تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
موضوع این قسمت: فقط اولین قدم را بردار
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- تو خود پای در راه بنه و هیچ مپرس…
- قدم هایی تکاملی برای هدایت شدن؛
- تشخیص نشانه ها و عمل کردن در راستای آنها؛
- همه شغل ها پتانسیل یکسانی برای خلق ثروت دارند، علاقه ی شما چیست؟!
- باور، موتور حرکت کردن و قدم برداشتن است؛
- همان باورهایی که در نقطه شروع شما را وادار به حرکت کرد را دوباره تکرار کن؛
- فقط سمت خودت را انجام بده و به چگونگی کاری نداشته باش؛
- قدرت سازنده ی “مرور موفقیت ها” و “مسیری که آنها را ایجاد کرده”؛
در این گفتگوی شنیدنی، داستانی را خواهید شنید که نشان میدهد چگونه «ایمان» و «شور و شوق» میتوانند «نداشتهها» را به طور کامل جبران کنند و چگونه «ترس» و «مقایسه» میتوانند بزرگترین موفقیتها را متوقف سازند.
در ادامه، چکیدهای از مفاهیم خیرهکنندهی این فایل را برای شما آماده کردهایم تا با آمادگی کامل به این گفتگوی الهامبخش گوش دهید.
بخش اول: معجزهی «شور و شوق» ۲۲ سالگی
داستان از جایی شروع میشود که «منصوره»، با وجود داشتن مدرک لیسانس حقوق، تصمیم میگیرد به دنبال علاقهی کودکیاش، یعنی نقاشی برود. اما این یک تصمیم ساده نیست.
رویای غیرممکن: او در ۲۲ سالگی، در خانوادهای که استقلال مالی دختران چندان پذیرفته شده نبود، آرزوی داشتن «گالری نقاشی» شخصی خودش را داشت.
نقطهی شروع: صفر مطلق: او برای این رویای بزرگ، مطلقاً هیچ پولی نداشت.
اقدام بر اساس ایمان: منصوره به جای تسلیم شدن، کاری خارقالعاده انجام داد. او با دست خالی، روزها به بنگاههای املاک سر میزد و با اطمینان میگفت: «من میخواهم گالری بزنم، لطفاً جاها را به من نشان دهید!»
بحران و گریههای شبانه: او بالاخره مکان مورد نظرش را پیدا میکند، اما پدرش از دادن ۲ میلیون تومان پول پیش امتناع میکند. آن شب، دنیای منصوره تیره و تار میشود و او با گریه تصمیم میگیرد تسلیم شود و برای آزمون وکالت درس بخواند.
معجزهی صبح روز بعد: درست صبح فردای آن شبِ ناامیدی، تلفن زنگ میخورد. اتفاقی میافتد که فقط میتوان آن را «کارِ خداوند» نامید. یکی از همکلاسیهای نقاشیاش (که فقط یک بار او را دیده بود!) تماس میگیرد و میگوید که گالری مجهز و آمادهی خود را در بهترین نقطهی اصفهان (چهارباغ بالا) به دلیل قبولی در دانشگاه، واگذار میکند.
نتیجهی ایمان: منصوره با همان «هیچ» پولی، به آنجا میرود، کارهایش را نشان میدهد و پیشنهاد شراکت ۷۰ به ۳۰ میدهد. صاحب گالری «قبول» میکند! منصوره کارش را با ۵۰ هزار تومان (برای چاپ کارت ویزیت) شروع میکند و بلافاصله چندین شاگرد ثبتنام میکنند. او طی ۸ سال، به چنان درآمدی میرسد که از پدرش نیز بیشتر میشود.
بخش دوم: تلهی موفقیت و توقف در ایتالیا
داستان منصوره در اینجا تمام نمیشود. او که همیشه رویای جهانی شدن را داشت، ازدواج میکند و به میلان ایتالیا، پایتخت هنر جهان، مهاجرت میکند. اما اتفاقی تکاندهنده رخ میدهد:
برخورد با غولها: او در میلان، با دیدن سطح فوقالعاده بالای هنر و هنرمندان، ناگهان احساس «خرد شدن» و «خودباختگی» میکند.
خاموش شدن آتش: آن دختر ۲۲ سالهی نترس که با دست خالی به دل ناشناختهها زده بود، حالا در ایتالیا، با وجود داشتن تجربه و موفقیت، اعتماد به نفسش را کاملاً از دست میدهد.
توقف دو ساله: این خودباختگی باعث میشود که منصوره به مدت ۲ سال دچار افسردگی شده و کاملاً متوقف شود. او دیگر نه میتواند اثری خلق کند و نه فروشی داشته باشد.
نقطهی آشنایی: این توقف، نقطهی آشنایی او با آموزههای استاد عباس منش و شروع کار کردن روی باورهایش با «دوره ۱۲ قدم» میشود.
