تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶
موضوع این قسمت: اگر جهان من هنوز تغییر نکرده، یعنی من هنوز به اندازهی کافی تغییر نکردهام
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- سوال جادویی: “چطور از این بهتر؟!”
- وقتی شخصیت فرد تغییر کند، جهان لاجرم شرایط او را تغییر میدهد. به این معنا که اگر اوضاع تغییر نکرده، یعنی باورهای بنیادین فرد هنوز تغییر نکرده؛
- رفتارهای متفاوتی که در شرایط چالش برانگیز بروز میدهیم، تعیین کننده میزان تغییرات بنیادین در شخصیت ماست؛
- کار ما فقط بهبود شخصیت خودمان است، مابقی تغییرات را جهان خود به خود برای ما انجام میدهد؛
در این بخش استاد عباسمنش توضیح میدهند که تحول واقعی در زندگی، زمانی رخ میدهد که ما واقعاً در درون خود تغییر کنیم، نه فقط در حرف یا ظاهر رفتار.
ایشان تأکید میکنند که بسیاری از افراد تصور میکنند تغییر کردهاند، اما اگر در موقعیتهای فشار، عصبانیت یا ناامیدی هنوز همان واکنشهای گذشته را نشان میدهند، در واقع فقط ظاهرشان تغییر کرده، نه درونشان.
وقتی فرد از درون تغییر میکند، دیگر نیازی به اجبار، توضیح یا قطع رابطه با دیگری ندارد. جهان خودش هماهنگیها را انجام میدهد:
یا آن فرد دیگر نیز تغییر کرده و هماهنگ میشود، یا اگر هماهنگ نباشد، بهصورت طبیعی از زندگیات کنار میرود.
استاد توضیح میدهند که هیچکس نمیتواند به انسانی که مظلوم نیست، ظلم کند.
ظالم و مظلوم همیشه همدیگر را جذب میکنند. وقتی فرد به خود ظلم نکند، دیگر هیچ نیرویی از بیرون قادر به ظلم به او نخواهد بود. بنابراین اگر در روابط یا هر بخش از زندگی احساس رنج و ناعدالتی میکنیم، باید بدانیم که مسئله از درون ماست، نه از بیرون.
در ادامه، استاد نمونههایی از عملکرد گروه تحقیقاتی عباسمنش در سایت را مثال میزنند و نشان میدهند که این اصل «تغییر مداوم از درون» نهتنها در آموزشها، بلکه در کل ساختار کاری ایشان جاری است؛ چرا که پیشرفت واقعی، نتیجهی بهبود مستمر است، حتی وقتی همهچیز عالی است.
تمرین این قسمت:
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
تجربهی خود را در کامنتها بنویس:
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
نوشتن این تجربه میتواند الهامبخش هزاران نفر باشد تا بفهمند کلید رهایی، در تغییر خودشان است، نه تغییر دیگران.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶9MB9 دقیقه














به نام خدایی که هرچه چه دارم از اوست
سلام به یکی دیگر از برادران خوبم در سایت عباسمنش …
امیدوارم حالت عالی باشه …
ممنونم از کامنت زیبایت …
چقدر این جملاتت شبیه به جملات خداوند بود …
وقتی گفتی
باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ،
….
عالی بود …
میدونی …از خدا …درحالی که سرگردان بودم درون خود و تشنه ی انجام کاری تا پول آنی بدست بیارم …
پرسیدم خدایا باید حرف بزنیم چیکار کنم …
و اونم همینو گفت …
گفت میشه بقیه رو ول کنی …
میشه بچسبی به خودت …
تمام تلاش های بی ثمری که میکنی به خاطر مقایسه هاست که با خودت میکنی …حالا چه قبلا چه الان …
برای چی خودتو مقایسه میکنی با دوستت که درآمد داره ؟
برای چی با کسایی که پیج دارند مقایسه میکنی…
برای چی ؟
بابا ول کن همه رو …
ول کن …
بچسب به خودت به اهدافت به رشد خودت …
پولم می خوای من بهت میدم …
لیاقتت رو بیشتر کن …
تمرکز کن …
ممنونم ازتون …
تیکه های زیبای دیگه ی کامنتتون …که کپی کردم این ها بودند …
نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
امروز فقط کمی بهتر از روز قبل خواهم بود…..
ممنونم ازتون …
منتظر نتایج بی نظیرترین هستم …
در پناه الله یکتا باشید
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام استاد عزیزم
سلام استاد بی نظیرم …
سلام پریم جانم …
با اون صدای قشنگت که هدایتی بود و باعث شد این فایل بی نظیر ضبط بشه …
سلام
سلام
سلام و درود بی کران …
چقدر خداوند آگاهی
چقدر بیکرانه …
این نشانه ی امروز من بود و چقدر به جا …
در روابط آدمی در زندگی ام بود که فوق العاده بود …واقعا بی نظیر بود …ولی به درد من نمیخورد…
یعنی برای اینکه ازش چیز یاد بگیرم خوب بود ولی برای اینکه یک رابطه ی پایداری باهاش داشته باشم نبود …
من از همون اول که متوجه شدم که انگار اوضاع داره جوری پیش میره که رابطه ی عاطفی پایدار داره ایجاد میشه .. خودمو پرت کردم توی بغل خدا و فقط چسبیدم به این سایت و روی خودن کار کردم ….
