این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/5.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-26 08:21:072025-10-31 00:14:46تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۵
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
یکی از بزرگترین و عجیب ترین موفقیتهای من ترم اول دانشگاهم بود
من تو این ترم در برخی دروس نمراتی کسب کردم که از نظر خودم بدیهی بود چون واقعا کلی زحمت کشیده بودم ولی از نطر سایر اعضای خانواده بسیار عجیب بود
و حتی شاغل شدنم در رشته تحصیلی دانشگاه حتی قبل از فارغ التحصیلی
دوتا از بالاترین موفقیتهایی بود که تونستم کسب کنم که از نظر خودم کاملا بدیهی بود و از قبل میدونستم که کسبشون میکنم چون زحمات فرکانسیشو کشیده بودم هر چند اون موقع با قانون فرکانس آشنا نشده بودم ولی از نظر بقیه که تلاشهای ذهنی منو ندیده بودند بسیار موفقیت بزرگی به حساب می اومد
2- امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
در موضوع اتمام دوره هایی که از استاد خریدم یعنی نیمه تمامشون نزارم
دومی در مورد دوره های آموزشی فنی و مهندسی ادامه شون بدم و تمامشون کنم
همچنین در مورد آموزش زبان انگلیسی
همین سه تا رو من بتونم تمامشون کنم به 107 آرزوم میرسم انشا الله
توضیح زیادی نمیدم چون برای یاد آوری خودم و تاکید و ردپای خودم مینویسم
در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق و سربلند و ثروتمند باشید
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
در بحث مالی کاراموزی حرفه ام را به صورت مستمر و رایگان 6 ماه گذراندم و بعد از آن یک ماه تقریبا هر روز مصاحبه می رفتم و رزومه ارسال می کردم و خیلی جاها رد میشدم اما انگیزه وشور و شوق استقلال مالی منو بیشتر به سمت قدم بر داشتن سوق می داد و اون دوران فقط نتیجه را تصور می کردم و از تجربه کسب کردن بسیار لذت می بردم و ترمز ذهنی من که ممکن نشدن بود و حس نا امیدی می داد را با ایمان به خدا که وعده داده است از ما حرکت از خداوند برکت بر اوتوکلمی کردم و آیه ایاک نعبد و ایاک نعستین روزمزمه کنان قبل از مصاحبه می گفتم وعمیقا از ته قلبم از خداوند یاری می خواستم و بر اوتوکل می کردم در حالی که منطق من در اون دوران هعی نجوا می کرد که تو با هیچ گونه سابقه شغلی جایی استخدام نخواهی شد اما من فقط توکلم بر خداوند بود و فقط از او درخواستم را طلب می کردم که در نهایت پس از یک ماه به لطف خدا استخدام شدم و همزمان با یادگیری کارو حرفه ام پول کسب می کردم که تقریبا برای من به شکل معجزه بود و غرق خوشحالی وذوق بودم کار دیگر من صحبت با خداوند و نوشتن خواسته هایم بود که به صورت مکتوب از خداند طلب می کردم .
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
در بخش مالی زندگی ام در حالت سکون هستم و ایستاده ام و این ایستادن مرا به نقطه اول چندسال پیش رسانده است یعنی همان دوران که به مصاحبه شغلی می رفتم اما اکنون چون به نقل از استاد یکبار نتیجه گرفتم و موفق شدم قطعا مجدد به راحتی می توانم موفقیت کسب کنم و به استقلال مالی برسم الان هیچ گونه ورودی مالی ندارم اما الان که به مسیرم نگاه می کنم میبینم کافی است دوباره اهرم رنج و لذتم را طراحی کنم و فقط قدم بر دارم و ایده هایم را عملی کنم هم اکنون هدف من کسب درآمد از بستر آنلاینه که یک سد ذهنی راجع به پول خلق کردن در ذهنم دارم و آن هم این است که در اطرافم الگوی درامد انلاینی نیست و باید دنبال الگو و فراوانی باشم تا برای ذهنم منطقی شود که افراد زیادی هستند که به راحتی ودر خانه ثروت می سازند و درامد میلیاردی را تجربه می کنند احساس می کنم باید دوباره دوره حل مسائل را مجدد شروع کنم وتمارین آن را انجام دهم تا اقدامات عملی و در نتیجه نتیجه دلخواهم را بگیرمچون اگر قبلا امکان پذیر بوده و شده است الان هم به راحتی می شود .
الهی توانایی ها را سپاس، امیدم را سپاس، نشانه ها را سپاس
” تجربه شخصی”
دوران دبیرستان در شهر کوچکی اطراف تهران بودم. موقع انتخاب رشته ما کلا هفت نفر بودیم که هم دوست داشتیم و هم مجاز شده بودیم رشته ریاضی فیزیک بریم. تشنه و عاشق معادلات و جبر بودیم. چون تعدادمون کم بود، نشد که نشد.
به اجبار رفتیم رشته تجربی. اونجا هم درسم عالی بود. ولی همیشه ته ذهنم این بود که حیف شد. سال آخر دبیرستان دانشگاه شرکت کردم. بدون امکانات و حتی یک کتاب تست و مشاور و غیره، دانشگاه شهید بهشتی تهران قبول شدم. خیلی دهن پرکن بود. ولی بازم اونکه میخواستم نبود. ازدواج کردم و به تهران رفتم. شاید عدم اعتماد بنفس، شاید عدم باور و شاید همه با هم اجازه حرکت نمی داد.
بالاخره به ترسم غلبه کردم چند جا درخواست تدریس دادم. یکی دو جا قبول کردند. شاگرد خصوصی داشتم. موقع تدریس اصلا متوجه گذشت زمان نبودم. باز هم دوباره بدلیل شرایط زندگی در کارم وقفه افتاد. چندین شغل رو تجربه کردم. هر بار تا جایی رشد کردم بعد متوقف شدم. انگار یادم رفت که چی میخواستم.
همیشه تو ذهنم بود. من اگه میفهمیدم. بهم میگفتن. حتما تدریس میکردم. تا حالا آموزشگاه داشتم. تو دبیرستان به همکلاسی هام تدریس میکردم. یادمه یه شب چند تمرین رو نمیشد حل کنم. ساعت ها وقت گذاشتم تا تونستم حلشون کنم البنه به جز یکی.
الان برگشتم همون شهر کوچک دوران دبیرستان. دوباره رفتم آموزشگاه درخواست تدریس دادم. شاید که برگشتم به اصل خودم.
بنظر خودم انرژی و توانم سوخت شد.
دو جمله طلایی از دو دوست عزیز از سالها قبل مونده ذهنم.
یکی اینکه بهم گفتن؛ برای کسب درآمد چرا از دانشت استفاده نمیکنی؟
و دوم اینکه؛ خودت را در مسیر رویاهات قرار بده.
امروز قرار مصاحبه دارم برای تدریس ریاضی. و تعجب نمیکنم که طبق قوانین درخواست میکنی و جهان پاسخ میدهد. شاید برگشتم این شهر تا خودم رو پیدا کنم.
انگار خودم و استعداد و توانایی هام رو اینجا جا گذاشتم. و اینهمه سال دور خودم میگشتم.
بنظر اون شور و اشتیاق قبلی رو ندارم. یا فراموش کردم و غبار گرفته. باید برگردم به خودم. خواسته هام واضح تر بشه. انگار درخواست قبلا با شور و هیجان و اشتیاق بود. الان بحث مالی بیشتر مطرح هست. قبلا احساسی بود الان منطقی شده
و اگه این درخواست پذیرفته نشه. ناراحت نمیشم. حتما راه روشن تر و بهتری برام مهیاست کا نمیدونم.
به نام خالق بی همتا، او که مدبر است و دانا و آگاه و توانا به هر چیز.
سلام
الهی قلم رو به تو میسپارم، بنویس برایم معجزات زندگیم که با دست خودت رقم خورد، تا بتوانم قدم های بعدی رو با اطمینان و خلوص بیشتری بردارم.