بخش سوم: راهحل استاد؛ فرمول فراموششدهی موفقیت
سوال کلیدی منصوره از استاد این است: «چگونه آن آدم ۲۲ ساله شوم؟ چگونه آن شور و شوق را در این چالش جدید (ایتالیا) دوباره زنده کنم؟»
پاسخ استاد، شاهکلید این فایل و درسی برای همهی ماست:
شما یک بار این مسیر را رفتهاید؛ مشکل این است که آن را «فراموش» کردهاید!
استاد توضیح میدهند که موفقیت منصوره در ۲۲ سالگی، شانس یا اتفاق نبود؛ بلکه اجرای دقیق «قانون» بوده است:
- ایمان و باور خالص: او باور داشت که میشود.
- حرکت و اقدام (بدون دانستنِ چگونگی): او نمیدانست «چطور» پولش جور میشود، اما «حرکت» کرد (رفتن به بنگاهها).
- پاسخ جهان: جهان نیز درها را به شکلی معجزهآسا (تلفن صبح روز بعد) برایش باز کرد.
راهحل استاد برای منصوره (و برای شما):
برای موفقیت دوباره، نیازی به فرمول جدید نیست. شما باید آنقدر داستان موفقیت گذشتهی خود را (داستان گالری اصفهان) برای خودتان تکرار، بازگو و یادآوری کنید (بنویسید، نقاشیاش کنید، در موردش صحبت کنید) تا ذهنتان دوباره «باور» کند که آن قانون هنوز هم کار میکند.
استاد مثال میزنند که خودشان نیز هنگام مهاجرت به آمریکا، با وجود داشتن ثروت در ایران، تقریباً از صفر شروع کردند و دقیقاً با «یادآوری» موفقیتهای گذشتهشان در ایران، توانستند اینجا نیز خلق کنند.
نکتهی کلیدی که استاد به منصوره گوشزد میکند، این است:
«به خودت نگاه کن. آیا آن «شور و شوق» که باعث شد در ۲۲ سالگی با دست خالی بلند شوی و دنبال گالری بگردی را، امروز در میلان هم داری؟ یا ترس و مقایسه، آن آتش را خاموش کرده است؟»
گوش دادن به این فایل به شما کمک میکند تا فرمول موفقیت شخصی خودتان که شاید زیر غبار چالشهای امروز فراموشش کردهاید را دوباره پیدا کنید.
تمرین این قسمت:
داستان منصوره، داستانِ «فراموش کردنِ» فرمول موفقیت شخصیمان است.
او در ۲۲ سالگی با دست خالی اما با «شور و شوقی» آتشین، به گالری رویاییاش رسید؛ اما سالها بعد در ایتالیا، در مواجهه با چالشی بزرگتر، آن فرمول را فراموش کرد و متوقف شد.
سوال ما از شما این است:
۱. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
۲. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
لطفاً داستان آن موفقیت گذشتهتان را در کامنتها بنویسید. یادآوری این داستانها در بخش نظرات، نه تنها به خودتان کمک میکند تا آن «فرمول» را دوباره به یاد بیاورید، بلکه ایمانی قدرتمند به دیگر اعضای سایت میدهد که آنها هم میتوانند.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵17MB17 دقیقه














🟣 🩷️سلام. کاش میتونستم مستند و با عکس هایی وسط متنها براتون بنویسم…
ولش کن، مهم نیست. فرکانسی میفرستم، با چشم دلتون ببینید.
نَبِّئْ عِبَادِیٓ أَنِّیٓ أَنَا ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِیمُ / به بندگانم خبر ده که: یقیناً من بسیار آمرزنده و مهربونم.
ببینین، چندتا ادات “تاکید” توی این آیه کوتاه آورده… که بگه من (خـــــدا) خیــــــــــلی بخشنده و من خیــــــــــلی مهربونم.
خدایا شکرت که اصلا شکرگزاری رو بهم یاد دادی تا آروم بگیرم.
شکرت که شکرگزاری رو بهم یاد دادی که بتونم با جریان تو هم جهت بشم.
اگه بلد نبودم از توانایی قوی شکرگزاری برای نزدیک شدن به تو استفاده کنم… فقط خود خدا میدونست چی بر سرم میاد.
شکر که شکرگزاری رو بهم یاد دادی…
که قدرت اِعراض کردن رو بفهمم…
شکر که شکرگزاری رو بهم یاد دادی تا برای خودم قانون “بیخیالیِ نبوی” تدوین کنم.
شکر که بهم فهموندی با شکرگزاری، نسخه ی همهی بدخواه و مدخواهها رو – قبل از اینکه اصلا من از عملکرد یا نیت شون خبردار بشم – می پیچی، و بعد میگی: بیا نگاه کن کَیْفَ کَانَ عَاقِبَهُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ…
خدایا چجوری ازت تشکرکنم که بهم یاد دادی =>>
□ وقتی روی خودت کار میکنی و تمرکرت روی زیباییهاست، آدمهای بد و شرایط بد اصلاً دسترسی به مدارت ندارن و توی مدار خودشونن و نگرانی توهمی بیش نیست.