دقیقا همین بود …
استاد …این اواخر من رفتارام فرق کرده بود …
تغییر رو توی عمل نشون دادم …
و بعد از یه هفته اصلا اون آدم کلا از ایران رفت ….
وای خدای من …
میبینی جهان چطور کار ها رو میکنه
درسته که بعدش خیلی ناراحت شدم و اینا که حداقل به من میگفتو اینا …
حالا کاری ندارم که واقعا مشکلی براش پیش اومد و اینا …البته این مشکل چند ماهی بود که بود ولی به کسی نگفته بود ….
در هر صورت من بعد رفتنش خیلی ناراحت شدم که چرا و اینا و فهمیدم یه وابستگی خاصی به این ادم داشتم …
که تصمیم بر اون شد که دیگه همه چیزو رها کنم و دیگه هیچ چیز به هیچ کس نگمو …کلا نشونه های بودن اون فرد توی زندگیم رو حذف کنم …مثلا کار کردن در جایی که اون کار میکرد…
…..
امروز یکسری نشونه دیدم که اون برمیگرده …
و قطعا پیگیر من خواهد شد …
همین نیم ساعت پیش یه غمی وجود منو فرا گرفت …
نمیدونم چی بود …
انگار که اون به من نیاز داره …یه همچین حسی …
دوباره نجوا های ذهنی منو غمگین تر کرد …که تو رو حتی لایق یه پیام ندونسته…یا تو اصلا براش ارزش نداری و اینا ….
….
فهمیدم یه جورایی توی این چند ماه حس لیاقتی رو و احساس ارزشمندی رو ناخود آگاه داده بودن به اون …
به تعریف های اون
به تحسین های اون
به کار اون …
که باید خیلی روی خودم کار کنم …
همینجور که به فایلتون گوش میدادم
حرفای خدا برام تکرار میشد
که میگفت آر اولشم قرار نبود این ادم دائمی توی زندگیت باشه …
مدار اون با تو فرق داره
تا یه جایی از مسیر با هم بودید ….
ببین …
ببین …این نشونه ی خوبیه …که اون ول کرده رفته …
بالاخره تو هم قصد همچین کاری رو داشتی …
بیا من به بهترین نحو انجام دادم برات …دیگه ناراحت چی ؟
من بدون اینکه تو چیزی بگی این کارو کردم که هیچ کدومتون آدم بده نشین و بخواین حس گناه داشته باشین ….حداقل راجب تو ….
…….
و قولی که بهت دادم رو فراموش نمیکنم …
من از نیاز ها و خواسته های تو آگاهم
..قرار بود یکسری چیز یاد بگیری …همین …
اون فرد مناسب که قرار هم پا و هم فرکانس و هم فکر تو باشه رو هم برات میارم …
نگران نباش …
تو روی خودت کار کن
بقیه کارو رو من میکنم …صفر تا صدش رو …
….
….
…
عاشقتونم مرسی که هستین …
خیلی دوستتون دارم …
منتظر نتایج بی نظیرم باشید ….
در پناه لله یکتا
شاد
سالم
ثروتمند و سعادتمند
در دنیا و آخرت باشید …
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام آجی زهرای عزیزم …
سلام خواهر عباسمنشی من ..
امیدوارم حال خودتو و پسرت و همسرت عالی باشه …و هر کجا که هستید سالم و تندرست باشید …
راسش ابتدای کامنت را که می خواندم …با خودم گفتم …داستان مریض شدن پسرش چه ربطی به این فایل داره …
این فایل درباره ی روابط هست …
تا اینکه به این جمله ات برخوردم …
شما گفتید وقتی خیلی ناراحت یا عصبانی میشی باید ببینی عملکردتان چجوری؟ اگه مثل قبل پس تو هنوز باورهای بنیادینت ناسالم و فقط ادای آدم های ریلکس در میاری….
این جملاتت مثل یک پتک خورد توی سرم …
اره …
دقیقا …
اینا رو استاد گفتن …
بعد که ادامه ی کامنتت رو خوندم …
نمیدونی چقدر تحسین کردم به خاطر استفاده ی آگاهانه ی این آگاهی در لحظه
..
و چقدر زیبا گفتی …
چقدر قشنگ خودتو کنترل کردی
و چه هوشمندانه با استفاده از شکرگزاری مدارت رو به مدار خداوند نزدیک تر کردی …
عاشقتم دختر …
ممنونم به خاطر کامنت زیبایت …
و یاد آوری این جملات زیبا …
عاشقتم
منتظر نتایج بی نظیرترین هستم …
در پناه لله یکتا باشید
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام زهرای عزیزم …
سلام خواهر عزیزم در این خانواده ی دوست داشتنی ..
یک کامنت برایت نوشتم اما الان هرچی میگردم نیست …
پس تصمیم گرفتم باز دوباره وقت بزارم و بنویسمش …
امیدوارم خودت و پسر عزیزن و همسرت حالتون عالی باشه و در صحت و سلامتی به سر ببرید …
خیلی ممنونم به خاطر کامنت زیبایت …
اول که داشتم کامنتت رو می خوندم به خودم گفتم …وا چه ربطی داره
..
داستان مریضی پسرش به این فایل چه ربطی داره …این فایل مال روابطه ….
