این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
دوستتون چند روزی نبودش کامنت نمیذاشت بدلیل یه اتفلق خوب:)
چونکه وزارت علوم دانشجوهای برتر دانشگاه های برتر کشور و به سفر علمی به مشهد دعوت کرد
و من اومدم این سفر. بچه ها سراسر این سفر احترام و ارزشه
پر از فراوانیه
پر از تجربه های جدیده
و بی نظیره خداروشکر
سراسر سفر دارم میگم خدایاشکرت
خدایا من این نیستم من هیچی نیستم تو به من هوش و تلاش دادی تو به من مغز دادی درس بخونم تو این عزت و احترام و به من دادی
سراسر سفر دارم میگم فاطمه بیداری؟ این توییا
تو لایق همه ی اینایی
——————————-
از ابتدای سفر سعی میکردم قوانین و به خودم یادآوری کنم.
استاد گفتن اگر باهوش باشی اجازه نمیدی که اون اتفاق بده برات بیفته اما اگرم افتاد اشمالی نداره امید داشته باش و بلند شو و فرکانس مثبت بفرس چونکه تو هر لحظه ی زندگیت و با فرکانسات میسازی.
توی مسافرت چند باری شد از دوستم دلخور شدم اما سعی کردم درست فکر کنم.با خودم گفتم اشکال نداره ذهنش درگیره و ببخشش.بهش فکر نکن
بچه ها خیلی قشنگه بخدا..رابطمون خود به خود خیلی بهتر شد خیلی خیلی بهتر و حتما این مسافرت باعث نزدیکی بیشتر من و دوستم به همدیگه میشه
این همونه که استاد میگه
همه ی اتفاقات آینده رو خودت الان با فرکانسات میسازی
این فقط یه مثال کوچیک از کنترل ذهن بود حالا اگر برا هر مسئله کوچیک کوچیک بتونی ذهنت و کنترل کنی چه اتفاقات فوق العاده ای بیفته برات.
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی
خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم همه از آن توست و تو از فضل و عشق بی نهایتت به من میبخشی
خدای عزیزم سپاسگزارتم که هدایتم میکنی که با بهبود گرایی در مسیر تغییر بمونم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
خداقوت
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
بله من به ته خط رسیدم تو رابطه م
همسر سابق من آدمی خوبی بودن اما ما اصلا برای هم ساخته نشده بودیم و ما 12سال زندگی کردیم بدون اینکه یکبار دعوا کنیم یا کتک کاری کنیم چون در تمام اون سالها من بخاطر علاقه ای که بهش داشتم و بعد به خاطر خانواده م و اینکه تا اون موقع طلاقی تو فامیل اتفاق نیفتاده بود و بخاطر اینکه هزاران بار شنیده بودم که زندگی همینه و باید سوخت و ساخت و به خاطر بچه و … هزارتا حرف دیگه سکوت میکردم و زندگی میکردم ، زندگی ای که مثل یخ شده بود و عملا ما فقط در ظاهر زن و شوهر بودیم و دیگه هیچ اما من داشتم از درون داغون میشدم ، من تو مسیرایی قدم گذاشته بودم که دوست نداشتم و اون زندگی رو نمیخواستم و از خودم و اون زندگی و شرایط متنفر شده بودم من واقعا میخواستم نجات بدم خودم رو و یک کلمه و یک اتفاق خیلی ساده باعث اولین و آخرین دعوای زندگی ما شد و من قید زندگی و بچه و حرف مردم و خانواده و هرآنچه که تا اون لحظه به خاطرشون اون شرایط رو تحمل میکردم رو زدم و گفتم دیگه نمیخوام و پدری که توبیمارستان بستری بود بهم گفت که بیا من کنارت هستم و انصافا بود تا وقتی که بود کنارم بود مثل کوه .
گرفتن اون تصمیم شجاعت میخواست و من انجامش دادم و پاش وایسادم و خدا کمکم کرد
هرچند به خاطر باورای محدودم و شرکایی که داشتم تو درو دیوار بودم اما من کمک میخواستم از خدا همیشه و الان که فکر میکنم میفهمم که چقدر منو نجات داد ، چقدر آبروی منو حفظ کرد ، چقدر دستمو گرفت و واقعااااا منو از قعر جهنم نجاتم داد و بهم عزت و آبرو و احترام داد
بی نهااایت سپاسگزارتم عشق من
تو امید من بودی و هستی
من ناآگاه و نادان بودم و به خودم ظلم کردم خیلی زیااد اما تو حتی تو اون لحظات که من در ذلت و خواری بودم و فکر میکردم رهام کردی بودی و من نمیدیدمت من نمیفهمیدمت من نمیشنیدمت
من کر و کور و لال بودم
من باعثِ مُهر روی قلبم بودم
وگرنه که تو عشق مطلقی
تو بخشنده ی بی نهایتی
تو همیشه دستت به سمت من بوده و من کور بودم
ازت تا ابد سپاسگزارم که نجاتم دادی
عاشقتم نفس من
بعدها من از طریق یکی از همکارام با استاد آشنا شدم
فایل “فقط روی خدا حساب باز کن ” و فایلای ” توحیدعملی” منو نجات دادن و من تازه اونجا فهمیدم که خدا چیه ، کیه ، چیکار میکنه ، چقدر دوسم داره و چقدر منو نجات داده بارها و بارها .
چقدر چقدر چقدر این فایل برام تکان دهنده بود . دقیقا 8 سال پیش من همون آدمی بودم که استاد دلش می خواست بزندش.
تو یه رابطه خیلی خیلی دردناک ، با یه مرد معتاد و بیکار قرارگرفته بودم . و من هر روز و هر روز منتظر بودم با صبوری کردن من و اینکه باید یه زن خوب باشم برای شوهرم ، منتظر بودم که اون تغییر کنه . در اون زمان من نمی دونستم که قادر به تغییر دیگران نیستم و فقط و فقط می تونم خودم رو تغییر بدم و هر کسی فقط و فقط مسئول خودش هست . دلم براش می سوخت و می خواستم کمک ش کنم تا اعتیادش رو ترک کنه ولی غافل از اینکه اون کسی که نیاز به کمک داشت من بودم و هیچ کس تو این دنیا به جز خودم نمی تونست این کار رو انجام بده .
در اون زمان مورد سوء استفاده و ضرب و شتم قرارگرفته بودم ، خرج خونه رو می دادم ، برای شوهرم ماشین خریده بودم . پول پیش خونه رو من داده بودم و هر روز و هر روز مورد توهین ، بی احترامی و کتک و تهدید به قتل قرار می گرفتم .