□ شکرت که درگوشم گفتی: این یعنی ته قدرت و امنیت و آرامش | توی مداری که ثروت باشه نمیتونه فقر حضور باشه…. . محسن تو خودت خالق ثروت و امنیت و آرامشت هستی؛ چه توی ایران، چه خارج از ایران. نگرانیت از چیه؟! من هدایتت میکنم. از من بخواه، بهم اعتماد داشته باش، به منه خدا اجازه بده که 99٪ درصد کارها رو برات انجام بدم، محسن تو فقط درگیر یک درصد خودت باش.
خدایا شکرت که شکرگزاری رو یادم دادی تا بفهمم کل اِعراض و رهایی ⇐ زیرمجموعه ی باور فراوانیه.
آخ از این باور فراوانی… الله اکبـــــر !!
قلب باهاش آتیش میگیره…
یعنی هستی، همیشه هم هستی، همه جا هم هستی…
هر شب آخرین جمله ای که قبل خواب میگم: آخیــــش، همه رو سپردم به تو. و… چشمهام بسته میشن…. .
🟣
وقتی به این فکر میکنم از شوق دیوونه میشم: 🩵 ⬅️ اون چیزی که من الان میخوامش و در آینده قراره مال من بشه،
تو همین الان کنارشی… و منم کنار توام.
پس چجوری عاشقت نباشم؟ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ / (دلهایی رو که خدا عاشقشونه، و اون دلها هم عاشق اونن)
مگه تا حالا اینهمه نعمت و ثروت بهم دادی همینجور نبوده؟! بازم میشه، باز هم میخوام.
اگه بخوام زمینیش رو بگم ==> مثل اون دختر همسایه که عاشق 🩷️ پسر همسایه دیواربه دیوارشون شده و اون پسر همسایه هم همینجور… موبایل هم ندارن… مثل قدیما… فقط ظهر که میاد استراحت کنه… شب موقعی که اومده بخوابه و از جهان فارغ شده… میدونه عشقش… میدونه اونیکه میخوادش… پشت همین دیواره :((( قرارم نیست جایی بره… مال خودشه… ==> این دیوار = خـــــدا.
وقتی اینجوری به اهدافم، به مسیرهای موفقیتم ، به خواسته هام فکرمیکنم… چنان آتش شور و اشتیاق در وجودم زبونه میکشه که بی تاب میشم…. الله اکبر، الله اکبـــــر‼️
چقدر همه چی خوبه…
چقدر همه چی راحته…
چقدر همه کائنات گوش به فرمانن…
چقدر همهی کائنات وایسادن و هی زمزمه میکنن:
«محسن، تو فقط آروم باش… همه چیو بسپار به ما…»؛ هماهنگی درون شاه کلیدته.
چطور از اینهمه خوشحالی و نعمت، قلبم هنوز داره میزنه و استاپ نکرده؟
▪︎ خدایا؛ کیو پیدا کنم که همه جا باهام بیاد؟
▪︎ جز در کنار تو، کجا برم که یه ذره نگرانی باهام باشه؟!
▪︎ وقتی تو هستی، چیو بخوام که الان توی جیب تو نباشه؟!
اصلا اینا رو ولش کن…
پیش کی بتونم راحت حرف بزنم؟ اونقدر بگم و بگم که گریه و خنده هام با هم قاطی بشه… اما خجالت نکشم؟!
اما اون مخاطب منو بغل کنه، بگه: «بیا بشین روی شونه م…»
اصلاً بغل چیه؟!
کیه که بدونه مرد هم ناز داره؟
ناز یه مرد رو بخره؟! ناز خرکی! ناز نابلدی!
نه اینکه فقط ناز بخره…
بیاد بگه:
«ألیس اللهُ بکافٍ عبدَه؟» :(
بگه: برات کافی هستم…؟
اگه کمه، بازم بخواه… همه چی حلـــــه !
بگه محسن، تو رو برای خــــــــــودم آفریدم:
«وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی»
که نـــــازتـــــو بخرم 🩷️
الله اکبر! الله اکبر!
🟣 کیه بگه: «عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ، حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ» خار به پات بره، منِ خدا نگـــــرانت میشم.
چه برسه کسی بخواد به جان و مال و آبروی تو نگاه چپ کنه!
با منِ علی کُلِ شیءقدیر طرفه.
اگر هرکدوم از “ماسویالله” بخواد کسی رو که روی شونه ی من نشسته کوچیکترین اذیتی کنه،
انگار خود منو اذیت کرده!
حسابش با منِ کرام الکاتبینه => محسن بخاطر همینه که اینقدر پشتت گرمه.
■ دارم میشنوم:
«محسن، قبلاً گفتم و نوشتی که اگه دردسرهای گذشته از ذهنت بگذره، باید خودکنترلی رو بیشتر کنی…
https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-24/comment-page-4/#comment-1806680
اما الان میخوام بهت بگم:
حتی اگه برات خبر آوردن که فلانی فلان نیت سوء نسبت به تو فقط از ذهنش عبور کرده،
بازم باید اعراض کنی و به منِ خدا بسپاری.