که توی کامنتت گفتی ؛
شما گفتید وقتی خیلی ناراحت یا عصبانی میشی بائو ببینی عملکردتان چجوری؟ اگه مثل قبل پس تو هنوز باورهای بنیادینت ناسالم و فقط ادای آدم های ریلکس در میاری
….
این جملاتت مثل یه پتک خورد توی سر من …
اره اره
اینا رو استاد گفت …
و بعد که ادامه ی کامنتت رو خوندم …
نمیدونی چقدر تحسین کردم به خاطر اجرای این حرفا در عمل ….
چقدر زیبا خودتو کنترول کردی …
و چقدر هوشمندانه از شکرگزاری برای رفتن در مدار بالا تر و نزدیک تر شدن به مدار خداوند استفاده کردی …
عاشقتم دختر …
فوق اعاده هستی …
منتظر نتایج بی نظیرت هستم …
در پناه الله یکتا باشید …
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام آجی فاطمه ی عزیزم …
سلام خواه. دوست داشتنی من …
دقیقااااا
منم همین مشکلو داشتم اما …
من چون نمیتونستم دربارش با کسی صحبت کنم و فقط خدارو داشتم …
و اون بهم میگفت که تو روی خودت کار کن …
خداروشکر این مسئله به چند ماه کشیده شد …و به شکل بی نظیری که توی کامنت قبلی دربارش نوشتم اون از زندگیم رفت …
و البته که خودم هم خواستم …
امروز یه جوری توی آینه وقتی برای بار دوم یکی از فایل های استاد رو گوش میدادم که درباره ی تصمیم گیری بود یادم به اوایل این رابطه ام افتاد که تصمیم گرفتم برم بگم و همه چیزو تموم کنم …
اما
نادیده گرفتم …و نتونستم بگم ….
امروز جلو ی آینده به خودم گفتم دیگه این دفعه میرم همه چیزو تموم میکنم …
الان که این فایلک گوش دادم …
انگار خدا بهم گفت …
عزیز دلم کجای کاری …
مک به وعده ام عمل گردم…
تو روی خودت کار کردی …و تغییر در رفتارت نمایان شد و اون از زندگیت رفت …
حالا اینکا تو بخوای باز برگرده یه مسئله دیگس …ولی اصلا لازم نیست تو بری بگی و اینا …اون فهمیده …
نگران نباش …نگران بعدشم نباش …
تو الان درون خودت این تصمیم رو گرفتی عالیه …پس کارو خراب نکن که بخوای بری پیشش
و اینا ….
من کارو رو به بهترین نحو انجام دادم ….
همونجوری که خواستی …
پس باز روی خودت تمرکز کن …
فقط روی خودت کار کن …کاری به بعدو آینده و اینا نداشته باش …
الان …اینجایی
..
دستت توی دستامه ….
حرکت کن
روی خودت کار کن
و جلو برو …
همین …
.
.
.
عاشقتم خ ای قشنگم با این حرفای زیبات …
عاشقتم ….
مرسی فاطمه ی عزیزم که باعث شدی این کلمات خداوند نوشته بشه …
عاشقتم دختر …
فوق العاده ای ….
ممنونم ازت …
منتظر نتایج بی نظیرترین هستم …
در پناه الله یکتا باشی
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام طیبه ی عزیزم …
به تازگی جدید ترین کامنت از شما خوندم …اونجا درباره ی نقاشی گفته بودید و اینکه الهام بهتون شده که به صورت تمرکزی برید روی نقاشی …
و امروز وقتی رسیدم به این کامنت شما …
تیکه ای از مسیری که اونجا گفته بودید برایم واضح تر شد …
و بار ها و بار ها تحسین گردم …
بار ها و بار ها گفتم ببین ملیکا …
ببین طیبه چیکار کرد …
ببین چطور فکر کرد …ببین چطور عمل کرد …
ای جان دلم ..
واقعا آفرین بهت …و وقتی رسیدم به قیمت تابلو .
.گفتم وای خدای من …ببین چه نقاشیه ….
ببین چه اثری خلق کرده ….
ببین چقدر ارزشمنده این هنر دستش …
مطمئنم لایق خلق چنین اثر هایی هستید …و به زودی براتون عادی میشه حتی همین قیمتاای بالا هم …
عالی هستی عالییی
از مسیری که میای …
از گفت و گو زیبایی که با اون مسئول نمایشگاه داشتی…همه اش برام پر از درس بود …
مخصوصا اونجا که گفتی
ایده ای بود به اونی عمل کنم که هم سطح مدار الانم باشه نه بیشتر
وای خدای من …
این جمله طلایی بود …
طلایی….
همیشه توی ذهنم این سوال بود که وقتی کلی ایده داری از کجا باید بفهمی به کدوم باید عمل کنی
..
و همیشه به خودم این جواب رو میدادم که خب معلومه بهترین ایده رو ….
ولی نههههه
اشتباهه …
..
.
دوباره این جمله رو باید بخونم …
ایده ای بود به اونی عمل کنم که هم سطح مدار الانم باشه نه بیشتر
…
عالی بود …
و حتی اونجا که گفتی …
اینکه یاد گرفتم ارزشمندی رو در خودم بوجود بیارم و در همه جنبه ها تقویت کنم خودم رو
در نقاشیام ،روابط، و همه چیز
…
عاشقتم …
واقعا واقعا …منم باید این ارزش رو ایجاد کنم درباره ی خودم …
جوری این کلماتت درونم رو به وجد آورد که حتی روی کاغذ برای خودم نوشتم و زدم به اتاقم …
….
