این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من بارها شده در زندگیم بجایی رسیدم که فکر کردم دیگه آخر خطه و من دیگه راه نجاتی ندارم و الان که فکر میکنم میبینم این احساس از همون کودکی از اشتباهاتم توسط بزرگترها بهم شده و مثلا یکی از این نقاط های زندگیم که فکرمیکردم دیگه به آخر خط رسیدم باعث شد که من یه کتاب چاپ کنم
//یکی دیگه از این نقطه ها که شدم عطف زندگیم وقتی از لحاظ جسمانی آسیب دیدم شدم چونکه همه دکترهای مربوطه بهم حرفای ناامیدی میگفتن اما من فقط بدلیل خواستن شدید و تسلیم نشدن در برابر محدودیت ها باعث شد سربلند و الگو از اون داستان بیام بیرون
و یکی دیگه از درس های زندگیم همین اخیرا تجربه کردم چونکه همیشه مقاوت ذهنی داشتم تا وقتی که اوضاع بدتر شد دیگه اونوقت من تصمیم جدی و جدید گرفتم و برا همیشه تمامش کردم
حالا بگم از تسلیم شدن و اعتمادم به خداوند رو
اخیرا تصمیم به انجام یسری برنامه ریزی های جدید و پیشرفته در کارم گرفتم و برای انجامش نیاز به یه نفر داشتم که تخصصشو داشته باشه که بذارم به عهده اش و همیشه باهاش جلسه بذارم و مشورت کنم تا برام انجام بده چندهفته زور زدم نشد اما به محض اینکه رها کدم و گفتم خدایا خودت همچین فردی رو برام بیار تا اینکه یه هفته پیش یه نفر گفتم میخوام بیام برا آموزش اومد وقتی آخرهای جلسه اموزش بود گفت من اینکارو بلدم و میتونم کمکت کنم گفتم جدی میگی دمت گرم خیلی هم عالی خداروشکر
واقعا خودمم تا چنددقیقه قبلش اصلا فکرشم نمیکردم این آدم کاری که مم میخوام رو بتونه برام انجام بده
من الان تو یه موضوع دیگه از زندگیم هرموقع ذهنم مقاومت میکنه ون زود الگوهای قبل خودمو بیاد میارم که یادته کارهای قبلی هم قبل از انجامش همینجور مقاومت میکردی اما بعداز وارد شدن در دلش چقدر درس و شیرینی برات داشت
الان دیگه میتونی از اون قبلی ها بهتر عمل کنی پس مقاومت بذار کنار و لذت موفقیت در کارهای قبلی رو بیادبیار باعث میشه الان دیگه مقاومت نکنی و به خودت سخت نگیری بلکه فقط انجامش بدی هم سود کنی هم لذت ببری هم رشد کنی
چونکه کنار گذاشتن مقاومت و خارج شدن از دایره امن خیلی لذتبخش و شیرینه
راسنش من به ته دره نرسیدم ولی بارها و بارها از نظر مالی به صفر و حتی زیر صفر رسیدم
زمان ازدواج شرایط مالی همسرم خوب نبود نه اینکه خوب نبود اصلا هیچی نداشت و تکیه اش به پدرش بود و من اون موقع با باورهای اشتباه و صددرصد تعصبات مذهبی ایشون رو قبول کردم و انتخاب خودم بود و سختی و سختی و سختی و ……
و سه تا بچه تقریبا پشت سر هم و شرایط سینوسی بود بالا پایین که البته پایینش خیلی طولانی و زجرآور میشد و من صبوری میکردم که البته به خیال خودم نگو که دارم بشدت تحمل میکنم و نمیفهمیدم
حالا به لطف خداوند بچه ها بزرگ شدن و درس و دانشگاه و ازدواج خدارو بینهایت شکر
و از وقتی که با شما آشنا شدم بخدا زندگیم بهشت شده بهشت
بهشتی پر از آرامش و لذت و خدا میدونه اون سالها خیلی مواقع بود که بیشترین دلیل رو برای ناامیدی داشتم ولی هیچوقت هیچوقت ناامید نشدم و قلبم آروم بود و امیدوار و همیشه چراغی نورانی در افق زندگیم میدیدم و اتفاقهای خوب به خدا قسم در اوج بی پولی برامون افتاد خدایا شکرت
و اون چراغ خیلی نورانی آشناییم با شما بود استاد بینهایت حالم خوبه بینهایت و هر روزم سرحالتر از روز قبل خدایا شکرت
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستانم .
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
استاد من دقیقا قبل آشنایی با شما و سایت به ته دره رسیدم ،نا امیدی کامل ،منفی ترین آدم بودم ،همه رو مقصر میدونستم به غیر از خودم ،داستانش رو تو کامنت های قبلیم گفتم که چجور به این مسیر هدایت شدم ،یا وجود اینکه ایوب جان قبل از من در مسیر بود ولی من در مدار این آگاهی ها نبودم .چندین بارم بهم گفت استاد عباسمنش حرفاش عالیه ولی من ته دره بودم ،تا اینکه به فایل شما هدایت شدم تو تلگرام و از اونجا شروع شد .انگیزه من بیشتر شد ،امیدوار بودم ،نتایج عالی میومد ،قشنگ تغییرات و احساس میکردم ،همه میگفتن یه حس آرامشی کنارت میگیریم خلاصه عالی بود
من روز قبل اینکه به فایل استاد هدایت بشم خییلی زیاد با خدا حرف زدم گفتم خدایا من این زندگی داغون و نمیخوام یا بمیرم یا تغییر کنم وخداروهزاران مرتبه شکر فرصت دوباره زندگی و تغییررو خدای قشنگم بهم داد ،وبعد اون گفتم خدا خیلی دوسم داره ،صدامو شنیده و بعد اون باورهای توحیدیم خییلی قوی تر شدن ،ایمانم قوی شد ،یه ادم متوکل شدم ،میدونستم همه چی خداست فقط من باید باورش داشته باشه و الهی شکرت هرروز من در حال تغییرات عالی هستم و نیاز به تلاش بیشتر هست و با ایمان بخدا و آموزش های استاد به هدفم میرسم .
ممنونم ازتون استاد خیلی عالی بود ،من امروز هدایت شدم کامنت این گام و بنویسم.چند روز پیش گوش دادم ولی الان تونستم کامنت بنویسم خداروشکر.
سال گذشته یه اتفاقی برام پیش اومد که واقعاً عاجز و ناتوان شده بودم
پسرم یه بیماری گرفت، که قبل از اون هیچ مشکلی نداشت یک دفعه تنفسش مشکل پیدا کرد، شبها از ترس اینکه خفه بشه خواب نمیرفت و منو همسرم هم همینجور تا صبح بیدار میموندیم که خدای نکرده اتفاقی پیش نیاد
الان که پسرم صحبت میکنه میگه من واقعاً مرگ رو جلوی چشمم دیدم و فکر کردم که دارم میمیرم چون که واقعاً نمیتونستم راحت نفس بکشم مدت یک ماه این شکلی بود
خانوادهام میگفتن این بچه چشم خورده اطرافیان میگفتند برو براش دعا بگیر هر چقدر دکتر میبردم داروهای مختلف استفاده میکرد هیچ فایدهای نداشت که نداشت و واقعاً یه شب که خیلی عاجز شده بودم تا صبح بیدار بودم توی رختخواب و از خدا خواستم گفتم خدایا ای خدای رحمان و رحیم ، قدرت همه دنیا به دست توئه هیچ کس غیر تو قدرت نداره که بخواد برای من اتفاقی رو رقم بزنه
تو باید بچه منو خوب کنی من نمیدونم چه جوری ولی اگه میخوای باورم بیشتر بشه معجزتو نشونم بده اینارو همینجور اشک میریختم ومیگفتم ،من میخوام وقتی فردا از خواب بیدار شدم دیگه بچهام کاملاً خوب شده باشه خدایا دیگه خسته شدم عاجز شدم دیگه راهی برام نمونده تنها راه درمان این بچه دست توئه مگه نمیگن تو شافی هستی تو قوی هستی خودت فقط شفا بده
باورتون نمیشه باورتون نمیشه پسر من کاملا خوب شده بود از فردای اون روز شب راحت تا صبح میخوابید و من اون مدت فقط اشک میریختم و به قدرت خدا پی بردم
و اینا رو فقط و فقط از استاد عباسمنش یاد گرفتم در صورتی که قبلاً منم مثل خانوادهام همش میگفتم فلانی چشم داره فلانی این کارو میکنه فلانه میتونه منو چشم کنه و این فقط به فکر و باور من برمیگرده اگر من به هر کس غیر از خدا قدرت بدم اون میتونه یه کاری انجام بده
این موقعی بود که من واقعاً اینقدر عاجز شده بودم که به ته ته دره رسیده بودم و اون وقت خدا را از ته دلم صدا زدم و خدا صدامو شنید و واقعاً یه معجزه بزرگی بود توی زندگیم البته که معجزههای دیگه هم داشتم ولی این بولد بود برام
سلام به همه دوستان . حقیقتش ته خط برای من جایی بود که بخاطر اشتباهم از خانواده طرد شدم . اشتباهی که بار ها احساسی بهم هشدار داده بود . و گویا این لحظه رو کاملا بهم نشون داده بود . من با بد ترین وضع احساسی از خونه بیرون شدم . بچه ای که تا صبح اون روز بزرگ ترین دغدش پنهون کردن برگه نمرات بد مدرسش بود و الان شبش باید زندگی قبلیشو بلکل غراموش میکرد . در بد ترین شرایط احساسی بودم . اومده بودم خونه مادر بزرگم . اون سمت کشور . یه زندگی کاملا جدید . اوایل حتی فکر های سوقصد به سرم زد . فکر میکردم حق ندارم کاری کنم که دوست داشته باشم . من حق لذت بردن ندارم چه برسه به زندگی . خیلی خنثی و اروم بودم . همش تو اتاق بودم . کمکم اومدم نکات مثبتی رو پیدا کردم . حداقل به جای کنار خیابون من الان تو اتاق رخت خواب ها برا خودم یه تشک دارم . فضای نسبتا شخصی خودمو دارم . با خودم فکر می کردم من نابخشودنیم . گناه من از همه بزرگ تره . مقاومت داشتم نسبت به هرکسی که بخواد از امید و بخشش خدا حرف بزنه . برا من کار تمومو شدس . خودم رو نابود میدیدم . تو اون لحظات گوشه ذهنم یه چیزی زمزمه میکرد . من که دیگه قتل نکردم . قتل گناه بزرگ تریه .