از خدای مهربون هدایت خواستم و توسط یه انسان خدایی تو یه سایت مشاوره هدایت شدم به کتاب وابستگی متقابل . فهمیدم که باید روی خودم کار کنم تا شرایط م بهتر بشه . ولی هنوز هم منتظر بودم که با کارهام ، با صبوری م اون رو تحت تاثیر قرار بدم و یه جایی بیاد بگه آخی تو چقدر خوبی که منو تحمل می کنی من دیگه تصمیم گرفتم آدم خوبی باشم ، برم کار کنم و قدرتو رو بدونم . ولی همه این ها خواب و خیال و توهم بود . من نه تنها خودم رو دوست نداشتم بلکه از خودم متنفر بودم و خیلی از خودم انتظارات بی جا داشتم و خیلی به خودم سختگیر بودم ، عزت نفسم و احساس لیاقتم پایین بود می تونم بگم در حد صفر و هر روز بدتر از روز قبل می شدم .
اون موقع تو یه آموزشگاه زبان انگلیسی تدریس می کردم و دور از چشم شوهرم کلی شاگرد خصوصی زبان و ریاضی داشتم . چون اگر پولی درمیاوردم باید دو دستی تقدیم آقا می کردم و خودم هیچ اختیاری نداشتم . حتی اختیار بچه هام رو نداشتم .
نه جرات داشتم با اقوامم تلفنی صحبت کنم . مهمانی که کلا تعطیل . مهمون حق نداشت بیاد خونه مون . اگر کسی زنگ می زد می گفت دارم میام خونه تون سریع می گفت زنگ بزن بگو خونه نیستیم . بیخود می کنه میاد خونه ما .
تنها تفریح من رفتن تا آموزشگاه زبان که سرخیابان مون بود و اون هم چون پول میاوردم خونه راضی بود . اوضاع من روز به روز بدتر می شد و من هر روز به خوندن کتابهای بیشتری رو میاوردم و دنبال راه حل بودم که به طریقی این زندگی رو حفظ کنم و اون رو تغییر بدم .
شبها از ترس کشته شدن تا صبح خوابم نمی برد ، اون شیشه مصرف می کرد و واقعا هر کاری ازش برمیومد. دیگه واقعا برام مهم نبود اگر بلایی سرم میومد ، بیشتر نگران بچه هام بودم که یه وقت تو خواب بلایی سرشون بیاره .
تمام وقت تو خونه بود و جایی نمی رفت . نهایتا یه ساعت با ماشینی که براش خریده بودم میرفت دور میزد یه موادی تهیه می کرد و برمی گشت . خونه ما خیلی دورافتاده بود و من پولی برای بیرون رفتن و خارج شدن از محل یا شهر نداشتم . کم کم با تدریس خصوصی ها پول جمع کردم و تصمیم گرفتم که از اون خونه برم . با وجود اینکه تمام وسایل اون خونه حاصل زحمت من بود . پول پیش خونه ، ماشین زیر پاش . خیلی مردد بودم . می دونستم اگر فرار کنم میاد پیدام می کنه و منو می کشه .
یه روز عصر یه دعوای شدید داشتیم و من مصدوم شدم . خونریزی پام بند نمی اومد . با یه دستمال پام و بستم . خیلی حال روحیم بد بود . یه ندایی از درون به من گفت بلند شد و حرکت کن . بهش گفتم کجا . گفت تو در امانی به من اعتماد کن . به مدت یک ساعت با این ندای درونی م درگیر بودم و می گفتم آخه چجوری مگه میشه و اون صدا فقط می گفت مگه به من اعتماد نداری . بعد به خودم اومدم و گفتم مگر به جز خدا می شه به کس دیگه ای اعتماد کرد . این صدا مرتب تو ذهنم تکرار می شد که ” به من اعتماد کن ، حرکت کن ، از اینجا برو ، تو در امانی ” . این صدا اینقدر بلند بود که احساس می کردم همه دارن می شنونش . با وجود نا امیدی ، ترس ، وحشت و سردرگمی به این ندا اعتماد کردم . به طرز عجیب و غیر منتظره ای شوهرم رفت خوابید و من با بچه هام از خونه خارج شدم و اصلا متوجه عدم حضور ما نشد . من با پولی که از تدریس خصوصی بدست آورده بودم ، رفتم دکتر زانوم و بخیه و پانسمان کردم و رفتم خونه مادرم .
از اون زمان تقریبا 8 سال می گذره . دو سال بعد از اون اتفاق از طریق یه شخصی یکی از فایلهای استاد عباسمنش رو شنیدم . اسم اون فایل بود ” چه کسی مالک توست ” . خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم . من چقدر راه رو اشتباه رفته بودم . تا قبل از اون فکر می کردم خیلی انسان مومن و درستکاری هستم . من حافظ قران بودم و نمازهام و مرتب می خوندم ولی من مشرک بودم . من یه انسان به اسم شوهر رو خدا کرده بودم و می پرستیدم و به قول استاد هر چیزی و هر کسی رو در جایگاه خدا قرار بدی بهت آسیب میرسونه . چقدر من مسیرو اشتباه رفته بودم . از اون شخص خواستم که بازهم از اون فایل ها برام بفرسته . و ایشون فایل ” فقط روی خدا حساب کن ” رو برام فرستادند . اونقدر این فایل رو گوش دادم تک تک جملاتش رو حفظ شدم ، کلمات اون فایل به جانم می نشست و بهم یه آرامش عمیق می داد و خیلی حالم رو خوب می کرد .
نمی گم که دیگه شرک نورزیدم ، ولی به وضعیت م آگاه شدم . از اون شخص خواستم که باز هم برام فایل بفرسته و ایشون سایت استاد عباسمنش رو به من معرفی کردند .
خدای هدایتگرم رو میلیونها بار سپاس که من رو از مرگ نجات داد ، از تاریکی و گمراهی به سمت نور و هدایت و روشنایی سوق داد . خدای هدایتگرم رو میلیونها بار سپاس که من رو با این سایت خدایی آشنا کرد و من الان می تونم بگم اصلا و اصلا هیچ ربطی به 8 سال پیش م ، 6 سال پیشم و حتی سال گذشته م ندارم . به لطف خدای هدایتگر و مهربان هر روز و هر روز آگاه تر می شم و با باورهای اشتباه روبرو می شم و تغییرشون می دم .
من پس از گذراندن دوره دوازده قدم با قوانین جهان هستی آگاه شدم و خیلی خیلی تغییر کردم . و بعد از اون هم با تهیه دوره عزت نفس واقعا حال روحیم بهتر شد و با هر بار دوره کردن و تمرین کردن آگاه تر می شم و مدارم بالاتر می ره .
از شما استاد عزیزم بسیار بسیار ممنون م که هدایت های پروردگارم رو که به قلبتون الهام میشه تو این سایت خدایی در اختیار ما قرار می دید و ما رو از گمراهی به سمت نور و آگاهی حرکت می دید .