اولین تصمیمی که ذهنی گرفتم و برای رسیدن بهش خیلی تلاش کردم، میخاستم سال سوم راهنمایی رو با بالاترین نمره قبول بشم، و اون سال من رتبه ی اول رو آوردم، شاید اول شدن اون زمان نسبت به کنکور الان صفر باشه ولی اون حال و هوا و با خودم صحبت کردن و تلاش کردن و رسیدن به هدف حس خوبی بهم میده. خودم خواستم و شد. حتی گرفتن دیپلم و و بعدها گرفتن مدرک خیاطی با وجود داشتن سه فرزند، شور و شوق و حرکت و پویایی منو نشون میده، گرفتن گواهی نامه هم برام شکستن شاخ غول بود اونم گرفتم، سفر اول که اومدم ملبورن با برخورد به تضادها، تصمیم گرفتم با همون مقدار زبانی که بلد هستم، به هر نحوی شده گواهینامه اینجا رو بگیرم، اونم گرفتم، یادم میاد اونقدر برام باور نکردنی بود که وقتی موفق شدم در ازمون عملی از شدت خوشحالی فقط پریدم تو اب دریا و شنا کردم، چه حال و هوا و شور و اشتیاقی من داشتم. کلی هیجان داشتم برای یادگیری زبان و کار، با وجودی که همه ناامیدم میکردند ولی من تونستم تو خونه چرخ خیاطی جور کنم و کمی درامدزایی کنم، برگشتم ایران و اونجا با کلی اتفاقات و درگیری مریضی خواهرم، با این حال تنها چیزی که میتونست منو اروم و امیداور کنه یادگرفتن مهارت جدید بود، کلاس چرم شرکت کردم، برام جذاب بود و با دوستان جدید اشنا شدم و کلی مهارتم بالاتر رفت و کیف های خوبی هم درست کردم و هدیه دادم. مهمترین درسی که گرفتم ذر این حرفه صبوری و طی کردن مسیر تکامل بود. الان که برگشتم ملبورن دیگه از اون شور و حال و شوق خبری نیست، با خوردن به تضادهای زندگیم میفهمم که باید یک تکونی به خودم بدم، دوباره خودم رو جمع کنم و شروع کنم ساخت زندگی جدید رو. ولی چطور؟
چقدر این کلمه بهم انرژی میده،…. نمیدونم… خدایا من نمیدونم،، تو منو هدایت کن، تو دست منو بگیر، هدایتم کن به آسانی ها، به راهی که ارامش و ایمان قلبی باشه، راهی که پایانش خودت باشی و من و کلی نتیجه های عالی، کلی حال خوب، کلی ثروت و عشق. من نمیدونم، چه جوری؟ خودت میدونی، من فقط مسیر رو میگیرم و بیشترین تلاش خودم رو میکنم ولی میدونی تلاش من بدون تو هیچ هست و ناممکن، دستم رو میذارم تو دستت، خودت هدایتم کن به سوی بهترین ها.
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
خوب من سالها پیش دلم میخواست وارد حوزه حسابرسی بشم حسابدار بودم و هیچ پیش زمینه ای هم از این کار نداشتم اطلاعاتی نداشتم اما بشدت دلم میخواست وارد این حوزه کاری بشم و یادمه خیلی براش اشتیاق داشتم جوری که صبح تا شب راه می رفتم تو خونه و در موردش با خودم صحبت میکردم و در عرض شاید یک هفته بعدش با من تماس گرفته شد و پیشنهاد کاری در این زمینه بمن شد.
یا زمانی که مهاجرت کردم به تهران خوب نه جا داشتم نه هیچ امکاناتی فقط یه دنیا شورو شوق و احساس خوب داشتم برای اینکه کسب و کارم که پخت نون خونگی بود رو راه اندازی کنم اصلا به پولش فکر نمیکردم فقط دلم میخواست انجامش بدم و در عرض شاید یک هفته جا و مکان پیدا شد تمام وسایلش مهیا شد از همه مهمتر آردش که یه آرد خاصی بود از یه جای دور خدا دستی برام رسوند و اونم به راحتی به دستم رسید و من شروع کردم و در دم یه مشتری خوبم پیدا کردم عمده ای هرچی پخت میکردم در روز ازم میخرید و خیلی زود به درآمد رسیدم.
یا برای مغازه زدن چقدر شور و شوق داشتم تو ستاره قطبیم با جزئیات مغازه مد نظرم رو مینوشتم حتی صاحب مغازه چطور آدمی باشه و دقیقا خدا به همون شکل پاسخ داد و از هیچی واقعا با صفر ما مغازه دار شدیم و الان یک سال گذشته سرمایه در گردش ما چند برابر شده به فضل خدا.
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
الان باز میخوام کسب و کاری که دوستش دارم و واقعا نسبت بهش شورو شوق دارم رو راه اندازی کنم خیلی دوست دارم تجربه کنم اما یک سری زنجیر ها هست تو روابط که اونا یکم منو زنجیر کرده به موقعیت فعلی و اجازه حرکت رو از من گرفته و یکم هم تو بحث احساس لیاقت مشکل دارم یعنی ایده هایی که دارم همش با خودم میگم از این زیاده آدمهای قوی تر و بهتری هستند که کارهای حرفه ای تری از من انجام میدهند بابا من عددی نیستم حرفی برای گفتن ندارم کسی پول نمیده بابت کارام بدبخت میشم همینم که دارم از دست میدم.ابرومم میره.
باید خیلی بزرگ و هیوج باشه کارم که دیده بشه بترکونه(کمالگرایی)
در صورتی که باید به یاد خودم بیارم اون زمانی که میخواستم همون نونوایی رو بزنم آیا هزارتای دیگه نبودند آیا همه نمیگفتند بابا اینا کارشون بیسته بازار اشباع شده دیگه جواب نمیگری فایده نداره و …
آیا من وقتی مهاجرت کردم رفتم مادرم تنها شد در صورتی که اینقدر از هر لحاظی بکن وابسته بود و دست راستش بودم اتفاقی براش افتاد؟ مشکلی ایجاد شد براش یا داره خوش و خرم زندگیشو میکنه؟
در کل فکر میکنم اگر احساس ارزشمندی در من ساخته بشه تقویت بشه و درونا خودم برای کارم برای آنچه که هستم ارزش قائل بشم اون شور و شوق هم بوجود میاد و میتونه از زیر گردو خاک و غبار احساس بی لیاقتی و بی ارزشی بزنه بیرون و شکوفا کنه منو.
سلام میکنم به استاد و مریم بانوی عزییییییزم و بچه های پروژه
توی گام های قبل هم این داستان رو توضیح دادم که توی یه شرایط سخت و افسرده ای بودم که اونجا با فایلای استاد اشنا شدم خیلی معجززه وارانه
اما نقطه عطف من اینجا بود که همونطور که استاد هم به خودشون گفتن منم به خودم گفتم اگه قانون اینه که من حالم و خوب نگه دارم همه چیز حل میشه پس تمومه دیگه و یه شور و اشتیاقی داشتم یه احساس شور قوی داشتم که هیچوقت اون حس رو تجربه نکرده بودم احساس میکردم دیگه کل دنیا دیگه مال منه و خداوند هم قدم هارو برام برمیداشت
نکته دیگه ای که بود این خیلی تو من بولد بود که اصلا منطقی به قضایا فکر نمیکردم بخاطر همین نعمت و ثروت تو زندگیم میفرستاد خداوند
و خیلی رها بودم ینی حال اون موقع رو تحسین میکنم که این حجم از رهایی رو داشتم عالی بود عالللللللللی
اصلا مهم نبود خواستم چی شد؟؟؟؟؟حتی انقدر رها بودم مثلا نشانه ای هم از تحقق خواستم دریافت میکردم واکنشم اینجوری بودش که عه؟چه جالب خب باشه حالا میریم سر کار و زندگیمون و واقعا خودم تحسین میکنم اون رهایی رو
به نام خداوندی که رحمتش بی اندازه و مهربانی اش همیشگیست
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خدای مهربونم شکرت بابت سلامتیمون
خدای مهربونم شکرت که همیشه هدایتگر و حمایتگرم هستی
خدای مهربونم شکرت که منو به پروژه تغییر را در آغوش بگیر هدایت کردی
من یک خانم خانه دار هستم ،و در سن 19 سالگی ازدواج کردم…و الان هم 36 سالمه
رشته من در هنرستان گرافیک بود و دیپلم ناقص هستم…..
از همون زمان که ازدواج کردم ،مشغول خانه داری و و بزرگ کردن بچه شدم ،و از یک زمانی تا الان دلم میخواست یک حرفه ای داشته باشم ولی نشد و هیچ انگیزه ای نداشتم و ندارم…
شاید به خاطر بهانه های مختلف شروع نکردم
من چند ساله با استاد عباس منش و سایت آشنا هستم و فقط بی انگیزه فایلها رو گوش میکردم و میشنیدم…و هیچ تصمیمی برای استقلال مالی نمیگرفتم، ولی خیلی دوست دارم دستم تو جیب خودم باشه و جامعه را هم تجربه کنم…
و الان که در حال نوشتن کامنت هستم هنوز هم نمیدونم که میخوام چی کار کنم ولی یک نیرویی درونم به من میگه صبور باش راه نشانت میدهم
و از اون بی انگیزگی در درونم دیگه خبری نیست و نجواهای ذهنم که همش میگفت تو نه درس خوندی و نه حرفه ای بلدی ،پس بشین سر جات
این دیگه آخر منه
ولی اون نیرویی که درونمه همش به من میگه صبور باش…..