تو ناخوداگاهم قتل رو گناه بزرگتری میدونستم . تو همین فکرا یهو داستان حضرت موسی اومد تو ذهنم . رفتم قرانو باز کردم و خوندمش . دقیقا همون بخشی اومد که باید میومد . داستان مردی که ادم کشته بود ولی شده بود پیامبر گرامی خدا . چقدر این مرد و داستان زندگیش دوست داشتنیه . با خودم فکر کردم پس خدا این روهم میبخشه . و صدایی اروم میگفت اره . هیچ چیز تموم شده نیس . کم کم بلند شدم . نفس کشیدم . بابت هوایی که برا من بود شکر گذاری کردم . تماما چسبیده بودم به فایل های استاد . حالمو خوب نگه میداشتم . همون اتاق رخت خوابا شده بود اتاق مراقبه من . عبادت گاه من . کمکم شروع کردم و مسیر بیزنسمو که تازه شروع کرده بودم ادامه دادم . کم کم بعضی از وسایلمو از خونه برام اوردن . کتاب های اموزشیم رو برداشتم و خوندم . هنرم رو یاد گرفتم . خیلی جاها گیر میکردم . ولی فقط خودم بودم و خدای خودم همینم زیاد بود . کسی نبود بهم بگه میشه یا نمیشه ارتباطم با کل دنیا قط بود فقط جلو میرفتم . حالم از نظر روحی خیلی بهتر شد . فایل های توحیدی شدیدا کمکم میکرد . خودمو لایق یه زندگی میدیدم . لایق زنده بودن و زندگی کردن . با تمام پستی ها و بلندی هاش . یادمه یه شب یه فایل از استاد گوش دادم . درباره یه پسر هم اسم من . دقیقا با مشکل من . و اخرش هم استاد میگفت خدا چطور هدایتش کرد . یه شب مهتابی بود . یه شب روشن نه تاریک . همه خواب بودن و من همین طور تو حیاط راه میرفتم و اشک میریختم . متحیر بودم . الان دیگه حتی انگیزه حرکت به جلو هم داشتم . هیچی نداشتم باهاش کار کنم . از همون گوشی تو دستم شروع کردم . بلد نبودم فایل انگلیسی ببینم . اینقد دیدم تا خودم یاد گرفتم . میرفتم خونه عمم چند کوچه بالاتر . کامپیوتر داشت . هرچند قدیمی ولی باهاش کار میکردم . چقدر همه بهم لطف داشتن . بچه های دوقلویی بودن . همش میومدن بالای سرم . تجلی محبت خدا بودن . حتی اگه من خودم در اتاق رو به روشون میبستم . اینقدر اون پشت صدام میکردن تا خودم در رو بروی خودم باز کنم .
تو همون زمان بود که کانال یوتیوبمو راه انداختم . محتوا تولید میکردم . با هرچی که داشتم . غرورمو دوباره ساختم . قبل این قضایا کنکور داده بودم . و همون جا نتیجه کنکورم اومد که یه دانشگاه زیبا قبول شدم . دقیقا کنار خونم . خانواده برای اولین بار تو این چند ماه بهم زنگ زدن . روابط عالی شد . و من فقط به لطف خدا با یه جشن خیلی بزرگ و پرافتخار برگشتم به خونم . به پیش خانوادم . خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم که در هر لحظه کنارمه . اون وقایا منو بزرگ کرد . الان خندم میگیره هم سنام تو دانشگاه برا دوتا امتحان الکی و دوتا مسیله مسخره فاز افسردگی میگرن . نمیدونم چطور بهشون بگم لذت ببرید . زیبایی رو ببیند . خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنم که منو عزیز کرد . الان تو دانشگاه همه عاشق من هستن . همون طور استاد میگفت تو دوران سربازی همه میشناختنش و با اون شکل کلاه خاصش معروف بودن . من هم با ویژگی های خاص خودم همه میشناسنم . خدارو شکر میکنم . الان در زمینه هنرم قدم بر میدارم . مهارت های مختلف رو کسب میکنم . و جلو میرم . و از خدا میخوام که کمکم کنه بزارم هدایتش دریافت کنم و خودمو از این نعمت بیکران محروم نکنم . عاشق همتون هستم .
بهتون تبریک میگم که تونستید از قعر دره مالی خودتونو بالا بکشید . خیلی تحسینتون می کنم این کار کمی نیست .
چون : خیلی عزت نفس می خواد .
امید واقعی به الله می خواد .
ایمان دوباره به توانایی هاتونو می خواد .
و باورهای شکسته رو دوباره از نو ساختن می خواد .
امیدوارم پله های ترقی رو یکی یکی با عشق و لذت و باورهای مناسب تر و ثروت ساز تر طی کنید و بالاتر و بالاتر برید .
آقای سعید عزیز
شمارم خیلی تحسین کردم . بهتون آفرین میگم من شوق موفقیت رو در صداتون حس کردم .
این که یک زندگی چند ساله رو که حاصلش دو فرزند هم هست و مطمعنا که عاشق دخترای عزیزتون بودید و هستید قیچی می کنید
تا هم خودتون در شرایط مناسب تری از نظر آرامش زندگی کنید
هم همسر سابقتون
هم فرزندانتون
تا خاطره دعواها و مشاجرات والدینشونو و استرس و اضطراب دائمی رو تا آخر عمرشون حمل نکنن .
دل به الله سپردید
از سرزنش های بعدی نترسیدید
به باور عرف جامعه که (( دیگه نمیشه کاری کرد )) پشت کردید
و زندگی جدیدی رو شروع کردید .
امیدوارم خداوند پارتنری بسیااار مناسب در مسیر الهی زندگی شما و همسر سابقتون قرار بده .
تمرین قسمت 4 پروژه :
● آیا تا به حال در زندگی ات به (( ته دره )) رسیده ای ؟ …..
● چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی ؟ …..
راستش می خوام تو این قسمت از رابطه ام بگم
یه رابطه خاص
رابطه من و خدا :
چیزایی که میخوام بنویسم اولین باره که بیان می کنم و تا حالا کسی جز خدا خبر نداشته .
دوستان شاید داستان من به کارتون بیاد .
قبل از این که با استاد عزیز و این سایت آشنا بشم و پرودگار شنوا و دانای مهربانم دستمو بگیره و بیاره تو این بهشت میخوام بگم چجوری بودم !!!
چندین سال بود دنبال موفقیت دائمی بودم .
ابتدا با کتابای آقای آنتونی رابینز آشنا شدم و سعی میکردم تمرینات کتابهاشو عملی اجرا کنم که البته موفقیتهایی ام داشتم مثل :
من حروف (( س و ز )) رو نوک زبونی میگفتم و همیییشه ام تو خانواده و مدرسه مسخره میشدم .
و تونستم با شبیه سازی تمرینات تونی رابینز و چند ماه جلوی آینه کار کردن نوک زبونی حرف زدنمو درست کنم .
و این اتفاق باعث شد که مطمعن بشم من میتونم و بیشتر و بیشتر دنبال موفقیت و ثروتمندی باشم
بسیار کتاب خوندم و بسیار پای درس اساتید مختلف نشستم .
اما همیشه جای یه چیز تو قلبم خالی بود همیییشه خودمو تنها حس می کردم .
برای من خدا فقط توی کتابا و پیش پیامبران و امامان و افراد ثروتمند بود .
من همیشه موفقیت و خوشبختی و آرامش رو با هم می خواستم
ولی نمیدونستم چجوری ؟
تو آموزش های موفقیتی که دیده بودم یه جای کار می لنگید .
انگار یه ریسمان قوی در من پاره شده بود .
گاهی اوقات همه چیز برام تاریک و خالی بود .
یه شب که توی رختخوابم دراز کشیده بودمو به دیوار روبه روی تختم که عکس یه غروب زیبا ته یه اقیانوس بود نگاه می کردم با خودم گفتم
این خدایی که میگن اینارو آفریده کجاس ؟؟
چرا پیش ما نمیاد ؟؟
چرا فقط مال ثروتمنداس ؟؟
چرا فقط مال اماما و پیغمبراس ؟؟
یعنی میتونم خوشبخت باشم ولی خدارو نداشته باشم ؟؟!!!
اصلا این خدا کیه واقعاااا ؟؟؟
اون شب تو قلبم قاطعانه تصمیم گرفتم که خدا رو پیدا کنم . خیییلی جدی !!!!
اول فکر کردم که خدای دین اسلام خیییلی خشن و سمتگره پس من با این خدا نمیتونم کنار بیام .
در نتیجه اسلام رو کاااامل کنار گذاشتم .
بدون کوچکترین پشیمونی یا احساس گناه .
آخه از خدایی که بهم نشون داده بودن خییییلی کینه داشتم .
اینم بگم که در خانواده ایی بسیار خوب و مرفه ای بزرگ شدم و همیشه دریایی از نعمت و ثروت و راحتی از غذاهای با کیفیت . گوشت قرمز و سفید با کیفیت . روغن حیوانی با کیفیت .ظروف با کیفیت . لباسها و کیف و کفش با کیفیت و خارجی . لوازم تحریر و کیف مدرسه با کیفیت و خارجی و هرررر چیزی که یک زندگی راحت لازم داره ما داشتیم و تو خونمون بود . اینو گفتم که بگم فقیر و بی پولم نبودیم که حالا کسی بهم حق بده در مورد خدا .
( یعنی ببینید یه انسان چقدددر می تونه در مقابل این همممه نعمت چشم دلش کور باشه و همیشه ناشکر )
خلاصه چون شنیده و خونده بودم حضرت مسیح چقدر مهربان و بخشنده بوده با خودم گفتم پس مسیحی میشم .
چون در این فرکانس قرار گرفتم ناخودآگاه آدمهایی سر راهم اومدن که به صورت مخفیانه و به طور خیلی جدی و متعصبانه افراد رو به دین مسیح دعوت میکردن و موعظه می کردن .
منم مشتاقانه سر جلسات مخفیانه شون که با هزااار احتیاط و حواس جمعی برگزار می کردن حاضر میشدم و شروع کردم به خوندن انجیل متی و صلیبی که بهم داده بودن از گردنم جدا نمیشد .
حرفا و موعظه ها قشنگ بود و دلگرم کننده ولی آروم آروم دیدم خدایی که اینا دارن معرفی می کنن خدای من نیست و قلبم نمیتونه باورش کنه .
به سختی و پوزش و هزااار حرف و حدیث از اون گروه کندم و راهمو جدا کردم .
بعد فکر کردم که دین اصلی ایران و اجدادم زرتشتی عه پس حتما من خدای واقعی رو اونجا پیدا می کنم .
شروع کردم به ارتباط گرفتن با دوستان زرتشتی و با اجازه آنها در جلسات مذهبی شون شرکت میکردم به خصوص وقتی که تاپیک جلسه در مورد خدا بود .
انسانهای بسیار شریف و درستی بودن و اصراری هم نداشتن که من زرتشتی بشم . اما شخصی کتاب اوستا رو بهم داد که من از خوندنش هیییچی متوجه نمیشدم . فقط یه عکس زیبا و بزرگ آشو زرتشت رو بهم دادن که تو اتاقم داشته باشم و همیشه جلوی روم باشه و (( افکار نیک گفتار نیک کردار نیک )) بشه سر لوحه زندگیم و البته منم سعی میکردم اون روزا خیلی حواسم به رفتارو گفتارم باشه و حداقل کمتر دروغ بگم و کمتر قضاوت کنم و تهمت نزنم . اما مدتی بعد بازم قلبم بهم می گفت نه !!!
اون خدایی که من می خوام اینجا نیست .
بعد از مدتی با حفظ ادب و ارادت ازشون خداحافظی کردم .
زمان می گذشت و پیدا کردن خدای واقعی همچنان یه مساله لاینحل تو زندگیم شده بود و هرچی پیش میرفت من عصبانی تر و کلافه تر و نا امیدتر می شدم .