جایی که احساس کردی دیگر جای امیدی نیست اما درنهایت با تغیر نگاهت با ایمان و سپاسگزاری یا با نشانه ای از خداونددو باره برخاستی و مسیرتو عوض کردی؟
استاد عزیزم قبلا وارد یه رابطه شدم بایه بنده خدایی و از اول بگم که اصلا من با هر کسی وارد رابطه نمیشدم و هنوزم همینطورم واسه خودم ارزش قائل هستم و از اونجایی شروع شد که توی محل کارم خانومی اضافه شد و من درکل با همه خوش برخورد هستم و راحت میتونم ارتباط برقرار کنم ولی حد هارو خیلی راعیت میکنم ابشون که میخواست کارو اموزش ببینه و منم تا حدودی از اون کار اگاهی پیدا کرده بودم داشتم بهش کمک میکردم و ایشون میومد بعضی وقتا یهو شروع به ماساژ سرکول من میکرد یا یه حرفای معنی دار میزد که توجه منو به خوش جلب کنه منم خیلی مراقب بودم که رابطمون در یه حد معمولی نگه دارم و میدونستم عواقب کارو چون دیده بودم کسایی رو که درگیر یه رابطه میشدن و نابود میشدن
من تا یجایی با ایشون درحد همکاری بودم که کم کم حرفا و رفتارهامون دیگه داشت باهم اوکی میشد و دیگه کارم به یجایی رسیده بود که (من) به ایشون زنگ میزدم تا صحبت کنیم و جالب که ایشونم میخواست که باهم باشیمو رابطه داشته باشیم تا گذشت و نشستیم با هم حرف زدن و بهش گفتم میخوام که باهم باشیم و قبول کرد و چند وقت گذشت من متوجه شدم که ایشون خیلی گوشی بود و حواسش جاهای دیگه هم بود و با شرایط من جور نبود باهم صحبت کردیم و گفت دل نبند و ما رابطمون کاریه و حرفاشو 180 درجه تغیر داد و اون دختری که خوشو به زور به من چسبونده بود حالا به کل یه کسی دیگه شده بود و این واسه من خیلی ناراحتی درست کرد و کار من به جایی کشید که داشتم به اون التماس میکردم و #حتی#یادمه معزرت خواهی کردم ازش به چه دلیل (به هیچ دلیلی.هیچ دلیلی)
هر کاری میکردم که وایسه یادمه حتی واسش طلا خریدم که یجوری راضیش کنم که یکم بیشتر باشه حالا اون دختری که خودشو چسبونده بود به من داشت با کاراش و رفتارش و حتی صحبتهاش منو اذیت میکرد تا جداشیم
من اون موقع اصلا با این اموزشها اگاهی نداشتم تا گذشت و به یه شکل خیلی ناراحت کننده و بد جدا شدیم
از نشانها بگم باور نکردنی بود هر کسی رو میدیدم هرکجا یه نوشته ای میخوندم یا ویدئو میدیدم حرف از این بود (که بابا گورباباش ولش کن خودت مهمی تویی که ارزش داری این توی که باید زندگی کنی) ولی اصلا من نمیفهمیدم وافعا انگار کور شده بودم حتی خونه نشین شدم تا چند ماه و با عرض معذرت از خانوادم چقدر اونا اذیت شدن که منو ناراحت میدیدن واوناهم یجورایی درگیر بودن
تا اینکه یه روز یه اهنگی واسم پلی شد میگفت رفتنی میره گفتم بخدا که داره این یه چیزی میگه نشستم گوشش کردم تا اخر دیدم معنیش این بود واسم که بابا ولش کن بره بهتر که میخواد بره راحت میشی حتما داره یه چیز بهتری واسم اوکی میشه من این حرف توی ذهنم بود تا یه شب دیدمش طرفو توی خیابون دیدم بابا چه خوشحاله صدای اهنگشم بالاستو داره باهاش به شادی میخونه گفتم عجب حال من ایجوری هست و حال اینو ببین یکم ناراحت شدم و بعداز چند دقیقه زدم زیر خنده گفتم چه کردی باخودت پسر حیف تو که خودتو درگیر چه کسی کردی منم ظبتو روشن کردم شادش کردم
اگه خدا نبود استاد هرگز از ته اون دره که سنگهاش همه لبه تیز بودن و کاملا لغزنده هرگز نمیتونسم بیام بالا و خدای مهربونم این قدرت مطلق این عشق ابدی پا برجا به من دوتا بال بزرگ با قدرت بی پایان بخشید با عشق و گفت عزیزم پر بزن برو و خداشاهده چند وقت بعد وارد یه رابطه شدم همچیز تموم و وقتی به اون فکر میکردم چقدر حالم بد میشد ولی خدا ی کسی رو داد که چقدر لذت بردیم چقدر زیبایی دیدیم چقدر خوش گذروندیم و… بدون هیچ ادا یا لطمه یا اذیت که اون بنده خدا داشت و هرچی از نشونه ها بگم کم گفتم دنیا اونجا واقعا ی پتک چند تنی زد به سرمن که فهمیدم چخبر
استاد عزیزم امیدوارم که نتایج و این درسهایی که گرفتم بدرد کسی بخوره و ثمر بخش باشه
واسه خودم که خیلی خوبه و هربار ازش درس میگیرم و مواظب چکش هستم
باسلام ودرود خدمت استادومریم شایسته عزیز و خانواده دوست داشتنی من
این فایل و کامنت دوستان عزیز باعث شد یک بار دیگه الطاف خداوند رو مرور کنم
من از زمان بچگی همیشه یه صدایی در ذهنم میگفت به هرچی نگاه کنی یاتوجه کنی تو زندگی خودت میاد واین هم بوسیله جمله ای بود که مادرم در چهارسالگی با مثال واقعی به من گفت.که باعث شد در ذهنم حک بشه
به خاطر ذهن منفی گرام چندین اتفاق ناخواسته افتاد که هربار یک صدایی به من میگفت ببین این اتفاق به خاطر اون فکرت یا اون تجسمت (که به خاطر شنیده ها و دیدن فیلمها بوده)افتاده هاااا ومنم تایید میکردم اما در مدار درکش نبودم که بخوام تحقیق کنم تا ببینم چکارباید بکنم تااینکه یک ناخواسته بزرگ تو زندگیم افتاد ومن قبول کردم که خودم باعثش بودم زمانی که از خداخواستم دلیل این اتفاقات رو بگه خداوند دستم رو گرفت و صاااف برد یک کانالی که تمام قانون رو از صفر تاصد برام روشن کرد انگار همه سالها منتظر این لحظه بود وچقدر من اون لحظه شرمنده خداشدم به خاطر قضاوت اشتباهم نسبت به خدا چقدر دوباره نعمتهاش رو دیدم وشکر گزار شدم وهمون لحظه خداوند با صدای بلند به من گفت تو خوشبخت میشی در همه ابعاد
و من هرلحظه که احساسم رو خوب میکنم خداوند خیلی خیلی سریع نشانه هاش رو میفرسته و خیلی زود نتایج میاد خداوند عشق مطلقه وقتی به اتفاقات و لطف خدا فکر میکنم احساس میکنم که خداوند تمام تمرکزش روی منه تا ببینه که من دارم قدم برمیدارم سریع بیادبه کمک من ،اون عاشقانه میخواد که من خوشبخت بشم در تمام ابعاد