تا هر روز ببینم و بهش فکر کنم …امرزو چه چطور میتونم خودمو ارزشمند تر کنم …کارمو روابطم رو بهبود ببخشم
..
امروز چطور بهتر …
چطور زیبا تر …
چطور قشنگ تر …
چطور با کیفیت تر …
….
آخ یه تیکه دیگه هم مونده …
اونجا که گفتی …
امروز بر خلاف روزایی که این جریان ناراحتم میکرد اینبار اصلا ناراحت نشدم فقط داشتم از درون به این فکر میکردم که چه درسی باید یاد بگیرم و چه باورایی رو باید بسازم و چه کاری برای کنترل ذهنم باید انجام بدم و فقط خودم رو مسئول میدونستم و آروم بودم
وای عالی هستی عالی ….
هر روز اینو با خودم باید در هر موقعیتی یاد آوری کنم و درباره ی تمام مسائل باید بنویسم …
عاشقتم دختررر
ممنونم ازت …
مرسی که هستی …
با تمام وجود دوستت دارم …
و
منتظر نتایج بی نظیرترین هستم …
در پناه لله یکتا شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی
..
به نام خدایی که هرچه دارم
سلام برادر عزیزم
راستش را بخواهی از همان روزی که این کامنت را برایم گذاشتی ذوق زده تو را به یاد می آورم تا برایت پاسخی بنویسم …
راستش را بخواهی باورم نمیشود که اینقدر سال زود میگذرد…و چیز زیادی به انتها نمانده …
زندگی ام
روی پستی ها و بلندی های بیشماری افتاده و بسیاری از آنها به خاطر ایستادن و بهتر است بگویم تغییر نکردن من است …
بگذار رو راست باشم …حس خستگی و دیدن روز های متوالی که طی میشود…مرا میکشد…
دلم میخواد 10 روز در سکوت طبیعت به دور از هر کس و هر چیز و دغدغه ای با چند دفتر و خودکار به حال خود رها شوم …این روز ها در بین روزمرگی ها و دقیقه ها و ساعت های تکراری ،به صورت ناگهانی شاید برای چند ثانیه به خودم میایم…به اطرافم نگاه میکنم ..همه چیز را از دریچه بازی میبینم که درونش هستم و از خودم میپرسم …
چه شد که آمدم؟ برای چه آمده ام …چرا …من چقدر اینجا هستم …به کجا قراره برم …چه کار باید انجام دهم …
و همان لحظه فکر اینکه مطمئنم وجود داشتم و از قبل بوده ام و به همان جا باز میگردم ولی نمیدانم کجاست …مرا غرق میکند برای یک لحظه اهمیت داشتن همه چیز برایم کم میشود ..شهرت ، ثروت ، پدرومادر ، برادر ،محبوبیت ، عشق زمینی ، دانشگاه ، درس ، مدرک ….و تمامش را مانند مسیر هایی جلویم میبینم که انگار الگوییست که انسان ها کشیده اند و از ان پیروی میکنند ….
به دستانم نگاه میکنم و ان ها را تکان میدهم …مثل بازیکنی در یک بازی ویدیویی گویا تازه متوجه شده که در بازی قرار دارد و این بدن وسیله ی او برای حرکت در بازیست….
طولی نمیکشد که با صدایی از روزمرگی از مادر یا برادر یا صدای محیط دوباره به زندگی ام بازمیگردد و ان را ادامه میدهم…
میدانم تجربه ی عجیبی است …
مثل این است که یک دفعه از جهان مادی جدا شوی و از جایی دیگر نگاه کنی که نمیدانی کجاست …و بخواهی چیز دیگری را ببینی که نمیدانی چیست …
شاید هم چون به تولدم نزدیک تر میشوم این حس را دارم …
از طرفی بعد از ان تنها کاری که میکنم انگار برای همان چیز هایی است که ان لحظه اهمیت ندارند…ولی انگار این دنیا به این ثروت ها و محبوبیت ها خیلی بها میدهد…
نمیدانم …شاید هم حس نادرستی ست ..
شاید هم به خاطر این است که به زودی 21 ساله میشوم و پا در 22 سالگی میگذارم…
سرعت زمان را بیشتر از هر لحظه دیگر حس میکنم …
چه زود یک سال گذشت …
چه زود دو سال از دانشگاهم رفت …چه زود به ترم 5 رسیدم …چه زود دیر میشود….
راستش دلیل حرف هایم را نمیدانم…حتی نمیدانم گفتنش درست است یا نه …اما کامنتت انگار دوباره مرا به ان حس پرتاب کرد ….
….
.
.
چه میخواهم …برای چه …
و….
.
.
همین کامنت را هم هدایتی و درخواستی بود …
شاید باورت نشود …
وویسش را ضبط کردم تا برایت بگویم ….
بگذار برایت ان وویس را بیاورم …..
.
..
…
….
بیا برگردیم به روزی که تو این کامنت را برایم نوشتی …..