بعد تصمیم گرفتم یهودی بشم تا ببینم خدای اونا که اینقدرم ثروتمندن چجوریه ؟ شاید خدایی که میخوام اونجاس .
ولی به دلایل بیشتر امنیتی این بندگان خدا بهم گفتن که نمیتونن منو بینشون راه بدن چون ممکنه برای من اتفاقات ناخوشایندی پیش بیاد و من آسیب ببینم . این در هم اینجوری بسته شد .
یه روز تویه کتاب فروشی چشمم به کتاب بودا افتاد . و حس کردم باید این کتابو بخرم و خریدمو از همون شب شروع کردم به خوندن کتاب . با خودم
می گفتم بودا انسان بزرگی بوده حتمااا خدای واقعی رو پیدا کرده بوده .
مگه من چی از اون کمتر دارم . منم میتونم پیداش کنم .
اونقدر از اون کتاب خوشم اومد که رفتم یه مجسمه خیلی زیبا از بودا رو خریدمو گذاشتم تو اتاقم تا هر وقت خواستم دعا کنم جلو چشم باشه .
ولی هرچی بیشتر به پایان کتاب نزدیک میشدم ( چون با فاصله می خوندم تا درست درکش کنم )
ناامیدی من و کلافه گیم بیشتر میشد .
من بازم خدامو پیدا نکرده بودم !!!
بعدها به خودم گفتم شاید بتونم خدای واقعی رو تو مقالات علمی یا گوگل پیدا کنم .
زودم رفتم یه تصویر زیبای کهکشان پیدا کردمو زدم جلو چشم تو اتاقم که ماموریتم یادم نره .
دیگه کارم شده بود تو گوگل و یوتوب سرچ مقالات کهکشان و عظمت و آفرینش و وجود خدا .
بعضی دانشمندان به کل منکر وجود چیزی به عنوان خدا شده بودن و بعضی دیگه انکارش نمیکردن ولی تاییدشم نمیکردن .
وااای وااای دیگه سرم داشت منفجر میشد .
توی یه گرداب عظیم گیر کرده بودم .
احساس می کردم به ته خط رسیدم .
انگار همه زندگیمو تاریکی گرفته بود .
دیگه واقعااا خسته شده بودم .
انگار تو یه جنگل تاریک و وحشتناک اونم بدون نور گمشده بودم .
انگار تو قطب یخی ولم کردن و هرچی فریاد میزنم کسی نیست .
به شدت احساس پوچی می کردم .
به زمین و زمان فحش میدادم
به همه کتابا به قرآن و به هرررر چیزی که به خدا مربوط میشد فحش میدادم .
دنیاااا برام تیره و تار بووود .
به هر کس و هر کجایی که بود و من صداشو میشنیدم
که حرفی از خدا بود
حالا سر منبر از بلندگوی مسجد ،
توی تلوزیون امام جمعه فلان جا ،
زنی یا مردی کنار یه امام زاده ،
سمنویی که سر دیگ همش میزدنو هی اسم خدا رو میاوردن ،
آش نذری که موقع کشیدنش میگفتن بسم الله بگو و
هرررر چیز دیگه …..
من فحش میدادم !!!!
4 سااال گذشته بود ومن هنوز نتونسته بودم خدای واقعی رو پیدا کنم .
تماااام تلاشم بی نتیجه بود .
دیگه نامیده ناامیده نا امید شده بودم .
برای آخرین بار با حرص توو دلم خطاب به خدا گفتم :
من دیگه دنبالت نمیگردم
من خسته شدم
اگه بودی و هستی تو دنبالم بیا . تمااام .
چند روز بعد یه شبم که از سر کار برگشتم خونه و تنها بودم .طبق عادت اول رفتم پنجره هارو باز کردم تا هوای تازه بپیچه تو خونه . رفتم تو اتاقمو برگشتم تو آشپزخونه یه دفعه دیدم یه چیزی مثل جت از جلو چشم رد شد . شوکه شدم یه لحظه گفتم عه … چی بووود ؟؟ گنجیشک بووود ؟ چی بووود ؟؟!!!
سرمو برگردوندم ببینم اون چی بودو کجا رفت ؟
یه دفعه دیدم خدا شاااهده یه پروانه تقریباااا اندازه کف دستم . رنگی رنگی و فوق العاااده زیبا نشسته لبه کتابخونه . یه لحظه فکر کردم دارم خواب میبینم آخه تا حالا تو عمررررم پروانه به این بزرگی ندیده بودم مگه تو مستندهای حیات وحش
هی میگفتم واااا این دیگه از کجا اومده ؟؟؟
ما اینجا باغ گل ندارییییمممم …..
حدود 3 _ 4 دقیقه بهش خیره مونده بودم .
همش می گفتم این اینجا چی کار میکنه ؟؟؟!!!!
چقدددر خاصه !!!!
اونم فقط آروم بال میزد .
یه لحظه حس کردم کسی یا صدایی تو وجودم گفت این پروانه مثل توعه …
فقط راهو گم کرده …..
این صدا یا ندا این قدر واضح بود که یه دفعه نمیدونم چرا بغض کردم اصلا یادم رفت پروانه به چه گنده گی جلومه ….
هی با خودم تکرار کردم این صدا چی بود ؟؟؟
چقدر آشنا بووود !!!
چند لحظه عین مجسمه شدم .
بعد به پروانه نگاه کردم گفتم این زبون بسته نکنه بترسه و همونجا خشک بشه .
فرستادمش از پنجره بیرون اونم بال زدو تو تاریکی گم شد .
در حالی که من هنوز حالم دگرگون بود .
اومدم افتادم رو مبل .انگار یه انرژی سنگینی از من جدا شد . نمیدونم چجوری توصیفش کنم .
مدت خیلی کوتاهی بعد به واسطه یه همکار نازنین درِ بهشت باز شد و من وارد سایت شدم .
آره ….
خدا واقعاااا دنبالم اومده بود …………
به بزرگیش قسم من خدای واقعی رو ایییینجااااا پیدا کردم . من باااااورش کردممممم….
اون هست …..
حالا دیگه قلب سردم پر از گرمای خدا شده …
حالا خدا بهترین دوست بهترین همدم بهترین پارتنر بهترین مشاور و بهترین شنونده منه .
دوست عزیز چقدر زیبا مسیرتون رو توصیف کردید . واقعا زیبا بود . راه های مختلف رو از بیرون امتحان کردید . و در اخر خدا رو تو قلب خودتون پیدا کردید . داستانتون رو بسیار زیبا روایت کردید . امید وارم هرجا هستید حال دلتون خوب باشه . هیچ وقت دلسرد نشید و اشتیاق اولیه رو داشته باشید و نشونه ها رو ببینید و حرکت کنید . دراغوش خداوند ازاد و رها باشید
سپاسگزارم که برام دیدگاه گذاشتی . بله دقیقااا خدای بی همتا رو توی قلبم پیدا کردم و یکی از بزرگترین سپاسگزاریهای من حضور مبارک استاد عزیز در زندگیم و دوستی با خدا و وجود هر لحظه اش کنارمه . اصلا یه جورایی دلم گرمه . همیشه سعی می کنم با تمرکز بر نکات مثبت ،زیبایها ، شکرگزاری و شنیدن این آگاهیهای ناب خودمو تو مسیر صراط مستقیم نگه دارم و البته بعضی وقتا برام سخت میشه اما همیشه از قدرت برتر کمک میخوام و به قول شما سعی می کنم به نشانه ها حواسم جمع باشه و همیشه اگه حرکتی می کنم قدمم در مسیر عمل به قوانین باشه . مهدی جان منم برای شما حال خوب و خوشبحتی و سعادت آرزو می کنم . در پناه الله …
بغض کردم و لذت بردم واقعا، چون خودمم این تجربه رو داشتم منم یه زمانی کلا با خدا قهر بودم
چون با کلی سوال بی جواب سردر گم بودم و از هر کس نشونه ی خدا رو میگرفتم راهنمایی دقیق نمیگرفتم که هیچ تازه سردرگم تر میشدم یعنی بازم سوال به سوالات قبلی اضافه میشد تو ذهنم
و بعد با تجربه ی یه اتفاق بد عاطفی و احساسی دیگه خدا رو ول کردم میگفتم اگه خدایی بود میشنید حرفای من رو میدید وضعیت من رو و نجاتم میداد و……
ولی خداروشکر خداوند مرا دید و بعد از گذشت 5 سال از اون اتفاق مرا با استاد آشنا کرد واقعا هر چقدر بابت این نعمت شکر گزاری کنم کمه
چون من جواب همه ی سوالاتم رو از استادم گرفتم و خدارو بهتر شناختم و دیگه آرامم
فهمیدم خداوند همیشه بوده و هست و همینطور خواهد بود اما ما با باور های درست بودنش رو احساس میکنیم و با باور های غلط ازش فاصله میگیریم
چه جالب که شمام مثل من سردرگم بودی در مورد خدا . چقدر خوشحال شدم و لذت بردم که قلب شمام مثل من آروم گرفته . خدارو هزاران بار شکر . خدارو هزاران بار شکر به خاطر وجود ارزشمند استاد . خدارو هزاران بار شکر که قلبمون رو به سوی خدای رحمان و رحیم باز کردیم . بله قانون همیشه ثابت بوده و به قول شما اگه با باورهای درست پیش بریم حتی در مورد خدا این قدرت بی نهایت در لحظه به لحظه زندگیمون جاری میشه . و البته با همان احساس لیاقتی که استاد در تمام فایلها فریادش میزنن که باااید احساس لیاقت کنیم . آگاه باشیم که خدا به همان اندازه که به محمد عیسی نوح موسی ابراهیم یوسف یونس ذکریا مریم امام علی امام حسین و تمام امامان و پیامبرانی که اومدند تا راه توحید و یکتاپرستی رو برای فرزندان آدم روشن کنند نزدیکه و دوسمون داره و همیشه توبه پذیره . یعنی همین صفت توبه پذیر بودن خداوند قلب منو به لرزه میندازه . بله … دیگه اختیار با ماست که باورش کنیم یا نه ؟! ازش هدایت بخوایم یا نه ؟! اصلا خودمونو لایق هم کلام شدن با رب العالمین بدونیم یا نه ؟! بر اساس قوانینش حرکت کنیم یا نه ؟!
خدارو شکر که شما هم خدای واقعی رو پیدا کردید و قدم در راه توحید گذاشتید . خوشحالم و بهت افتخار میکنم اسما نازنین .