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان من بزرگ ترین موفقیتی که کسب کردم گرفتن گواهینامه رانندگی بود داستان از اول تعریف میکنم آذر 1400 ما رفته بودیم شمال داییم زنداییم گفتن که پسر داییم داره گواهینامه اش میگیره منم تشویق کردن که بعد برگشتن به شهر خودمون کرج برم آموزشگاه ثبت نام کنم یادمه بعد شب یلدا من تصمیم گرفتم برم آموزشگاه ثبت نام کنم آموزشگاه هزینه اش 1600 بود که مادربزرگم دست خدا شدن و فک کنم 500 تومن از هزینه آموزشگاه به من دادن منم ثبت نام کردم بابام هم باهام اومد باقی پول اول قسط آموزشگاه داد دوران کرونا بود و من خداروشکر کردم کلاس ها تئوری آیین نامه تو خونه با گوشی هرروز صبح برگذار میشد نگاه میکردم نکات مینوشتم من کتاب هم خریده بودم بعد دوران آموزش های عملی رانندگی شروع شد من اون مرحله هرم گذروندم تا اینکه اومدم پشت ماشین خودمون بشینم با بابام تمرین کنم دیدم من بلد نیستم نیم کلاچ کنم حتی حرکت کنم بعد بابام دست خدا شد از اول دوباره به من رانندگی یاد داد با ماشینمون هی تمرین کردم هی خاموش کردم هی تمرین کردم هی خاموش کردم و آخر سر راه افتادم حالا برگردیم به امتحان آیین نامه من کتاب نخوندم نمونه سوالات تهیه کردم چندباری خوندم و آزمون دادم برنده شدم یادمه اونروز تو سالن خوش حال بودم که جواب سوالا میدونم و حتی یادمه یک آقاعه مراقب بود اومد بهم جواب سوال رسوند خدایا شکرت بعدش بابام شیرینی خرید من آئین نامه قبول شده بودم خوش حال بودم بعد امتحان عملی دادم بار اول رد شدم اما نا امید نشدم بار دوم دوباره هفته بعد امتحان دادم رد شدم اما بازم نا امید نشدم گفتم من ول نمیکنم ادامه میدم تا قبول شم البته اینم بگم دلم میخواست زودتر گواهینامه ام بگیرم و رانندگی کنم بار سوم که میخواستم برم آزمون بدم همه خواب بودن یادمه قبلش دعا کردم گفتم ایشالا قبول بشم یک سرهنگ آقا خوش اخلاق امتحان دادم و قبول شدم باورم نمیشد گفت قبولی کاردکس ببر آموزشگاه پول پست بده حتی ازم پارک دوبل هم نخواست در صورتی که سرهنگ قبلی پارک دوبل میخواستن و من حتی کمربندمم دفعه سوم آزمون یادم رفته بود ببندم اما سرهنگ بازم منو قبول کرد!!!!!!!! خدایا شکرت برام یاد آوری شد اگر حرکت کنم موفق میشم تو کمکم میکنی، جواب سوال بعدی اینه که حس میکنم در مورد پیدا کردن شغل ایمانم ضعیف تر شده یعنی اینکه بخوام کاری شروع کنم میگم بعدش چی میشه چی نمیشه میتونم از پسش بربیام چجوری هرروز برم بیام با چه آدمایی برخورد خواهم داشت الان یادم اومد اون زمان به این چیزا فکر نمیکردم وقتی شروع کردم اصلا به این چیزا فکر نمیکردم همینطور قدم به قدم تکامل طی کردم و به موفقیت رسیدم خدایا شکرت بابت اینکه هستی منو هدایت میکنی الهامات خودت میگی خدایا شکرت بابت بودنت همیشه کمکم کن خدایا شکرت بابت رشد و پیشرفتم خدایا شکرت بابت استاد عباسمنش، خانم شایسته و دوستان خدایا بابت همه نعمت هایی که به من عطا کردی خدایا شکرت
در فایل صوتی که چند روز پیش در کانال تلگرام شنیدم استاد گفتن بیاین کامنت بزارید از پیشرفت هاتون بگید من تصمیم گرفتم بیام و زندگی من قبل از عباسمنش و بعد از عباسمنش رو کامتت کنم با این که گوشی رو عوض کرده بودم و رمز ایمیل قبلیم رو نداشتم که وارد سایت بشم دوباره با ایمیل جدید وارد شدم همین که وارد سایت شدم به دلم افتاد که روی گزینه نشونه من بزنم ببینم در مورد این دغدغه چی میاد که با کمال تعجب دقیقا این فایلی که اومده در مورد اتفاقات و دغدغه های منه واسه من هم همین چیزها پیش اومد و جواب خوبی گرفتم
ولی اگر بگم هنوز میترسم حتما دعوام میکنید
امیدوارم به لطف خدا این متن نوشته من به دستتون برسه و بخونید شاید ویسی فرستادین وباز هم به خواست خدا ویس به دستم رسید
من تا حالل محصولی نخریدم فقط بافایل های رایگان پیش رفتم ابتدا که واقعا توان مالی نداشتم بعدش که معلم شدم به فکر پس انداز بودم که دایم طلا قسطی میخریدم که مجبور بشم حقوقم رو بدم و خرج نکنم
من یک دختر 16 ساله بودم که ازدواج کردم و حتی دیپلم هم نگرفته بودم و با عروسک بافتن و کارهای هنری درآمد کمی داشتم و با رنج هایی که کشیدم چون بلد نبودم چطور ارتباط خوبی با اطرافیان مخصوصا همسرم داشته باشم و خیانت هایی که دیدم، افتادم تو مسیر خودشناسی و رسیدم به جایی که بعد از 17سال ترک تحصیل لیسانس گرفتم و معلم شدم و پایه سوم تدریس میکردم البته.در مدارس غیر انتفاعی و برگزار کننده دوره های مهارت تدریس شدم 15 کیلو وزن کم کردم
و مجوز تاسیس مدرسه گرفتم
دبستان دخترانه
و دست خالی دنبال مکان برای مدرسه میگشتم
و تا این که بعد از کلی گشتن یه مکان پیدا کردم عاااااالی صاحب خانه حاضر بود کلی خرج کنه و ملک رو مقاوم سازی کنه با هزینه خودش تا ملک تایید بشه واسه مدرسه
پدرم 100 میلیون بهم پول داد همسرم هم 80میلیون
و درخواست وام کردم از آموزش و پروزش که خبری نمیدادن
و رهن مکان 400 میلیون و 120 میلیون هم باید پول به نوسازی میدادم که تایید کنن و بگن چه کارهایی باید انجام بشه برای مقاوم سازی
رفتم شرکت با نوسازی صحبت کردم
گفتن 120میلیون میشه
کلی صحبت کردم که قسطی کردن
و گفتن 30میلیون بده بقیه قسطی
من موندم اگر 30 میلیون به اینها بدم و شروع کنم حالا بقیه پول رو از کجا بیارم واسه رهن البته شاید طلا هام رو میفروختم یه مقدارش جور میشد ولی ترسیدم و تا صبح بیشتر وقت نداشتم فکر کنم و پول رو واریز کنم چون روز بعد اخرین مهلت بود و سایت نوسازی اگر بسته میشد دیگه نمی تونستن من رو معرفی کنند و میرفت تا سال بعد و مجوز من هم تا خرداد سال405 فقط وقت داره
شب سختی بود خیلی سخت خیلی گریه کردم نمیدونستم 30 میلیون رو واریز کنم و ایمان و باورم رو نشون بدم یا اینکه جا بزنم چون واریز کردن اون پول با واریز اون پول باید تا اخر میرفتم
من همسرم و پسرم گفته بودن حمایتی ازم نمی کنند و واقعا هم از نظر مالی نمی تونستن ولی معنوی هم خودشون رو کنار کشیدن
و ترسیدم و پول را واریز نکردم واسه نوسازی و هنوز هم با صاحب ملک قرار داد نبسته بودم
وتا روز بعد نتونستم تصمیم بگیرم و سایت بسته شد و من ملک رو هم از دست دادم و چند روزی که تو افسردگی و غم بودم ملک رو اجاره دادن