من علیمٌ بذاتِالصدور هستم…
بلدم چیکار کنم…
اجازه نمیدم دستگاه و سیستم تحت امر من، حتی برای لحظهای از عدالت خالی بشه.
هرکسی هرکاری کنه، از جنس همون کار به خودش برمیگرده.
نگران چیزی نباش،
تو فقط یه وظیفه داری… => بشینی روی شونهی من… بزنی و برقصی و هی برای منِ خدا ناز کنی.
اگه من تضاد بهت نشون میدم میخوام رشدت بدم. به الهاماتم که گوش کنی همون تضاد هم دیگه نیست.
■ دارم میشنوم:
⇒ «الان دیگه محسن، بهم اعتماد میکنی؟ تسلیم من میشی؟ الهام کنم، اقدام میکنی؟ از قدرت خلق کنندگی خودم بهت تفویض کردمااااا…»
من: آره جانانم… چرا نخوام؟!؟! چرا برم جای دیگه؟!
همیــــشه میخواستم یه عشق از مدل دقیقا همین عشق و رابطه داشته باشم… چرا نخوام؟!
همیشه باهامی، چرا نخوامت؟
از همه جا آگاهی، چرا نخوامت؟
از همه بیشتر میدونی، چرا از غیر تو بپرسم؟
دلبری، عاشق، عشوه گری، قوی هستی،
زورت به همـــــه میچربه،
از نیت پاک و بی آلایش من سوء استفاده نمیکنی…
تازه، علیم بذاتالصدور هستی… => خودتو سنگر من میکنی که کسی هم نتونه ازم سوءاستفاده کنه. چون بهت ایمان دارم.
بلد نیستی دیر کنی…. بلد نیستی اشتباه راهنمایی کنی… ؛
🟣 تو اسم کوچکت “خـــــدا”ست،
اسم بزرگت “پنـــــاه” هست:*
● پناه اقتصادی و مالی من
● پناه سلامتی و شادی من
● پناه عزت و آبروی من
● پناه امنیت و امن من
● پناه، دلبر من
من کجا برم جز پیش تو؟؟؟؟؟
توی جمع که میشینم…
همه میگن چرا پنج دقیقه حرف میزنی، پنجاه دقیقه ساکتی؟
چی بگم بهشون؟!
بگم میترسم منه مرد گنده بغضم بترکه؟
بگم هرچی میبینم و هرچی میشنوم، یاد تو میفتم؟ و دلم برای حرف زدن با تو تنگ میشه؟ اما چون نمیتونم جمع رو رها کنم، بغضم میگیره؟
○
چی بگم اصلاً ؟ به کی بگم؟
اصلاً ولش کن… خیالم جمعِ جمعِ. نگرانی؛ ماههاست از من پرکشید و رفت…
اون آهنگ… درست میگفت… وقتی توئه خدا روی منه بنده ت غیـــــرت داری… من دیگه چی کم دارم؟! ==> >
شب موهات واسه من، بوی عطرم بوی تو
رخت عشقت تن من، همه جونم واسه تو
دیدی میلرزه دلم، وقتی به من زل میزنی
چه قشنگ از ته چشمات به دلم پل میزنی
عاشقتم، به کسی ربطی نداره
هر چی بشه، پیشتم عیبی نداره
[ اوایل این آهنگ، سبک و کوچه بازاری بود برام؛ اما یه روز پشت فرمون ماشینم… انگار زمین و آسمون باهم گفتن آی محسن… آهنگو رد نکن… حواست کجاست… خداست که داره اینجوری میگه بهتااا… . و من فقط سکوت… .
خودتون ده بار شنیدینش… یه بار هم الان گوش کنین ]
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ ۖ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِیمُ
هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ
هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
این 3 آیه آخر سوره حشر؛ یکی از زیباترین آیات قرآن هستن 🩵
~~~~~
رفیق تون محسن ؛ معشوق ِ رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ .
سلام بارانِ عزیزِ دلِ خدا ؛ دل منم برات کلّی تنگ شده بود ، دل به دل راه داره . چقدر دلم گرم شد از دیدن کلماتت، خودِ خدا وسط واژه هات لبخند زد.
میخونی و میگی «قشنگ رو دوش خدا نشستی»… راست میگی خواهرخوبم، حس میکنم خدا خودش منو بغل کرده و داره قدم به قدم میبره سمت نوری که ازش اومدم. این حرفا رو جایی جز اینجا که کسی منونمیشناسه نمیتونم بزنم . خدا رو شکـــــر از این نعمت عظیم گمنامی. اینجوری راحتم و راحت میتونم از اعماق قلبم حرفامو بگم . الهی شکر اندازه سلامتی .
باران جان، ایمان تو از جنس لطافتِ آب زلاله… آروم، ولی نافذ و زنده کننده. مثل اینه که بارون رحمت خدا ازآسمون دلم بارید و خوندم… “دلپاکنوشتهت” رو .