ان روز
وقتی داشتم به سمت سلف دانشگاه میرفتم …
دوباره ان حس به من دست داد …
سوالات کلافه ام کرد و وقتی برگشتم انگار نجوایی به من گفت …چرا ستاره قطبی را جدی نمیگیری کافیست بگویی تا خلق شود …
پس
همینجور که داشتم راه می رفتم یه سری خواسته هام رو گفتم و به صورت گذری از توی ذهنم این رد شد که یعنی میشه یه نفر برای من کامنت بنویسه؟
همون لحظه ذهن منطقی من گفت نه بابا تو که اصلا چندین وقته که هنوز هیچ کامنتی رو ننوشتی برای چی یه نفر بیاد برای تو کامنت بذاره؟
تو که هیچ فعالیتی نداشتی و فلان و بیسار بهمان
بعد به خودم گفتم شایدم بشه ولی حالا اگرم نشد اشکالی نداره
شاید باورت نشه من همون چیزهایی که اون موقع توی ذهنم آروم مرور میکردم و با حس خوبش توی دانشگاه راه می رفتم خلق کردم …فقط همون لحظه ها ….
همون اتفاقات خوب برای من افتاد
توی همون روز من هدایت شدم به کتابفروشی خیلی زیبا وخوب و قبلش وقتی که داشتم می رفتم به سمت اون کتابخونه
یه بنز مرسدس بنز دیدم …از اون بنزایی که استاد توی فایلش میگه خیلی دوست داشته و وقتی رفته آمریکا اولین ماشینی که خرید اون بوده ……
با ذوق ازش عکس گرفتم البته که اون موقع میدونستم این بنزه ولی نمیدونستم همون مرسدس بنز slk معروفه که استاد خریده بودش
….
بعد از اینکه عکس گرفتم …چند قدمی دور نشده بودم که یه خانومی از اون طرف خیابون گفت دختر خانم وایساااا .گفتم چی ؟
…
اومد اینطرف ….
.
.
وقتی یه خانم ذوق منو دید که دارم فیلم می گیرم از اون طرف خیابون منو صدا زد و بعد به سمتم اومد و گفت میخوای بشینی توش باهاش عکس بگیری
من کلی ذوق کردم و گفتم مگه این ماشین مال شماست؟
و ما رفتیم به طرف ماشین
متوجه شدم که انگار مال شوهرشه و من توی اونجا توی اون ماشین زیبا نشستم و ازم عکس گرفت سه تا عکس خیلی خوشگل و خیلی خوشحال بودم و بعدها فهمیدم که وای این سقفشم باز می شده و ای کاش من بهشون می گفتم….
یعنی اگر اون ماشین دو نفره نبود احتمالا اینقدر ذوق منو دوست داشتن که بهم میگفتن بیا با هم بریم ……
(ایموجی خندهههههه)
جالب بود
خانمی که بهم گفته بود ظاهرا مثل من نبود…
من ظاهری ساده داشتم بدون هیچ آرایشی با چند تا جوش روی گونه هام و بدون هیچ آرایش و جراحی صورت
یه دختر خیلی ساده با یه مانتوی سورمه ای یه شلوار مشکی و یه مقنعه مشکی با یه کیف دانشگاهی که معلوم بود که از دانشگاه اومدم
اما
اون ،یه خانمی بود پر از آرایش با گونه های خیلی توپر با لب های درشت و مژه هایی که اصلا نمیذاشت چشمهاشو ببینم و بعدها وقتی که موبایلمو گرفت تا عکس بگیره ناخناش انقدر بلند بود که من تعجب کردم که چطور اصلا موبایل منو تونسته دستش بگیره و هر لحظه ممکن بود اون ناخنها از سنگینی موبایل بشکنه…
اما
یه چیز مشترک داشتیم؛ ذوقمون..
ذوق و روحی که باعث می شد حس زنده بودن بکنه اون وقتی که بهم نگاه کرد…
یه لحظه که به هم نگاه کردیم حس کردم انگار ما شبیه همیم انگار وقتی جلوی هم ایستادیم و به چشمهای همدیگه نگاه کردیم اون ذوق و شور و اشتیاقی که درونمون بود انگار آینه همدیگه بودیم…
.
همین باعث شد که یک لحظه دوتامون مکث بکنیم انگار اون خودشو توی من می دید
انگار انگار با خودش فکر می کرد…
انگار می تونستم فکرشو بخونم…
انگار داشت با خودش فکر می کرد که منم یه بچه ساده شبیه همین دختر بچه بودم دختری خیلی ساده و بیشیله پیله ولی الان با این همه چیز و اویزون کردن آرایش به روی خودم …..
من چه اتفاقی برام افتاده ……
.
من کلا در ارتباط گرفتن با جنس موافقم خیلی راحتم خیلی راحت میتونم ابراز احساسات بکنم و همون موقع که اینو گفت خیلی با ذوق زیادی این کار رو انجام دادم ولی وقتی که فهمیدم همسرشم باهاشه خیلی محترم تر شدم و خیلی سر و سنگین تر شدم و خیلی زودترم ازشون جدا شدم یعنی شاید اگر اون آقاهه نبود من اصلا خودم رو نمی گرفتم و خیلی راحت تر صحبت می کردم ….گرچهههه همین الانشم وقتی فکر می کنم به رفتارم می بینم که وای خیلی راحت تونستم ابراز احساسات کنم ….