زمانی که تضاد بزرگم رو خواستم حل کنم بااحساس خوب،تنها یک روز زمان برد البته که رسیدن به این احساس خوب کمی زمانبر بود اما به محض احساس خوب خداوند خیلی زود مهر تمام رو زد
سلام به استاد عزیزم و مریم جان عزیز دل و تمامی دوستانم
امیدوارم تجربه کاری من بتونه کمکی کنه به دوستانم
من بدون تجربه رستورانی باز کردم که منجر به بستن شد در زمان بستن رستوران برادرم کافه گرفت به من گفت تو که وسایل داری بیا پیش من آشپزخانه کافه دست تو وسایلت بیار فقط اجاره همون تیکه آشپزخانه بده منم قبول کردم رفتم
بیشتر از 2ماه بیشتر اونجا نبودم چون فروشی نداشتم هر روز غذا درست میکردم فروش نمیرفت میاوردم خونه دیگه به جایی رسید که برادرم گفت دختر تو اصلا روزی نداری خیلی بهم بر خورد
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس
هر روز ساعت 4عصر میآمدم خونه خودم جلو پدر مادرم جوری نشون میدادم که درست میشه با استاد هم آشنا شده بودم تا حدودی میدونستم که نباید حالم بد کنم اما دیگه اینقدر فشار کار نداشتن سرمایه برای گرفتن گوشت مرغ برنج زیاد بود که تو اطاق خودم که میآمدم میزدم زیر گریه که خدایا راه نشونم بده چکار کنم یاد گرفته بودم که باید خودمو بکنم کامل تا خدا راه بعدی بهم بگه
تمام وسایلم جم کردم آوردم گذاشتم داخل خونه خودم دیگه پیش برادرم نرفتم نشستم روانشناسی ثروت گوش دادن استاد گفت از همون جایی که هستی شروع کن من هم تو خونه خودم شروع کردم به درست کردن اکبر جوجه و با اسنپ کار کردم
باز هم فروشم پایین بود و جواب نمیداد
روی روانشناسی ثروت کار میکردم مینوشتم خدایا راه بهم بگو چکار کنم من نمیدونم من عاجز ناتوان هستم و واقعا از ته دل قلبم عاجز بودم و هیچی نمیدونستم تا اینکه خواب دیدم فست فود بزنم
من مغازه فست فودی زدم و کارم جوری هست که دیگه خرابی نداره با آمدن مشتری سفارش آماده میکنم والان یکسال پنج ماه هست تو این کار هستم و هر روز بیشتر دارم رشد میکنم و تمام تجربه های قبلیم به کمکم آمد من فقط شاخه کارم عوض کردم باز هم تو همون کار خوردنی هستم فقط مدل درست کردنم عوض شد.
این فایل سیزده دقیقه ای رو من بارهای بار در این روزها گوش دادم انجایی که گفتید هر لحظه که مسیر روگمکردید می تونید برگردید، هر لحظه می تونه لحظه ی بعد رو تغییر بده، یا هر لحظه سازنده ی لحظه ی بعد هست
من یاد برنامه ی ویز افتادم قبلا اگر راهی را اشتباه میرفتیم حتی در همین تهران خودمون بر اینکه برگردیم به مسیر ساعت ها طول میکشید چون ممکن بود دوباره و دوباره اشتباه بریم و همینجوری دور خودمون بچرخیم اما الان هر چقدر اشتباه رفته باشیم وقتی تصمیم بگیرم ویز رو روشن کنیم بلافاصله مسیر ما را اصلاح میکند و ما را به مقصد می رساند . حتی اگر بارهای بار اشتباه کنیم باز اون مسیر حایگزین رو نشون میده خسته نمیشه معترض میشه و مدام مسیر درست رو اصلاح میکنه تا زمانیکه روشن هست و ما هم تا زمانیکه زنده هستیم میتوانینم به مسیر درست برگردیم .
چون من الان دچار سکون شدم ، دچار چه کنم چه کنم شدم
احساس خوبی در مدار ثروت ندارم
خدا کمکم میکنه ایمان دارم مثل همیشه بهش
چقدر صحبت های آخر فایل تکان دهنده بود انگار ترس به دلم افتاد پاشو پاشو با وجودی که از قدم چهار جلسه چهار شما مدام راجع به تغییر و تاثیراتش در زندگی صحبت میکنید
من گاهی اوقات زود عصبانی میشم و بقول معروف از کوره در میرم و اینکه تند حرف میزنم و توی یکسال آشنایی با سایت و استاد خیلی بهتر شدم اما هنوز خیلی باید روش کار کنم، چند وقت پیش از من انتقاد شد که تند حرف میزنم و من به شدت ناراحت شدم نه بخاطر انتقاد از اینکه چرا یکسال که با سایت آشنا شدم درست روی خودم کار نکردم و انگار که از خودم ناامید شدم و خداوند خواستم این شرایط رو درست کنم. دوست دارم به فردی تبدیل بشم که با خودش در صلحه و مرتب روی خودش و افکارش کار میکنه، زود عصبانی نشه و اروم و شمرده صحبت کنه. از خدا خواستم هدایتم کنه، که این پروژه تغییر روی سایت قرار گرفت و فایل ها رو که گوش دادم متوجه شدم باید تغییر کنم و خوب نشانه ها هم اومد و به طور قطع باید تغییرکنم. من خیلی از ضعف های وجودم رو در این یکسال تغییر دادم که به خودم افتخار میکنم.
دوباره از خداوند هدایت خواستم که چه جور تغییر کنم که چندبار به فایل و کامنتها هدایت شدم که دوستان با نت برداری و نوشتن شکرگزاری و رسیدن به حس خوب تغییر کردند و من هم شروع کردم و اولین قدم رو در تغییر برداشتم که انشاالله به لطف خداوند مهربانم ادامه دار باشد.
سلام عزیزای دل منننن
دوستتون چند روزی نبودش کامنت نمیذاشت بدلیل یه اتفلق خوب:)
چونکه وزارت علوم دانشجوهای برتر دانشگاه های برتر کشور و به سفر علمی به مشهد دعوت کرد
و من اومدم این سفر. بچه ها سراسر این سفر احترام و ارزشه
پر از فراوانیه
پر از تجربه های جدیده
و بی نظیره خداروشکر
سراسر سفر دارم میگم خدایاشکرت
خدایا من این نیستم من هیچی نیستم تو به من هوش و تلاش دادی تو به من مغز دادی درس بخونم تو این عزت و احترام و به من دادی
سراسر سفر دارم میگم فاطمه بیداری؟ این توییا
تو لایق همه ی اینایی
——————————-
از ابتدای سفر سعی میکردم قوانین و به خودم یادآوری کنم.
استاد گفتن اگر باهوش باشی اجازه نمیدی که اون اتفاق بده برات بیفته اما اگرم افتاد اشمالی نداره امید داشته باش و بلند شو و فرکانس مثبت بفرس چونکه تو هر لحظه ی زندگیت و با فرکانسات میسازی.