و چقدر زندگی ما پر از نشونه هایی هست که ما نمیبینیم
ینی تا خودمون نخوایم درک نمیکنیم
اگر شما دنبال خدا نبودید و بند بند وجودتون اونو طلب نمیکرد و تمرکز روی پیدا کردن خدا نداشتید حتی اگر اون پروانه رم بارها و بارها میدیدید بازم هدایت نمیشدید
زندگی همه ما سرشار از میلیون ها نشانه اس
فقط باید با چشم دل دید نه با چشم سر
برای نشونه ها باید قلب مونو باز کنیم
خدایا هدایت مون کن که ببینیم
درک کنیم و عمل کنیم
بدون درک خدا زندگی خیلی سخته و وسط این همه هیاهو گم میشی
فقط خداست که میتونه دستمونو بگیره و ما رو با خودش ببره
خدایا منم هدایت کن
من بنده گمشده تو هستم که هر لحظه هدایت تو رو برای پیدا کردن مسیر زندگیم میطلبم
مرسی از دیدگاهی که برام گذاشتی . بله عزیزم درسته واقعا زندگی هر کدوم از ماها پر از نشانه هاست و فقط ما باید چشم دلمون باز باشه . البته اعتراف می کنم که من هنوز در درک نشانه خیییلی ضعیفم ولی خودمو سرزنش نمی کنم و به قول استاد عزیز حتی درک نشانه هام تکامل می خواد و من همش سعی می کنم به خودم یادآور باشم که همه چیز بر طبق قانون جهان تکاملی پیش میره . نباید عجله کنم ، نباید نا امید بشم . و باید رهروعه همیشگی صراط مستقیم باشم .
عزیز دلم حتما که روح شمام آمادگی قدم در راه صلاه و یکتاپرستی رو داشته که الان اینجا هستید و قلبتون روشن از نور الله شده .
امیدوارم پروردگار جهانیان همه مارو در راه توحید ثابت قدم نگه داره تا تلاش کنیم اول زندگی خودمونو ارتقا بدیم بعدم جهان رو جای بهتری برای دیگران کنیم . آمین
ممنونم از دیدگاهی که برام گذاشتی و خدارو شکر می کنم از حس خوبی که از کامنتم و سفری که داشتم گرفتی .
منم شما رو تحسین می کنم که این قدر از نظر روحی لیاقت کسب کردید که الان در این سایت توحیدی حضور دارید و زبان و قلبتون به تحسین دیگران باز میشه . حتما که روح شمام دنبال خدای واقعی بوده خارج از تمام شاخ و برگها ، خرافات و دروغ هایی که به رب العالمین میبندن .
از خدا میخوام همچنان قلب هامونو با نور خودش روشن نگه داره و ما هم تا زنده ایم رهرو راه توحید و عمل کننده به قوانین الهی باشیم .
من ته خط رو وقتی که پولهام که درواقع ارثیه م بودفکرمیکردم همه چیزمه روازدست دادم تجربه کردم.
فکرمیکردم به ته ته خط رسیدم ودیگه بدبخت ترینم تمام پشتوانه ودلخوشی وسرمایم توی ذهن فقیرم همون بودواین طرزتفکرفقط از بی ایمانی م بوددرواقعییت که نمیدونستم، اصلافکرشونمیکردم اینهابی ایمانی ن.اینهاکفره!نمیدونستم انگارکسی بهم نگفته بود بلدنبودم دقیقابرعکسش روبه تاکییدبه مایاد دادن که مواظب پولت باش،بروحتما فلان جافلان کاروبکن که اگر نکنی پولتوازدست میدی بیچاره میشی،بدبخت میشی اینقدربامثال وبه کراات اینهارومیگفتن که جز بی ایمانی وترسوورُعب هیچ دستادآوردی برام نداشت.قبلااستادیوگام،استادعباسمنشومعرفی کرده بود،همینطورکتاب استرهیکس رو و
دقیقا توی زمانی که فکرمیکردم هییییچ چاره ای ندارم،یه روزیه تمرین برای تغییرعادات وباورها ازکتاب بخواهیدتابشماداده شودوانجام دادم اونجاتوی تمرین بدلم افتادو بهم گفته شد میتونی بری عباسمنشو ببینی بااینکه ازقبل ازاستادم شنیده بودم امابعدتمرین دقیقا اومدم عضوشدم کم کم یادگرفتم میشوداگربخوام دنیاپرازفراوانی ومن میتونم باقوانین جهان هستی هم نواباشم میتونم یادبگیرم مولدثروت باشم.کم کم فایلهای ثروت 1، 2قدم از12قدموخریدم تمرین ستاره قطبی رو یادگرفتم.کم کم باورهام بهترشدودقیقا اونجاکه پولهاموازدست دادم ازقبل تویرابطه اشتباه بودم همینهاباعث شدچشمهاموبیشتربازکنم. خیلی شرایطم سخت بود.طلاق برام سخت بوداماباتمرینهاباعوض شدن باورهام بالاخره قبول کردم هررررچی روکه ازدست بدم مهریه م هم ببخشم بازهم بُردمیکنم ازرابطه ی غلط وسَمی واشتباه میام بیرون.فقط نورامیدبرام اونجایی بودکه هرروز بیشتروبهتر توانمندیهامومیدیدم
وفقط بااعتقادبه اینکه منم میتونم مث افرادموفق پولوموفقیت بسازم اومدم بیرون ازرابطه اشتباهم وقبول کردم که پاداشهای بزرگ برام درانتظارن واین که یه پولی رفته ویه رابطه اشتباه روتجربه کردم همش بخاطر اتفاق افتادن وروشن شدن خواستههام هست،دیگه قلبم آروم شد.جداشدم زوم کردم روی کارم،هرروزدستاوردهای بیشتروبهتری دارم اول خونه نداشتم اگهی دادم کلاس خصوصی برگزارمیکنم ورفتم خونه شاگردمن که سابقه این حجم ازتماس ومشتری نداشتم حدودهزاران نفرفقط تماس مشتری وشاگردداشتم.وکم کم ازتعدادکم یک نفریک نفروکلاسهاوشاگردهام شروع شدالانرالهی شکر اعتمادبنفسم طوری شده که بهترینهارومیخوام ودرخودم رو لایق میدونم قبلا اصلااینطوری نبودم.
سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیزم در این پروژه
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
اره ، رسیدم به جایی که به خودم گفتم باید هرچی دارم رو وسط بذارم و از بیس تغییر کنم
چون فردی هستم که در گروه 2 ( افرادی که به ته خط میرسند و بعد تغییر میکنند ) قرار دارم ، و خب تا حدودی این کار رو کردم ولی وقتی نتایج اومد و شرایط بهتر شد ، من یادم رفت که باید همواره هم جهت با جریان خداوند باشم و یک روند اکیدا صعودی رو برم و با برگشت به گذشته خودم ، نتایج گذشته هم رخ داد
من باید خیلی حواسم رو جمع کنم ، همین که یه ذره شرایط بهتر میشه خودم رو گم میکنم ، عمل به آگاهی ها و قوانین رو جدی نمیگیرم
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
باور کردن و عمل کردن واقعی به این آگاهی ها منو از دره بالا آورد ، همین که یه اتفاق خوب کوچیک میوفتاد به خودم یادآوری میکردم دیدی رسول ، خدا چقدر هواتو داره داره میبینه تلاشت رو ، کمکت میکنه
این باور ، منم که زندگیم رو خلق میکنم ، البته به میزانی که درکش میکنم تغییرات ایجاد شده و گاهی هم باورم نسبت بهش کم میشه و نتیجه هم نمیاد
به نام خداوند عزیز و زیبایی ها
من بارها شده در زندگیم بجایی رسیدم که فکر کردم دیگه آخر خطه و من دیگه راه نجاتی ندارم و الان که فکر میکنم میبینم این احساس از همون کودکی از اشتباهاتم توسط بزرگترها بهم شده و مثلا یکی از این نقاط های زندگیم که فکرمیکردم دیگه به آخر خط رسیدم باعث شد که من یه کتاب چاپ کنم
//یکی دیگه از این نقطه ها که شدم عطف زندگیم وقتی از لحاظ جسمانی آسیب دیدم شدم چونکه همه دکترهای مربوطه بهم حرفای ناامیدی میگفتن اما من فقط بدلیل خواستن شدید و تسلیم نشدن در برابر محدودیت ها باعث شد سربلند و الگو از اون داستان بیام بیرون
و یکی دیگه از درس های زندگیم همین اخیرا تجربه کردم چونکه همیشه مقاوت ذهنی داشتم تا وقتی که اوضاع بدتر شد دیگه اونوقت من تصمیم جدی و جدید گرفتم و برا همیشه تمامش کردم
حالا بگم از تسلیم شدن و اعتمادم به خداوند رو
اخیرا تصمیم به انجام یسری برنامه ریزی های جدید و پیشرفته در کارم گرفتم و برای انجامش نیاز به یه نفر داشتم که تخصصشو داشته باشه که بذارم به عهده اش و همیشه باهاش جلسه بذارم و مشورت کنم تا برام انجام بده چندهفته زور زدم نشد اما به محض اینکه رها کدم و گفتم خدایا خودت همچین فردی رو برام بیار تا اینکه یه هفته پیش یه نفر گفتم میخوام بیام برا آموزش اومد وقتی آخرهای جلسه اموزش بود گفت من اینکارو بلدم و میتونم کمکت کنم گفتم جدی میگی دمت گرم خیلی هم عالی خداروشکر
واقعا خودمم تا چنددقیقه قبلش اصلا فکرشم نمیکردم این آدم کاری که مم میخوام رو بتونه برام انجام بده
من الان تو یه موضوع دیگه از زندگیم هرموقع ذهنم مقاومت میکنه ون زود الگوهای قبل خودمو بیاد میارم که یادته کارهای قبلی هم قبل از انجامش همینجور مقاومت میکردی اما بعداز وارد شدن در دلش چقدر درس و شیرینی برات داشت
الان دیگه میتونی از اون قبلی ها بهتر عمل کنی پس مقاومت بذار کنار و لذت موفقیت در کارهای قبلی رو بیادبیار باعث میشه الان دیگه مقاومت نکنی و به خودت سخت نگیری بلکه فقط انجامش بدی هم سود کنی هم لذت ببری هم رشد کنی
چونکه کنار گذاشتن مقاومت و خارج شدن از دایره امن خیلی لذتبخش و شیرینه
پس امیدبه خدا و باعشق بزن بریم
بابت همتون و همه چیز خداروشکر
خیلی دوستتون دارم.
سلام به استاد خوشتیپ و خوش سرزبون. و مریم بانوی زیبا و صدا خوشگل .
و همکاران گرامی استاد بابت تلاش های بی وقفه ای که انجام میدن
ایا تا به حال در زندگی ات به ((ته دره )) رسیده ای؟
جای که احساس کردی دیگر امیدی نیست.
اما در نهایت با تغییر نگاهت . با ایمان.
با سپاسگزاری یا با نشانهدای از خداوند دوباره
برخواستی و مسیرت را عوض کردی؟
من تو کامنت های قبلی هم گفتم که چطوری تغییر کردم و هدایت شدم
ولی دوباره میگم چون اون اتفاق دقیقا اتفاقی بود که من احساس میکردم تو تهه دره هستم.
من قبل از اشنای با سایت اصلا حالم خوب نبود
اصلا نمیدونستم که احساس خوب چیه .
تنها چیزی که میدونستم اینه که زندگیم رو بگذرونم تا زمانی که میمیرم .
من یه ادم تنها که خودم اینطوری فک میکردم بودم .
از درون احساس شکست . احساس قربانی بودن .
حس اضافه بودن تو خانواده رو میکردم .
همیشه حال بد.
تو احساس بد .
همیشه گریه و زاری . ساعت ها تو حال بد. جوری که من اصلا متوجه نمیشدم روزگارم چطوری میگذره .