البته هزینه رهن مکان بود هزینه نوسازی هم بود هزینه بنایی های داخل ملک رو شانس آورده بودم خود مالک متقبل شده بود و تمام تجهیزات مدرسه رو هم میشد قسطی تهیه کرد
من ترسیدم.ترسیدم ترسیدم من تمام آموزش ها و فایل های که. گوش داده بودم و می گفتین که ایمان داشته باش و برو جلو بقیه رو خدا کمک میکنه رو شنیده بودم ولی پای عمل کردن نتونستم و. ترسیدم
و مجوزم خیلی دیگه اعتبار ندارد و من نمیدونم دیگه برم دوباره دنبالش یا بی خیالش بشم
ولی بعد شرمنده خودم و بچه هام میشم که نتونستم ریسک کنم و برم جلو
همه نشانه ها برای من حاکی از این بود که این رویای من درسته و ادم ها دارن به کمکم میان
چند سال پیش که فقط یه رویا بود بدون اقدام،
یک مدیر به مدرسه ما اومد و همین که گفتم به ایشون که رویای تاسیس مدرسه دارم
ایشون من رو هل داد به جلو تا مجوزم را گرفتم و تمام ملک ها خودشون می امدن با من و کلی راهنمایی میکردند خیلی با تجربه هستن و میدونم ایشون را هم خدا واسم فرستاده بودن و قول دادن تمام تجربه هایی که دارن در اختیارم بذارن و خودشون مدرسه را راه اندازی کنند ولی از من خواستن که فقط مراحلش را انجام بده بقیه اش با من، خب این برای من که هیچی بلد نبودم فقط رویای داشتن یک مدرسه با آموزش های صحیح رو داشتم چون بچه های من از سیستم آموزش آسیب دیدن و میخواستم مسیر متفاوتی را ابداع کنم چون بسیار خلاقم
زمانی که تازه شروع کرده بودم به خودشناسی و دوره ای شرکت کردم خیلی عجیب بود از دوره های موسسه کلام زنده
نمیدونم میشناسین یا نه
روز اخر دوره طی پروسه ای
باید همه شرکت کننده ها روی برگه مینوشتند جهان هستی من را اینگونه میخواهد ـو پایین این نوشته چیزی بنویسند که فکر میکنند جهان آنها را اینگونه میخواهد
و بعد چشمانشان را ببندند و برگه های خود را با هم عوض کنند
و برگه ای که به دست من افتاد اینطور نوشته بود
میخواهم به حدی از ثروت، دانش، و آگاهی برسم که بتوانم مرکزی برای آموزش و پرورش کودکان داشته باشم
و من بعد از خوندن این متن خندیدم چون من رویایی نداشتم و هنوز دیپلم هم نداشتم
ولی الان من یک قدمی خواست جهان هستم الان اذر ماه هست و خرداد قرار دادم تموم میشه و معمولا تمدید نمیکنن و خیلی سخت میگیرند
ولی افسرده و ناامید
چون سرمایه و دل و جرات ندارم و نداشتم
دوست دارم معحزه ای بشه بتونم این کار رو انحام بدم که روز نوه ها و. نتیجه هایم بهم افتخار کنن
از اینکه مادر بزرگ ما یا جد ما در شرایطی تونست به موفقیت برسه ممنون که خوندین
(1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟)
برای پاسخ به این سوال باید بگم که به یاد دارم سال 99 بود که کرونا مدتی میشد اومده بود و همه کلاس هامون مجازی شده بود و دلم میخواست که گوشی جدید تری داشته باشم ! با توجه به شرایط اون موقع که کسب و کار ها کساد بود و قاعدتا این خواسته و جور شدن پولش برای من دور از انتظار به نظر میرسید..خلاصه کمر همت رو بستم و توی سایتا دنبال گوشی که نظرمو به خودش جلب کنه گشتم و این در حالتی بود که من یه دانش آموز ساده بودم و هیچ پولی هم از خودم نداشتم ! با کلی گشتن و بالا پایین کردن در مورد خواستم به وضوح رسیدم و دقیقا مدل گوشی و رنگشو انتخاب کردم ،هر روز یه گوشه اروم و ساکت می نشستم و تجسمش میکردم و از اونجایی که واقعا برای تحققش ذوق داشتم تمام احساس خوب من با تجسماتم مخلوط میشد و راهی میشد برای کائنات! اما خب از اونجایی که من قانون رو کامل نمی دونستم نشستم یه چک پول به مبلغ همون گوشی مد نظرم نقاشی کردم و انداختم داخل یه جعبه و اکثر اوقات بهش نگاه میکردم، کم کم به طرز عجیبی پول جور شد ، اما یه مرحله مهم از قانون جذب خواسته مونده بود که من اون موقع نمی دونستم اینم جزوی از رونده،به گفته ی استاد عزیزم درست قبل از رسیدن به خواسته همه چیز بهم میریزه طوری که انگار دیگه امیدی نیست! دقیقا همون اتفاقی که شب قبل از رسیدن به گالری برای منصوره جان افتاد برای منم افتاد ، همه میگفتن گوشی گرون شده و تو نمیتونی بخری و از این دست گفته ها! یادمه کلی گریه کردم و امیدی نداشتم و بیخیالش شدم! اما چند روز بعد همراه پدرم رفتیم بیرون کاملا جادویی گوشی رو خریدیم ! اما با اینکه خیلی خوش حال شدم نکته جالبش اینجا بود که حس میکردم مدت هاست که این گوشی رو دارم! انگار برام طبیعی و عادی بود چون توی تصوراتم قبلا بهش رسیده بودم! با اینکه قبل از این هم به خواسته هایی رسیدم اما این اولین خواسته ای بود که روندش رو به خاطرم سپردم ،و چند سال بعد که با سایت اشناشدم متوجه شدم چقدر طبق قانون عمل کردم البته یه چیزایی به صورت دستو پا شکسته میدونستم وفایل راز رو شنیده بودم ! اما پکیج کامل همیشه دست استاده..
بعد از اون روند خواسته ها برام ساده تر شده بود و انگار دستم اومده بود باید چکار کنم و با تجسم سازی و سناریو نویسی هم به رشته دانشگاهی مد نظرم رسیدم ، یه چیزی که برام خیلی خوب جا افتاد این بود که باید کاملا به وضوح میرسیدم که چی میخوام چون اینطوری هیچ شک و ابهامی برام نمیمونه! خلاصه که انقدر توی این روند استاد شدم که رسیدن به خواسته هایی که البته کوچیک تلقی میشن برام ساده شده و مثل قبلا زمان بر نیست و با سرعت بیشتری اتفاق می افته! اما برای یک سری خواسته های بزرگ هنوز هم مشکل دارم..میدونم اگه تنها به یکیشون دست پیدا کنم سد ذهنیم در مورد خواسته های بزرگ هم شکسته میشه ! دیشب از خدای مهربانم کمک خواستم برای نوشتن کامنت و تا نصفه هم نوشتم اما اون چیزی که میخواستم در نمیومد پس بیخیالش شدم و امروز نوشتم..با اینکه خودمو ملزم کرده بودم که هر روز کامنت بذارم اما داشتن احساس درست برای نوشتن مهم تره ! همیشه احساس حرف اولو میزنه، بوده وقتایی که بین دوتا خواسته عقلم میگفت این برات بهتره موفقیت های بیشتری میاره اما ذوق و شوقم برای اون یکی خواسته بود و منو به اون سمت می کشوند ،شده مقاومت کردم و بدون ذوقم تجسم کردم یه چیزی رو دارم اما بهش نرسیدم !
خوش حالم از اینکه متوجه شدم این حس انگیزه و ذوق چقدر مهمه! ذوق همراه خودش اولویت بندی میاره ! خوش حالم از یاد آوری دوباره این روند ، برای مدت زیادی میشد که به حالت سکون رسیده بودم و چیزی جلو نمی رفت، الان میفهمم که انگار هیچ ذوقی نداشتم خداروشکر میکنم که شروع پروژه ی تغییر داره در وجودم انگیزه وشوق رو بیدار میکنه...