توی مسافرت چند باری شد از دوستم دلخور شدم اما سعی کردم درست فکر کنم.با خودم گفتم اشکال نداره ذهنش درگیره و ببخشش.بهش فکر نکن
بچه ها خیلی قشنگه بخدا..رابطمون خود به خود خیلی بهتر شد خیلی خیلی بهتر و حتما این مسافرت باعث نزدیکی بیشتر من و دوستم به همدیگه میشه
این همونه که استاد میگه
همه ی اتفاقات آینده رو خودت الان با فرکانسات میسازی
این فقط یه مثال کوچیک از کنترل ذهن بود حالا اگر برا هر مسئله کوچیک کوچیک بتونی ذهنت و کنترل کنی چه اتفاقات فوق العاده ای بیفته برات.
دوستون دارم
به نام خداوند بخشنده مهربانم
الهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی
خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم همه از آن توست و تو از فضل و عشق بی نهایتت به من میبخشی
خدای عزیزم سپاسگزارتم که هدایتم میکنی که با بهبود گرایی در مسیر تغییر بمونم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
خداقوت
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
بله من به ته خط رسیدم تو رابطه م
همسر سابق من آدمی خوبی بودن اما ما اصلا برای هم ساخته نشده بودیم و ما 12سال زندگی کردیم بدون اینکه یکبار دعوا کنیم یا کتک کاری کنیم چون در تمام اون سالها من بخاطر علاقه ای که بهش داشتم و بعد به خاطر خانواده م و اینکه تا اون موقع طلاقی تو فامیل اتفاق نیفتاده بود و بخاطر اینکه هزاران بار شنیده بودم که زندگی همینه و باید سوخت و ساخت و به خاطر بچه و … هزارتا حرف دیگه سکوت میکردم و زندگی میکردم ، زندگی ای که مثل یخ شده بود و عملا ما فقط در ظاهر زن و شوهر بودیم و دیگه هیچ اما من داشتم از درون داغون میشدم ، من تو مسیرایی قدم گذاشته بودم که دوست نداشتم و اون زندگی رو نمیخواستم و از خودم و اون زندگی و شرایط متنفر شده بودم من واقعا میخواستم نجات بدم خودم رو و یک کلمه و یک اتفاق خیلی ساده باعث اولین و آخرین دعوای زندگی ما شد و من قید زندگی و بچه و حرف مردم و خانواده و هرآنچه که تا اون لحظه به خاطرشون اون شرایط رو تحمل میکردم رو زدم و گفتم دیگه نمیخوام و پدری که توبیمارستان بستری بود بهم گفت که بیا من کنارت هستم و انصافا بود تا وقتی که بود کنارم بود مثل کوه .
گرفتن اون تصمیم شجاعت میخواست و من انجامش دادم و پاش وایسادم و خدا کمکم کرد
هرچند به خاطر باورای محدودم و شرکایی که داشتم تو درو دیوار بودم اما من کمک میخواستم از خدا همیشه و الان که فکر میکنم میفهمم که چقدر منو نجات داد ، چقدر آبروی منو حفظ کرد ، چقدر دستمو گرفت و واقعااااا منو از قعر جهنم نجاتم داد و بهم عزت و آبرو و احترام داد
بی نهااایت سپاسگزارتم عشق من
تو امید من بودی و هستی
من ناآگاه و نادان بودم و به خودم ظلم کردم خیلی زیااد اما تو حتی تو اون لحظات که من در ذلت و خواری بودم و فکر میکردم رهام کردی بودی و من نمیدیدمت من نمیفهمیدمت من نمیشنیدمت
من کر و کور و لال بودم
من باعثِ مُهر روی قلبم بودم
وگرنه که تو عشق مطلقی
تو بخشنده ی بی نهایتی
تو همیشه دستت به سمت من بوده و من کور بودم
ازت تا ابد سپاسگزارم که نجاتم دادی
عاشقتم نفس من
بعدها من از طریق یکی از همکارام با استاد آشنا شدم
فایل “فقط روی خدا حساب باز کن ” و فایلای ” توحیدعملی” منو نجات دادن و من تازه اونجا فهمیدم که خدا چیه ، کیه ، چیکار میکنه ، چقدر دوسم داره و چقدر منو نجات داده بارها و بارها .
خدای قشنگم مرسی که هستی .
استاد عزیزم سپاسگزارتم .
در پناه رب باشید .
به نام خدای هدایتگرم
سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و بانوی شایسته گرامی
چقدر چقدر چقدر این فایل برام تکان دهنده بود . دقیقا 8 سال پیش من همون آدمی بودم که استاد دلش می خواست بزندش.
تو یه رابطه خیلی خیلی دردناک ، با یه مرد معتاد و بیکار قرارگرفته بودم . و من هر روز و هر روز منتظر بودم با صبوری کردن من و اینکه باید یه زن خوب باشم برای شوهرم ، منتظر بودم که اون تغییر کنه . در اون زمان من نمی دونستم که قادر به تغییر دیگران نیستم و فقط و فقط می تونم خودم رو تغییر بدم و هر کسی فقط و فقط مسئول خودش هست . دلم براش می سوخت و می خواستم کمک ش کنم تا اعتیادش رو ترک کنه ولی غافل از اینکه اون کسی که نیاز به کمک داشت من بودم و هیچ کس تو این دنیا به جز خودم نمی تونست این کار رو انجام بده .
در اون زمان مورد سوء استفاده و ضرب و شتم قرارگرفته بودم ، خرج خونه رو می دادم ، برای شوهرم ماشین خریده بودم . پول پیش خونه رو من داده بودم و هر روز و هر روز مورد توهین ، بی احترامی و کتک و تهدید به قتل قرار می گرفتم .
از خدای مهربون هدایت خواستم و توسط یه انسان خدایی تو یه سایت مشاوره هدایت شدم به کتاب وابستگی متقابل . فهمیدم که باید روی خودم کار کنم تا شرایط م بهتر بشه . ولی هنوز هم منتظر بودم که با کارهام ، با صبوری م اون رو تحت تاثیر قرار بدم و یه جایی بیاد بگه آخی تو چقدر خوبی که منو تحمل می کنی من دیگه تصمیم گرفتم آدم خوبی باشم ، برم کار کنم و قدرتو رو بدونم . ولی همه این ها خواب و خیال و توهم بود . من نه تنها خودم رو دوست نداشتم بلکه از خودم متنفر بودم و خیلی از خودم انتظارات بی جا داشتم و خیلی به خودم سختگیر بودم ، عزت نفسم و احساس لیاقتم پایین بود می تونم بگم در حد صفر و هر روز بدتر از روز قبل می شدم .
اون موقع تو یه آموزشگاه زبان انگلیسی تدریس می کردم و دور از چشم شوهرم کلی شاگرد خصوصی زبان و ریاضی داشتم . چون اگر پولی درمیاوردم باید دو دستی تقدیم آقا می کردم و خودم هیچ اختیاری نداشتم . حتی اختیار بچه هام رو نداشتم .