فقط متوجه میشدم الان شبه یا الان روزه .
اعتمادبه نفس نداشتم. عزت نفس نداشتم .
در صورتی که من چندسال قبلش خیلی کارا کرده بودم که حس مستقل بودن داشت .ولی انقد حالم بد بود که اصلا متوجه نمیشدم که قبلا چطوری زندگی میکردم .
و وقتی ازدواج کردم بهتر نشد که هیچ بدتر شد . و من دیگه . از خدا شاکی بودم از همه شاکی بودم .
ولی از خدا بیشتر .
میفهمیدم یه چیزی درست نیست ولی نمیدونستم که چیه.
یه شب که دیگه واقعا عاجز بودم تو حیاطمون نشسته بودم و با گریه و زاری میگفتم خدایا من نمیدونم این چه حالیه که من دارم .
اینکه اگه این زندگیه که میگن من اصلا نمیخوامش .
من عاجزم خودت به من کمک کن .
من میخوام تغییر کنم .
من میخوام زندگی کنم .
و خوب خداروشکر وقتی که هدایت شدم به سایت از طریق داییم .
همه چی تغییر کرد .
جوری که من عالم اون چندسال قبل رو نمیشناسم .
چطور تونستی از ان موقعیت سخت بیرون بیای؟
چه نشانه یا اگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی که میشود و اوضاع را تغییر داد.؟
گفتم که من احساس عاجز بودن میکردم اینکه من اصلا نمیفهمیدم کی صبح شده کی ظهر شده یا کی شب .
و میفهمیدم همش داره سنم بالا میره و هیچی از زندگی نمیفهمم.
و این حال بد و این احساس بد و بی پولی باعث شد که من به فکر تغییر بیفتم .
چون همشم به دنبال این بودم که خدا روپیدا کنم .
که ببینم اون چیه .
کیه .
چیکار میکنه .
و چرا من اینقد حالم بده
که این چه زندگیه که به من داده .
و بخاطر باورهای اشتباه ازش میترسیدم .
و همش تو احساس گناه بودم.
و خوب خدای یکتا هم جواب منو چند وقت بعد از من به من داد.
و باعث تغییر مسیرم شد.
جوری که من اصلا خودمو مقایسه نمیکنم با ادمی که چند سال پیش بودم.
چه نشانه یا اگاهی باعث شد دوباره بلندشم؟ .
در مورد اعتماد به نفسم بود که میفهمیدم که باید تغییرکنم چون من هیچ دوستی نداشتم و رابطه ام با بقیه خوب نبود.
و خوب بقیه هم همین حس رو با من داشتن.
و خوب وقتی که رفتار بقیه رو میدیدم . میفهمیدم که منم باید اینطوری باشم .
و استاد من بخدا اصلا نفهمیدم که چطوری این احساس اعتماد به نفس به وجود اومد .
و چطوری اینقد تغییر کردم .
فقط تو مسیر بودم.
و از لحاظ شخصیتی من واقعا الان به خودم میبالم و افتخار میکنم.
و تنها مشکلی که دارم از لحاظ مالیه تو این پروژه به یاری رب یکتا تلاشم رو بکنم که درستش کنم .
توکل بر خدای که ضربان قلبم به اذن اوست .
خوب تا یه کامنت زیبای دیگه از من به امید دیدار .
به نام الله مهربانم
استاد جان سلام
راسنش من به ته دره نرسیدم ولی بارها و بارها از نظر مالی به صفر و حتی زیر صفر رسیدم
زمان ازدواج شرایط مالی همسرم خوب نبود نه اینکه خوب نبود اصلا هیچی نداشت و تکیه اش به پدرش بود و من اون موقع با باورهای اشتباه و صددرصد تعصبات مذهبی ایشون رو قبول کردم و انتخاب خودم بود و سختی و سختی و سختی و ……
و سه تا بچه تقریبا پشت سر هم و شرایط سینوسی بود بالا پایین که البته پایینش خیلی طولانی و زجرآور میشد و من صبوری میکردم که البته به خیال خودم نگو که دارم بشدت تحمل میکنم و نمیفهمیدم
حالا به لطف خداوند بچه ها بزرگ شدن و درس و دانشگاه و ازدواج خدارو بینهایت شکر
و از وقتی که با شما آشنا شدم بخدا زندگیم بهشت شده بهشت
بهشتی پر از آرامش و لذت و خدا میدونه اون سالها خیلی مواقع بود که بیشترین دلیل رو برای ناامیدی داشتم ولی هیچوقت هیچوقت ناامید نشدم و قلبم آروم بود و امیدوار و همیشه چراغی نورانی در افق زندگیم میدیدم و اتفاقهای خوب به خدا قسم در اوج بی پولی برامون افتاد خدایا شکرت
و اون چراغ خیلی نورانی آشناییم با شما بود استاد بینهایت حالم خوبه بینهایت و هر روزم سرحالتر از روز قبل خدایا شکرت
خبرهای مالی خوبی در راه است به فضل الهی
دوستون دارم به اندازه تمام دنیا
به نام خداوند بخشنده مهربان
باران :
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و همه دوستانم .
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
استاد من دقیقا قبل آشنایی با شما و سایت به ته دره رسیدم ،نا امیدی کامل ،منفی ترین آدم بودم ،همه رو مقصر میدونستم به غیر از خودم ،داستانش رو تو کامنت های قبلیم گفتم که چجور به این مسیر هدایت شدم ،یا وجود اینکه ایوب جان قبل از من در مسیر بود ولی من در مدار این آگاهی ها نبودم .چندین بارم بهم گفت استاد عباسمنش حرفاش عالیه ولی من ته دره بودم ،تا اینکه به فایل شما هدایت شدم تو تلگرام و از اونجا شروع شد .انگیزه من بیشتر شد ،امیدوار بودم ،نتایج عالی میومد ،قشنگ تغییرات و احساس میکردم ،همه میگفتن یه حس آرامشی کنارت میگیریم خلاصه عالی بود
من روز قبل اینکه به فایل استاد هدایت بشم خییلی زیاد با خدا حرف زدم گفتم خدایا من این زندگی داغون و نمیخوام یا بمیرم یا تغییر کنم وخداروهزاران مرتبه شکر فرصت دوباره زندگی و تغییررو خدای قشنگم بهم داد ،وبعد اون گفتم خدا خیلی دوسم داره ،صدامو شنیده و بعد اون باورهای توحیدیم خییلی قوی تر شدن ،ایمانم قوی شد ،یه ادم متوکل شدم ،میدونستم همه چی خداست فقط من باید باورش داشته باشه و الهی شکرت هرروز من در حال تغییرات عالی هستم و نیاز به تلاش بیشتر هست و با ایمان بخدا و آموزش های استاد به هدفم میرسم .
ممنونم ازتون استاد خیلی عالی بود ،من امروز هدایت شدم کامنت این گام و بنویسم.چند روز پیش گوش دادم ولی الان تونستم کامنت بنویسم خداروشکر.
در پناه خدای مهربان باشید
خدانگهدار.
درود به استاد عزیزم ومریم بانوی نازنین
سال گذشته یه اتفاقی برام پیش اومد که واقعاً عاجز و ناتوان شده بودم
پسرم یه بیماری گرفت، که قبل از اون هیچ مشکلی نداشت یک دفعه تنفسش مشکل پیدا کرد، شبها از ترس اینکه خفه بشه خواب نمیرفت و منو همسرم هم همینجور تا صبح بیدار میموندیم که خدای نکرده اتفاقی پیش نیاد
الان که پسرم صحبت میکنه میگه من واقعاً مرگ رو جلوی چشمم دیدم و فکر کردم که دارم میمیرم چون که واقعاً نمیتونستم راحت نفس بکشم مدت یک ماه این شکلی بود
خانوادهام میگفتن این بچه چشم خورده اطرافیان میگفتند برو براش دعا بگیر هر چقدر دکتر میبردم داروهای مختلف استفاده میکرد هیچ فایدهای نداشت که نداشت و واقعاً یه شب که خیلی عاجز شده بودم تا صبح بیدار بودم توی رختخواب و از خدا خواستم گفتم خدایا ای خدای رحمان و رحیم ، قدرت همه دنیا به دست توئه هیچ کس غیر تو قدرت نداره که بخواد برای من اتفاقی رو رقم بزنه
تو باید بچه منو خوب کنی من نمیدونم چه جوری ولی اگه میخوای باورم بیشتر بشه معجزتو نشونم بده اینارو همینجور اشک میریختم ومیگفتم ،من میخوام وقتی فردا از خواب بیدار شدم دیگه بچهام کاملاً خوب شده باشه خدایا دیگه خسته شدم عاجز شدم دیگه راهی برام نمونده تنها راه درمان این بچه دست توئه مگه نمیگن تو شافی هستی تو قوی هستی خودت فقط شفا بده
باورتون نمیشه باورتون نمیشه پسر من کاملا خوب شده بود از فردای اون روز شب راحت تا صبح میخوابید و من اون مدت فقط اشک میریختم و به قدرت خدا پی بردم
و اینا رو فقط و فقط از استاد عباسمنش یاد گرفتم در صورتی که قبلاً منم مثل خانوادهام همش میگفتم فلانی چشم داره فلانی این کارو میکنه فلانه میتونه منو چشم کنه و این فقط به فکر و باور من برمیگرده اگر من به هر کس غیر از خدا قدرت بدم اون میتونه یه کاری انجام بده
این موقعی بود که من واقعاً اینقدر عاجز شده بودم که به ته ته دره رسیده بودم و اون وقت خدا را از ته دلم صدا زدم و خدا صدامو شنید و واقعاً یه معجزه بزرگی بود توی زندگیم البته که معجزههای دیگه هم داشتم ولی این بولد بود برام
در پناه خدای یکتا شاد وسلامت وثروتمند باشید
خدایا شکرت .
سلام به همه دوستان . حقیقتش ته خط برای من جایی بود که بخاطر اشتباهم از خانواده طرد شدم . اشتباهی که بار ها احساسی بهم هشدار داده بود . و گویا این لحظه رو کاملا بهم نشون داده بود . من با بد ترین وضع احساسی از خونه بیرون شدم . بچه ای که تا صبح اون روز بزرگ ترین دغدش پنهون کردن برگه نمرات بد مدرسش بود و الان شبش باید زندگی قبلیشو بلکل غراموش میکرد . در بد ترین شرایط احساسی بودم . اومده بودم خونه مادر بزرگم . اون سمت کشور . یه زندگی کاملا جدید . اوایل حتی فکر های سوقصد به سرم زد . فکر میکردم حق ندارم کاری کنم که دوست داشته باشم . من حق لذت بردن ندارم چه برسه به زندگی . خیلی خنثی و اروم بودم . همش تو اتاق بودم . کمکم اومدم نکات مثبتی رو پیدا کردم . حداقل به جای کنار خیابون من الان تو اتاق رخت خواب ها برا خودم یه تشک دارم . فضای نسبتا شخصی خودمو دارم . با خودم فکر می کردم من نابخشودنیم . گناه من از همه بزرگ تره . مقاومت داشتم نسبت به هرکسی که بخواد از امید و بخشش خدا حرف بزنه . برا من کار تمومو شدس . خودم رو نابود میدیدم . تو اون لحظات گوشه ذهنم یه چیزی زمزمه میکرد . من که دیگه قتل نکردم . قتل گناه بزرگ تریه .