تمرین این قسمت:
سوال ما از شما این است:
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
یکی از بزرگترین و عجیب ترین موفقیتهای من ترم اول دانشگاهم بود
من تو این ترم در برخی دروس نمراتی کسب کردم که از نظر خودم بدیهی بود چون واقعا کلی زحمت کشیده بودم ولی از نطر سایر اعضای خانواده بسیار عجیب بود
و حتی شاغل شدنم در رشته تحصیلی دانشگاه حتی قبل از فارغ التحصیلی
دوتا از بالاترین موفقیتهایی بود که تونستم کسب کنم که از نظر خودم کاملا بدیهی بود و از قبل میدونستم که کسبشون میکنم چون زحمات فرکانسیشو کشیده بودم هر چند اون موقع با قانون فرکانس آشنا نشده بودم ولی از نظر بقیه که تلاشهای ذهنی منو ندیده بودند بسیار موفقیت بزرگی به حساب می اومد
2- امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
در موضوع اتمام دوره هایی که از استاد خریدم یعنی نیمه تمامشون نزارم
دومی در مورد دوره های آموزشی فنی و مهندسی ادامه شون بدم و تمامشون کنم
همچنین در مورد آموزش زبان انگلیسی
همین سه تا رو من بتونم تمامشون کنم به 107 آرزوم میرسم انشا الله
توضیح زیادی نمیدم چون برای یاد آوری خودم و تاکید و ردپای خودم مینویسم
در پناه الله یکتا شاد پیروز موفق و سربلند و ثروتمند باشید
سلام به استاد عزیزم و خانواده عزیز عباس منش
به نام خدا
1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
در بحث مالی کاراموزی حرفه ام را به صورت مستمر و رایگان 6 ماه گذراندم و بعد از آن یک ماه تقریبا هر روز مصاحبه می رفتم و رزومه ارسال می کردم و خیلی جاها رد میشدم اما انگیزه وشور و شوق استقلال مالی منو بیشتر به سمت قدم بر داشتن سوق می داد و اون دوران فقط نتیجه را تصور می کردم و از تجربه کسب کردن بسیار لذت می بردم و ترمز ذهنی من که ممکن نشدن بود و حس نا امیدی می داد را با ایمان به خدا که وعده داده است از ما حرکت از خداوند برکت بر اوتوکلمی کردم و آیه ایاک نعبد و ایاک نعستین روزمزمه کنان قبل از مصاحبه می گفتم وعمیقا از ته قلبم از خداوند یاری می خواستم و بر اوتوکل می کردم در حالی که منطق من در اون دوران هعی نجوا می کرد که تو با هیچ گونه سابقه شغلی جایی استخدام نخواهی شد اما من فقط توکلم بر خداوند بود و فقط از او درخواستم را طلب می کردم که در نهایت پس از یک ماه به لطف خدا استخدام شدم و همزمان با یادگیری کارو حرفه ام پول کسب می کردم که تقریبا برای من به شکل معجزه بود و غرق خوشحالی وذوق بودم کار دیگر من صحبت با خداوند و نوشتن خواسته هایم بود که به صورت مکتوب از خداند طلب می کردم .
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
در بخش مالی زندگی ام در حالت سکون هستم و ایستاده ام و این ایستادن مرا به نقطه اول چندسال پیش رسانده است یعنی همان دوران که به مصاحبه شغلی می رفتم اما اکنون چون به نقل از استاد یکبار نتیجه گرفتم و موفق شدم قطعا مجدد به راحتی می توانم موفقیت کسب کنم و به استقلال مالی برسم الان هیچ گونه ورودی مالی ندارم اما الان که به مسیرم نگاه می کنم میبینم کافی است دوباره اهرم رنج و لذتم را طراحی کنم و فقط قدم بر دارم و ایده هایم را عملی کنم هم اکنون هدف من کسب درآمد از بستر آنلاینه که یک سد ذهنی راجع به پول خلق کردن در ذهنم دارم و آن هم این است که در اطرافم الگوی درامد انلاینی نیست و باید دنبال الگو و فراوانی باشم تا برای ذهنم منطقی شود که افراد زیادی هستند که به راحتی ودر خانه ثروت می سازند و درامد میلیاردی را تجربه می کنند احساس می کنم باید دوباره دوره حل مسائل را مجدد شروع کنم وتمارین آن را انجام دهم تا اقدامات عملی و در نتیجه نتیجه دلخواهم را بگیرمچون اگر قبلا امکان پذیر بوده و شده است الان هم به راحتی می شود .
در پناه حق باشید.
سلام استاد عزیز
الهی توانایی ها را سپاس، امیدم را سپاس، نشانه ها را سپاس
” تجربه شخصی”
دوران دبیرستان در شهر کوچکی اطراف تهران بودم. موقع انتخاب رشته ما کلا هفت نفر بودیم که هم دوست داشتیم و هم مجاز شده بودیم رشته ریاضی فیزیک بریم. تشنه و عاشق معادلات و جبر بودیم. چون تعدادمون کم بود، نشد که نشد.
به اجبار رفتیم رشته تجربی. اونجا هم درسم عالی بود. ولی همیشه ته ذهنم این بود که حیف شد. سال آخر دبیرستان دانشگاه شرکت کردم. بدون امکانات و حتی یک کتاب تست و مشاور و غیره، دانشگاه شهید بهشتی تهران قبول شدم. خیلی دهن پرکن بود. ولی بازم اونکه میخواستم نبود. ازدواج کردم و به تهران رفتم. شاید عدم اعتماد بنفس، شاید عدم باور و شاید همه با هم اجازه حرکت نمی داد.
بالاخره به ترسم غلبه کردم چند جا درخواست تدریس دادم. یکی دو جا قبول کردند. شاگرد خصوصی داشتم. موقع تدریس اصلا متوجه گذشت زمان نبودم. باز هم دوباره بدلیل شرایط زندگی در کارم وقفه افتاد. چندین شغل رو تجربه کردم. هر بار تا جایی رشد کردم بعد متوقف شدم. انگار یادم رفت که چی میخواستم.
همیشه تو ذهنم بود. من اگه میفهمیدم. بهم میگفتن. حتما تدریس میکردم. تا حالا آموزشگاه داشتم. تو دبیرستان به همکلاسی هام تدریس میکردم. یادمه یه شب چند تمرین رو نمیشد حل کنم. ساعت ها وقت گذاشتم تا تونستم حلشون کنم البنه به جز یکی.
الان برگشتم همون شهر کوچک دوران دبیرستان. دوباره رفتم آموزشگاه درخواست تدریس دادم. شاید که برگشتم به اصل خودم.
بنظر خودم انرژی و توانم سوخت شد.
دو جمله طلایی از دو دوست عزیز از سالها قبل مونده ذهنم.
یکی اینکه بهم گفتن؛ برای کسب درآمد چرا از دانشت استفاده نمیکنی؟
و دوم اینکه؛ خودت را در مسیر رویاهات قرار بده.
امروز قرار مصاحبه دارم برای تدریس ریاضی. و تعجب نمیکنم که طبق قوانین درخواست میکنی و جهان پاسخ میدهد. شاید برگشتم این شهر تا خودم رو پیدا کنم.
انگار خودم و استعداد و توانایی هام رو اینجا جا گذاشتم. و اینهمه سال دور خودم میگشتم.
بنظر اون شور و اشتیاق قبلی رو ندارم. یا فراموش کردم و غبار گرفته. باید برگردم به خودم. خواسته هام واضح تر بشه. انگار درخواست قبلا با شور و هیجان و اشتیاق بود. الان بحث مالی بیشتر مطرح هست. قبلا احساسی بود الان منطقی شده
و اگه این درخواست پذیرفته نشه. ناراحت نمیشم. حتما راه روشن تر و بهتری برام مهیاست کا نمیدونم.
ممنونم بابت آگاهی های دوره
مهری
فایل پنجم، پروژه تغییر را در آغوش بگیر
به نام خالق بی همتا، او که مدبر است و دانا و آگاه و توانا به هر چیز.
سلام
الهی قلم رو به تو میسپارم، بنویس برایم معجزات زندگیم که با دست خودت رقم خورد، تا بتوانم قدم های بعدی رو با اطمینان و خلوص بیشتری بردارم.