نه جرات داشتم با اقوامم تلفنی صحبت کنم . مهمانی که کلا تعطیل . مهمون حق نداشت بیاد خونه مون . اگر کسی زنگ می زد می گفت دارم میام خونه تون سریع می گفت زنگ بزن بگو خونه نیستیم . بیخود می کنه میاد خونه ما .
تنها تفریح من رفتن تا آموزشگاه زبان که سرخیابان مون بود و اون هم چون پول میاوردم خونه راضی بود . اوضاع من روز به روز بدتر می شد و من هر روز به خوندن کتابهای بیشتری رو میاوردم و دنبال راه حل بودم که به طریقی این زندگی رو حفظ کنم و اون رو تغییر بدم .
شبها از ترس کشته شدن تا صبح خوابم نمی برد ، اون شیشه مصرف می کرد و واقعا هر کاری ازش برمیومد. دیگه واقعا برام مهم نبود اگر بلایی سرم میومد ، بیشتر نگران بچه هام بودم که یه وقت تو خواب بلایی سرشون بیاره .
تمام وقت تو خونه بود و جایی نمی رفت . نهایتا یه ساعت با ماشینی که براش خریده بودم میرفت دور میزد یه موادی تهیه می کرد و برمی گشت . خونه ما خیلی دورافتاده بود و من پولی برای بیرون رفتن و خارج شدن از محل یا شهر نداشتم . کم کم با تدریس خصوصی ها پول جمع کردم و تصمیم گرفتم که از اون خونه برم . با وجود اینکه تمام وسایل اون خونه حاصل زحمت من بود . پول پیش خونه ، ماشین زیر پاش . خیلی مردد بودم . می دونستم اگر فرار کنم میاد پیدام می کنه و منو می کشه .
یه روز عصر یه دعوای شدید داشتیم و من مصدوم شدم . خونریزی پام بند نمی اومد . با یه دستمال پام و بستم . خیلی حال روحیم بد بود . یه ندایی از درون به من گفت بلند شد و حرکت کن . بهش گفتم کجا . گفت تو در امانی به من اعتماد کن . به مدت یک ساعت با این ندای درونی م درگیر بودم و می گفتم آخه چجوری مگه میشه و اون صدا فقط می گفت مگه به من اعتماد نداری . بعد به خودم اومدم و گفتم مگر به جز خدا می شه به کس دیگه ای اعتماد کرد . این صدا مرتب تو ذهنم تکرار می شد که ” به من اعتماد کن ، حرکت کن ، از اینجا برو ، تو در امانی ” . این صدا اینقدر بلند بود که احساس می کردم همه دارن می شنونش . با وجود نا امیدی ، ترس ، وحشت و سردرگمی به این ندا اعتماد کردم . به طرز عجیب و غیر منتظره ای شوهرم رفت خوابید و من با بچه هام از خونه خارج شدم و اصلا متوجه عدم حضور ما نشد . من با پولی که از تدریس خصوصی بدست آورده بودم ، رفتم دکتر زانوم و بخیه و پانسمان کردم و رفتم خونه مادرم .
از اون زمان تقریبا 8 سال می گذره . دو سال بعد از اون اتفاق از طریق یه شخصی یکی از فایلهای استاد عباسمنش رو شنیدم . اسم اون فایل بود ” چه کسی مالک توست ” . خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم . من چقدر راه رو اشتباه رفته بودم . تا قبل از اون فکر می کردم خیلی انسان مومن و درستکاری هستم . من حافظ قران بودم و نمازهام و مرتب می خوندم ولی من مشرک بودم . من یه انسان به اسم شوهر رو خدا کرده بودم و می پرستیدم و به قول استاد هر چیزی و هر کسی رو در جایگاه خدا قرار بدی بهت آسیب میرسونه . چقدر من مسیرو اشتباه رفته بودم . از اون شخص خواستم که بازهم از اون فایل ها برام بفرسته . و ایشون فایل ” فقط روی خدا حساب کن ” رو برام فرستادند . اونقدر این فایل رو گوش دادم تک تک جملاتش رو حفظ شدم ، کلمات اون فایل به جانم می نشست و بهم یه آرامش عمیق می داد و خیلی حالم رو خوب می کرد .
نمی گم که دیگه شرک نورزیدم ، ولی به وضعیت م آگاه شدم . از اون شخص خواستم که باز هم برام فایل بفرسته و ایشون سایت استاد عباسمنش رو به من معرفی کردند .
خدای هدایتگرم رو میلیونها بار سپاس که من رو از مرگ نجات داد ، از تاریکی و گمراهی به سمت نور و هدایت و روشنایی سوق داد . خدای هدایتگرم رو میلیونها بار سپاس که من رو با این سایت خدایی آشنا کرد و من الان می تونم بگم اصلا و اصلا هیچ ربطی به 8 سال پیش م ، 6 سال پیشم و حتی سال گذشته م ندارم . به لطف خدای هدایتگر و مهربان هر روز و هر روز آگاه تر می شم و با باورهای اشتباه روبرو می شم و تغییرشون می دم .
من پس از گذراندن دوره دوازده قدم با قوانین جهان هستی آگاه شدم و خیلی خیلی تغییر کردم . و بعد از اون هم با تهیه دوره عزت نفس واقعا حال روحیم بهتر شد و با هر بار دوره کردن و تمرین کردن آگاه تر می شم و مدارم بالاتر می ره .
از شما استاد عزیزم بسیار بسیار ممنون م که هدایت های پروردگارم رو که به قلبتون الهام میشه تو این سایت خدایی در اختیار ما قرار می دید و ما رو از گمراهی به سمت نور و آگاهی حرکت می دید .