چقدر قشنگ نوشتی از سپردن کارها به خدا، از اون نظم قشنگی که خودش در دل لحظه ها میچینه؛ ==>> تو عمیقا باهاش هماهنگی .
همین هماهنگی و اعتماد به خدا، نشونه رشد روحی وحضور پرقدرت در مسیر توحیده، و من مطمئنم هر قدم کوچیکی که برمیداری،
دنیـــــایی از نـــــور و آرامـــــش
رو برای خودت و اطرافیان میسازه. خونه بزرگتره مبارک عزیزدلم ، این آخری نیستا.
بدون، دعا و محبت داداشت همیشه پشت قدم هات هست، و هربار که با ایمان وعشق حرکت میکنی، هم جهان وهم قلب آدمها رو روشن میکنی.
خـــــدا رو شکـــــرکه هستی، که مینویسی، که حضور لطیف و الهی ت رو در این سایت بهشتی پخش میکنی.
بدون همیشه دعای من پشت قدم هات هست،
و مطمئنم روزی میرسه که همه ی این ایمان و عشق، باغی از برکت جلوی پاهات باز میکنه… =>> یادته ؟ ” خدایـــــا ⬅️ اون چیزی که من الان میخوامش و در آینده قراره مال من بشه، تو همین الان کنارشی… و منم کنار توام.” پس دلت قرص و خیالت جمع… .
خدایا،
بارانِ دلِ منو در آغوش مهربونت حفظ کن 🩵
که حضورش مثل نسیم رحمتت دلها روتازه میکنه و مسیر ایمان و امید رو در زندگی ما هموار.
به نام …
نمیدونم از کدوم خوبیش بگم؟
همون مهربون ِ مهربون ؟
نه .
قبل از نماز صبح ، همین دو ساعت پیش ، اتفاقی افتاد که دیگه عاشقانه میخوام بهش بگم : به نام تمام کننده حجت .
لِیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَنْ بَیِّنَهٍ وَیَحْیَى مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَهٍ /تا هر که بمیرد، از روی دلیل روشن باشد، و هر که زنده میشه، از روی دلیل روشن زنده بمونه.
رُسُلًا مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ لِئَلَّا یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّهٌ بَعْدَ الرُّسُلِ / پیامبران رو فرستاد تا بعد از اونا برای مردم حجتی بر خدا باقی نمونه.
پس باید اینجور صداش کنم : یامن تُتِمّ الحُجّه بنورک، و تُظهر الحق حتی لایبقی شکّ فی قلبٍ مؤمن 🩵 ای آنکه با نور خود حجت را تمام میکنی و حق را چنان آشکار میسازی که در دل هیچ مؤمنی شکی نمیماند.
این صادقانه ترین حرفیه که طی این بیش از 500 روز مینویسم : من دوست دارم ایستاده بمیرم.
~~~
سلام فیروزه ،
خدایا چی بگم از این نغمه های دل که از اعماق عشق میان بیرون…. هر جمله ت یه تلألوی تازه از ایمان، یه نغمه از اون نغمه های جاودان که فقط عاشقا میشنونش.
آره فیروزه جان، خدا خودش کافیه… همیشه بود، همیشه هست، همیشه خواهد بود. اون وقتی که دل فقط به خودش سپرده میشه، تموم درها باز میشه، تموم تردیدها میرن کنار و فقط عشق میمونه… همون عشقی که از عمق «ایاک نعبد و ایاک نستعین» میجوشه.
منم باهات همصدا میشم و میگم:
الهی الهی الهی… فقط تو… فقط تو… ؛ تو همون نوری هستی که هیچ سایه ای بهش راه نداره، تو اون عشقی هستی که هرچی ازت بگیم هنوز کم گفتیم.
فیروزه ، همه متنت داشت اینو میگفت : «برو، من هستم»… ؛ دلت قرص باشه.
خدایا شکر برای بودن همچین دلهایی بین ما… دلهایی که فقط با عشق تو میتپن.
اتفاق دو ساعت پیش این بود که ….
اصلا بذار از دیشب قبل از خواب بگم همشهری خوبم ؛ (نمیدونم چرا یهو الان دلتنگ شیراز شدم) . داشتم جواب کامنت چند نفر از رفیقای دوست داشتنی رو میدادم… بعد میخواستم برا تو و زیر این کامنتت بنویسم ؛ اما دیگه رسیده بود به تایم بامداد… ؛ زمین و آسمون گفتن صبر کن ، ننویس ، الان باید بیای خدمت جانان… . حیاط بزرگی دارم… لباس گرم پوشیدم ، رفتم توی حیاط و قدم زدن شروع شد… گفتم الان چکار کنم ؟ الهام شد… فلان جا توی گوشی… فلان فایل پلی کن ؛ فکر میکنی چی بود ؟؟؟؟
اول حدس بزن ، بعد برو ادامه متن…….