راسش …
برعکس اون خانم
آقاهه خیلی بیشیله پیله بود شبیه استاد بود موهاشو کامل زده بود و کچل بود و ریش و سبیل و اینام هیچی نداشت
با تیشرت و شلوار ساده ای بود … و با تعجب به من و همسرش نگاه می کرد و دوست داشت که یه کمکی بکنه ..جالب بود که اونم براش جالب بود که همسرش اینقدر با ذوق دوست داره که من این کار رو انجام بدم و وقتی به من نگاه می کرد خیلی با حس خوبی نگاه می کرد انگار که با تعجب به اون حس ذوقی که من برای این ماشینی که برای اون عادی شده بود فکر میکرد ….یه جورایی …تعجب کرده بود.
.
.
.
.
اون روز خیلی فوق العاده بود چون اصلا فکر نمی کردم که همچین اتفاقی برام بیفته و همچین عکسهایی با همچین ماشینی بگیرم راستش اون ماشین خیلی راحت بود خیلی زیبا بود وقتی توش نشستم انگار واقعا روی آب نشسته بودم اینقدر راحت بود
با این که من همیشه ماشین های بزرگ و شاسی بلند رو دوست دارم ولی این اولین بار بود که توی یه ماشین شاستی کوتاه می نشستم و اینقدر حس خوبی داشتم…
همون روز به اون کتابفروشی رفتم و اون تمرینی که باید انجام می دادم برای نویسندگی انجام دادم راستی گفتم تمرین چند روزی هم هست که اون تمرینو انجام ندادم انگار بعد از یه مدت انگیزه ها میخوابه و خب سر کشی های ذهنم بیشتر میشه بعد از اون شب که شد و خوابیدم و این چیزها رو مرور می کردم شاید باورت نشه ولی من تا شب شارژ بودم و حتی تا فرداش که این یه معجزه بود و وقتی که من الان میتونم با همچین ماشینی عکس بگیرم پس قطعا میتونم همچین ماشینی بخرم و همینطور می زدمش توی اینترنت و عکسمو به داداشم نشون می دادم که من با یه مرسدس بنز عکس گرفتم …..
خلاصه فردای اون روز متوجه شدم که یه کامنت از طرف شما دیروز برای من ارسال شد که اینم همون خواسته من بود و من با تعجب به خدا نگاه می کردم و می گفتم ببین ببین پس تو هر کاری که من بگم انجام میدی پس تو تو واقعا واقعا منو خالق زندگی خودم کردی….
.
.
و اون کامنت شما بود …
ممنونم از کامنت خوبتون که اینقدر محبت آمیز و خوب با من صحبت کردین راسیاتش خیلی خوشحال شدم از اینکه شما من رو به یاد آوردین منم شما رو فراموش نکردم اصلا ….
مخصوصا اون روزی کامنت شما رو با دل و جون میخوندم و اومدم و یه سری به پروفایل شما هم زدم ومطالعه کردم
مخصوصا اونجایی که توی کامنتهاتون می گفتین اگر دوازده قدم رو بخریم و جام های دوازده قدم رو بگیریم که دیگه عالیه
راستش من اون روز که این کامنتتون رو خوندم قبطه می خوردم چون من هنوز قدم اول رو هم نداشتم و آرزو داشتم قدم اول رو بخرم ولی شاید باورت نشه الان قدم سومم با کلی نتیجه ی بی نظیر که ولی الان کم می شمارمش و به خودم میگم خب که چی ؟من بیشتر از این رو می خواستم….
غافل از اینکه من همین چند ماه پیش همین چهار پنج ماه پیش حتی فکرشهم نمی کردم که همچین نتایجی بگیرم و تمام این نتایج برای من یه آرزو بود آرزوی خیلی دور و دست نیافتنی…
کامنت شما بهم یادآور شد که ملیکا ببین که از چه مسیری اومدی …یادت نره هااااا
الان یکمی اوضاع بهم ریخته ولی بازم خیلی از مسیر دور نشدم ولی الان متوجه میشم که قبلانا چقدر فعالیت داشتم….
چقدر این قوانین رو سعی می کردم درک بکنم و الان واقعا خیلی دارم بهش بی توجهی می کنم
و این خیلی بده…
اما کامنت شما بهم نشون داد که واقعا ما خالق زندگی خودمون هستیم و با اینکه شما اصلا نیاز نبود برای من کامنت بذارین اما خدا بهتون گفت که این کار رو انجام بدین چون من خالق زندگی خودم هستم و به خدا گفته بودم که این کار رو برام انجام بده.
سعی می کنم بیشتر بیام چون بیشتر با خودم صحبت می کنم و کمتر می نویسم و این خوب نیست و الانم که دارم برای شما می نویسم در واقع دارم صحبت می کنم و این وویس رو میدم به یه نرم افزاری تا برام متنش بکنه و برای شما بفرستم چون ویرایش کردنش برام خیلی راحت تر از اینه که بشینم بنویسم
چون خیلی مشغول شدم البته الان خیلی کارا ریخته به هم و خیلی اتفاقات افتاده که واقعا حس می کنم در کنترل من نیست بعضی وقتا واقعا توی روزمرگیم غرق میشم و بعد به خودم میگم برای چی داری این کارو با خودت می کنی چرا به خودت نمیای اصلا از کجا اومدی به کجا میخوای بری هدفت چیه چرا اینها رو مشخص نمی کنی چرا روزتو سریع شب می کنی یادم میاد که پنجشنبه هفته پیش که الان یه هفته گذشته به خودم می گفتم خب من از شنبه شروع می کنم و دقیقا این کارا رو انجام میدم و الان باور نمی کردم که یک هفته گذشت و چقدر زود میگذره این زمان و چقدر من به خودم و رشدم و تکاملم بی اهمیت شدم…..