اهدنا الصراط المستقیم ، صراط الذین انعمت علیهم ، غیرالمغضوب علیهم و للضالین
درود استاد عزیزم و مریم بانوی محترم
تمرین
ایا تابحال در زندگی ات به ته دره رسیدی؟
جایی که احساس کردی دیگر جای امیدی نیست اما درنهایت با تغیر نگاهت با ایمان و سپاسگزاری یا با نشانه ای از خداونددو باره برخاستی و مسیرتو عوض کردی؟
استاد عزیزم قبلا وارد یه رابطه شدم بایه بنده خدایی و از اول بگم که اصلا من با هر کسی وارد رابطه نمیشدم و هنوزم همینطورم واسه خودم ارزش قائل هستم و از اونجایی شروع شد که توی محل کارم خانومی اضافه شد و من درکل با همه خوش برخورد هستم و راحت میتونم ارتباط برقرار کنم ولی حد هارو خیلی راعیت میکنم ابشون که میخواست کارو اموزش ببینه و منم تا حدودی از اون کار اگاهی پیدا کرده بودم داشتم بهش کمک میکردم و ایشون میومد بعضی وقتا یهو شروع به ماساژ سرکول من میکرد یا یه حرفای معنی دار میزد که توجه منو به خوش جلب کنه منم خیلی مراقب بودم که رابطمون در یه حد معمولی نگه دارم و میدونستم عواقب کارو چون دیده بودم کسایی رو که درگیر یه رابطه میشدن و نابود میشدن
من تا یجایی با ایشون درحد همکاری بودم که کم کم حرفا و رفتارهامون دیگه داشت باهم اوکی میشد و دیگه کارم به یجایی رسیده بود که (من) به ایشون زنگ میزدم تا صحبت کنیم و جالب که ایشونم میخواست که باهم باشیمو رابطه داشته باشیم تا گذشت و نشستیم با هم حرف زدن و بهش گفتم میخوام که باهم باشیم و قبول کرد و چند وقت گذشت من متوجه شدم که ایشون خیلی گوشی بود و حواسش جاهای دیگه هم بود و با شرایط من جور نبود باهم صحبت کردیم و گفت دل نبند و ما رابطمون کاریه و حرفاشو 180 درجه تغیر داد و اون دختری که خوشو به زور به من چسبونده بود حالا به کل یه کسی دیگه شده بود و این واسه من خیلی ناراحتی درست کرد و کار من به جایی کشید که داشتم به اون التماس میکردم و #حتی#یادمه معزرت خواهی کردم ازش به چه دلیل (به هیچ دلیلی.هیچ دلیلی)
هر کاری میکردم که وایسه یادمه حتی واسش طلا خریدم که یجوری راضیش کنم که یکم بیشتر باشه حالا اون دختری که خودشو چسبونده بود به من داشت با کاراش و رفتارش و حتی صحبتهاش منو اذیت میکرد تا جداشیم
من اون موقع اصلا با این اموزشها اگاهی نداشتم تا گذشت و به یه شکل خیلی ناراحت کننده و بد جدا شدیم
از نشانها بگم باور نکردنی بود هر کسی رو میدیدم هرکجا یه نوشته ای میخوندم یا ویدئو میدیدم حرف از این بود (که بابا گورباباش ولش کن خودت مهمی تویی که ارزش داری این توی که باید زندگی کنی) ولی اصلا من نمیفهمیدم وافعا انگار کور شده بودم حتی خونه نشین شدم تا چند ماه و با عرض معذرت از خانوادم چقدر اونا اذیت شدن که منو ناراحت میدیدن واوناهم یجورایی درگیر بودن
تا اینکه یه روز یه اهنگی واسم پلی شد میگفت رفتنی میره گفتم بخدا که داره این یه چیزی میگه نشستم گوشش کردم تا اخر دیدم معنیش این بود واسم که بابا ولش کن بره بهتر که میخواد بره راحت میشی حتما داره یه چیز بهتری واسم اوکی میشه من این حرف توی ذهنم بود تا یه شب دیدمش طرفو توی خیابون دیدم بابا چه خوشحاله صدای اهنگشم بالاستو داره باهاش به شادی میخونه گفتم عجب حال من ایجوری هست و حال اینو ببین یکم ناراحت شدم و بعداز چند دقیقه زدم زیر خنده گفتم چه کردی باخودت پسر حیف تو که خودتو درگیر چه کسی کردی منم ظبتو روشن کردم شادش کردم
اگه خدا نبود استاد هرگز از ته اون دره که سنگهاش همه لبه تیز بودن و کاملا لغزنده هرگز نمیتونسم بیام بالا و خدای مهربونم این قدرت مطلق این عشق ابدی پا برجا به من دوتا بال بزرگ با قدرت بی پایان بخشید با عشق و گفت عزیزم پر بزن برو و خداشاهده چند وقت بعد وارد یه رابطه شدم همچیز تموم و وقتی به اون فکر میکردم چقدر حالم بد میشد ولی خدا ی کسی رو داد که چقدر لذت بردیم چقدر زیبایی دیدیم چقدر خوش گذروندیم و… بدون هیچ ادا یا لطمه یا اذیت که اون بنده خدا داشت و هرچی از نشونه ها بگم کم گفتم دنیا اونجا واقعا ی پتک چند تنی زد به سرمن که فهمیدم چخبر
استاد عزیزم امیدوارم که نتایج و این درسهایی که گرفتم بدرد کسی بخوره و ثمر بخش باشه
واسه خودم که خیلی خوبه و هربار ازش درس میگیرم و مواظب چکش هستم
دوست دارم استاد عزیزم میبینمت به زودی
ردپا
1404/8/8
باسلام ودرود خدمت استادومریم شایسته عزیز و خانواده دوست داشتنی من
این فایل و کامنت دوستان عزیز باعث شد یک بار دیگه الطاف خداوند رو مرور کنم
من از زمان بچگی همیشه یه صدایی در ذهنم میگفت به هرچی نگاه کنی یاتوجه کنی تو زندگی خودت میاد واین هم بوسیله جمله ای بود که مادرم در چهارسالگی با مثال واقعی به من گفت.که باعث شد در ذهنم حک بشه
به خاطر ذهن منفی گرام چندین اتفاق ناخواسته افتاد که هربار یک صدایی به من میگفت ببین این اتفاق به خاطر اون فکرت یا اون تجسمت (که به خاطر شنیده ها و دیدن فیلمها بوده)افتاده هاااا ومنم تایید میکردم اما در مدار درکش نبودم که بخوام تحقیق کنم تا ببینم چکارباید بکنم تااینکه یک ناخواسته بزرگ تو زندگیم افتاد ومن قبول کردم که خودم باعثش بودم زمانی که از خداخواستم دلیل این اتفاقات رو بگه خداوند دستم رو گرفت و صاااف برد یک کانالی که تمام قانون رو از صفر تاصد برام روشن کرد انگار همه سالها منتظر این لحظه بود وچقدر من اون لحظه شرمنده خداشدم به خاطر قضاوت اشتباهم نسبت به خدا چقدر دوباره نعمتهاش رو دیدم وشکر گزار شدم وهمون لحظه خداوند با صدای بلند به من گفت تو خوشبخت میشی در همه ابعاد
و من هرلحظه که احساسم رو خوب میکنم خداوند خیلی خیلی سریع نشانه هاش رو میفرسته و خیلی زود نتایج میاد خداوند عشق مطلقه وقتی به اتفاقات و لطف خدا فکر میکنم احساس میکنم که خداوند تمام تمرکزش روی منه تا ببینه که من دارم قدم برمیدارم سریع بیادبه کمک من ،اون عاشقانه میخواد که من خوشبخت بشم در تمام ابعاد