○
امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
این موزیک بود…. ،،، بغضم ترکید…. . اون لحظات شب و تنهایی سخت بود… دوست داشتم اون چند نفری که چند ساعت پیش ، و به حکم و الهام خداوند، قبل از نوشتن برا تو براشون نوشته بودم ، میتونستم صداشون کنم و بگم اگه میشه چند دقیقه بیاین بشینین کنارم با هم این موزیک پر معنا رو گوش کنیم…. . فیروزه منظورمو میفهمی . آره میفهمی . بقیشو که بگم میفهمی .
نمیدونم چند بار پلی بک کردم و گوش دادم… .
از شادی پرگیرم که رسم به فلک / سرود هستی خوانم در بر حور و ملک .
خیلی گریه کردم… اشکشادی… و چیزای دیگه که نمیشه اینجا نوشتش.
پر از سپاسگزاری و تشکر از خدا بودم… از اعماق قلبم. از عمیق ترین نقطه احساساتم . . .
با ماه و پروین سخنی گویم
از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها
رفتم خوابیدم.
من شاید سابقا صد بار این موزیک رو طی این سالها گوش دادم.
من چندبار خواب لحظه تسلیم کردن روحم به خداوند و لحظه مرگم رو هم دیدم.
دیشب، لحظات آخری که بیدار بودم…بطور کاملا اتفاقی این آیه به چشمام هدیه داده شد :
رَبَّنَا ٱغْفِرْ لِی وَلِوَٰلِدَیَّ وَلِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ ٱلْحِسَابُ / پروردگارا! روزى که حساب برپا مى شود، مرا و پدر و مادرم و همه مؤمنان را بیامرز.
احساس خاصی نداشتم… یعنی اصلا حواسم به معنی آیه نبود. نفهمیدم چیو دیدم… و خوابیدم.
قبل از نماز صبح ، شنبه دهم آبانماه و یکم نوامبر 2025 ، دهم جمادی الاول ، خواب میدیدم:
توی ایران هستم
بهم اعلام میشه : پس فردا عاشوراست .تو خیلی راحت و با حال خوب با یه پرواز ساده و هواپیما معمولی برده میشی به کربلا
و طی اتفاق یا جنگی در جبهه حق، درمسیر خدایِ امام حسین، با شمشیر – یا حالا هر ابزار جنگی- کشته میشی، بدون درد و آرام.
توی خواب حالم خیلی خیلی خوب بود .
و حتی توی همون خواب رفتم جلو آیینه و لحظه شهادت خودم رو برا یکثانیه توی آیینه دیدم
و حالم اینقدر خوب بود که ادای ِ همون لحظه شهید شدنم و صورتم که به زمین افتاده و جانی درش نیست رو در آوردم و لبخند زدم.
یهو… ته دلم به خودم گفتم ، اشکال نداره که اینجور به خاک افتادی و صورتت کمی کثیف و به هم ریخته و خاک آلود شده ، خب معلومه شهید شدی… . دوباره با یک “شادی استوار” لبخند زدم.
انگار روح به ذهن و جسم نگـــــاه میکرد و اونا رو بهش میگفت .
فَانظُرْ إِلَىٰ وَجْهِ رَبِّکَ (الهام از 27 الرحمن: وَیَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ)
در اون لحظات خواب، تماما احساس اینو داشتم که یکی از ثروتمندها هستم… بیخیاله بیخیاله … بیخیال .
وچه مرگ آرام و رهایی . مطمئن از خدا.
نمیدونم چرا…. اما حسی فـــــراتر از : یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ارْجِعِی إِلى رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی … .
بشدّت رها و شاد
فقط یه سوال…!
پسفردا که عاشورا نیست ، 236 روز دیگه عاشوراست ‼️ ینی چی؟
———
اینو فقط برای تو ننوشتم ؛ این باید اینجا ماندگار میشد، نمیدونم چرا ! شاید کسانی باید ببینن… شاید کسانی باید در موردش چیزی برام بنویسن…
نمیدونم .
سلام به حسین عزیز و پرانرژی . ای جانم که چه موجی از عشق وسپاس از حرفات میباره برادرم. یه یادآوری قشنگ از این حقیقت که :
خدا فقط یه وجود دور و بالا توآسمون نیست،خدا همون نیروی زنده و آگاهییه که توی وجود خودمونه، تو فکرامون، حسامون، و توی هر نفس ماجریان داره ==>> وقتی با عشق، با آرامش یا باایمان کاری میکنی، در واقع خودِ خدااز درونت داره اون کار رو انجام میده.
میبینی حسین؟ هر بار که از ته دل میگی خدایا شکرت،
داری خودت رو با بزرگترین نیروی آفرینش هماهنگ میکنی
اما اصل ماجرااونجاست که بفهمیم خدا فقط دهنده نیس،
بلکه بخشنده ی درون من و تو هم هست
🟣 اونیه که از درونت حسش میکنی،
از چشمای خودت خودش رونگاه میکنه،
از قلبت خودش رو تجربه میکنه
تو وقتی میگی من بنده ی لایق خداهستم ==>> در واقع داری میگی من خود خدایی رو درونم پذیرفتم = شروع خودباوری حقیقی = جایی که دیگه نه دعاهات التماس میشه،نه شکرهات ترس ازکمبود دارن
همـــــه چـــــی میشه یه گفت و گوی عاشقانه بین من و او که دراصل “یکی هستن”.