راستش از اون روزی که متوجه شدم شما برای من پیام گذاشتین نمی خواستم بازش کنم البته که بازش کردم یعنی از طریق ایمیلم باز کردم ولی از طریق سایت باز نکردم که اون نقطه همیشه اون بالا باشه که من حتما باید برای این برادر عزیزم کامنت بنویسم
قبلا خیلی متعهدتر بودم نسبت به نوشتن کامنت و خیلی هم خوب می شد و الانم مطمئنم که خیلی خوب میشه ولی نمیدونم چرا دیگه نمیتونم زیاد بیام توی سایت یا نمیتونم دیگه زیاد بنویسم یا نمیدونم نمیخوام یا یه چیزی از درونم بهم میگه که ولش کن یا بذار برای فرصتی بهتر برای موقعی که کاملا تسلط داری و با حس خیلی خوبی میتونی بنویسی البته که اون کامنتهای بی نظیری که همیشه می نویسم هیچ وقت این اتفاق نیفتاده که تمام شرایط خوب باشه ولی کامنتها بی نظیر شده حتی بعضی وقتا مطمئنم که نمیدونستم چی میخوام بنویسم ولی فقط می نوشتم.…..
یا مثلا بعضی وقتا به خودم میگم خب این حرفهایی که میخوای بنویسی رو بذار برای خودت یعنی بنویس و بذار توی سایت خودت و بعد حالا توی اون سایت دیگه هم بارگذاریش بکن نمیدونم از کی این فکرها اومد توی سر من که باعث بشه منو از نوشتن کامنت دور کنه
برات جالبه که برات بگم من داره بیست و یک سالم میشه و واقعا هنوز به اون چیزی که میخوام نرسیدم هنوز خیلی توی سردرگمی های مختلفی گیر می کنم هنوزم خیلی کارها میخوام همزمان انجام بدم و به هیچ کدومشونم نمیرسه….
ولی این ایده خوب بود که من وویس بگیرم و بعد متن ها رو به همدیگه بچسبونم اینم ایده خوبیه
ولی نوشتن یه چیز دیگست… گرچه من دفترچه های زیادی الان خریدم و دارم می نویسم و این باعث میشه که متوجه بشم که باید چیکار بکنم
راستش نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا بکنه ولی دوست دارم بیشتر بیام توی سایت یه چیزی بگم من یه شغلی پیدا کردم به نام کامنتوری که با کپی کردن پیس کردن میتونستم درآمد کسب کنم البته که خیلی وقتمو می گرفت خیلی تمرکزم می گرفت و هر دفعه هم با حرفهای خیلی بدی مخصوصا این آخریا ازشون جدا شدمممم
و دیگه کار نمیکنه…الان دو هفته که دیگه باهاشون کار نمیکنم و اعصابم خورده چون حس میکنم هر روز پول نمیسازد و این اصلا حس خوبی نیست …
از اینکه پول نمیسازد…خیلی بدم میاد …و اعصابم خورده ..
اما با اون تجربه انگار
یه جورایی یه حسی بهم میگه تو با نوشتن میتونی پول در بیاری برای چی باید رایگان این کار رو انجام بدی … غافل از اینکه من با همین نوشتن حالم خوب می شد با همین نوشتن خودم رو بهتر می شناختم و نمیدونم واقعا از کی این فکر اومد توی ذهنم….
حس شرمندگی دارم الان …دلم نمیخواد اینو بنویسم …ولی انگار باید مینوشتم
….
ولی دوست دارم از شرایط الانم بگم مثلا اینکه الان برای خودم هدف مالی میذارم و سعی می کنم به اون هدف مالی برسم هرچند الان دو هفته گذشته و من واقعا نتونستم به اون هدفی که بگم حتی نصفشو برسم…
ولی مطمئنا که این اتفاق میفته و مطمئنم که وقتی که من همچین هدفی رو میذارم وقتی جهان تعهد من رو ببینه وقتی جهان ببینه که من پول پس انداز می کنم بدون اینکه نگران باشم قطعا کمکم میکنه وقتی جهان ببینه که من واقعا میخوام تغییر بکنم و وویسا رو گوش میدم و کامنت می نویسم قطعا کمکم میکنه و مثل همین چندین ماه پیش راه هایی رو جلوی پام میذاره که هیچ وقت نبوده و اصلا نمی دیدمش
چند روز پیش چند روز پیش که چه عرض کنم همین دوشنبه رفته بودیم استخر و اونجا یه دونه سونا بخار بود وقتی که وارد سونا بخار می شدی فقط میتونستی شاید یک متری خودت رو ببینی و بقیه جاها رو بخار گرفته بود حتی بعضی وقتا من وارد می شدم و فکر می کردم هیچ کس نیست… ولی یکم که جلوتر می رفتم اون طرف حوض می دیدم که نه نگاه کن سه نفر اونجا نشستن همین باعث شد که خدا انگار درونم بهم بگه؛
ببین زندگی تو هم همینه.