تو ناخوداگاهم قتل رو گناه بزرگتری میدونستم . تو همین فکرا یهو داستان حضرت موسی اومد تو ذهنم . رفتم قرانو باز کردم و خوندمش . دقیقا همون بخشی اومد که باید میومد . داستان مردی که ادم کشته بود ولی شده بود پیامبر گرامی خدا . چقدر این مرد و داستان زندگیش دوست داشتنیه . با خودم فکر کردم پس خدا این روهم میبخشه . و صدایی اروم میگفت اره . هیچ چیز تموم شده نیس . کم کم بلند شدم . نفس کشیدم . بابت هوایی که برا من بود شکر گذاری کردم . تماما چسبیده بودم به فایل های استاد . حالمو خوب نگه میداشتم . همون اتاق رخت خوابا شده بود اتاق مراقبه من . عبادت گاه من . کمکم شروع کردم و مسیر بیزنسمو که تازه شروع کرده بودم ادامه دادم . کم کم بعضی از وسایلمو از خونه برام اوردن . کتاب های اموزشیم رو برداشتم و خوندم . هنرم رو یاد گرفتم . خیلی جاها گیر میکردم . ولی فقط خودم بودم و خدای خودم همینم زیاد بود . کسی نبود بهم بگه میشه یا نمیشه ارتباطم با کل دنیا قط بود فقط جلو میرفتم . حالم از نظر روحی خیلی بهتر شد . فایل های توحیدی شدیدا کمکم میکرد . خودمو لایق یه زندگی میدیدم . لایق زنده بودن و زندگی کردن . با تمام پستی ها و بلندی هاش . یادمه یه شب یه فایل از استاد گوش دادم . درباره یه پسر هم اسم من . دقیقا با مشکل من . و اخرش هم استاد میگفت خدا چطور هدایتش کرد . یه شب مهتابی بود . یه شب روشن نه تاریک . همه خواب بودن و من همین طور تو حیاط راه میرفتم و اشک میریختم . متحیر بودم . الان دیگه حتی انگیزه حرکت به جلو هم داشتم . هیچی نداشتم باهاش کار کنم . از همون گوشی تو دستم شروع کردم . بلد نبودم فایل انگلیسی ببینم . اینقد دیدم تا خودم یاد گرفتم . میرفتم خونه عمم چند کوچه بالاتر . کامپیوتر داشت . هرچند قدیمی ولی باهاش کار میکردم . چقدر همه بهم لطف داشتن . بچه های دوقلویی بودن . همش میومدن بالای سرم . تجلی محبت خدا بودن . حتی اگه من خودم در اتاق رو به روشون میبستم . اینقدر اون پشت صدام میکردن تا خودم در رو بروی خودم باز کنم .
تو همون زمان بود که کانال یوتیوبمو راه انداختم . محتوا تولید میکردم . با هرچی که داشتم . غرورمو دوباره ساختم . قبل این قضایا کنکور داده بودم . و همون جا نتیجه کنکورم اومد که یه دانشگاه زیبا قبول شدم . دقیقا کنار خونم . خانواده برای اولین بار تو این چند ماه بهم زنگ زدن . روابط عالی شد . و من فقط به لطف خدا با یه جشن خیلی بزرگ و پرافتخار برگشتم به خونم . به پیش خانوادم . خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم که در هر لحظه کنارمه . اون وقایا منو بزرگ کرد . الان خندم میگیره هم سنام تو دانشگاه برا دوتا امتحان الکی و دوتا مسیله مسخره فاز افسردگی میگرن . نمیدونم چطور بهشون بگم لذت ببرید . زیبایی رو ببیند . خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنم که منو عزیز کرد . الان تو دانشگاه همه عاشق من هستن . همون طور استاد میگفت تو دوران سربازی همه میشناختنش و با اون شکل کلاه خاصش معروف بودن . من هم با ویژگی های خاص خودم همه میشناسنم . خدارو شکر میکنم . الان در زمینه هنرم قدم بر میدارم . مهارت های مختلف رو کسب میکنم . و جلو میرم . و از خدا میخوام که کمکم کنه بزارم هدایتش دریافت کنم و خودمو از این نعمت بیکران محروم نکنم . عاشق همتون هستم .
در اغوش خداوند
ازاد و رها باشید
فعلا
به نام خداوند بی نهایت بخشنده و بی نهایت مهربان
سلام استاد جان سلام خانواده صمیمی من
آقای شهسان عزیز
بهتون تبریک میگم که تونستید از قعر دره مالی خودتونو بالا بکشید . خیلی تحسینتون می کنم این کار کمی نیست .
چون : خیلی عزت نفس می خواد .
امید واقعی به الله می خواد .
ایمان دوباره به توانایی هاتونو می خواد .
و باورهای شکسته رو دوباره از نو ساختن می خواد .
امیدوارم پله های ترقی رو یکی یکی با عشق و لذت و باورهای مناسب تر و ثروت ساز تر طی کنید و بالاتر و بالاتر برید .
آقای سعید عزیز
شمارم خیلی تحسین کردم . بهتون آفرین میگم من شوق موفقیت رو در صداتون حس کردم .
این که یک زندگی چند ساله رو که حاصلش دو فرزند هم هست و مطمعنا که عاشق دخترای عزیزتون بودید و هستید قیچی می کنید
تا هم خودتون در شرایط مناسب تری از نظر آرامش زندگی کنید
هم همسر سابقتون
هم فرزندانتون
تا خاطره دعواها و مشاجرات والدینشونو و استرس و اضطراب دائمی رو تا آخر عمرشون حمل نکنن .
دل به الله سپردید
از سرزنش های بعدی نترسیدید
به باور عرف جامعه که (( دیگه نمیشه کاری کرد )) پشت کردید
و زندگی جدیدی رو شروع کردید .
امیدوارم خداوند پارتنری بسیااار مناسب در مسیر الهی زندگی شما و همسر سابقتون قرار بده .
تمرین قسمت 4 پروژه :
● آیا تا به حال در زندگی ات به (( ته دره )) رسیده ای ؟ …..
● چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی ؟ …..
راستش می خوام تو این قسمت از رابطه ام بگم
یه رابطه خاص
رابطه من و خدا :
چیزایی که میخوام بنویسم اولین باره که بیان می کنم و تا حالا کسی جز خدا خبر نداشته .
دوستان شاید داستان من به کارتون بیاد .
قبل از این که با استاد عزیز و این سایت آشنا بشم و پرودگار شنوا و دانای مهربانم دستمو بگیره و بیاره تو این بهشت میخوام بگم چجوری بودم !!!
چندین سال بود دنبال موفقیت دائمی بودم .
ابتدا با کتابای آقای آنتونی رابینز آشنا شدم و سعی میکردم تمرینات کتابهاشو عملی اجرا کنم که البته موفقیتهایی ام داشتم مثل :
من حروف (( س و ز )) رو نوک زبونی میگفتم و همیییشه ام تو خانواده و مدرسه مسخره میشدم .
و تونستم با شبیه سازی تمرینات تونی رابینز و چند ماه جلوی آینه کار کردن نوک زبونی حرف زدنمو درست کنم .
و این اتفاق باعث شد که مطمعن بشم من میتونم و بیشتر و بیشتر دنبال موفقیت و ثروتمندی باشم
بسیار کتاب خوندم و بسیار پای درس اساتید مختلف نشستم .
اما همیشه جای یه چیز تو قلبم خالی بود همیییشه خودمو تنها حس می کردم .
برای من خدا فقط توی کتابا و پیش پیامبران و امامان و افراد ثروتمند بود .
من همیشه موفقیت و خوشبختی و آرامش رو با هم می خواستم
ولی نمیدونستم چجوری ؟
تو آموزش های موفقیتی که دیده بودم یه جای کار می لنگید .
انگار یه ریسمان قوی در من پاره شده بود .
گاهی اوقات همه چیز برام تاریک و خالی بود .
یه شب که توی رختخوابم دراز کشیده بودمو به دیوار روبه روی تختم که عکس یه غروب زیبا ته یه اقیانوس بود نگاه می کردم با خودم گفتم
این خدایی که میگن اینارو آفریده کجاس ؟؟
چرا پیش ما نمیاد ؟؟
چرا فقط مال ثروتمنداس ؟؟
چرا فقط مال اماما و پیغمبراس ؟؟
یعنی میتونم خوشبخت باشم ولی خدارو نداشته باشم ؟؟!!!
اصلا این خدا کیه واقعاااا ؟؟؟
اون شب تو قلبم قاطعانه تصمیم گرفتم که خدا رو پیدا کنم . خیییلی جدی !!!!
اول فکر کردم که خدای دین اسلام خیییلی خشن و سمتگره پس من با این خدا نمیتونم کنار بیام .
در نتیجه اسلام رو کاااامل کنار گذاشتم .
بدون کوچکترین پشیمونی یا احساس گناه .
آخه از خدایی که بهم نشون داده بودن خییییلی کینه داشتم .
اینم بگم که در خانواده ایی بسیار خوب و مرفه ای بزرگ شدم و همیشه دریایی از نعمت و ثروت و راحتی از غذاهای با کیفیت . گوشت قرمز و سفید با کیفیت . روغن حیوانی با کیفیت .ظروف با کیفیت . لباسها و کیف و کفش با کیفیت و خارجی . لوازم تحریر و کیف مدرسه با کیفیت و خارجی و هرررر چیزی که یک زندگی راحت لازم داره ما داشتیم و تو خونمون بود . اینو گفتم که بگم فقیر و بی پولم نبودیم که حالا کسی بهم حق بده در مورد خدا .
( یعنی ببینید یه انسان چقدددر می تونه در مقابل این همممه نعمت چشم دلش کور باشه و همیشه ناشکر )
خلاصه چون شنیده و خونده بودم حضرت مسیح چقدر مهربان و بخشنده بوده با خودم گفتم پس مسیحی میشم .
چون در این فرکانس قرار گرفتم ناخودآگاه آدمهایی سر راهم اومدن که به صورت مخفیانه و به طور خیلی جدی و متعصبانه افراد رو به دین مسیح دعوت میکردن و موعظه می کردن .
منم مشتاقانه سر جلسات مخفیانه شون که با هزااار احتیاط و حواس جمعی برگزار می کردن حاضر میشدم و شروع کردم به خوندن انجیل متی و صلیبی که بهم داده بودن از گردنم جدا نمیشد .
حرفا و موعظه ها قشنگ بود و دلگرم کننده ولی آروم آروم دیدم خدایی که اینا دارن معرفی می کنن خدای من نیست و قلبم نمیتونه باورش کنه .
به سختی و پوزش و هزااار حرف و حدیث از اون گروه کندم و راهمو جدا کردم .
بعد فکر کردم که دین اصلی ایران و اجدادم زرتشتی عه پس حتما من خدای واقعی رو اونجا پیدا می کنم .
شروع کردم به ارتباط گرفتن با دوستان زرتشتی و با اجازه آنها در جلسات مذهبی شون شرکت میکردم به خصوص وقتی که تاپیک جلسه در مورد خدا بود .