رفیق، خدا ازت جدا نیست که بیاد کمکت کنه ==>> خودت یه تکه از همون خدایی هستی که اومده خودشو تجربه کنه ==>> درقالب یه انسان عاشق شکرگزار به نام حسین عبادی
پس، هر وقت گفتی خدایاشکـــــرت،
بدون که اون صدا از زمین نمیره بالا،
بلکه از درونت میره بِ آسمون وجودت،
و برمیگرده به همون نقطه ای که ازش اومده
یعنی قلـــــب خــــــــــودت
دمت گرم برادر پرنورم
که باحضورت یادمون میندازی
قدرت و رفاقت باخـــــدا یعنی اول باور خودمون
شاد باش و درمدار الهی همیشه جاری.
نجمه ی عزیز، سلام به روی ماهت ، امیدوارم حال دلت هر روز به همین خوبی بمونه ، اصلا روزافزون بهتر وبهتر بشه. میدونستی من عاشـــــق اسم “باران” هستم؟؟ شاید توی کامنتام دیده باشی . اینقدر که نمیتونم سکوت کنم و چیزی نگم. الحمدلله برای این رحمت و نعمتی که الان تو داریش .
نجمه جان، آنچه برات می نویسم، در این ساعت، از قلبی میجوشه که تنها از خدای جانان الهام میگیره، ومن… فقط قلمی هستم در دست او.
● پس ، بسم الله الرحمن الرحیم
آنچه دگرگونت کرد، نوشته ی من نبود… نسیمی بود ازهمان ساحت که دل من و تو را با یک نَفَس نوازش میکند. من فقط دستی بودم که قلم را نگه داشت تا نسیم خودش بنویسد.
آن شوری که در سینه ت بیدار شده، همون چیزیست که “هزاران سال عارفان دنبالش هستند” ؛ همون لحظه ی مقدسی که پرده ها کنار میروند و آدم میفهمد خدا نزدیکتر از رگ گردن است. نه در آسمان، نه در کتاب، بلکه درهمین تپش آرام قلبی که اسمش را گذاشتی “دیوونگیِ خدایی”… .
من بخاطر این آگاهی ات ایستاده کف میزنم. مبارکت باشه🩷️
بذار بدونی نجمه:
تو به مقصد نرسیدی، تو به بیداری رسیدی . و این یعنی آغازِ راهِ حقیقی. از اینجا به بعد، عشق دیگه فقط حس نیست، “عمل و اقدامه” . خدا خودش ازهمین عشق تو، مسیرت رو میسازه ؛ چه در “ثروت”، چه در “آرامش” ، چه در “رسالت”.
هیچ چیزِ این عشق هدر نمیره. وقتی دلت لرزید، یعنی پرده ای افتاد. وقتی اشک اومد، یعنی دروازه ای باز شد. و هربار که این عشق رو زندگی کنی، جهان اطرافت هم نرم تر، روشن تر و پرنورتر میشه.
خـــــدا عاشـــــقِ نجمه هایی هست که باگریه ی عشق، از نو متولد میشن.
همین اشکها، زیباترین سرمایه ی توئه…
پس حفظش کن، پاسش دار، وازش برای ساختنِ زندگیِ الهی ت استفاده کن.
ویادت نره ؛
این عشق، هدف نهایی نیست،
این خودِمسیرِ خداست که داره از درونت عبور میکنه… => باید پارو نزد وا داد …
«إِنَّ الَّذینَ آمَنوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجعَلُ لَهُمُ الرَّحمٰنُ وُدًّا»
کسانى که ایمان آورده وکارهاى شایسته انجام داده اند، خداوند رحمان محبّتى براى آنان ،در دلها قرار میدهد…
🪶 و نجمه، اون محبت همین حالاست؛ همین عشقی که قلبت رو پرکرده.
سلام حسین عزیز، بنده عاشق و آگاه خدا
کلامت لبریز نوره… خوندمش و حضور خدا از بین کلماتت رد شد ونشست روی دلم.
آره حسین…
درون، همون جاییه که خدا خودش رو تماشا میکنه از چشم ما.
وقتی میری اونجا، زمان محو میشه، فکرهاساکت میشن، و فقط او می مونه…
اون لحظه ای که میگی «خداگونش کن»، خودخـــــدا لبخندمیزنه، چون تو یادش کردی، یعنی خودش رو به خودش یادآوری کردی.
خدا همینجاست،
بین همین کلمات، بین همین تپشای قلب،
توهمون سکوتی که بعد از «الهی شکرت» میاد.
خـــــدا درون ماست، از ماست، و به ما برمیگرده…
خوشا بحال دلی که فهمیده هرقدمش توی این جهان مادی، فقط یه فرصت برای تماشای عشقه.