زمانی که تضاد بزرگم رو خواستم حل کنم بااحساس خوب،تنها یک روز زمان برد البته که رسیدن به این احساس خوب کمی زمانبر بود اما به محض احساس خوب خداوند خیلی زود مهر تمام رو زد
خداوند بی نهایت سریع الجوابه،اما من کُند هستم
خدایاشکرت وعاشقانه دوستت دارم
سلام به استاد عزیزم و مریم جان عزیز دل و تمامی دوستانم
امیدوارم تجربه کاری من بتونه کمکی کنه به دوستانم
من بدون تجربه رستورانی باز کردم که منجر به بستن شد در زمان بستن رستوران برادرم کافه گرفت به من گفت تو که وسایل داری بیا پیش من آشپزخانه کافه دست تو وسایلت بیار فقط اجاره همون تیکه آشپزخانه بده منم قبول کردم رفتم
بیشتر از 2ماه بیشتر اونجا نبودم چون فروشی نداشتم هر روز غذا درست میکردم فروش نمیرفت میاوردم خونه دیگه به جایی رسید که برادرم گفت دختر تو اصلا روزی نداری خیلی بهم بر خورد
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس
هر روز ساعت 4عصر میآمدم خونه خودم جلو پدر مادرم جوری نشون میدادم که درست میشه با استاد هم آشنا شده بودم تا حدودی میدونستم که نباید حالم بد کنم اما دیگه اینقدر فشار کار نداشتن سرمایه برای گرفتن گوشت مرغ برنج زیاد بود که تو اطاق خودم که میآمدم میزدم زیر گریه که خدایا راه نشونم بده چکار کنم یاد گرفته بودم که باید خودمو بکنم کامل تا خدا راه بعدی بهم بگه
تمام وسایلم جم کردم آوردم گذاشتم داخل خونه خودم دیگه پیش برادرم نرفتم نشستم روانشناسی ثروت گوش دادن استاد گفت از همون جایی که هستی شروع کن من هم تو خونه خودم شروع کردم به درست کردن اکبر جوجه و با اسنپ کار کردم
باز هم فروشم پایین بود و جواب نمیداد
روی روانشناسی ثروت کار میکردم مینوشتم خدایا راه بهم بگو چکار کنم من نمیدونم من عاجز ناتوان هستم و واقعا از ته دل قلبم عاجز بودم و هیچی نمیدونستم تا اینکه خواب دیدم فست فود بزنم
من مغازه فست فودی زدم و کارم جوری هست که دیگه خرابی نداره با آمدن مشتری سفارش آماده میکنم والان یکسال پنج ماه هست تو این کار هستم و هر روز بیشتر دارم رشد میکنم و تمام تجربه های قبلیم به کمکم آمد من فقط شاخه کارم عوض کردم باز هم تو همون کار خوردنی هستم فقط مدل درست کردنم عوض شد.
به نام خدای زیبا
خدایا شکرت که میتونم بنویسم
هرآنچه دارم از آن توست
سلام عزیزانم
بله استاد من به ته دره رسیدم وخداوند نجاتم داد
زمانی که زیر یه سقف باآدمی زندگی میکردم که بودنش عذابم میداد بایه بچه و آزارهایی که از خانواده ش به من داشتن
شرایطی که باباورهای اشتباهم مجبوربه تحملش بودم ولحظه به لحظه دلممیخواست زندگی به پایان برسه
رسیدم به جایی که دیگه بلد نبودم دستاموبلندکردم گفتم خدایا خودت کمکم کن نجاتم بده
دیگه نفهمیدم چیشد اتفاقات خودبه خود افتاد
الان تویه شرایط خوبم
پسرم هست
اماجداشدم
درمسیر اهدافمم
خدارودارم
امید دارم به زندگی
شوق دارم براادامه دادن
باجدایی زندگیم بهترشد
رنگ خدایی گرفت
دستان خداوند از هرطرف کمکم اومدن
دوستان خوب بینهایت دارم
احساسم خوبه
وباااور دارم هیییچ محدودیتی ندارم ومیتونم یه زندگی فوقلعاده روتجربه کنم
چون خدایی دارم که به راحتی همه چیزو برام میسازه
خدایا شکرت
سلام و عرض ادب
این فایل سیزده دقیقه ای رو من بارهای بار در این روزها گوش دادم انجایی که گفتید هر لحظه که مسیر روگمکردید می تونید برگردید، هر لحظه می تونه لحظه ی بعد رو تغییر بده، یا هر لحظه سازنده ی لحظه ی بعد هست
من یاد برنامه ی ویز افتادم قبلا اگر راهی را اشتباه میرفتیم حتی در همین تهران خودمون بر اینکه برگردیم به مسیر ساعت ها طول میکشید چون ممکن بود دوباره و دوباره اشتباه بریم و همینجوری دور خودمون بچرخیم اما الان هر چقدر اشتباه رفته باشیم وقتی تصمیم بگیرم ویز رو روشن کنیم بلافاصله مسیر ما را اصلاح میکند و ما را به مقصد می رساند . حتی اگر بارهای بار اشتباه کنیم باز اون مسیر حایگزین رو نشون میده خسته نمیشه معترض میشه و مدام مسیر درست رو اصلاح میکنه تا زمانیکه روشن هست و ما هم تا زمانیکه زنده هستیم میتوانینم به مسیر درست برگردیم .
سلام و درود بر همگی
چقدر تکان دهنده بود حرفای آقایان و استاد .
چون من الان دچار سکون شدم ، دچار چه کنم چه کنم شدم
احساس خوبی در مدار ثروت ندارم
خدا کمکم میکنه ایمان دارم مثل همیشه بهش
چقدر صحبت های آخر فایل تکان دهنده بود انگار ترس به دلم افتاد پاشو پاشو با وجودی که از قدم چهار جلسه چهار شما مدام راجع به تغییر و تاثیراتش در زندگی صحبت میکنید
به نام خداوند مهربانم
سلام به دوستان و استاد عزیزم.
من گاهی اوقات زود عصبانی میشم و بقول معروف از کوره در میرم و اینکه تند حرف میزنم و توی یکسال آشنایی با سایت و استاد خیلی بهتر شدم اما هنوز خیلی باید روش کار کنم، چند وقت پیش از من انتقاد شد که تند حرف میزنم و من به شدت ناراحت شدم نه بخاطر انتقاد از اینکه چرا یکسال که با سایت آشنا شدم درست روی خودم کار نکردم و انگار که از خودم ناامید شدم و خداوند خواستم این شرایط رو درست کنم. دوست دارم به فردی تبدیل بشم که با خودش در صلحه و مرتب روی خودش و افکارش کار میکنه، زود عصبانی نشه و اروم و شمرده صحبت کنه. از خدا خواستم هدایتم کنه، که این پروژه تغییر روی سایت قرار گرفت و فایل ها رو که گوش دادم متوجه شدم باید تغییر کنم و خوب نشانه ها هم اومد و به طور قطع باید تغییرکنم. من خیلی از ضعف های وجودم رو در این یکسال تغییر دادم که به خودم افتخار میکنم.
دوباره از خداوند هدایت خواستم که چه جور تغییر کنم که چندبار به فایل و کامنتها هدایت شدم که دوستان با نت برداری و نوشتن شکرگزاری و رسیدن به حس خوب تغییر کردند و من هم شروع کردم و اولین قدم رو در تغییر برداشتم که انشاالله به لطف خداوند مهربانم ادامه دار باشد.