اولین تصمیمی که ذهنی گرفتم و برای رسیدن بهش خیلی تلاش کردم، میخاستم سال سوم راهنمایی رو با بالاترین نمره قبول بشم، و اون سال من رتبه ی اول رو آوردم، شاید اول شدن اون زمان نسبت به کنکور الان صفر باشه ولی اون حال و هوا و با خودم صحبت کردن و تلاش کردن و رسیدن به هدف حس خوبی بهم میده. خودم خواستم و شد. حتی گرفتن دیپلم و و بعدها گرفتن مدرک خیاطی با وجود داشتن سه فرزند، شور و شوق و حرکت و پویایی منو نشون میده، گرفتن گواهی نامه هم برام شکستن شاخ غول بود اونم گرفتم، سفر اول که اومدم ملبورن با برخورد به تضادها، تصمیم گرفتم با همون مقدار زبانی که بلد هستم، به هر نحوی شده گواهینامه اینجا رو بگیرم، اونم گرفتم، یادم میاد اونقدر برام باور نکردنی بود که وقتی موفق شدم در ازمون عملی از شدت خوشحالی فقط پریدم تو اب دریا و شنا کردم، چه حال و هوا و شور و اشتیاقی من داشتم. کلی هیجان داشتم برای یادگیری زبان و کار، با وجودی که همه ناامیدم میکردند ولی من تونستم تو خونه چرخ خیاطی جور کنم و کمی درامدزایی کنم، برگشتم ایران و اونجا با کلی اتفاقات و درگیری مریضی خواهرم، با این حال تنها چیزی که میتونست منو اروم و امیداور کنه یادگرفتن مهارت جدید بود، کلاس چرم شرکت کردم، برام جذاب بود و با دوستان جدید اشنا شدم و کلی مهارتم بالاتر رفت و کیف های خوبی هم درست کردم و هدیه دادم. مهمترین درسی که گرفتم ذر این حرفه صبوری و طی کردن مسیر تکامل بود. الان که برگشتم ملبورن دیگه از اون شور و حال و شوق خبری نیست، با خوردن به تضادهای زندگیم میفهمم که باید یک تکونی به خودم بدم، دوباره خودم رو جمع کنم و شروع کنم ساخت زندگی جدید رو. ولی چطور؟
چقدر این کلمه بهم انرژی میده،…. نمیدونم… خدایا من نمیدونم،، تو منو هدایت کن، تو دست منو بگیر، هدایتم کن به آسانی ها، به راهی که ارامش و ایمان قلبی باشه، راهی که پایانش خودت باشی و من و کلی نتیجه های عالی، کلی حال خوب، کلی ثروت و عشق. من نمیدونم، چه جوری؟ خودت میدونی، من فقط مسیر رو میگیرم و بیشترین تلاش خودم رو میکنم ولی میدونی تلاش من بدون تو هیچ هست و ناممکن، دستم رو میذارم تو دستت، خودت هدایتم کن به سوی بهترین ها.
سلام به عزیزترین اساتید دنیا با عشق️
بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
خوب من سالها پیش دلم میخواست وارد حوزه حسابرسی بشم حسابدار بودم و هیچ پیش زمینه ای هم از این کار نداشتم اطلاعاتی نداشتم اما بشدت دلم میخواست وارد این حوزه کاری بشم و یادمه خیلی براش اشتیاق داشتم جوری که صبح تا شب راه می رفتم تو خونه و در موردش با خودم صحبت میکردم و در عرض شاید یک هفته بعدش با من تماس گرفته شد و پیشنهاد کاری در این زمینه بمن شد.
یا زمانی که مهاجرت کردم به تهران خوب نه جا داشتم نه هیچ امکاناتی فقط یه دنیا شورو شوق و احساس خوب داشتم برای اینکه کسب و کارم که پخت نون خونگی بود رو راه اندازی کنم اصلا به پولش فکر نمیکردم فقط دلم میخواست انجامش بدم و در عرض شاید یک هفته جا و مکان پیدا شد تمام وسایلش مهیا شد از همه مهمتر آردش که یه آرد خاصی بود از یه جای دور خدا دستی برام رسوند و اونم به راحتی به دستم رسید و من شروع کردم و در دم یه مشتری خوبم پیدا کردم عمده ای هرچی پخت میکردم در روز ازم میخرید و خیلی زود به درآمد رسیدم.
یا برای مغازه زدن چقدر شور و شوق داشتم تو ستاره قطبیم با جزئیات مغازه مد نظرم رو مینوشتم حتی صاحب مغازه چطور آدمی باشه و دقیقا خدا به همون شکل پاسخ داد و از هیچی واقعا با صفر ما مغازه دار شدیم و الان یک سال گذشته سرمایه در گردش ما چند برابر شده به فضل خدا.
امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟
الان باز میخوام کسب و کاری که دوستش دارم و واقعا نسبت بهش شورو شوق دارم رو راه اندازی کنم خیلی دوست دارم تجربه کنم اما یک سری زنجیر ها هست تو روابط که اونا یکم منو زنجیر کرده به موقعیت فعلی و اجازه حرکت رو از من گرفته و یکم هم تو بحث احساس لیاقت مشکل دارم یعنی ایده هایی که دارم همش با خودم میگم از این زیاده آدمهای قوی تر و بهتری هستند که کارهای حرفه ای تری از من انجام میدهند بابا من عددی نیستم حرفی برای گفتن ندارم کسی پول نمیده بابت کارام بدبخت میشم همینم که دارم از دست میدم.ابرومم میره.
باید خیلی بزرگ و هیوج باشه کارم که دیده بشه بترکونه(کمالگرایی)
در صورتی که باید به یاد خودم بیارم اون زمانی که میخواستم همون نونوایی رو بزنم آیا هزارتای دیگه نبودند آیا همه نمیگفتند بابا اینا کارشون بیسته بازار اشباع شده دیگه جواب نمیگری فایده نداره و …
آیا من وقتی مهاجرت کردم رفتم مادرم تنها شد در صورتی که اینقدر از هر لحاظی بکن وابسته بود و دست راستش بودم اتفاقی براش افتاد؟ مشکلی ایجاد شد براش یا داره خوش و خرم زندگیشو میکنه؟
در کل فکر میکنم اگر احساس ارزشمندی در من ساخته بشه تقویت بشه و درونا خودم برای کارم برای آنچه که هستم ارزش قائل بشم اون شور و شوق هم بوجود میاد و میتونه از زیر گردو خاک و غبار احساس بی لیاقتی و بی ارزشی بزنه بیرون و شکوفا کنه منو.
به نام تنها قدرت جهان
سلام میکنم به استاد و مریم بانوی عزییییییزم و بچه های پروژه
توی گام های قبل هم این داستان رو توضیح دادم که توی یه شرایط سخت و افسرده ای بودم که اونجا با فایلای استاد اشنا شدم خیلی معجززه وارانه
اما نقطه عطف من اینجا بود که همونطور که استاد هم به خودشون گفتن منم به خودم گفتم اگه قانون اینه که من حالم و خوب نگه دارم همه چیز حل میشه پس تمومه دیگه و یه شور و اشتیاقی داشتم یه احساس شور قوی داشتم که هیچوقت اون حس رو تجربه نکرده بودم احساس میکردم دیگه کل دنیا دیگه مال منه و خداوند هم قدم هارو برام برمیداشت
نکته دیگه ای که بود این خیلی تو من بولد بود که اصلا منطقی به قضایا فکر نمیکردم بخاطر همین نعمت و ثروت تو زندگیم میفرستاد خداوند
و خیلی رها بودم ینی حال اون موقع رو تحسین میکنم که این حجم از رهایی رو داشتم عالی بود عالللللللللی
اصلا مهم نبود خواستم چی شد؟؟؟؟؟حتی انقدر رها بودم مثلا نشانه ای هم از تحقق خواستم دریافت میکردم واکنشم اینجوری بودش که عه؟چه جالب خب باشه حالا میریم سر کار و زندگیمون و واقعا خودم تحسین میکنم اون رهایی رو
خدایا سپاسگذارم ازت برای تمام اینا
به نام خداوندی که رحمتش بی اندازه و مهربانی اش همیشگیست
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خدای مهربونم شکرت بابت سلامتیمون
خدای مهربونم شکرت که همیشه هدایتگر و حمایتگرم هستی
خدای مهربونم شکرت که منو به پروژه تغییر را در آغوش بگیر هدایت کردی
من یک خانم خانه دار هستم ،و در سن 19 سالگی ازدواج کردم…و الان هم 36 سالمه
رشته من در هنرستان گرافیک بود و دیپلم ناقص هستم…..
از همون زمان که ازدواج کردم ،مشغول خانه داری و و بزرگ کردن بچه شدم ،و از یک زمانی تا الان دلم میخواست یک حرفه ای داشته باشم ولی نشد و هیچ انگیزه ای نداشتم و ندارم…
شاید به خاطر بهانه های مختلف شروع نکردم
من چند ساله با استاد عباس منش و سایت آشنا هستم و فقط بی انگیزه فایلها رو گوش میکردم و میشنیدم…و هیچ تصمیمی برای استقلال مالی نمیگرفتم، ولی خیلی دوست دارم دستم تو جیب خودم باشه و جامعه را هم تجربه کنم…
و الان که در حال نوشتن کامنت هستم هنوز هم نمیدونم که میخوام چی کار کنم ولی یک نیرویی درونم به من میگه صبور باش راه نشانت میدهم
و از اون بی انگیزگی در درونم دیگه خبری نیست و نجواهای ذهنم که همش میگفت تو نه درس خوندی و نه حرفه ای بلدی ،پس بشین سر جات
این دیگه آخر منه
ولی اون نیرویی که درونمه همش به من میگه صبور باش…..