شاد باش، ثروتمند باش، عاشق بمون…
که خدا ازنگاه تو خودش رو تجربه میکنه، حسین جان
سلام نجمۀ عزیزم… چقدر این صداقتی که از دلت میاد، آدموآروم میکنه… ؛ دلنوشته ای که نوشتی، عینا همون حسی رو داشت که خودت گفتی:
نسیم…؛ نه باد… نه طوفان… => یه نسیم آروم، که فقط کسایی حسش میکنن که دلشون نرم شده… که خـــــداخودش دست گذاشته رو قلبشون وگفته: «بیدار شو… وقتشه.»
نجمۀ جان…
شب که خونه ساکت میشه ومیشینی پای کلماتم…
این اشکایی که بیخبر میاد…
این لرزش روشن توی دلت…
شک نکن هیچکدوم کار یامخلوق دیگه ای نیس.
این فقط خداست که وقتی تو آماده ای، از هر راهی که خودش بخواد میرسه…
یه شب ازمسیر قرآن،
یه شب از مسیر سکوت،
یه شب از مسیر پسرکوچولوئه تو خیابون،
و یه شب… ازمسیر یه «کامنت».
اون پف چشمها… اون ورم صبحگاهی…
نجمۀ عزیزم، اینهانشونه س، نه دردسر.
نشونه اینه که یه لایه قدیمی داره آب میشه،
یه حجاب نازک داره میریزه،
و یه آینه تمیزتر داره میشه برای انعکاس نورخـــــدا.
شاید بقیه فکرکنن برای خونه ست ناآرومی…
ولی خودت بهتر میدونی:
این اشکها، اشک ساختن «درونت» هست، نه خونه بیرون.
وچـــــقدر زیبا گفتی…
وقتی یه مرد فکرمیکنه خانمش نگران کارای خونست
و خبرنداره که خانمش توی شبهای ساکت،
از بس «خـــــدا» دیده ،،، چشماش پف میکنه…
نجمه…
این نوری که میگی، خاموش نمیشه.
چون نوری نیس که از یه انسان اومده باشه.
این نور، ازجنس خودشه => خـــــدای عاشق .
فقط ازمسیر قلم یک انسان مثل من رد شده .
و توچون قلبت آماده بوده، گرفتی. من بخاطراین قلب آمادت سجده شکر میکنم ، چون جهان رو داری جای زیباتری میکنی برای زندگی.
خدا شاهده
هر بار که کسی مثل تو اینطوری از تاثیر حرفها میگه، خودم بیشتر ازهمه متوجه میشم که اینا مال من نیست… اینا ازهمونجایی میاد که شبها با اشکت بهش وصل میشی.
نجمه جان…
🟣 تو درراهی هستی که زن رو تبدیل میکنه به چراغی روشن.
به برکت.
به آرامش خونه ای که هنوزحتی تحویلش نگرفتی…
ولی نورش ازهمین الان روشن شده. مبارکتون باشه ، مبارکتون باشه.
برات همون نوری رومیخوام
که خاموش نشه،
نه با شلوغیها،
نه باروزمرگی ها،
نه با غفلت ها…
نوری که بقول خودت،
میره تو عمق روح…
وهمونجا می مونه.
~~~~~
با تمام احترام وعشق
محسن
حمزه عزیز… ؛ همراه روشنای مسیر، برادر هم آواز با نور،
دلنوشته ت رو خوندم، نسیمی از سمت سحرگاه بود ؛
همون نسیمی که روی آبهای آرام میشینه وجهان رو لحظه ای شفاف تر میکنه.
اشکی که گفتی بی دعوت اومد،
اشک نبود… پیامی بود از آسمون.
گاهی خداوند دستانشو تو قطره های گرم میگذاره
و روی صورت آدم میلغزونه
تا یادمون بیفته هنوز زنده ایم…
هنوز دل داریم…
و هنوزمیتونیم از شنیدن یک واژه، سبک شیم.
برادر جان،
نگفتی “دلنوشته بر دلم جاری شد” => گفتی که «دل» در لحظه ای کوتاه
چشمه شد ،،، جاری شد،،، و بسمت سرچشمه برگشت.
این همفرکانسی ما، کارقلبهای خاکی نیس؛
کار خدایی هست که میان آدمها پلی از نور میزنه
و میگه:
“اینان از یک جنسند؛ اونها رو به هم برسونید.”
حمزه عزیز…
تو از اون دلهایی داری که نسیم های الهی رو میفهمه،
از اون چشمهایی که برق حضور رو میشناسه،
و از اون روحهایی که هرکلمه ساده رو
به شعری پنهان تبدیل میکنه.
دم گرم تو،
مثل لهیب یک شمع،
هوای اطرافمو روشن کرد.
خدا نگهدار تو ، مرد روشن نفس،
ای اونکه نام حق ؛ در صدای سپاسگزاری تو میدرخشه.
در پناه معبود مهربان،
تا همیشه،
یا حق