انسانهای بسیار شریف و درستی بودن و اصراری هم نداشتن که من زرتشتی بشم . اما شخصی کتاب اوستا رو بهم داد که من از خوندنش هیییچی متوجه نمیشدم . فقط یه عکس زیبا و بزرگ آشو زرتشت رو بهم دادن که تو اتاقم داشته باشم و همیشه جلوی روم باشه و (( افکار نیک گفتار نیک کردار نیک )) بشه سر لوحه زندگیم و البته منم سعی میکردم اون روزا خیلی حواسم به رفتارو گفتارم باشه و حداقل کمتر دروغ بگم و کمتر قضاوت کنم و تهمت نزنم . اما مدتی بعد بازم قلبم بهم می گفت نه !!!
اون خدایی که من می خوام اینجا نیست .
بعد از مدتی با حفظ ادب و ارادت ازشون خداحافظی کردم .
زمان می گذشت و پیدا کردن خدای واقعی همچنان یه مساله لاینحل تو زندگیم شده بود و هرچی پیش میرفت من عصبانی تر و کلافه تر و نا امیدتر می شدم .
بعد تصمیم گرفتم یهودی بشم تا ببینم خدای اونا که اینقدرم ثروتمندن چجوریه ؟ شاید خدایی که میخوام اونجاس .
ولی به دلایل بیشتر امنیتی این بندگان خدا بهم گفتن که نمیتونن منو بینشون راه بدن چون ممکنه برای من اتفاقات ناخوشایندی پیش بیاد و من آسیب ببینم . این در هم اینجوری بسته شد .
یه روز تویه کتاب فروشی چشمم به کتاب بودا افتاد . و حس کردم باید این کتابو بخرم و خریدمو از همون شب شروع کردم به خوندن کتاب . با خودم
می گفتم بودا انسان بزرگی بوده حتمااا خدای واقعی رو پیدا کرده بوده .
مگه من چی از اون کمتر دارم . منم میتونم پیداش کنم .
اونقدر از اون کتاب خوشم اومد که رفتم یه مجسمه خیلی زیبا از بودا رو خریدمو گذاشتم تو اتاقم تا هر وقت خواستم دعا کنم جلو چشم باشه .
ولی هرچی بیشتر به پایان کتاب نزدیک میشدم ( چون با فاصله می خوندم تا درست درکش کنم )
ناامیدی من و کلافه گیم بیشتر میشد .
من بازم خدامو پیدا نکرده بودم !!!
بعدها به خودم گفتم شاید بتونم خدای واقعی رو تو مقالات علمی یا گوگل پیدا کنم .
زودم رفتم یه تصویر زیبای کهکشان پیدا کردمو زدم جلو چشم تو اتاقم که ماموریتم یادم نره .
دیگه کارم شده بود تو گوگل و یوتوب سرچ مقالات کهکشان و عظمت و آفرینش و وجود خدا .
بعضی دانشمندان به کل منکر وجود چیزی به عنوان خدا شده بودن و بعضی دیگه انکارش نمیکردن ولی تاییدشم نمیکردن .
وااای وااای دیگه سرم داشت منفجر میشد .
توی یه گرداب عظیم گیر کرده بودم .
احساس می کردم به ته خط رسیدم .
انگار همه زندگیمو تاریکی گرفته بود .
دیگه واقعااا خسته شده بودم .
انگار تو یه جنگل تاریک و وحشتناک اونم بدون نور گمشده بودم .
انگار تو قطب یخی ولم کردن و هرچی فریاد میزنم کسی نیست .
به شدت احساس پوچی می کردم .
به زمین و زمان فحش میدادم
به همه کتابا به قرآن و به هرررر چیزی که به خدا مربوط میشد فحش میدادم .
دنیاااا برام تیره و تار بووود .
به هر کس و هر کجایی که بود و من صداشو میشنیدم
که حرفی از خدا بود
حالا سر منبر از بلندگوی مسجد ،
توی تلوزیون امام جمعه فلان جا ،
زنی یا مردی کنار یه امام زاده ،
سمنویی که سر دیگ همش میزدنو هی اسم خدا رو میاوردن ،
آش نذری که موقع کشیدنش میگفتن بسم الله بگو و
هرررر چیز دیگه …..
من فحش میدادم !!!!
4 سااال گذشته بود ومن هنوز نتونسته بودم خدای واقعی رو پیدا کنم .
تماااام تلاشم بی نتیجه بود .
دیگه نامیده ناامیده نا امید شده بودم .
برای آخرین بار با حرص توو دلم خطاب به خدا گفتم :
من دیگه دنبالت نمیگردم
من خسته شدم
اگه بودی و هستی تو دنبالم بیا . تمااام .
چند روز بعد یه شبم که از سر کار برگشتم خونه و تنها بودم .طبق عادت اول رفتم پنجره هارو باز کردم تا هوای تازه بپیچه تو خونه . رفتم تو اتاقمو برگشتم تو آشپزخونه یه دفعه دیدم یه چیزی مثل جت از جلو چشم رد شد . شوکه شدم یه لحظه گفتم عه … چی بووود ؟؟ گنجیشک بووود ؟ چی بووود ؟؟!!!
سرمو برگردوندم ببینم اون چی بودو کجا رفت ؟
یه دفعه دیدم خدا شاااهده یه پروانه تقریباااا اندازه کف دستم . رنگی رنگی و فوق العاااده زیبا نشسته لبه کتابخونه . یه لحظه فکر کردم دارم خواب میبینم آخه تا حالا تو عمررررم پروانه به این بزرگی ندیده بودم مگه تو مستندهای حیات وحش
هی میگفتم واااا این دیگه از کجا اومده ؟؟؟
ما اینجا باغ گل ندارییییمممم …..
حدود 3 _ 4 دقیقه بهش خیره مونده بودم .
همش می گفتم این اینجا چی کار میکنه ؟؟؟!!!!
چقدددر خاصه !!!!
اونم فقط آروم بال میزد .
یه لحظه حس کردم کسی یا صدایی تو وجودم گفت این پروانه مثل توعه …
فقط راهو گم کرده …..
این صدا یا ندا این قدر واضح بود که یه دفعه نمیدونم چرا بغض کردم اصلا یادم رفت پروانه به چه گنده گی جلومه ….
هی با خودم تکرار کردم این صدا چی بود ؟؟؟
چقدر آشنا بووود !!!
چند لحظه عین مجسمه شدم .
بعد به پروانه نگاه کردم گفتم این زبون بسته نکنه بترسه و همونجا خشک بشه .
فرستادمش از پنجره بیرون اونم بال زدو تو تاریکی گم شد .
در حالی که من هنوز حالم دگرگون بود .
اومدم افتادم رو مبل .انگار یه انرژی سنگینی از من جدا شد . نمیدونم چجوری توصیفش کنم .
مدت خیلی کوتاهی بعد به واسطه یه همکار نازنین درِ بهشت باز شد و من وارد سایت شدم .
آره ….
خدا واقعاااا دنبالم اومده بود …………
به بزرگیش قسم من خدای واقعی رو ایییینجااااا پیدا کردم . من باااااورش کردممممم….
اون هست …..
حالا دیگه قلب سردم پر از گرمای خدا شده …
حالا خدا بهترین دوست بهترین همدم بهترین پارتنر بهترین مشاور و بهترین شنونده منه .
قربونت بشم خدا
که هیچ وقت بنده هاتو رها نمیکنی
همیشه بودی و همیشه هستی
در واقع
تو بودی …. من نبودم ….
دوست عزیز چقدر زیبا مسیرتون رو توصیف کردید . واقعا زیبا بود . راه های مختلف رو از بیرون امتحان کردید . و در اخر خدا رو تو قلب خودتون پیدا کردید . داستانتون رو بسیار زیبا روایت کردید . امید وارم هرجا هستید حال دلتون خوب باشه . هیچ وقت دلسرد نشید و اشتیاق اولیه رو داشته باشید و نشونه ها رو ببینید و حرکت کنید . دراغوش خداوند ازاد و رها باشید
سلام مهدی جان
سپاسگزارم که برام دیدگاه گذاشتی . بله دقیقااا خدای بی همتا رو توی قلبم پیدا کردم و یکی از بزرگترین سپاسگزاریهای من حضور مبارک استاد عزیز در زندگیم و دوستی با خدا و وجود هر لحظه اش کنارمه . اصلا یه جورایی دلم گرمه . همیشه سعی می کنم با تمرکز بر نکات مثبت ،زیبایها ، شکرگزاری و شنیدن این آگاهیهای ناب خودمو تو مسیر صراط مستقیم نگه دارم و البته بعضی وقتا برام سخت میشه اما همیشه از قدرت برتر کمک میخوام و به قول شما سعی می کنم به نشانه ها حواسم جمع باشه و همیشه اگه حرکتی می کنم قدمم در مسیر عمل به قوانین باشه . مهدی جان منم برای شما حال خوب و خوشبحتی و سعادت آرزو می کنم . در پناه الله …
واقعا بهتون تبریک میگم دوست عزیزم
چه زیبا و دلنشین بیان کردید، خدایا شکرت
بغض کردم و لذت بردم واقعا، چون خودمم این تجربه رو داشتم منم یه زمانی کلا با خدا قهر بودم
چون با کلی سوال بی جواب سردر گم بودم و از هر کس نشونه ی خدا رو میگرفتم راهنمایی دقیق نمیگرفتم که هیچ تازه سردرگم تر میشدم یعنی بازم سوال به سوالات قبلی اضافه میشد تو ذهنم
و بعد با تجربه ی یه اتفاق بد عاطفی و احساسی دیگه خدا رو ول کردم میگفتم اگه خدایی بود میشنید حرفای من رو میدید وضعیت من رو و نجاتم میداد و……
ولی خداروشکر خداوند مرا دید و بعد از گذشت 5 سال از اون اتفاق مرا با استاد آشنا کرد واقعا هر چقدر بابت این نعمت شکر گزاری کنم کمه
چون من جواب همه ی سوالاتم رو از استادم گرفتم و خدارو بهتر شناختم و دیگه آرامم
فهمیدم خداوند همیشه بوده و هست و همینطور خواهد بود اما ما با باور های درست بودنش رو احساس میکنیم و با باور های غلط ازش فاصله میگیریم
از کجا بفهمیم باورمون درسته؟ از احساس خوب
خدایا شکرت بابت این مسیر زیبا
سلام اسما جان :
چه جالب که شمام مثل من سردرگم بودی در مورد خدا . چقدر خوشحال شدم و لذت بردم که قلب شمام مثل من آروم گرفته . خدارو هزاران بار شکر . خدارو هزاران بار شکر به خاطر وجود ارزشمند استاد . خدارو هزاران بار شکر که قلبمون رو به سوی خدای رحمان و رحیم باز کردیم . بله قانون همیشه ثابت بوده و به قول شما اگه با باورهای درست پیش بریم حتی در مورد خدا این قدرت بی نهایت در لحظه به لحظه زندگیمون جاری میشه . و البته با همان احساس لیاقتی که استاد در تمام فایلها فریادش میزنن که باااید احساس لیاقت کنیم . آگاه باشیم که خدا به همان اندازه که به محمد عیسی نوح موسی ابراهیم یوسف یونس ذکریا مریم امام علی امام حسین و تمام امامان و پیامبرانی که اومدند تا راه توحید و یکتاپرستی رو برای فرزندان آدم روشن کنند نزدیکه و دوسمون داره و همیشه توبه پذیره . یعنی همین صفت توبه پذیر بودن خداوند قلب منو به لرزه میندازه . بله … دیگه اختیار با ماست که باورش کنیم یا نه ؟! ازش هدایت بخوایم یا نه ؟! اصلا خودمونو لایق هم کلام شدن با رب العالمین بدونیم یا نه ؟! بر اساس قوانینش حرکت کنیم یا نه ؟!