و من به آن نیرو اعتماد دارم که خدای من است
در پناه الله یکتا شاد و پیروز و سلامت باشید
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان من بزرگ ترین موفقیتی که کسب کردم گرفتن گواهینامه رانندگی بود داستان از اول تعریف میکنم آذر 1400 ما رفته بودیم شمال داییم زنداییم گفتن که پسر داییم داره گواهینامه اش میگیره منم تشویق کردن که بعد برگشتن به شهر خودمون کرج برم آموزشگاه ثبت نام کنم یادمه بعد شب یلدا من تصمیم گرفتم برم آموزشگاه ثبت نام کنم آموزشگاه هزینه اش 1600 بود که مادربزرگم دست خدا شدن و فک کنم 500 تومن از هزینه آموزشگاه به من دادن منم ثبت نام کردم بابام هم باهام اومد باقی پول اول قسط آموزشگاه داد دوران کرونا بود و من خداروشکر کردم کلاس ها تئوری آیین نامه تو خونه با گوشی هرروز صبح برگذار میشد نگاه میکردم نکات مینوشتم من کتاب هم خریده بودم بعد دوران آموزش های عملی رانندگی شروع شد من اون مرحله هرم گذروندم تا اینکه اومدم پشت ماشین خودمون بشینم با بابام تمرین کنم دیدم من بلد نیستم نیم کلاچ کنم حتی حرکت کنم بعد بابام دست خدا شد از اول دوباره به من رانندگی یاد داد با ماشینمون هی تمرین کردم هی خاموش کردم هی تمرین کردم هی خاموش کردم و آخر سر راه افتادم حالا برگردیم به امتحان آیین نامه من کتاب نخوندم نمونه سوالات تهیه کردم چندباری خوندم و آزمون دادم برنده شدم یادمه اونروز تو سالن خوش حال بودم که جواب سوالا میدونم و حتی یادمه یک آقاعه مراقب بود اومد بهم جواب سوال رسوند خدایا شکرت بعدش بابام شیرینی خرید من آئین نامه قبول شده بودم خوش حال بودم بعد امتحان عملی دادم بار اول رد شدم اما نا امید نشدم بار دوم دوباره هفته بعد امتحان دادم رد شدم اما بازم نا امید نشدم گفتم من ول نمیکنم ادامه میدم تا قبول شم البته اینم بگم دلم میخواست زودتر گواهینامه ام بگیرم و رانندگی کنم بار سوم که میخواستم برم آزمون بدم همه خواب بودن یادمه قبلش دعا کردم گفتم ایشالا قبول بشم یک سرهنگ آقا خوش اخلاق امتحان دادم و قبول شدم باورم نمیشد گفت قبولی کاردکس ببر آموزشگاه پول پست بده حتی ازم پارک دوبل هم نخواست در صورتی که سرهنگ قبلی پارک دوبل میخواستن و من حتی کمربندمم دفعه سوم آزمون یادم رفته بود ببندم اما سرهنگ بازم منو قبول کرد!!!!!!!! خدایا شکرت برام یاد آوری شد اگر حرکت کنم موفق میشم تو کمکم میکنی، جواب سوال بعدی اینه که حس میکنم در مورد پیدا کردن شغل ایمانم ضعیف تر شده یعنی اینکه بخوام کاری شروع کنم میگم بعدش چی میشه چی نمیشه میتونم از پسش بربیام چجوری هرروز برم بیام با چه آدمایی برخورد خواهم داشت الان یادم اومد اون زمان به این چیزا فکر نمیکردم وقتی شروع کردم اصلا به این چیزا فکر نمیکردم همینطور قدم به قدم تکامل طی کردم و به موفقیت رسیدم خدایا شکرت بابت اینکه هستی منو هدایت میکنی الهامات خودت میگی خدایا شکرت بابت بودنت همیشه کمکم کن خدایا شکرت بابت رشد و پیشرفتم خدایا شکرت بابت استاد عباسمنش، خانم شایسته و دوستان خدایا بابت همه نعمت هایی که به من عطا کردی خدایا شکرت
لام و عرض ارادت خدمت استاد عزیز
امروز1404/9/12 است
در فایل صوتی که چند روز پیش در کانال تلگرام شنیدم استاد گفتن بیاین کامنت بزارید از پیشرفت هاتون بگید من تصمیم گرفتم بیام و زندگی من قبل از عباسمنش و بعد از عباسمنش رو کامتت کنم با این که گوشی رو عوض کرده بودم و رمز ایمیل قبلیم رو نداشتم که وارد سایت بشم دوباره با ایمیل جدید وارد شدم همین که وارد سایت شدم به دلم افتاد که روی گزینه نشونه من بزنم ببینم در مورد این دغدغه چی میاد که با کمال تعجب دقیقا این فایلی که اومده در مورد اتفاقات و دغدغه های منه واسه من هم همین چیزها پیش اومد و جواب خوبی گرفتم
ولی اگر بگم هنوز میترسم حتما دعوام میکنید
امیدوارم به لطف خدا این متن نوشته من به دستتون برسه و بخونید شاید ویسی فرستادین وباز هم به خواست خدا ویس به دستم رسید
من تا حالل محصولی نخریدم فقط بافایل های رایگان پیش رفتم ابتدا که واقعا توان مالی نداشتم بعدش که معلم شدم به فکر پس انداز بودم که دایم طلا قسطی میخریدم که مجبور بشم حقوقم رو بدم و خرج نکنم
من یک دختر 16 ساله بودم که ازدواج کردم و حتی دیپلم هم نگرفته بودم و با عروسک بافتن و کارهای هنری درآمد کمی داشتم و با رنج هایی که کشیدم چون بلد نبودم چطور ارتباط خوبی با اطرافیان مخصوصا همسرم داشته باشم و خیانت هایی که دیدم، افتادم تو مسیر خودشناسی و رسیدم به جایی که بعد از 17سال ترک تحصیل لیسانس گرفتم و معلم شدم و پایه سوم تدریس میکردم البته.در مدارس غیر انتفاعی و برگزار کننده دوره های مهارت تدریس شدم 15 کیلو وزن کم کردم
و مجوز تاسیس مدرسه گرفتم
دبستان دخترانه
و دست خالی دنبال مکان برای مدرسه میگشتم
و تا این که بعد از کلی گشتن یه مکان پیدا کردم عاااااالی صاحب خانه حاضر بود کلی خرج کنه و ملک رو مقاوم سازی کنه با هزینه خودش تا ملک تایید بشه واسه مدرسه
پدرم 100 میلیون بهم پول داد همسرم هم 80میلیون
و درخواست وام کردم از آموزش و پروزش که خبری نمیدادن
و رهن مکان 400 میلیون و 120 میلیون هم باید پول به نوسازی میدادم که تایید کنن و بگن چه کارهایی باید انجام بشه برای مقاوم سازی
رفتم شرکت با نوسازی صحبت کردم
گفتن 120میلیون میشه
کلی صحبت کردم که قسطی کردن
و گفتن 30میلیون بده بقیه قسطی
من موندم اگر 30 میلیون به اینها بدم و شروع کنم حالا بقیه پول رو از کجا بیارم واسه رهن البته شاید طلا هام رو میفروختم یه مقدارش جور میشد ولی ترسیدم و تا صبح بیشتر وقت نداشتم فکر کنم و پول رو واریز کنم چون روز بعد اخرین مهلت بود و سایت نوسازی اگر بسته میشد دیگه نمی تونستن من رو معرفی کنند و میرفت تا سال بعد و مجوز من هم تا خرداد سال405 فقط وقت داره
شب سختی بود خیلی سخت خیلی گریه کردم نمیدونستم 30 میلیون رو واریز کنم و ایمان و باورم رو نشون بدم یا اینکه جا بزنم چون واریز کردن اون پول با واریز اون پول باید تا اخر میرفتم
من همسرم و پسرم گفته بودن حمایتی ازم نمی کنند و واقعا هم از نظر مالی نمی تونستن ولی معنوی هم خودشون رو کنار کشیدن
و ترسیدم و پول را واریز نکردم واسه نوسازی و هنوز هم با صاحب ملک قرار داد نبسته بودم
وتا روز بعد نتونستم تصمیم بگیرم و سایت بسته شد و من ملک رو هم از دست دادم و چند روزی که تو افسردگی و غم بودم ملک رو اجاره دادن
البته هزینه رهن مکان بود هزینه نوسازی هم بود هزینه بنایی های داخل ملک رو شانس آورده بودم خود مالک متقبل شده بود و تمام تجهیزات مدرسه رو هم میشد قسطی تهیه کرد
