به مدار بالا و رفتن به مسیر سعادت و آسونی دوباره شروع کردیم به تلاش کردن که فرکانسمون بره بالا چالش شروع کردیم 5صبح بیدارمیشدیم زمانی که بچه ها خواب بودن و میتونستم تنها شم و یکم به احساس بهتر برسم شروع کردیم به بیدار شدن و 5صبح باهم اول شکرگزاری مینوشتیم موزیک میذاشتم همسرم ورزش میکرد تو خونه من جلویی اینه میرقصیدم بخدا تو هیچ مجلسی اینقدر شاد نبودم که 5صبح برای خودم شادی میکردمو میرقصیدم با امید بود نه ادا دراوردن میدونی چرا امید بود چون قبلا همین مسیر همین راه منو از بدترین شرایط بالا آورده بود و این شرایط در مقابل اون هیچی نبود و با همون شکرگزاریا شرایط جوری شد که بتونیم هزینه باشگاه هم بدم همسرمم کاراش تایماش هماهنگ شد که بچه هارونگه داره عصرا برم باشگاه و من تو باشگاه وزنه میزدم راه میرفتم تمرین میکردم و تمام ذهنه من رو تغییر باورام بود جلویی اینه به خودم میگفتم تو لایقی تو دوسداشتنی هستی
خداوند روزی رسان بی حساب است
پول به طور پیوسته و آسان تو زندگیم جاریه
در جهانم همه چیز نیکوست
فرزندانم دلیل شادی آرامش و حال خوب من هستن
و همینطور در حال ورزش در حالی که میتونستم تنها شم و ذهنمو کنترل کنم هم شکرگزاری میکردند هم از ورزش و محیط لذت میبردم هم فرکانس ثروت و سلامتی و عشق میفرستادم و دوباره خیلی زود شرایط برگشت به آسونی ها به مسیر هموار و من ادامه دادم و واقعا دیگه با تمام وجودم درکش کردم که من خالق زندگیه خودم هستم با کنترل کردن ذهنم با فرستادن ارتعاشاتم و خیلی به خودم هر روز یاد آوردی میکنم فایل استاد رو که میگفتن هر روز یک روز جدید یک جهان نو یک جهان آکبنده و تو میدونی خلق کنی زندگیتو و این قلبه منو باز میکنه که تو مسیر بمونم هرچند که به قول استاد یادمون میره ولی این مسیر تکاملی بهم یاد داده که دیگه ول نکنم ذهنمو به هوای من میدونم حواسم شیشدنگ باشه به نشونه ها تا از مسیرم دور نشم و زود برگردم
خدای من شکرت بابت این سایت و هدایت امروزم