تو فقط خواسته هات رو بگو من برات اون طرف این بخارها می چینم و حرکت کن…
تو هیچ وقت نمیتونی اون طرف بخارها رو ببینی مگر اینکه حرکت بکنی و بیای جلو و امید داشته باشی به اینکه من یه چیزی یه کسی یه کاری رو اون جلو گذاشته باشم ….شاید همین موضوعه که منو درگیر خودش کرده و نمیذاره حرکت کنم چون واقعا همه ی جلومو نمی بینم
یادم افتاد به اون قسمتی از سریال زندگی در بهشت که همچین مهی پردایس را در بر گرفته بود….
که حتی خونه پرادایس هم پیدا نبود و هرچی خانم شآیسته جلوتر می رفت فقط یه نمای خیلی مبهمی ازش بود …
توی همون قسمت وقتی که تموم اون مه ها برطرف شد فضای زیبای پردایس و اون دریاچه زیبا و اون درختان رو می دیدید
این باعث شد که برم کامنت بچه ها رو بخونم و یکی از کامنت های دوست عزیزمون نوشته بود چقدر زیباست که پشت تمام این مه ها یه همچین نعمت بزرگی وجود داره و تنها وقتی که مه ها رفتن ما تونستیم کل این زیبایی ها رو ببینیم
و زندگیهم همینه، زندگی همین بهشتیه که ما باید درونش حرکت بکنیم حتی اگر نعمت هاش رو نبینیم و بدونیم و مطمئن باشیم که در مسیر نعمت های خداوند هستیم
این جملش و این تجربه ی من باعث شد باور کنم که آقا همه چیز اون چیزی که می بینم نیست ….
هیچ چیز اون چیزی که می بینم نیست….
……………
..……
….
..
.
راستشو بخوای
هم می ترسم هم میخوام هم خوشحال میشم که برم اون چکاب فرکانسیم رو باز کنم و ببینم توی اون چی نوشتم
البته یه جورایی میدونم مثلا میدونم که وضعیت مالی اصلا خوبی نداشتم الانم وضعیت مالی خیلی خوبی ندارم ولی حداقل قبل حداقل تا همین ده روز پونزده روز پیش یه درآمدی داشتم …
درسته الان زیاد درآمد ندارم و حتی شاید بگم چند روزیه که درآمد ندارم اما به هر حال اون حسی که کار می کنم و درآمد کسب می کنم رو دیگه ندارم یه حس اطمینانی که خب حداقل امروز صد هزار تومن کار کردم واقعا دوست دارم این حس رو بیارم
یکی از کامنتهای دوستان بود که می گفت من الان قدم پنج هستم و باورم نمیشه که هزینه ی دوره فقط حقوق یک روز منه
من قبلا که حقوقو نداشتم به خودم می گفتم یعنی میشه من درآمدم و اندازه پول دوره ها باشه و الان شاید باورت نشه درآمدم سه برابر پول دوره بود که من قدم سوم رو خریدم و برنامم این بود که قدم بعدی رو هم خودم بخرم اما وقتی که پروژه ی تغییر شروع شد به خودم گفتم بذار فرصت بدم و بتونم از این فرصت استفاده بکنم تا کامنتهای خوبی بنویسم و جام دستاوردها رو بگیرم و مطمئن بشم که قدم های قبلی رو به خوبی جلو بردم
راستش بایدم همین کارو بکنم خیلی از تمارین هست که انجامشون ندادم ولی خوشبختانه الان با اون یه دونه تمرینی که استاد توی جمله هاشون گفتن که خودشون انجام میدادن باعث شد من الان یه میلیون و ششصد تومن پس انداز داشته باشم
و حتی باعث شد درآمد این ماه قبلیم فقط چهار میلیون تومان باشه منی که برام درآمد یک میلیون و پونصد تومنی برای خرید دوره هاا که چه عرض کنم شاید عجیب باشه ولی حساب می کردم و می گفتم پولی که دولت بهمون میده ماهیانه سیصد تومنه …خب همه رو پنج ماه جمع می کنم تا بتونم دوره ی استاد رو بخرم و الان حتی بیشتر از اون پول من تا ماه پیش درآمد داشتم ….و حتی چی بگم همین ماه توی همین چند روز پیش من چهارصد هزار تومن درآمد دوباره داشتم و اینا واقعا نشونه های خدا……
…..
….
…
الانم دارم میرم به سمت یکی از کلاسامون یکی از استادایی که همه میگن وای چقد بد درس میده ولی شاید اگر که یکمی بهتر گوش بدن متوجه درس استاد میشن شایدم اگر اینا یکمی بخوان بفهمن بفهمن…..
استاد خوبیه ولی متاسفانه خیلی از بچه ها دوست دارن یه استاد بیاد و لقمه آماده رو بذاره دهنشون تا اینکه خودشون اون لقمه رو برای خودشون بگیرن….
ممنونم از کامنتی که گذاشتی و اینکه امیدوارم روز به روز موفقیت های تو هم بیشتر بشه دوستدار تو ملیکا….
.
.
.
.
یکی دو روزی از ابن وویس میگذره اما ترجیح دادم همشو حالا با یکی دو جمله وسطش بزارم …
میدونم کامنتم طولانی شد …و امیدوارم خسته نشده باشی …
تنها چیزی که دوست دارم بدونی اینکه …
ممنونم ازت که کامنت گذاشتی و تا آخرش خوندی …
در پناه الله یکتا باشی برادر فرکانسی عزیزم