من ترسیدم.ترسیدم ترسیدم من تمام آموزش ها و فایل های که. گوش داده بودم و می گفتین که ایمان داشته باش و برو جلو بقیه رو خدا کمک میکنه رو شنیده بودم ولی پای عمل کردن نتونستم و. ترسیدم
و مجوزم خیلی دیگه اعتبار ندارد و من نمیدونم دیگه برم دوباره دنبالش یا بی خیالش بشم
ولی بعد شرمنده خودم و بچه هام میشم که نتونستم ریسک کنم و برم جلو
همه نشانه ها برای من حاکی از این بود که این رویای من درسته و ادم ها دارن به کمکم میان
چند سال پیش که فقط یه رویا بود بدون اقدام،
یک مدیر به مدرسه ما اومد و همین که گفتم به ایشون که رویای تاسیس مدرسه دارم
ایشون من رو هل داد به جلو تا مجوزم را گرفتم و تمام ملک ها خودشون می امدن با من و کلی راهنمایی میکردند خیلی با تجربه هستن و میدونم ایشون را هم خدا واسم فرستاده بودن و قول دادن تمام تجربه هایی که دارن در اختیارم بذارن و خودشون مدرسه را راه اندازی کنند ولی از من خواستن که فقط مراحلش را انجام بده بقیه اش با من، خب این برای من که هیچی بلد نبودم فقط رویای داشتن یک مدرسه با آموزش های صحیح رو داشتم چون بچه های من از سیستم آموزش آسیب دیدن و میخواستم مسیر متفاوتی را ابداع کنم چون بسیار خلاقم
زمانی که تازه شروع کرده بودم به خودشناسی و دوره ای شرکت کردم خیلی عجیب بود از دوره های موسسه کلام زنده
نمیدونم میشناسین یا نه
روز اخر دوره طی پروسه ای
باید همه شرکت کننده ها روی برگه مینوشتند جهان هستی من را اینگونه میخواهد ـو پایین این نوشته چیزی بنویسند که فکر میکنند جهان آنها را اینگونه میخواهد
و بعد چشمانشان را ببندند و برگه های خود را با هم عوض کنند
و برگه ای که به دست من افتاد اینطور نوشته بود
میخواهم به حدی از ثروت، دانش، و آگاهی برسم که بتوانم مرکزی برای آموزش و پرورش کودکان داشته باشم
و من بعد از خوندن این متن خندیدم چون من رویایی نداشتم و هنوز دیپلم هم نداشتم
ولی الان من یک قدمی خواست جهان هستم الان اذر ماه هست و خرداد قرار دادم تموم میشه و معمولا تمدید نمیکنن و خیلی سخت میگیرند
ولی افسرده و ناامید
چون سرمایه و دل و جرات ندارم و نداشتم
دوست دارم معحزه ای بشه بتونم این کار رو انحام بدم که روز نوه ها و. نتیجه هایم بهم افتخار کنن
از اینکه مادر بزرگ ما یا جد ما در شرایطی تونست به موفقیت برسه ممنون که خوندین
به نام خداوند همیشه هدایتگرم
سلام به روی ماه همه شما عزیزان دل
(1. بزرگترین یا عجیبترین موفقیتی که در گذشته (حتی دوران جوانی) با «ایمان خالص» و «شور و شوق» و بدون توجه به منطقِ ‘چطور؟’ به دست آوردید، چه بود؟ (لحظهای که با دست خالی یا امکانات کم، کاری کردید که از نظر دیگران نشدنی بود.)
2. امروز در کجای زندگیتان (کاری، مالی، روابط) ایستادهاید که احساس میکنید آن «شور و شوق» و «ایمانِ» گذشته را کم دارید و نیاز دارید آن را دوباره به یاد بیاورید؟)
برای پاسخ به این سوال باید بگم که به یاد دارم سال 99 بود که کرونا مدتی میشد اومده بود و همه کلاس هامون مجازی شده بود و دلم میخواست که گوشی جدید تری داشته باشم ! با توجه به شرایط اون موقع که کسب و کار ها کساد بود و قاعدتا این خواسته و جور شدن پولش برای من دور از انتظار به نظر میرسید..خلاصه کمر همت رو بستم و توی سایتا دنبال گوشی که نظرمو به خودش جلب کنه گشتم و این در حالتی بود که من یه دانش آموز ساده بودم و هیچ پولی هم از خودم نداشتم ! با کلی گشتن و بالا پایین کردن در مورد خواستم به وضوح رسیدم و دقیقا مدل گوشی و رنگشو انتخاب کردم ،هر روز یه گوشه اروم و ساکت می نشستم و تجسمش میکردم و از اونجایی که واقعا برای تحققش ذوق داشتم تمام احساس خوب من با تجسماتم مخلوط میشد و راهی میشد برای کائنات! اما خب از اونجایی که من قانون رو کامل نمی دونستم نشستم یه چک پول به مبلغ همون گوشی مد نظرم نقاشی کردم و انداختم داخل یه جعبه و اکثر اوقات بهش نگاه میکردم، کم کم به طرز عجیبی پول جور شد ، اما یه مرحله مهم از قانون جذب خواسته مونده بود که من اون موقع نمی دونستم اینم جزوی از رونده،به گفته ی استاد عزیزم درست قبل از رسیدن به خواسته همه چیز بهم میریزه طوری که انگار دیگه امیدی نیست! دقیقا همون اتفاقی که شب قبل از رسیدن به گالری برای منصوره جان افتاد برای منم افتاد ، همه میگفتن گوشی گرون شده و تو نمیتونی بخری و از این دست گفته ها! یادمه کلی گریه کردم و امیدی نداشتم و بیخیالش شدم! اما چند روز بعد همراه پدرم رفتیم بیرون کاملا جادویی گوشی رو خریدیم ! اما با اینکه خیلی خوش حال شدم نکته جالبش اینجا بود که حس میکردم مدت هاست که این گوشی رو دارم! انگار برام طبیعی و عادی بود چون توی تصوراتم قبلا بهش رسیده بودم! با اینکه قبل از این هم به خواسته هایی رسیدم اما این اولین خواسته ای بود که روندش رو به خاطرم سپردم ،و چند سال بعد که با سایت اشناشدم متوجه شدم چقدر طبق قانون عمل کردم البته یه چیزایی به صورت دستو پا شکسته میدونستم وفایل راز رو شنیده بودم ! اما پکیج کامل همیشه دست استاده..
بعد از اون روند خواسته ها برام ساده تر شده بود و انگار دستم اومده بود باید چکار کنم و با تجسم سازی و سناریو نویسی هم به رشته دانشگاهی مد نظرم رسیدم ، یه چیزی که برام خیلی خوب جا افتاد این بود که باید کاملا به وضوح میرسیدم که چی میخوام چون اینطوری هیچ شک و ابهامی برام نمیمونه! خلاصه که انقدر توی این روند استاد شدم که رسیدن به خواسته هایی که البته کوچیک تلقی میشن برام ساده شده و مثل قبلا زمان بر نیست و با سرعت بیشتری اتفاق می افته! اما برای یک سری خواسته های بزرگ هنوز هم مشکل دارم..میدونم اگه تنها به یکیشون دست پیدا کنم سد ذهنیم در مورد خواسته های بزرگ هم شکسته میشه ! دیشب از خدای مهربانم کمک خواستم برای نوشتن کامنت و تا نصفه هم نوشتم اما اون چیزی که میخواستم در نمیومد پس بیخیالش شدم و امروز نوشتم..با اینکه خودمو ملزم کرده بودم که هر روز کامنت بذارم اما داشتن احساس درست برای نوشتن مهم تره ! همیشه احساس حرف اولو میزنه، بوده وقتایی که بین دوتا خواسته عقلم میگفت این برات بهتره موفقیت های بیشتری میاره اما ذوق و شوقم برای اون یکی خواسته بود و منو به اون سمت می کشوند ،شده مقاومت کردم و بدون ذوقم تجسم کردم یه چیزی رو دارم اما بهش نرسیدم !
خوش حالم از اینکه متوجه شدم این حس انگیزه و ذوق چقدر مهمه! ذوق همراه خودش اولویت بندی میاره ! خوش حالم از یاد آوری دوباره این روند ، برای مدت زیادی میشد که به حالت سکون رسیده بودم و چیزی جلو نمی رفت، الان میفهمم که انگار هیچ ذوقی نداشتم خداروشکر میکنم که شروع پروژه ی تغییر داره در وجودم انگیزه وشوق رو بیدار میکنه...
سپاس از خدای قدرتمندم
ممنون از همه ی شما عزیزان ♡