خدارو شکر که شما هم خدای واقعی رو پیدا کردید و قدم در راه توحید گذاشتید . خوشحالم و بهت افتخار میکنم اسما نازنین .
در پناه الله ….
درود بر شما دوست قشنگم
عزیز دلی
واقعا کامنت تون هم مثل اسمتون شیرین و دلنشینه
چه زیبا نوشتی عزیزم لذت بردم واقعا خداوند به یک اندازه به همه بندگانش نزدیکه و دوستمون داره و این ما هستیم که آیا باورش داریم یانه؟
بله درست فرمودید اختیار با ماست!
و قانون جهان هستی قانون ثابت خداوند با باورها و فرکانس های ما کار داره نه به التماس های ما!!!
من قبلا در بیرون به دنبال خدا بودم غافل از اینکه خدا در درون من در قلب من بوده بعد ها فهمیدم
و الان واقعا حضور خدارو در تک تک لحظاتم احساس میکنم
خداروشکر میکنم که مرا هدایت کرد تا پیام هدایت شما رو بخونم و لذت ببرم
عاشقتم شیرین عزیزم
سلام عزیزم
من ریحانه هستم همسر حامد جان
چقدر نشونه پروانه زیبا بود
و چقدر زندگی ما پر از نشونه هایی هست که ما نمیبینیم
ینی تا خودمون نخوایم درک نمیکنیم
اگر شما دنبال خدا نبودید و بند بند وجودتون اونو طلب نمیکرد و تمرکز روی پیدا کردن خدا نداشتید حتی اگر اون پروانه رم بارها و بارها میدیدید بازم هدایت نمیشدید
زندگی همه ما سرشار از میلیون ها نشانه اس
فقط باید با چشم دل دید نه با چشم سر
برای نشونه ها باید قلب مونو باز کنیم
خدایا هدایت مون کن که ببینیم
درک کنیم و عمل کنیم
بدون درک خدا زندگی خیلی سخته و وسط این همه هیاهو گم میشی
فقط خداست که میتونه دستمونو بگیره و ما رو با خودش ببره
خدایا منم هدایت کن
من بنده گمشده تو هستم که هر لحظه هدایت تو رو برای پیدا کردن مسیر زندگیم میطلبم
سلام ریحانه جان
مرسی از دیدگاهی که برام گذاشتی . بله عزیزم درسته واقعا زندگی هر کدوم از ماها پر از نشانه هاست و فقط ما باید چشم دلمون باز باشه . البته اعتراف می کنم که من هنوز در درک نشانه خیییلی ضعیفم ولی خودمو سرزنش نمی کنم و به قول استاد عزیز حتی درک نشانه هام تکامل می خواد و من همش سعی می کنم به خودم یادآور باشم که همه چیز بر طبق قانون جهان تکاملی پیش میره . نباید عجله کنم ، نباید نا امید بشم . و باید رهروعه همیشگی صراط مستقیم باشم .
عزیز دلم حتما که روح شمام آمادگی قدم در راه صلاه و یکتاپرستی رو داشته که الان اینجا هستید و قلبتون روشن از نور الله شده .
امیدوارم پروردگار جهانیان همه مارو در راه توحید ثابت قدم نگه داره تا تلاش کنیم اول زندگی خودمونو ارتقا بدیم بعدم جهان رو جای بهتری برای دیگران کنیم . آمین
در پناه الله …..
سلام دوست عزیز
ممنونم که این تجربه ی زیبا و تاثیر گذار رو برامون بیان کردید
بی نهایت حس خوبی از تجربه شما گرفتم، چقدر شما بااراده هستید که به دنبال خدای یگانه و زیبای خود این همه جستجو کردید، مرحبا بر شما
امیدوارم همیشه و همواره در آغوش ربّ قدرتمندمون باشید
سلام سپیده جانم
ممنونم از دیدگاهی که برام گذاشتی و خدارو شکر می کنم از حس خوبی که از کامنتم و سفری که داشتم گرفتی .
منم شما رو تحسین می کنم که این قدر از نظر روحی لیاقت کسب کردید که الان در این سایت توحیدی حضور دارید و زبان و قلبتون به تحسین دیگران باز میشه . حتما که روح شمام دنبال خدای واقعی بوده خارج از تمام شاخ و برگها ، خرافات و دروغ هایی که به رب العالمین میبندن .
از خدا میخوام همچنان قلب هامونو با نور خودش روشن نگه داره و ما هم تا زنده ایم رهرو راه توحید و عمل کننده به قوانین الهی باشیم .
سپاسگزارم ازت .
در پناه الله ….
بنام الله یکتا
سلام بر استاد نازنینم
سلام بر دوستان گلم و مریم جانم
همین چند دقیقه کوتاه هم سرشار از الگوهایی بود که میشد باهاش روابطمون رو بسازیم
من بارها در گذشته این حس رو تجربه کردم
حس ترد شدن…حس مورد سواستفاده بودن
و هزاران حس بد و منزجر کننده
و الان که شما گفتید که اون حس عصبانیت رو نسبت به اینجور آدمها داشتید…واقعا درک کردم
چون دقیقا همون حس رو من،نسبت به خودم داشتم
الان خداروشکر خودم و بخشیدم و عاشق خودم شدم
من باور دارم که این خودم هستم که روابطم رو میسازم
پس از درون تغییر میکنم تا روابطم تغییر کنه
ممنونم استاد عزیزم
در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند باشید
سلام به استادعزیزم وهمه ی دوستان وهمراهان گرامی.
من ته خط رو وقتی که پولهام که درواقع ارثیه م بودفکرمیکردم همه چیزمه روازدست دادم تجربه کردم.
فکرمیکردم به ته ته خط رسیدم ودیگه بدبخت ترینم تمام پشتوانه ودلخوشی وسرمایم توی ذهن فقیرم همون بودواین طرزتفکرفقط از بی ایمانی م بوددرواقعییت که نمیدونستم، اصلافکرشونمیکردم اینهابی ایمانی ن.اینهاکفره!نمیدونستم انگارکسی بهم نگفته بود بلدنبودم دقیقابرعکسش روبه تاکییدبه مایاد دادن که مواظب پولت باش،بروحتما فلان جافلان کاروبکن که اگر نکنی پولتوازدست میدی بیچاره میشی،بدبخت میشی اینقدربامثال وبه کراات اینهارومیگفتن که جز بی ایمانی وترسوورُعب هیچ دستادآوردی برام نداشت.قبلااستادیوگام،استادعباسمنشومعرفی کرده بود،همینطورکتاب استرهیکس رو و
دقیقا توی زمانی که فکرمیکردم هییییچ چاره ای ندارم،یه روزیه تمرین برای تغییرعادات وباورها ازکتاب بخواهیدتابشماداده شودوانجام دادم اونجاتوی تمرین بدلم افتادو بهم گفته شد میتونی بری عباسمنشو ببینی بااینکه ازقبل ازاستادم شنیده بودم امابعدتمرین دقیقا اومدم عضوشدم کم کم یادگرفتم میشوداگربخوام دنیاپرازفراوانی ومن میتونم باقوانین جهان هستی هم نواباشم میتونم یادبگیرم مولدثروت باشم.کم کم فایلهای ثروت 1، 2قدم از12قدموخریدم تمرین ستاره قطبی رو یادگرفتم.کم کم باورهام بهترشدودقیقا اونجاکه پولهاموازدست دادم ازقبل تویرابطه اشتباه بودم همینهاباعث شدچشمهاموبیشتربازکنم. خیلی شرایطم سخت بود.طلاق برام سخت بوداماباتمرینهاباعوض شدن باورهام بالاخره قبول کردم هررررچی روکه ازدست بدم مهریه م هم ببخشم بازهم بُردمیکنم ازرابطه ی غلط وسَمی واشتباه میام بیرون.فقط نورامیدبرام اونجایی بودکه هرروز بیشتروبهتر توانمندیهامومیدیدم
وفقط بااعتقادبه اینکه منم میتونم مث افرادموفق پولوموفقیت بسازم اومدم بیرون ازرابطه اشتباهم وقبول کردم که پاداشهای بزرگ برام درانتظارن واین که یه پولی رفته ویه رابطه اشتباه روتجربه کردم همش بخاطر اتفاق افتادن وروشن شدن خواستههام هست،دیگه قلبم آروم شد.جداشدم زوم کردم روی کارم،هرروزدستاوردهای بیشتروبهتری دارم اول خونه نداشتم اگهی دادم کلاس خصوصی برگزارمیکنم ورفتم خونه شاگردمن که سابقه این حجم ازتماس ومشتری نداشتم حدودهزاران نفرفقط تماس مشتری وشاگردداشتم.وکم کم ازتعدادکم یک نفریک نفروکلاسهاوشاگردهام شروع شدالانرالهی شکر اعتمادبنفسم طوری شده که بهترینهارومیخوام ودرخودم رو لایق میدونم قبلا اصلااینطوری نبودم.
والهی شکراین نعمت هاکه الان برام درجریان هست دقیقا از بدترین روزهای تاریک زندگیم اتفاق افتادن.
سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیزم در این پروژه
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
اره ، رسیدم به جایی که به خودم گفتم باید هرچی دارم رو وسط بذارم و از بیس تغییر کنم
چون فردی هستم که در گروه 2 ( افرادی که به ته خط میرسند و بعد تغییر میکنند ) قرار دارم ، و خب تا حدودی این کار رو کردم ولی وقتی نتایج اومد و شرایط بهتر شد ، من یادم رفت که باید همواره هم جهت با جریان خداوند باشم و یک روند اکیدا صعودی رو برم و با برگشت به گذشته خودم ، نتایج گذشته هم رخ داد
من باید خیلی حواسم رو جمع کنم ، همین که یه ذره شرایط بهتر میشه خودم رو گم میکنم ، عمل به آگاهی ها و قوانین رو جدی نمیگیرم
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
باور کردن و عمل کردن واقعی به این آگاهی ها منو از دره بالا آورد ، همین که یه اتفاق خوب کوچیک میوفتاد به خودم یادآوری میکردم دیدی رسول ، خدا چقدر هواتو داره داره میبینه تلاشت رو ، کمکت میکنه
این باور ، منم که زندگیم رو خلق میکنم ، البته به میزانی که درکش میکنم تغییرات ایجاد شده و گاهی هم باورم نسبت بهش کم میشه و نتیجه هم نمیاد
فَإِذَا فَرَغۡتَ فَٱنصَبۡ ( انشراح/7 )